حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 20 اسفند 1391 توسط محمدقائم خانی

دینداری معاصر در حصار ایمان، علم، تظاهر

عقل گرایی شیعی در مقابل ایمان گرایی، دنیاگرایی و ظاهرگرایی (1)

جواد درویش

 

برداشت اول: ایمان‌گرایی

به این جمله دقت کنید:

«ایماندقیقاًازجاییآغازمی‌شودکهاندیشهوعلموعقلپایانمی‌یابد.بهچیزیکهازراهاندیشیدنبهدستبیایدنمی‌توانایمانورزید[i]

این جمله سورن کی یرکگارد فیلسوف شهیر دانمارکی در کتاب «ترس و لرز» است. کی یرکگارد را پدر اگزیستانسیالیسم و پدر ایمان‌گروی افراطی یا فیدئیسم می‌دانند. او معتقد است «ایمان» و «استدلال» در تناقض‌اند و به تبع آن عقل و ایمان را نمی‌توان یکجا جمع کرد. هرچقدر عقل‌ورزی انسان تقویت شود از ایمان او کم می‌شود و برای اینکه انسان،مؤمن واقعی باشد، باید عقل و استدلال را کنار بگذارد.

اما کتاب «ترس و لرز» هم کتاب جالبی است. کی یرکگارد داستان تصمیم تاریخی حضرت ابراهیم (ع) در به قربانگاه بردن فرزندشان را از نگاه ایمان‌گرایانه خود طرح می‌کند. او ابراهیم (ع) را الگوی آرمانی خود در ایمان و اعتماد به خدا می‌داند و مدام به حال ایشان غبطه می‌خورد.

قصد از بیان این جمله، طرح موضوع نوعی از دین‌ورزی است که امروز در فضای پست مدرن غربی و در فضای فکری و فرهنگی ایران بیش از گذشته، مطرح می‌شود. دین‌داری عاری از عقل و استدلال، دین‌داری عاری از متن دین، دین‌داری عاری از قران و حدیث، دین‌داری برآمده از احساس و عاطفه و میل شخصی؛ دین‌داری که اقتدای پیروان آن به «محی‌الدین ابن عربی» به عنوان پیامبر این دین و «مثنوی معنوی» به عنوان کتاب آسمانی آناست.[ii]

هرچند سابقه این مکتب را باید از آثار افلاطون و نوافلاطونیان متأخر و بعدها در بین متصوفه جستجو کرد، ولی مسئله مهم این است که این مکتب امروز از برج عاج فلسفه و عرفان نزول کرده و در فیلم‌ها و رمان‌ها و مقالات ژورنالیستی، جریان نیرومندی را دنبال می‌کند.

فعلاً قصد نقد و قضاوت راجع به مبانی این مکتب را نداریم، ولی عجالتاً لازم است برای ملموس شدن بحث و دوری از کلی گویی، به چند مورد از شواهد احیاء این گرایش در حوزه فرهنگ و اندیشه اشاره کنیم.

سال 79 نشریه کیان یک شماره به موضوع ایمان دینی اختصاص می‌دهد و در آن اندیشمندان بزرگی (همچون سروش، مجتهد شبستری، ملکیان و ...) به زبانی ساده و شبه ژورنالیستی سعی در تئوریزه کردن ایمان فارغ از عقل یا به تعبیر خودشان «پرواز در ابرهای ندانستن»، می‌کنند. در همان سال رمانی با عنوان «روی ماه خداوند را ببوس» از مصطفی مستور منتشر می‌شود که استقبال بسیار خوبی از آن می‌شود. این کتاب داستان کسی است که به اعتقادات خود شک می‌کند و در طول داستان،نویسنده نشان می‌دهد از هیچ راهی جز احساسات و ایمان غیراستدلالی،نمی‌توان به وجود خدا معتقد بود. این کتاب تا الآن 41 بار تجدید چاپ شده است. بعد از این در دهه 80 سیل ترجمه کتاب‌های پائولوکوئلیو و به دنبال آن دالایی لاما و استقبال شدید مردم عادی از این کتاب‌ها را شاهد هستیم. در سال‌های اخیر هم فیلم‌ها و رمان‌های زیادی حول این موضوع خلق شده است. فیلم تحسین برانگیز «هرشب تنهایی» ساخته رسول صدرعاملی، چنین رویکردی دارد. این فیلم داستان زنی را به تصویر می‌کشدکه به خاطر بیماری در اوج بی اعتقادی به معجزه، راهی مشهد مقدس می‌شود. او در طول داستان از راه ارتباط با مردم ساده و سطحی روستایی که‌ایمانی صادقانه و پاک به امام هشتم دارند، آرام آرام به امام معتقد می‌شود. گرایشی هم اخیراً به سمت آیین فتوت و جوانمردی در آثار هنری مشاهده می‌شود که بی ارتباط به همین سنخ ایمان‌گروی غیر عقلی نیست. سریال پرمخاطب «راستش را بگو» و رمان پرتیراژ «قیدار» در همین راستا قابل تحلیل است.[iii]

 



[i] کییرکگارد، ترجمه رشیدیان 1378 ص 81

[ii]تذکر این نکته لازم است که حقیقت کلام ابن عربی و مولانا لزوما منطیق بر این گرایش نیست، بلکه کلام این بزرگان استعداد نوعی برداشت منطبق بر این گرایش را دارد و لذا جریان غالب ایمان گروی در ایران، مبانی خود را مستند به قرائتی خاصی از ابن عربی و مثنوی مولوی میکند.

[iii] مواردی که ذکر شد فقط بخش کوچکی است از گرایش به ایمان گروی که در میان آثار فرهنگی و هنری به چشم ینده خورده است. حتما موارد واقعی بسیار بیش از اینهاست.



نوشته شده در تاریخ شنبه 19 اسفند 1391 توسط محمدقائم خانی

یادداشت سردبیر


مسأله «دین و دانشگاه» هنوز تازه است!


لئو تولستوی نویسنده شهیر قرن نوزدهم روسیه، در جایی درباره معنای پیشرفت در دنیای جدید یا آنچه خود متمدن شدن می‌نامد، می‌نویسد: «اگر دین در قرون وسطی، با فساد اخلاقی دین کاتولیک فقط پیروان خود را که اقلیتی از توده بشر بودند، مسموم کرد، امروزه برق، راه آهن و تلگراف تمام جهان را ضایع کرده است. هرکس این وسایل را از آن خود کرده است، همه یکنوع رنج می برند و همه یکسان وادار به تغییر نوع زندگی خود می‌گردند. همه ناچارند مهمترین جنبه زندگی خود، برداشت خود از زندگی، و دین خود را تسلیم کنند. ماشینها، برای ارسال چه پیامی؟ کتاب، کاغذ، برای نشر چه اخبار و اطلاعاتی؟ راه آهن، برای رفتن به کجا و دیدار چه کسی؟ میلیونها نفر یکجا تابع یک قدرت مافوق شده اند، برای انجام چه کاری؟ بیمارستانها، پزشکان، درمانگاه‌ها، داروخانه‌ها، عمر را طولانی می کنند به چه منظور؟... افراد و ملتها چه آسان خود را یک تمدن واقعی می پندارند. با خاتمه تحصیلات، با تمیز نگه داشتن ناخن‌ها، مراجعه به دوزندگی و سلمانی، تمدن شخص کامل می شود. و از لحاظ ملتها تمدن یعنی راه‌آهن هرچه بیشتر، دانشگاه هرچه بیشتر، کارخانه صنعتی هرچه بیشتر، کشتی جنگی هرچه بیشتر، استحکامات نظامی هرچه بیشتر، روزنامه و کتاب هرچه بیشتر، حزب هرچه بیشتر و پارلمان هرچه بیشتر. با تأمین اینها تمدن ملت به کمال رسیده است. بنابراین افراد و همچنین ملتهای زیادی می توانند به تمدن دل ببندند، ولی نمی‌توانند به آگاهی حقیقی و روشن‌ضمیری دست یابند. دست یابی به تمدن آسان است و به سهولت مورد قبول قرار می گیرد، ولی رسیدن به آگاهی حقیقی مستلزم کوشش سخت و دقیق می باشد. بنابراین آگاهی حقیقی همواره مورد تحقیر و تنفر اکثریت قرار می‌گیرد، زیرا چهره دروغین تمدن را برملا می‌کند.»[1]تولستوی در پس مظاهر دنیای جدید به دنبال گمشده‌ای می‌گردد که بدون آن صحبت از متمدن شدن دروغی بیش نیست. گمشده‌ای که بدون آن برق و راه‌آهن و تلگراف و بیمارستان و روزنامه همه ابزارهایی بی‌هدف و سرگردان خواهند بود و جز بر محنت آدمی نخواهند افزود. گوهر گمشده‌ای که تنها «آگاهی حقیقی»راه شکافتن حجاب زندگی متمدنانه روزمره و جستجو به دنبال آنست.

    اما افزون بر این نگاه انتقادی تولستوی به پیشرفت ظاهری یا آنچه ما توسعه می‌خوانیمکه دست‌مایه شماره پیشین مهاجر قرار گرفت-، تولستوی به نکته‌ی بسیار مهم دیگری هم اشاره می‌کند و آن «تغییر نوع زندگی، برداشت از زندگی و دین با بهره‌گیری از مظاهر دنیای جدید» است. او به جد معتقد است که ما برای ورود، بهره‌گیری و همراهی با چرخش امور در دنیای صنعتی و در حال توسعه باید دین‌داری سنتی و نگرشهای دینی سابق را وانهیم و با تطبیق با وضع جدید، باورها و ارزشها و در یک کلام «دین» خود را تسلیم اقتضائات جدید جامعه کنیم.

    یکی از این مظاهر قدرتمند دنیای جدید که حدود هفتاد سال است که میهمان جامعه ما گشته «دانشگاه» است. دانشگاه نه تنها نوع زندگی همه ما ایرانیان را متحول کرده بلکه به واسطه اهمیت معرفتی‌اش کلیت سازمان و معماری اجتماعی ما را نیز دچار تغییرات بنیادین نموده است. نفوذ بالا و شأنیت اجتماعی بی‌نظیر این نهاد وارداتی که بویژه به واسطه ارزش و اهمیت ذاتی «علم» بدست آمده بیش از پیش باب این پرسش را می‌گشاید که چگونه می‌توان در دانشگاه، دیندار بود؟ یا به عبارت بهتر «دینداری دانشگاهی» چه ویژگیهایی دارد؟

این پرسش نه تنها بنا به تذکر تولستوی «که برای مدرن شدن باید دین خود را تسلیم کنی» بصورت کلی درباره تمام مواجهه های ما با مظاهر دنیای جدید موضوعیت می‌یابد، بلکه به واسطه شأن ویژه علم تجربی دانشگاهی که بزرگترین دست‌آورد غرب و بنیان هویتی جهان جدید است، اهمیت دوچندانی می‌یابد. مهاجر این‌بار از «دین در دانشگاه» خواهد گفت تا تنها نهیبی باشد به عمل‌زدگانی که مسائلی از این دست را نخ‌نما و منسوخ تلقی می‌کنند و ادای دِینی باشد به گوشه‌نشینانی که از سالها پیش تا کنون اینچنین به وضع کنونی ما اندیشیده‌اند... که خود خوب می‌دانیم که ریزه‌خواران خوان آن بزرگانیم.

 



[1]تولستوی به نقل از کتاب جامعه سالم، اریک فروم، ترجمه علی تبریزی، نشر بهجت چاپ پنجم 1387، صفحات 246 و 247

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 بهمن 1391 توسط محمدقائم خانی

پارادایم توسعه و نقش تکنولوژی در آن (2)

 

درحقیقت توسعه، به عنوان پارادایم مسلط غرب مدرن(به معنای اصیل پارادایم یعنی حاکمیت مسلط ارزشها، قواعد و روشهای بنیادین سنجش و ارزیابی، در جامعه) دعوت به لجام گسیختگی در حوزه آمال و آرزوهای دنیوی انسان می­کند و از انسان­ها طلب می­کند به آمال بلند و به ظاهر دست نیافتنی­شان بیندیشند و با استفاده از الگوی ساینس(علم تجربی)، جهان را آن­گونه که می­خواهند تغییر داده یا بازسازی کنند و در این راستا به هیچ قیدی به جز منافع دنیوی شخصی شان پای­بند نمانند. این تقاضای اجتماعی برآمده از این پارادایم حتما نمی­تواند بی­جواب بماند. در حقیقت تمدن­ها با توجه به اینکه غایت القصوای­شان کجاست و مسئله اصلی­شان چیست، رشد می­کنند و تکامل می­یابند و در آن جهت برتری پیدا می­کنند. بی شک وقتی تمام توان یک تمدن در جهت تغییر و تبدل دنیا به صورت آرزوهای بشر غربی باشد و این تقاضا بدون هیچ گونه خویشتن­داری ای مطالبه شود نتیجه این حرکت جمعی نمی­تواند در این راستا نباشد. پارادایم توسعه با برداشتن مرزهای ارزشی و هنجاری از پیش پای آرزوها و آمال دنیوی بشر و بلکه توصیه به آن و تحریک چنین نگرشی در او، انسان را مشتاق به بسط آرزوها و در نتیجه بسط نیازهایش می­کند و این بلاشک فعالیت او(جامعه انسانی) را در این راستا به دنبال خواهد داشت و این به توسعه و بسط امکانات و ابزارآلاتِ بهره کشی از طبیعت برای رفع آن نیازها و نیل به آن آرزوها منجر می­شود. البته برای تحکیم این نظام­واره نیاز به پشتیبان­های سخت­افزاری و نرم­افزاری ای است که برکنار ماندن آن را از آسیب­ها تضمین کرده و حرکت پرشتابش در جهت نیل به آرزوهای پیش گفته را طراحی و تسهیل نمایند که این دو نیز از طرف ساختارهای بروکراتیک دولت مدرن و علوم انسانی اومانیستی برآمده از آن تامین می­شود و در صورت تحقق همه این شرایط است که گفته می­شود فرآیند توسعه یافتگی محقق شده است! استعمار سرزمین­های ماوراء بحار و غارت آنها، دست­اندازی بی حد و حصر بر محیط زیست و منابع زیرزمینی، پدید آمدن فاجعه ای همچون آلودگی محیط زیست و... تنها بخشی از تبعات چنین مطالبه جمعی ای بوده است.

اما تبعات چنین لجام گسیختگی ای در آمال و آرزوهای دنیوی انسان­ها تنها در این تبعات فیزیکی خلاصه نمی­شود. آنچه چه بسا بسیار مهمتر از این قبیل تلفات غیرقابل رفع طبیعی است، فی الواقع تبعات انسانی ای است که این نگرش برجای می­گذارد.  اما این فرآیند چه اثراتی بر وجود انسان می­گذارد؟ می­توان تبعات این نگرش را در دو بعد مشاهده کرد، یکی بعد روان­شناختی  و دیگری اجتماعی. در بعد روان­شناختی مهم­ترین اثر این لجام گسیختگی در آمال دنیوی بشر را می­توان اضطراب، ناامیدی و پوچی ای دانست که در سطوح مختلف بر وجود انسان مدرن حکمفرماست. این اضطراب و یاَس، اثر کاملا طبیعی آرزوهای بلند در دار دنیاست. در حقیقت برای دستیابی به آرزوهای بلند دنیوی، به علت بسط یابنده بودن و رو به پیچیدگی رفتن هر روزه این نیازها که خواه ناخواه منجر به تنوع منابع زیرزمینی و تکثر فرآیندهای استحصال و به کارگیری می­شود، از طرف عرضه نیاز به تولید و مشارکت جهانی برای تولید و عرضه آن وسایل و امکانات است(جهانی شدن) و از سمت تقاضاکننده نیز به دلیل قیمت بالای تمام شده، نیاز به سرمایه فراوان برای در اختیار گرفتن آن امکانات جدید است (اولویت سرمایه) و این منجر به تبعاتی از قبیل شکنندگی بی­سابقه مشاغل نسبت به انواع و اقسام تحولات و بحران­های جهانی و احساس اضطراب روزافزون، عدم کفایت نسبی درآمد نسبت به نیازها و احساس ناکامی نسبی در دستیابی به آمال دنیوی بدون مرز، در تمامی سطوح درآمدی(حتی بالاترین سطوح) و... می­شود.

اما از بعد اجتماعی نیز چنین الگوی زندگی ای منجر به تبعات بسیاری است. تبعاتی که نتیجه مستقیم دسته قبلی است. از مهمترین این نتایج میتوان به شکاف وسیع درآمدی و نقض عدالت اشاره کرد. در حقیقت به دلیل گسترش نیازهای انسان به دلیل عدم وجود سقفی برای آمال و آرزوهایش و در نتیجه نیاز روزافزون او به درآمد، غالبا هیچ حدی از درآمد کفایت مخارج رویایی انسان را نمی­کند و لذا عمدتا پولی برای انفاق یا قرض الحسنه باقی نمی­ماند چراکه به هرحال دیر یا زود خود را محتاج و متقاضی رفع نیازهایی می­بیند که چه بسا امروز برایش ناشناخته است و این دلیل کافی ای برای انسان مدرن به منظور مصرف یا پس­انداز سرمایه های بعضا کلانِ خود و خودداری از بخشش آنهاست. و لذا تکنولوژی نیز به عنوان متاع این بازار، کاملا معطوف به محصولات مصرفی و نهایتا فردگرایانه است و اگر بعضا نوع اجتماعی آن نیز حاصل آمده است(همچون رباتهای صنعتی) همان­ها نیز در نهایت معطوف به محصول فردی و در جهت نیل به آمال فردی است و در جهت بسط شکاف طبقاتی است. لذا در نظام­های مبتنی بر مدرنیته تنها راهبرد برای کاهش شکاف طبقاتی (که آن نیز در جهت منافع بلندمدت مصرفی دنبال می­شود)، از معبر دولت و با ابزارهایی چون ابزارهای مالیاتی می­گذرد و بنابراین هیچ­گاه افزایش ثروت از مسیر توسعه به طور خودکار منجر به بسط عدالت نمی­شود بلکه به تشدید آن می­انجامد.

اما مگر چه راهی در برابر این پارادایم مسلط و به ظاهر بی­رقیب وجود دارد؟ هر چند پرداختن تفصیلی به این مسئله مجالی بسیار فراتر از این مقال را می­طلبد اما در پایان به گونه ای بسیار مجمل، به این افق بدیل می­پردازیم. افقی که در آن قناعت در مصرف و کنترل آرزوهای دنیوی و کاهش حاجت­ها و نیازها ارزشمند است(نه تکاثر در مصرف) چیزی که در نهایت، بی­نیازی واقعی را در پی دارد.  تامل درباره سخنان امیرالمومنین در نهج البلاغه اوج تفاوت نگرش و روش زندگی دینی را با الگوی توسعه غربی نشان می­دهد آن جایی  که میفرماید: بزرگترین ترس من برای شما دو چیز است، پیروی از هوای نفس و آرزوهای بلند[1].  یا بسیاری دیگر از این سخنان که به راحتی می توان آنها را در سخنان پیامبر اکرم(ص) و دیگر ائمه معصومین(ع) نیز یافت. کمی تفکر درباره نتایج این سبک از زندگی می­تواند ما را به افق کاملا متفاوتی که در پی این الگو در علم، فناوری و جامعه پدید می­آید، بیشتر رهنمون سازد.



[1]نهج البلاغه- خطبه 42



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 بهمن 1391 توسط محمدقائم خانی

پارادایم توسعه و نقش تکنولوژی در آن (1)

 

هنگامی که میخواهیم در باب تکنولوژی گفت و گو کنیم بی شک اولین موردی که لازم است به آن بپردازیم معنا و مفهوم تکنولوژی است. غالب صاحب نظران حوزه تکنولوژی(اعم از فیلسوفان ویا سیاست گذاران تکنولوژی)کم و بیش دو تعریف مشخص از تکنولوژی ارائه داده اند، برخی آن را وسیله ای برای رسیدن به هدفی می­دانند و برخی دیگر آن را نوعی فعالیتی انسانی برمی­شمرند. البته هر دو تعریف نیز لازم و ملزوم یکدیگرند چراکه هدف و غایت طرح شده در تعریف اول چیزی نیست که فارغ از انسان قابل تعریف باشد. به بیان دیگر هنگامی یک شیئ به نام تکنولوژی شناخته می شود که بتواند وسیله ای در راستای رسیدن به مطلوبی باشد و بدون شک این مطلوبیت چیزی غیراز خواسته­های بشرِ استفاده کننده از آن، نیست. با این تعریف از تکنولوژی، به ظاهر هیچ تفاوتی میان تکنولوژی­های جدید و ابزارآلات قدیمی وجود ندارد چراکه هر یک ابزاری است برای رسیدن به هدفی. به عنوان مثال تکنولوژی مدرن میکروالکترونیک با فناوری قدیمی ای چون آسیاب بادی در این که ابزاری است در راستای دستیابی به هدفی، تفاوت ندارد.

اما این فقط صورت و ظاهر امر است. اگر بخواهیم به طور جدی تری وارد فاز تحلیل تکنولوژی­های مدرن شویم، باید علت پدید آمدن این تکنولوژی ها را و آنچه انسانها را انگیزه بخشیده تا به سمت توسعه این تکنولوژی­ها گام بردارند، مورد توجه قرار دهیم. همان طور که گفتیم تکنولوژی اساسا غایت مند است یعنی معطوف به برآوردن هدفی است و از آن رو که تکنولوژی اساسا فعالیتی انسانی است پس معنای سخن از غایات واهداف تکنولوژی را در افق اهداف وغایات توسعه دهندگان آن-یعنی انسانها- می توان درک کرد.اما از این منظر که بنگریم شاهد تفاوت بنیادینی میان تکنولوژی های قدیم و جدید هستیم و روند تحولات تکنولوژی به خوبی این تفاوت را نشان می­دهد. تحولات وسیع تکنولوژی پس از مدرنیته و در قالب محصولات نو به نو درآمدن آن تحولات، و نقش قابل توجه و بی بدیل آن در جهت دهی و تحدید حیات انسانی در این دوران، چیزی نیست که قابل انکار باشد. این در حالیست که در تمدن های پیش از دوران جدید و سیطره ماشینیسم، ابزارها به هیچ وجه چنین کارکردی در جوامع نداشتند و عمدتا به طور حاشیه ای مدنظر واقع می شدند و حداکثر در سطح تسهیل کنندگی شخصی حضور داشتند و به هیچ وجه دارای این تحولات وسیع نبوده اند.

حال سوال اصلی به این تبدیل می شود که این تفاوت درباره نقش تکنولوژی(اعم از تکنولوژیهای سخت-یعنی آنچه که برای انسان، فعلی را محقق میکند- و تکنولوژی های نرم- یعنی آنچه که بر روی فاعل های انسانی عملی انجام میدهد و خود آنها را دستخوش تغییر می کند-) میان تمدن­های قدیم و جدید ناشی از چیست؟ یا به بیان دیگر این دامنه وسیع و شدت تاثیرگذاری تکنولوژی در دوران جدید به چه چیزی برمی­گردد؟ برای پاسخ به این پرسش باید دوباره به مفهوم تکنولوژی رجوع کنیم. عنصر غایت­مندی در مفهوم تکنولوژی کاملا برجسته است و چه کسی می­تواند منکر این باشد که این غایات در پاسخ به نیازهایی که انسان برای خود متصور است به وجود می­آید.(البته در اینجا، نیاز بالمعنی الاعم مد نظر است که هم شامل نیازهای حیاتی و ضروری و هم غیر آن می­شود.) اما چه چیز باعث پدید آمدن چنین نیازهایی می­شود، نیازهایی که برآوردن آنها تنها از عهده تکنولوژی برمی­اید و آن قدر وسیع و عمیق است که تمام ابعاد زندگی امروزی ما را تحت تاثیر قرار داده و برای بسیاری از آنها یگانه پاسخگوست؟ اینجاست که باید یک گام دیگر نیز به عقب بازگردیم و از دلیل پدید آمدن این نیازها پرسش کنیم و این آن چیزی است که به عقیده نگارنده موضوع زیربنایی تمدن مدرن است و این همان آمال و آرزوهای انسان­هاست. در حقیقت آنچه باعث وسعت نیازهای معطوف به تکنولوژی در دنیای امروز شده، توسعه آمال و آرزوهای دنیوی انسان امروز است و این دقیقا همان جایی است که به توسعه به عنوان زیربنای دنیای مدرن می­رسیم.

مفهوم توسعه بر خلاف صورت به ظاهر ساده اش دارای ریشه تاریخی طولانی و مفهوم عمیقی است. ریشه تاریخی مفهوم توسعه به معنای تحریک، وسعت بخشی و رشد آمال و آرزوهای دنیوی انسان را می­توان تا فرانسیس بیکن، فیلسوف تجربه­گرای شهیر انگلیسی در قرن شانزدهم میلادی و ملقب به پدر مدرنیته، عقب برد. وی در عبارت معروفش که برخی متفکران آن را اتوپیای انسان مدرن می­دانند با اشاره به وعده حضرت مسیح(ع) به بهشت آسمانی(اخروی)، انسان­ها را به بهشت زمینی(دنیوی) با استفاده از علم و تکنولوژی، فرامی­خواند. نکته قابل توجه درباره این عبارت بیکن اینجاست که این سخن در دنیای مسیحی گفته شده و فهم می­شود، بدین معنا که مسیح در این نظام فکری نه یک پیامبر آن­گونه که ما مسلمان­ها معتقدیم، بلکه دارای مقام الوهیت است و لذا، سخن بیکن در حقیقت دعوت به خدایی کردن انسان در زمین و دستیابی به علم و قدرت لایزال از طریق علم تجربی و تکنولوژی، و در پی آن دسترسی به حظ اکبراز حیاتِ (چه بسا جاودانه) بر روی کره زمین است.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 بهمن 1391 توسط محمدقائم خانی

به واسطه انقلاب اسلامی ایران

ظرفیت هضم تکنولوژی غرب را پیدا کرده‌ایم (3)

 

انقلاب اسلامی، راهی نو برای حرکت به سوی پیشرفتی متفاوت

نهایتاً به نظر شما راه مواجهه ما با مظاهر و محصولات دنیای غرب و بویژه تکنولوژی آن چگونه باید باشد؟

نظر بنده اینست که غرب سیستمی است که در مبنای خود به اصالت ماده می‌رسد. جناب آقای دکتر درخشان در ابتدای انقلاب یک مجموعه درسهایی دارد محدود که به شکل کتاب نظامهای اقتصادی چاپ شده. ایشان یک تعریفی از سیستم ارائه می‌دهد که متفاوت است. می‌گوید تعریف مرسوم از سیستم «عناصر و مؤلفه‌هایی است که در ارتباط با هم و در جهت تحقق غایت مشترکی تعامل دارند در ضمن سیستم خود با محیط در تعامل است.» ولی ایشان چیزی به این تعریف اضافه می‌کند که بنیادی است. می‌گوید همه اینها مبتنی بر یک مبنای مشترک باید باشند. بعد می‌گوید از نظر من -چون بحثش نظام اقتصادیست- مارکسیسم و کاپیتالیسم هردو در اصالت ماده به اشتراک می‌رسند. حالا اینرا مقایسه کنید با جمله امام(ره) در صحیفه نور که می‌فرمایند: «انقلاب ما صدای ملکوت بود. انقلاب ما صدای عالم غیب بود.» پس بروز و ظهور انقلاب اسلامی ایران در اینست که ما می‌خواهیم از ماده به معنا مهاجرت کنیم. از ملک به ملکوت پل بزنیم.پل زده شده، شأن خود را اینگونه محقق کنیم. خب این هم واقعیتی است دیگر که منتها ملک و ملکوت به هم وصل شده‌اند و البته اجتماعی هم وصل شده این نکته است. ما چه معتقد باشیم که غرب یک کل یکپارچه است یا نیست، که من وارد آن نمی‌شوم، ابزارش را بگیریم فرهنگ هم با آن می‌آید یا نه ما امکان گزینش داریم، نه من اصلاً می‌گویم اگر انقلاب ما صدای ملکوت بود این یک قوه هاضمه و یک ظرفیت عظیمی ایجاد می‌کند که می‌تواند همه چیز از جمله غرب را هضم کند. آن ماده است شما که ملک و ملکوتت به هم متصل شده یک ظرفیت عظیمی ایجاد شده که یک اندک ماده را نمی‌تواند در خودش هضم کند؟ من نمی‌گویم دفع کنیم نمی‌گویم بجنگیم. یکی گفت ما غرب‌ستیزیم گفتم نه ما ظلم‌ستیزیم. خب ببینید این ظرفیت به واسطه انقلاب اسلامی ایران ایجاد شده که ما اگر توجه کنیم، خود را مجهز کنیم، حرکت کنیم، بتوانیم کل غرب را هضم کنیم. غرب با اصالت ماده جلو رفته که حتی اگر یکپارچه هم باشد با اصالت ماده یکپارچه است. معنویت در غرب فرعی و فردی است، هرچند نمی‌توانند آنرا کاملاً انکار کنند. اینکه می‌گویم از ملک به ملکوت پل بزنیم یعنی ببینیم نسبت ما با معنویت چیست؟ تنها اینست که یکشنبه ها به کلیسا برویم؟ و بقیه غیر از آن جداست و اسمش زندگی است؟ معنویت ما محدود به کلیساست و در زندگی فقط زندگی می‌کنیم. یک سری اخلاقیاتی را رعایت می‌کنیم آن هم برای اینکه هم را نَدَریم. فقط قواعدی می‌گذاریم برای اینکه بتوانیم با هم تعامل کنیم. مهم گرفتن و اخذ کردن از غرب نیست مهم این ظرفیت عظیمی است که از اینطرف ایجاد شده. از این منظر چگونه باید با غرب و با کل عالم «مواجهه» پیدا کنیم؟مطلوب ما راه پنجم است. باید از ملک به ملکوت هجرت کنیم. هجرت هم معنایش آن نیست که ملک را رها کنیم. ملک را به ملکوت وصل کنیم تا ملکوت در ملکمان متجلی شود. از ابزارها و تکنولوژی تا حاکمیت، ملک ماست که باید ملکوتی شود.به عبارت دیگر غرب در مسیر عرضی (آسمان و زمین مرسوم) حرکت کرده است و ما وظیفه داریم مبتنی بر تقوا و اخلاق فردی و اجتماعی در طول (عمق) ضربدر عرض حرکت کنیم. در این خصوص تأمل در قرآن کریم بویژه آیه 133 سوره مبارکه آل‌عمران[1] می‌تواند راهگشا باشد.حضرت آیت الله شاه‌آبادی در کتاب شذرات المعارف و همینطور آیت‌الله جوادی آملی به شکلی دقیق[2] و دکتر داوری اردکانی در کتاب ما و تاریخ فلسفه اسلامی به صورت اجمالی در این مورد صحبت کرده‌اند. همچنین ما نیاز به بازتعریف برخی امور و مفاهیم از جمله تکنولوژی(فناوری) داریم. دراین خصوص دیدگاه اینجانب به اینصورت است: «فناوری، معماری شهود و منطق-توانایی تبدیل منابع به خروجیهای ارزشمند برای جامعه است که خود را در سخت‌افزار، نرم‌افزار، دانش فنی و ... متجلی می‌کند.» در این تعریف، با تأکید بر حلقه واسط بودن فناوری میان علم و نوآوری، ارزش شامل نظام ارزشهای نظام‌مند و یکپارچه‌ی مادی، فکری و معنوی است که بسط بیشتر آن خود نیازمند مجال دیگری است. در حوزه نسبت بین حکمت عملی و نظری، جمله‌ای هست که جناب آقای حجة الاسلام دکتر خسروپناه در کتاب فلسفه فلسفه اسلامی مطرح می‌کنند که عقلانیت سینوی و صدرائی و اشراقی هیچیک از بعد عملی دقیق و عمیق صحبت نکردند. به قول ایشان حکمت عملی مبتنی بر حکمت نظری طراحی و تدوین نشده است. البته ایشان در آنجا اسم فارابی را نیاوردند. فارابی یک مقدار با «مدینه فاضله» تلاش کرده چنین کاری کند که بنده تصور می‌کنم میان طرح الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت از طرف رهبر معظم انقلاب و طرح مدینه فاضله فارابی اتحاد و اشتراکی وجود دارد و من به این رسیدم که چگونه آن نگاهی که فارابی در مدینه فاضله داشت با ارکان الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت بسیار نزدیک است. در یک نگاه اجمالی فارابی ارکان مدینه فاضله را که در رهبر مدینه متجلی است چهار فضیلت نظری، عملی، خلقی و عملی می‌داند. چهار رکن الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت نیز معنویت (روح حاکم بر همه)، فکر، علم و زندگی است. این دو دسته را با دسته سومی که پنج سیاست کلی حاکم بر برنامه پنجم عدالت و پیشرفت است می‌توان تطبیق داد که در مجموع افقی نو را برای حرکت به سمت مفهوم پیشرفت اسلامی نشان می‌دهند. تطبیق دقیقتر را به عهده خوانندگان علاقه‌مند می‌گذارم.

 



[1]وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِینَ

[2]این نظر ایشان در مقاله علم اسلامی، راهبرد فرهنگ شماره ششم آمده است.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 بهمن 1391 توسط محمدقائم خانی

به واسطه انقلاب اسلامی ایران

ظرفیت هضم تکنولوژی غرب را پیدا کرده‌ایم (2)

 

غرب: از مبانی تا تکنولوژی

به نظر شما رابطه‌ای میان منظر و تلقی غربی از عالم و آدم و توسعه بی‌حساب تکنولوژی و ابزارها در دنیای ما وجود دارد؟

اینجانب به این نتیجه رسیدم که نحوه تلقی و تلقی غرب بر این اساس تغییر کرد که رابطه‌اش را با وحی قطع کرد و عقل خود بنیاد را به جای آن گذاشت. عقل خودبنیاد هم ظرفیت محدودی دارد در حالیکه شأن انسان بی‌نهایت است. هرچه جلوتر می‌رویم کم‌ظرفیتی عقل خودبنیاد بیشتر خودش را نشان می‌دهد. اصلاً عقل خودبنیاد یعنی عقل ابزاری، همین عقل دودوتا چهارتای مادّی دیگر. سطح و شأن شما را که بی‌نهایت بود و می‌خواستی با عقلت بروی به سمت شهود و وحی، فروکاستی به سطح مادی محدود. پیشرفت می‌کنی، حتی ممکن است الگوی پیشرفت شما هم کم‌وبیش قابل قبول باشد، امّا چون محدود شدی هرچه پیشرفت می‌کنی، کم‌ظرفیتی و تبعات منفی‌اش بیشتر خود را نشان می‌دهد. به عبارت دیگر مبدأ اگر عقل خودبنیاد باشد معاد نیز در همان سطح تعیین خواهد شد حتّی اگر سیر کمی پیشرفت درست باشد. بینید دوستان مهمترین نکته اینست که این فروکاست غرب از جنس فصل [جدایی از معنویت و ملکوت] است. به فرانسیس بیکن در نیمه دوم قرن شانزدهم و ربع اول قرن هفدهم نگاه کنید:1) ما از بهشت رانده شدیم. فصل اول. [جدایی انسان از مبدأ الهی و تحمیل حضور در این عالم] 2) باید بهشتی زمینی بسازیم، فصل دوم [جدایی مقصود و غایت از آسمان مبتنی بر فصل اول] 3) باید طبیعت را تسخیر کنیم. فصل سوم وقتی چیزی را می‌خواهیم تسخیر کنیم یعنی من اینطرفم آن آنطرف [جدایی از هستی و خلقت الهی] 4) در زمان فرانسیس بیکن لغت ساینس (science) هنوز زاییده نشده بود. ساینس مربوط به حداکثر صدوپنجاه سال پیش است. آن موقع نالج (knowledge) بود. گفت از نظر من دانش فقط حسی و تجربی است. یعنی فصل چهارم [جدایی معرفت از وحی و شهود و عقل] 5) knowledge is power دانش قدرت است. این جمله کلیدی و معروف فرانسیس بیکن است. دانش یعنی نظر که یکبار فصل شده و حسی تجربی شده حالا شامل یک فصل دیگر می‌شود نسبت به عمل و اقتدار و تسلط و سلطه. فصل پنجم [جدایی عمل از نظر] منتها نقطه کلیدی‌تر اینجاست. حدود هفتصد سال قبل از فرانسیس بیکن مگر فردوسی نگفت توانا بود هرکه دانا بود؟ ببینید این یک وصلی درش هست. فضای عمل و اقدام فضای جزئیات است. فضای نظر چی؟ از آنطرف امکان وصل به بی‌نهایت دارد. باز است. کل بر جزء مسلط شود یا جزء بر کل؟ کل بر جزء! فردوسی هم همین را می‌گوید. نالج ایز پاور (دانش قدرت است) یعنی سلطه عمل بر نظر. نظر کوچک و نحیف، عقل خودبنیاد، عمل درست است جزئی است اما پراکنده و متکثر. نتیجه سلطه و تسخیر است که نهایتاً‌ به نابودی محیط زیست و لایه اوزون و چه و چه منتهی می‌شود. ولی توانا بود هرکه دانا بود اصالت با نظر است. تسلط با نظر است. با اینکه سؤال پیش می‌آید کدام نظر امّا این پس از اصالت نظر است. بعد عاقلیم و می‌پرسیم کدام نظر؟ کما اینکه فردوسی هم در مصراع بعدی می‌گوید: زدانش دل پیر برنا بود. چون پیری از جنس عمل است ولی دانش چطور؟ برنا شدن یعنی نظر عملت را متعالی می‌کند. حالت جزء خشک مادی کوچک را گسترش می‌دهد. اینکه الی الابد آخرتت را هم آباد می‌کند سرجای خود. بر این اساس، پراگماتیسم یا عملگرایی از فرانسیس بیکن آغاز شده. اینرا هم بگویم که نگاه کلیسایی قرون وسطایی این بود: طبیعت، این عالم خلقت خداست؛ بشناسیمش و به آن تعظیم کنیم. خودمان را با آن هماهنگ کنیم. حتی قبل از آن در ارسطو- که دیدگاه هایش به شدت در مسیحیت رخنه کرده- و سنت آگوستین قدیس و آنسلم و بعدتر توماس آکوئیناس دیدگاه های ارسطویی که یکیش همین نگاه است به تدریج الهیاتی کردند. در فلسفه شرق هم بعضاً این جوهره البته هست. ارسطو یک بحث محاکات دارد می‌گوید ما مثلاً خانه‌سازی را از پرنده‌ای که لانه می‌سازد یاد گرفته‌ایم. سنت‌گرایان جدید نیز تا حدی به همین هم‌نوایی و صلح با طبیعت معتقدند. رنسانس هم‌آهنگی با طبیعت یا انفعال در برابر طبیعت را تبدیل کرد به بیش‌فعالی و سلطه بر طبیعت. بعد ببینید که سلطه بر طبیعت به سلطه بر انسانها رسید. فقط یک مثالش جنگ جهانی دوم است که با بمب اتمی امریکایی [که تکنولوژی محصول سلطه‌جویی است] که به فاصله دو سه روز بر سر دو شهر ژاپنی فرود آمد ختم شد. ببینید این است سلطه، عمل، اقدام، برو جلو... ببینید فضای مهندسی حرفه‌ای ما هم همین است. چون هم شأن اجتماعیت بالا می‌رود، عمل است دیگر. بعد هم پول می‌دهند به آدم. می‌خرند آدم را. منتها مهندس با مردم در تعامل است، بویژه دانشگاه های خوب می‌شود الگو. شمای مهندس می‌روی با مردم تعامل می‌کنی و باید جامع باشی برای اینکه روحیات و اخلاقیات مردم و پروژه های میلیاردی زیر دست توست. اتفاقاً‌ مهندس باید جامع باشد. برای همین مهمتر است این بحثها برای دانشگاهی مثل دانشگاه شریف که این حکمت‌بنیان بودن که بنده درباره‌اش می‌گویم در آن اتفاق بیفتد که آن ان‌شاءالله مبنای تحولات خواهد بود، چراکه حکمت جامع نظر و عمل با تسلط نظر بر عمل است و به عبارت دیگر این نوع پویایی را متبادر می‌کند.    پس ببینید در مواجهه با دنیا تفریط و افراط بود. من راه سومی را پیشنهاد می‌کنم که اسمش را گذاشته‌ام «هم‌افزایی با طبیعت». ببینید قرآن هیچوقت دستور به تسخیر نداده. مهمترین آیه قرآن در اینباره هم آیه 20 سوره مبارکه لقمان است: «ألم ترو أنّ الله سخّر لکم ما فی السماوات و الارض» خدا برای ما تسخیر کرده. «و أسبغ علیکم نعمه ظاهرةً و باطنة» تمام نعمتهای ظاهری و باطنی را به وفور به شما بخشیده. این درحالیست که اصل اساسی اقتصاد مرسوم کم‌یابی منابع است. این مسأله دو تا مثال هم دارد از گذشته و آینده. حضرت هاجر(ع) و حضرت اسماعیل(ع) را حضرت ابراهیم(ع) به دستور خداوند در بیابانی لم‌یزرع گذاشت. خب این بچه شیر می‌خواست. حضرت هاجر هفت بار «سعی» کرد. «لیس للانسان الّا ما سعی» سعی کرد، بچه‌اش پا به زمین کوبید، زمزمی جوشید الی الابد از زمین لم یزرع. پس نعمتهای ظاهری و باطنی را همه به ما داده، خود را بسازیم، تقوای فردی و اجتماعیمان را بالا ببریم تا منابع در اختیارمان قرار گیرد. مثال دوم هم از آینده است. در اخبار داریم امام زمان (عج) وقتی ظهور می‌کنند «زمین ذخایر خود را در اختیار می‌گذارد» چون انسان کامل را ملاقات می‌کند. پس مسیر تمدن غرب این مسیر بوده ما این مسیر را جاهایی‌اش را شاید بپذیریم چون تلقی مشترک از واقعیت جاهایی ممکن است اتفاق بیفتد هرچند نحوه تلقی‌ها متفاوت است. همه چیز پس رد نمی‌شود. ولی سوق و تعالی باید اتفاق بیفتد. در خصوص این سوق و تعامل، ما به یک معماری جدید نیازمندیم. دانشگاه چون مبدأ تحولات است و مبنای انسان‌سازی است، معماری را باید از آن آغاز کنیم.ایده دانشگاه حکمت‌بنیان را بنده به عنوان راه پنجم در همین راستا مطرح می‌کنم که ان‌شاءالله در جای خود بیان خواهد شد.

 



نوشته شده در تاریخ شنبه 21 بهمن 1391 توسط محمدقائم خانی

به واسطه انقلاب اسلامی ایران

ظرفیت هضم تکنولوژی غرب را پیدا کرده‌ایم (1)

 

اشاره: جناب آقای دکتر فاتح راد، اگرچه عضو هیئت علمی پژوهشکده آب و انرژی و پژوهشکده سیاستگذاری علم و فناوری و فارغ‌التحصیل دانشگاه شریف است و تحصیلات خود را در رشته برق و سپس مدیریت سیستمها انجام داده، امّا اغراق نیست اگر ایشان را فیلسوف-مهندسی بخوانیم که همچون کار تطبیقی‌ای که در رساله دکترایشان میان حرکت جوهری ملاصدرا و نظامات پویا(با مرجعیت دانشگاهMIT) انجام دادند[1]، تلاش دارد که دانش فلسفی و عرفانی عمیقی را که بویژه با بهره‌گیری از آثار آیت الله شاه‌آبادی استاد عرفان و اخلاق و سیاست امام خمینی(ره) بدست آورده‌اند، در برخورد با مسائل دنیای جدید به کار بگیرند. نظریه‌پردازی و نقد ایشان درباره غرب و وضع امروز ما از حیث ابتنای بر فلسفه اسلامی شباهتهایی به مباحث دکتر سیدحسین نصر می‌یابد با این تفاوت که اولاً ایشان اهتمامی جدی به اندیشه اسلامی و بویژه انقلاب اسلامی را در کانون نظریه‌پردازی خود قرار می‌دهد و ثانیاً به کمک آراء آیت الله شاه‌آبادی و فارابی در صدد درانداختن طرحی ایجابی برای حرکت حکمت‌بنیان کشور است که به تصور ایشان مرتبه‌ای از «الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت» است. مصاحبه زیر را به نوعی می‌توان نماینده معدود رویکردهایی دانست که درصدد زدن پلی از معرفت حکمی گذشته ما برای نقد جهان جدید و ارائه راه حلی برای گریز از مصائبی هستند که بواسطه انقطاع تاریخی ما از سنت گذشته و تقلید کور از غرب مدرن گریبانگیر ما شده است. گفتنی است بخشهای آمده در قلّاب توضیحانی است که توسط ما و با اجازه استاد برای روشن شدن بیشتر مطلب افزوده شده است.

محمدحسین بادامچی/ محد قائم خانی/ نیما نریمانی

ما و مواجهه با محصولات غرب

آقای دکتر تکنولوژی و توسعه فناوری آنچنان اهمیت ویژه‌ای در جامعه ما پیدا کرده که که برخی صحبت از نوعی افول عقلانیت در جامعه‌مان می‌کنند به طوری‌که همگی به شدت درگیر توسعه و ارتقای تکنولوژی در سطح فردی و اجتماعی هستیم و صرفاً در اداره جامعه به توسعه ابزارها می‌اندیشیم و درباره خود آنها نمی‌اندیشیم. منطق ما در برخورد با ابزارها و تکنولوژیهای جدیدی که از غرب می‌آید چه باید باشد؟

بله. واقعیت اینست که ما امروز از ابزارهایی استفاده می‌کنیم که به قول شما، خیلی‌هایش از جای دیگری آمده در زندگی ما. البته برخی قبلاً هم بوده اما تنوع و تکثر این ابزارها بالا رفته. بعد کم‌کم دیدیم که اینها مزاحم ما هستند، مزاحمت مثلاً وقتی هست که به عنوان مثال یک زمانی یک کانال تلویزیون شده 20 کانال خب تنوع مسأله ایجاد کرده، یا امواجی که در محیطمان ایجاد کردیم برای سلامتی ما مشکل درست کرده. محیط زیستمان را تخریب کردیم، یعنی راحتی، آسایش، سلامت، سرعت، دقت آمد از آنطرف مشکلات روحی و روانی، رقابتهای نادرست، زیر سؤال رفتن اخلاقیات، معضلات زیست‌محیطی و همه اینها. یک تقابلی اینجا می‌بینیم. آیا این تقابل چاره‌ای دارد؟ می‌شد ایجاد نشود؟ یا حالا که ایجاد شده برای برون‌رفت از این وضعیت راهی وجود دارد؟ آیا راهش اینست که ما تمام این مظاهر تمدنی را فراموش کنیم، رها کنیم و از اول دنبال چیز دیگری باشیم؟ برویم توی غار یا توی روستا زندگی کنیم؟ -روستایی در طالقان هست که ساکنان آن سعی کرده‌اند اینطور باشند- یا اینکه تسلیم شویم و بگوییم خب همین است دیگر چاره‌ای نیست. فقط سعی کنیم مضراتش را کم کنیم. برخی می‌گویند مگر ما انسان نیستیم؟ قدرت گزینش داریم. می‌گوییم چه چیز خوب است و چه چیز بد. حالا فرض می‌کنیم که به معیارهای گزینش مناسبی رسیدیم که مطلوب است اصطلاحاً. آیا اصلاً اینکار ممکن است؟ خب می‌دانیم که یک عده دیگری می‌گویند این واقعیتی که ما با آن مواجهیم و عمدتاً هم از خارج از کشور ما وارد شده مانند یک ارگانیسم است. شما نمی‌توانید ارگانیسمی را که دارد در جایی کار می‌کند یک دستش را بکَنی بگویی این دستش خوب است و بقیه بد. بعد این دست را بیاوری در کشور خودت پیوند بزنی. خب اینکه می‌میرد اگر بکنی، به خودت هم که بزنی ناسازتر می‌شود. متفکری در اینباره می‌گوید ما یا «غرب‌ستیزیم» یا «غرب‌گریزیم» یا «غرب‌باوریم» یا «غرب‌گزینیم». غرب‌گریز یعنی غارنشین، غارستیز یعنی دائماً مقابله می‌کنیم به انحای مختلف. یا «غرب‌باوریم» مثل برخی منورالفکرها در دوره قاجار و مشروطیت و پهلوی اول که برخیشان می‌گفتند که ما از فرق سر تا نوک پا غربی شویم. بعضیهایشان هم پشیمان شدند. من اسم اصلاً نمی‌آورم امّا آخر عمرشان اعلام کردند پیشمانیشان را. ممکن است این پیشیمانی خیلی معروف نشده باشد ولی رسماً اعلام کردند که پیشیمانند. الآن هم هستند کسانی که می‌گویند غرب رفته جلو پیشرفت کرده و ما هم اگر می‌خواهیم پیشرفت کنیم باید دنبالش برویم. می‌شود غرب‌باور. یک عده دیگری هم «غرب‌گزیننند» یعنی ما اینجا فرهنگ، باورها، اعتقادات و نیازهایی داریم. ابزارها را بومی کنیم یا اینکه خوب و بدش را سوا کنیم. در مقابل غرب‌گزین‌ها کسانی هستند که می‌گویند نمی‌شود و حتی معتقدند به غرب معرفتی نه غرب جغرافیایی. یعنی گرچه واقعیت عالم واحد است امّا غرب یک «تلقی» است یا مبتنی است بر یک «نحوه تلقی» از عالم و آدم و مبدأ و معادِ عالم و آدم. این تلقی و نحوه تلقی است که بنیادین با آن مسأله داریم. غرب‌گزینی می‌گوید یک سری ابزارها هست، ما اینها را می‌گیریم بعد با فرهنگ خودمان تغییراتی می‌دهیم. در مقابلشان برخی دیگر می‌گویند نمی‌شود. شما ابزار را بگیری پشت آن فرهنگی است. حالا برخی اتفاقاتی که در محیط جهانی هم افتاده اینها را تأیید می‌کند. آقای دکتر داوری اردکانی رئیس فرهنگستان علوم از کسانیست که می‌گوید نه غرب ستیز باشیم نه غرب‌گریز باشیم نه غرب‌باور باشیم و نه غرب‌گزین. راه پنجم. من با خود ایشان صحبت کردم. جایی از ایشان سؤال کردم که راه شما کدامست گفتند پنجمی. گفتم پنجمی کدامست گفتند با تدبر و تفکر و تعقل به مواجهه همه چیز از جمله غرب که مهم است برویم. این نظر ایشان است و البته بنده هم نظری در حد بضاعت خودم دارم که اجمالاً عرض می‌کنم. ایشان پارسال در دومین همایش آموزش مهندسی در اصفهان که سومیش هم در شریف است، در افتتاحیه صحبت کردند. گفتند «قرار بود تکنیک، ابزار کار ما بشود؛ محیط زیستمان شد، هوای تنفسمان شد.» اینها معقدند این نحوه تلقی که تجلیاتش شده نهادهایی مثل همین دانشگاه یا ابزارها مثل کامپیوتر اینها پشتش فرهنگی است که بخواهی نخواهی خود را تحمیل خواهد کرد. امّا برخی فکرشان این نیست. آقای رحیم پور ازغدی می‌گوید ما معتقد نیستیم که یک کلیت یکپارچه‌ای به نام غرب هست. بنابراین اختلاف نظر جدی وجود دارد.

 



[1] عنوان دقیق رساله دکترای ایشان چنین است: «طراحی الگویی مؤثر ارتباط صنعت و دانشگاه بر اساس نظریه خودساماندهی و با رویکرد سیستمهای پویا



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 بهمن 1391 توسط محمدقائم خانی

یک نه و معنی این همه آری! (2)

رهایی از سیطره تکنیک

 

 

اولین و مهم ترین گام برای فهم درست علم جدید و تکنولوژی در راستای تعیین نسبت ما با تکنیک و علم تکنولوژیک درک این نکته است که آدمی مدرک مطلق عالم نیست که مستقل از شرایط عالم و نسبتی که با آن برقرار می­کند هر چیز را در هر موقعی بتواند درک کند، و هم­چنین اشیای عالم صرف وسیله­هایی نیستند که در اختیار مطلق او باشند که هر وقت هر کاری را اراده کرد با آن­ها بتواند انجام دهد. البته باید توجه کرد که این دقیقا به معنی ضدیت با عقل و طرفداری از جبر نیست و نباید و نمی توان از آن نتیجه گرفت که عمل و درک آدمی مقهور و مجبور شرایط تاریخی است بلکه بحث بر سر این است که نسبت ما با عالم و مبداء و منشاء و نهایت آن امکاناتی را فراهم می کند که ما در چارچوب آن امکانات قادر به اندیشیدن و عمل کردن هستیم و اگر عزم جدی برای تغییر وضع موجود داریم باید به این شرایط و امکانات متوجه باشیم و با تفکر در نسبتی که با عالم برقرار شده و باعث به­وجود آمدن این امکانات برای فکر و عمل شده است سعی در تغییر عالم و آدم کنیم.

علم جدید و تکنولوژی هم دقیقاً مولود و فرع بر نگاهی است که در دوران جدید به عالم و آدم و جایگاه آدمی در عالم ایجاد شده است. در این نگاه که محوری ترین رکن آن موضوعیت نفسانی بشر است همه ی عالم به صورت ابژه برای کام روایی و تمتع هر چه بیشتر این بشر که محور همه چیز است در نظر گرفته می شود و شناخت عالم فرع بر این نگاه سوداگرانه است و اساساً شناختی موضوعیت دارد که منجر به تمتع از عالم شود و به عبارتی دیگر، شناخت عین تمتع حداکثری است. و علوم جدید که با این نگاه ایجاد شده اند، اصولاً علومی غرض مند هستند که غایت و علت ایجاد و توسعه شان نیاز بشر به تمتع از عالم و استعلا است و این علوم که جهان را به صورت منبع ذخیره شده­ای از انرژی می بینند، نمی­توانند عالم را فارغ از اغراض نیاز­مندانه بشر ببینند و در نتیجه علی الاصول نمی توانند حکمی در مورد عالم صادر کنند.

ابزار تکنولوژیک محصول همین علم برآمده از نگاه فوق هستند و دقیقاً به همین علت است که علم دوره تمدن اسلامی و یا علومی که شرقیان به خصوص چینی ها داشتند، باعث به­وجود آمدن چنین انقلاب تکنولوژیک و ساختن چنین ابزاری نشد. با توجه به این بحث به دو نکته مهم باید توجه کرد. اولاً با توجه به اینکه تکنولوژی غایت علوم جدید است و از آن­جا که غایت هر چیز بر آن مقدم است، پس تکنولوژی ذاتاً بر علوم جدید تقدم دارد هر چند که در تاسیس عینی، علوم جدید به لحاظ زمانی چندین دهه بر انقلاب تکنولوژیک مقدمند. به این اعتبار دیگر تکنولوژی نه این ابزار و وسایل است و نه حتی توانایی ساختن چنین ابزار و وسایلی. بلکه تکنولوژی آن نگاهی است که ما به عالم داریم و آن نسبتی است که ما با مبداء و منشاء عالم و وجود برقرار می­کنیم. با این نگاه و نسبت است که علوم جدید و این ابزار تکنولوژیک به­وجود آمده اند و به همین اعتبار است که می توان دم از تفکر و علم و حتی تمدن تکنولوژیک زد و دقیقاً به همین اعتبار است که می گویند که تکنولوژی نحوه ای از انکشاف حقیقت است که عالم و آدم با آن متعین می شود و با همین تلقی می توان سخن از ولایت و سیطره ی تکنیک گفت؛ چون این نحوه ارتباط برقرار کردن با عالم است که امکانات فکر و عمل ما را معین می کند و ما در چهارچوب این نظام تکنیکی می توانیم فکر و عمل کنیم و شرط رها شدن از این ولایت و سیطره و تسخیر تکنیک، فکر کردن در همین نگاه و نسبت است.

دومین نکته ی مهمی که باید به آن توجه کرد این است که با توجه به قاعده فلسفی «الاول فی الفکر هو الاخر فی العمل»، غایت و علت غایی هر چند در مقام فکر تقدم دارد اما در عمل و نتیجه آخرین چیزی است که ظاهر می شود. بر این مبنا تکنولوژی به تعریف ابزاری و انسانی آن، صورت شیئیت یافته تمدن نو و این نسبت جدید با عالم که آن را نسبت تکنیکی می­گویند، است. به همین اعتبار است که هم به این ابزار و وسایل و هم به آن نسبت، تکنولوژی می­گوییم. نتیجه این بحث این است که دیگر حتی این ابزار تکنولوژیک هم نسبت به حق و باطل لااقتضاء نیستند و شاید به همین اعتبار باشد که شهید سید مرتضی آوینی درباره ی سینما که از منظر ایشان هنر تکنولوژیک است می گویند: «نسبت سینما با حق و باطل یکسان نیست و از این لحاظ استفاده از سینما در خدمت اشاعه دین و دین­داری با دشواری هایی همراه است که اگر مورد غفلت واقع شوند، اصل مطلب منتفی خواهد بود». با توجه به این نکته در برقراری ارتباط با وسایل تکنولوژیک، ما حتی اگر هم می­خواهیم آن ها را در راستای اهداف و آرمان ها و نیازهای خود استخدام کنیم، باید به این نکته ملتفت باشیم که آن ها بر مبنا و برای ارضای چه غایاتی ساخته شده­اند. اگر به این نکته توجه نکنیم ممکن است وسایل تکنولوژیک مثل رایانه و تلویزیون و اتومبیل را مصرف کنیم و احتیاجی را مرتفع سازیم، اما در عمل ببینیم که ما به آن­ها احتیاج داریم و با آن ها احتیاجات ما بیشتر می­شود. مصرف آن ها غایت ماست و ما با مصرف آن ها به غایتی که می خواهیم نمی رسیم. به این اعتبار ابزار و وسایل تکنولوژیک دیگر وسیله نیستند و این از آخرین مراحل بسط ولایت تکنیک است. به عبارتی دیگر ما با ابزار و وسایل تکنولوژیک مشکلی نداریم چون این ها به اعتبار وسیله بودنشان خنثی هستند، اما با غایاتی که این وسایل برای ارضای آن­ها ساخته شده اند مخالفیم و معتقدیم هر کس بدون اندیشه به سراغ این وسایل برود حتماً متاثر از آن غایات خواهد شد. به این اعتبار و برای این افراد، دیگر این وسایلِ تکنولوژیک وسیله نیستند و بر ما ولایت و سیطره پیدا خواهند کرد.

به عنوان آخرین مطلب در نسبت ما و تکنولوژی باید توجه داشت که تکنولوژی برای ما ضرورتی تاریخی دارد و نه ضرورتی مطلق. احتیاج ما به تاسیس تکنیک و ساختن وسایل تکنولوژیک نه از جهت نیاز ما به وسایل و ابزار و لوازم تامین معاش است و نه حتی از جهت احتیاج به کسب قدرت و استیلا، که این احتیاجات منشاء روان شناختی دارند و تقریباً با توجه به شرایط زمانی و مکانی ما، منجر به کسب توانایی ساختن این وسایل و قدرت و استیلا نمی شوند. احتیاج ما به تکنولوژی از جهت عزم ما برای تحقق تمدنی جدید است برای رهایی از ولایت تکنیک که خود از شئون ولایت و سیطره نفس اماره است. منشاء این ضرورت تاریخی بسط و سیطره ی کامل غرب و تجدد در همه عالم است و در آن تمدنی که ما عزم تاسیس آن را داریم، دیگر انسان محور و مدار همه چیز نیست و این نسبت تکنیکی آدمی با عالم و تکنولوژی، اساس عالم نیست. در نتیجه می توان تکنولوژی را به استخدام انسان درآورد و شاید در نهایت آن حتی صورتی دیگر از تکنولوژی و در مراتبی دیگر و حتماً با جایگاهی دیگر در دنیای انسانی حاصل شود. 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 بهمن 1391 توسط محمدقائم خانی

یک نه و معنی این همه آری! (1)

رهایی از سیطره تکنیک

 

ما امروزه در جهانی قرار داریم در احاطه ابزار و وسایل و مصنوعاتی است که همه زندگی ما را تحت تاثیر قرار داده است و ما اساساً تصوری از صورتی دیگر از حیات انسانی بدون این وسایل نداریم. به عنوان مثال ما درکی از زندگی بدون تلویزیون و اتومبیل نداریم در صورتی که پدران و پدربزرگ های ما تجربه چنان زندگی را داشته اند و هم چنین فرزندان ما امکان درک حیات بدون رایانه و تلفن همراه را نخواهند داشت در صورتی که ما تجربه چنین حیاتی را داشته ایم. این در احاطه ابزار تکنولوژیک بودن، عملاً امکان فکر درباره ماهیت تکنیک و آثار و نتایج آن بر زندگی فردی و اجتماعی را از ما می­گیرد و حداکثر حرفی که می­زنیم این است که تکنیک توانایی تصرف در عالم برای بهبود زندگی بر مبنای شناخت علمی از عالم است و اگر ما را به نتایج مخرب ابزار و وسایل تکنولوژیک هم در جسم و روان آدمی و هم در عالم هشدار دهند، ادعا می­کنیم که از هر امر خوب دیگر هم می­توان سوء استفاده کرد و برای حسن استفاده از آن به توصیه های اخلاقی متوسل می شویم و می گوییم در استفاده از وسایل خنثای تکنولوژیک، می­شود و باید جانب اعتدال و تعادل را رعایت و در مرتبه­ای بالاتر، از این توانایی تصرف و این وسایل برای بسط حقیقت و ترویج خوبی ها استفاده کنیم. مثلاً از تلویزیون و ماهواره و سینما در راستای اهداف خود استفاده کنیم یا به واسطه ی توانایی در سرعت حمل و نقل به سیر آفاق بپردازیم و کسب اعتبار کنیم. در ورای این توصیه های اخلاقی هم متوسل به وضع قرارداد اجتماعی برای منع تخریب محیط زیست و منع گسترش بمب های هسته ای بپردازیم و اگر مجدداً به ما یادآور شوند که برای بیش از چند دهه نه هیچ کدام از این قوانین حقوقی و نه هیچ کدام از این توصیه های اخلاقی منشاء هیچ اثر جدی نشده اند و آشفتگی ها و نابسامانی های ناشی از بسط تمدن تکنولوژیک بیش از پیش گریبان بشریت را گرفته است. باز هم اصرار می کنیم که این ناشی از عدم پای بندی ما به اخلاق و عدم التزام عملی به قانون است و برای اصلاح وضع کنونی عالم به توصیه های اخلاقی در استفاده از قدرت حاصل از تکنیک بسنده می کنیم.

چنین نگاهی به تکنیک و تفکر و علم تکنولوژیک در عین درستی، هیچ مسئله­ای از مسائل ما را حل نمی­کند. به عبارتی دیگر هر چند این توصیه های اخلاقی در جای خود محترم است و اگر به آن ها عمل شود، مشکلات ما کم می­شود و دنیای ما تا حدی سامان می یابد، اما سوال اصلی دقیقاً در همین جاست که چرا این توصیه های اخلاقی به گوش جان مردمان نا آشناست؟ و چرا هر چه بیشتر تکنولوژی بسط پیدا می کند، هم مشکل بیشتر می­شود و هم از جواب دورتر می شویم؟ در نتیجه ما باید به طور جدی درباره تکنولوژی فکر کنیم و پرسش از تکنیک و ماهیت آن خصوصاً برای ما که علاوه بر دست و پنجه نرم کردن با مشکلات آن سودای قدرت تکنولوژیک شدن را هم در سر می­پرورانیم، از اهمیت به سزایی برخوردار است. وقتی ما در مورد ماهیت تکنیک عمیقاً فکر نکرده باشیم و نسبت به آن دچار غفلت باشیم، یا مثل رمانتیک­ها تکنیک را شر مطلق و تکنولوژی را هیولایی می پنداریم که همه ی زندگی بشر را نابود می کند؛ و یا مانند اصحاب مذهب اصالت ترقی، مخالفت با تکنیک را جهل و گناه و شاید حتی توطئه می­پنداریم که بر خلاف مصلحت ترقی است؛ و یا مانند برخی ساده اندیشان حکم می کنیم که می توان با برنامه ریزی، سیر و سرعت تحول و تطور تکنولوژی و ابزار و وسایل آن را که نسبت به حق و باطل لااقتضاء است را کنترل کنیم. برای کسانی که در ماهیت تکنیک فکر نکرده­اند حتماً تکنولوژی شر است و چون هیولایی زندگی انسانی آن­ها را نابود می­سازد و مطمئناً با این سودا موفق به تاسیس تکنولوژی و قدرت تکنولوژیک شدن هم نمی­شوند و حتی در مسیر تحول آن هم نمی­توانند تغییری ایجاد کنند.



نوشته شده در تاریخ شنبه 7 بهمن 1391 توسط محمدقائم خانی

پیشرفت علمی... کمال دینی؟ (2)

درباره مبانی انسان شناختی مفهوم پیشرفت

 

گروه نخست هدف را قطعا هدفی مادی تعیین می کنند و شاخص هایی که برای آن لازم است را نیز شاخص هایی ملموس و قابل محاسبه ی مادی قلمداد می کنند. از جمله اموری که می توان با نگاه گروه نخست به عنوان هدف تعیین کرد، لذت، رفاه اقتصادی، آسایش در زندگی، توسعه‌ی ابزاری و... است. قابل توجه است که در این نگاه اهداف و شاخص ها باید فایده‌ی عینی و مادی داشته باشند تا بتوانند به عنوان هدف و شاخص به کار آیند و هرچه در عمل فایده ی عینی و ملموس نداشته باشد، امری پوچ و بی فایده خواهد بود، زیرا حقیقتی خارج از ماده وجود ندارد تا بتواند به عنوان هدف قرار گیرد. نکته ی جالب توجه این که چنین نگاهی حتی در رابطه با اخلاق نیز موضع و حرف دارد. برای مثال این که «امری اخلاقی است یا نه؟» را توسط چند پارامتر مانند لذت، شمول، فایده ی مادی و... با دادن ضریب و جمع جبری می توان محاسبه کرد (اخلاق فایده گرایانه)؛ ولی انگیزه از امر اخلاقی باز فایده ی مادی آن است. برای مثال این که در جامعه باید اخلاق اجتماعی رعایت شود در این نگاه نیز امری پسندیده است، لکن از این جهت که مراعات امر اخلاقی در جامعه باعث رونق کسب و کار، امنیت، و آسایش زندگی خواهد شد و نه به خاطر صرف امر اخلاقی.

نکته ی دیگر آن که عموما اهداف و شاخص هایی که در این نگاه برای جامعه تعیین می شوند، به صفت علمی بودن متصف هستند، در حالیکه بر این اتصاف اشکالاتی وارد است. از جمله‌ی آن ها این است که مادی گرایی یک پیش فرض فلسفی است و نه علمی - علاوه بر آن طبق سخن پلنتینگا فیلسوف بنام معاصر این فرض با علم در تضاد است زیرا باور و علم مادی نیستند و این فرض از بنیان ریشه علم و باور را می خشکاند- اما این پیش فرض وارد در علم این گروه شده است. اشکال بعد آن که اساسا کار علم توصیف است نه تجویز. چگونه علم تجربی می‌تواند هدفی را برای فرد یا جامعه بدون داشتن پیش فرض غیر علمی لحاظ کند؟! به این ترتیب در مقام هدف گزاری و سیاست گزاری این گروه فرض مادی گرایی خود را عوض علم جا می زنند و با رویکردی فایده گرایانه، سیاستهای مادی خود را علمی می خوانند. برای مثال پول محور شدن فرهنگ و تولیدات فرهنگی و استفاده از تمامی جذابیت ها برای فروش بیشتر و یا تئوریزه کردن خشونت و بی اخلاقی در مدیریت و یا Game Theory برای حذف رقیب و استفاده از هر روشی برای توسعه‌ بیشتر از نمونه‌ مواردی است که نه تنها در کشورهای با نگاه مادی رواج دارد بلکه در کشور ما نیز که ادعا می کند نگاهی متعالی به انسان و اهداف او دارد نیز رواج یافته و به عنوان علم ترویج می‌شود.

اما گروه دوم نگاه متفاوتی به هدف فرد و جامعه دارد. در این نگاه اصالت با امور مادی نیست، بلکه با حقایق روحانی و الهی است. به همین خاطر در این نگاه هدف فرد رسیدن به کمال فردی است و هدف جامعه نیز سعادتی جمعی است که البته میان کمال و سعادت فردی و اجتماعی رابطه‌ای عمیق وجود دارد. اما این اهداف کدامست؟ به نظر می‌رسد هدف فرد که کمال فردی است، عبارتست از تقرب الی الله و کسب کمالات اخلاقی، روحانی و معرفتی. هدف جامعه علاوه بر ایجاد شرایط مهیا برای کمال افراد، ایجاد عدالت به معنای وسیع آن که شامل عدالت اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، معرفتی و ... است نیز می باشد. نکته ی قابل توجه آن که در نگاه دینی سعادت فرد در گرو انجام تکالیف اجتماعی او برای بسترسازی سعادت جامعه است. با این نگاه آنچه باید به عنوان هدف قرار گیرد، قطعا مادی نخواهد بود، بلکه اگر قرار است هدفی مادی نیز به عنوان هدف میانی و در حقیقت واسطه ی هدف اصلی معرفی گردد، به علت نقشی است که آن عامل در ایجاد اهداف اصلی خواهد داشت. برای مثال ایجاد رفاه اقتصادی اگر هم به عنوان هدف قرار می گیرد، به این دلیل است که لازمه‌ی ایجاد عدالت در جامعه و افزایش سطح کیفیت زندگی مردم است و این، بسترساز رشد معنوی افراد خواهد بود؛ اما اگر همین رشد اقتصادی و کیفیت وضع اقتصادی فرد و یا جامعه از حدی فراتر رود که به کمال اصلی فرد یا جامعه آسیب بزند، نه تنها نمی تواند به عنوان هدف قرار گیرد، بلکه باید آن را مانعی برای رسیدن فرد و جامعه به اهداف اصلی تلقی کرد.

حال با شناخت این دو نگاه، باید بگوییم که ظاهرا در جامعه ما تکلیف خود را هنوز مشخص نکرده‌ایم. از طرفی خود را داعیه دار نگاه دوم و تعیین اهداف با این نگاه می دانیم، ولی از طرف دیگر بسیاری از اهداف و سیاست های جامعه که توجه و همت کشور را به شدت مصروف خود کرده اند، معلوم نیست که در عمل چه ارتباطی با اهداف اصلی ما دارند. به نظر می‌رسد سبب این امر مخلوط شدن این دو نگاه به صورت همزمان در افراد مختلف سیاست‌گذار و حتی گاهی در یک فرد سیاست‌گذار است که باعث چنین سردرگمی منطقی شده است، اگرچه کسی به روی خود نمی‌آورد. هزینه و توجه عجیب و غریب نسبت به فوتبال ملی و بازیکنانش، و همچنین نسبت به بازیگران سینما که عموما ارتباطی با اهداف اصلی ندارند لکن به عنوان چهره‌های فرهنگی(!!) مطرحند، اقتصاد محور شدن تولیدات فرهنگی و استفاده از جذابیت‌های نا مشروع به خصوص در سینما، رواج رفاه طلبی بدون توجه به عدالت اجتماعی در تبلیغات، راه افتادن پدیده‌های مروج فرهنگ مصرف مانند پدیده شاندیز، اهم شدن پارامترهای اقتصادی در نگاه مسئولین و مردم و بی‌توجی به ملاک‌های اخلاقی، فرهنگی و معنوی و... همه نشان دهنده ی مخلوط شدن دو نگاه در تعیین اهداف و شاخص‌ها هستند. از جمله دلایل مهم قاتی شدن این دو نگاه، ورود تئوری های مادی با نام علم در کشور ماست. برای مثال فرض بفرمایید رشته ی علمی آینده نگاری، اگرچه دارای مزیت ها و روش های کاربردی سودمند و قابل توجهی است اما بدین جا ختم نمی شود، بلکه نگاه شما به آینده و سناریو‌هایی که برای تعیین آینده می نگارید نگاه مادی را درون خود دارند و هیچ توجه و عنایتی نسبت به خدا و عوامل غیرمادی در آن لحاظ نمی‌شود.  

برای درک بهتر این دو رویکرد در یک موضوع خوب است وضعیت رسیدگی به بیماران در بیمارستان های امروز کشور را در نظر آوریم که اهمیت پول تا جایی رسیده است که گاها بیمار به علت نداشتن آن و یا تاخیر در تهیه آن جان به جان آفرین تسلیم می‌کند و نگاهی کنیم به وضعیت بیمارستان ها در همین سرزمین لکن در چندین قرن، قبل از این که تمدنی به ظاهر اسلامی در اینجا حاکم بود در کتاب کارنامه اسلام دکتر عبدالحسین زرین‌کوب؛ «در بیمارستان منصوری که سلطان قلاوون احداث کرد به غیر از وسائل و اسبابی که برای تفریح یا استفاده‌ی بیماران مختلف در بخشهای گونه‌گون حاضر بود به بیمارانی که مبتلا به بی خوابی بودند، هم موسیقی ملایم عرضه می شد هم قصه های قصه گویان. به علاوه، به بیماران بهبود یافته، در هنگام خروج مبلغی هم داده می‌شد تا بیمار بعد از خروج بلافاصله به زحمت نیفتد.»[i]

 



[i] عبدالحسین زرین کوب، کارنامه اسلام، ص 58



نوشته شده در تاریخ جمعه 6 بهمن 1391 توسط محمدقائم خانی

پیشرفت علمی... کمال دینی؟ (1)

درباره مبانی انسان شناختی مفهوم پیشرفت

 

چگونه می توان برای زندگی فرد و یا جامعه هدف تعیین کرد؟ فرد و یا جامعه باید به کدام عناصر و شاخص ها دست یابد که بتوان گفت که پیشرفت کرده و یا متکامل شده است؟ آیا چنین هدف و شاخصی میان افراد مختلف و جوامع گوناگون یکسان است و یا متفاوت؟

اگرچه امروز به این سوالات به ظاهر پاسخ گفته شده، و این پاسخ ها تا حد زیادی مورد توافق جوامع و افراد گوناگون قرار گرفته است؛ اما به نظر می رسد جواب این سوالات نیازمند دقت و بررسی منطقی بیشتری است؛ چرا که سوال از هدف فرد و یا جامعه جزو مهم ترین و یا مهم ترین سوالی است که می توان از یک فرد و یا جامعه پرسید. به همین خاطر در نوشته ی حاضر سعی بر آن است تا برخی لوازم پاسخ گفتن به این سوالات و دو گونه پاسخی که می توان به این سوالات داد را بررسی و مورد توجه قرار دهیم.

شناخت انسان لازمه‌ی اصلی تعیین هدف برای فرد و جامعه

مهم ترین لازمه برای سخن گفتن پیرامون هدف فرد و یا جامعه، شناخت انسان است. بی شک، این که انسان چیست و چه ابعادی دارد و کدام ابعاد او اولویت و اهمیت دارند، مقدمه ای است که بدون حل آن نمی‌توان ادعا کرد هدف مناسبی برای فرد یا جامعه بنا نهاده شده است. اما انسان چیست و چه ابعادی دارد؟ چه استعداد‌هایی در درون او نهفته است که باید آن ها را شکوفا کند؟

شاید به تعداد افرادی که در رابطه با این سوالات فکر کرده اند، برای این سوالات پاسخ وجود داشته باشد، اما به نظر می رسد این جواب ها را می توان به دو دسته ی بزرگ تقسیم بندی کرد:

دسته‌ی اول) گروه کسانی است که انسان را فاقد جنبه‌ی روحی، معنوی و الهی می دانند. آن ها انسان را صرفا موجودی مادی دانسته و پیدایش او را ناشی از تکامل سایر جانداران در اثر حوادث روزگار قلمداد می کنند. در این نگاه انسان خلق نشده است، و هدفی از پیش‌ تعیین شده برای زندگی او در این عالم وجود نداشته است، بلکه وی صرفا بر اثر اتفاق و تصادف و البته تنازع برای بقا ایجاد شده است و کرامت خاصی نسبت به سایر جانوران ندارد، بلکه تنها دارای قوایی افزون بر آنهاست و این سبب شده است تا بتواند زندگی خود را نسبت به دیگر جانوران متفاوت و بسیار پیچیده سازد.

برای مثال نیچه انسان را جانوری تودرتو و دروغگو می داند. او انسان را در ابعاد مادی و نیازهای غریزی خلاصه می کند و می گوید: اصول اخلاقی یک سلسله فرمان های توجیه ناشدنی هستند و این قدرت است که ملاک و معیار خوب و بد است. یا کنت می‌گوید: «این مشاهداتی که علما درباره ‌روح، بدون توسل به تجربه، یعنی فی حد ذاته انجام داده اند، توهم محض است. تمام این چیزی هایی که به اسم منطق و ماورای طبیعی و ایدئولوژی معروف شده اند، چیزی جز رویا و خیالات پوچ نیستند.»[i] و یا روسو می‌گوید: «انسانی که فکر می‌کند حیوانی معیوب است.»[ii]

 

دسته‌ی دوم) گروه کسانی است، که انسان را صرفا موجودی مادی نمی دانند بلکه جنبه ی اصلی و اهم در او را بعد روحانی و معنوی او می دانند. در این نگاه انسان و همه ی موجودات دیگر توسط خداوند خلق شده‌اند (مستقیم یا غیرمستقیم) و این خلقت هدف دار بوده است. انسان نسبت به سایر جانوران و بلکه موجودات دارای کرامت و ارزش ذاتی است، به جهت استعدادی که خداوند در او نهاده است و زندگی او در این عالم بخش کوچکی از مسیر حیات ابدی اوست.  

اگرچه حتی نمی‌توان ادعا کرد که تمامی نظرات راجع به انسان و ابعاد او در این دو دوسته‌ی بزرگ جای می گیرند، اما به جهت قلت کسانی که بیرون از این دو گروه قرار می‌گیرند و همچنین به دلیل غریب بودن سخنان ایشان از بررسی این افراد صرف نظر می‌کنیم. حال که این دو دسته را اجمالا شناختیم، لازم است تا به سوالات نخست خود بازگردیم و پاسخی که این دو گروه منطقا به سوالات نخست ما می‌دهند را مورد توجه قرار دهیم.



[ii] ارنست کاسیرر، رساله‌ای در باب انسان،ترجمه بزرگ نادرزاد، ص 51



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 بهمن 1391 توسط محمدقائم خانی

صبح کار، بعد از ظهر کار، تا خود انتشار کتاب کار (2)

 

 

چالش من و پدر از دانشگاه شروع شد. وقتی که من فهمیدم همه چالش های اجتماعی ریشه در تفکر دارند. آنجا بود که با مدرنیته آشنا شدم، با سنت هم همین طور. سال اول آرام گذشت اما از سال دوم، اختلافاتمان شروع شد. او از جنگ و انقلاب می گفت و من زیر بار نمی رفتم. من از سنت و مدرنیته می گفتم و او اصلا نمی فهمید. باز وضع انقلاب و جنگ بهتر بود. کار که به بعد از جنگ کشید، معدود نقاط مشترکمان هم ناپدید شد. هرآنچه او می گفت، از نظر من بی معنی بود و همه حرف های منف برای او گنگ و نامربوط. برای همین هم هیچ وقت نفهمیدم که چرا در دهه هشتاد، ناگهان همه چیز را کنار گذاشت و کار مزرعه را شروع کرد. هیچ وقت دغدغه هایش را نفهمیدم.

یک ماه اول ضبط خاطرات، قبل از کاوش واقعیات، دوگانه ذهنی ام را کنار گذاشتم. این بار، خواستم ابتدا پدر را بفهمم، بعد به قضاوت بپردازم. یک ماه که تمام شد، از دوگانه ی سنت- مدرنتیه ذهن من هیچ نماند. همه شاخص های آن هشت سال، جنگ ما را در دسته ی جنگ های مدرن قرار می داد. نه فقط استفاده از ابزارآلات و سلاح های مدرن، بلکه نهادسازی های منعطف به صحنه ی نبرد هم مدرن بودن جنگ ما را نشان می دهد. ولی مگر می شد پذیرفت؟ اصلا جنگ به خاطر ضدیت ما با مدرنیته راه افتاده بود. اگر انقلاب ما به مدرنیته ضربه نزده بود، چه طور ممکن بود که آمریکا و شوروی برای نابودی ما به توافق برسند؟ ولی جنگ ما با مدرنیته، مدرن بود. چطور ممکن است؟ خاطرات پدر جای تردیدی برای من باقی نگذاشت که جنگ ما یک جنگ کاملا پیشرفته بود. ادوات و ابزار ما، ابزارسازی ها و توسعه صنایع ما، نهاد سازی ها و تقسیم بندی واحدهای جنگ، انعطاف پذیری علمی بر حسب شرایط، مدیریت مبتنی بر نیروی انسانی و اطلاعات، همه و همه خبر از نبردی کاملا پیشرفته می داد. ولی در عین حال ما با مدرنیته در جنگ بودیم! بعد از یک ماه خاطرات، دیگر یقین کرده بودم که پیشرفت غیر از مدرنیته است و پیشرفته بودن، غیر از مدرن شدن.

کار از ماه دوم سخت شد. این دفعه تردید در من نبود، در خاطرات پدر بود. دوگانه سنت- مدرنیته در من شکسته بود اما حالا پدر بود که نمی توانست پیشرفت را برای خود من معنی کند. پدر بعد جنگ مدیر شد، مدیر دولتی. کارش را خوب شروع کرد و خوب هم ادامه داد. طرح های زیادی را پیشنهاد داد و توانست چند تای آن ها را هم اجرا کند. بعد از چهار سال هم مدیر استانی شد. یکی از طرح هایش بدون هیچ تغییری در سطح کشور اجرا شد. با همه ارتباط گرفت؛ تولیدکنندگان، بازرگانان، مدیران. بارها تشویق شد و دو جایزه هم گرفت. پیشنهادهای خیلی بزرگتری هم به او شد که نپذیرفت. عزمش این بود که در تولید بماند و کار را به جایی برساند. اما برخلاف انتظارات من، کارش همین طور پیش نرفت. هرچه جلوتر می رفت، اوضاع عوض می شد. دیگر آخرِ خاطراتش تلخ بود و به جوایز و طرح ها ختم نمی شد. نصف طرح ها که اصلا نتوانست کمکی به تولید بکند. خیلی از خاطراتش به ورشکستگی تولیدکننده ها ختم می شد. بقیه هم که اثراتی می داشت، به اندازه ده درصد پیش بینی ها نبود. از انجام بسیاری از طرح ها پشیمان بود. نیمی از همین طرح ها لطمات جدی زیست محیطی، فرهنگی و اجتماعی به مردم زد. فقط از سه کار انجام گرفته در کل یک دهه فعالیتش خوشحال بود و از آن ها سفت و سخت دفاع می کرد. این شد که آن تصمیم عجیب را گرفت؛ ناگهان همه چیز را رها کرد و مشغول کار مزرعه شد، آن هم با دست خالی.

کار مزرعه را که شروع کرد، از هزارجا برایش هزار تیر بلا بارید؛ هم اقتصادی و هم سیاسی. دو سال طول کشید تا بتواند از دست تیرها خلاص شود؛ آن هم بیشتر به لطف فراموشی دوستان. دو سال بعد هم کار بدون سود قابل ملاحظه پیش رفت ولی شش سال بعد... هر سال با سال قبل متفاوت بود. بعد شش سال شد آن چیزی که چشم آن مرد ژاپنی را گرفت. در حیرتم که آن ژاپنی بودا مسلک، چطور به مدیریت مسجدی پدر علاقه مند شده بود. همه به همان نتایج کار مزرعه برمی گردد. مزرعه که چه عرض کنم، همه چیز دارد. به محیط زیست شبیه تر است تا مزرعه. هم مزرعه است، هم باغ، هم استخر، هم پرورشگاه همه نوع حیوان. ولی خب هیچ کدام از آن ها نیست. یک چیز عجیب غریبی است که همیشه به چشم من بازی می آمد و حرصم را در می آورد، اما به چشم پدر معنی کار و زندگی بود. خاطرات این ده سال که تمام شد، من ماندم و یک دهه چالش فکری در دانشگاه. یک دهه را در اندیشه گذرانده بودم و حالا من به همه ی آن شک داشتم. علی رغم میل خودم، مجبور شدم همه چیز را از اول شروع کنم. از اول اول...

صبح تا ظهر را در مزرعه هستم و زندگی می چرخانم، بعد از ظهر را در میان کتب غوطه می خورم و زندگی می کنم. باید نصف کتاب های قبلی را از اول بخوانم. به اندازه کتب قبلی هم باید کتاب جدید بخوانم. کار یک دهه را باید تکرار کنم. نمی توانم بی تفاوت بگذرم. باید بفهمم کجای کار را اشتباه می کردم. یک هدف بیشتر ندارم. ده سال بعد، کتاب من باید مرجع بسیاری از بحث ها باشد. کتابی که در آن چرایی و چگونگی پیشرفت مزرعه پدر را توضیح دهد. کتابی که اول باید در دل و ذهن نویسنده نوشته شود و سپس در لپ­تاپ. ده سال دیگر منتظر «نهاد رویش ها»ی من باشید. تا آن روز یک برنامه بیشتر ندارم؛ صبح ها کار و بعد از ظهر ها هم کار...



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 بهمن 1391 توسط محمدقائم خانی

صبح کار، بعد از ظهر کار، تا خود انتشار کتاب کار (1)

 

دو روز با مرد ژاپنی صحبت کردم. دو راند صبح و یک راند، بعد از ظهر. هرچه می گفتم در کتش نمی رفت که نمی رفت. برای همین مجبور شدم بحث بعد از ظهر روز دوم را راه بیندازم. ولی آن هم حاصلی نداشت. او محکم روی حرفش ایستاده بود که «مزرعه پدر شما مدرن­ترین و پیشرفته ترین مزرعه این منطقه است.» من هم هرچه توانستم در مذمت مزرعه پدر گفتم، اما به خرجش نرفت. آخر من از جزئیات تمام مراحل راه افتادن مزرعه خبر داشتم و هیچ جوره نمی توانستم بپذیرم که مزرعه پدر من مدرن است! اصلا دعوای پنج ساله من و بابا سر همین مدرن کردن مزرعه بود. نه او می پذیرفت و نه من کوتاه می آمدم. حالا این مرد ژاپنی پیدایش شده بود و می خواست مزرعه را پنج برابر کند. سرمایه از او، کار و مدیریت و هرچیز دیگری که لازم بود، از پدر من. جالب این جاست که پدر زیر بار نمی رفت و مرد ژاپنی از من می خواست که به هر نحوی شده پدر را راضی کنم. گیر کرده بودم که به مرد کمک کنم و پولش را بگیرم، یا آنکه پای مدرن نبودن مزرعه پدر بایستم و بی خیال پول، دعوای پنج ساله را ببرم. چه باید می کردم؟ چه کردم؟ هیچ کدام. بحث بعد از ظهر روز دوم باعث شد یک کار سه ماهه را شروع کنم.

کل صبح روز اول با او در مزرعه صحبت کردم. بردم و همه جا را نشانش دادم. با چند تا از کارگرها صحبت کردیم. فایده نداشت که نداشت. من از ده درصد کارگرهایی که نه تنها سودی ندارند، بلکه فقط ضرر می­زنند صحبت می کردم و او آمار فروش پنج برابر را طی دو سال به من نشان می داد. من درباره عدم مدیریت هزینه حرف می زدم و تعداد افراد مشغول در مزرعه را مثال می زدم که دو سوم موارد استاندارد در استفاده از نیروی انسانی برای تولید محصول مشابه است. من حرف نبود متخصص کافی بر سر کار را پیش می کشیدم و او صادرات نصف محصولات مزرعه را.  کشمکش ما بعد از ظهر و صبح روز بعد هم ادامه پیدا کرد. برای او مدیریت تولید منعطف اهمیت داشت و برای من تراکم پایین درختان. این شد که بعد از ظهر روز دوم به رستوران رفتیم تا همه ی علم هم را روبه روی هم علم کنیم. چه شد؟ او برد؛ هم کل مزرعه ی پدر را، هم همه ی علم مرا...

وارد رستوران که شدیم و نوشیدنی را که سفارش دادیم، جمله ی اول را طوفانی شروع کردم تا همان لقمه ی اول بحث را ببرم: «شما ژاپنی ها فهمی از مدرنیته ندارید. برای شما مدرن شدن یعنی کارآمدی و پول. ولی مدرنیته اینها نیست؛ نهادسازی است، مفهوم سازی است، روش کشف علمی است. برای همین است که هیچ کدام از این کارها را خودتان انجام ندادید. شما هیچ وقت به مرز مدرنیته نرسیدید.»

پاسخش چنان دندان شکن بود که مجبور شدم تا چند دقیقه هیچ نگویم: «شما ایرانی ها فهمی از مدرنیته ندارید. برای شما مدرن شدن یعنی ادا درآوردن و تقلید. ولی مدرنیته اینها نیست؛ عینیت است، پیشرفت است، کارآمد بودن است. برای همین هیچ کدام از این کارها را نهادهای مدرن شما انجام ندادند. شما هیچ وقت هم به مرز مدرنیته نرسیدید و نخواهید رسید.»

من خواستم برایش اثبات کنم که نه کمباین مزرعه پدرم را مدرن می کند، نه تولید بالایش، نه بهره وری و نه مدیریت چندجانبه؛ ولی او امان ندارد. له شدم. به نظر او من یک بی مصرف پرچانه هستم که فقط می توانم سنگ جلوی پای پدرم بیندازم. در عوض این پدر من است که همه ی مراحل نهادسازی و مفهوم سازی و تفکر لایه ای و عمل مبتنی بر دانش را انجام داده است و چشم کور من هیچ کدام از این ها را ندیده است! و بعد رفت به سراغ روز اول کار مزرعه. وقتی که پدر کارش را از صحبت ده دقیقه ای داخل مسجد شروع کرد و کار در چشم به هم زدنی به آن جا رسید. جا به جا هم از مدیریت دانش و نهاد اجتماعی مثال آورد که پدر انجام داده و من ندیده ام. کی وقت کرده بود این ها را بپرسد؟ اصلا از کی پرسیده بود؟ وقتی می خواستیم از رستوران بیرون برویم، از او پرسیدم که چه شد که به این چیزها علاقه پیدا کرد؟ نکند به خاطر حرف های من بوده! گفت که نه. سرمایه گزاری روی کار پدر قطعی بوده و او می خواسته از آینده کار اطمینان حاصل کند. برای همین به سراغ کارگرها رفته و چیزهایی پرسیده و این ها را فهمیده است. چه غروبی بود آن غروب! دیگر نه مزرعه مهم بود نه کار پدر. تازه من مهم شده بودم. من و عقایدم و همه بحث هایی که با پدر کرده بودم. این شد که به ذهنم رسید صدایش را ضبط کنم.  mp3 ام را برداشتم و سه ماه از خاطرات پدر را ضبط کردم؛ هر ماه یک دهه از زندگی را...



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 دی 1391 توسط محمدقائم خانی

آیا واقعا ما تکنولوژی را اداره می کنیم؟

سبک زندگی و تکنولوژی، دو روی یک سکه

 

امروزه مردم به تکنولوژی به چشم ابزاری می نگرند که توانسته در خدمت انسان قرار بگیرد و زندگی او را بهبود ببخشد و رفاه، سلامت، امنیت و اقتدار بیشتری نصیب ایشان گرداند. اما این تصور ابتدایی تا چه اندازه واقعیت دارد؟ آیا تکنولوژی توانسته، به یک ابزار صرف، محدود بماند؟ آیا تکنولوژی توانسته، تسلط انسان را بر خودش بپذیرد؟ آیا تکنولوژی به خدمت انسان درآمده یا علیه خالق خود عصیان کرده و او را به خدمت گرفته است؟ آیا تکنولوژی، سبک زندگی را تغییر داده است؟ آیا سبک زندگی، تکنولوژی خاصی می‌آفریند؟ در ادامه به پاسخ برخی از این پرسش‌ها می پردازم.

اگر با دقت به متن زندگی امروز خود نگاه کنیم، به وضوح در می یابیم که به وسیله انبوهی از تکنولوژی ها و ابزارهای رنگارنگ محاصره گشته ایم. شیوه زندگی ما با ورود ابزارهای جدید، با سرعتی روز افزون در حال تغییر است و ما نه تنها قدرت مهار آن ها را نداریم که با میل خود به استقبال آن ها می رویم. برای نمونه، تلویزیون را در نظر بگیرید. ابزاری که شاید بود و نبود آن، این قدرها هم که ما جدی گرفته ایم، جدی نباشد. تلویزیون امروزه به حدی با زندگی ما عجین گشته است که تصور زندگی مشترک و خانواده بدون تلویزیون اصلاً امکان پذیر نیست. خانواده ها وقتی برای تهیه جهیزیه دخترانشان اقدام می کنند، قطعاً کالایی مانند تلویزیون را از قلم نمی اندازند. حال باید پرسید تلویزیون چه نیازی از انسان را برآورده می کند که تا این حد، برای جامعه کنونی به سر حد ضرورت رسیده است؟ آیا نیازهای اولیه ما وابسته به تلویزیون است و اگر تلویزیون نباشد حیات ما به خطر می افتد؟ اگر کارکرد خبر رسانی تلویزیون را فاکتور بگیریم آیا سایر کارکردهای آن ضروری است؟ پس چرا بخش عظیمی از زندگی روزمره ما صرف ابزاری می شود که این قدرها هم ارزش توجه ندارد؟ شاید کسی ادعا کند که می‌توان استفاده از تکنولوژی و به طور مثال این تکنولوژی را کنترل نمود. اما شواهد نشان می دهد که نه تنها در جامعه ما که در هیچ جامعه ای نتوانسته اند، میزان مصرف تکنولوژی را مهار کنند. ما در برابر تلویزیون و سایر انواع تکنولوژی منفعل هستیم و اجازه می دهیم که ساعت های زیادی بر ما حکومت نمایند. مفهوم اعتیاد، امروز به انواع تکنولوژی ها سرایت کرده است. اعتیاد اینترنتی یکی از نمونه های بارز آن است. استفاده از اینترنت تا چه حد مهار شده است؟ چقدر از وقت ما صرف دیدن وب سایت‌هایی می شود که اصلاً اراده نکرده بودیم که آن را ببینیم؟ فیس بوک و جی میل و سایر شبکه های اجتماعی، نوعی حیات مجازی پدیده آورده­اند که بدون آن که خودمان آگاه باشیم، مدت زمان مدیدی را مستغرق در آن ها هستیم.

همین پرسش ها درباره استفاده از تلفن همراه نیز وجود دارد. بر اساس چه مبنا و منطقی ما در تمام اوقات خود، کالایی به نام تلفن همراه در اختیار داریم که ما را در طول شبانه روز در دسترس سایرین قرار می دهد؟ بر اساس چه منطقی ما باید حریم خصوصی خود را تا این اندازه نقض کنیم؟

کسانی که مدعی هستند می توانند تکنولوژی را کنترل و مهار کنند، ساعاتی را تصور نمایند که نه موبایلی به همراه دارند، نه لپ تاپ، نه اینترنت، نه تلویزیون و نه سایر ابزارهای از این دست. آیا این وضعیت برایشان قابل تحمل است؟ بعید است افراد زیادی بتوانند پاسخ آری بدهند. مکرراً مشاهده کرده ایم که وقتی یک ساعت برق منزلمان می رود، دچار تحیر و سردرگمی می شویم و قادر نیستیم هیچ کار دیگری برای خودمان تعریف کنیم، به سرعت حوصله ما سر می رود و دچار پریشانی می شویم. آیا این ها همه، علائم یک اعتیاد بزرگ اجتماعی نیست؟

به تکنولوژی برق و الکتریسیته اشاره شد. اجازه دهید به زمان های دورتری باز گردیم که برق این قدرها، گسترش نیافته بود. در آن زمان مردم پس از غروب خورشید و صرف شام، به رخت خواب می‌رفتند و با سپیده دم و طلوع آفتاب کار و فعالیت روزمره را آغاز می نمودند. هماهنگی با طبیعت در بالاترین میزان خود قرار داشت. اما امروزه چه کسی را می توان یافت که زودتر ازساعت های پایانی شب به رخت خواب برود؟ در محیط دانشجویی مکرراً مشاهده کرده ایم که بسیاری از افراد تازه زندگی شان از ساعات اولیه شب آغاز می گردد، در طول شب مشغول تماشای فیلم و سریال، بازی رایانه ای، وب گردی، و در بهترین حالت درس خواندن هستند و روزها تا لنگ ظهر به امر مقدس خواب می پردازند. آیا این یک جهش تاریخی در سبک زندگی به شمار نمی رود؟ جهشی که شاید آثار آن به مراتب از جهش های ژنتیکی هم خطرناک تر باشد! بسیار ساده انگارانه است که خیال کنیم، تکنولوژی صامت و منفعل است، تکنولوژی با زبان بی زبانی با ما حرف می زند و بر ما حکومت می کند. تکنولوژی ها در باطن خود، سرشار از مفاهیم هنجاری و ارزشی هستند و انسان ها را به سمت نوع خاصی از زندگی سوق می دهند. پس آیا این همه انفعال در برابر تکنولوژی پذیرفتنی است؟

همان طور که تکنولوژی، سبک زندگی را متأثر می سازد، سبک زندگی نیز تکنولوژی مورد نیاز خویش را می آفریند. غالباً تکنولوژی ها، بر ساخته از نیازهای اجتماعی هستند. اگر از نیازهای اولیه و مشترک بین انسان ها چشم پوشی کنیم، سایر نیازها به نوعی برخواسته از یک فرهنگ و جامعه به خصوص می‌باشد و آن طورها هم که تصور می‌شود عام و جهان شمول نیستند. ورود این تکنولوژی ها که برای پاسخ به نیاز یک جامعه خاص طراحی گشته است، به سایر جوامع، موجب می‌شود تا این نیازهای کاذب در آن جوامع تحریک گردد. نیازهایی که قبلاً وجود خارجی نداشته اند.

به طور مثال در جوامع غربی، به دلیل سبک زندگی خاص خود که مبتنی بر نوعی نگاه اقتصادی است، مفهومی به نام فست فود شکل گرفته است. همان طور که از نام آن پیداست، به معنای غذایی است که سریع آماده می شود و به سرعت هم مصرف می شود. نوعی صرفه جویی در وقت و انرژی و نوعی صرفه جویی اقتصادی در این مفهوم مشاهده می گردد. بر مبنای همین نگاه، انواع و اقسام فست فودها وارد جامعه غربی شده و فناوری های پخت و پز ناظر به آن ها هم برای پاسخ به آن نیاز، تعین و تحقق یافته است. فست فود برای جامعه ای که زنان آن همپای مردان، شاغل هستند و انگیزه و فرصتی برای فعالیت­های منزل ندارند، شاید امری مطلوب باشد؛ اما ورود این فناوری های پخت و پز و اصل این مفهوم از غرب به یک جامعه دینی مثل ایران چه نتیجه ای در بردارد؟ در جامعه‌ی ما غذا خوردن، بستری برای دور هم جمع شدن اعضای خانواده است. برای طعام، آداب بسیاری در نظر گرفته شده است به طوری که نه تنها این عمل به یک عمل حیوانی تقلیل نمی یابد بلکه اگر مبتنی بر آداب اسلامی باشد، عبادت خداوند محسوب می شود. سریع غذا خوردن و تنها غذا خوردن که از لوازم فست فود است، در اسلام کراهت دارد. ورود مفهوم فست فود و به تبع آن فناوری های مربوطه و انواع و اقسام ابزارهای پخت و پز که از شبکه های ماهواره ای تبلیغ می شود، موجب دامن زدن به همان نیاز کاذبی می گردد که اصلاً در جامعه اسلامی سابقه نداشته است.  

 مکانیسم ایجاد نیاز و تولید ابزار برای پاسخ به آن، همان مکانیسمی است که در مواد مخدر به حد اعلای آن یافت می شود. هجوم افسار گسیخته تکنولوژی به تمام ساحت‌های زندگی بشر، تسلط انسان بر خویشتن را به تحلیل برده است. به همین دلیل هم امروزه خویشتن داری و تقوا به کالایی نایاب مبدل گشته است.

البته قصد نگارنده از این مقاله، نفی و طرد تکنولوژی به طور مطلق نیست بلکه صرفاً تلنگری است به تصورات ساده انگارانه ما از تکنولوژی.

نتیجه اینکه هم تکنولوژی، سبک زندگی خاص خود را می سازد و هم سبک زندگی، تکنولوژی مورد نیازش را می آفریند. این دو به حدی در هم تنیده اند که نه تنها تفکیک آن ها ممکن نیست، بلکه دو روی یک سکه می باشند.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 دی 1391 توسط محمدقائم خانی

فرهنگ مهمتر است یا فناوری؟

بحثی پیرامون نسبت توسعه مادی به پیشرفت فرهنگی

 

پیشرفت و یا به تعبیر غربی آن توسعه، از جمله دغدغه های همواره به روز اکثر جوامع است و همان طور که می دانیم حتی معروف ترین تقسیم بندی میان کشورهای گوناگون با حد توسعه انجام پذیرفته است که خود حاکی از اهمیت این مفهوم در زندگی اجتماعی هر ملتی ست. اما توسعه با معنای رایج آن که عبارت از نگاه اقتصادی و تکامل ابزاری (بخوانید توسعه علم و فناوری و رفاه مادی) به تمام شئون جامعه است، برای حرکت جامعه ما نه مطلوب که حتی مضر هم هست چراکه در نگاه برخاسته از اسلام صرف پیشرفت مادی بدون ملاحظه و توجه کافی به پیشرفت معنوی و فکری و انسانی جامعه، نه تنها سعادت در دنیا را به بار نمی آورد که «تیغ تیز در کف مستی زنگ» می گذارد و برای توحش نفسانی انسان قالب و طرح آماده ای ایجاد می کند که نمونه تاریخی آن را می توان در چند صده اخیر در تاریخ روایت شده غرب از زبان خودشان به وضوح دید. قطعا در جامعه ایده آل اسلامی توجه به رفاه مادی مردم از دغدغه های اصلی مسئولین و نخبگان خواهد بود اما این توجه به حیات مادی بشر قطعا با آنچه که امروز غرب از توسعه مادی برای ما تفسیر می کند ، متفاوت است. از این روست که ما نه در معنا که حتی در لفظ هم نمی خواهیم آرمان شهرمان جامعه آمریکایی باشد و لفظ پیشرفت را جای توسعه بر می گزینیم.

پیرامون طریقه سلوک به سوی جامعه پیشرفته اسلامی (بخوانید تمدن اسلامی) یا همان مدل ایرانی-اسلامی پیشرفت در محافل نخبگانی به وفور صحبت شده است اما به نظر می رسد که اکثر این بررسی ها یا کاملا اجرایی و ناظر به موانع واقعی حرکت جامعه بوده اند و مقتضیات نظری این حرکت را از یاد برده اند و یا کاملا در ورطه نظر افتاده و اصلا فراموش کرده اند که حرکت ما در جهانی واقعی با مسائلی واقعی است. حفظ تعادل بین این دو نگاه نکته ضروری در پاسخ به هر پرسشی در این زمینه است.

در مسائل مربوط به مدل پیشرفت بحث نسبت رفاه و حرکت مادی کشور با پیشرفت فرهنگی و معنوی و اخلاقی جامعه از اهمیت بسیاری برخوردار است. اهمیت این موضوع نه فقط در سیاستگزاری ها و جهت گیری های کلان کشور مشهود است بلکه دانشجوی نخبه دغدغه مند نیز که سعی در رفع نیازهای جامعه خود دارد، همواره نگاهی نگران به این سوال دارد و پاسخ آن می تواند هم جهت گیری کلی حرکت وی را سامان دهد و هم نسبت زمانی که در هرکاری به هرکدام از این موضوعات اختصاص می دهد را معین سازد. علم و فناوری و سبک زندگی دو موضوع شاخص و بسیار مهم و نزدیک به فضای نخبگانی در هرکدام از این دو دیدگاه برای رسیدن به تمدن اسلامی هستند.

علم و فناوری و سبک زندگی به وضوح رابطه ای دوسویه باهم دارند. از طرفی این مدل زندگی است که مسیر پیشرفت مادی جامعه را مشخص می کند همانطور که اگر کمی تاریخ علم و تکنولوژی جدید را ملاحظه کنیم می بینیم که تا چه حد تفکرات و منش زندگی خاص بعد از رنسانس و انقلاب صنعتی، پدیده های صنعتی و تکنولوژیکی جدید را ایجاد کرده است . از سوی دیگر پیشرفت مادی و ابزاری جامعه سبک زندگی خاصی را فراهم می آورد . برای نمونه می توانیم ابعاد زندگی امروزمان را با چند دهه قبل مقایسه کنیم . ما در جامعه امروز فقط پیشرفت ابزاری نداشته ایم که این ابزارها روش و سبک زندگی ما را نسبت به نسل های گذشته تغییر داده است . به عنوان مثال به اثری که رایانه و تلفن همراه و تلویزیون و دنیای مجازی در روابط انسانی بین ما گذاشته است، توجه کنید.

از این رو شاید اینگونه به نظر آید که پیشرفت ابزاری و مادی جامعه در مسیر فعلی نه تنها ما را به تمدن اسلامی که روح آن تعالی معنوی انسان در کنار آسایش مادی ست، نمی رساند بلکه هرچه بیشتر در دامان انحطاط غربی می کشاند. در نتیجه ابتدا باید سبک زندگی اسلامی را استخراج کرد سپس بر اساس آن بر علم و فناوری مبتنی بر سبک زندگی اسلامی اهتمام گذارد. این تحلیل از لحاظ ذهنی درست است اما به واقع الزامات حرکت در جهان کنونی را از یاد برده است. در نظر گرفتن نکات زیر شاید ذهن ما را در پاسخ به این دوگانگی کمک کند.

1-                  ما نمی خواهیم تمدن اسلامی را در بیابانی دور از دنیای فعلی برپا کنیم. می خواهیم خلاف جریان رودخانه شنا کنیم. ما در تقابل تمدنی با تمام غرب قرار داریم و این الزاماتی را بر ما تحمیل می کند و از مهم ترین آن ها حصر اقتصادی و فناوری است که برای سرنگونی هر حرکتی بر ضد جریان موجود در غرب به کار گرفته شده و می شود. نمی توان از آن به راحتی چشم پوشی کرد. پیشرفت علم و فناوریِ جامعه باید پاسخگوی نیازهای روزمره زندگی مردم باشد و استقلالی را در این زمینه برای جامعه فراهم کند. جنبه مهم پیشرفت مادی جامعه  امروز در پاسخ به این تهدید هاست.

2-                  ما در جامعه ای می خواهیم ستون این تمدن نوین را بزنیم که اثرات سالها استبداد و استعمار را کشیده است و روحیه عدم اعتماد به نفس به آن تحمیل شده است. جامعه ای که می خواهد قفس ساختارهای هنجاری دیکته شده غرب بر خود را بشکند و طرحی نو دراندازد، به معنای حقیقی کلمه نیاز به خودباوری و روحیه اعتماد به نفس دارد. هر کار فکری و فرهنگی در این جامعه خود این نیاز را به طور اخص دارد و چون فعالیت­های فرهنگی و فکری دیر بازده هستند به نظر می رسد مناسب شروع حرکت یک ملت نباشد . اما در عین حال حرکت­ها و موفقیت­های مادی و ابزاری، زودبازده و ملموس اند و می توانند روحیه امید به آینده و خودباوری را در ملت و نخبگان تقویت کنند.

3-                  در تحلیل دست آوردهای یک تمدن نمی توان هرچه در آن زایش پیدا می کند را منحصر به همان فضای فکری دانست بلکه مقتضیات انسانی هم بر هر پدیده ای در جهان حاکم است. به نوعی می توان چنین گفت که جز چارچوب فکری- شناختی یک تمدن، اقتضائاتی مرتبط با انسان و جهانی که درآن زندگی می کند هم بر هرآنچه می آفریند اثر دارد. پس می توان با اصلاحاتی از برخی از دستاوردهای یک تمدن در تمدن و فرهنگی دیگر به صورت و حتی کارکردی متفاوت استفاده نمود چراکه مقتضیات انسان و دنیای مرتبط با آن تغییر نمی کند. به طور اخص شاید علم و فناوری امروز در جهت سبک زندگی غربی استفاده می شود اما دور نیست که از پایه های همین علم و فناوری روزگاری بتوان بنایی جدید ایجاد نمود که متناسب سبک زندگی اسلامی باشد همانطور که در گذشته میراث علمی مسلمانان با فضای فکری کاملا متفاوت به دست غرب رسید و آنها بر روی آن بنایی به غایت متضاد با آن فضای فکری ایجاد کردند.

4-                  رسیدن به سبک زندگی اسلامی و یافتن مسیر حرکت فرهنگ و اندیشه تمدنی جدید امری بسیار مشکل و پیچیده است و نمی توان انتظار داشت یک عده عالم در گوشه ای بنشینند و طرح آن را در آورند. باید در مسیر حرکت جامعه و تقابل و تضارب با وضعیت فعلی به نتیجه رسید. باید فکر کرد، اجرا کرد و اصلاح کرد و در رفت و برگشتی طولانی مدت روح جامعه را متحول کرد تا در پرتوی تحول روح جامعه، ظاهر و جسم جامعه - علم و فناوری- هم متحول گردد. حال با این شرایط آیا می توان ادعا کرد که پیشرفت علم و فناوری در مسیر فعلی خود را باید در حاشیه نهاد تا تلاش های فکری و فرهنگی به نتیجه بیانجامد و بر اساس آن مدلی برای پیشرفت علم و فناوری بدست آورد؟

در هیچ کدام از موارد بالا قصد نفی این موضوع را نداشتیم که  مسیر علم و فناوری بر مبنای غربی آن در بلندمدت می تواند اثرات سویی بر جامعه و حرکت تمدن اسلامی داشته باشد، بلکه تاکید بر این نکته بود که توجه به علم و فناوری در همان مسیر غربی آن لزوم و حتی اولویت حرکت امروز جامعه (حداقل تا مدتی) ماست. 

در مجموع اینگونه به نظر می رسد که در گام نخست حرکت کشور، اولویت اول و مهم با علم و فناوری بود. امروز با گذشت سی و چند سال از انقلاب و وجود حرکت های امیدبخش و در مواردی موفقیت آمیز و افتخار آفرین در حوزه علم وفناوری در کشور، نوبت به برداشتن گام بعدی این مسیر یعنی توجه بیشتر به مقوله سبک زندگی و فرهنگ در کنار حرکت علم و فناوری است. اگر قدم هایی موثر و عملیاتی در حوزه سبک زندگی برداشته شود می توان امیدوار بود در آینده کم کم بتوان مسیر حرکت علم و فناوری را تحت تاثیر قرار داد و به الگویی برای علم و فناوری منطبق بر سبک زندگی اسلامی رسید. بدیهی ست که این امری تدریجی و بلندمدت است و نمی توان فعالیت های جامعه را تا رسیدن به آن تعطیل کرد. برداشتن گام جدید به معنای اشباع شدن فضای علم و فناوری از پیشرفت و نیروی انسانی نیست و گسیل دسته جمعی نیروی متعهد و نخبه کشور به حوزه های فرهنگی را نتیجه نمی دهد. همچنان اولویت علم و فناوری در جای خود باقی ست در عین حال که باید نگاهی راهبردی و تخصصی به مباحث فرهنگی و سبک زندگی در جامعه نخبگانی ایجاد شود و در این فضا نیز جمع های توانمندی خط شکنی کنند و با حرکت جهادی خود نه تنها مسیر حرکت علم و فناوری بلکه مدل پیشرفت ایرانی- اسلامی را متاثر کنند.



(تعداد کل صفحات:59)      [...]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [8]   [9]   [...]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic