حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 فروردین 1392 توسط محمدقائم خانی

خدای دانشجویان چگونه خدایی است؟ (1)

تأملی در تأثیر علم جدید بر خداباوری ما

در این نوشته برآنم تا نگاهی به وضعیت خداوند و نسبت او با نظام عالم در نزد دانشجویان بیاندازم، برای این کار ابتدا بیانی از وضعیت خدا در علم جدید کرده و پس از آن به خداوند از منظر دین می‌نگرم و بعد از آن خواهیم دید که دانشجویان چگونه‌ خدایی را باور دارند و در پایان نیز سعی در ارائه نکاتیدر این وادی خواهم کرد.

نگاهی به وضعیت خدا درعلم جدید:

گالیله را باید به تعبیری آغازگر علم جدید و نگاه ریاضی‌وار به طبیعت دانست. گالیله با نظرات خود در باب دقیق بودن عالم طبیعت و ریاضی‌وار بودنش زمینه را برای شناخت دقیق عالم طبیعت بر اساس ریاضیات فراهم کرد، او خود معتقد بود عقل و درک را خداوند در اختیار مانهاده تا با آن جهان را بشناسیم، ادامه دهنده راه او نیوتن بودکه با توصیفی ریاضی‌وار از عالم جهشی بزرگ را در علم بنا نهاد، اما علت اثرگذاری عظیم نیوتن تنها هماهنگی ریاضی‌وار نظریه‌اش نبود بلکه "دست یابی به بینشی بود که دانشمندان از کوپرنیک به بعد، کورکورانه، در جستجوی آن بودند. طبق این بینش، دنیا اساسا بر پایه‌ی اصول مکانیکی عمل می‌کند که برای انسان قابل درک است نه بر اساس افسون‌ها و هوس‌های خدایان بوالهوس" (تاریخ علم غرب، جان گریبین،ترجمه رضا خزانه، ص160)

پس از آنکه نیوتن توصیف مکانیکی خود از جهان را ارائه کرد همچنان راهی برای دخالت خداوند در عالم طبیعت باز گذاشت تا خدا هر چندوقت یکبار با ورود خود انحرافات ایجاد شده در منظومه ی شمسی را رفع کند، اما دانشمندان این مقدار را نیز تحمل نکردند چنانچه :"لاگرانژ و لاپلاس متذکر شدند که اختلالات در منظومه‌ی شمسی هرگز از مقدار مشخصی تجاوز نمی‌کند و هردو میلون سال خود را تکرار می‌نماید و لذا نیازی به دخالت خداوند نیست که سیارات منظومه ‌ی شمسی را در یک صفحه نگاه دارد."(از علم دینی تا علم سکولار ص 19)

اگوست کنت نیز در این رابطه گفت که:"علم، پدر طبیعت و کائنات را از شغل خود منصرف و او را به محل انزوا سوق داد و در حالیکه از خدمات موقت او اظهار قدردانی کرد، اورا تا سرحد عظمتش هدایت نمود." (علل گرایش به مادی گرایی،مرتضی مطهری،ص59) 

اما همچنان وجود خداوند و اصل نظامی که بر این عالم حاکم است به خصوص پیچیدگی‌هایی که در حیات جانداران مشاهده می‌شد، هنوز راه را برای تنفس خدا، حداقل در شروع این عالم و طراحی آن باز می‌گذاشت (محل انزوا) تا اینکه ضربه‌ی آخر و تمام کننده بر پیکره‌ی خدا را داروین با مطرح کردن قانون تکامل و انتخاب طبیعی وارد کرد. او و دانشمندان پس از وی که راهش را ادامه دادند بیان کردند که وضعیت فعلی جانداران و تمامی پیچیدگی‌هایی که در آنها یافت میشود نتیجه‌ی پدیده‌هایی اتفاقی است که در اثر تکاملی که جانداران تحت تنازع برای بقا یافته‌اند رخ داده است ولذا نه تنها نیازی به خدا در انجام و پیشبرد این روند نیست بلکه نیازی به طراحی او هم وجود ندارد و اساسا این عالم طراحی نشده است.

این روند منجر به پدیدآمدن چالشی میان دانشمندان و دین‌باوران شده که چند نقل قول از کتاب از علم دینی تا علم سکولار دکتر گلشنی در این میان خالی از فایده نیست:

امل (Emmel) زیست شناس امریکایی، می‌گوید:"من احساس می‌کنم که بسیاری از دانشمندان در دوره تحصیلات عالیه یا کمی بعد به مرحله‌ای می‌رسند که احساس می‌کنند بر خلاف مد است که دیدگاه‌های متافیزیکی را در نظر بگیرند و لذا سرشان را برای بقیه‌ی عمر زیر خاک میکنند بدون آنکه کوشش کنند منظره ای وسیع‌تر از حوزه‌ی نزدیک به حوزه‌ی خودشان را ببینند."

الن سندیج (Allan Sandage) کیهان‌شناس برجسته‌ معاصر: "بدنامی، آنقدر شدید است که کراهت دارد خود را به عنوان مومن نشان دهید."

همچنین جولیان هاکسلی (نوه‌ی توماس هاکسلی معروف و رئیس اسبق یونسکو) که از زیست‌شناسان بنام معاصر است ادعا کرد که پیشرفت علم، جایی برای خدا نگذاشته‌ است. (از علم دینی تا علم سکولار، دکتر گلشنی، ص 25-27)

وضعیت خداوند در دین یا خدا از منظر قرآن:

آنچه با نگاهی اجمالی به آیات قرآن در رابطه با خداوند و نقش او در حوادث و امور این عالم دیده می‌شود آنست که اولا خلقت و ایجاد نظام عالم توسط خداست و تمامی قوانینی که در این عالم وجود دارد به اراده‌ی الهی بنا شده است و جزو سنت‌های الهی است و بقای این نظام‌ها درعالم نیز به اراده‌ی اوست و ایچنین نیست که عالم در بقای خود مستقل از خدا باشد.

أَلَمْتَرَأَنَّاللَّهَسَخَّرَلَكُمْمافِیالْأَرْضِوَالْفُلْكَتَجْریفِیالْبَحْرِبِأَمْرِهِوَیُمْسِكُالسَّماءَأَنْتَقَعَعَلَىالْأَرْضِإِلاَّبِإِذْنِهِإِنَّاللَّهَبِالنَّاسِلَرَؤُفٌرَحیمٌ (حج،65)

آیاندیده‏اىكهخداآنچهرادرزمیناستبهنفعشمارامگردانید،وكشتیهادردریابهفرماناوروانند،وآسمانرانگاهمى‏داردتا [مبادا] برزمینفرواُفتد،مگربهاذنخودش [باشد]. درحقیقت،خداوندنسبتبهمردمسخترئوفومهرباناست.

حتی اموری را که ما مربوط به قوانین فیزیکی می‌دانیم خداوند به خود نسبت می‌دهد:

أَوَلَمْیَرَوْاإِلَىالطَّیْرِفَوْقَهُمْصافَّاتٍوَیَقْبِضْنَمایُمْسِكُهُنَّإِلاَّالرَّحْمنُإِنَّهُبِكُلِّشَیْ‏ءٍبَصیرٌ (19،ملک)

آیادربالاىسرشانبهپرندگانننگریسته‏اند [كهگاه‏] بالمى‏گسترندو [گاه‏] بالمى‏زنند؟جزخداىرحمان [كسى‏] آنهارانگاهنمى‏دارد،اوبههرچیزىبیناست.

اللَّهُالَّذیرَفَعَالسَّماواتِبِغَیْرِعَمَدٍتَرَوْنَهاثُمَّاسْتَوى‏عَلَىالْعَرْشِوَسَخَّرَالشَّمْسَوَالْقَمَرَكُلٌّیَجْریلِأَجَلٍمُسَمًّىیُدَبِّرُالْأَمْرَیُفَصِّلُالْآیاتِلَعَلَّكُمْبِلِقاءِرَبِّكُمْتُوقِنُونَ (رعد،2)

خدا [همان‏] كسىاستكهآسمانهارابدونستونهایىكهآنهاراببینیدبرافراشت،آنگاهبرعرشاستیلایافتوخورشیدوماهرارامگردانید؛هركدامبراىمدتىمعینبهسیرخودادامهمى‏دهند. [خداوند] دركار [آفرینش‏] تدبیرمى‏كند،وآیات [خود] رابهروشنىبیانمى‏نماید،امیدكهشمابهلقاىپروردگارتانیقینحاصلكنید.

 اما مرتبه‌ی دوم از ارتباط خداوند با این عالم دخالت خداوند در این عالم است که از مجرایی غیر از نظام‌های طبیعی موجودی است که برخی را ما می‌شناسیم، و قرآن سراسر مملو از ذکر چنین اموری است، مانند معجزات پیامبران و یا عذاب‌های الهی که به اراده الهی بر قومی نازل می‌شود و یا یاری‌های غیبی که خداوند مومنین را داده است همچون حضور ملائکه در میدان نبرد مومنین و کفار و یاری مومنان.

در نهایت خداوند در پاسخ کسانی که دستان خدا را در دخالت و ورود در این عالم پس از آفرینش بسته می‌دانند چنین پاسخ می‌دهد:

وَقالَتِالْیَهُودُیَدُاللَّهِمَغْلُولَةٌغُلَّتْأَیْدیهِمْوَلُعِنُوابِماقالُوابَلْیَداهُمَبْسُوطَتانِیُنْفِقُكَیْفَیَشاءُ...(مائده، 64)

ویهودگفتند: «دستخدابستهاست.» دستهاىخودشانبستهباد. وبه [سزاى ] آنچهگفتند،ازرحمتخدادورشوند. بلكههردودستاوگشادهاست،هرگونهبخواهدمى‏بخشد..



نوشته شده در تاریخ شنبه 24 فروردین 1392 توسط محمدقائم خانی

 

بشتابید به سوی رستگاری... (2)

 

نقدی بر دین مدرن

این جزم گرایی نوین که جای کلیسا را گرفته، به همان میزان، آزادی اندیشه و آزادی اجتماعی را محدود ساخته که کلیسای کاتولیک در قرون وسطی، محدود ساخته بود. این عبارت هم ادعای بنده نیست، این‌ها صدای اعتراض فلاسفه علم پست مدرن علیه ساینتیسم است. فایرابند اعتقاد دارد، برای نیل به آزادی باید از بند دین مدرن یعنی ساینس رها گردیم و آن را هم قد و هم اندازه­ی سایر سنت‌های معرفتی بشر ببینیم، نه اینکه برایش شرافت ذاتی قائل شویم. البته موضع سلبی فایرابند نسبت به ساینس، قابل ستایش است، اما ما قصد نداریم همچون او از این موضع ضد ساینتیسم به ورطه­ی نسبی گرایی سقوط کنیم، زیرا ما در بعد ایجابی جهان بینی و ایدئولوژی اسلامی را داریم. دین مبین اسلام به نظر بنده، نه تنها می تواند تمام ساحت­های وجودی جهان خلقت را به خوبی تبیین کند، بلکه قدرت هضم سایر سنت­های معرفتی بشر را نیز در خود دارد. مشکل ما با ساینس به دلیل خود بزرگ بینی افراطی آن است که منجر به طغیان علیه سایر سنت­های معرفتی گشته، نه اینکه بخواهیم همچون کوهن و فایرابند به قیاس ناپذیری و به تبع آن نسبی گرایی قائل باشیم.

علم تجربی، بیش از آنچه که در چنته دارد، جلوه نموده، و پایش را از گلیمش درازتر کرده است. ساینس، با مصادره مفهوم علم و حتی فناوری، مردم را فریفته است. عموم مردم در عصر ما، تصورشان این است که علم تجربی معرفتی یقینی و مطابق با واقع است و منجر به تولید تکنولوژی و رفاه بشر گردیده است. این تصور خام از معرفت علمی نتیجه‌اش همین پرستش کورکورانه­ی ساینس، و اعتبار بیش از حد قائل شدن برای آن است. هر کسی الفبای فلسفه علم را هم بلد باشد، به شرطی که فلسفه علم را به پوزیتیویسم منطقی تقلیل ندهد، می‌داند که نگاه کردن به علم تجربی به مثابه معرفتی مطابق با واقع چقدر خنده دار و سطحی است. حتی پوپر که با نسبی گرایی صراحتاً مخالفت نموده و برای علم، عقلانیتی آفاقی در نظر می­گیرد، معتقد است که «بنیان تجربیِ علمِ آفاقی هیچ چیز مطلقی ندارد. علم بر اساس مستحکمی بنا نشده است. ساختار تهورآمیز نظریه­های آن به تعبیری بر باتلاقی افراشته شده است.»[1]

توهّم اساسی‌تر، نسبت دادن همین پیشرفت‌های علمی و تکنولوژیکی به دین و سنّتِ بیکنی و نادیده گرفتنِ سهم سایر سنت‌های معرفتی است. غافل از اینکه معرفت تجربی را غربی‌ها، از جهان اسلام ربودند و به نام دستاوردهای خودشان جا زدند. این هم باز ادعای بنده نیست، عین عبارات پوپر است:

«این روش (روش علم) در مغرب زمین، آن گاه که مکاتب فلسفی آتن، به وسیله مسیحیتِ پیروز سرکوب گردیدند، نابود شد، هر چند در شرق مسلمان به حیات خود ادامه داد. علم و روش علم در مغرب زمین، در طی  قرون وسطی از صحنه غایب بود، غیبتی تأسف بار و حزن انگیز. در دوره رنسانس، دوباره ابداع نگردید، بلکه از شرق مسلمان به غرب وارد شد و همراه با آن فلسفه و علم یونانی نیز دوباره کشف گردید.»[2]

البته استفاده نگارنده از دیدگاه­های فلاسفه علمی همچون پوپر و فایرابند، به معنای تصدیق آراء ایشان نمی­باشد، صرفاً بنا داشتم تا از زبان خودِ فلاسفه علم غربی، این تلقی رایج و مرسوم از علم تجربی را نقد نمایم. هدف اصلی من این بود که نشان بدهم، ساینس، نه یک سنّت معرفتی بی طرف و ابزاری، بلکه برخلاف ادعایش یک ایدئولوژی شبه دینی است که تمام مؤلفه های یک دین سنتی را در خود دارد و بی طرفی­ آن و خالی بودنش از ایدئولوژی یک دروغ بزرگ است. این ایدئولوژی به حدی جزم گرایانه است، که سایر سنت‌های معرفتی را تهدید می‌کند، تهدیدی که فلاسفه علم به خوبی آن را درک کرده‌اند. البته نباید دستاوردهای علم تجربی را هم نادیده گرفت، بلکه ساینس را باید همان طوری که هست، دید و شناخت، نه بیشتر و نه کمتر. خطر اینجاست که برایش اعتباری بیش از آنچه که دارد، قائل شویم و اجازه دهیم، به تمام ساحت‌های زندگی ما ورود پیدا کند و در مقام خدایی بنشیند.

 



[1]Popper, K. R (1959) The Logic of Scientific Discovery, London, Hutchinson, 1986 edition, p. 111

[2] همان. ص 99.



نوشته شده در تاریخ جمعه 23 فروردین 1392 توسط محمدقائم خانی

بشتابید به سوی رستگاری... (1)

علم تجربی به مثابه دینی جدید

علی (سینا) عزیزی

 

بیکن به مثابه پیامبری جدید

بشتابید به سوی رستگاری، این جمله (بخوانید آیه) لبّ مطلب کتاب «آتلانتیس نو»، نوشته فرانسیس بیکن[1] است. در این کتاب بیکن به پیروانش وعده بهشت می‌دهد اما نه بهشتی آسمانی، بلکه بهشتی بر روی همین کره خاکی. او از احیای ملک سلیمان خبر می‌دهد، ملک و ملکوتی که این بار نه با کمک غیب و نه با حمایت لشکری از جنیان برپا می‌شود بلکه با پدیده ای به نام علم تجربی رقم خواهد خورد. علمی که شاه کلید ورود به ملک سلیمان و بهشت روی زمین است.

فرانسیس بیکن را احتمالاً می‌شناسید، او را پدر علم تجربی لقب داده‌اند. فیلسوف برجسته قرن هفدهم که پس از رنسانس با انتشار کتاب «ارغنون جدید»، در مقابل ارغنون ارسطو قد علم کرد و روش استقرایی را به جای روش قیاسی نشاند. بیکن پس از رنسانس و سقوط کلیسا، در قامت یک پیامبر ظاهر شد:

«جنبشی که به وسیله بیکن آغاز شد جنبشی دینی یا نیمه دینی بود و بیکن پیامبر دینِ علم سکولار به شمار می‌آمد. او به جای نام خدا، طبیعت را قرار داد اما بقیه چیزها را تقریباً دست نخورده باقی گذاشت. الهیات، یعنی دانش خداشناسی، با دانش طبیعت شناسی تعویض شد. قوانین طبیعت جایگزین قوانین خدا شدند. به جای قدرت خدا نیروهای طبیعت قرار داده شد. و در یک مرحله متأخر مشیت الهی و داوری الهی با انتخاب طبیعی تعویض گردید. به جای لوح قضا و قدر الهی پیش بینی طبیعت قرار داده شد. به طور خلاصه علم مطلق و قدرت مطلق خدا جای خود را به قدرت مطلق طبیعت و دانش عملاً مطلق علوم تجربی داد.»[2]

این عبارات نه ادعای من است و نه حرف‌های یک روحانی یا کشیش مذهبی، این کلمات عین عبارات فیلسوف شهیر اتریشی، کارل پوپر است. آنچه که بیکن آورد، از نظر پوپر یک ایدئولوژی جدید بود که تمام مؤلفه های یک دین و مذهب سنتی را در خود داشت. بیکن حتی انقلاب صنعتی را پیش بینی نمود و الهام بخش تمدن جدید غرب شد.

تکنولوژی، معجزه­ی دینِ مدرن

چشم‌های نگران و خسته از تحقیرهای کلیسا و عقل‌های حیران و مجروح از تازیانه جهل قرون وسطی، در انتظار معجزه این دین جدید نشسته بود. نفس‌ها در سینه حبس شده، گویی که قرن هجدهم آبستن حوادثی شگرف خواهد بود. ناگهان انقلاب صنعتی به وقوع پیوست و تکنولوژی مولود از اندیشه های بیکنی به مثابه معجزه دین جدید پا به عرصه وجود نهاد. راه آهن، ناوگان دریایی، کارخانه، ماشین بخار و...  خوابیم یا بیدار؟! انگار که خدا با پای خودش به زمین آمده است. مردمی که وصف خالقیت خدا را قرن‌ها فقط شنیده بودند این بار با چشم خود تولید و خلق را در کارخانه‌ها نظاره کردند. اگر تردیدی هم نسبت به دین بیکن وجود داشت، از بین رفت و ضعیف الایمان ها به قافله مؤمنین پیوستند. به پاس همین ایمان راسخ بود که طبیعت برکاتش را پیوسته بر مردم نازل نمود و معجزه تکنولوژی، استمرار یافت. تکنولوژی به قدری مسحور کننده بود که حتی عصای موسی هم یارای مقابله با آن را نداشت. اهل ریاضت دیگر با طی الارض نمی‌توانستند پز بدهند چون با آمدن قطارهای سریع‌السیر و اتومبیل‌های تیزرو رونق از بازارشان رفته بود و طی الارض به امری همگانی بدل شده بود. داستان قالیچه سلیمان که زمانی فقط بدرد لالایی کودکان می‌خورد تا شب رویای پرواز ببینند با ظهور هواپیما رنگ تحقق به خود گرفت. وقتی حضرت موسی دستش را در گریبانش فرو برد و نورانی بیرون آورد شاید پیش بینی نمی‌کرد که روزی نور دستانش در پرتوی معجزه لامپ ادیسون، کم فروغ جلوه کند. در برابر تجلی خدای بیکن که دامنه‌اش نه فقط کوه طور بلکه به وسعت زمین بود، همه مدهوش شدند و به سجده افتادند.

خلاصه اینکه خدای قدیمی از مد افتاد و خدای جدید بر اریکه قدرت نشست. اما شرک همچون گذشته حرام ماند و طبیعت، این خدای جدید تمامیت خواه، جایی برای غیر خودش باقی نگذاشت. حق هم داشت! چون سیل نعمت‌های رنگارنگ و محسوس را مثل پول نفت بر سر سفره مردم آورد. انسان عجول را به طمع بهشت تا قیامت معطل نکرد و به ناکِی آباد! حواله نداد. او به جای نسیه، نقداً حساب کرد. از زمان نزول کتاب مقدس «آتلانتیس نو»، حتی یک قرن هم طول نکشید تا وعده­ی بهشتِ بیکنِ پیامبر تحقق یابد.

عبودیت، روح دینِ مدرن

سرانجام ساینس (همان علم تجربی)[3] جای خودش را در قلوب مردم باز کرد. مردم به ساینس به چشم معرفتی یقینی، مطابق با واقع و پر کاربرد نگاه می­کنند. امروزه هر کسی به دنبال اعتبار است باید خودش را یک جوری به ساینس ربط دهد. برچسب ساینتیفیک چنان قیمتی پیدا کرده که حتی خدای قدیمی هم برای ادامه حیاتش مجبور است از آیات عهد جدید، تفسیری ساینتیفیک ارائه دهد. هر اثری که از سنت بر جای مانده است، باید مواضعش را نسبت به ساینس به طور شفاف مشخص کند و با دشمنان آن مرزبندی نماید و گرنه از چشم مردم می‌افتد. پزشکان و ساینتیست ها جای مراجع عظام تقلید را گرفتند. عبودیت در قالبی جدید، تجدید حیات نمود. اعتبار پزشک به حدی است که اگر برای بیمارش زهر هم تجویز کند، بدون ذره ای چون و چرا، تجویزش اجرا می‌گردد، چون در تصّور بیمار، پزشک از معرفت و شناختی یقینی برخوردار است. حتی سبک زندگی مردم را ساینتیست ها معین می‌کنند. کافی است، ساینتیست، عملی را تایید نماید تا دیگران کورکورانه از آن تقلید کنند. تبلیغات تلویزیون پر است از محصولاتی که مدعی­اند علم و ساینس برتریشان را ثابت کرده است. همه دوست دارند تا بالاخره یک جوری خودشان را به ساینس بچسبانند.

انسان‌های عصر ما که از توسعه تکنولوژی هیجان زده‌اند، در برابر ساینس و متعلقاتش سر تعظیم فرود آورده‌اند و عبودیت و انفعال محض از خود نشان می‌دهند. روح عبودیت مؤمنانه را در سلوک انسان مدرن به وضوح می‌توان مشاهده نمود. انسان‌های مدرن که نمونه‌اش در دانشگاه های ما هم زیاد پیدا می‌شود، خیال می‌کنند در موضعی بی‌طرفانه نسبت به مذهب نشسته‌اند اما غافلند از اینکه اگر از پیروان اسلام، مذهبی‌تر نباشند، قطعاً بی دین‌تر نیستند. تنها تفاوت این دو جماعت در نوع دین و دیانت آن‌هاست. می­توان صراحتاً ادعا نمود که ساینتیسم به دین و مذهبِ بخشی از جامعه دانشگاهی ما بدل گشته است، مذهبی که پیامبری همچون بیکن داشته، و با معجزه تکنولوژی، بشر را مسحور خود کرده و او را وادار به پرستش مصنوعات خویش نموده است.



[1]Francis Bacon

[2]پوپر، کارل ریموند. (1389). اسطوره چارچوب؛ در دفاع از علم و عقلانیت، ترجمه: علی پایا، تهران: انتشارات طرح نو. ص179.

[3]اصرار ما این است که به جای واژه علم تجربی از همان ساینس استفاده کنیم، چون واژه علم در نگاه عرفی و اسلامی ما، بار معنایی متفاوتی از آنچه که امروز علم شناخته می شود، داشته و ترجمه مناسبی برای آن نیست.



نوشته شده در تاریخ جمعه 2 فروردین 1392 توسط محمدقائم خانی

موزه‌ی دین، پارک دینداران یا مجتمع فراغتی دانشجویان؟! (3)

 

اصل دعوا بر سر مسجد، بین علم است و دین. همین علمی که برای هر چیزی حوزه‌ای ساخته و متخصصش را تربیت می کند. همین علمی که در بهترین حالت، یک ربع را برای حوزه خصوصی دانشجویان خالی می کند تا اگر دلشان خواست، سری هم به خدای ساعت ساز بی کار عالم بزنند! علمی که دست خدا را بعد کوک کردن بسته و ساعت را تحویل گرفته تا خدای مسجد و کلیسا و کنیسه به دردسر اداره عالم نیفتد.علمی که پرده دار کعبه سکولاریسم است و اغیار را به شمشیر می زند. این علم خدای یک ربعی را دوست دارد؛ خدایی که به راحتی در محراب نمازخانه جا شود. اگر مرد بودیم و احساس نیاز به نماز را خدمت علم مقدسمان عرضه می کردیم، به جای مسجد، یک نماز خانه بزرگ برایمان می ساخت تا همه یک ربع کامل را با خدای بی کارمان حال کنیم! همان طور که چندین آمفی تئاتر و کاباره و بار و کازینو و... می ساخت تا هر دانشجو با رب خودش حال کند! اما حیف، حیف که همین قدر هم مرد نیستیم. مرد نیستیم و منافقانه، دین خودمان را به جای اسلام در خانه ی خدا جاخوش کرده ایم. نفاق همه جا را گرفته است. مسجدی به بزرگی شعارهایمان ساخته ایم که به اندازه یک نمازخانه هم نمی تواند سرویس بدهد! ای کاش جرأت داشتیم تست مردی بدهیم. نفاق راه گلوی... ولش کن! ما را چه به نفاق و مردی وتست و...

اگر حرف گوش می کردیم، مدیریت علمی برایمان مجتمع چندمنظوره تفریحات، سرگرمی و معنویات می‌ساخت و روی سردرش می‌نوشت که «آغوش محبت دین برای همه باز است!» با الگوگیری از طبیعت هم می ساخت؛ در طبقه بالای بالا، بار را می ساخت. طبقه ی دوم مرکز معارف را می­گذاشت! پایینش نمازخانه می ساخت توپ توپ! سالن تئاتر، سالن اپرا، سالن سینما، پایین ترش هم کازینو، سپس دو طبقهفروشگاه، بعدش هم خانه­ی فلان و کاباره و... ما حتی جگر گوش کردن به حرف علم را هم نداریم. نفاق ذلیلمان کرده و جرأت صحبت درباره مسجد را هم نداریم. باید تست مردی بدهیم، همین!

اگر ایمان داشتیم و به دین اعتماد می کردیم، مسجدی بنا می شد که در آن نماز اقامه شود نه اینکه نماز خوانده شود. نماز که اقامه شود، علم هم مجبور است سر تعظیم فرود بیاورد. مسجد را اگر دین اداره کند، همه با مسجد کار خواهند داشت؛ چون مسجد با همه کار خواهد داشت. علم با مسجد کار خواهد داشت؛ چون مسجد با علم کار خواهد داشت. دین مسجدی زنده خواهد ساخت که به همه حیات می­بخشد؛ از نمازگزاران و پیش­نماز بگیرید تا دانشجویان و اساتید کلاس ها را. اکنون، مسجدمان زنده نیست. نفس می کشد اما فقط زندگی نباتی دارد؛ آن هم در حدی که نمیرد.

مسجد زنده، امام جماعت زنده می خواهد. امام جماعتی که بر مشی دین حرکت کند. امام جماعتی که بتواند مسجد را در آن مسیر حرکت دهد. مسجد را حرکت دهد و با آن، کل دانشگاه را حرکت دهد. امام جماعت اگر بر خط مشی دین حرکت کند، گروه مؤمنین در مسجد تشکیل می شود. گروه مؤمنین نمازگزار، غیر از نمازگزاران انبوهی است که تک تک خدا را باور دارند. غیر از نمازگزاران بسیاری است که علمشان را پشت در مسجد می­گذارند و بعد از بیرون رفتن، دوباره برش می­دارند. غیر از نمازگزارانی است که وقتی خیلی انقلابی می‌شوند، فاتحه ای هم برای شهدای مدفون در مسجد می خوانند. غیر از... اصلاً من چه می گویم؟ تفاوت مسجد زنده با مسجد کنونی از زمین تا آسمان است. یک مسجد زنده مانند مسجدالنبی (ص)، در ده سال، برای یک جهان کفر پایگاه وحی ایجاد می کند. یک مسجد زنده...

ما که زنده ها را ندیده ایم، مسجد هم برایمان با نمازخانه یکی می شود. نجس نباشد تا بشود در آن نماز خواند، همین و بس. خیلی که خارج از عرف رفتار کنیم، زنده ها را در شبستان مسجدِ از نفس افتاده مان دفن می کنیم و اصلاً یادمان می رود که این اکسیرسازها، می توانند ما را زنده کنند! مگر ما چند سال زنده ایم که به این مسجد بی­نفسمان دل خوش کنیم؟ چه کسی باید در این خانه ی خدا، روح بدهد؟ غیر از روح خدا، کس دیگری می تواند؟

هنور دم مسیحایی روح خدا به مسجد دانشگاه نخورده است! یا برای مسجد استرجا و فاتحه بخوانید، یا دم مسیح را دریابید!! 

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 فروردین 1392 توسط محمدقائم خانی

موزه‌ی دین، پارک دینداران یا مجتمع فراغتی دانشجویان؟! (2)

 

ولی ای کاش مرد بودیم و بر اساس همین اعتقادی که علممان برایمان ساخته است، عمل می کردیم. ای کاش علم را بیرون در مسجد نمی گذاشتیم و با خودمان داخل می آوردیم. داخل می آوردیم تا با مسجد دعوایش شود. یا علممان ببرد یا مسجد. ای کاش...

ای کاش مسجد موزه نبود. موزه چگونه جایی است؟ موزه جایی برای نفس کشیدن سنت است. بالاخره مدرنیته هم برای نفس کشیدن و سرگرمی اوقات فراغتو اطلاعات عمومی، به سنت نیاز دارد. برای همین جایی کنترل شده به اسم موزه برایش درست می کنند. موزه عین باغ وحش است. چرا آدم های مدرن، این قدر به باغ وحش علاقه و نیاز دارند! باغ وحش به چه نیازی پاسخ می دهد؟ موزه هم همان طور است و به همان نیاز پاسخ می دهد. انسان مدرن از طبیعت بریده، نیاز به طبیعت دارد. از این رو، طبیعت را به دو شکل کاملاً مصنوعی، داخل شهر می آورد. پارک و باغ وحش. پارک که خطر تجاوز ندارد، بی حصار است ولی باغ وحش نه. در اصل کار فرقی نمی کند. هردو زندان طبیعت اند، زندانی برای نمایش! موزه هم همین طور. موزه در هر جامعه ی مدرنی، زندان سنت است. زندانی برای نمایش! زندانی که هروقت کسی دلش برای سنت تنگ شد، سری به آنجا بزند و حالی ببرد. ای کاش مسجد موزه نبود.

در جامعه مدرن دانشگاه ما، موزه سنت نمی تواند نیاز دانشجویان را پاسخ دهد. مثلاً موزه علمی درست کنند برای تفریح. نه، آن خطرناک است. دانشجو نباید هیچ چیزی از سنت علمی ما بداند، حتی در موزه، حتی در زندانی کنترل شده. برایش خطرناک است. در عوض به موزه دیگری نیاز دارد. موزه ای که در آن دین را زندانی کنند و تحت کنترل، به دانشجویان نشان بدهند. تا احساس نیازشان به دین مرتفع شود و هوس ها فروکش کند. «چرا چرت و پرت می گویی؟»

قبول دارم. حرفم درست نبود. شما که داشتید می خواندید و خیلی وقت فکر نداشتید، ولی بعضی فهمیدند. فهمیدند و اعتراض کردند. «مسجد دانشگاه خیلی هم خوب است. این همه مؤمن در آن نماز می خوانند. هیئت می‌گیرند و برای ابی عبدالله (ع) عزاداری می‌کنند. این همه بحث و حدیث و قرآن. این همه...»

قبول دارم. حرفم درست نبود. مسجد، موزه دانشگاه نیست؛ مسجد، پارک دانشگاه است. موزه فقط به درد دیدن می‌خورد، اما پارک نه. می شود در پارک راه رفت و نفس کشید و ورزش کرد و... می شود در پارک، با طبیعت حال کرد!  مسجد، پارک دانشگاه است. می شود در مسجد دانشگاه، نماز خواند و عزاداری کرد و قرآن خواند و حدیث شنید و... می شود در مسجد دانشگاه، با دین حال کرد!

پارک هم مانند جنگل، درخت دارد، بوته دارد، گل دارد، پرنده دارد، آب دارد، ... دارد. چیزهای دیگری هم دارد... اهل جنگل هستید؟ تا به حال در چند جنگل پیاده روی کرده اید؟ اگر یک بار و فقط یک بار در جنگل قدم زده و نفس کشیده بودید، می دانستید که هیچ پارکی با هیچ جنگلی قابل مقایسه نیست! جنگل تجسد طبیعت است و پارک، پیکر بیمار طبیعت تحت کنترل شهر! تا به حال مسجد واقعی دیده اید؟ از مساجد واقعی اول انقلاب، چیزی شنیده اید؟ هیچ کدام از مساجد دانشگاه ها، با هیچ کدام از مساجد واقعی اول انقلاب قابل مقایسه نیستند! در مساجد واقعی اول انقلاب دین بود و در مساجد فعلی دانشگاه ها، صورتکی رنگ پریده از دین. ای کاش علم را بیرون در مسجد دانشگاه نمی‌گذاشتیم و با خودمان داخل می آوردیم تا با دین دعوایش شود که یا علممان ببرد یا دین. کاش...

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 اسفند 1391 توسط محمدقائم خانی

موزه‌ی دین، پارک دینداران یا مجتمع فراغتی دانشجویان؟! (1)

نوحه‌ای بر کالبد بی‌جان مسجد دانشگاه

 

فرض کنید «بازی استراتژیک دانشگاه» (یک چیزی تو مایه‌های سیم سیتی مثلاً!) ساخته شده است. بازی استراتژیک دانشگاه چیست؟ هنوز ساخته نشده است، ولی فرض کنید این مقاله را بعد از آن که ساخته می­شود می­خوانید. فرض کنید «بازی استراتژیک دانشگاه» ساخته شده است و شما اولین کسی هستید که می­خواهید بازی کنید. چه می­کنید؟ به سناریویی که برایتان در نظر گرفته­اند، توجه نکنید. مراحل و ارزیابی و ارزش­های بازی را دور بریزید و سعی کنید با ذهن خالی به این سوال پاسخ دهید که «چه می­کنید؟»

از کدام ساختمان شروع می­کنید؟ یکی از دانشکده­ها یا ساختمان اداری؟ کدام دانشکده؟ کدام ساختمان اداری؟ شایدم جزو گروه­های طرفدار محیط زیست هستید و از فضای سبز شروع می کنید؟ شاید هم طرفدار توسعه انسان محورید! آغاز کارتان جذب اساتید و ثبت نام دانشجویان است؟ اول کدام رشته؟ مدیران دانشگاهی را چطور انتخاب می­کنید؟ از میان اساتید یا بیرون از آن ها؟ نکند مثل همه از پول شروع می­کنید؟ شاید بروید محل درآمدی برای دانشگاه بیابید تا آینده را تضمین کند. چه مقدار از بودجهرا، دولتی و غیردولتی، به آموزش اختصاص می­دهید و چند درصد را خرج چیزهای دیگر می­کنید؟ اصلاً حال و حوصله­ی این بازی را دارید یا حتی نمی­خواهید چشمتان به آن بیفتد؟

«کارگاه ها و مراکز تحقیقاتی مستقل را نگفت.»، «اصلاً کاری به مراکز رشد نداشت.»، «انگار نه انگار که پژوهشکده هم لازم است.»، «به کتب و دروس هیچ اهمیتی نداد.»، «هیچ بحثی از خوابگاه نکرد.»، «پس بخش های خدماتی چه؟» حتما بخشی از شما در ذهنتان به کاستی های سوالات بند بالا فکر کردید؟ شاید سؤالات دیگری هم از همان ابتدا به ذهن برخی رسید. احتمالا عده بسیار کمی چنین نقد کردند که برای چنین کار بزرگی، اصلاًبرنامه و طرح و راهبرد نداشتم. و البته مطالب دیگر. شما از کدام دسته بودید؟ اول شروع کردید و بعدش فکر کردید؟ یا ابتدا فکر کردید و سپس کار را شروع کردید؟ شما چطور آدمی هستید؟

شما چطور آدمی هستید که اصلا مسجدبه ذهنتان هم خطور نکرد؟ جای مسجد کجاست؟ اول کار یا آخر کار؟ اول باید مسجد دانشگاه را ساخت یا اول دانشگاه را؟ چرا مسجد؟ اصلاً چرا باید به مسجد فکر کرد؟ از آن ها نبودید که بگویید «حالا یه جایی می­ذاریم دیگه.»؟ با خود توام، آره با تو. «مسجد به چه درد می­خوره؟» نه، ولی از زمره «مسجد را بهترین جایدانشگاه می ذارم.» که بودی، نبودی؟ نمی گویم با مسجد بدی، ولی واقعاً نمی خواستی مسجد را آخر سر بسازی؟ نمی خواستی مسجدی بزرگ، زیبا، باشکوه و با امکانات زیاد بسازی؟ نمی خواستی همه مسئولان دانشگاه را برای افتتاح مسجد دعوت کنی؟

اصلاً علمی که ذهنتان را شکل داده، می گذاشت از مسجد شروع کنید؟ مسجد دانشگاه، کجای علم است؟ خیلی هنر کنید، برای سوپاپ اطمینان رفتارهای ناهنجار دانشجویان، به فکر ساخت مسجد می افتید. تازه اگر من نمی گفتم، یک از هزار هم به فکر ساخت مسجد نمی افتادید. تا حالا ته دلت صد بار داده نزده ای که «مسجد چه دخلی به علم دارد؟» باور کنم که فارغ از این علمی که بر ذهنت چنبره زده، می گذاریدانشگاه از مسجد شروع شود؟ لازم نیست کتمان کنی چون آخرش خودم هم همینطوری فکر می‌کنم. مسجد در بهترین حالتش، برای ما تزئینی است، همان طور که نماز تزئینی است. در بازی همین طوری فکر می کنی، چون هم اکنون هم همین طوری فکر می کنی. الآن هم که به مسجد می آیی، علمت را پشت درش می گذاری. نمازت را در مسجد می خوانی و برمی گردی و علمت را برمی داری و سر کلاس می روی. مسجد را اندازه بازی هم قبول نداری، باور کن! من هم مثل توام. من و تو هم مثل همه ایم، همه‌ی اهالی علم در این دانشگاه. مسجد را اندازه بازی هم قبول نداریم، باور کن!

مسجد را اندازه بازی هم قبول نداریم که وضعش می شود این دیگر! اصلاً هیچ جای ذهن ما را اشغال نمی کند. برای مایی که مسجد را مدخل اثر در هیچ چیز نمی دانیم، همینی هم که هست، از سرمان زیاد است. اصلا دانشگاه مسجد می خواهد چه کار؟ یک نمازخانه بزرگ داشت بهتر نبود؟



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 اسفند 1391 توسط محمدقائم خانی

نه به مخاطب اشراف داریم نه به دین! (2)

 

مسئله فراتر از دانشگاه است. در مدیر و دانش آموز و معلم و کارگر هم هست. مرکز معارف و اصلاً آموزش معارف دینی به هر کس در کنار زندگی او، به تلقی خاص ما از دینداری افراد بر می گردد. ما به کسی که در کنار کارش معلومات دینی هم داشته باشد، می گوییم دیندار. چرا کلمه دینداری را به معلومات رسانده ایم؟ چرا اگر یک مجموعه ای از معلومات به کسی ملحق کنیم، مسئله دیگر حل می شود.

اول اینکه ما باید بین دین و دینداری تفکیک قائل شویم. دینداری در معنای عام نسبت علمی و عملی‌ ماست با دین. در بحث دینداری یک سری معلومات و اطلاعات و مفاهیم را باید بدست آورد، بدون فهم این ها که نمی شود دینداری کرد. یک نسبت عملی هم داریم. وقتی این دو تا نسبت با دین برقرار شد، می شوید دیندار. قطعا کسانی که بحث دینداری و دین را در دانشگاه مطرح کردند، متوجه این نکته بودند که دینداری فقط یکسری معلومات نیست. اگر ما هویت یک آدم را ثابت نگه داریم و بعد یکسری معلومات به او بدهیم، دیندار می شود؟ قطعاً خیلی از این بزرگانی که در این حوزه حرف زدند و کتاب نوشتند، می فهمیدند که دینداری فقط یکسری معلومات و اطلاعات نیست. دوم اینکه دینداری و دیندار شدن جامعه و دانشگاه به نوع تلقی ما از دین باز می گردد. چون ما تلقی های مختلفی می‌توانیم از دین و دینداری داشته باشیم. بر چه اساسی می خواهیم دین را وارد دانشگاه کنیم؟ با کدام شاخص ها استاد، کارمند، دانشجو و دانشگاه را دینی می‌دانیم؟ رویکرد ما به دین می تواند سنتی، مدرن، فقهی، فلسفی، اخلاقی، عرفانی و... باشد. بنابراین ما امروز باید تلقی مان را از دین و دینداری مشخص کنیم. اساساً آیا با دادن یکسری اطلاعات، گذاشتن یکسری کلاس های معارف، آدم ها دیندار می شوند یا نه؟ آیا چیزهایی که ما به آن ها معارف اسلامی می گوییم، معارف اسلامی هستند یا نه؟ خود همین کتاب معارف اسلامی که سال های سال تدریس می شود، چقدر معارف اسلامی است؟ حاوی معارف اسلامی است یا حاوی معارف متفکران مسلمان؟

فعلا چیزی که در دسترس داریم این است که مجموعه ای از حرف ها و معلومات و معارف را به دانشجو بدیم. چیزی که الان وجود دارد سبدیست از معلومات، بیشتر مشتمل بر یک سری اعتقادها و بحث های تاریخی. آن چیزی که امروز باید به دانشجو گفته بشود، چیست؟ اصلاً‌ منطق دسترسی به آن چیست؟ چه چیزی الان نیاز است؟

واقعیت این است که آن مقداری که من می فهمم و تجربه دارم، هیچ نگاه جامعی نسبت به این موضوع وجود ندارد. نویسندگان کتاب ها، فهم خودشان از جامعه و ذهنیت و فهم خودشان از دین را نوشتند. نه نسبت به مخاطب اشراف کامل داریم و نه به دین. یک سیستم، یک ساختار، یک نظام معرفتی دینی نداریم. لذا یک بخش هایی از دین را که فکر می کنیم دین است گرفته ایم و فکر می کنیم مشکلات و مسائل بچه ها با دادن این ها درست می شود و دیندار می شوند، فلذا ارائه می دهیم. هم این ناقص است و هم آن. در عین حال برای دیندار شدن جامعه مولفه های دیگری هم وجود دارد. برای دیندار شدن جامعه فقط یکسری اطلاعات کافی نیست. دانشجو از تکرار مباحث خسته است. من خودم وقتی سر کلاس می روم، به بچه ها می گویم که «کدام یک از شما در وجود خدا شک دارید؟» می گویند: «استاد! خود شما شک دارید؟» بچه ها براهین فلسفی را نمی فهمند. بدتر شک می کنند. می گویند «نکند چنین چیزی وجود داشته باشه!» مشکل اساسی این است که ما یک هندسه معرفتی از معارف دینی نداریم. این اولین مشکل ماست که مضرات زیادی هم دارد. حداقلش این است که از دین گزینش می کنیم. برای همین در هر دوره ای، یک چیزی از دین برای ما پررنگ شده است و حساسیت بیشتری نسبت به آن پیدا کرده ایم. این مشکل را متفکرانی مانند مرحوم مطهری خوب فهمیده بودند ولذا از مسخ معارف دینی صحبت می کردند و رنج می بردند و در این راه، بسیار هم تلاش کردند و زحمت کشیدند، ولی خب راهشان ابتر ماند.

 

محصولی که از طرف نهادهای  دینی، مخصوصا حوزه به جامعه عرضه می شود، که به نظر می رسد مرکز معارف هم یک گوشه ای از همین ماجراست، چیست؟

به نظرم این یک بحث آسیب شناسیست که باید مجزا بحث بشود؛ آسیب شناسی دین و دینداری در جامعه، حداقل در ایران معاصر. در این حوزه آسیب های بسیار زیادی داریم. هم در امر دین شناسی و هم در امر دینداری. اینکه چرا امروز در حوزه این همه تولید شکل می گیرد ولی ما همچنان تشنه هستیم؟ در کنار نهر زندگی می کنیم ولی سیراب نمی شویم. مشکل کجاست؟ من معتقدم یک فاصله ی عمیق بین دانش دینی حوزوی ما با نسل جدید وجود دارد که نمی گذارد نسل امروز ما با دانش دینی حوزوی ارتباط برقرار کند. دانش حوزوی ما یک پشتوانه چند صد ساله دارد که در جاهایی هم واقعا غنی است، منتها ناظر به این زمان و دنیای جدید نیست. دانش دینی حوزوی ما برای مخاطب امروز ما نیست. اگرچه اینها امروز نشسته اند و دارند می نویسند، ولی معلومات و روش و زبان و ادبیات و مفاهیم و پیش فرض هایشان همه، بعضا به چند صد سال پیش برمی گردد! نسل امروز تشنه است، تشنه حقیقت، تشنه فهم، تشنه معرفت. فرض کنید کسی مثل آیت‌الله جوادی آملی که فرد مفسرِ فیلسوفِ فقیه مجتهد و یکی از شخصیت های برجسته علمی و اخلاقی و معنوی ماست، جوان ما امروز چقدر می تواند با اندیشه های ایشان ارتباط برقرار کند؟ شاید حوزه نیازمند یک واسطه هایی است بین نظریه پردازها و نخبگان و تولیدکننده های اندیشه دینی و مصرف کننده ها. کسانی که بتوانند اندیشه های علما را تبیین کنند. ما هیچوقت این نقش واسطه را نداشتیم. اگر هم داشتیم اینقدر بی سواد بودند که نتوانستند آن کار را بکنند. یعنی اندیشه های ناب را آنقدر مبتذلش کردند که اصلا کسی نپذیرفت.  لذا شما امروز دانش حوزوی دینی دارید ولی نسل مخاطب نمی‌تواند استفاده کند. کسی مثل آقای مطهری چرا موفق تر است؟ به دلیل ویژگی هایی است که دارد. نوع فهمی که دارد خیلی مهم است، که قشر دانشجو، روشنفکر و غیره می‌پذیرندش. نوع تلقی ای که از دین دارد خیلی مهم است. در معاصرین آقای مطهری چه کسی رو پیدا می کنید که «اسلام و مقتضیات» زمان بنویسد؟  

بعضا آن اساتید مرکز معارف که متوجه می شوند و می خواهند تا حد مخاطب پایین بیایند، کار را کلا به سمت جواب به شبهات می برند.

اول اینکه قرار نیست در 14 ، 15 جلسه، دانشجویان دین شناس بشوند. دوم اینکه واقعیت این است که این نگاه، نگاه اشتباهی است. من خودم خیلی موافق این نگاه شبهه محور که چند سالی است باب شده، نیستم. چرا عنوان شبهه بگذاریم؟ چرا کلاس پاسخ به شبهات می گذاریم؟ گویا کسی که شبهه مطرح می کند، اساساً آدم مشکل داری است. او اصلا نمی‌پذیرد که مشکل دارد. می گوید« من چه مشکلی دارم؟ من سوال دارم، می خواهم به سوالم جواب بدهید.» بگوییم پرسش. خیلی از بچه ها پرسش هایی دارند، سوال هایی دارند، دغدغه هایی دارند. واقعا خیلی چیزها رو نمی فهمند. بگذاریم بپرسند، انگ شبهه نزنیم. پرسش شده میکروب. ولذا باعث شده پرسشگری و نقادی از جامعه رخت بربندد و این برای جامعه دینی سم مهلک است و به معارف دینی آسیب می زند. باید تلاش کنیم با رفتار و زندگی و منش خوب مردم را دیندار کنیم. اساسا یکی از آسیب ها این است که ما بیش از اندازه از دین حرف زدیم. آنقدر حرف زدیم که دیگر مخاطب ما احساس می کند حالش دارد خراب می شود. چون از در و دیوار نظام دین و تبلیغات دینی می‌بارد. در آسانسور، در کلاس، تلویزیون، خانواده، رفیق و... بعد هم ذوقی، سلیقه ای، غیر روشمند، غیر منسجم و فهم های عجیب و غریب. همه این ها به دانشگاه ریزش می کند. دانشگاه که جدای از جامعه نیست. لذا عملکرد عالمان دینی و متولیان دین در این قضیه مهم است. مسائل اقتصادی و خیلی چیزهای دیگر هم وجود دارد ولی مسأله اصلی و اساسی فهم دین است. در فهم دین مشکلاتی داریم. لذا وقتی ما داریم از دین در دانشگاه حرف می زنیم، از چه چیزی صحبت می کنیم؟ از چه نوع دینداری ای در دانشگاه حرف می‌زنیم؟ بله می توان با فهم دین برای خودمان یک شاخص هایی بگذاریم. لذا اولاً بحث دین و دانشگاه را نباید از جامعه جدا کنیم. دوماً اینکه وقتی از دین و دینداری در دانشگاه حرف می زنیم، دقیقا مشخص کنیم که منظور ما از دین چیست، کدام تلقی از دین و دینداری است.   

بعضی با توجه به اوصافی که هم در فهم دین و هم در مخاطب شناسی گفتیم، یک نظریه بدیلی در بحث دینداری ارائه می دهند که همان «حوزه دانشجویی»ست.

حوزه دانشجویی برای مخاطب خاص طراحی شده است. کسانی که آنقدر تشنه هستند که می آیند حقیقت دین را یاد بگیرند. اینکه حوزه دانشجویی چقدر از خود حوزه فاصله دارد، چقدر مدرن تر و امروزی تر و پاسخگوتر است، باید بحث بشود. یک وقت شاید شکل قضایا را عوض کنیم ولی در همان زمین ساختار بازی کنیم. حوزه دانشجویی برای مخاطب خاص است. البته ما در بحث دیندار شدن جامعه باید سناریوهای مختلف را بنویسیم تا مخاطبین مختلف را جذب کنیم. یک عده از طریق حوزه جذب می شوند، یک عده از طریق تلویزیون، یک عده از طریق منبر و... قاعدتاً نمی شود با یک روش مردم را جذب کرد. باید از روش ها و سناریوهای مختلفی استفاده کرد. حوزه هم یکی از این روش هاست که تا حالا بد هم کار نکرده است. برای کسانیست که علاقه‌مندند و وقت می گذارند و دین جزء دغدغه هایشان است. البته باید خروجی را هم ارزیابی کرد. باید دید خروجی های حوزه دانشجویی چه شاخص هایی پیدا کرده اند. مومن تر شده اند، عاقل تر شده اند، عالمتر شده اند، مودبتر شده اند؟ باید یاد بگیریم که تربیت دستوری نیست، علم تنها نیست، باید بدانیم که کدام متغیر را اگر دستکاری کنیم اتفاق مهمی می افتد.

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 اسفند 1391 توسط محمدقائم خانی

نه به مخاطب اشراف داریم نه به دین! (1)

ارزیابی انتقادی مرکز معارف اسلامی دانشگاه در گفتگو با دکتر علی دژاکام

جواد درویش

 

بسم‌الله الرحمن‌الرحیم. بعضی ها فکر می کنند که در حال حاضر، طرح دین و دینداری در دانشگاه یک مسئله نخ نما شده و بی فایده است؛ در دوره ای مطرح و تمام شده  است و دیگر موضوعیت ندارد. یک دسته هم می گویند، مسئله‌ ی مهمی بوده است که حل شده و راه حل آن هم درس های معارف است. می شود گفتکه نقطه شروع موضوع کلی دین و دینداری در دانشگاه، با قدمتی سی ساله به انقلاب اسلامی و وضعیت تازه ی بعد از آن برمی گردد. به گونه ای که ظاهرا ما با خود صورت مسئله بیگانه شده ایم و حرف های اول انقلاب را فهم نمی کنیم. دیدگاه شما درباره نسبت دین با دانشگاه چیست و آیا الان هم موضوعیت دارد یا نه؟

بسم‌الله الرحمن الرحیم. اولا نسبت دین و دانشگاه بعد از انقلاب شکل نگرفت. شاید تعبیر دقیقی نباشد که ما فکر کنیم قبل از انقلاب، دین و دینداری در دانشگاه حضور نداشته و بعد از انقلاب مطرح شده است. به سابقه دانشگاه که توجه کنید، می‌بینید که قبل از انقلاب هم متدینینی مثل مرحوم بازرگان، مرحوم مطهری، مرحوم شریعتی و خیلی های دیگر در دانشگاه وجود داشتند که اساسا دغدغه های اصلی‌شان دین و دینداری بود و لذا بحث حضور دین در دانشگاه را به جهت نظری و عملی مطرح کردند. مسجد ساختند، فعالیت های دینی کردند، انجمن های اسلامی را تشکیل دادند، فعالیت های مذهبی پررنگی نمودند. اتفاقا بخشی مهمی از جریاناتی که نتیجتاً به انقلاب ختم شد، به دانشگاه و به بچه های مذهبی و متدینی که در دانشگاه فعالیت می کردند بر می گشت.

ولی هیچ‌وقت به نهاد دانشگاه مربوط نمی شد.

بله، به شکل کلی وجود داشته و توسط متدینین به شکل خودجوش هدایت می­شده است، منتها به عنوان اینکه نهادی در ساختار دانشگاه قرار بگیرد، نبوده است. اگرچه به نظر، بعضی ها تلاش می‌کردند که این اتفاق بیفتد. مثلا در بحث اسلامی سازی علوم، کسی مثل سید حسین نصر قبل از انقلاب پی گیر چنین قضیه ای بوده است. دغدغه ها در این مورد وجود داشته است، منتها چون نظام غیر دینی بوده به همین سادگی قبول نمی کرده که در کنار ساختار دانشگاه، یک بخش متولی امر دینداری قرار بگیرد. در هرصورت نسبت دین و دانشگاه یک نسبت قدیمیست. اساساً یکی از چالش های قبل از انقلاب بین متدینین و غیر متدینین در دانشگاه همین بود.

حتی بین متدینین یک نگاه منفی هم نسبت به دانشگاه وجود داشت.

بله. قبل از انقلاب، نسبت به دانشگاه هم نگاه مثبت وجود داشت و هم نگاه منفی. اصل بحث ذیل یک بحث دیگر است که همان سنت و تجدد است. بعضی نگاه افراطی داشتند، بعضی نگاه تفریطی و بعضی هم میانه. بله متدینینی بودن که قبل از انقلاب دانشگاه را برنمی تافتند و به بچه هاشان اجازه ورود به دانشگاه نمی دادند. چون دانشگاه را محل فسق و فجور و غرب زدگی و غرب گرایی می دانستند. اما نگاه یک طیف قابل توجهی از متدینین و حتی عالمان دینی که روشن تر بودند و جزء نواندیشان دینی محسوب می­شوند، مثبت مطلق یا منفی مطلق نبود. بعد از شکل گیری انقلاب و انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاه ها و اینکه اساسا حکومت، حکومت دینی بود و رسالتی در امر دین بر دوش داشت که مهم ترینش تبیین دین و دینی کردن جامعه و دین دار کردن مردم بود، دانشگاه مد‌نظر قرار گرفت. سعی شد به این پرسش که چه باید کرد تا دین در دانشگاه حضور بیشتر و بهتری داشته باشد، و دینداری تحقق پیدا کند پاسخ معقول و منطقی داده شود. به همین خاطر بحث معارف دینی در دانشگاه مطرح شد. سپس آرام آرام ساختاری تعریف شده در آموزش عالی پیدا می‌کند. اینکه کارکرد قبل از انقلاب بهتر بوده یا بعد از انقلاب، بحث های جداگانه ایست که باید شکل بگیرد.

غرض پشت این اتفاقات چه بوده است؟ مطالبه اصلی صرفا این بوده است که دانشجویان برای آشنایی، در کنار آموزش هایشان، یکسری آموزش های دینی را هم داشته باشند یا موضوعات جدی تری بوده است؟

به نظر می رسد نگاه اولیه، صرفاً نگاه آموزشی نبود. به همین دلیل قبل از اینکه مرکز معارف و غیره شکل بگیرد، نماینده هایی از طرف حضرت امام و بقیه مراجع، در دانشگاه ها حضور داشتند. نگاه اولیه این بود که چون ما می خواهیم یک جامعه دینی، ایده آل، آرمانی، و در واقع یک انسان آرمانی و دینی بسازیم، باید در دانشگاه حضور پیدا کنیم. چون دانشگاه بخش مهم تأثیرگذار جامعه است و جدای از آن نیست. آرمان، ساختن انسان ایده آل و جامعه ایده آل دینی بود. حالا برای رسیدن به این آرمان چه باید کرد؟ یکی از کارهایی که می شد در این زمینه انجام داد، آموزش دین است. برای دیندار شدن، مردم باید آموزش هم ببینند. لذا آموزش دین و بحث معارف، برای رسیدن به آن آرمان قاعدتاً باید شکل می گرفت. صرف آموزش هدف نبود. اینطور نبود که یک درس به درس هایی که بود اضافه شود. دنبال این نبودند که بچه ها فقط معارف را یاد بگیرند و حفظ کنند. بعدش چه؟ از اینکه حضرت امام می فرمود دانشگاه‌ کارخانه انسان سازی است، معلوم می شود که به دنبال ساختن انسان الهی بودند.  

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 اسفند 1391 توسط محمدقائم خانی

دین در وقت اضافه! (2)

 

ذی المقدمه:

ما امروزه به عنوان مردمانی که روزگاری صاحب تاریخ و تمدنی بوده­اند و در حال حاضر از شکوه و مجد گذشته دور افتاده و دست بر قضا در همین روزگار خود با بسط تمدن غرب در سرتاسر عالم مواجه هستند درگیر مسائلی هستیم که ریشه در این برخورد تمدنی دارد. یکی از مهم­ترین این مسائل نسبت علم - به عنوان قوام­بخش دنیایی که به سمت ما هجوم آورده- با دین - به عنوانعنصر اصلی حیات فردی و اجتماعی ما- ست و یکی از شئون جدی این مسئله نسبت دانش­گاه با اسلام است. در این مقابله مفاهیم جدیدی مثل دانش­گاه اسلامی و وحدت حوزه و دانش­گاه سال­هاست که در ادبیات ما شکل گرفته­اند[1]. امروزه ما در ادامه و سیر این درگیری و تعامل بین علم مدرن و دین دائر مدار امور ما دچار امور عینی مستحدثه­ای شده­ایم که به سرعت در حال رشد و تکثیر هستند. به عنوان مثال عبارتی که امروزه دیگر خیلی به گوش ما آشنا است و تقریباً به آن عادت کرده­ایم عنوان "حجت الاسلام و المسلمین دکتر ...." است که شاید حتی در حد دو یا سه دهه پیش شنیدن آن منجر به تعجب و فکر کردن در ماهیت و حقیقت آن می­شد ولی امروزه دیگر به حدی این عنوان به نرخ شاه عباسی تبدیل شده که جناب مقام ریاست یکی از بزرگ­ترین و معتبرترین دانش­گاه­های کشور در اقدامی نوآورانه و خلاق تصمیم می­گیرد که به مرجع تقلید ما دکتری افتخاری بدهد تا باب عناوین "آیت الله المعظم دکتر ...." و "دکتر امام ...." هم در فضای فکر و اندیشه ما باز شود.

یکی دیگر از مسائلی که عمری به نسبت کمتر دارد و از استحداث آن کمتر از چندین سال می­گذرد، شکل­گیری فعالیتی در حاشیه دانش­گاه به نام حوزه دانشجویی است. در نگاه اول به حق این فعالیت ارزش­مند تلقی می­شود و اساساً چرا فردی که دچار عدم سلامت نفس نیست باید برایش اصل مسأله محل پرسش واقع شود. هر انسان دین­دار منصفی حکم می­کند که چقدر خوب است که بهترین جوانان ما در بهترین دانش­گاه­های ما در کنار مجهز شدن به علم روز که حداقل از جهت رفع نیاز مسلمین یادگیری آن واجب کفایی است، به معالم دین خود هم واقف می­شوند و ساعاتی از هفته خود را در همان محیطی که آموزش علوم دقیقه می­بینند به یادگیری فقه و اصول و تفسیر و حدیث و فلسفه و عرفان بپردازند و اگر استاد اخلاقی هم در این بین باشد آرمان متخصصِ متعهد عینیت یافته است، خصوصاً اگر این فعالیت در یک دانش­گاه صنعتی جریان داشته باشد که دردسر چالش­های احتمالی بین علوم انسانی و مبانی دینی هم وجود ندارد و ظاهراً به راحتی می­توان بین علم و دین جمع کرد. این ایده اگر محقق شود حتماً هم خوب است و هم منتج به نتایج مطلوبی می­شود و دانش­گاه را می­تواند به سمت تربیت دکتر چمران­ها به عنوان خروجی سوق دهد. اما سؤال اصلی در همین­جاست که آیا این دست ایده­های قابل احترام امکان تحقق عملی دارند و در عمل تاسیس نهادی مثل حوزه دانش­جویی چه تاثیری در تبدیل دانش­گاه به دانش­گاه تراز اسلامی و هم­چنین تربیت خروجی­های نهاد دانش­گاه دارد.

این­که در قسمتی خاص از دانش­گاه در روزهایی خاص از هفته تعدادی دانش­جو را مجتمع کرده و به آن­ها آموزش علوم حوزوی بدهیم با این کیفیت در عمل می­تواند منجر به چند نوع نتیجه شود. اولین نتیجه تبدیل علوم حوزوی و علوم دینی به عنوان رشته­ای در کنار دیگر رشته­های دانشگاه است و همان­طور که یک فرد می­تواند هم­زمان در مهندسی مکانیک و ریاضیات کارشناس شود و در همه عمر به این دو مدرک خود ببالد می­تواند مدعی شود که دانش­جوی هم­زمان شیمی و فقه است و در نهایت امر به فقیه شیمی­دان تبدیل شود و یا به متکلم ستاره­شناس تبدیل شود. اتفاقاً مشابه این دست امور را ما در تاریخ خودمان هم داشته­ایم و به عنوان مثال شیخ بهایی را در عین فقیه بودن مهندس و معمار هم می­دانستند. اشکال کار در این قسمت مربوط به ماهیت علوم جدید است و همین قضیه است که مسئله را دشوار می­کند. در قدیم خواجه نصیر اگر هم مهندس و ستاره­شناس بود و هم متکلم و فیلسوف همه این علوم در جان و وجود او پیوند داشت و خواجه دچار چند شخصیتی نبود، اما امروزه با توجه به این که بین علم جدید و دین در برخی موارد حتی تضاد و تعارض هم وجود دارد جمع کردن این­ها در کنار هم در وجود یک شخص منطقاً امکان­پذیر است مگر این­که وجود او را چند قسمت کنیم.

دومین نتیجه­ای که امکان دارد به عنوان یک آسیب جدی دامن­گیر این جریانات شود تبدیل دین و علوم دینی به فراغت آخر هفته است. در طول هفته زندگی متناسب با علم جدید و نهادهای مرتبط با آن مثل دانشگاه و حداکثر با رعایت تا حد امکان برخی حدود و ضوابط شرعیه و آخر هفته زندگی متناسب فضای دینی مسجد و علوم مرتبط با دین می­تواند نتیجه عملی این جریان باشد. این نوع برخورد معادل دین حاشیه­ای و در کنار است که تنها برای سبک شدن روح و آرامش می­توان آخر هفته­ها به کلیسا رفت. به عنوان یک محک برای اینکه این مدل برخورد با دین در دانش­گاه در نهایت می­تواند دین را تبدیل به عارضه­ای غیر اصیل در وجود فرد کند، می­توان نبودن حوزه دانش­جویی را برای طلبه­هایش بررسی کرد. اگر این نبودن اصل حیات فرد را تحت تاثیر قرار دهد می­توان نتیجه گرفت که حوزه دانش­جویی نمادِ دینِ در حاشیه نیست.

شاید بعنوان پاسخ گفته شود که اساساً کارویژه حوزه دانش­جویی دین در دانش­گاه و دانش­جویان نیست، بلکه حوزه زمینه­ای مهیا برای دانش­جوی دین­داری است که علم را از جایگاه نظام کامل زندگی و تبدیل به دین شدن ساقط کرده وآنرا به عنوان ابزاری در خدمت گرفته و تنها می­خواهد با تفقه در دین، اموری از دین را که برای زندگی ایمانی در دانش­گاه و فعالیت تخصصی پس از آن لازم است بداند. در واقع در این نگاه علوم حوزوی خواندن دانش­جویان عملاً مانند مکاسب خواندن کسبه است. امَا دقیقاً مسأله همینجاست که سنخیت بیزینس‌من بورس‌باز بازار آزاد بین‌المللی امروز با مکاسب چقدر است؟ این بحث در صورتی که دانش­گاه به معنی دقیق کلمه اسلامی می­بود درست است اما نکته در همین­جاست که جایگاه حوزه دانش­جویی در دانش­گاه با وضعیت امروزی آن چیست و حضور آن در حاشیه دانش­گاه موجود چه آسیب­هایی می­تواند داشته باشد که اگر به آن­ها فکر نشود باعث نتایج نامطلوب از امر مطلوب آموزش علوم دینی در محیط دانش­گاه می­شود.

در آخر باید به این نکته اشاره شود که اصل این امر که در دانش­گاه ظرفیت پذیرش نهاد حوزه دانش­جویی ایجاد شده و جریانی از دانش­جویان دغدغه­مند نسبت به این مسائل به وجود آمده، بسیار مبارک است و نشان از ورود دانش­گاه در کشور ما به یک مرحله جدیدی از بلوغ شده است و هدف این نوشتار صرفاً بیان این نگرانی جدی و قابل استدلال است که این امر شریف تبدیل به جریانی برای تربیت "مهندسان مسلمان آشنا با علوم دینی و باورمند به فکر ترقی و توسعه" نشود که در جای خود می­توان نشان داد اینان خطرناک­ترین جریان از جریانات سکولار هستند و انقلاب اسلامی در آخرین مرحله از بسط خود با اینان درگیر است.

 



[1]هر چند که ما هنوز هم در مورد این مفاهیم و امکان و شرایط و لوازم تحقق­شان به جد نیندیشیده­ایم و حاصل این ساده­انگاری ما سطحی­زدگی مفرط در عمل است که در نتیجه آن­هم متأسفانه دیگر بعضی از این مفاهیم از معنی تهی شده و افاده معنی نمی­کنند.



نوشته شده در تاریخ شنبه 26 اسفند 1391 توسط محمدقائم خانی

 دین در وقت اضافه! (1)

تأملی در فرجام آموزش دوپاره در دانشگاه و حوزه دانشجویی

مقدمه اول:

نبی اکرم (ص) می­فرمایند: أُفٍّ لِكُلِّ مُسْلِمٍ لَا یَجْعَلُ فِی كُلِّ جُمْعَةٍ یَوْماً یَتَفَقَّهُ فِیهِ أَمْرَ دِینِهِ وَ یَسْأَلُ عَنْ دِینِه‏[1]

این روایت شریف نبوی و دهها روایت دیگر با همین مضمون در کتب حدیث و مجامع روایی ما بابی را تشکیل می­دهند دال بر این معنی است که تفقّه در امر دین و سؤال از امور دینی بر هر مسلمانی فرض و واجب است. در نتیجه از باب وجوب مقدمات ضروری هر امر واجب، زمینه­سازی و مهیا کردن شرایط و لوازمی که هر گروه و دسته از مسلمین بتوانند به تعلّم و تفقّه در امور دینی بپردازند نه تنها امری پسندیده و نیکو بلکه واجب است و اگر این زمینه مهیا نباشد،آن طایفه­ای از مؤمنین که از جهت تفقّه در دین و انذار قوم خویش جهاد در میدان­های دیگر را ترک کرده و به مجاهده در این زمینه پرداخته­اند باید نسبت به قصور خود به امام عصر (عج) پاسخ­گو باشند. یک نمونه ارزش­مند از این امر مربوط به دورانی است که کسبه و تجّار در همان محل کار خود مکاسب می­خواندند و پر واضح است که علم و عمل در این قضیه می­توانست فضای تجارت و کسب و کار و در کل فضای معاش مردم را از نقض حدود الهی و آلوده شدن به حرام و شبهه مصون نگه دارد و در نتیجه جامعه را از سقوط و هلاکت نجات دهد.

مقدمه دوم:

در دوران جدید و بعد از قرون وسطی تمدنی در مغرب زمین شکل گرفت که علم مرکز و محور آن بود و این علمی که در مرکزیت این تمدن وظیفه راهبری و هدایت انسان­ها و جامعه را به مقصود و غایت مطلوبشان که تحقق بهشت زمینی بود را داشت در نسبت با علم در دیگر تمدن­ها و به خصوص تمدن اسلامی[2]صرفاً اشتراک لفظی است. این علم جدید هر چند حدوثاً وابسته و مسبوق به علوم تولید شده در دیگر تمدن­ها بود اما در بقای خود ماهیتاٌ به چیز دیگری تبدیل شد و اسلامی دانستن یا مورد تأیید اسلام بودن این علوم را اگر از جهت شرایط حدوث و منشأ و مبدأ این علوم بدانیم مرتکب همان خلط و مغالطه­ای شده­ایم که طرفداران یونانیت و الحادی بودن فلسفه و عرفان اسلامی به آن دچار هستند. علم در تمدن جدید تبدیل به دین و فلسفه و ایدئولوژی شده است و دانش­مندان پیامبران دنیای معاصر هستند و علم مدعی ارائه برنامه کامل برای حیات آدمی از آغاز تا پایان در راستای حداکثر تمتع مادی از عالم و بهینه کردن ارضای غرائز زمینی اوست. البته این بحث به این معنی نیست که در دنیای امروز و علی­الخصوص در ممالک توسعه یافته دین و انسان متدین وجود ندارد بلکه بحث بر این است که دیگر دین در مرکز این عالم نیست و به حاشیه رانده شده و غایت شکل­گیری تمدن جدید مشابه غایت فردی انسان جدید دیگر عبودیت و بندگی خدا و تحقق کلمه توحید نیست وگرنه مبرهن است که اکثریت مردمان این کشورها را متدینین مسیحی تشکیل داده­اند که هر یک­شنبه به کلیسا می­روند و حتی خیلی از دانش­مندان جهان متجدد هم اهل غسل تعمید و مناسک دینی هستند ولی این اعمال دیگر مناسک بندگی خداوند نیستند و دین­داری برای انسان امروزی متجدد عارضه­ای غیر ضروری است که با حذف آن در اصل حیات فردی و اجتماعی­اش خللی وارد نمی­شود.

نکته دیگر که در این زمینه باید به آن اشاره کرد مربوط به روابط و نهادها و ارکان دنیای متجدد است که همه در نسبت با غایت انسان مدرن شکل گرفته­اند. از آن­جا که علم مهم­ترین رکن و عنصر قوام بخش عالم متجدد است نهاد اصلی مرتبط با آن یعنی دانش­گاه هم در قلب این عالم قرار دارد و از آن­جا که دانش­گاه برای تولید علم به معنی جدید آن شکل گرفته در نسبت جدی با آن قرار دارد و اساساً نهادی مدرن است هر چند اگر ادعا شود که بعضی از معتبرترین این دانش­گاه­ها ریشه در حوزه­های علمیه داشته­اند باز هم نمی­توان قانع شد که این دانشگاه­ها مقلوب نشده و هنوز نسبتی با عهد دین­داری غربیان دارند[3].

 



[1]اف بر هر مسلمانی که در هفته­ای که از او می­گذرد روزی را برای تفقه در امر دین و سؤال از دین قرار ندهد. (المحاسن جلد1 صفحه 225 باب وجوب طلب علم)

[2]که البته از صدر اسلام هیچ وقت جریان­های کفر و نفاق اجازه نداده­اند تمدنی که به معنای حقیقی کلمه اسلامی باشد محقق شود و تلاش در جهت زمینه­سازی برای تحقق آن از اهم وظایف مؤمنین است

[3]هر چند نگارنده در صحت و مطابق با واقع بودن همه تصویر سراسر سیاهی که از عهد قرون وسطی در دوره جدید ارائه شده تردید جدی دارد اما به هیچ وجه قصد دفاع از دین ممسوخ و تحریف شده و ابزاری در دست اربابان کلیسا را ندارد و هدف صرفاً تذکر نسبت به ماهیت مدرن دانش­گاه است.



نوشته شده در تاریخ جمعه 25 اسفند 1391 توسط محمدقائم خانی

حوزه دانشجویی: درمان موفق سکولاریسم دانشگاهی ؟ (2)

 

   اینها دعوی‌هاییست که اهل دین و هرکس که طالب باشد به وضوح می‌تواند رد آن را در قرآن و گقتار بزرگان اسلام بیابد. وضوح مطلب طوریست که کمتر می توان در حیطه نظر، چنین ادعایی را به چالش کشید. ولی وقتی پای عمل می‌رسد، آنچه از دین اسلام به سطح دانشگاه و جامعه می‌رسد، عمق کافی برای پاسخگویی به چنین ادعای بزرگی را ندارد. همین موضوع باعث می شود که خیلی از دانشجویانِ حتی مذهبی، در عمل دین شان منحصر به رابطه فردی با خدای عالم شود و اثر این خدا که همان دین باشد در ابعاد زندگی فردی و اجتماعی آنها، بسیار حداقلی ست و این همان سکولاریزم است. امروز در دانشگاه و جامعه این سکولاریزم خواسته یا ناخواسته دامان خیلی از ماها را گرفته و اگر دوباره با دقت ابعاد حیات فردی و تخصصی و اجتماعی‌مان را بنگریم، درمی‌یابیم که دین حداکثر توصیه هایی اخلاقی و بدون انسجام برای ما دارد نه راهکارهایی برای ابعاد گوناگون حیات فردی و اجتماعیمان.[1]

خلاصه آنکه عدم ارائه عمیق و دقیق دین که مطابق با ابعاد گسترده زندگی فردی و اجتماعی و تخصصی دانشجو باشد و با رویکرد عقلی و انتقادی وی همخوانی داشته باشد، یکی از دلایل فردی شدن و عزلت‌نشینی دین در دانشگاه است. حال سوال این است که در مقام ایجاب چه راهکاری برای حل این معضل وجود دارد؟ بدیهیست که نمی توان از چند واحد درس عمومیِ محدود انتظار پاسخگویی به چنین دعوی بزرگی را داشت. این دروسحتی با فرض خوب ارائه شدن، بسیار مقدماتی، در زمان کم و با در نظر گرفتن شرایط مخاطب عام دانشگاه است.در مقام جواب اگر قبول داشته باشیم که تحمل چنین مسئولیت سنگینی جز از گرده کسانی که زندگی تخصصی شان راصرف اینکار کرده­اند و به قولی استخوان خرد کرده‌ی این راه هستند، برنمی آید، به یقین قصور کم کاری در این حیطه را باید گردن حوزه های علمیه انداخت، چراکه حداقل در شرایط امروز جامعه ما، نهادی که عهده دار مسئولیت تبیین تخصصی دین اسلام است، روحانیت و حوزه های علمیه­اند . هرچند جامعه دانشگاهی ما هم به خاطر مطالبه نکردن از آنها برای چنین نقشی بی تقصیر نیست.

ایجاد حوزه های دانشجویی در دانشگاه به نظر می آید قدمی درپی رفع چنین نیازی بوده است. منظور ما اینجا از حوزه دانشجویی، چند کلاس و واحد بیشتر از مرکز معارف برای شناختی کلی از دین نیست. بلکه نهادی ست که عهده دار ارائه تببینی از دین در راستاری پاسخگویی به نیازهای متنوع زندگی دانشجوست. این حوزه ها باید برای زندگی فردی دانشجو و اثر گذاری‌های تخصصی وی در حیطه های فعالیتش برنامه و حرف داشته باشند و همچنین بتوانند توضیحی از مدل هایی که دین برای اداره جامعه از سیاست و اقتصاد و جایگاه علم و فناوری در حرکت آن گرفته تا آینده و چشم انداز بلندمدت جامعه ارائه کنند. به عبارت دیگر پاسخگوی همان سه حوزه ای باشد که در بالا به عنوان اساسی ترین انتظارات یک دانشجو از آیینی الهی و جامع و کامل بیان شد. چنین حوزه ای هرچند نیاز به دین شناسانی متخصص از دل حوزه های علمیه دارد اما باید در امتداد زندگی دانشجویی و با در نظر گرفتن اقتضائات خاص آن باشد نه یک موجود بیگانه از دانشگاه که با همان نگاه طلبگی به مخاطبان خود می نگرد و برای آنها برنامه می‌ریزد.

ما تا اینجا تنها قصد بیان «باید» های حوزه دانشجویی را داشتیم، نه پرداختن به «بود» های آن. به عبارت دیگر ما تنها به ترسیم آرمان چنین حرکتی پرداختیم در حالی که حوزه های دانشجویی ده سالی در کشور و دوسه سالی در دانشگاه‌هایی چون شریف و تهران و امیرکبیر و علم‌وصنعت قدمت دارند و در این مدت انتقادات و محاسنی داشته‌اند که پرداختن به آن مجالی دیگر می‌طلبد. تنها برای اشاره به عنوان یکی از مخاطبین حوزه دانشجویی شریف در این دو سال، می‌توان چنین قضاوت کرد که رویکرد کلان مسئولین حوزه دانشجویی شریف همین اهداف را دنبال می کند، هرچند که در عمل نقدهایی به آن وارد است.

امید است در آینده نزدیک با توسعه و رشد و اصلاح حرکت‌های این‌چنینی، شاهد سامان یافتن زندگی دانشجویان در بعد ذهنی و عملی با معیار دین مبین اسلام و تربیت نسلی بالنده از دانشجویان باشیم. قطعاً مسیر اصلی اصلاح دانشگاه و جامعه یا به عبارتی بهتر منطبق کردن آنها با اصول اسلامی از همین راه می‌گذرد، چراکه برای ما در این سالها اثبات شده اگر جوان، با انگیزه و در مسیر صحیح و با ابزار های دقیق و کارا حرکت کند هیچ مانعی وی را برای رسیدن به هدف باز نخواهد داشت.



[1]به عنوان شاهدی بر این مدعا می‌توان به تحقیق جناب آقای بادامچی در این رابطه اشاره کرد که در پیمایشی از دانشجویان دانشگاه شریف، نقش دین را در رفتارهای اجتماعی دانشجویان بسیار کم رنگتر ازحضوردین در رفتارهای فردی آنان تشخیص داده است. رجوع شود به کتابچه مقالات همایش 23 سال رهبر دانشگاه خودباوری, مقاله نقش دین در رفتارهای فردی و اجتماعی دانشجویان



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 اسفند 1391 توسط محمدقائم خانی

حوزه دانشجویی: درمان موفق سکولاریسم دانشگاهی ؟ (1)

تأملی در جایگاه دین در زندگی دانشجویی

از شروع دانشگاه و دانشجویی کمی بیش ازنیم قرن می‌گذرد . همه ما هم کم و بیش چند سالی‌ست که با نام دانشجو در جامعه شناخته می‌شویم. دانشجویی هویتیست که اقتضائات خاص خود را دارد، دانشجو جوانیست که که به اطراف و مسائل زندگی با نگاه عقلانی و انتقادی می‌نگرد. دنیا را با عقل خود می‌سنجد البته که، بین خودمان باشد، بشدت هم متأثراز اطراف و جهان خاص خود است. به هر حال عقلانیت یک شناسه آن است. از طرف دیگر این دوران، شروع درگیری و ارتباط نزدیک با زندگی واقعیست. دانشجویی که تا قبل از ورود به دانشگاه زندگی اش در مدرسه و خانه و حداکثر جمعی رفاقتی خلاصه شده بود، حالا با ابعاد گوناگونی از زندگی مواجه می شود. دیگر درس و دانشگاه یک بعد از زندگی اوست. بعضاً در این دوران مشغول کاری برای گذران خرج و مخارج خود است، خانواده در مواجهه با مشکلات روی او حساب ویژه باز می کنند، دیر یا زود باید با انتخاب همسر خانواده‌ای تازه ایجاد کند. هر کدام از اینها مسایلی را ایجاد می‌کنند که از جوان دانشجو انتظار می‌رود پاسخی درخور و حساب شده برای آنها بیابد. خود جمع کردن این همه کار در کنار هم، طوری که در وقت محدود همه را بدون کم گذاشتن بتوان به بهترین شکل انجام داد، نیاز به مهارتی دارد که باید آن را در خود ایجاد کند. تازه اینها فقط معضلات شخصی‌ست. دانشجو در دانشگاه، نگاهش به جامعه و اطرافش متفاوت می‌شود. سرنوشت جامعه برایش مهم می‌شود. روبروی سنن و فرهنگ جامعه علامت سؤال قرار می‌دهد، حتی برهه‌ای به هنجارهای خانوادگی و اجتماعی بی‌توجه می‌شود و دنبال دلیل برای انجام آنها می‌گردد. تصمیمات سیاسی برایش حساسیت زاست و در قبال آن واکنش نشان می‌دهد و از این قبیل، مسایلی‌ست که دغدغه­های اجتماعی دانشجوست و هرکدام فایلی مجزا در ذهن وی به خود اختصاص می‌دهند. از طرفی هم با مسایل زندگی تخصصی خود درگیر است. پیرامون اثری که با رشته و فعالیت خود بر جامعه می‌گذارد، آینده کاریش، تعیین ادامه مسیر تخصصی‌اش، مسایل کلان حیطه فعالیتش و حتی گاهی به تغییر جهت زندگی تخصصی می‌اندیشد.

    حالا دانشجو می‌ماند و کوله‌باری از مسایل و سؤالات گوناگون. با همان نگاه عقلانی- انتقادی خود برای پاسخ و راهکار این مسایل و مشکلات می‌اندیشد و از تجربه خود استفاده می‌کند. اما مگر اندیشه و تجربه یک جوان تا چه حد می‌تواند پاسخگوی چنین مسایلی باشد و حتی اگر پاسخگو بود از کجا می توان اعتبار آن را سنجید و به آن اطمینان کرد؟ این است که جا برای پاسخ های از پیش ارائه شده که همان مکاتب فکری هستند، برای وی باز می‌شود. اینجا آشفته بازاری از نقل­ها و نسخه­های مختلف است. در این بین دانشجو- علی الخصوص اگر ریشه هایِ مذهبیِ خانوادگی هم داشته باشد- با ادعایی از دین مواجه می‌شود که با تمامیت خواهیِ کامل، دعوی پاسخگویی به تمام سؤالات و سامان دادن به ابعاد مختلف زندگی را دارد. و نه تنها مسایل فردی که ادعای سامان دادن به تمام عرصه های حیات اجتماعیِ زندگی را هم دارد.

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 اسفند 1391 توسط محمدقائم خانی

عقل گرایی شیعی در مقابل ایمان گرایی، دنیاگرایی و ظاهرگرایی (4)

 

نتیجه گیری: عقل‌گرایی شیعی

اشاره: بحث این ما در این مقاله کامل نمی‌شود مگر اینکه بعد از طرح و نقد گرایش‌های فعال دین‌ورزی[i] در فضای فعلی جامعه، گرایش مطلوب و مورد نظر را هم بیان کنیم. لذا در این بخش با طرح جریان عقل‌گرایی شیعه به عنوان جریان مطلوب، بحث مقاله را به پایان می‌بریم.

مباحث عقلی و استدلالی در دنیای اسلام از نیمه قرن اول هجری آغاز شد. اوایل، بحث‌های عقلی به علم کلام محدود بود و شامل مسائلی مانند «جبر و اختیار»، «مسئله عدل»، «حسن و قبح»و ... می‌شد. و در این میان دو فرقه کلامی قدرتمند بنا به اختلاف دیدگاهی که در مسائل فوق داشتند، ایجاد شد: اشاعره و معتزله

 اشاعره عالم را جبری می‌دیدند، به عدل الهی قائل نبودند و حسن و قبح اعمال را شرعی می‌دانستند، درنتیجه مشی کلی اشاعره عقل گریزی و متن گرایی بود. در مقابل، معتزله بنا به جهان بینی متفاوتی که داشتند به اختیار انسان قائل بودند، به عدل الهی اذعان داشند و حسن و قبح اعمال را ذاتی و عقلی می‌دانستند، فلذا عقل گرایی رویکرد کلی معتزله بود ولی عقل‌گرایی معتزله تاجایی جلو می‌رفت که گاهی عقل، مستقل از وحی و مستقل از متن دین تلقی می‌شد.

در کنار این دو فرقه کلامی، گروهی به نام متصوفه از اوایل قرن دوم ایجاد شدند. این گروه به معنویت و سیرو سلوک انفسی گرایش داشتند. عقل گریزی و ترجیح احساسات و احوالات شخص عارف بر توصیه ها و تجویزهای دین، از ویژگی‌های این فرقه بود.

هرسه جریان اشاعره، معتزله و متصوفه در فضای اهل سنت نشو و نمو کردند. ویژگی‌های این سه جریان اهل سنت بی شبهات به سه دسته دین گرایی که در بخش‌های قبل طرح و نقد کردیم نیست. ظاهرگراها در عمل شبیه اشاعره، دنیاگراها (با تسامح)شبیه معتزله و ایمان‌گرا ها شبیه متصوفه هستند.

درمقابل اینها مکتب کلامی و فلسفی شیعه وجود داشت که به نوعی به تلازم میان عقل و شرع قائل بود و معرفت انسان را مقدمه ایمان او می‌دانست. مرحوم شهید مطهری در مقدمه کتاب عدل الهی و همچنین در مقدمه جلد پنجم کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم، بطور دقیق مرز اختلاف میان مکتب تشیع با جریان‌های فلسفی و کلامی اهل سنت را نشان می‌دهد که در اینجا مجالی برای بیان آنها نیست.

تلازم عقل با شرع و ایمان با معرفت در مکاتب فقهی و کلامی شیعه ایجاد شد. اما در نهایت جمع میان «قران و برهان و عرفان»[ii] که همواره غایت القصوای فقها، متکلمین و حکمای مسلمان بود، در بهترین صورت بندی خود در نظریه «حکمت متعالیه» ملاصدرا، به وقوع پیوست. ملاصدرا سفرهای چهارگانه ای را برای فرد حکیم در آفاق و انفس تصویر می‌کند که برای طی آنها عقل و شرع و عرفان هرسه در کنار هم به کمک او می‌آیند.

حکمت متعالیه که از متن جریان عقل‌گرایی شیعه سربرآورد، ظرفیت بزرگی را ایجاد می‌کند تا انسان در راه دین‌ورزی به جانب هیچ‌یک از جریان‌های سه‌گانه ای که در این مقاله مطرح شد، نلغزد و بین عقل و نقل و ایمان، هیچ‌کدام را فدای دیگری نکند. ایمان قوی داشته باشد بدون اینکه عقل و استدلال را کنار بگذارد؛ با تجربه و مشاهده و استدلال راه خود را پیدا کند، بدون اینکه از مسیر دین و معنویت خارج شود؛ و به متن آیات و روایات عنایت عمیق داشته باشد بدون اینکه عقل و ایمان را تعطیل کند.  این ظرفیت بزرگ، نیازهای ما را چه در بعد فردی و چه اجتماعی مرتفع می‌کند.دین، همانطور که قرآن می‌فرماید: «كَافَّةًلِلنَّاس»[iii]است و انسان وقتی عقل و ایمان را برای فهم دین و عمل به آن بکار می‌گیرد، راه صعود به ملکوت و اعلی درجات کمال انسانی را پیدا می‌کند.

 انقلاب اسلامی ایران همانطور که بنیان‌گذار آن معتقد است[iv]یکی از دستاوردهای همین ظرفیت بزرگ جریان عقل‌گرایی شیعی است و مسلماًنیازها و اقتضائات نظام اسلامی از جمله، الگوی پیشرفت اسلامی، علوم انسانی اسلامی، سبک زندگی اسلامی و ... هم از دل همین ظرفیت قابل استخراج است.

 



[i]ذکر این نکته هم لازم است که این سه جریان مطرح شده لزوما تمام جریان های دین ورزی در جامعه را پوشش نمی‌دهد. بلکه از نگاه بنده لااقل میتوان آنها را در زمره مهمترین جریان ها به حساب آورد.

[ii]تعبیر علامه حسن زاده آملی

[iii]آیه 28 سوره سبا

[iv]ر.ک مصاحبه حسنین هیکل با امام خمینی، 2 دی 57



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 اسفند 1391 توسط محمدقائم خانی

عقل گرایی شیعی در مقابل ایمان گرایی، دنیاگرایی و ظاهرگرایی (3)

 

برداشت سوم: ظاهرگرایی

مرحوم شهید آوینی به یک نکته تکان دهنده ای در کتاب فتح خون اشاره می‌کنند که عنوان این بخش از آنجا گرفته شده است: «ظاهرِ دین،منفکّازحقیقت آن،هرگز ابا ندارد که با کفر و شرک نیز جمع شود و اصلاً وقتی که دین از باطن خویش جدا شود، لاجرم به راهی این‌چنین خواهد رفت[i]»  همچنین ایشان در همین کتاب می‌نویسد: «کسانی که اجسامشان به جانب قبله نماز می‌گزارند ، اما ارواحشان هنوز همان اصنامی را می‌پرستندکه ابراهیم شکسته بود. اجسامشان به جانب قبله نماز می‌گزارند، اما ارواحشان با باطن قبله که امامت است، پیکارمی‌کنند»[ii]

ظاهرگرایی به معنای پیشی گرفتن عمل بر نظر و تقدم اقدام بر فهم، آفت همیشگی جماعت متدین و مذهبی بوده و امروز این آفت برای جامعه مذهبی ایران از همیشه بیشتر است. اصولاً این عامل به عنوان نتیجه وقتی بروز می‌کند که دو مقدمه حاصل شود: اول اینکه نیازها و اقتضائات فضای عمومی بیشتر از نیازها و اقتضائات شخصی باشد و دوم اینکه: مبانی و اصول منبعث از دین و مکتب، بهطور کامل استخراج نشده و یا فهم نشده باشد. مثلاً فیلمی مانند «اخراجی‌ها» وقتی در سینما ساخته می‌شود که اولاً سینمای ما خالی از آثار مقوم انقلاب اسلامی باشد و ثانیاً مبانی سینمای دینی در سازنده فیلم جا نیفتاده باشد. (به تعبیر فلاسفه قابلیت قابل و فاعلیت فاعل هردو در ظهور یک پدیده دخالت دارند)

 پدیده ای مثل انقلاب اسلامی ایران نیازهای عمومی به حضور دین را همانطور که در بخش قبل اشاره شد، در اعلی درجه‌اش بالا برده بود! در کنار آن سؤال بی محتوایی همچون سؤال از «دستاوردهای انقلاب اسلامی» - که جوابش را هم غالباً انتظار است در امور عینی و ملموس داده شود- این نیاز را تشدید کرده بود؛لذامقدمه اول فراهم بود. در کنار این انتظارات زیاد، نظریه پردازی دینی در جزئیات امور مربوط به حکومت اسلامی صورت نگرفته بود و مسائلی مثل جنگ تحمیلی و تهدیدات مختلف نظامی، فرهنگی و ... این فرصت را در سال‌های بعد از جنگ هم فراهم نکرده بود. یعنی مقدمه دوم هم فراهم بود، فلذا ظهور پدیده ظاهرگرایی اصلاً دور از انتظار نبود.

ظاهرگرایی دینی سعی می‌کند خلاء ناشی از حضور حقیقی دین در جامعه را با صورتک بزک کرده ای از شعائر دینی پر کند. اگر دستش به سینمای دینی نمی‌رسد، لااقل بودجه ای را برای به تصویر کشیدن صحنه نماز در فیلم‌ها اختصاص دهد! اگر مدیریت دینی ندارد، لااقلمدیران نمازخوان و آشنا با احکام رساله را در گزینش انتخاب کند! اگر علم دینی ندارد، لااقل در دانشگاهیک مرکز معارف و حوزه دانشجویی قرار دهد! 

البته تا اینجای ماجرا مشکلی نیست، مشکل از وقتی آغاز می‌شود که به همین وضع عادت می‌شود، به همین «لااقل ها» یعنی همین شرایط حداقلی خو می‌کنیم و مجاز بکار رفته -یعنی صحنه نماز و مدیر آشنا به احکام و مرکز معارف-،جای حقیقت- یعنی سینمای دینی و مدیریت دینی و علم دینی- را می‌گیرد! و با هر حرکتی برای تغییر این وضع مقابله می‌شود.

 

جمع بندی: هم‌گرایی!

آنچه در سه بخش گذشته آمد سه جریان غالب دین‌داری در عصر حاضر و نسل حاضر است. دین‌داری غیر عقلانی، دین‌داری دنیایی و دین‌داری ظاهری ... این هرسه به رقم تفاوت‌های زیادی که دارند در چند چیز باهم مشابهند:

 اولاً هرسه، دین را حداقلی قرائت می‌کنند و به آن عمل می‌کنند. در هیچ‌کدام دین به کار دنیای شخص دین‌دار آنطور که شایسته است نمی‌آید. مسائل زندگی علمی و اجتماعی فرد دین‌دار از جایی غیر از توصیه ها و تجویزهای دینی، تمشیت می‌شود؛وبهطور خلاصه خدا در هرسه مورد از حیات شخص دین‌دار غایب است. متدین ایمان‌گرا اگرچه سعی می‌کند عمیقاً خدا را به یاد داشته باشد و او را مقدس بدارد، ولی از آنجا که این تقدس فقط برای ارضای یک حس آرامش درونی و انفسی است، و هیچ خاصیت آفاقی ندارد، غالباً با هرچیز دیگری که این آرامش درونی را ایجاد کند جایگزین می‌شود. حتی اگر یک جام شراب یا یک موسیقی آرام باشد![iii] ؛ متدین دنیاگرا خدایش دست بسته است[iv]، اصولاً یا نمی‌خواهد یا نمی‌تواند در امور دنیایی دخالتی کند. از این منظر به تعبیر مهندس بازرگان «خدا و آخرت تنها هدف بعثت انبیاء» است[v]. متدین ظاهرگرا اما می‌داند خدا دستش باز است و می‌داند دین برای همه عرصه ها برنامه دارد، ولی نمی‌داند چطور و چگونه! مثل کسی که می‌داند با چوب می‌توان میز ساخت ولی نمی‌داند چگونه باید ساخت؛  و لذا در عمل فرقی با دوگروه قبل نمی‌کند، نهایتاً کار هرسه عملاً به انکار خدا در امور دنیوی می‌رسد.

ثانیاً هرسه از منبع ارزشمندی به نام «عقل» استفاده لازم و حداکثری را نمی‌برند. عقل برای آنها نه منبع شناخت است نه ابزار شناخت. متدین ایمان‌گرا که اذعان دارد برای حصول ایمان واقعی باید از عقل فاصله گرفت، متدین دنیا گرا فقط از یک جنبه عقل که عقل تجربی باشد بهره می‌برد و از جنبه اصلی آن که ذاتی انسان است و مقوم شناخت است یعنی عقل تجریدی استفاده نمی‌کند و به خاطر همین در شناخت خود دچار لغزش می‌شود. متدین ظاهرگرا هم به شنیده ها بیشتر اعتماد می‌کند تا تفکر و تعقل شخصی، در شناخت حقایق و کسب معارف هم سعی می‌کند مقلد باشد!

ثالثاًهرسه در جهل نسبت به معارف دینی ازجمله کتاب و سنت قرار دارند. به مطالعه، فهم و تأمل در معارف اصیل و دسته اول دین گرایش ندارند. متدین ایمان‌گرا به جای کتاب و سنت، به قلبش رجوع می‌کند و وحی مُنزل را به جای مطالعه سعی می‌کند تجربه شخصی کند!؛ متدین دنیا گرا متن مقدس(!) فلاسفه و دانشمندان علوم جدید از جمله در روان شناسی و جامعه شناسی را ترجیح می‌دهد؛ و متدین ظاهرگرا شاید رجوعی به متون اصیل دین داشته باشد ولی فقط از باب تَیمّن و تبرک است، نه درک و فهم!

 



[i]سیدمرتضی آوینی، فتح خون ، فصل 4 ص52

[ii]همان ،  فصل پنجم، ص 64

[iii]برای بررسی دقیق نگاه کنید به نظریات نیچه در باب حقیقت و هنر

[iv]آیه 64 سورهمائده میفرماید: وقالتالیهودیداللهمغلوله..

[v]بنگرید مقاله "خدا و آخرت هدف بعثت انبیاء" که متن سخنرانی مهندس بازرگان در سال 1371 است.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 21 اسفند 1391 توسط محمدقائم خانی

عقل گرایی شیعی در مقابل ایمان گرایی، دنیاگرایی و ظاهرگرایی (2)

 

برداشت دوم: دنیا گرایی

واژه سکولار، سکولاریسم، سکولاریزاسیون و ... از پربسامدترین واژه‌هایی است که در فضای فکری ایران معاصر به گوش می‌رسد. بهترین معنایی که برای این واژه بیان کرده‌اند، «دنیایی شدن» است. ریشه یابی تاریخی و فلسفی نزاع برسر قلمرو دین مجالی دیگر می‌طلبد ولی به حتم یکی از مهم‌ترین مقاطع تاریخی در تحلیل ریشه این موضوع رنسانس است. رنسانس ضرورت بازتعریف قلمرو دین را نشان داد و در تعریف جدید خود سعی کرد پای دین و نقش خدا را از امور دنیوی قطع کند. در این بین عرصه سیاست و عرصه علم بیش از سایر امور دنیوی دچار دین زدایی شد و بیش از سایر امور محل نزاع گردید. عرصه سیاست را به اهلش واگذار می‌کنیم! اما در باب علم سخن بسیار است.

دکتر مهدی گلشنی در کتاب «علم، دین و معنویت در آستانه قرن بیست و یکم»می‌نویسد: «نیوتن به «خدای رخنه پوش» ایمان داشت. خدایی که وقتی فیزیک او قادر به تبیین پدیده‌ها نبود، وارد عمل می‌شد! اما آرام آرام نقش همین خدا هم در اروپا از بین می‌رود و حدود 100 سال بعد از نیوتون، وقتی لاپلاس کتاب فیزیک خود را به ناپلئون هدیه می‌دهد، با این سؤال مواجه می‌شود که چرا نامی از خدا در این کتاب برده نشده؟ و لاپلاس در جواب ناپلئون می‌گوید نیازی به استفاده از این فرض برای حل مسائلم نبود ..»

و واقعاً حق با لاپلاس بود! کاری که بیکن، دکارت و کانت در معرفت شناسی انجام دادند و شالوده ای که برای علم مدرن ریختند، علم را بهکلی از حضور خدا بی نیاز می‌کرد و این را بزرگ‌ترین دستاورد بشر امروز و جلوه تام عقلانیت می‌دانستند و معتقد بودند با فرارسیدن دوره بلوغ بشر که دوره مدرن باشد، نیاز به هرگونه شی ماوراء الطبیعی در تحلیل مسائل علمی از بین رفته است.[i]

اما ورود این علم با مبانی غیر دینی و در علوم انسانی بعضاً ضد دینی به ایران هم داستان جالبی دارد. این علوم در بدترین زمان و به بدترین شکل وارد ایران شدند. در دوران قاجار که اوج دوران سرسپردگی و افول علم و فرهنگ در سرزمین ما بود و این خود انفعال و نیاز شدید به علوم روز را در ما ایجاد کرده بود، عده‌ای از اشراف و درباریان برای آموزش علوم جدید راهی خارج از کشور شدند. حاصل این سفرها پرورش امثال میرزا ملکم خان بود که معتقد بود«در تمام صنایع از باروت گرفته تا کفش‌دوزی محتاج سرمشق غربی‌ها بوده و هستیم» . در این شرایط و به وسیله این افراد فنون نظامی و طب مدرن و بعد آرام آرام علوم انسانی و فلسفه غربی وارد ایران شد. از سوی دیگر با توفیقات علم جدید و تولیداتی که در صنعت و تکنولوژی داشت و رفاه و امنیت زیادی که فراهم آورده بود، عمدتاً از طرف مردم و حتی مذهبیون مخالفتی با ورود این علوم نمی‌شد. بعضی مانند سیدجمال‌الدین اسدآبادی که دغدغه بازگشت به تمدن شکوهمند اسلامی و قدرتمند شدن جهان اسلام را داشتند، با این علوم از این حیث موافق بودند که باعث افزایش اقتدار و شکوه اسلام می‌شود. عده‌ای از روحانیون و علما هم بنا به روایات و آیات متعددی که تشویق به فراگیری علم و حکمت می‌کنند (از جمله روایت «اطلبوا العلم ولو بالصین»)، به دانش جدید اقبال نشان دادند؛ لذا این علوم بدون کم‌ترین بازبینی، نیازسنجی داخلی و جرح و تعدیل، و با هزینه شدن دین پای آن، وارد کشورمان شد.

بعد از ورود این دانش‌ها و معلوم شدن بعضی پیامدهای آن که فقط یکی از آنها به حاشیه رفتن دین به خاطر ذات سکولار و تمامیت‌خواه علوم غربی بود، علما به تب و تاب این افتادند که در مقابل این علم چه کنند. از طرفی نقصی در این علوم نمی‌دیدند و از طرف دیگر نمی‌توانستند بنشینند و ببینندکه دین به حاشیه برود. در این فضا اولین واکنش‌ها کارهایی بود که مهندس بازرگان و عده‌ای دیگر مثل محمدتقی شریعتی انجام دادند؛ یعنی سعی در تطبیق دین بر علم جدید. بازرگان کتاب «مطهرات در اسلام» را نوشت و سعی کرد اثبات کند چیزی که علم جدید آن را میکروب می‌نامد پیش از این در قرآن بوده و... همچنین محمدتقی شریعتی در کتاب تفسیر نوین«نار الله الموقده» را بنا به قول طنطاوی به«اشعه ایکس» تفسیر کرد![ii]

این دفاع‌های نسنجیده نه تنها چیزی از ابهت از دست رفته دین را برنگرداند که بیشتر موجب انزوای آن شد. تا اینکه انقلاب اسلامی اتفاق افتاد و به یک‌باره دین با تمام شکوه و عزت خود به صحنه جامعه برگشت و همه شئون زندگی مردم را پر کرد. این بار نوبت علم جدید بود که مجبور شود خود را با دین هماهنگ کند. علم به حاشیه رفت و در کنج کلاس‌ها و کتابخانه های دانشگاه ها تحت فشار قرار گرفت، تا اینکه انقلاب فرهنگی اتفاق افتاد. انقلاب فرهنگی سال 58 حاصل اختلاف و زاویه‌ای بود که بین فرهنگ عمومی و فرهنگ علمی باز شده بود. اما به خاطر اقدامات صوری و ظاهری در شورای عالی انقلاب فرهنگی آن زمان، کاری از پیش نرفت و تا امروز هرچه انقلاب جلوتر رفت فرهنگ علمی غربی‌تر و سکولارترشد ...

این فرهنگ سکولار علمی در همه عرصه های جامعه اثرات خود را نشان می‌دهد، از مدیریت و اقتصاد کشور تا رسانه و هنر و حتی ورزش و سرگرمی، اما مهم‌ترین جلوه آن همانا در دانشگاه ها و نظام آموزشی کشور است. یعنی همان‌جا که مسقط الرأس این فرهنگ بوده است!

 



[i]نگاه کنید به نظریه معروف اگوست کنت که در آن حیات بشر را به سه دوره تقسیم میکند. دوره اول دوره دبن و الهیات است، دوره دوم دوره فلسفه و دوره سوم دوره علم که انسان به بلوغ رسیده و نیاز به مفاهیم ماوراء الطبیعی ندارد.

[ii]محمد تقی شریعتی، تفسیر نوین، ص331



(تعداد کل صفحات:59)      [...]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]   [...]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic