مهر لب ها وا شد...! (3)
شروع فیلم نقطه قوت آن است. سوالی که ذهن خیلی ها را مشغول خود کرده اما حرفی از آن زده نمی شود. حسین درباره پدیده فرار مغزها سوال دارد. روی بالکن رو به شهر ایستاده و با چند تا از بچه هایی که درگیر Apply هستند، صحبت می کند. او سوال دارد و برای یافتن پاسخ سوالش به همه جا می رود. نمایش «جستجو»ی حسین هم کامل نمایش داده شده است. حسین با خیلیها صحبت میکند تا بتواند تصویری از آن طرف Apply بدست آورد. سراغ آدمهای زیادی هم میرود و سعی میکند با استفاده از گفتگوی مستقیم یا از طریق چت با آن طرف آبی ها نظرات مختلف را جمع کند. سوال، معرفی و سپس مصاحبه. همین زمینهسازی باعث می شود که مصاحبه کسل کننده نشود. موسیقی ابتدای فیلم هم در کسب موفقیت نقش مهمی داشت و توانست در انتقال حس جستجو به کمک تصاویر بیاید. در کل موسیقی فیلم نقطه قوت آن محسوب می شود و نقش تعیین کنندهای در ضربان فیلم بازی می کند. استفاده به موقع از صدای واقعی صحنه ها در کنار موسیقی های برجسته توانست تماشاگر را بیشتر با فیلم همراه سازد. تصاویر خوب و بکر قابل توجه فیلم نشان از توجه سازنده به فضاهای مختلف و تصویربرداری خوب فیلم است. با آنکه موضوع اجتماعی فیلم بر محور تصمیم و نیت افراد است و همین مسأله نوع تصاویر را محدود می سازد، عوامل فیلم توانستند با تغییر مدام موقعیت افراد در مصاحبه متناسب با سخنان مصاحبه شونده تصاویری غیرتکراری به نمایش در آورند که دیگر کسل کننده نباشد. همینطور نشان دادن چند موقعیت کاری به جای شرح آنها در کاهش بار کلامی محصول هنری موثر بود. در مجموع انتخاب موقعیت های تازه و تصویربرداری خوب توانست این موضوع ذهنی را عینی تر سازد.
به نظر می رسد راوی بیش از اندازه در کادر دوربین حضور دارد. به ویژه که موضوع آن قدر ها هم عینی نبوده و ذهنیت مصاحبه شونده ها مهم تر از راوی است. در حالی که حضور پررنگ راوی در جلوی دوربین تناسبی با این ویژگی ندارد. مهم ترین مشکل فیلم نداشتن خط سیر منطقی است. نبودن خط سیر باعث شد که تصاویر متعدد موجود در موقعیت های زیاد فیلم و انتخاب موسیقی های خوب به پراکندگی بینجامد و لذت یک روایت قوی را به مخاطب منتقل نکند. عدم وجود خط سیر هم بدان علت است که ایده پشت مستند تفکر واضح و روشنی نیست. مسئله تنها رفتن و ماندن است در حالی که این دوگانه ماهیتی اجتماعی یافته و در هر طرف به عللی متفاوت متکی است. چندین گروه میل به رفتن و چندین گروه میل به ماندن دارند که انتخاب هر کدام از گروه ها در هر طرف به عنوان محور، نگاه به مسئله را محدود و امکان ارائه راه حل را کمتر می کند. عدم انتخاب محوری مشخص به عنوان کلید تحلیل کار را پیچیده و نامتوازن کرده است. همین مسئله باعث شده است که به چندین مبحث توجه شود اما پرداخت هر کدام ضعیف باشد. به همین علت است که بعضی چیزها که ربطی به مسئله نداشتند، در مستند قرار گرفتند. موضوع خودکشی ربطی به Apply نداشت اما بخش قابل توجهی را به خود اختصاص داد. «اردوی جنوب» هیچ گاه به اندازه «رقص سوسن خانم» با مسأله ارتباط نداشت ولی نوع کار ایجاب کرد که این دو کنار هم قرار بگیرند. نیز به همین علت بود که مباحثی هم که با این قضیه مرتبط بودند، وقت کافی برای مطرح شدن پیدا نکردند. موضوع «مدگرایی» باز نشد و مصداقی در مصاحبه دانشجویان یا مثالی از اعمال ایشان نیامد. کسانی که تصمیم به ماندن داشتند طیف بندی نشدند و حتی تمام طیف افراد آن طرفی هم نشان داده نشد. تنوع دسته ها خوب و کامل نبود و منطقی را هم برای مخاطب ایجاد نکرد. به خصوص اصلا به کسانی که می ماندند پرداخته نشد.
در نهایت باید گفت که نفس ساخت یک مستند اجتماعی با رویکرد واقع بینانه یک پدیده بسیار مبارک است. تا قبل از «میراث آلبرتا» به جز BBC ورود جدی به مسائل اجتماعی دیده نمی شود. عمده مستندها سیاسی بودند و یا به مسائل اجتماعی از منظر سیاسی می پرداختند. برعکس مستندسازان BBC بر این امر واقفند که به مسائل اجتماعی باید از منظر اجتماعی پرداخته شود. «میراث آلبرتا» اولین مستند در این سطح است که با دیدی واقع بینانه و به دور از جوزدگی روشنفکرانه به یک مسأله اجتماعی پرداخته و سعی در کالبدشکافی آن کرده است. از این رو نمی توان این تجربه اول را با مستندهای تکراری دیگر که فهمی اجتماعی ندارند مقایسه کرد. به امید حضور جدی تر مستندسازان متعهد در عرصه های اجتماعی.
تردیدى نیست كه حوزههاى علمیه و علماى متعهد در طول تاریخ اسلام و تشیع مهمترین پایگاه محكم اسلام در برابر حملات و انحرافات و كجرویها بودهاند. علماى بزرگ اسلام در همه عمر خود تلاش نمودهاند تا مسائل حلال و حرام الهى را بدون دخل و تصرف ترویج نمایند... .
اگر فقهاى عزیز نبودند، معلوم نبود امروز چه علومى به عنوان علوم قرآن و اسلام و اهل بیت علیهم السلام به خورد تودهها داده بودند. جمع آورى و نگهدارى علوم قرآن و اسلام و آثار و احادیث پیامبر بزرگوار و سنت و سیره معصومین علیهم السلام و ثبت و تبویب و تنقیح آنان در شرایطى كه امكانات بسیار كم بوده است و سلاطین و ستمگران در محو آثار رسالت همه امكانات خود را به كار مىگرفتند، كار آسانى نبوده است كه بحمدالله امروز نتیجه آن زحمات را در آثار و كتب با بركتى همچون «كتب اربعه» و كتابهاى دیگر متقدمین و متأخرین از فقه و فلسفه، ریاضیات و نجوم و اصول و كلام و حدیث و رجال، تفسیر و ادب و عرفان و لغت و تمامى رشتههاى متنوع علوم مشاهده مىكنیم. اگر ما نام اینهمه زحمت و مرارت را جهاد فى سبیل الله نگذاریم، چه باید بگذاریم؟
صحیفه امام، ج21، صص: 274 و 275
سلام بر حماسه سازان همیشه جاوید روحانیت كه رساله علمیه و عملیه خود را به دم شهادت و مركب خون نوشتهاند و بر منبر هدایت و وعظ و خطابه ناس از شمع حیاتشان گوهر شبچراغ ساختهاند. افتخار و آفرین بر شهداى حوزه و روحانیت كه در هنگامه نبرد رشته تعلقات درس و بحث و مدرسه را بریدند و عقال تمنیات دنیا را از پاى حقیقت علم برگرفتند و سبكبالان به میهمانى عرشیان رفتند و در مجمع ملكوتیان شعر حضور سرودهاند... .
سلام بر آنان كه تا كشف حقیقت تفقه به پیش تاختند و براى قوم و ملت خود مُنذران صادقى شدند كه بند بند حدیث صداقتشان را قطرات خون و قطعات پاره پاره پیكرشان گواهى كرده است و حقاً از روحانیت راستین اسلام و تشیع جز این انتظارى نمىرود كه در دعوت به حق و راه خونین مبارزه مردم، خود اولین قربانیها را بدهد و مُهر ختام دفترش شهادت باشد. آنان كه حلقه ذكر عارفان و دعاى سحر مناجاتیان حوزهها و روحانیت را درك كردهاند در خلسه حضورشان آرزویى جز شهادت ندیدهاند و آنان از عطایاى حضرت حق در میهمانى خلوص و تقرب جز عطیه شهادت نخواستهاند. البته همه مشتاقان و طالبان هم به مراد شهادت نرسیدهاند. یكى چون من عمرى در ظلمات حصارها و حجابها مانده است و در خانه عمل و زندگى جز ورق و كتاب منیت نمىیابد و دیگرى در اول شب یلداى زندگى سینه سیاه هوسها را دریده است و با سپیده سحر عشق عقد وصال و شهادت بسته است. و حال من غافل كه هنوز از كَتم عدمها به وجود نیامدهام، چگونه از وصف قافله سالاران وجود وصفى كنم؟ من و امثال من از این قافله فقط بانگ جرسى مىشنویم، بگذارم و بگذرم.
صحیفه امام، ج21، صص: 273 و 274
مهر لب ها وا شد...! (2)
نکته اولی که به نظر مهم می آید توجه خاص افراد دانشگاه های دیگر به مسئله ای است که در نگاه اولی بیشتر به شریف مربوط است. حضور تعداد قابل توجهی از افراد دانشگاه های دیگر و پشت میکروفون امدن برخی از آن ها نشان می دهد که این مسئله به ظاهر درون دانشگاهی کاملا مورد توجه نخبگان و مردم و دغدغه دلسوزان این کشور است. نکته دوم پرداختن خیلی زیاد منتقدین به مسائل حاشیه ای بود. تا جایی که برخی اصلا به فیلم اشاره هم نکردند. اینکه «چرا فیلم با نگاه خاصی ساخته شده است» و یا «هرکسی اجازه ندارد به چنین موضوعاتی بپردازد» و یا «سازنده حق ندارد نظر کسی را در فیلم رد کند» به فیلم ربطی نداشتند. یکی از دلایل اصلی این اتفاق نبود فضای کافی در دانشگاه برای مطرح شدن دیدگاههای مختلف دربارهی یک موضوع است. (اگر بخواهم صادقانه بگویم اصلا فضایی وجود ندارد که دانشجویان بتوانند پیرامون یک موضوع با آزادی کامل و البته در کمال متانت حرف خود را بزنند. چه برسد به اینکه این فضا بخواهد کافی هم باشد!) جلسهی نقد بعد از فیلم نشان داد که بر خلاف تصور بعضیها(!!!) امکان صحبت مخالفین 180 درجهای پیرامون یک موضوع در فضایی آرام وجود دارد. آخر برخی ها توهم بحران درگیری دارند و نهایت هرچیزی را تشنج تصور میکنند!
نکتهی مهم دیگر احساس اختناقی است که برخی در شریف به تصویر میکشند. یعنی اول خود چنین احساسی میکنند و سپس در صدد انتقال این احساس به همه دور و بری ها بر می آیند. این مسئله هم در فیلم دیده شد (خانم تحصیل کرده در کانادا) و هم در سخنان منتقدین. درست است که دانشگاه ساز و کاری برای شنیدن حرف های ضد خود را ندارد (که این بسیار بد است) ولی این طور هم نیست که همه مسئولان دانشگاه با تمام وسائل کنترلی ممکن در پی جلوگیری از سخن گفتن دانشجویان باشند. خوب است که ما از خیال «توهم توطئه» بیرون بیاییم و کمی هم واقعیت را ببینیم. نکته سوم جمع این نکته با نکته قبلی است. یعنی نبود آن مکانیزم رسمی در کنار این احساس به علاوه چند عامل فرعی دیگر چیز؛ (به معنای واقعی کلمه چیـــــز)؛ چیزی را به وجود آورده است که من نام آن را «سکوت خاموش» میگذارم. گروه های مختلف از دانشجویان با افکار متفاوت و نیز استادان به عمد از کنار مسائل جدی میگذرند و درمورد هیچ چیز مهمی صحبت نمیکنند. حتی این حالت به گروههای همفکر هم سرایت پیدا کرده و سکوت و ناهمزبانی در آنجا هم ریشه دوانده است.
نکته آخری که باید به آن اشاره کنم و از بقیه درگذرم، نمودار شدن دو گونه اسلام بود. اصلا تا شروع نشده یک پیشبینی بکنم. اگر واقعا فرصت شنیده شدن حرف های گوناگون فراهم شود به وضوح مشاهده خواهد شد که افراد از دو نوع اسلام صحبت خواهند کرد. با شروع ایجاد چنین فضایی دو اسلام جوانه خواهند زد و در صورت استمرار در این حرکت پرخیر و برکت رشد خواهند نمود و نهالی خواهند شد. در جلسه دیروز هر دو اسلام جوانه زدند. هر دو برای خودشان خدا داشتند، پیامبر داشتند، شهید داشتند... ولی دو اسلام بودند. «اسلام»هایی که دل خوشی هم از یکدیگر ندارند. فعلا فرصت پرداختن به این دو اسلام نیست. فقط من امیدوارم که مسئولین دانشگاه از ترس ایجاد دو نهال اسلام، دو جوانه ایجاد شده را له نکنند و حتی برعکس فرصت رشد آنها را فراهم آورند. ما به نوبه خودمان از باغبانان هر دو نوع اسلام دعوت به عمل می آوریم تا برای آبیاری جوانه شان قلم روی کاغذ بچرخانند. مطمئن باشند که ما بخشی از نشریه را در اختیارشان قرار میدهیم.
نکات زیاد شد. دیگر وقت خداحافظی است. ممکن است حوصله شما هم سر رفته باشد و مانند 500-600 نفری که تا انتهای جلسه نقد نشستند، نشریه را به کناری نینداخته باشد. گزارش بنده به پایان رسید. اما از آنها که میخواهند نظر شخصی حقیر را راجع به «میراث آلبرتا» بدانند دعوت می کنم تا چند بند زیر را هم بخوانند؛ یا حق.
مهر لب ها وا شد...! (1)
14:30 در سالن تربیت بدنی هنوز باز نشده بود و چند تا از دانشجویان منتظر ورود بودند. هنوز تا کارهایی مانده بود تا سالن آماده شود. تا ده دقیقه بگذرد و در سالن باز شود، جلوی در کمی شلوغ شده بود. استقرار دانشجویان تا 15: 15 دقیقه طول کشید! صندلیها، فضای خالی بین صندلیها، روی سکوها و حتی روی وسائل ورزشی سکوی آخر هم دانشجو نشسته بود. همهمه ادامه داشت تا اینکه «احسان» صلوات قبل از قرآن را شروع کرد. البته تا آخر قرآن پچپچه به گوش میرسید. نزدیک یک ساعت با موضوع ایران موسیقی پخش شد؛ اکثرشان هم... بگذریم و اول کاری گیر ندهیم. ولی خودمانیم، دو سه تا آهنگ خوب دربارهی ایران نداریم! این چه وضعی است...
15:15 بود که مجری میکروفون به دست، سوی سکو میآمد و شعری را دربارهی خلیج فارس میخواند. با آنکه اصلا از آن خوشم نیامد، ولی چرا آن موقع نفهمیدم که قرار است تا آخر برنامه شاهد یک اجرای نچسب باشم؟ سلام و علیکش هم نه خوب بود نه بد؛ گو اینکه بعضی بچهها هم باادب نبودند و اول کاری با با ذکر مقدس «هو» مهماننوازی(!) کردند. بعد صحبتهای او دو تا کلیپ پخش شد. یکی آنونس تبلیغ خود «میراث آلبرتا» و دیگری فیلم آماده شدن سالن تربیت بدنی برای این برنامه. دوباره مجری روی سن آمد و جلسهی نقد بعد از پخش را اعلام کرد و یک تذکر مهم برآمده از واکنش برخی افراد در برابر موسیقی آنونس هم داد. بالاخره بچهها باید همهجایشان را کنترل کنند دیگر؛ از جمله دستهایشان را! جوگیر نشوند و کف نزنند و نــ... اصلا به من چه؟ بچهها که رعایت کردند. چهقدر منزلت و کلاس دانشجویان شریف در نظرم بالا رفت. نزدیک به 4000 چشم به پرده خیره شده بود. (همه را دو چشمی حساب کردم و از خیر چشم مصنوعی ها و عینکی ها و ناخدایی ها گذشتم.)
همان صحنهی شروع فیلم و موسیقی آن فضا را کاملا گرفت و همه میخکوب بودند تا ببینند چه می شود! سر برخی از صحنهها گله به گله صداهایی برمیخاست یا دستی زده میشد اما فضا عوض نمیگشت. اولین بار سر مصاحبه با خانم نخبهی تحصیل کرده در کانادا بود که بعد اظهار تعجب او، واکنش جمعی بچهها به گوش رسید. اوج ابراز احساسات دانشجویان در صحنهی مصاحبه با دکتر مشایخی بود. البته فقط میز و صندلی در تکادر دوربین دیده می شد و صدای دکتر به گوش می رسید. وقتی که می گفت چرا برگشته است. وقتی که بغض کرد. همان موقع بود که همه سالن (با اغماض) دست زدند. فیلم که تمام شد، اکثر بچه ها راضی بودند. نه اینکه همه حرف ها را قبول داشتند، نه. اما راضی بودند. فیلم مخاطب خود را پیدا کرده بود و این یعنی موفقیت... «میراث آلبرتا» موفق بود؛ مخاطب خوشش آمد...
تا 700 – 800 نفری سالن را ترک کنند، عقربه بزرگ به «9» رسید. مجری روی سن آمد و دعوت کرد که سه تن از سازندگان پشت میز بنشینند تا جلسهی نقد شروع بشود. دو میکروفون برای شنیدن صحبت بچهها آماده شده بود؛ یکی آقایان و یکی هم خانمها. سوال مخاطبین و جواب آن سه نفر قبل از رسیدن ساعت به 6:30 تمام شد. سوالات بچهها خیلی متنوع بود. از تعریف «بهترین مستندسازان جوان مملکت» پیدا میشد تا «له کردن مستند». حرفهای نبودن ساخت، بیطرفانه بودن، بیطرفانه نبودن، استفاده از رانت دانشگاه و بیرون دانشگاه، عمیق نبودن، چند جانبه بودن، تک بعدی بودن، دوگانه ی خوب و بد ایجاد کردن، مشورت نگرفتن، سوء استفاده از مقدسات و خیلی صحبتهای دیگر که فرصت پرداختن به آنها نیست. اما جدای از اینکه در نقدها به چه موضوعاتی اشاره شد، نکات ریزی هم در جلسه بروز پیدا کرد که بسیار حیاتی ولی از نظرها پنهان است.
ندوی، می میری! (5)
پس از آنکه یک دانشجوی فیزیک از طریق نشریه صدف، انتقاد خود را از دانشکدهشان مطرح کرد، هیچگاه پاسخی مستدل ارائه نگشت و تنها به حواشی پرداخته شد. اما همان احساس قدرت که انتقاد بر حق دانشجویان را برنمیتابد، تصمیم گرفت مانع انتشار تنها نشریهای که حاضر به پرداختن به درد دلهایی اینگونه و ضریب دادن به خواست بر حق دانشجویان بود شود. البته خودشان هم میدانستند که بستن پر تیراژترین نشریه دانشگاه به بهانهای چنین سست به صلاحشان نمیباشد. چارهی کار را این دیدند که به جای اعلام رسمی توقیف نشریه بر طبق روال قانون، در اقدامی عجیب دست به معلق کردن مدیر مسئول نشریه بزنند تا بتوانند به بهانه مدیرمسئول نداشتن صدف، از انتشار آن جلوگیری کنند.
سوال اینجاست که «این روند تا کجا ادامه خواهد داشت؟» تا کجا میتوان جلوی حرف زدن منتقد را گرفت و ابزارهای او را از کار انداخت؟ آن هم نه منتقدی که بسته تعلقات و منافع خویش است. کسی که آمادهی دویدن است، به بهانه معتاد نبودن، دست از ایدهآلهای خود نخواهد کشید. مدیران دانشگاه شهید شریف باید بدانند که گام برداشتن در جادهی پیشرفت و پس از آن سرعت و سبقت گرفتن، وظیفهی این مجموعه است و دانشجویانی که دل در گرو آرمانهای بلند امام (ره) دارند، هیچگونه انحراف یا تنبلی را تحمل نخواهدند کرد. دانشگاه موظف است بار نظام اسلامی را از زمین بردارد و برای منفعت هیچ گروه دیگری، وظیفهای ندارد. دانشگاه حق ندارد به غیر از راه نورانی پیامبر اعظم (ص) به راه دیگری بیندیشد. دانشجویان هم به اندازه چندصد نفر تکیه زده بر صندلیهای نرم دانشگاه (!) نیروی پیشبرندهی دانشگاه در این مسیر هستند. وقتی خمینی کبیر که بزرگ و کوچک این سرزمین، همهچیز خود را مدیون او هستند، خود را خدمتگزار مردم میخواند؛ وقتی رهبر انقلاب مسئولیت را در جمهوری اسلامی مساوی نوکری میدان؛، دیگر تکلیف بقیه روشن است!!! هرکه در دانشگاه است باید خدمتگزار دانشجو باشد و او را برای انجام کار مفید در جامعه اسلامی آماده کند. وقتی آقایان و خانمهای مسلط بر همهی زندگی دانشجو، به تنها چیزی که فکر میکنند، یک مشت کاغذ بیارزش است، چه انتظاری است که اهداف بلند انقلاب درک شود و دانشجو برای نیل به چشماندازهای پیش رو تربیت شود؟ وقتی همه دانشجو را یک بیکار بیمصرف میدانند که تنها وظیفهاش، گوش کردن به اوامر آنهاست، چطور میتوان انتظار ثمرهای جز بازی با عمر دانشجویان را داشت؟ مدیریت جدید باید تکلیف خود را با اهداف دانشگاه مشخص کند. خط اسلام و ایمان، هیچگاه با خط نفاق و پولپرستی و جاهطلبی نخواهد ساخت. همه میدانند که در زمان حاضر کدام خط بر دانشکدههای دانشگاه شهید شریف مسلط است. یا باید سر تسلیم در برابر زورگوییهای آنها خم کرد، یا اینکه راه جدیدی برای اعتلای کلمه حق گشود و مردانه پای آن ایستاد.
روی سخنمان با همه مسئولین به خصوص دکتر دهقانی، معاون جدید فرهنگی است. نظرات ایشان و اقدامات اولیهشان نور امید را برای تحول فرهنگی در دانشگاه شهید شریف در دلها ایجاد کرده است. اما فقط به منظور گوشزد آرمان به خودمان و دیگران، خوب است یک بار یکی از دیگر شاخصهای اصلی در دانشگاه را با هم مرور کنیم؛ «محافظه کاری قتلگاه انقلاب است.» این سخن حکیمانهی رهبر انقلاب، شک و تردیدی برای سرنوشت دانشگاه محافظهکار باقی نمیگذارد. اگر کسی نظام اسلامی را قبول دارد، باید از این خطر در هراس باشد. خطری که به راحتی دیده نمیشود و پشت عناوین متعددی پنهان میگردد. هیچگاه نباید اظهار ارادت نزدیکان را پس از رسیدن به قدرت، نشانهی صداقت آنها دانست. گاهی اوقات، فقط دوستان واقعی هستند که زبانی تند و تیز دارند. البته همواره در شروع کار باید از زبان نرم استفاده کرد؛ اما همیشه افراد معدودی هستند که راه نقد مستقیم و نرم را میبندند و منتقدان را مجبور میکنند به فضای رسانهای روی آورند. ما وظیفهی شرعی خود میدانیم که تا دیر نشده و صدف دوباره توقیف نگردیده، این حرف حق را به مجموعهی جدید و به ویژه معاون جدید فرهنگی دانشگاه گوشزد کنیم. هم میتوان از سخن حق پند گرفت و هم آن را بر دیوار کوبید. کاری که در گذشته با پیشنهادات دلسوزانه انجام گرفته است... انتخاب با کسی است که مجاری امور در دست اوست... آقای دکتر دهقانی! ما به تغییر مدیریت در جهت منافع انقلاب امیدوار شدهایم؛ این گوی و این میدان!!!
علی لاریجانی در سال 90
دانلود فایل ورد حاوی اظهارات ضد و نقیض ، تهدیدها و
تخریب های رسانه ای علی لاریجانی ( رئیس مجلس نهم )
در سال 1390
به شهادت
خبرگزاری فارس ، خبر آنلاین ، جهان نیوز و فردا نیوز
جهت باز شدن صفحات اینترنتی مورد نظر پس از دانلود و باز کردن
فایل مربوطه، ابتدا دکمه کنترل را نگه داشته و سپس بر روی
عبارات آبی رنگ، کلیک کنید.
ندوی، می میری! (4)
شاید مشکل از آن بود که ما زیادی در کار دیگران فضولی میکردیم! بالاخره راهکارهای عملی در تصمیمگیری مسئولین اثر مستقیم دارد. شاید شما فکر کنید که ما وظیفه داشتیم درباره کلیات مسائل صحبت کنیم و تحلیل خودمان را از فضای کلی حاکم بر هر بخش به دانشگاه ارائه کنیم. در ترم دوم این کار هم انجام شد. نامهای دربارهی معاونت فرهنگی قبلی (که تازه به سطح معاونت رسیده بود!) نوشتیم و در آن مباحث مرتبط با ساختار فرهنگی دانشگاه را مطرح نمودیم. ریاست محترم این نامه را به معاونت فرهنگی ارجاع دادند. ما را به جلسه دعوت کردند. رفتیم. آنجا این نامه را به اندازه قبلیها هم تحویل نگرفتند. قبلا حداقل این واکنش را داشتند که از دغدغهی ما و خود طرح استقبال میکردند، اما برای در دستور کار قرار دادن مسائلی را مطرح مینمودند. در اینجا همینقدر هم ارزش قائل نشدند و آنها را یک سری حرفهای کلی دانستند که نتیجهای ندارد.
در طول سال گذشته ما یک خواسته مشخص داشتیم و آن هم اینکه با ما نیز، همچون دیگران برخورد کنید. وقتی دو تشکل دیگر چند اتاق دارند، چرا ما را از داشتن اتاق دوم که بسیار بدان احتیاج داریم محروم میکنید. ما که نمیتوانیم چون انجمن تازه درگذشته (طیف علامه)، خواهر و برادر از یک اتاق استفاده کنیم. برخورد مسئولان در این موضوع هم جالب توجه بود. هیچگاه به صراحت پاسخ داده نشد که «نه، چنین حقی وجود ندارد.» همیشه جواب این بود که «داریم سعی میکنیم!» یک سال سعی کردند تا یکی از اتاقهای بیکار افتاده ساختمان ابن سینا را به ما بدهند، اما دریغ از به ثمر نشستن این تلاش. اصلا دریغ از یک گام پیش رفتن.
همه این روضه خواندنها، برای بررسی سال 90 بود. اتفاقی که در انتهای سال 89 افتاد و اثر بسیاری بر سال 90 گذارد، بسته شدن در انجمن طیف علامه بود. با این کار تشکل مخالف کنار رفت و فضا برای مدیریت جدید بازتر شد. احساس آزادی بیشتر در انجام کارهای مورد علاقه سراغ اکثر ایشان رفت. این احساس منجر به رفتارهایی شد که فضای سال 90 را متفاوت از سالهای قبل کرد. یکی از آثار این احساس، مجوزهای بی موردی بود که فعالان فرهنگی می بایست برای کارهای روتین بگیرند. کارهایی عادی که سالهای قبل، زیر نظر خودشان انجام میشد و مشکلی هم به وجود نمیآورد، نیازمند اخذ مجوز شد. برای برخی کارها افرادی منسوب شدند تا نظارت مستقیم بر برنامهها اعمال کنند. نظارتهایی که بیش از کارآمد بودن، به درد بیلان کار دادن میخورند و البته برای ما خندهدارند. مبالغی که در گذشته بدون طی مراحل پیچیده و با یک درخواست به دست میآمدند، نیازمند صحبتهای زیادتر و رفت و آمدهای بیشتر شدند. کمکم بهانهجوییها بیشتر شد و سعی کردند که در لفافهی برخی چیزها، به مقاصد خود دست یابند. در قضیه خواسته ما از دانشگاه هم این احساس قدرت، نقشی پررنگ پیدا کرد. حتی این احساس آزادی به جایی رسید که برخلاف سال گذشته، اعلام داشتند که تشکل ما اصلا نیازی به واحد خواهران ندارد!!
ادامه دارد...
ندوی، می میری! (3)
هرکجا که رفتیم، ما را سر دواندند. برخی حتی اصل سخن را هم قبول نداشتند و اینها را بافته ذهنیات ما میدانستند. نوع برخورد چند نفرشان این حرف ناگفته را فریاد میکرد که «اوضاع خیلی هم خوب است!» نتیجه چند ماه رفت و امد تنها یک نامه پر از خطکشی زیر نکات مهم و پاراف به بخشهای مختلف، و البته چندین کپی بود!! انگار که ما با یک سیستم عالی و پویا سر و کار داریم که فضولی ما فقط زحمت آقایان را زیاد کرده است و الکی وقت شریفشان را در جلسات تلف نموده است!!
نه، حالا وقت اقدام درشتتر نبود. ما قصد اصلاح داشتیم و نه تخریب. راهبرد ما همکاری بود و مسئله برای حل شدن هم زیاد. پس سراغ بخش دیگری رفتیم تا بتوانیم کاری جدی انجام دهیم. این بار بیخیال حوزه مسئولین شدیم و دست از پیشنهادات جدی تغییر در حوزه مستقیم تحت نظر ایشان کشیدیم. شاید فکر کنید که به سراغ مسئله کوچکی رفتیم. اما نه، دست روی یک جریان دانشجویی گذاشتیم که اهمیتی بینظیر دارد. «برای نیل به هدف ساختارهایی متناسب با آن مورد نیاز است. پرورش کادر برای پیشبرد انقلاب هم از این قاعده مستثنی نیست. بنابراین به نظر میرسد که تحول در مهمترین پایگاه تربیتی دانشگاه اجتنابناپذیر باشد.» این جملات، دو خط اول «طرح تحول مسجد دانشگاه» بود که به ریاست دانشگاه و دفتر نهاد ارائه شد. سالهاست که نیروهای بسیجی دانشگاه دغدغه تحول مسجد را متناسب با ظرفیتهای موجود در دانشگاه دارند و حتی گاهی به تعریض، در نوشتههای خود بدان اشاره کردهاند. تحولی که بیشتر نیازمند تغییر نگاه به مسجد و جایگاه آن در نظام اسلامی است تا خرج هزینههای مختلف یا به هم ریختن ساختار تشکلها و گروههای دانشجویی. برخلاف ترس بیجای برخی از افراد، کسی خواستار شریک شدن مجموعهی خود در اداره مسجد نیست، بلکه نگران فرصتهای عظیمی است که دارد از دست میرود. همین سیستم کنونی ادارهی مسجد میتواند کارا باشد، اما به شرطی که نوع نگاه خود را به مسجد عوض کند. حضرت امام(ره) می فرمایند: «مساجد در انقلاب اسلامی ایران، مركز انقلاب و مركز آشنایی مردم با اسلام و وظایف شرعی آنان درجهت پاسداری از ارزشهای والای اسلام بوده است.» ایشان با تأکید بر نقش محوری مسجد در خنثی کردن نقشههای دشمنان اسلام می فرمایند: «اینها از مسجد می ترسند، من تکلیفم را باید ادا کنم به شما بگویم، شما دانشگاهی، شما دانشجویان، همهتان مساجدتان بروید، پرکنید، سنگر هست این جا، سنگرها را باید پر کرد.» اصولا مسجد با حکومت اسلامی در پیوند ناگسستنی است. مساجد از آغاز پیدایش، جایگاه تربیت دینی بودند. این مراكز كه نخستین و مهمترین مركز تربیت دینی در حكومت اسلامی هستند، نقش تربیتی خویش را از تشكیل حكومت نبوی تا دوران معاصر حفظ نمودند. حتی در سدههای نخست تاریخ اسلام، تنها جایگاه اختصاصی و پررونق تربیت فكری در سرزمینهای اسلامی مساجد و تا زمان پیدایش مراكز تخصصی آموزش ازقبیل مدارس، دارالعلمها و نظایر آنها یكهتاز عرصة تعلیم و تربیت بودند. البته پس از پیدایش مراكز اختصاصی آموزش و پژوهش، جایگاه انحصاری خویش را در آموزش و تربیت فكری ازدست دادند، اما شأن تربیتی خویشتن را همچنان حفظ نمودند. به نظر ما مسجد دانشگاه به هیچ وجه در چنین جایگاهی نیست. نه اینکه گردانندگان آن این موضوع را ندانند و معتقد نباشند. اما نمیتوان چشم را بر این واقعیت بست که این نگاه تنها در نظر و قلب دستاندرکاران مانده و تحولی در برنامهها و مهمتر از آن ساختارهای آن ایجاد نکرده است. در این مبحث، ما تنها به بحث پیرامون اهمیت جایگاه مسجد و دیگر نظرات کلی نپرداختیم. بلکه طرح پیشنهادی خود را با عنوان «طرح تحول مسجد دانشگاه» ارائه نمودیم. طرحی جامع که جزئیات بسیاری در آن دیده شده بود و به نظر ما میتوانست متن اولیه خوب و محکمی برای بحثهای کاربردی پیرامون چنین موضوع مهمی باشد. اما برخورد دانشگاه با این طرح از قبلی هم جالبتر بود. نهاد آن را به شورایی دانشجویی ارجاع داد و آنها نیز یک جواب بسیار روشن و خلاصه دادند: «این موضوع فعلا در اولویت اول کاری مجموعه نیست!» سرنوشت این طرح هم معلوم شد؛ بایگانی...
ادامه دارد...
ندوی، می میری! (2)
همه تلاش ما در سال 89 برای تغییر مدیریت در شریف، فقط به همین دلیل بود که بزرگترین مانع دویدن شریف، همان جمع مدیریتی بود. تصور ما این بود که شریف باید بدود، ولی آنها پاسخ درستی نمیدادند و از توجه ما حول مسائل اصلی دانشگاه خوشحال نبودند. استدلالشان هم این بود که «نمیتوان شریف را معتاد دانست، پس سالم است.» البته سخنان آنها چیز دیگری بود؛ پیچیده و دارای وجوه مختلف. ولی ترجمهی آن حرفها، همین میشود که نوشته شد. تا اینکه سال 89 رسید...
سال 89 سال خاصی برای شریف بود. تیم قبلی مدیریتی رفته بود و تیم جدیدی آمده بود. عمدهی افراد قبلی از مسند پایین آمدند و افراد جدیدی جایگزین ایشان شدند. افرادی که اعلام داشتند برنامههای جدیدی دارند. ارتباطها شروع شد. جلسه پشت جلسه، نظرها پی در پی... قرار بود راه جدیدی باز شود. راه جدید، نیروهای جدید میخواهد.
از همان آغاز بنای همکاری و تقویت کادر جدید در دستور کار ما قرار گرفت. شعارهای ایشان، همان شعارهای ما بود و موفقیت آنها، پیروزی ما. از این رو علاوه بر پاسخ مثبت دادن به موقعیتهای پیش آمده در روالهای معمول، سعی کردیم پیشنهاداتی عملی برای مشکلات اساسی دانشگاه ارائه کنیم تا شاید بتواند جرقهای برای روشن شدن راههای جدید باشد. اولین نقطهای که روی آن دست گذاشتیم، همانی است که دانشگاه برای آن تأسیس شد. مشکلات تلنبار شده آموزش دانشگاه در چند دهه، نیاز به عزمی جدی و راههایی میانبر داشت و ما هم سعی کردیم در اولین گام، کمکی به حل این مشکلات کرده باشیم. نامهای با همین محوریت به ریاست دانشگاه نوشتیم. نامه ابتدا به مشکلات جدی آموزشی اشاره داشت و سپس راهکارهایی عملی پیشنهاد میداد. در راهکارها سعی شد از مواردی که نیازمند جمعآوری مقدمات مفصل و یا صرف هزینههای زیاد است، پرهیز شود و با تغییرات کوچک در سیستم فعلی حاصل شود. در مجموع هشت راه حل در نامه پیشنهاد شده بود که مورد توجه ریاست محترم قرار گرفت. ایشان روی نامه، هر پیشنهاد را به یک قسمت از دانشگاه پاراف کردند. ما هم خوشحال از روند مثبت به وجود آمده پیگیر عملی شدن راهکارها شدیم، اما...
ممکن است از اینجا به بعد نوشته ریاست محترم را ناراحت کند. نمیدانیم که ایشان از اتفاقاتی که در زیر مجموعه تحت مدریتیشان رخ میدهد آگاه هستند یا نه... مجبورم دوباره به صدر نوشته برگردم. امروز بزرگترین مشکل پزشکان این است که نشانههایی برای تشخیص سرطان در دست ندارند. یعنی دارند، اما نشانههای موجود تنها زمانی وجود بیماری را تشخیص میدهند که تقریبا کار از کار گذشته است. این استدلال که شخص هنوز راه میرود و غذا میخورد و حتی شاخصهای کاریاش هم افت نداشته است، اصلا تضمینکننده سرطان نداشتن شخص نیست. حالا ما چه کار کنیم؟ ملاحظه کنیم و هیچ نگوییم؟ یا اینکه زنگ خطر رشد بیماری را به صدا درآوریم و باعث نگرانی شویم؟ میدانیم که بسیاری عمق سخنان ما را نخواهند فهمید و اعتنایی نخواهند کرد. و حتی شاید ما را متهم به زمینهچینی برای نیل به اهداف تشکیلاتی بکنند، اما چه میتوان کرد که مفهوم سلامتی برای یک دونده با دیگران متفاوت است. ما میخواهیم بدویم و باید هم بدویم، اما عدهای...
ادامه دارد...
ندوی، می میری! (1)
چالش را او ایجاد کرد. دقیقترش آن است که چالش همواره وجود داشت، با همهی عظمتی که یک چالش میتواند در ذهنها بیاید، ولی او نشانش داد. باز دقیقتر این است که پردهای ضخیم بر حقیقت کشیده شده بود و چالش بنیادین حق و باطل را در حد بازیهای کودکانه چند پیرمرد مسجد برو ناتوان از کار به سخره گرفته بود. چه کسی چنین کرد را بیخیال؛ در یکی دو صفحه توضیح دادنش سخت است و از دست من بر نمیآید. به اشاره باید بگویم که نفاق چندلایه عجیبی که پس از رنسانس ظهور کرد، در ایران منجر به همین مطلب شد. نفاقی که هم نقابی از دین داشت و هم نقابی از روشنفکری. ولی نه دینمدار بود و نه روشنفکر... به هر دلیل، شد آنچه نباید میشد. نفاق چون سرطان تمام سلولها را گرفت. از طریق خون، به همهجا سرایت کرد و ایران را از پا انداخت. سرطان همهچیز را نابود کرده بود و ایران، در احتضار به سر میبرد... اما این همه ماجرا نبود. او بود. او که نفسش شفا بود، کلامش شفا بود، نوشتهاش شفا بود، قهرش شفا بود، رفتنش شفا بود و آمدنش شفا بود... او، خود اکسیر بود. او، نوری از سلاله پیامبر (ص)، فرزند زهرا (س) و شاگرد مکتب اهل بیت (ع) بود... ایران مفلوک محتضر، به اکسیری شفا یافت. به اکسیر وجود او، به نور وجود خمینی (ره)...
اکسیر ایران را شفا داد و شفای کل بشر را شروع کرد. شد انقلاب 57. نمیدانم کسی در تاریخ موفق شده است که به اکسیر دست یابد یا نه... افسانهها بافتهاند مردم جهان. ولی ما که تجربهاش را داشتهایم، نمیتوانیم از قوانین ذهنی مردمان اسیر سرطان پیروی کنیم. برای ما، هر آنچه از قبل سلامتی وجود داشته مشکوک است. باید بررسی شود. باید کنکاش کرد تا بیماری دوباره بر نگردد. هم برنگردد، هم داروی شفای دیگران پیدا شود... دیگر دو رکعت نماز و یک «یا حسین» در محرم، همهی داشتههای ما از سلامتی نیست. ما امروز آماده دویدنیم. و برای دویدن، مرد تلاش و کوشش نیاز است، نه بچهای که به «عطسه نکردن» دل خوش باشد. هدف ما رفع موانع برای دویدن است و هدف بعضی دیگر در عالیترین سطوح سلامت، معتاد نشدن. آب ما با آن بعضی در یک جوی نمیرود.
ادامه دارد...
سخنان علامه مصباح یزدی در جمع جبهه پایداری
سخنان مهم علامه مصباح
در جمع کاندیداهای جبهه پایداری

(توضیح: برای دریافت فایل لینک ها را در دانلود منیجر وارد و دانلود کنید)
گر دست یاران بیاید؛ این شعله خورشید میشود!!
محمدقائم خانی
داخل که شدم، جلسه شروع شده بود. خودم را برای یک جلسهی نه چندان سودمند آماده کرده بودم. «مثل همیشه، میخواهد بگوید که برنامهها این است و...» اما اوضاع فرق داشت. دور تا دور میز نمایندهی گروههای مختلف و نشریات گوناگون نشسته بودند. بچهها نوبت به نوبت صحبت میکردند و دکتر دهقانی و بقیهی بچهها گوش میدادند. تا همه صحبت کنند دو ساعت و نیمی گذشت. برخی خیلی دل پری داشتند و بعضی آرامتر بودند. تک و توکی هم بودند که هیچ حرفی نداشتند. حرفهای کاملا بنیادین گفته شد، دغدغههای سادهی گرداندن یک جلسه هم مطرح گشت. از لزوم تعریف فرهنگ بگیر تا اجبار بچهها در فاکتورسازی! اما بعضی سخنان بسامد بیشتری داشت. جدای از اینکه این حرفها درست هستند یا نه، در محدودهی خود زده شدند یا نه، اولویت داشتند یا نه؛ مسائل جامعهی دانشجویی را به خوبی نشان میدهند. سالهاست که این جامعه و مسائل آن در شریف دیده نمیشوند و یا حتی سانسور میگردند. اولین مسئله جالب توجه نشریات متعددی بودند که با وجود داشتن مجوز انتشار، حداقل شش ماه در انتظار انجام مراحل اداری (مانند برگزاری جلسهی آموزشی سردبیران از طرف معاونت) بودند! و یا مثلا جلسات متعددی که در ابتدا مجوز نمیگرفتند ولی با مراجعهی چندینبارهی مسئولین گروهها به معاونت، مجوز صادر میشد. مسئله تعداد زیادی از گروهها هم حاشیهی امن نقد کردن بود. جدای از اینکه نقد چه لوازم و سلوکی لازم دارد تا به نتیجهی مطلوب برسد، عدم تحمل مخالف حتی در صورت نقدهای کلی و اندیشهای به هیچ وجه قابل توجیه نیست. با این فضا میخواستند کرسیهای آزاداندیشی را در شریف برپا کنند؟ مشکلات دیگری هم بود که بسامدی به اندازهی این سه مورد نداشتند. صحبت بچهها که تمام شد، بیست دقیقهای وقت به آقای دکتر دهقانی رسید. نکات ایشان هم قابل توجه بود. صحبت نسبتا مفصلی راجع به نقد کردند که اگر واقعا در شریف اجرا شود، تحولی جدی در سال 91 در دانشگاه شریف ایجاد خواهد کرد. به چند مورد از مبانی فکری خود اشاره کردند و مخصوصا جهت حرکت معاونت را در راستای اهداف نظام مقدس جمهوری اسلامی تبیین نمودند. باز هم ما از خدا میخواهیم که تا آخر هم همینطور بماند. حفظ این جهت برای حرکت مجموعهی فرهنگی دانشگاه نیز تحولی بزرگ در دانشگاه ایجاد خواهد کرد! نکتهی دیگر توجه به تغییر سبک زندگی در شریف و خروج از فضای علمزدهی آن است که به گفتهی ایشان نیازمند همکاری فعالان این عرصه است. با وجود خستگی زیاد در انتهای جلسه به علت طولانی شدن آن (سه ساعت) و تکراری بودن خیلی از بحثها، شعلهی کوچکی در درون من روشن شده بود. حرفهایی که از طرف معاونت جدید مطرح شد میتواند در عرض دو سال، چهرهی فرهنگی و حتی علمی شریف را زیر و رو کند. بنده در حد توان خود دست یاری ناقابل را در اختیار معاونت قرار میدهم. امیدوارم که برخلاف همیشه، حرفها به صحنهی عمل هم برسند و «دانشگاه شریف» به «دانشگاه صنعتی شهید شریف» تبدیل شود... امیدوارم!
سلام علیکم
لینک مقاله آقای حسین بادامچی را ببینید:
یا حق
http://mohajersharif.blogfa.com/



