حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ شنبه 10 اسفند 1392 توسط محمدقائم خانی

سلام

انا لله و انا الیه راجعون...


بحثی بین حاج آقای پارسانیا و ابراهیم فیاض در همایش ظزفیتهای فلسفه صدرایی برای تحول در علوم انسانی برگزار شده است که در سیما فکر می توانید ببینید.
 
خیلی ناراحت شدم از نوع بحثی که برقرار شد. مباحثات فلسفی ما این باشد، چه انتظاری هست از مناظرات سیاسی و جناحی؟

در ادامه، چند جمله که به نظرم رسید خیلی مهم اند، در رابطه با مناظره می گویم:

1. دو تا حرف حساب در این مملکت زده شده، مال صدرایی ها و فردیدی ها و نصری هاست. بقیه که...

2. بازگشت به شیخ انصاری عقب گرد نیست؟ اصلا این فلسفه ی شیخ انصاری چیست؟

3. همه ی سکولاریسم منحط غربی، چیزی بیش از این جمله ی آقای پارسانیا هست؟ «حوزه ی اعتبارات در حوزه ی فقه می باشد که یک سطحی از دانش می باشد و حوزه ی کلام و فلسفه و عرفان قلمرو دیگری از دانش می باشد.»

4. بیشتر یاد کیهان و پیام فضلی نژاد افتادم تا جامعه شناسی عمیق و فلسفه دقیق!

تا وقتی منتقدین فلسفه، فیاض و نصیری باشند، در این مملکت یک متفکر به وجود نخواهد آمد!

یا حق



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 دی 1392 توسط محمدقائم خانی

سلام

دیدن سیر برخی انسان ها، مانند دیدن پرواز پرنده ها زیباست... مانند حاج آقا روح الله که گوشه ای از احوالات خویش را در رباعی زیر آورده است:

 

ما عرفناكَ

 

فاطى كه ز من نامه عرفانى خواست

از مورچه‏اى، تخت سلیمانى خواست

 

گویى نشنیده "ما عرفناك" از آنك

جبریل از او نفخه رحمانى خواست




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 دی 1392 توسط محمدقائم خانی
داستان کوتاه «بازی خون»


صدای بلند رفع خستگی پرویز، سکوت را شکست. تا می‌توانست دستانش را از هم باز کرد و پشتش را به صندلی چسباند و دهان باز کرد و... صدای بلند رفع خستگی پرویز، دوباره سکوت را شکست. نگاهی به اطراف انداخت و با سه چهار حرکت گردن، کمی از خستگی را به در برد. دوباره روی میز خم شد و خط خطی نقشه را ادامه داد.
با صدای تیر ناگهان از جا پرید. چرخید و به اطراف نگاه کرد. دست بالای چشم‌ها گذاشت و بیرون را نگاه کرد. دست را پایین آورد و شانه بالا انداخت و دوباره روی نقشه خم شد. مدتی مشغول کار شد تا اینکه چشمانش گرم شد. احساس سنگینی در پلک‌ها، کار خودش را کرد و کم‌کم گردنش را تا نزدیکی میز آورد. ناگهان خواب چشمش پرید و سر را بالا آورد. نگاهی به نقشه انداخت و دوباره مشغول شد. ولی هنوز چیزی نگذشته بود که باز هم چشمش گرم شد و سرش پایین افتاد و به میز خورد. این بار بیدار نشد و روی نقشه خوابش برد.
«چطوری ته استکانی؟»
صدای شاد و بلند مجید، پرویز را سریع از خواب بیدار کرد و سیخ روی صندلی نشاند. پرویز برگشت تا ببیند چه کسی توپ صدایش را زیر گوش او شلیک کرده است. چشمش که به مجید افتاد، بی‌حرکت بر سر جایش ماند. مجید باز هم با هیجانی خاص، کشدار و رسا گفت: «سلاااااام آقا مو ویزویزی!»
پرویز عینک ته‌استکانی‌اش را جابه‌جا کرد و آهسته پرسید: «خودتی علی؟ درست می‌بینم؟»
و بعد از جا بلند شد. مجید به پرویز رسید و با دست خالی‌اش، بازوی پرویز را گرفت و گفت: «پس فکر کردی پرندۀ «کو کو»ی ساعت خونۀ مادربزرگتم؟»
اسلحه را انداخت و پرویز را در آغوش گرفت. لحظه به لحظه خواب از سر پرویز می‌پرید و مجید را بیش‌تر در آغوش می‌فشرد. در همان حال پرسید: «علی کجا اینجا کجا؟»


ادامه داستان را در آدرس زیر ببینید:

http://www.shahrestanadab.com/Default.aspx?tabid=105&articleType=ArticleView&articleId=1462





نوشته شده در تاریخ سه شنبه 17 دی 1392 توسط محمدقائم خانی
عوض داره، گله نداره

«خانم بفرما بیرون، بفرما. آقا بیرون، مغازه تعطیله.» 

«یعنی چی آقا؟ مگه نمی¬بینی دارم خرید می¬کنم.» 

خانم برگشت و رو به مغازه‌دار گفت: «سه تومن پایین¬تر بگی، ورش می¬دارم.» 

فروشنده نگاهش نمی¬کرد. حواسش به پسری بود که داخل شده بود. بیست سالی داشت. 

صدای خانم خریدار درآمد: «آقا با شمام. پایین نمی¬یای؟» 

«خانم گفتم بیرون، مغازه تعطیله.» 

«این چه وضعشه آقا؟ این کیه؟» 

صدای نعره¬ی «همه بیرون»ِ سیاوش، همه را ساکت کرد. پسر بیست ساله سمت خریداران رفت. فروشنده نفسی در سینه حبس کرد و گفت: «چه خبرته آقا! مغازه رو رو سرت گذاشتی.» 

پسر سعی می کرد با زبون خوش و تعارفاتی که عادت نداشت، هردو را از مغازه بیرون کند. سیاوش از مغازه‌دار پرسید: «کجاست؟» 

فروشنده سوال کرد: «کی کجاست؟ کلانتری دو تا چهارراه اون‌وتّره.» 

پسرِ بیست ساله، همان‌طور که پیروزمندانه برمی‌گشت، گفت: «هنوز نوبت حرف زدنت نرسیده. فعلا این دو تا خوشگلم بریز بیرون.» 

و به دو دخترِ همکار فروشنده اشاره کرد. یکی‌شان به سری مانتوهای ردیف هم چسبیده بود و دیگری، پشت پیشخوان فروش، کنار دست فروشنده قرار داشت. سیاوش به پسر گفت: «نه، این دو تا هم مهمونن.» 

سیاوش چاقوی داخل دستش را بالا آورد و ضامن را کشید. با صدای «تق»ش، سکوت همه‌ی مغازه را گرفت. چشم¬ها که به سمت نور منعکس از چاقو برگشت، سیاوش نعره¬ی بعدی را کشید. فروشنده مات صورت سیاوش بود. دهانش را که می¬بست، دوباره عین اولش، آرام می¬شد. چاقوی دستش به صورتش نمی¬آمد. 
با فریاد سیاوش، پسر تندی به سمت در مغازه رفت و کرکره را پایین کشید و برگشت. خود را بی¬خیال نشان می¬داد، ولی معلوم بود هیجان¬زده است. سیاوش پرسید: «چند دقیقه وقت داریم؟» 

و بعد از فروشنده پرسید: «فکر کردی همه‌ی دخترا بی‌صاحابن، آره؟»




ادامه داستان در آدرس زیر است:

http://www.shahrestanadab.com/Default.aspx?tabid=105&articleType=ArticleView&articleId=2455




نوشته شده در تاریخ جمعه 22 آذر 1392 توسط محمدقائم خانی

 

فریاد ز من

اى پیر، هواى خانقاهم هوس است           طاعت نكند سود، گناهم هوس است

یاران همه سوى كعبه، كردند رحیل           فریاد ز من، گناهگاهم هوس است!

 

 

جمهورى ما

جمهورى ما نشانگر اسلام است           افكارِ پلیدِ فتنه جویان، خام است

ملّت به ره خویش جلو مى‏تازد           صدام به دست خویش در صد دام است

 

 

حضرت امام روح الله

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 آذر 1392 توسط محمدقائم خانی

 

فریاد

از درد دلم، به جز تو كى باخبر است؟           یا با من دیوانه كه در بام و در است؟

طغیان درون را به كه بتوانم گفت؟           فریاد نهان را به دل كى اثر است؟

 

 

چراغ فطرت

فاطى كه به قول خویش، اهل نظر است           در فلسفه كوششش بسى بیشتر است

باشد كه به خود آید و بیدار شود           داند كه چراغ فطرتش در خطر است

 

 

حضرت امام روح الله

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 آذر 1392 توسط محمدقائم خانی

 

هیهات

فاطى تو و ره به كوى دلبر؟ هیهات!           نظّاره گرىِّ روى دلبر؟ هیهات!

این راه، رهى نیست كه پیمایى تو           جبریل در آن فكنده شهپر، هیهات!

 

 

جمهورى اسلامى

جمهورى اسلامى ما جاوید است           دشمن ز حیات خویشتن، نومید است

آن روز كه عالم ز ستمگر خالى است           ما را و همه ستمكشان را عید است

 

 

حضرت امام روح الله



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 آذر 1392 توسط محمدقائم خانی

 

طفل طریق

اى پیرطریق، دستگیرى فرما!           طفلیم در این طریق پیرى فرما

فرسوده شدیم و ره به جایى نرسید           یارا، تو درین راه امیرى فرما!

 

 

باده اَلَست

هشیارى من بگیر و مستم بنما           سرمست ز باده الستم بنما

بر نیستیم فزون كن، از راه كَرم           در دیده خود هر آنچه هستم، بنما

 

 

حضرت امام روح الله

 

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 آذر 1392 توسط محمدقائم خانی

 

دل خواب

چشم تو و خورشید جهانتاب كجا؟           یاد رخ دلدار و دل خواب كجا؟

با این تن خاكى، ملكوتى نشوى           اى دوست تراب و ربّ الاَرباب كجا؟

 

 

درِ وصل

اى دوست، ببین حال دل زار مرا           وین جانِ بلا دیده بیمار مرا

تا كى درِ وصلِ خود به رویم بندى؟           جانا، مپسند دیگر آزار مرا 

 

 

حضرت امام روح الله

 



نوشته شده در تاریخ شنبه 2 آذر 1392 توسط محمدقائم خانی

قصد دشمنان چیست؟ سوره بقره می گوید:

 

یَسْأَلُونَكَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرَامِ قِتَالٍ فِیهِ قُلْ قِتَالٌ فِیهِ كَبِیرٌ وَصَدٌّ عَن سَبِیلِ اللّهِ وَكُفْرٌ بِهِ وَالْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَإِخْرَاجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِندَ اللّهِ وَالْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَلاَ یَزَالُونَ یُقَاتِلُونَكُمْ حَتَّىَ یَرُدُّوكُمْ عَن دِینِكُمْ إِنِ اسْتَطَاعُواْ وَمَن یَرْتَدِدْ مِنكُمْ عَن دِینِهِ فَیَمُتْ وَهُوَ كَافِرٌ فَأُوْلَئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِی الدُّنْیَا وَالآخِرَةِ وَأُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ ﴿۲۱۷ إِنَّ الَّذِینَ آمَنُواْ وَالَّذِینَ هَاجَرُواْ وَجَاهَدُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ أُوْلَئِكَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللّهِ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ ﴿۲۱۸

 

از تو در باره ماهى كه كارزار در آن حرام است مى‏پرسند بگو كارزار در آن گناهى بزرگ و باز داشتن از راه خدا و كفر ورزیدن به او و باز داشتن از مسجدالحرام [=حج] و بیرون راندن اهل آن از آنجا نزد خدا [گناهى] بزرگتر و فتنه [=شرك] از كشتار بزرگتر است و آنان پیوسته با شما مى‏جنگند تا اگر بتوانند شما را از دینتان برگردانند و كسانى از شما كه از دین خود برگردند و در حال كفر بمیرند آنان كردارهایشان در دنیا و آخرت تباه مى‏شود و ایشان اهل آتشند و در آن ماندگار خواهند بود (۲۱۷) آنان كه ایمان آورده و كسانى كه هجرت كرده و راه خدا جهاد نموده‏اند آنان به رحمت‏خدا امیدوارند خداوند آمرزنده مهربان است (۲۱۸)



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 آبان 1392 توسط محمدقائم خانی

آیاتی که باید در مذاکره بدان ها توجه کرد؛ 118 تا 120 آل عمران:

 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَتَّخِذُواْ بِطَانَةً مِّن دُونِكُمْ لاَ یَأْلُونَكُمْ خَبَالًا وَدُّواْ مَا عَنِتُّمْ قَدْ بَدَتِ الْبَغْضَاء مِنْ أَفْوَاهِهِمْ وَمَا تُخْفِی صُدُورُهُمْ أَكْبَرُ قَدْ بَیَّنَّا لَكُمُ الآیَاتِ إِن كُنتُمْ تَعْقِلُونَ ﴿۱۱۸ هَاأَنتُمْ أُوْلاء تُحِبُّونَهُمْ وَلاَ یُحِبُّونَكُمْ وَتُؤْمِنُونَ بِالْكِتَابِ كُلِّهِ وَإِذَا لَقُوكُمْ قَالُواْ آمَنَّا وَإِذَا خَلَوْاْ عَضُّواْ عَلَیْكُمُ الأَنَامِلَ مِنَ الْغَیْظِ قُلْ مُوتُواْ بِغَیْظِكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ بِذَاتِ الصُّدُورِ ﴿۱۱۹ إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِن تُصِبْكُمْ سَیِّئَةٌ یَفْرَحُواْ بِهَا وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ یَضُرُّكُمْ كَیْدُهُمْ شَیْئًا إِنَّ اللّهَ بِمَا یَعْمَلُونَ مُحِیطٌ ﴿۱۲۰

اى كسانى كه ایمان آورده‏اید از غیر خودتان [دوست و] همراز مگیرید [آنان] از هیچ نابكارى در حق شما كوتاهى نمى‏ورزند آرزو دارند كه در رنج بیفتید دشمنى از لحن و سخنشان آشكار است و آنچه سینه‏هایشان نهان مى‏دارد بزرگتر است در حقیقت ما نشانه‏ها[ى دشمنى آنان] را براى شما بیان كردیم اگر تعقل كنید (۱۱۸) هان شما كسانى هستید كه آنان را دوست دارید و [حال آنكه] آنان شما را دوست ندارند و شما به همه كتابها[ى خدا] ایمان دارید و چون با شما برخورد كنند مى‏گویند ایمان آوردیم و چون [با هم] خلوت كنند از شدت خشم بر شما سر انگشتان خود را مى‏گزند بگو به خشم خود بمیرید كه خداوند به راز درون سینه‏ها داناست (۱۱۹) اگر به شما خوشى رسد آنان را بدحال مى‏كند و اگر به شما گزندى رسد بدان شاد مى‏شوند و اگر صبر كنید و پرهیزگارى نمایید نیرنگشان هیچ زیانى به شما نمى‏رساند یقینا خداوند به آنچه مى‏كنند احاطه دارد (۱۲۰)

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 آبان 1392 توسط محمدقائم خانی

یادآوری به دیپلمات های وطنی

 

خدا کند سربازان عرصه ی دیپلماسی، وقتی گفتگو می کنند و می خندند و دست می دهند و کنفرانس مشترک می دهند، آیه 120 سوره بقره یادشان باشد:

وَلَن تَرْضَى عَنكَ الْیَهُودُ وَلاَ النَّصَارَى حَتَّى تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَى اللّهِ هُوَ الْهُدَى وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَاءهُم بَعْدَ الَّذِی جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَكَ مِنَ اللّهِ مِن وَلِیٍّ وَلاَ نَصِیرٍ            

و هرگز یهودیان و ترسایان از تو راضى نمى‏شوند مگر آنكه از كیش آنان پیروى كنى بگو در حقیقت تنها هدایت‏خداست كه هدایت [واقعى] است و چنانچه پس از آن علمى كه تو را حاصل شد باز از هوسهاى آنان پیروى كنى در برابر خدا سرور و یاورى نخواهى داشت.


یا حق

 




نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 آبان 1392 توسط محمدقائم خانی

میراث عظیم ادبی (1)

 

گفت من کی درفکندم با یکی

او درافکندست با من بی شکی

 

چون منی را کی بود آن مغز و پوست

تا چو اویی را تواند داشت دوست

 

من چه کردم، هر چه کرد او کرد و بس

دل چو خون شد خون دل او خورد و بس

 

او چو با تو در فکند و داد بار

تو مکن از خویش در سر زینهار

 

تو که باشی تا در آن کار عظیم

یا نفس بیرون کنی پای از گلیم

 

منطق الطیر شیخ فرید الدین محمد عطار نیشابوری



نوشته شده در تاریخ شنبه 27 مهر 1392 توسط محمدقائم خانی
فقر ما و لطف او

ای خدای بی‌نهایت جز تو کیست
چون توئی بی‌حد و غایت جز تو چیست
هیچ چیز از بی‌نهایت بی‌شکی
چون به سر ناید کجا ماند یکی
ای جهانی خلق حیران مانده
تو بزیر پرده پنهان مانده
پرده برگیر آخر و جانم مسوز
بیش ازین در پرده پنهانم مسوز
گم شدم در بحر حیرت ناگهان
زین همه سرگشتگی بازم رهان
در میان بحر گردون مانده‌ام
وز درون پرده بیرون مانده‌ام
بنده را زین بحر نامحرم برآر
تو درافکندی مرا تو هم برآر

منطق الطیر عطار


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 مهر 1392 توسط محمدقائم خانی
گفتگویی متفاوت با یک آخوند چینی

مسجدمحوری چینی‌ها از ما بیشتر است/ شعری فارسی در مدح امیرالمومنین كه چینی‌ها بعنوان دعا می‌خوانند

گفتگویی متفاوت، که حیف است از دست بدهید:

این آشنایی با فرهنگ ایران، به خاطر کثرت رفت و ‌آمد ایرانیان به چین بوده است؟

بله، اشعار فارسی در بین کتب ادعیه عربی‌ چینی‌ها وجود دارد. مثلاً کتاب دعایی مانند کتاب‌های ارتباط با خدا دارند که روی آن نوشته «الدعا مخ‌‌‌العباده» یک شعر فارسی در مدح مولا علی‌ابن‌ابیطالب در این کتاب اعراب گذاری شده که اینها فکر می‌کنند دعاست و آن را مثل دعاها می‌خوانند. نور ولایت تویی شاه سلام‌علیک/ شمع هدایت تویی شاه سلام‌علیک// معدن احسان تویی مظهر عرفان تویی/ کاشف فرقان تویی شاه سلام علیک//


http://www.rajanews.com/detail.asp?id=170987


چقدر وظایفمان سنگین است!



(تعداد کل صفحات:59)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic