حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 مهر 1392 توسط محمدقائم خانی
پیروزی بزرگ خدا داده‌ی داستان

رمان‌های زیادی در صف بودند و هنوز هم هستند تا بخوانم. کار ما همین است. اما به محض دیدن «آقای سلیمان می‌شود من بخوابم؟» روند قبل متوقف شد و خارج از نوبت، برش داشتم تا اولین رمان نوشته‌شده توسط یک روحانی را بخوانم. با ترسی که از پیش‌بینی و قضاوت اولی به جانم افتاده بود. آن قدر روحانی مشاور فیلم و حتی رمان، با عرض معذرت، بی‌احترامی نشود، منظورم در حوزه داستان است، خلاصه آن قدر بی‌گدار به آب زده‌اند که نمی‌توانم نترسم. با ترس، رمان را می‌خوانم و لذت می‌برم. 

نام خاص رمان، با آن طرح عجیب و غریب رویش، پیش‌داوری‌هایی درباره رمان به وجود می‌آورد. کتاب را باز می‌کنم و از دال «داخل آسانسور»، شروع به خواندن می‌کنم. بر خلاف تصورم، کسل‌کننده نیست. ماجرا دارد و به داستان، بیش از درون‌مایه و پند و اندرز پایبند است. کمی ترسم می‌ریزد و نور امید در دلم روشن می‌شود. امیدی که نوید رمانی را، متفاوت با آنچه می‌پنداشتم می‌دهد. صفحه‌ی اول با «روبیک»، پسر ارمنی داستان شروع می‌شود. «نغمه»ی دختر جانباز هم در صفحه‌ی دوم وارد می‌شود. و این یعنی از همان اول، وسط ماجرای اصلی داستان افتاده‌ایم. ماجرایی تکراری که هیچ کس نمی‌تواند از آن بگذرد و کتاب را زمین بگذارد. همان دو صفحه‌ی اول، ساده و ناگهانی، سر و کله‌ی هر دو شخصیت اصلی پیدا می‌شود و دل و قلوه‌ی رد و بدل شده، پای کشمکش را وسط می‌کشد. احتمالاً همه حدس مس زنند که این دو باهم ازدواج خواهند کرد. اما سؤال اصلی اینجاست که «چطوری؟» و خواننده کل کتاب را به دنبال نویسنده، می‏دود تا جواب سؤالش را بگیرد. 

نوشته نشان می‌دهد که روحانی نویسنده‌ی کتاب، رمان خوانده است. حرفه ایست. تازه از ره رسیده نیست. با شخصیت و فضا و حادثه آشناست. می‌تواند اتفاقات را بر پایه‌ی روابط علت و معلولی رمانش بچیند. و این، اتفاق بزرگی در ادبیات داستانی کشور است! ورود «روحانی داستان‌آشنای قلم به دست»، حتماً مبارک است. 6 فصل اول بسیار عالی است. هیچ‌چیزی اضافه نیست و داستان، تنها بازیگر عرصه‏ی کتاب است، اما از فصل 7... 

از فصل 7 کم‌کم سر و کله‌ی پیغام‏های متعدد در داستان پیدا می‌شود. روایت ساده‏ی روبیک و نغمه، تحت تأثیر بررسی مستقیم فضای دانشگاهی ایران قرار می‏گیرد. «سامان» خلق می‌شود تا کتاب بتواند انتقاداتی به فضای دانشگاهی و روشنفکری ایران بکند. با خلق شخصیت سامان، داستان لاغرتر می‏گردد و پای مقاله‏های کوچک «نقد فضای فکری و فرهنگی ما» در کتاب باز می‌شود. از این به بعد، دیگر راوی دو شغله می‌شود. هم باید خوانندگان داستان را به دنبال خود بکشد و هم جواب منتقدین را بدهد. هم باید شک‏های روبیک را به دنبال خود بکشد و هم پاسخ مسئله‌های معرفتی جلوی اسلام را حل کند. یک سر دارد و بیش از دو سودا. بی‌حکمت نبود که قانون منع دوشغله بودن را تصویب کردند! اگر اجرا می‏شد، خیرش به همه می‏رسید. یکی‏اش ‏همین راوی داستان تا حواسش به جلسات رفع شبهه پرت نشود. 

چند فصل بعد، داستان و مجموعه مقالات، باهم درگیر می‏شوند. داستان کشمکش بین روبیک و نغمه را می‏خواهد، اما مقاله‏ها ‏در پی تنها شدن نغمه‏اند. تنها که بشود، راحت تر در معرض شبهه‏ها ‏قرار می‏گیرد و دست راوی برای نشان دادن عاقبت فضای فرهنگی دانشگاه، باز می‌شود. بالأخره هم زور مقالات بر داستان می‏چربد و روبیک را به آلمان تبعید می‏کند تا بتواند خوب به «اسلام» فکر کند! داستان عقب می‏نشیند و عرصه‏ها ‏را به مقاله‏ها ‏می‏سپارد. حالا وقت یکه‌تازی آن‌هاست. حالا، اصل نغمه‏ی بریده از همه‌جاست و مریمی که مقالات، برای توضیح و شرح به خدمت گرفته‏اند. و البته روبیکی که داستان هم از او ناامید شده است. مقالات، می‏برند و می‏دوزند و نغمه‏ی بیچاره را، به هرکجا که می‏خواهند می‏کشانند. حتی خود نغمه هم نمی‌داند، چه بلایی بر سر او آمده است. 

داستان منزوی، رو به مصالحه می‌آورد و از ادعاهای جذابش دست می‌کشد. دیگر کشمکش نیست، بلکه سعی می‏کند وسط دعواهای عقیدتی فرهنگی، رد پایی هم از روایت داستانی بیابد و آن را محکم بچسبد. در طوفان شبهات فمینیستی و معرفت‌شناختی، کلاهش را سفت می‏چسبد. حالا او هم منتظر است. مانند خواننده، و ظاهراً مانند مریم؛ و همان طور که بعداً مشخص می‌شود، مانند ضمیر ناخودآگاه نغمه. حالا قدرت توفان مقالات چنان زیاد شده که برگ برنده‏های داستان را، یکی‌یکی فوت می‏کند و از صحنه بیرون می‏فرستد. حتی وقتی داستان، برگ برنده‏ی اصلی را رو می‏کند و روبیک مسلمان شده‏ی «مسعود» نام یافته‏ی به ایران برگشته را به نغمه می‏رساند، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. گرهی باز نمی‌شود و مرهمی بر «چه می‌شود؟» مخاطب نمی‌نشیند. مثل همه‏ی ما، وقتی که همه چیزمان را از دست می‏دهیم، وقتی که هیچ کاری از دستمان ساخته نیست، وقتی که هیچ مستمسکی نداریم، یاد خدا می‏افتد؛ یاد دعا، یاد خدا. نا امید و خسته، همراه مسعود و مریم دست به دعا برمی دارد تا بلکه خدا کاری بکند و همه را نجات بدهد. وسط طوفان‏های سهمگین خانمان برانداز، وقتی که نغمه در مچ مقالات اسیر است، مریم را مأمور می‏کند تا نغمه را به سالن قرعه کشی عمره دانشجویی ببرد. حواس مقاله‏ها ‏به کارهای مهم تر پرت است و نمی بینند که خدا چه خوابی برایشان دیده است. نغمه می‏رود و از آنجا که هیچ کار خدا بی‌حکمت نیست و هیچ اتفاقی تصادفی نمی‌افتد، نام نغمه برای حج، از گردونه‏ی دفتر نهاد بیرون می‏آید. عید می‏رسد و در هنگام تعطیلی دانشگاه‏ها ‏و سکوت مقالات، خدا دست نغمه را می‏گیرد و جلوی چشم همه، تنها به دیار وحی‏اش ‏می‏فرستد. دیاری که هیچ کس جز خدا با او نیست. خداست و دل بنده‏ی بریده‌اش... 

نغمه برمی‌گردد. از مکه و مدینه، با کوله باری از یقین. از دست افکار شیطانی رها گشته و بار دیگر متولد شده است. بازگشت پیروزمندانه اش، همه را خوشحال می‏کند. مسعود به وصالش می‏رسد. مریم و مادر نغمه از نگرانی درمی‌آیند. از همه مهم تر، مقاله‏ها ‏فرا می‏کنند و داستان، دو فصل آخر را با خیال راحت، به دست می‏گیرد. اصلاً هم ناراحت نیست که روایت یک دستی ندارد. که زاویه‏ی دیدها، بدون دلیل عوض می‏شوند. که آن قدر بین رمان‌های کلاسیک و مدرن و پست‌مدرن، دست به دست شده، سرگیجه گرفته و تعادلش را از دست داده است و نمی‌تواند روی پاهای خودش بایستد. که مالک بلامنازع شخصیت‏ها ‏و فضاهای خودش نبوده و نیست. که اسمش مال مقالات است و هیچ ربطی به خودش ندارد، نه محتوا و نه کشمکش‌هایش. همه را کنار می‏گذارد و به پیروزی فکر می‏کند. به بازگشت مفتخرانه‌ی نغمه‏ی خدا یافته. به مسعود خدا یافته‏ی نغمه پیداکرده. به خودش، به شیرینی یک کشیدن مخاطب به دنبال خود. به منافع مشترکی که با دشمن شکست‌خورده دارد. به چاپ‏های بعدی کتاب...  

محمدقائم خانی



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 مهر 1392 توسط محمدقائم خانی
لبیک اللهم لبیــــــک... 
تا نفس هست، لبیک گوییم...
لبیک اللهم لبیــــــک...


نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 مهر 1392 توسط محمدقائم خانی

فلسفه اخلاق تازه

شیخ واله ی حکیم الدوله، آخرین نظریه ی فلسفه اخلاق اسلامی را ارائه کرد:

فعل حسن، حسن است و فعل محمود، قبیح!

درود بر عقل کل ایران...



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 مهر 1392 توسط محمدقائم خانی

اندر احوالات سفر فرنگ شیخ حسن کلید به دست

 

خوب است وقتی کسی درمعامله، نصف حساب سی سال خدمتش را خالی می کند و رسید هم نمی گیرد، لااقل برای دل خوش کنک هم که شده، آب نباتی برای زن و بچه اش بگیرد و همه چیز را به انصاف فروشنده و جوان مردی طرف مقابل و ارزوهای خوب و امید به کرم طرف و توکل و خدا و «انشاءالله در آینده محظوظ و کیفور خواهیم شد»، حواله ندهد!

 

از طرف بچه های ایرانی چشم به راه حسن

نوشته شده در تاریخ شنبه 23 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

هدررفت یک فرصت استثنایی  

 

در نقد مستند «میراث آلبرتا» که در شماره­ی سوم مشریه منتشر شد، اشاره گردید که نفس ساخت یک مستند اجتماعی با رویکرد واقع بینانه، پدیده‌ی بسیار مبارکی است که «میراث آلبرتا» با تمام قوت آن را کلید زد. در اکثر مستندها ورود جدی ایدئولوژیک به مسائل اجتماعی دیده نمی‌شد و موضوع و موضع عمده‌ی مستندها سیاسی بود به مسائل اجتماعی هم از منظر سیاسی پرداخته می‌شد. «میراث آلبرتا» اولین مستند در این سطح بود که با دیدی واقع‌بینانه و به دور از جوزدگی روشنفکرانه، سراغ یک مسأله اجتماعی رفته و سعی در کالبدشکافی آن کرده است. شروع «میراث آلبرتا 2» به همین مسأله و بازخوردهای «میراث آلبرتا» می‌پردازد. نشان دادن اثرات اجتماعی مستند قبلی، نقطه‌ی قوت مستند جدید است و نشان می‌دهد خود سازندگان هم به این مسأله واقف‌اند. ساخت مستند دوم درباره‌ی «فرار مغزها» نشان از طرفیت اجتماعی بالای این پدیده دارد که امکان ساخت مستند دوم را فراهم ساخته است.

با آن‌که پدیده‌ی «فرار مغزها» ذهن خیلی از دانشجویان و خانواده‌هایشان، مسئولین و متفکران را به خود مشغول داشته است، باز هم مورد توجه واقع نمی‌شود و موضوع صحبت و بحث و بررسی قرا نمی‌گیرد. حسین (راوی مستند) همانند قبل، درباره پدیده فرار مغزها سوال دارد. این‌یار نمی‌خواهد سوالش را از کسانی که می‌روند بپرسد، می‌خواهد به سراغ رفته‌ها برود. به عبارت دیگر می‌خواهد وضع مقصد را بررسی کند و نه مبدأ را. نمایش کامل «جستجو»ی حسین چنین القا می‌کند که مسأله هنوز تازه است و موارد کشف‌ناشده‌ی زیادی برای پیگیری و پرسش در این موضوع هست. بازه م مانند مستند قبل، حسین با خیلی­ها صحبت می­کند تا بتواند تصویری از آن جامعه‌ی هدف پیدا کند؛ از ایرانیان متخصص مقیم در خارج کشور. تغییر فضا و محل و مصاجبه‌شوندگان، زمینه­ی خوبی برای جذب مخاطب ایجاد می­کند و مستند را از  افتادن به ورطه‌ی کسل‌کنندی نجات می‌دهد.

موسیقی فیلم باز هم خوب است و نقش مهمی در اثر دارد. استفاده به موقع از صدای واقعی صحنه‌ها در کنار موسیقی می‌تواند تماشاگر را بیش‌تر با فیلم همراه سازد.

همانند مستند گذشته و بلکه بیش‌تر و به‌تر از آن، تصاویر خوب و بکر و قابل توجه در فیلم زیاد است و توجه سازنده به فضاهای مختلف و تصویربرداری‌های متنوع در اثر مشهود است. موضوع اجتماعی فیلم بر محور حالات و تصمیمات افراد بنا شده است و همین مسأله، تصاویر مستند را محدود می سازد. ولی عوامل فیلم توانستند با تغییر مدام موقعیت افراد در مصاحبه متناسب با سخنانشان، اثری به نمایش در آورند که دیگر کسل‌کننده نباشد. همین­طور نشان دادن چند موقعیت زندگی (از جمله آن استاد و یا کار دو دانشجو) در کاهش بار کلامی محصول و افزایش جذابیت‌های هنری آن موثر بود.  

تنها مشکل تصاویر، همانند میراث قبلی، حضور بیش از نیاز راوی در کادر دوربین است. درست است که این حضور، ماهیت جستجوگرانه‌ی اثر را به خوبی نشان می‌دهد، ولی وقتی از حد بگذرد، حضور مصاحبه شونده‌ها را در موضوعی ذهنی که به آن‌ها مربوط است، کم‌رنگ می‌سازد. انتخاب مصاحبه شوندگان نیز مناسب نیست و به سیر منطی اثر اشکال وارد کرده است. تنوع آن‌ها بسیار کم است. شاید کسی در وهله‌ی اول با نگاهی سطحی گمان کند که «خیر، اتفاقا خیلی هم متنوع بودند.» ولی دقت بیش‌تر نشان می‌دهد که همه‌ی آن‌ها شبیه هم بودند. تقریبا همه‌شان شبیه ربات‌هایی بودند که کاری جز درس خواندن و فکری جز درس و هدفی جز پیش‌رفت درسی ندارند. انگار که برای «درس» برنامه‌ریزی شده‌اند نه برای «زندگی». راوی هیچ‌گاه از آن‌ها نمی‌پرسد که «چرا درس می‌خوانید؟»، «چرا این‌جا درس می‌خوانید؟»، «نتیجه‌ی درس خواندن شما چیست؟»، «خدمت به بشریت امری واقعی است یا موهوم؟»، «آیا درس خواندن جلوی رشد چند بعدی را در شما نمی‌گیرد؟»، «به عنوان یک ایرانی در این­جا (مثلا فرانسه) درس می‌خوانید یا به عنوان یک (مثلا فرانسوی)؟» و سوال‌های زیاد دیگری که به ماهیت درس خواندن برمی‌گردد. همه‌ی آن‌ها یقین دارند که «درس خواندن خوب است و باعث پیش‌رفت می‌شود.» البته شاید کسی بپرسد که «چرا باید مصاحبه شوندگان را بر اساس این موضوع متنوع انتخاب کرد؟ چرا نباید تنوع را در شاخص‌های فرهنگی در نظر گرفت؟ (یعنی همان کاری که فیلم کرد.)» پاسخ روشن است. زیرا آن‌ها بر همین اساس مهاجرت کرده‌اند. چون دلیل مهاجرت درس خواندن بوده است، پس اولین شاخص دسته‌بندی نیز همین موضوع باید باشد. پس از آن نوبت به شاخص‌های دیگر می‌رسد، که یکی‌شان فرهنگ است. 

مهم‌ترین مشکل فیلم نداشتن خط سیر منطقی است. نبودن خط سیر باعث شد که تصاویر متعدد موجود در موقعیت‌های زیاد به پراکندگی بینجامد و لذت یک روایت قوی را به مخاطب منتقل نکند. اصلا معلوم نیست که چرا مستند به موضوع خودکشی می‌پردازد و جواب رئیس‌جمهور چه ربطی به مستند دارد؟ قطعه‌های فیلم موفق «آزانس شیشه‌ای»، وسط مستند چه کار می‌کنند؟ موضوع عوارض زیست‌محیطی صنعت نفت و گاز در عسلویه، چه ربطی به مهاجرت دارد؟ و یا مفهوم پیش‌رفت که در چند جا به آن اشاره می‌شود، از مستند جداست. موضوع مرتبط هست، ولی داخل مستند نشده است. چسبیده است، نه وارد آن شده و نه حذف گردیده است. 

عدم وجود خط سیر بدان علت است که حرف اصلی پشت مستند، تفکر واضح و روشنی نیست. مسئله تنها حس غربت ناشی از دوری است، آن هم بیش‌تر اثری که این دوری بر حس آن‌ها دارد و نه عقاید و افکار آن‌ها. چندین گروه میل به مهاجرت دارند که این دوری بر هرکدام، اثری متفاوت می‌گذارد. نگاه به مسئله عمیق نیست و از این رو، امکان ارائه‌ی راه حل وجود ندارد. چرا از میان همه‌ی آن‌ها، فقط یک نفر برمی‌گردد و در ظاهر، زندگی خوبی را هم پیدا می‌کند؟ چه چیز او را برگردانده است؟ فقط دل‌تنگی ناشی از دوری؟ همین مسأله باعث شده است که پرداخت مستند به موضوع «مهاجرت» ضعیف باشد. هم بعضی چیزها که ربطی به مسئله نداشتند، در مستند قرار گرفتند و هم برخی مباحث که به قضیه ربط داشتند، فرصتی برای مطرح شدن پیدا نکردند. 

  



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

نقد فیلم مستند میراث آلبرتا 2

 

وحید ضرغامی

 

بدون شک هر مستند­سازی هدفی را قبل از ساخت مستند برای مستند خودش اراده می­کند. مستند بدون هدف در واقع تلف کردن وقت خود و  ببیندگان مستند است. می­توان گفت مقدس­ترین هدف هر فیلم  مستندی نشان دادن حقیقت به طور کامل، آنچه در واقعیت می­گذرد، است آنگونه که هست نه براساس تصورات و یا پر رنگ کردن برخی از ارزش ها، چون آنچه من از کار رسانه ای فهمیدم این است که هر حرکت این مدلی تو ذوق می­زند و ببیننده را منزجر می­کند، از هر قشر و نوع فکری که می­خواهد باشد. بعضی وقت­ها مستندساز به دنبال مخاطب می­رود. برایش مهم است که مخاطب از کارش تعریف کند. متناسب با کمیت مخاطب در مورد چگونگی مستند تصمیم می­گیرد غافل از اینکه واقعیت محور حرکت کردن، فی نفسه مخاطب آور است و بیشترین مخاطب را جذب می­کند. این اشتباه استراتژیکی است که خیلی از مستندسازها می­کنند! گاهی مستندساز به دنبال حقیقت و واقعیت می­رود اما برخی از افراد و ارکانی که لازم است در مستند ظاهر شوند، طفره می­روند و همکاری نمی­کنند یا اگر همکاری می­کنند با توجه به خاصیت فیلم و دوربین، جلوی دوربین مصنوعی و شعاری ظاهر می­شوند. هنر مستندساز این است که بیشترین تلاش را در رابطه با حقیقت به کار ببرد و خلاقیت و فکر خود را برای این هدف مقدس به کار بگیرد.

آنچه از سبک و سیاق این مستند برداشت می­شود این است که میراث2 به دنبال نشان دادن وضعیت و مشکلات نخبگان در خارج از کشور در مقایسه با داخل است. سوال اصلی این است که آیا این مستند حقیقت را نشان می دهد!؟ در تحلیل وضعیت دانشجویان خارج رفته باید ببینیم آنچه در واقعیت می­گذرد چیست؟ افراد به چه دسته هایی قابل تفکیکند؟ مثلا چند درصد دچار افسردگی می شوند؟ چند درصد به دنبال علم هستند؟ چند درصد عشق وطن دارند که مورد تاکید فیلم فعلی است؟ چند درصد به آیین­های دیگر مثل یهود و . . . گرایش پیدا می کنند؟ چند درس اهل عرق و دیسکو و . . . می شوند؟ چند درصد بر می­گردند؟ تا به حال چند درصد برگشتند؟ آنهایی در خارج مانده اند چند درصد راضی­اند؟ چند درصد ناراضی اند؟ و قص علی هذا.

این سوالات دسته بندی کلی افراد را مشخص می­کند و سنس­های آماری که می­دهد یک کلیتی از واقعیت را به مستندساز و در نتیجه به مخاطب می­دهد.

بعضی از مواقع حقیقت و واقعیت خیلی گسترده می­شود و نمی­توان همه آن را در یک مستند 70-80 دقیقه­ای آورد. در عالم حرفه­ای، مطلوب آن است که آنچه مخاطب می­داند، دوباره بازگو نشود و به تصویر کشیده نشود چون رشدی در مخاطب ایجاد نمی­کند و غیر از خستگی و احساس پوچی بعد از پایان مستند به مخاطب دست نمی­دهد. هنر اصلی این است که زوایای پنهان موجود از واقعیت به تصویر کشیده شود. الان آنچه در ذهن بدنه عام دانشجویی از دانشجویانی که رفته­اند وجود دارد این است که ایرانی­ها آنجا خوب می­درخشند و به آنها هم خوب می­رسند و همه چیز خوب است که مستند میراث2 هم همین را می­گفت! خب سوال دیگری که مطرح می­شود این است که آیا هدف مستند این بوده است که آنچه دانشجویان می­دانند را به تصویر بکشد و این همه هزینه برای همین بوده است!؟

فرض کنیم براساس تحلیل های صورت گرفته از فضای ایرانی­های مقیم خارج، نصف بچه­های ما که می­روند  اتفاقا به لحاظ اعمال دینی و مذهبی بهتر هم می­شوند، آیا مستند میراث آلبرتا 2 بر این مبنا سکانس­هایی دارد؟ نماینده این قشر کجاست؟ البته دینی­تر شدن و مذهبی شدنی که اینجا مطرح شد صرفا یک گزاره ذهنی نیست. یکی از دوستان که به آمریکا رفته است این مسئله را مطرح می­کرد که آنجا دینداری برایش و دوستان دیگر، گواراتر و راحت­تر بوده است اما متاسفانه بعد از مدتی (­حدود یک سال) از این کشور دیپورت شده است. با توجه به داشتن برخی مشکلات روحی و روانی توسط ایشان و وضعیت نمرات خوب، ایشان دیپورت شده است. آیا غیر از این است به این نتیجه رسیده­اند که برای انجام پروژه­های فنی و علمی آنها شرایط مساعدی ندارد؟! سوال اصلی­تر این است که چرا با توجه به وضعیت مناسب علم پزشکی در آنجا، برای ایشان امکان درمان فراهم نکرده­اند؟ لابد بر خلاف منشور اخلاقی­شان بوده است و نظم حرف اصلی را می­زند و در نظام نظم غربی تعریف نشده است.

نماینده بچه ریشوهایی که رفته­اند و علیه اسلام و انقلاب شده­اند و به هیچ عنوان  بر نمی­گردند در این فیلم کیست؟ بچه­هایی که دچار تضاد هویتی و شخصیتی در غرب شده­اند و به دنبال فرار از  گذشته خودشان هستند کجایند؟

چرا هدف مقدس علم و علم آموزی در حاشیه مطرح شده است. آیا غیر از این بوده است که تعداد قابل توجهی از بچه­ها چنین هدفی را دنبال می­کنند. صرفا بحث­های پول و رفاه مطرح گردیده است. هر چند که کلیت داشتن رفاه بیشتر درست است اما کم هم نیستند کسانی که وضع­شان تعریفی ندارد.

چرا در مستند، در ارتباط با برخوردهای غربی ها با ایرانی ها سخنی رانده نشده است؟ آیا نخبه های ما شهروند درجه یک آنجا هستند؟ قوانینی وجود دارد یا ندارد؟ عادلانه هستند؟ البته بنده اطلاع دقیقی ندارم اما حداقل که می­توانم سوال کنم! در مستند این خوبی­ها مال ما نیست به صورت احساسی بیان شده است اما مستند باید به این سوال نیز پاسخ بدهد که اگر بخواهید که مال شما بشود آیا اصلا می­گذارند مال شما بشود یا نظام استثماری نخبگان جهان سوم برقرار است! البته قبل از آن اتفاق دیپورتی که بالاتر اشاره شد، بنده تصورم این بود که آنها خیلی خوبند و عادلانه برخورد می­کنند، اما حداقل الان به این باورم خدشه وارد شده است. به نظر شما واقعا این حرکت یعنی چی؟



نوشته شده در تاریخ شنبه 16 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

 

یک اشتباه در  حل معادله‌ی زندگی موفق(2)

 

یک خطای محاسباتی مهلک

به نظر می‌رسد روندی که ذکر شد با تقریب خوبی روندی است که امروز برای پاسخ به سوال "زندگی موفق چیست؟" و "روش رسیدن به آن کدام است؟" طی و عمل می‌شود، حال بیایید این روند را کمی دقیق‌تر بررسی کنیم، آیا اشکالی در این مسیر دیده نمی‌شود؟ شاید در نگاه نخست این اشکال به ذهن رسد که ممکن است جوابهایی که به سوالات مذکور داده می شود درست نباشند و این نیاز به دقت و بررسی بیشتری دارد و نباید به این سادگی این جوابها را قبول کرد، درست است، این اشکال واردی است؛ چه بسا برخی از عواملی که به عنوان پارامترهای موفقیت گفته می‌شوند واقعا درست نباشند و نیاز به دقت و بررسی بیشتری داشته باشند، اما این اشکال خیلی مهمی نیست و نیاز به کمی دقت بیشتر دارد، اما اشکال اساسی‌تری وجود دارد که مورد غفلت واقع شده است. برای توضیح این اشکال جالب است یک ایده‌ی ریاضی را ملاحظه کنیم:  

همه‌ی مایی که کمی با ریاضی آشنا هستیم -لا اقل در حد ریاضی 1- میدانیم که از روش‌های مهم و بسیار کاربردی حل یک معادله و یافتن یک مقدار مجهول استفاده از سری یا بسط‌هایی است که از مجموع جملاتی با مراتب مختلف تشکیل شده اند که فرم کلی این نوع بسطها را می‌توان به این صورت نشان داد:

که در این معادله ( 0<x<1 ) و این قید این نکته را می‌رساند که اهمیت جملات این بسط با افزایش توان x، کاهش می یابد در عین حال دقت محاسبه‌ی ما برای رسیدن به مقدار واقعی افزایش می‌یابد و هدف از ادامه دادن محاسبه‌ی جملات این معادله افزایش دقت و کاهش خطای مقدار بدست آمده با مقدار واقعی است. روش استفاده از بسط یا سری ویژگی مهم و کاربردی‌ای دارد که آن را از روش‌های حل مستقیم متمایز می‌سازد و آن اینست که در این روش به یک‌باره قرار نیست جواب آخر و مقدار حقیقی را محاسبه کنیم، بلکه در حقیقت، مسئله را به تعدادی (بیشمار) مسئله‌‌ی ساده به ترتیب اهمیت تقسیم و تبدیل می‌کنیم و شروع به حل آن مسائل ساده‌تر می‌کنیم تا مجموع جوابهای آن مسائل ساده‌تر که از مرتبه‌های مختلف هستند ما را به پاسخ و مقدار حقیقی رهنمون‌ سازد.‌

آنچه در این روش ریاضی اهمیت بالایی دارد و هرکس از این روش استفاده می‌کند، این نکته را بداهتا متوجه است، اینست که حل این سری را باید از ابتدای آن شروع کرد و در صورتیکه جمله‌ی اول بدست آمد می‌توان سراغ جمله‌ی بعد رفت تا دقت محاسبه و میزان خطا کمتر شود، اما اینکه کسی بدون محاسبه‌ی چند جمله‌ی اول مثلا از جمله‌ی چهارم محاسبه را آغاز کند نشان می‌دهد او بالکل در این زمینه استعداد ندارد و یا اینکه دچار اشتباه مهلکی شده است.
مثل طریقی که در پاسخ به سوالاتی که در ابتدا مطرح شده، طی می‌شود مثل روش کسی است که بدون محاسبه جملات ابتدایی سری از جمله‌ی چندم آن محاسبه را آغاز می‌کند و مدام جلوتر رفته و دقت محاسبه‌ی خود را افزون می‌کند تا جواب خود به مقدار حقیقی را نزدیک کند اما غافل از آنکه کار از پای‌بست ویران است، چراکه اهمیت جملات ابتدایی بسیار بیشتر از جملات بعدی است برای مثال فرض کنید اگر جمله‌ی ابتدایی از مرتبه 100 باشد دومی از مرتبه 10 و سومی از مرتبه 1، بعد از آن در اعشار عدد وارد می‌شویم. بنابراین کسی که بدون محاسبه سه جمله‌ی نخست، شروع به محاسبه‌ی جمله‌ی چهارم به بعد می‌کند در حال تطبیق اعشار مقدار عدد خود با مقدار واقعی است در حالیکه سه رقم نخست را فراموش کرده است و این در حقیقت یک فاجعه است برای محاسبه‌ی مقدار حقیقی.

در پاسخ به سوال "زندگی موفق یا آرمانی چیست؟" اگر ایده‌ی استفاده از سری را به کار ببریم، قطعا جملات نخست سوالات مبنایی و اساسی خواهند بود و پس از آن سراغ جملات و سوالات بعدی با اهمیت کمتر خواهیم رفت. اما این سوالات اساسی و مبنایی هرگز روش رویارویی با مشکلات و یا روش کنترل ذهن و یا ارتباط با دیگران و یا تحصیلات بالا و یا حتی سلامت و بهداشت نیستند بلکه سوالاتی از جنس اینکه آیا اساسا حقیقتی وجود دارد؟ آیا هدفی برای زندگی انسان وجود دارد؟ آیا انسان بر اساس طرحی بوجود آمده و یا اینکه تصادفا در این عالم سرگردان است؟ حقیقت وجود انسان چیست آیا او همین جسم است و یا ابعاد دیگری دارد؟ آیا انسان جاودانه است یا پس از مرگ نابود می‌شود؟ آیا انسان در گرو اعمال خویش است؟ آیا ارزش‌های اخلاقی حقیقت دارند؟ آیا خدا ما را آفریده و پس از مرگ باید در ارتباط با زندگی خود به او پاسخگو باشیم؟ و... هستند.

به نظر می‌رسد پاسخ سوالات مطرح شده در بالا نسبت به عوامل دیگری که ذکر شد و می‌شناسیم اهمیت بسیار بیشتری دارند و نسبت آنها همچون مرتبه‌ی صدگان در مقایسه با اعشار است و بدون پاسخ بدانها پاسخ گفتن به سوالات دیگر کاری نامعقول و بیهوده است. اما یک سوال مهم اینست که پس چرا ما عموما در رابطه با موفقیت و زندگی آرمانی به این سوالات فکر نمی‌کنیم و از آنها عبور می‌کنیم؟

آنچه به ذهن حقیر می‌رسد اینست که دو عامل نقش پررنگی در این غفلت مهلک دارند- اگرچه ممکن است برخی بگویند ما ابتدا این سوالات را پاسخ داده و سپس به سراغ باقی سوالات رفته‌ایم که ما می گوییم خوشا به حالتان اما حداقل آنچه ما در جامعه می‌بینیم اینست که بسیاری بدون پاسخ به این سوالات سراغ سوالات بعدی رفته‌اند- یکی فضای وحشتناک رسانه‌ها در پاک کردن این سوالات و مطرح کردن سوالات از مرتبه‌ی پایین‌تر و صبح و شب نقد و بررسی و گزارش و فیلم و نگاه از زوایای مختلف و جزئی به مسائلی که برخی از آنها در ابتدای این نوشته ذکر آنها رفت، که باعث غفلت و بی‌توجهی و نهایتا حذف سوالات مبنایی و اساسی در رابطه با زندگی است. زندگی امروز ما آنچنان در فضای رسانه‌ها اسیر و محاط شده‌ است که جایی برای تفکر به اموری غیر از آنچه رسانه‌ها می گویند برای ما باقی نمی‌گذارد و گویی رسانه‌ها همگی دست در دست هم داده‌اند تا حواس ما را از این سوالات جدی و مبنایی زندگی پرت و جلب به امور دیگری کنند که هم برای ایشان نان داشته باشد و هم برای ما لذت و سرگرمی. ما امروز آنچنان در زندگی تحت سلطه‌ی رسانه هستیم، که به نظر اراده‌ی ما تحت جبر رسانه‌ها و اراده‌ی ایشان تعیین می‌شود و بی‌شک آنها نیز به دنبال برنامه‌های سرگرم‌کننده و جذاب و کاربردی هستند که این جایی برای مطرح کردن سوالاتی مبنایی و مهم را باقی نمی‌گذارد.

عامل دوم) نیاز به فکر و تعمق و زمان قابل توجه برای پاسخ دادن به سوالات مبنایی باعث می شود که مایی که به زندگی پرسرعت و سطحی امروز عادت کرده‌ایم از قید این سوالات بگذریم و سراغ مسائلی برویم که می‌توانیم آنها را پاسخ دهیم، لااقل با فکر و زمان کمتر. چراکه ما تحمل گذاشتن وقت و فکر زیاد بر روی مسائلی که در آخر هم معلوم نیست به این سادگی‌ها حل شوند را نداریم. البته این بحث مختص جامعه‌ی ما نیست، به نظر جامعه‌ی انسانی اینچنین شده است و هرچه در جامعه‌ای رسانه سلطه‌ی بیشتری دارد عمق نگاه‌ها و فکر‌ها نیز کمتر شده و توان پرداختن به مسائل بنیادی و اهم از دست رفته است. حتی این مسئله مربوط به مردم عوام هم نیست بلکه مردم عادی و تحصیل‌کرده و دانشمند همگی دچار این مشکل بزرگ گشته‌اند. آنچنانکه بورن فیزیک‌دان بزرگ در رابطه با این مسئله اینگونه می گوید:

"سالهای دراز غفلت، تاثیر عمیقی را که کوششهای دراز مدت، برای یافتن جواب به ضروری‌ترین سوالات عقل انسانی، در جوانی روی من گذاشتند از ذهن من محو نکرده‌اند: سوالاتی درباره‌ی معنای غایی وجود، درباره‌ی جهان بزرگ و نقش ما در آن، درباره‌ی زندگی و مرگ، حقیقت و خطا، خوب و بد، خدا و ابدیت. ولی همان‌قدر که اهمیت این سوالات روی من اثرگذاشتند، خاطره‌ی بیحاصلی کوششها نیز موثر بود. به نظر می‌رسد که پیشرفت پیوسته‌ای که در علوم خاص می‌بینم در آن حوزه نباشد، لذا من مثل بسیاری دیگر به فلسفه پشت کردم و رضایت را دررشته‌ای محدود، که در آن مسائل عملا قابل حل به نظر می‌رسید، یافتم.."[i]

حال که عبور غافلانه‌ی ما از سوالات اساسی روشن شد، بد نیست نگاهی به موضع کسانی که سعی در مطلق نشان دادن شاخص‌های زندگی مطلوب دارند نیز بیندازیم. آنچه در پاسخ به سوال زندگی موفق در ابتدای این نوشته بیان شد، وجه اشتراک بسیاری(شاید همه) از دیدگاه‌هاست، یعنی می‌توان گفت اموری که ذکر آنها رفت با مبانی مختلفی یکسان هستند، برای مثال اینکه از ویژگی‌های زندگی موفق آسایش و آرامش و سلامت و توانایی فکری و جسمی و... است مسائلی است که تقریبا اختلافی در آنها نیست. این مطلب عاملی شده است تا افرادی سعی در مطلق نشان دادن زندگی موفق در چهارچوب‌های مختلف فکری کنند و عده‌ای نیز سعی می‌کنند تا نشان دهند شاخص هایی که امروز بشر موفق به یافتن آنها برای زندگی مطلوب شده است تفاوتی با شاخص‌های دینی نمی‌کنند و در نتیجه زندگی مطلوب دینی تفاوت بسیار کمی با زندگی مطلوبی که امروزه انسان در تلاش برای رسیدن به آنست دارد؛ برای مثال اگر آرامش و آسایش ملاک است، دین نیز به این مسئله توجه کرده است، اگر اقتصاد ملاک است، دین نیز بدان پرداخته و حتی قواعدی برای آن وضع کرده است، اگر نظم و انضباط و نظافت عوامل مهمی هستند، دین نیز آنها را بیان کرده است و حتی گفته "النظافته من الایمان" و اگر رعایت حقوق انسان‌ها و حیوانات و محیط زیست شاخص های زندگی مطلوبند دین به نحوی اتم و اکمل آنها را بیان کرده است و قص علی هذا. بنابراین به راحتی دیده می شود که میان مثلا زندگی مطلوب دینی و زندگی مطلوبی که بر اساس قواعد شناخته شده‌ی امروزی بیان می‌شود، تطابق بسیار زیادی وجود دارد. اما این سخن دچار همین اشتباه مهلک شده‌است، چراکه درست است که شاخص‌ها و عوامل زیادی وجود دارند که با نگاه خدامحور و دیگر نگاه‌ها یکسان‌اند اما باید دید این شاخص‌ها جمله‌ی چندم سری معادله‌ی زندگی آرمانی و مطلوب هستند. نکند که این دو نگاه در صدگان و دهگان با یکدیگر فرق داشته باشند ولی ما از تطابق و شباهت میان اعشار ایندو نتیجه بگیریم که جواب این معادله در هر دو نگاه یکسان و مطابق است و این عاملی شود تا بگوییم زندگی مطلوب دینی همانند زندگی مطلوب بشر با شاخص‌های امروزی است...

 



[i]گلشنی مهدی، تحلیلی از دیدگاههای فلسفی فیزیکدانان معاصر، ص 20



نوشته شده در تاریخ جمعه 15 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

یک اشتباه در  حل معادله‌ی زندگی موفق(1)

زندگی موفق چیست؟

نیما نریمانی

 

اگر درباره‌ی زندگی آرمانی( مطلوب( ایده‌آل( nice (...))) از ما بپرسند چه می‌گوییم؟ احتمالا این سوال مهمترین سوالی است که پیش‌روی ماست و تمام عمر خود را صرف رسیدن به جوابی که به این سوال می‌دهیم، می‌کنیم. اگرچه، ممکن است وقت زیادی را صرف پاسخ دادن به این سوال نکنیم اما بی‌شک، تمام عمر خود را صرف دست‌یافتن به آن مطلوبی می‌کنیم که در نظر داریم. شاید جوابهایی که توسط ما معمولا به این سوال آگاهانه و یا ناخودآگاه داده می شود، شامل مواردی از قبیل : رفاه مالی، آسایش و آرامش، سطح فرهنگی بالا، سطح تحصیلات بالا، شهرت و اعتبار بالا ،تشکیل خانواده موفق و... باشد.

سوال بالا را می‌توان با کمی تغییر اینگونه پرسید که موفقیت چیست؟ زندگی موفق کدام است؟ فرد موفق کیست؟ سوالی که امروز بسیاری به دنبال جواب آن هستند، و بسیاری هم در جواب آن قلم می‌فرسایند، چنانکه کتابهایی که بیانگر عوامل موفقیت و راه رسیدن بدانها هستند امروز جزو پرفروش‌ترین کتابهای ناشران است. کتابهایی که به طور موجز عوامل و پارامترهای موفقیت را تعیین و سپس راه‌های میان‌بری را برای رسیدن بدانها معرفی می‌کنند، اگر نگاهی اجمالی به این دست کتاب‌ها و یا سخنرانانی که در این زمینه سخن می‌گویند بیاندازیم به ما خواهند گفت که برای رسیدن به موفقیت، باید اعتماد به نفس را در خود تقویت کنیم و برای این‌کار فرضا هر روز به خود بگوییم که من می‌توانم! یا برای اینکه فرد موفقی در زندگی باشیم باید چگونگی ارتباط موفق و موثر با دیگران را بیاموزیم دیگر اینکه از عوامل موفقیت و ویژگی‌های فرد موفق جذابیت و اثرگذاری بالاست توان کنترل ذهن و استفاده‌ی درست و مناسب از آن نیز عامل بسیار مهم دیگری است که امروزه توجه بسیاری را به خود معطوف کرده است. البته عوامل زیاد دیگری نیز هستند که بیان و روش‌های دست‌یاقتن به آنها نیز توسط کارشناسان بیان و مورد استفاده‌ی جمع کثیری از ما قرار می‌گیرد و کلاسها و کتابها و فیلم‌های بسیاری برای آموزش عوامل موفقیت و راه های رسیدن بدانها همه‌روزه برای جویندگان راه موفقیت عرضه می‌گردد.

در سطحی کلان‌تر می توان سوال از موفقیت و یا زندگی آرمانی را دررابطه با جامعه پرسید؛ اینکه جامعه‌ی موفق کدام است؟ عوامل موفقیت یک جامعه چیست؟ در پاسخ به این دست سوالات نیز اتفاقی که‌ رخ می‌دهد آنست که پاسخ‌هایی که در جواب سوال فردی از موفقیت داده شد را می‌توان با ملاک‌های جمعی و یا کلان مطرح کرد، مثلا فرض کنید عوامل موفقیت یک جامعه عبارت می‌شوند از میزان تولید ثروت، نرخ صادرات و اشتغال در زمینه‌ی اقتصادی، میزان مقالات ارائه شده و اختراعات و میزان افراد تحصیل‌کرده و درصد آشنایان با کامپیوترو اینترنت در زمینه‌ی علمی، میزان تولیدات کتاب و فیلم و تئاتر و ... در زمینه‌ی فرهنگی و نرخ مریضی‌ها و بیماری‌های مختلف و سلامت افراد در زمینه‌ی بهداشت و سلامت و...

بی‌شک جوابهای داده شده، لااقل در بسیاری حوزه‌ها پاسخ هایی درست و شایسته هستند، با هر نوع نگاه و اعتقادی که بنگریم؛ اموری همچون سلامت، دانایی ، آسایش و زندگی مناسب، نظم و نظافت و ... اموری هستند که قطعا از ملاک‌های موفقیت و ویژگی‌های فرد و یا جامعه‌ی موفق هستند. اگرچه در مورد برخی از این شاخص‌ها می‌توان ان‌قلت هم داشت اما لااقل در بسیاری از حوزه‌ها به نظر می‌رسد جواب‌ها کاملا منطقی و شایسته هستند. و به این ترتیب سوال بعدی در رابطه با موفقیت و زندگی آرمانی این خواهد بود که حال روش رسیدن به این عوامل و شاخص‌ها کدام است و اینگونه می‌شود که ما خود را با سیل عظیمی از آگهی‌ها و تبلیغات، کتاب‌ها و کلاس‌ها و فیلم‌ها و برنامه‌ها می‌بینیم که موضوع آنها دیگر بحث در باره‌ی اصل این ملاک‌ها نیست بلکه موضوع آنها روش رسیدن و ملاک‌های جزئی‌تری برای دست‌یافتن به عوامل موفقیت است. مثلا فرض بفرمایید دانستیم که تحصیلات شاخص موفقیت است، حال دیگر سوال اینست که چگونه باید در کنکور قبول شد و یا اینکه چگونه باید شرایط پذیرفته شدن در یک دانشگاه معتبر را کسب کرد، و یا اینکه حال که دانستیم جذابیت و اثرگذاری از پارامترهای موفقیت است، چگونه باید بر جذابیت خود بیافزاییم و چه کار کنیم که بر محیط خود و افراد دیگر اثرگذار باشیم و برای مثال در زمینه‌ی سلامت چون سلامتی و بهداشت از شاخص‌های زندگی مطلوب و موفق‌اند باید روش‌های ایجاد سلامتی و رعایت بهداشت همچون اینکه دقیقا کدامیک از غذاها چه فواید و چه مضراتی دارند و اینکه در روز باید چه مقدار کالری مصرف کرد و از چه موادی برای تهییه‌ی مواد شوینده برای رعایت بهداشت کامل استفاده کرد یا در سطحی کلان‌تر اگر شاخص رفاه و تفریح پارامتر موفقیت است دیگر باید شروع به ایجاد لوازم آن از قبیل بازار و تفریح‌گاه و پدیده‌ و ... کرد و در زمینه‌ی فرهنگی نیز مقدمات و لوازم افزودن تولیدات نمایشی همچون فیلم و تئاترو موسیقی و ... را بالا برد.



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

 

زندگی خوابگاهی

 

حافظ شیراز گوید:

خوش بود گر محک تجربه آید به میان                         تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

در این یادداشت قصدم این است که از زنده بودن یا زندگی کردن در خوابگاه دانشجویی، دردهایی نا آشنا از لایه­های زیرین عالم و فرهنگ موجود در خوابگاه دانشجویی، در برابر دیدگان مخاطب بنهم. در ابتدای امر متعهد می­شوم چیزی جزء حقیقت نگویم، هر چند که گویند حقیقت تلخ است اما چه کنم که حقیقت و حقیقت­جویی است که به زندگی معنی می­دهد، البته قادر به درک جمله حقیقت تلخ است هم نیستم چرا که حقیقت بسیار شیرین و گواراست البته برای اهلش.

خوابگاه سبک زندگی خاص خودش را دارد. دانشجویان شهرستانی بعد از سپری کردن موفقیت آمیز کنکور و موفقیت در تصاحب رشته­های پر زرق و برق دانشگاهی چون دانشگاه شریف، با پدیده خوابگاه مواجه می­شوند. اما مواجه شدن با خوابگاه تنها بخشی از ماجراست، مواجه شدن با خوابگاه را باید در کنار مواجه شدن با دانشگاه و محیط تهران در نظر گرفت. اغلب این دانشجویان در این محیط غریب، احساسات و تصوراتی پیدا می­کنند. دوری از خانواده، مواجه شدن با محیط متاسفانه ناسالم دانشگاه و شهر تهران، این دانشجویان را در یک فضای محدود،  با میزان زیادی از کمبودهای احساسی و تحریکات زیاد، دور هم جمع می­کند. در این فضا اغلب روابط بسیار صمیمانه­ای بین هم اتاقی­ها و برخی از هم­شهرستانی­ها و به مرور هم خوابگاهی­های دیگر شکل می­گیرد. برخی از فارغ­التحصیلان خوابگاهی، همیشه حسرت این دوران خود را می­خورند که چه دوره به یاد مادنی و با صفایی بود! زندگی خوابگاهی برای عده­ای واقعا سازنده بوده و تاثیر زیادی روی شخصیت آنها داشته و باعث رشد آنها در ابعاد مختلف شخصیتی می­شود که اغلب قشر مذهبی­تر و پایبندتر به مبانی دینی جزء این دسته­اند. این سازندگی یک روی ماجرا است هر چند که به این سبک زندگی به ظاهر سالم، نیز انتقاداتی وارد است ولی در این مجال به آن پرداخته نمی­شود. دفتر زندگی خوابگاهی برگ­های زیادی دارد که در این یادداشت تنها برگی از آن به نمایش گذاشته می­شود. بعد از شکل­گیری روابط نزدیک میان دانشجویان خوابگاهی پر از نیاز که خود ارتباط نیز جزء آن نیازهاست، آنان به تدریج نیازهای خود را برای یکدیگر بازگو می­کنند و از اینجاست که خطر شروع می­شود. پس از بازگو کردن نیاز و شکل­گیری درددل­های دو طرفه یا چند نفره روابط نزدیک و نزدیک­تر می­شود. در این شرایط، گفتگو و درددل در مورد خلاف­ها و ساختارشکنی­های خود بین هم­سالان به حراج گذاشته می­شود. این فرزندان در خلاء جدی نقش خانواده به کمک یکدیگر، با استعداد و طراوت جوانی که دارند به دنبال راه­حل و برون رفت از حصار نیازهای خود می­گردند و از اینجاست که قصه پردرد شروع می­شود. لذا باید گفت خوابگاه بستری آماده برای انحراف است. اشاعه خلاف از پدیده­های جالب دیگری است که در خوابگاه خیلی سریع به چشم می­زند، چرا که اتاقی که قابلیت بالایی داشته و افرادش جسورتر هستند، دوستان خود را نیز به دور خود جمع می­کنند و کم­کم تقاضای مشارکت از سوی سایرین نیز شکل می­گیرد (از نوشتن خلاف­ها و مشکلات خوابگاه به دلیل خطر بدآموزی معذورم) و اگر گندش در نیاید، رفته رفته پدیده شکل هنجار به خود می­گیرد، از هر فرد خوابگاهی بپرسید این هنجارها را بلد است، هنجارهای حاکم بر پوشش و روند توسعه برهنگی، هنجارهای حاکم بر خواب و گذراندن اوقات غیردرسی، هنجارهای درس خواندن، هنجار سیگار، جدیدا افزایش آرایش و لوازم آرایشی در خوابگاه پسران، پدیده­های دیگری چون دین­گریزی و بعضا دین­ستیزی و برخی خرده هنجارهای بهداشتی و پدیده­های عجیب و نادر در حوزه­هایی چون نجاسات و . . . چیزهایی هستند که بر دانشجویان خوابگاهی پوشیده نیستند.

اما آن چیزی که خیلی آزار دهنده است این است که اگر کسی بخش زیادی از این هنجارها را رعایت نکند مسخره می­شود و تبدیل به کیس اذیت و خنده سایرین می­شود که این از همه بدتر است.

تا اینجا هنوز حرفی زده نشده است اما باور خود همین نکات سخت است اما چه کنم که هست، هر چند که توصیفات باور نکردنی سانسور گردید اما امید است که کلیتی از پدیده مدل زندگی خوابگاهی به مخاطب ارائه شده باشد. قصد سیاه نمایی ندارم اما اگر کلان نگاه کنیم و تمامی افراد ساکن در خوابگاه را از هر تیره و تبار و هر فکر و فرهنگی در نظر بگیریم، باید گفت در شرایط موجود خوبی­های خوابگاه، در مقابل مشکلات و بدی­هایش گلی است در وسط بیابان!

اینگونه هم نیست که بگوییم مسئولین دانشگاه­ها بی­توجهند، نه توجه دارند، اما دایره نظارت آنها تا یک حداقلی جواب می­دهد، هر چقدر که کنترل­ها زیاد و قوی گردند تا حدی می­توان جلوی انحرافات در خوابگاه را گرفت و آن هم فقط انحرافاتی که خودشان را به عنوان مشکل نشان می­دهند که در این میان مشکلات پنهان و انگیزه­های پنهانی خلاف و گناه از عهده مسئولین دانشگاه خارج است و نمی­توان انگشت اتهام را به سمت­­شان دراز کرد هر چند که باید تمام تلاش خودشان را بکنند. برای حل یا کم کردن مشکلات خوابگاه باید گفت اولا نظام آموزشی و منطق حاکم بر آن باید به گونه­ای باشد که بچه­های شهرستانی به هر قیمتی حاضر به ادامه تحصیل در یک شهر غریب نشوند و مبنای اعطای ارزش به افراد و نهادهای آموزشی تغییر کند و به صورت عادلانه شکل بگیرد، ثانیا انگیزه­های گناه و فساد در خیلی از مواقع از محیط­های دیگر به خوابگاه منتقل می­شوند که در این زمینه متولیان جامعه و دانشگاه مسئولند که مسمومیت­های محیط اعم از دانشگاه و شهر را به حداقل برسانند تا شاهد هم­افزایی فساد دانشجویان در محیط­های خوابگاهی نباشیم، امیدوارم هنگام خواندن «مسمومیت­های محیط» فقط مسئله بی­حجابی یا حجاب به قصد ایجاد تنوع تصویری در ظاهر!، در ذهن مخاطب خودنمایی نکرده باشد! ثالثا فرهنگ بد تلقی شدن مطرح کردن نیازهای طبیعی جوانان با والدینشان، اصلاح گردد تا جوانان در برهه شور و تب و تاب جوانی با پشتیبانی خانواده خود، نیازهای خاص این دوره را به درستی مدیریت نمایند. نکته پایانی نیز، در خصوص خود دانشجویان خوابگاهی است که باید گفت، سرمایه دینی ما به قدری عظیم و بیمه کننده است که تنها راه نجات ما در بازگشت به باورهای دینی و اصول اسلامی است که بدون آن با کمال تاسف باید گفت زندگی از کف آدمی می­رود و خسارت­های جبران ناپذیری را وارد می­کند که مسیر تعالی و حرکت کمالی انسان را در تمام عمر تحت­الشعاع قرار می­دهد. لازم است درختی تنومند در این بیابان بی آب و علف بود و در جستجوی آب تا اعماق بیشتری ریشه دواند تا به آب گوارا رسید و اینچنین است که انسان­های سخی و بزرگ پرورش می­یابند لذا می­توان گفت با پیش­فرض داشتن شخصیت دینی و معنوی، زندگی خوابگاهی فرصتی بی­نظیر است، انقدر ریشه مستحکم می­شود که انسان را برای امتحانات سخت­تر آینده آماده­تر می­کند.

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

 

تیغ عطاری (2)

 

با سلام حاج کریم، مرد سمت زنی که داخل مغازه شده بود برگشت. حاج کریم سر به زیر شروع به صحبت با زن کرد. مرد موبایل را درآورد و مشغول نوشتن پیامک شد. زیر لب غرغرکنان گفت: «پس چرا نمیاد؟»

تا حاجی با زن صحبت کند و سفارش بگیرد، پیامک را برای دکتر فرستاد. نتوانست چند ثانیه بیش­تر صبر کند. زنگ زد. گوشی دکتر زنگ خورد. دکتر تک زنگش را جواب داده بود. با صدای حاجی برگشت و گفت: «بله، جان حاجی!»

با اشاره‌ی حاجی، مرد به عقب برگشت و قفسه را نگاه کرد. حاجی گفت: «ردیف بالایی، سمت چپ، یکی مونده به آخر... اون عسلو بده.»    

مرد گفت: «همین دم دستی رو بده دیگه. عسل که با عسل فرق نداره.»

حاجی لبخندی زد و گفت: «خودم بیام؟ مگه من بهت می‌گم که در و پنجره‌ی ساختموناتو کجار بذاری؟»

مرد با اکراه بلند شد و شیشه را برداشت و روی پیشخوان گذاشت. تا روی صندلی بنشیند، خانم شیشه را برداشت و ورانداز کرد. مرد به حاجی گفت: «یه عسلم به ما بده.»

حاجی جواب داد: «آسیاب به نوبت.»

خانم گفت: «مشکل چیه؟ هر عسلی به یه دردی می‌خوره.»

تمام افکار مرد پیش دکتر بود. حال نداشت جواب زن را بدهد. منتظر شد تا خانم پول را بدهد برود. خانم عسل را برداشت و خداحافظی کرد و بیرون رفت. مرد رو به حاج کریم گفت: «دلت به اینا خوشه؟ قول شرف، نون حلال بهت می‌دم.»

حاجی لبخندی زد و گفت: «باید پاکم باشه. پول اون دواها، حلال هست، ولی برا من پاک نیست.»

مرد برآشفت و گفت: «یعنی پول این همه دکتر...»

حاج کریم سریع انگشت روی بینی گذاشت و «هیس»ی گفت و ادامه داد: «حرفشم نزن. بار تهمت کمرشکنه.»

-        پس حرف حسابت چیه؟

-        یادته دو سال پیش چی می‌گفتی؟ یادته چه مشورتی می‌دادی؟

مرد دست دراز کرد و سه خرما برداشت و جواب داد: «اون موقع فرق داشت.»

دو خرما در دهانش گذاشت و به سمت در برگشت. سرش را بیرون کرد تا اطراف را بپاید. ماشین نبود. داشت ناراحت می‌شد. با قیافه‌ای آشکارا دمغ برگشت و خرمای سوم را هم در دهان گذاشت. حاجی بلندتر گفت تا مرد بشنود: «می‌گفتی کسی علف‌ملف نمی‌خره. دو تا مغازه‌ی بغلو از سود همین‌جا خریدم. نکنه باورت نشده؟»

مرد نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت: «قبول، ولی این طرحت نمی‌گیره. همینی هم که داری از دست می‌دی.»

حاجی که مشغول منگنه زدن بسته‌های صدگرمی زنجبیل بود گفت: « پول اون داروخونه‌ها مشکلی نداره، ولی از توش سیروس در نمیاد.»

مرد می‌خواست بگوید که «حالا دری به تخته خورده و سیروس...» که حاجی خم شد تا از کشوی پایین چیزی بردارد. هنوز حاجی بالا نیامده بود که دکتر دم در ورودی ظاهر شد. از فرط خوشحالی زبانش بند آمد و نتوانست سلام کند. دکتر سرد سلام کرد. چند بار امتحانش کرده بود. مطمئن بود که می‌تواند از پس این کار برآید. منتظر بود که حاج کریم از سر جایش بلند شود و دکتر سر حرف را باز کند و... مرد بعد چند ثانیه جواب سلام دکتر را داد. دکتر با انرژی جلو رفت. حاجی بالا آمد و رو به مشتری ایستاد. دکتر سر جایش میخکوب شد. وقتی حاجی با روی خوش «سلام» بلند و بالایی کرد، تازه یخ دکتر آب شد و جواب گرمی داد. مرد، بهت­زده به دکتر نگاه می‌کرد. دودل بود که خوشحال باشد یا ناراحت. هم خوشحال شد که دکتر کارش را بلد است و هم ناراحت، که «چرا چند ثانیه خشکش زد؟» دکتر و حاج کریم را می­دید که در آغوش هم رفته‌اند. مرد، خوش و بش و خنده‌ی هردو را می‌دید و خوشحالی و ناراحتی‌اش، توامان زیاد می‌شد.

از هم جدا شدند. حاج کریم به دکتر گفت: «از این طرفا؟ خرما؟ گل‌گاوزبون؟»

-        چای به. بالاخره خونه‌ی آبجی هم فتح شد!

-        فتح شد؟

حاجی به سمت عقب برگشت و بسته‌ی چای به را برداشت. مرد فرصت را مناسب دید و چشمکی به دکتر زد و با در هم کردن اعضای صورت به دکتر فهماند که در کارش عجله کند. حاجی برگشت و چای را روی پیشخوان گذاشت. دکتر نگاهی به قیمتش کرد و گفت: «بالاخره خواهرم راضی شد.»

حاجی که به سمت گوشه‌ی مغازه می‌رفت پرسید: «چطوری؟»

دکتر جواب داد: «خیلی چیز میز بهش دادم، ولی هیچ جوره راضی نمی‌شد یه لب کوچیک به هیچ‌کدومشون بزنه. تا اینکه این دفعه که رفتیم خونه، تو کیفم چای به داشتم، یواشکی براش دم کردم.»

حاج کریم همان‌طور که خم شده بود پرسید: «صابون زیتون؟»

دکتر اول پاسخ کوتاهی داد که «آره، دو تا بیار.» و بعد ادامه داد: «رنگشو که دید، فکر کرد همون چای خارجی خودشونه. نفهمید، خورد... نبودی حاجی، چه «به به و چه چه»ی می‌کرد! فکر می‌کرد چایی معطره. وقتی بهش گفتم چایی نیست، باور نکرد. فعلا یک بسته بده، تا ببینم چقدر حال می‌کنه.»

دکتر پول را که داد، امیدهای مرد بر باد رفت. بدون پنهان‌کاری، چشمکی به دکتر زد و چشم‌غره رفت. حاج کریم به دکتر گفت: «چیز دیگه نمی‌خوای؟ حال ابوی چطوره؟»

مرد مجبور شد خودش وارد شود و به حاج کریم بگوید: «جلوی اون در یه پارچه‌ای چیزی بکش. خاک نمیاد؟»

حاجی جواب داد: «هنوز چشمت دنبال اون دو باب مغازه است؟»

مرد گفت: «حاجی خب حرف حساب بزن. یعنی چی که داروخونه پاک نیست.»

مرد منتظر بود دکتر وارد شود، ولی واکنشی ندید. حاجی گفت: «از توش سیروس درمیاد؟»

مرد که از کنار قفسه‌ها بیرون آمده بود، رو به روی حاجی قرار گرفت و گفت: «هدایت کار خداست. چرا الکی پول و کاسبی و دارو و علفو قاطیش می‌کنی؟»

دکتر وسط پرید و گفت: «موضوع چیه؟»

مرد خوشحال شد و فرصت را غنیمت شمرد و پرانرژی‌تر از قبل گفت: «هیچی! من می‌گم مردم اینجا داروخونه می‌خوان یا نه؟ ثواب داره ما به یه دکتر جا بدیم یا نداره؟ حالا این پسره سیروس، شاگردش، سر از مسجد درآورده، همه‌چی رو به هم می‌دوزه که نمی‌دونم...تیغ‌بازی راه بندازه.»

حاج کریم گفت: «زبون بگیر مسلمون! میراث انبیاست... تازه، من کی گفتم با یه تیغ، کافر مسلمون می­شه؟ می‌خوام کاسبی راه بندازم.»

مرد گفت: «می خوای دکون حرز و دعا بزنی، کاسب نیستی که.»

دکتر لبخندزنان از حاج کریم پرسید: «می­خوای حجام بیاری؟»

حاج کریم گفت: «دو تا مغازه به هم ربط دارن. سیروس می‌خواد، ایشالا اگه بشه، سه بخشش کنه؛ عطاری، خشکبار، لبنیات محلی.»

مرد با عصبانیت گفت: «پس بگو، بچه‌بازی شده. چه شود!»

دکتر جمله‌ی آخر را رو به هردو گفت: «دست علی به همراش. ایشالا موفق باشی. کاری نداری؟»

حاج از پشت میز بیرون آمد و با دکتر روبوسی کرد. خداحافظ کرد و گفت: «به پدر سلام برسون.»

دکتر هم جلوی چشم مرد خداحافظی کرد و از مغازه بیرون رفت. مرد کفری شده بود و نمی‌توانست چیزی بگوید. از مغازه بیرون زد و به دکتر رسید. باد ست برش گرداند و با تغیظ گفت: «چی کار کردی مرد حسابی؟ من روت حساب کرده بودم.»

مرد لبخندی زد و خداحافظی کرد. مرد دست دکتر را گرفت و وی را چرخاند. با روی ترش گفت: «مرد حسابی! این چیزا چی بود گفتی؟ چرا اینجوری کردی؟ مگه قرار نبود...»  

-        اون موقع نمی‌دونستم مغازه مال حاج کریمه؟

-        تو چی کار داری مال کیه؟

-        من به خاطر دکتر نوروزی قبول کردم کمکت کنم.  

-        تو مگه دکتر نیستی، مگه درس‌خونده نیستی، ببین چه دکون دستکی راه انداختن؟

-        پنج سال میگرن داشتم. با تیغ حجامت حاجی درست شد.   

-        از اول نباید رو تو حساب می‌کردم. همه‌ی برنامه‌ام به هم ریخت. فشار می‌آوردی، مغازه‌ها رو گرفته بودم.

دکتر خداحافظی کرد و رویش را برگرداند و رفت. مرد خیره‌خیره رفتنش را نگریست و زیر لب گفت: «به خشکی شانس! مشتری آمریکایی  پیدا کنم، حاج کریم تیغش زده.»

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

تیغ عطاری (1)

 

به آن طرف خیابان چشم دوخت. دو دقیقه‌ای می‌شد که هیچ کسی به مغازه سر نزده بود. تازه اول بعد از ظهر بود. بعید بود مشتری پا به مغازه بگذارد. تا سر خیابان رفت و سر را از شیشه‌ی پایین ماشین داخل کرد و گفت: «حواست هست؟ دقیقا همون جایی وایسا که ایستاده بودم.»

-        باشه. برو دیگه. هی می‌ری، برمی‌گردی؛ منو می‌بینن.

-        خب بابا، انگار می‌خواد چی کار بکنه.

-        پنج دقیقه دیگه میام.

-        باشه، تا اون موقع پختمش.

به خاطر سفارش دکتر نوروزی اطمینان داشت که موفق می‌شود. از عرض خیابان رد شد و تا دم مغازه آمد. حاج کریم دیدش. داخل نشد. آن طرف‌تر رفت و داخل مغازه‌ی کناری شد. برگشت و نگاه آخر را به ماشین دکتر انداخت. مطمئن‌تر داخل مغازه رفت. قدم‌زنان و سر به بالا، دیوارها را نگاه کرد. کارگر برگشت تا مرد تازه‌وارد را ببیند. دست از کار کشید و رو به مرد برگشت اما چیزی نگفت. مرد بی‌صدا دوری زد و از کارگر پرسید: «تا کی آماده می شه؟»

کارگر چیزی نگفت. مرد مستقیم در چشمان کارگر زل زد. کارگر جمله‌ای گفت و رو به دیوار برگشت: «کسی نیست. فردا بیاین.»

صدای مالش دوباره از دیوار برخاست. این صدا را دوست داشت .لی این­بار مورمورش شد. همیشه این صدا نشانه‌ی تمام شدن کار بود، نشانه‌ی پول و سود. این صداها که تمام می‌شد، نوبت نقاش می‌رسید و تمام. ولی این‌بار خوشش نیامد. شاید اگر چند دقیقه‌ی بعد موفق می‌شد، از همین صدا هم خوشش می‌آمد. داشت لکه‌های جابه‌جا روی دیوار را می‌دید که صدای حاج کریم را از پشت سر شنید: «یعنی اینقدر سود داره که نتونستی تو مغازه بیای؟»

برگشت و حاجی را دید. لبخند ملیح و آغوش باز و صدای آرامش برای هر مشتری و رفیق و حتی ره‌گذری خوشایند بود. سلام و علیک و و دست دادن و دیده‌بوسی و گرم گرفتن و خوش و بش، حالش را جا آورد. حاج کریم همیشه این­طوری بود. هرکه پیشش می‌رفت، سر حال می‌آمد. با راهنمایی حاجی، از درِ کوچکِ انتهای مغازه، وارد مغازه‌ی حاج کریم شدند. حاج کریم برای رفیق صندلی آورد. آن‌طرف‌تر نزدیک قفسه‌های سمت راست مغازه گذاشت.

مرد استکان را که دست حاجی دید گفت: «نه نه. دستت درد نکنه. تازه...»

-        تا قبل این ماجرا، هر وقت می اومدی، ممکن نبود با گلوی خشک بیرون بری. یعنی تا حالا نمک‌گیر نشدی؟

-        همه‌چی رو سیاسی می‌بینی‌ها! میل ندارم. چه ربطی...

-        نخور. زورکی که نیست. ولی تو این هوای سرد، یه...

-        دمنوش گرم واسم خوبه. تا کی می‌خوای با این چیزا سر پا وایسی؟ اینایی که می‌بینی دورتو گرفتن، دو روز دیگه ول می­کنن.

حاجی رفت و مشغول ریختن شد. مرد به ساعتش نگاهی کرد و زیر لب گفت: «اگه دکتر کارشو درست انجام بده، این آخرین چاییاییه که می‌ریزه؟»

حاجی با یک سینی و دو استکان آمد. یک استکان را بلند کرد. مرد گفت: «حرفتو به کرسی ننشونی، حاج کریم نیستی؟ چی می‌شه یه کم به حرف بقیه گوش بدی؟»

حاجی چای را روی پیشخوان گذاشت و گفت: «بازم عجله داری؟ کاسب باید حوصله داشته باشه.»  

بعد برگشت و به سمت در مابین مغازه‌ها رفت. مرد به ساعتش نگاه کرد و در غیاب حاجی، یک تک زنگ به دکتر زد. دکتر اهل فن و حلال‌خوری بود. خودش هم سرزبونِ کافی داشت تا زورشان به حاجی برسد. وقتش بود که بیاید و فضای مغازه را عوض کند و کار تمام شود. تا حاج کریم برگردد، نگاهی به مغازه انداخت. مرتب و خوش‌منظره بود. با دم و دستگاه حاجی، عطر خوبی هم پیدا کرده بود. ولی او هیچ وقت از این مغازه خوشش نمی‌آمد. دو سال پیش می‌خواست مغازه را از او اجاره کند و چیز باب میلی راه بیندازد. یک بوتیک مدرن راه می‌انداخت و با سود مغازه و قیافه و رنگش حال می‌کرد. حاج کریم برگشت و مرد را از فکر بیرون آورد. حاجی لبخندزنان روی صندلی نشست و خطاب به مغازه گفت: «الحمد لله فعلا قلبت می‌زنه.» بعد رو به رفیق کرد و گفت: «خب، چطوری؟ کاسبی خوبه؟»

-        خوبه؟ مگه تو می­ذاری؟

-        بنده‌ی خدا! من چی کار کاسبیت دارم؟ دست رو جنس بقیه می‌ذاری، عاقبتت همینه.

-        اصلا بذار این جوری تا کنیم. آخرش چند؟ به خود من بده. من برمی‌دارم.

-        می‌خوای باهاش چی کار کنی؟

-        تو چی کار داری؟

-        من چی کار دارم؟ می‌خوام ازت اجاره بگیرم مسلمون.

-        نترس. به خدا قسم ما هم عین خودت حلال خوریم.

-        بر منکرش لعنت.

-        پس گیر کار کجاست؟

با سلام حاج کریم، مرد سمت زنی که داخل مغازه شده بود برگشت. حاج کریم سر به زیر شروع به صحبت با زن کرد. مرد موبایل را درآورد و مشغول نوشتن پیامک شد. زیر لب غرغرکنان گفت: «پس چرا نمیاد؟»



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

 

به نام آزادی، به کام تمنای پَستِ مردانه! (4)

حسین بادامچی

 

زن، مظلومترین قربانی جامعه آزاد مدرن

تحقیر و اهانتی که در جهان جدید نسبت به زنان اعمال می‌شود بزرگترین است و عکس‌العمل زنان نسبت به این تحقیر عظیم کوچکترین. امروز تمام مردمان جهان به اینکه زنی برهنه شود تا کالایی به فروش برسد عادت کرده‌اند. در واقع زنان آنچنان به جزو ثابت تبلیغات در فرهنگ مدرن غربی تبدیل شده‌اند که گاهی این سؤال پیش می‌آید که مگر زنان خریداران این محصولات نیستند که هیچگاه ابزار تبلیغات در جهت تمنیات آنان نیست؟ جامعه سرمایه‌داری مدرن به شدت مردسالار است و استفاده ابزاری از زن برای تحریک مرد به خرید را مدتهاست که مفروض گرفته است. در مسابقات بین‌المللی ورزشی مانند المپیک، هنری مانند اسکار و حتی گردهمایی‌های بزرگ سیاسی این زنانند که چندتاچندتا آراسته و مردپسند می‌گردند و برای اسکورت قهرمانان و ستاره‌ها و سیاستمداران و زیباتر شدن زمینه تصویر به کار گرفته می‌شوند. در فیلمهای هالیوودی به صراحت از قرار دادن زنان در کیک تولد به عنوان هدیه به مردان و از پذیرایی با ناهار، مشروب و زن در جلسات مردانه مهم سخن گفته می‎‌شود. اهانتهایی فجیع و بس عظیم علیه کرامت انسانی زن که حتی اگر علیه حیوانات یا دیوانگان انجام می‌شد فریاد آزادگان جهان را بلند می‌کرد امّا امروز اینچنین در میان رضایت توأم مردان و زنان به عرف و قاعده روزمره مبدل گشته است. در جامعه آزاد مدرن، مردان ملاک ارزیابی زنانند. زنی که از جذب و تحریک جنسی مردان ناتوان باشد هیچ است و زنی که در این امر توانا باشد همه چیز. آرزوی مردپسند شدن- لاغر، برنزه، خوش‌اندام و پرادا بودن- تمام زندگی زنان را پر می‌کند و حال آنکه مردان درگیر بیزینس و دنیای اقتصاد وسیاست خویشند. جوهر انسانی زن، اراده و آگاهی و ایمان و توانایی و جرأت و معرفت زن همه تحت شعاع جلوه جنسی اوست و بدون آن در دنیای مردان راهی نخواهد داشت.

    در جامعه آزاد امروز جهان، زن همه چیز خود را از دست داده است و مرد هرچه ملتمسانه در طول تاریخ از زن مطالبه می‌کرده، بدست آورده است: مرد همواره تنوع در شهوت‌طلبی می‌خواسته و زن پایبندی و پایداری مردرا در عشق یگانه‌اش. «ازدواج» نهادی باستانی و قدسی بود که در طول تاریخشهوت افسارگسیخته و واگرای مردانه را به عشقی وفادارانه و همگرا مبدل می‌کرد تا زن در سایبان امنی از عشق و دلدادگی و نیاز مردانه آرامش یابد. زن برای رشد در زندگی به آرامش و امنیت نیاز دارد وحال آنکه الگوی مدرن زن بودن، هوسی هرجایی و هرروزه را به او پیشنهاد می‌دهد. با در هم شکسته شدن ازدواج و توصیه به روابط آزاد جنسی این مرد است که کیفور می‌شود و این زن است که رنجور. درهم شکستن ازدواج نه تنها امنیت عاطفی و جنسی که امنیت اقتصادی زن را ویران می‌کند و به اسم مالکیت اقتصادی که زنان غربی تازه صدسالیست به آن دست یافته‌اند- او را راهی سگ‌دو زدن برای زنده ماندن می‌کند تا مسئولیت دیگری را از گرده آسوده‌خواه مردان پرسودای مدرن بردارد.ساختار نظام اجتماعی غرب، نه از دیدگاهی دینی که از منظری صرفاً انسان‌گرایانه، ساختاری به شدت ظالمانه و یکسویه علیه زنان است.

    یکی از مشخصه های اساسی مکاتب بزرگی که بنیان جوامع قرار می‌گیرند برخورد آنها با «انرژی جنسی» طبیعی در میان انسانهاست. جورج اورول در رمان مشهور 1984 نقدی اساسی بر جوامع کمونیستی وارد می‌کند که با کنترل شدید انرژی جنسی و سرکوب آن سعی در افزایش انرژی سیاسی شهروندان دارند. اورول انرژی جنسی را فطری و طبیعی و چیزی برای لذت و کمال خود انسانها تلقی می‌کند. جورج اورول اما زنده نماند تا فجیع‌ترین سوءاستفاده‌ی تمدنی تاریخ از انرژی جنسی انسانها را ببیند. غرب انرژی جنسی انسانها را از حریمهای خصوصی و میان حجابهای ضخیم تاریخ بشری به میان کوچه و خیابان کشیده و آنرا موتور محرک گردش اقتصادی و صنعتی خود قرار داده است. غرب مدرن، زن یا بهتر بگوییم عروسک زن را ابزار بی‌بدیل رونق صنایع سرگرمی، توریسم، تبلیغات، عطر، پوشاک و دارو کرده است و اینچنین انرژی جنسی را در راستای توسعه مادی و اقتصادی خود به کار بسته است. نیاز جنسی که با تلاشهای سترگ ادیان با نیاز عاطفی و نیاز به کمال اخلاقی تنیده شده بود و نردبانی برای انسان شدن در کانون خانواده پدید آورده بود، با انقطاع از روح انسانی و تجاری شدن، امروز چیزی پیش‌پاافتاده، دم دستی، غریزی، بی‌معنا، پوچ و ملال‌آور است که هرگز آرامشی برای جان خسته و عطش جانگداز انسان مسخ شده‌ی هزاره سوم به ارمغان نخواهد آورد جز آنکه با تلفیق با خشونت، مواد مخدر و موسیقی یا تبدیل به همجنس‌گرایی زخمی عمیقتر و شدیدتر برای فراموشی دردهای عمیق روحی انسان سرگشته امروز باشد.

مسأله آزادی نیست... مسأله آزادگی است!

وقتی از جان استوارت میل، فیلسوف قرن نوزدهمی انگلیس و از بزرگترین مدافعان آزادی در جهان می‌پرسند که «آیا انسانی می‌تواند از آزادی خود استفاده کند و خود را به بردگی بفروشد؟» پاسخ می‌دهد: «آزادی نمی‌تواند مانع آزادی انسان گردد.»[1] حکمتی عجیب در این جمله نهفته است. در واقع اگر بخواهیم جمله او را به فارسی سلیس ترجمه کنیم باید بگوییم «آزادی نمی‌تواند مانع آزادگی انسان گردد.» گزاره آزادی اگرچه آنطور که گفتیم برای این پرسش «که چگونه باید زندگی کنم تا سعادتمند شوم؟» پاسخی ندارد، اما عملاً در دنیای امروز به نوعی از زندگی منجر شده که آزادگی انسانی را در زیستن از بین برده و مرد و زن را به دو موجود دائماً‌ هوسناک و هوس‌باز و هوس‌برانگیز فروکاسته است. گرچه به لحاظ فلسفی میان آزادی و این نوع زندگی ظالمانه ارتباطی وجود ندارد اما به لحاظ جامعه‌شناختی تناسب روشنی میان آنها وجود دارد به گونه‌ای که گویی همه‌مان باور کرده‌ایم که عریان شدن زن و خودآرایی او برای مردان یکی از شاخصه‌های آزادی در یک جامعه است. برای ما مسلمانان هم همچون استوارت میل، آزادگی پرارجتر از آزادی و آزادگی‌خواهی بس مهمتر از آزادی‌خواهی است که جهان امروز از مرگ آزادگی و تنزل انسانیت بس رنجور است و برای آخرین بار نیازمند آوایی نو و آسمانی است...



[1] J. S. Mill, Utilitarianism, On Liberty and Considerations on Representative Government, London, Dent, 1972, pp 157-158

به نقل از فلسفه سیاسی استوارت میل، جان گری، ترجمه خشایار دیهیمی، تهران، طرح نو، چاپ دوم 1389، ص 173



نوشته شده در تاریخ شنبه 9 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

 

به نام آزادی، به کام تمنای پَستِ مردانه! (3)

حسین بادامچی

 

«زنِ هوس‌برانگیزِ گشاده‌دست»، الگوی کلان زن بودن در فرهنگ جهانی

به نظر شما علت آنکه الگوی لباس رسمی و میهمانی زنان در جهان، لباسی با سر و شانه و سینه برهنه و پاهای عریان و آرایش زیاد روی مو، صورت،‌ دست و پا و پوست است و در عوض الگوی پوشش مردان لباسی کاملاً پوشیده تا گردن و دستها و پاها و سر و صورتی با حداقل آرایش است، دلائلی صرفاً «زیبایی‌شناختی» دارد؟ آیا پیشرفت دائمی بشر در تشخیص «زیبایی» او را بر آن داشته تا زیباترین لباسها را در اوج پیشرفت بشر اینچنین تصویر کند یا در پس ظاهر این آراستگی، جوهرِ دیگری فریاد می‌زند؟

     اکثریت مردمان جهان الگوی عرفی کنونی پوشش و رفتارزنان را نوعی عرضه «زیبایی» می‌دانند اما پرسش اساسی اینجاست که چگونه می‌توان مرز میان «زیبا بودن» و «شهوانی بودن» را دریافت؟ در واقع این مسأله به بحثی بنیادین در منشأ زیبایی راه خواهد یافت که کدام ذائقه و خصلت انسانی معیار و تمیزدهنده «چیز زیبا»ست؟ بسیاری از فلاسفه و انسان‌شناسان از بعدی متعالی در وجود انسان سخن می‌گویند که وجه تمایز انسان با حیوان است و نیازهای عالی او را همچون زیبایی و معنویت در برابر نیازهای دانی و حیوانی انسان چون تمنای شهوت و قدرت، پدید می‌آورد. حال پرسش اساسی اینجاست که آنچه امروز در الگوی پوشش متعارف زنان از سوی غرب به عنوان «زیبایی» مطرح است، ریشه در فطرت آسمانی بشر دارد یا چیزی برخاسته از هوس و تمنای شهوانی دون انسانی است؟

    تشخیص این تفاوت بویژه برای مردان- چندان مشکل نیست. یادم می‌آید چندی پیش نوشته‌ای از دختری امریکایی در سایت بازیهای کامپیوتری گیم اسپات[1] دیدم که به وضع ظاهر و لباس شخصیت زن«تام رایدر» در آخرین نسخه بازی آن اعتراض کرده بود. او با اشاره به وضعیت جسمی و پوشش تام رایدر طراحی آنرا صرفاً برای تحریک و لذت مردان دانسته و محافظه‌کارانه تنها اعتراض کرده بود که مگر زنان هم مخاطب کمپانی آیدوس نیستند که تنها مردان را ملاک طراحی قرار داده‌اند. با اینحال او به شدت مورد اهانت طرفداران عمدتاً مرد بازی قرار گرفته بود!

    تردیدی وجود ندارد که جوهر و مایه اصلی الگوی کلان فرهنگی «زن بودن» در غرب، شهوانی بودن برای مردان است. مهمترین عنصر طراحی لباسها و مدلهای آرایش و محصولات مختلف زنانه هوس‌برانگیزی بیشتر آن برای مردان است. جهتگیری مدهای اصلی در کفش، کیف، جوراب، لباس، مانتو، زیورآلات و بالاتر از آن الگوهایی نظیر وزن، قد، صورت و اندام ایده‌آل زنانه همگی در جهت جذابیت و لذت جنسی برای مردان است.[2]معیار انتخاب زنان در بسیاری از مشاغل همچون منشی‌گری، مهمان‌داری هتلها هواپیماها و رستورانها، هنرپیشگی و فروشندگی آشکارا و علناً جذابیت جنسی زنان برای مردان است و اینطور تبلیغ می‌شود که زنان هرچه مدرنتر باشند به پذیرش چنین مشاغلی راغبتر و مشتاقترند! بی‌شک «زن بودن» در جهان ما به معنی «مترسک شهوانی مردان بودن» است و این تمام آن چیزی است که اکثریت زنان جهان ناآگاهانه پیشرفت و کمال فردی و اجتماعی خویش را در گرو آن می‌بینند.

 



[1]gamespot

[2]بدبختانه اینکه بعضاً همین جهتگیری در طراحی الگوی حجاب ملی هم دنبال می‌شود...



نوشته شده در تاریخ جمعه 8 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

به نام آزادی، به کام تمنای پَستِ مردانه! (2)

حسین بادامچی

 

اگر پوشش در ایران کاملاً آزاد باشد چه پوششی را انتخاب می‌کنیم؟

در واقع بحث «آزادی پوشش» در کشور ما بحثی فرعی است که دیوار بلندی حول مسائل اساسی‌تر «الگوی پوشش» و «انتخاب پوشش» کشیده است. این دیوار بلند همان لایه محافظتی جامعه مدنی مدرن است که حوزه خصوصی افراد را به تاریک‌خانه‌ی اسرارآمیزی تبدیل کرده که تا بحثی به درون آن کشیده شد، دیگر امکان پرسش از آن منتفی می‌گردد. در همین کشور خودمان اگر از پسر یا دختری پرسیده شود که چرا این نوع پوشش را انتخاب کرده‌اید، پاسخ معمول اینست که «به کسی ربطی ندارد و هرکسی در انتخاب نوع پوشش خود مختار و آزاد است». در حالیکه بوضوح این جمله،پاسخ آن سؤال که پرسش از دلیل و انگیزه بود- به شمار نمی‌روند، بلکه صرفاً اشاره‌ای به همان دیوار محافظ است که منطق انتخاب و بحث درباره الگوی پوشش را از دسترس مباحثه و پرسش خارج می‌کند.

پرسشی که حواشی و گردوغبار زاید حول مسأله‌ی پوشش و حجاب را در ایران کنار می‌زند با عبور از مسأله‌ی آزادی حاصل می‌شود: شرایطی را تصور کنید که محدودیتهای عمومی حجاب برداشته شود، شما چه پوششی را انتخاب می‌کنید؟ نکته بسیار مهم اینجاست که این سؤال چندان هم تخیلی نیست و همه‌ی ما هر روز، بسته به شرایط محیطی که در آن زندگی می‌کنیم، درجات مختلفی از آزادی را برای دادن پاسخ عملی به این سؤال تجربه می‌کنیم: در محیط عمومی ایرانی آزادی کاملی برای انتخاب حجاب کامل موی سر و بی‌حجابی وجود دارد. همینطور آزادی کامل برای انتخاب میزان آرایش دست و صورت، انتخاب نوع کفش، مانتو، شلوار، رنگ لباس، مدل مو و غیره در تقریباً همه جای ایران وجود دارد. محدودیتهای کمتر برای پوشش را اکثریت افراد در خانه ها  و در مهمانی‌های خانگی و تالارها تجربه می‌کنند و بالاتر از آن فضای مجازی و فیس بوک محیطی کاملاً آزاد را برای انتخابهای همه ما پدید آورده است. بعلاوه هریک از ما ممکن است سفری به خارج از کشور داشته باشد که تا حد زیادی آزادی در انتخاب هرنوع پوشش را عرضه می‌کند. وقتی عرصه برای ما آزاد می‌شود، الگوی پوشش ما به چه سمتی سوق می‌یابد؟

واقعاً «ما» پوشش خود را «انتخاب» می‌کنیم؟

پیش از آنکه سراغ پاسخ برویم لازم است که صورتآنرا از عنوان بخش قبل تا آخرین جمله، کمی تصحیح کنیم: ما پوششمان را انتخاب می‌کنیم یا پوشش ما به سمت خاصی سوق می‌یابد؟ در واقع مشابه بحثی که در شماره پنجم مهاجر درباره «انتخاب رشته» انجام دادیم، این بحث بصورت جدی وجود دارد که نقش خود افراد در انتخاب نوع پوشش‌شان چقدر است؟ بعنوان مثال همین چکمه‌های زمستانی را که چندسالیست خانم‌ها در اکثر شهرهای بزرگ و کوچک استفاده می‌کنند در نظر بگیرید. خانمی که از سرمایه مالی کافی در زندگی خود برخوردار است، کاملاً مشابه دانش‌آموزی که رتبه بالای کنکور سرمایه بالایی برای او به بار آورده، دوست دارد که سرمایه خود را با خرید چیزی نشان دهد که کاملاً ثروت و منزلت او را آشکار کند. در مثالِ انتخاب رشته پرسیدیم که چه کسی تعیین می‌کند که کدام رشته ارزشمندتر است و پاسخ دادیم که هیچکس! دست نامرئی بازار! و به عبارت بهتر الگوهای کلان فرهنگی که هیچیک از ما درباره نحوه شکل‌گیری و ماهیت آنها چیزی نمی‌دانیم. خانم پولدار مثال ما هم ترجیح می‌دهد سراغ چکمه های گرانِ مد روز برود تا قدر و منزلت بالای خویش را به بهترین شکل ارائه دهد.

   در واقع خوش‌بینانه اگر بنگریم بخش عمده‌ای از زنان جامعه ما به «معنای فرهنگی» پوشش خود اشراف ندارند و به چکمه‌ی پاشنه بلند روشلواری با طراحی خاص آن همان نگاهی را دارند که 50 سال پیش زنهای جامعه ما به النگوی طلایی چندتایی جرینگ‌جرینگی داشتند! مشابه بحث انتخاب رشته، فهم معانی فرهنگی بسیاری از رفتارهای ما نیاز به دیدگاهی کلان دارد که اصولاً‌ از دسترس آگاهی عمده مردمی که بازیگران در صحنه‌ی جامعه‌اند خارج است. برای درک معانی فرهنگی پوشش زنان باید نگاهی به الگوی کلان «زن بودن» در فضای جامعه جهانی داشته باشیم.

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

به نام آزادی، به کام تمنای پَستِ مردانه! (1)


سوگ‌نامه‌ای برای زنِ هزاره‌ی سوم

 


حسین بادامچی



نمی‌دانم چرا ولی در جامعه ما وقتی سخن از «آزادی» به میان می‌آید، اول چیزی که به ذهن می‌رسد «آزادی پوشش» است. مشابه آزادی، «عدالت» هم سرنوشت مشابهی در فروکاسته شدن دارد و به محض به زبان آمدن «محاکمه‌ی دانه‌درشتهای اقتصادی» را جلوی چشم می‌آورد. با اینحال آزادی مانند عدالت، مفهومی ریشه‌دار و کهن در فرهنگ اسلامی-ایرانی ما نیست و سابقه‌ی آن به همین تاریخ معاصر ما و اولین مواجهه‌ها با فرهنگ و فلسفه غرب بازمی‌گردد. در این میان نقش گفتمان اصلاحات در سالهای دوم خرداد را نیز در تمرکز مفهوم آزادی در موضوع «پوشش» نمی‌توان نادیده گرفت.

    آزادی پوشش به معنای حق انتخاب آزاد شهروندان در انتخاب نوع لباس و نحوه حضور در جامعه است. آزادی پوشش یعنی اینکه من هرچه را بخواهم می‌توانم بپوشم و در ملأ عام حضور یابم. یعنی اینکه کسی حق ندارد به من بگوید ظاهرم چگونه باید باشد یا محدودیتی برای انتخاب لباسم ایجاد کند. یعنی چیزی مانند گشت ارشاد به هیچ وجه اعتبار ندارد و کسی اجازه تعرض یا حتی اعتراض به وضع ظاهر مرا ندارد. بالاتر از همه اینکه آزادی پوشش یعنی اینکه قانونی عمومی مانند حجاب اسلامی یا هرنوع قانون محدودکننده‌ی دیگری که دربرخی کشورها و در برخی اماکن خاص در جاهای مختلف دنیا برای کنترل نحوه حضور عمومی افراد اجرا می‌شود، مشروعیت ندارد و باید به نفع حق اساسی «آزادی پوشش» کنار گذاشته شود.

با صرف نظر از این بحث که چنین آزادی مطلقی تقریباً در هیچ جای جهان امروز وجود ندارد و همواره بر سر حدود آزادی پوشش و نسبت آن با مصالح اشخاص و منافع عمومی بحثهای فلسفی و اجتماعی بی‌پایان وجود دارد، نکته بسیار مهمی در این نگاه وجود دارد و آن بیطرف بودن اصل «آزادی پوشش» نسبت به «نوع پوشش» است. در واقع گزاره لیبرالیستی آزادی پوشش به هیچ وجه قصد طرفداری از شیوه خاصی از پوشش را ندارد و همه‌ی انواع پوششها در برابر آزادی علی‌السویه اند.ایده‌ی مدرن «آزادی» نه تنها نسبت به «نوع پوششِ بهتر و برتر» هیچ نظری ندارد، بلکه بالاتر از آن نسبت به هرنوع طرح ارزشی و ایدئولوژیکی درباره زندگیِ خوب و سعادتمند خنثاست: «این یکی از مشخصه‌های اصلی لیبرالیسم است که نهادهای جامعه لیبرالی و بنابراین اصول اساسی لیبرالیسم که این نهادها مظهر آن هستند، در برابر دیدگاه‌های رقیب راجع به کمال شخصی بیطرف هستند. فردی لیبرال ممکن است عملاً پایبند درک و برداشت خاصّی از زندگی خوب باشد، و کاملاً ممکن است فکر کند که جامعه لیبرالی [آزاد] مساعدترین جامعه برای رسیدن به این زندگی خوب و گسترش و ارتقای آن است؛ اما چنین فردی به این فکر نخواهد کرد که اصول و نهادهای جامعه لیبرالی به قیمت فدا کردن درکها و مفاهیمِ دیگر از زندگی خوب، در خدمت گسترش و ارتقای درک و برداشتِ خود او از زندگی خوب قرار گیرد.»[1]

    در چنین چارچوبی، آنچه موضوع این مقاله است نه بحثی فلسفی-سیاسی درباره اصل آزادی و مسائل مربوط به آنست و نه بحثی ارزشی-ایدئولوژیک درباره چیستی زندگی خوب و به تبع آن نوع پوشش برتر. پرسش اساسی این نوشتار اینست که اگر گزاره‌ی آزادی نسبت به نوع پوشش بی‌طرف و خنثاست و برای اصل آزادی پوشش که در کل جهان تبلیغ و تا حدی اجرا می‌شود هیچ تفاوتی نمی‌کند که شهروندان آزادانه عریانی را انتخاب کنند یا حجابِ کاملِ مخصوص ادیان را، چرا عملاً نحوه لباس پوشیدن مردان و زنان تمام دنیا به سمت نوع پوشش خاصی گرایش دارد و واقعیت جهان روزبه‌روز از حیث معیارهای گوناگون انتخاب وضع ظاهری و پوشش، وحدت بیشتری می‌یابد؟ آیاآزادی همگانی مردمان جهان در انتخاب پوشش به تکثر و ظهور انواع و اقسام فرهنگها و قواعد در حدود و نوع پوشش انجامیده یازندگی بشری در این برهه خاص تاریخی از الگوی جهانی واحدی در پوشش یا بهتر بگوییم «بینش درباره پوشش» تبعیت می‌کند؟

 



[1] فلسفه سیاسی استوارت میل، جان گری، ترجمه خشایار دیهیمی، تهران، طرح نو، چاپ دوم 1389، صص 25و26



(تعداد کل صفحات:59)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو