حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ شنبه 11 آذر 1391 توسط محمدقائم خانی

«نمره» چه بلایی بر سر ما آورده!؟

مرثیه ای برای نظام ارزیابی دانشگاه

جواد درویش

 

برداشت اول

یادم نمی‌رود! سال دوم کارشناسی، درس مکانیک سیالات رابا جناب رئیس محترم فعلی دانشگاه داشتیم. امتحان میان‌ترم شد. تاروزامتحان‌ها،  نبود از جزوه‌ای که بچه‌ها نخوانده و مسئله‌ای که حل نکرده باشند! امتحان بعد از ظهر بود. برگه سؤال را گذاشتند روی میزمان. یک سؤال با خطِ«به سختی خوانا» روی آن نقش بسته بود قریب به این مضمون (سؤالدقیق یادم نیست)؛که یک مجسمه‌ساز برای ساخت مجسمه‌ای از یک نازل آب استفاده می‌کند. دبی آب ورودی به نازل فلان مقدار است. مجسمه‌ساز برای تراشیدن سنگ و ساخت مجسمه چقدر زمان باید صرف کند!؟

 همه چیز را هم باید خودمان تخمین می‌زدیم یا فرض می‌گرفتیم: از شکل مجسمه و تعداد و عمق شکاف‌ها، تا ضریب مقاومت سنگ و نفوذ آب و قطر نازل و...!

یادم هست که چند ثانیه‌ی اول امتحان، بچه ها مدام به پشت برگه نگاه می‌کردند یا منتظر برگه دوم و سوم بودند! بعد از آن تا چند دقیقه به هم‌دیگر نگاه کردند! بعد هم که از همه‌جا ناامید شدند، شروع کردند به نوشتن. امتحان که تمام شد، ازصحبت‌هایبچه­ها چیزهای جالبی می‌شنیدیم. جواب‌ها از منفی بی‌نهایت تا مثبت بی‌نهایت اختلاف داشت!! (بچه‌ها بعضاًآنقدر به معادله‌ها و روش تحلیلی-ریاضیاتی کتاب‌های خود اطمینان داشتند که یک لحظه نمی‌گفتند زمانِ منفی یعنی چه!؟ و البته این اتفاقی بود که در خیلی از امتحانات می‌افتاد. و در اصل، مشکل از خود ما بود. مشکل ازایمانی بود که بیشتر از چشمانمان به معادله‌ها و روش‌های کمی وریاضیاتی داشتیم. که در مقاله‌ای دیگر باید از خجالت این ایمان در آییم!)

خلاصه، نمره‌ی این امتحان اعلام شد و در نتایج چیزی دیدیم که این تعبیر حضرت علی(ع) که فرمودند:«لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً، وَلَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً، وَلَتُسَاطُنَّ سَوْطَ الْقِدْرِ، حَتَّى یَعُودَ اَسْفَلُکُمْ اَعْلاَکُمْ، وَاَعْلاکُمْ اَسْفَلَکُمْ»[1] برای آن بهترین تعبیر است! همه چیز به هم خورده بود. بالایی‌ها و بچه زرنگ‌ها پایین آمده بودند و پایینی‌ها بالا رفته بودند!

خیلی از همان بالایی‌های همیشگی،طعم حذف W را برای اولین و شاید آخرین بار چشیدند! و بعضی از این پایینی‌های همیشگی، بعد از حدود دو سال به عینه دیدند که «در ناامیدی بسی امید است»و به درس و درنتیجه رشته و از همه مهم‌تر استعداد تحصیلی خودشان،خوش‌بینانه‌تر نگاه کردند!

تحلیل نتایج این ماجرا از خود ماجرا جالب‌تر است. در دانشگاه اصولاًمی‌توان برای شاگرد زرنگ بودن و در رتبه‌های بالا قرار گرفتن، یک فرمول واحد درآورد. فرمولی که می‌تواند مثل معادله‌های برنولی و اویلر و ... به آن اطمینان زیادی داشت. ولی این معادله‌ها مطلق و ابدی نیستند، شاید مایعی پیدا شود و تراکم‌پذیر باشد، یا استادی پیدا شود و مثل این استاد عزیزما همه معادله‌ها و فرمول‌ها را به هم بریزد. اما باز هم می‌ارزد. چون این اساتید حالت استثنا و داده‌های پرت و نتایج نامعتبر آزمایش، محسوب می‌شوند! از این‌ها که بگذریم همه چیز آرام است! برای موفق بودن در دانشگاه کافی است همان دروسی که دانشکده پیشنهاد می‌دهد را بگیرید، به همان اساتیدی که هستند اکتفا کنید، از همان کتاب‌هایی که توصیه می‌کنند استفاده کنید، همان فصولی که استاد می‌گوید در امتحان می‌آید را بخوانید، همان مسائلی که مشابهش را حل کرده حل کنید، از همان روش‌هایی که برای حلش رفته، پیروی کنید و هزار همان دیگر...

یعنی اگر می‌خواهی موفق باشی اجازه نداری خارج از آنچه مقرر شده برای خودت فکر کنی، مسیر علمی‌ات را انتخاب کنی، به درس یا استادی علاقه‌مندشوی، به بخشی از درس مذکور عشق بورزی، زندگی‌ات را به پای مسئله‌ای حل نشده یا دستگاهی که اختراع نشده بریزی! و ...

اما اشکال کار کجاست؟ لازم نیست به خودتان بدبین شوید. به اساتید هم خرده نگیرید. این پرونده یک متهم بیشتر ندارد؛ نمره!

 

برداشت دوم

ایوان پاولوف فیزیولوژیستی روسی است که نام او در روان‌شناسی و علوم تربیتی، کمتر از فیزیولوژیسرزبان‌ها نیست. او را از آباء روان‌شناسی رفتارگرا می‌دانند. بیشتر شهرت او به خاطر نظریه‌ای است به اسم «بازتاب‌های شرطی» که از نتایج حاصل از آزمایشات فشرده او روی یک سگ بدست آمده است. پاولوف طی این آزمایشات متوجه شد ترشح بزاق دهان سگ می‌تواندبراساس نظم و عادت زمانیِ غذا دادن، تحت کنترل درآید. مثلاًبعد از مدتی که در زمانی خاص به سگ غذا می‌دهند، در آن زمان بدون دادن غذا هم بزاقش ترشح می‌کند یا بعد از مدتی که غذای سگ را همراه با صدای زنگی به او می‌دهند، بدون غذا و فقط با به صدا در آوردن زنگ، بزاق سگ مترشح می‌شود.کشفشرطی‌سازیکلاسیکتوسطپاولوف،بهعنوانیکیازمهم‌ترینکشفیاتدرتاریخروان‌شناسیباقیماندهاست. فرایندشرطی‌سازی،علاوهبرشکلدادنپایه‌هایآنچهبعداًروان‌شناسیرفتارینامیدهشد،امروزهبهدلیلکاربردهایزیاد،ازجملهاصلاحرفتارودرمانبیماری‌هایسلامتروان،همچنانبااهمیتباقیماندهاست. یکیازمثال‌هایجالباستفادهعلمیازاصولشرطی‌سازیکلاسیک،ایجاد «بیزاریازمزه»درشغال‌هابهمنظورجلوگیریازشکاردام‌هایروستاییتوسطآن‌هاست.[2]

غالباًازشرطی‌سازیبرایدرمانانواعهراس‌ها و اضطراب ها و همچنین در بعضی از روش‌های تربیتی استفاده می‌شود. بر این اساس انسان به مثابه یک موجود کاملاً منفعل، تحتتأثیر جنبه‌های مادیو تمایلات خود کنترل می‌شود. اگر روانکاو و معلم تربیتی در کاربرد این نظریه به اندازه کافی قرین توفیق باشد، سلبآزادی و اختیارو به تبع آن انسانیتِ انسان، نتایج اجتناب‌ناپذیر کار او خواهند بود. البته لزوماً آن روانکاو از این نتیجه بی‌اطلاع و ناخرسند نیست. حتی برای یک نظام اجتماعی که بنا دارد بدون اعمال فشارهای بیرونی، رفتارهای مردم را براساس علاقه و منافع خود کنترل کند، این نتایج تحسین برانگیز هم هست.

 

نتیجه گیری:

دانشگاه را به مثابه یک نظام اجتماعی درنظر بگیرید که همانطور کهورودی‌های معلوم و مشخصی دارد، قرار نیست خروجی‌هایش هم چندان متفاوت و غیر یک دست باشند. این نظام اجتماعی برای انسان‌ها، استانداردهایی تعیین می‌کند و مثل یک بیمارستان که مدام قند و فشار خون و ...بیماران را با استاندارهای سلامت جهانی می‌سنجد و کنترل می‌کند، آگاهی و دانش و حکمت انسان‌ها را تحت کنترل دارد. اگر دانش،ذاتاً کنترل ناپذیر و نامحدود است، به آن حد می‌زند و یک رشته خاص از آن را مدنظر می‌گیرد. اگر در آن رشته هم مسائل بی‌نهایت بود، باز حد می‌زند و یک شاخه از آن را لحاظ می‌کند و آنقدر این محدود کردن را با بهانه‌های مختلف مثل کتابِ واحد و استادِ واحد و مسائل و روش‌های حل مسئله‌ی واحد، تکرار می‌کند تا بتواند استاندارد لازم را از دل این دریای بی‌کران دانش درآورد!

حالا برای تبعیت از این استاندارد که به مثابه قانون است، یک اهرم فشاری لازم است. یک چوب بالا سر که رفتارهای علمی دانشجویان را مطابق با استانداردهای مصوب درآورد؛ که اگر درنیامد محکم برسرشان فرود آید!تا بعضی را متنبه کند و بعضی را منصرف از ادامه درس و بلکه تحصیل و بلکه زندگی... ![3] این وظیفه خطیر را در دانشگاه و در نظام علمی فعلی ما یک شخص به عهده گرفته است: جناب نمره!

نمره، به مثابه همان چوب بالای سر دانشجویان است که اجازه نمی‌دهد در فعالیت علمی کسی دست از پای استاندارهای دانشگاه خطا کند! اجازه نمی‌دهد کسی مسیری را جز آنچه عقل خودبنیاد دانشگاه برایش فراهم و بر او تحمیل کرده، طی کند. اجازه نمی‌دهد یک دانشجو به درسی یا موضوعی خارج از چارچوب مصوب یا خارج از چارچوب روش‌ها و مسائل و راه‌حل‌های مصوب، علاقه‌مند شود. انسان‌ها در دانشگاه با وجود چوب بالای سری به نام نمره،در بدترینحالت، چرخ دنده‌های یک ماشین هستند که جبراً باید در مسیر از پیش تعیین شده بچرخند؛ و در بهترین حالت، حیواناتیکه شرطی شده‌اند و براین اساس رفتار علمی می‌کنند![4]

 



[1]"به سختی مورد آزمایش قرار گرفته، غربال می شوید و همانند محتویات دیگ هنگام جوشش زیرورو خواهید شد آنچنان که بالا به پایین و پایین بالا قرار خواهد گرفت" خطبه 16 نهج البلاغه

[2]Gustafson, C.R., Garcia, J., Hawkins, W., &Rusiniak, K. (1974).Coyote predation control by aversive conditioning. Science, 184, 581-583.

[3]کما اینکه سابقه خودکشی‌ها در دانشکده فیزیک این "انصراف از زندگی" را بعد از اعمال فشار توسط چوب نمره نشان می‌دهد!

[4]از باب سلب اختیار عرض می‌کنم، لطفابرداشت توهین‌آمیز نشود!



نوشته شده در تاریخ جمعه 10 آذر 1391 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

در روایت آمده است: «إنّما الاعمال بالنّیات»؛

اصلاً کاری به سندش ندارم؛

آخر مسلمان! حضرتش فرموده است «ارزش اعمال به نیتهای آنها است»،

نه آن که «نیتهای خوب جایگزین اعمال صالح هستند»!

اصلش باید عملی باشد تا با نیّتش بسنجند... .

 

بیاییم این حرفهای باطن گرایانه و صوفیانه و «بنیان دین برانداز» را به کناری بگزاریم،

و اندکی هم (برای رضای خدا) عمل بکنیم،

به همان مقداری که می دانیم... .




طبقه بندی: حدیثی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 آذر 1391 توسط محمدقائم خانی

 

از علم تا مدرک: داستان غم‌انگیز «دانش» در «دانش‌گاه» (2)

 

    تصور می‌کنم اصولاً علاقه به علم و دانش نمی‌تواند چنین موج اجتماعی عظیمی بوجود آورد. اینجا هم مقایسه میان علم حوزوی و علم دانشگاهی کارساز است. علم حوزوی علمی است که صرف مطالعه آن معرفت‌بخش و سعادت‌آفرین است چرا که علم دین است. اثرگذاری اجتماعی بسیار زیادی دارد چون هدایتگر زندگی مردمان مسلمان است.نتیجه آن هم به خود مردم بازمی‌گردد چون روحانیت متعلق به موطن خویش است و بعد از تحصیل به وطنش بازمی‌گردد. در مقابل علم دانشگاهی ارزش ذاتی ندارد چون علم ابزارهاست. اثرگذاری اجتماعی آن بسیار محدود و گاهی در حد صفر است، نتیجه آن هم به ندرت نزد مردمان موطن دانشمند بازمی‌گردد و بسیار کم دیده شده که مثلاً دانشجوی مهندسی خوانده شهرستانی برای خدمت به شهر خود بازگردد و از قضا بسیار دیده شده که برای خدمت به کشورهایی سفر کند که سالها این کشور را مورد غارت و چپاول قرار داده اند. بنابراین اگر قرار باشد ارزش علوم منشأ علاقه‌مندی مردمان باشد حوزه علمیه امروز و دیروز باید هرسال هزاران متقاضی را پشت کنکور حوزه می‌گذاشت و هزاران کانون فرهنگی آموزش در شهرهای مختلف پیدا می‌شد تا ورود نوباوگان ملت به حوزه را تضمین کند!

    در واقع آنچه در مواجهه ما با دانشگاه اصلاً اهمیت ندارد خودِ علم است و ارزش واقعی آن!  علم عنصر مظلوم و مهجور کل فرآیندهای اجتماعی عظیمی است که در جامعه ما حول محور «دانشگاه» اتفاق می‌افتد. در کل فرآیند کنکور، انتخاب رشته و دانشگاه، کلاسهای درس، نمره گرفتن و نهایتاً مدرک کارشناسی یا ارشد یا دکترا، آنچه که غیبتی تام و تمام دارد خود علم است.به عنوان مثال تا به حال فکر کرده‌اید که چرا عدم انتخاب رشته و دانشگاهی که نرم افزار انتخاب رشته براساس انتخابهای هم‌رتبه‌ای‌های ما در کنکور پارسال، برایمان تعیین می کند، تبدیل به قماری بزرگ بر سر گذشته و آینده خودمان و همه کس و کارمان می شود، جوریکه اگر یک دانشجوی بخت برگشته ی رتبه 500 کنکور، به جای مهندسی کامپیوتر شریف فیزیک دانشگاه بهشتی را انتخاب کند، همه او را به عنوان یک دیوانه روانی و پدرومادرش را بعنوان یک جفت والدین بی‌مسئولیت می‌بینند؟ آن نیروی عظیمی که خانواده را بر آن می‌دارد که میلیونها تومان خرج فرزندشان کنند و مدرسه را بر آن می‌دارد که رشته ریاضی- فیزیکش را تقویت کند و شرایط کنکوری را از سال سوم یا دوم کلید بزند یا دانش‌آموز را بر آن می‌دارد تا بی چون و چرا انتخاب جبری سیستم برای رشته‌اش را بپذیرد و بعدها دانشجو را بر آن می‌دارد که یکسال وقت بگذارد و در کنکور ارشد شرکت کند تا در مقطع بالاتر حضور یابد و اساساً کل جریان آموزشی و علمی مملکت را در تب مدارک بالاتر گرفتن به سوی قله‌ی موعود دکترا گرفتن فرا می‌خواند؛ چه نیروییست؟

    پاسخ را همه می‌دانیم و حس کرده‌ایم، حتی اگر نسبت به آن خودآگاه نباشیم. این نیروی عظیم «منزلت‌طلبی» و «تلاش برای ارتقاء شأن و جایگاه اجتماعی» است که در نهاد تمام ما ایرانیان ریشه دوانده است. آنچه ما ایرانیان از دانشگاه می‌فهمیم علم و دانش نیست بلکه «مدرک» است و مدرک هم نیست جز سندی رسمی که بالاتر بودن شأن و مقام ما را تأیید می‌کند. این همان خوی لقب‌ساز و منصب‌پرور ما ایرانیان است که سرتاسر تاریخ ما را انباشته، همان رقابت پنهان همیشگی دنیای سیاست ایرانی که چگونه می‌توان زود از پله های قدرت بالا رفت و دیر پایین آمد!

  رقابت دانش‌آموزان ما برای ورود به دانشگاه رقابت بر سر علم نیست، بلکه مسابقه‌ای نفس‌گیر بر سر رسیدن به «مدرک چشم‌پرکن‌تر» و رقابت بر سر پله های ارتقاء منزلت و جایگاه و شأن اجتماعی و به عبارت بهتر بر سر پرستیژ است! یعنی امروز روز که بنده با شما صحبت می کنم «برق شریف» یک چیزی است تو مایه های کفش آدیداس یا  عینک دودی ریبن یا پورشه سقف‌بازشو! دانشگاه برندی است که روی پیشانی ما می چسبد و قدر و قیمت اجتماعی ما را معین می کند. همه آن فشاری هم که ناخودآگاه در درون خود حس می کنیم یا خودآگاه توسط خانواده به ما منتقل می شود، همین فشار اجتماعی است که مبادا در مسابقه کسب شأن اجتماعی یکهو عقب بمانیم. از برکت همین نگاه که علم را به چشم پله صعود اجتماعی و آسانسورِ پرستیژ می بیند، روح دانشگاه می میرد و چشمه علم می خشکد و از دانشگاه نمی ماند جز چند کنکور و مدرک برای دانشجو و چند مقاله و لقب و دیگر هیچ. نمره جای سواد را می گیرد و تقلید به جای نوآوری باب می شود و سیلابس آموزشی به جای علم ورزی می نشیند و مقاله نویسی جای رفع نیاز کشور را پر می کند. مسابقه بزرگ ارتقا به وسعت کل کشور برگزار می شود تا با کم اثر شدن مدارک مقاطع پایینتر، همه راه ها از مدرسه و دانشگاه و لیسانس و ارشد به یک نکته ختم شود: همه می خواهند دکترا بخوانند!

     در اینکه این وضیعت یک بیماری اجتماعی است شکی نیست. در این هم که این وضعیت با عقبتر رفتن سالهای آمادگی برای کنکور و بالاتر رفتن هزینه های قبولی در کنکور و فشرده شدن صفوف منتظران تحصیلات تکمیلی روزبه روز در حال وخیم تر شدن است هم شکی نیست. تب مدرک‌گرائی حرفه مقدس علم را به کسب و کاری پرسودا و مبتذل مبدل کرده که شاهکار آن معامله مستقیم مدرک با پول است. نظام آکادمیک ما نه تنها در صدد درمان این بیماری پردامنه‌ی خود نیست بلکه با تأسیس و گسترش دانشگاه آزاد، اختصاص سهمیه های بزرگ به دوره های شبانه با هزینه‌های سرسام آور، تشکیل دوره های دانشجویان پولی (آخن، کیش، تهران 2و...) و از همه نومیدکننده‌تر طرح خصوصی کردن دانشگاه ها در حال دامن زدن به بساط ناموزون و بیمار علم -یا همان بهتر که بگوییم مدرک- در جامعه ایرانی است. به گمان حقیر راه حل ریشه‌ای بازگرداندن شأن ابزاری و کارکردی علم جدید به علوم دانشگاهی است تا خدمات واقعی و قابل ارزیابی بومی و ملی جای ارزش کاذب علم و مدرکِ صرف دانشگاهی را بگیرد. شاید هنوز این اندیشه ژرف امیرکبیر را درک نکرده‌ایم که قدر افراد به خدمت آنان است نه به القابشان. امتداد اندیشه‌ی او ندای هجرت از دانشگاه لقب‌ساز و مدرک‌ساز به دانشگاه خادم ملت را فریاد می‌زند...

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 8 آذر 1391 توسط محمدقائم خانی

از علم تا مدرک: داستان غم‌انگیز «دانش» در «دانش‌گاه» (1)

 

تا به حال به این فکر کرده‌اید که چرا ما ایرانیان اینقدر به دانشگاه علاقه‌مندیم؟ خب طرح این سؤال شاید برای خیلی ها بی‌معنی به نظر بیاید، چرا که این پدیده را آنقدر طبیعی یافته‌اند که چنین سؤالی را پرسش از یک وضعیت بدیهی می‌پندارند. برای اینها این سؤال همانقدر بی‌معنی و حتی احمقانه است که بپرسیم «چرا آب سرپایین می‌رود؟!» با اینحال بد نیست اگر کمی از وضعیت فرهنگی اخیر خودمان بیرون بیاییم و به گذشته خود یا حال دیگر کشورها نگاه کنیم تا بفهمیم که در این موضوع خاص از قضا برخلاف همه جا «آب سر بالا می‌رود!» و ازقضاتر اینکه اینجا همه قورباغه ها هم به جای قورقور ابوعطا می‌خوانند!

     رجوع به جایگاه دانشگاه در ینگه دنیا هم که اصولاً الگوی نظام آکادمیک ما به شمار می‌رود نکات جالبی درباره وضعیت خاص دانشگاه در ایران در اختیار ما می‌گذارد. با کمترین جستجویی در اینترنت متوجه می‌شوید که بین 25 تا 30  درصد دانش‌آموزان امریکایی تحصیل در دبیرستان را رها می‌کنند، 30 درصد از آنها که دبیرستان را تمام می‌کنند به کالج نمی‌روند و 43 درصد آنانکه دوره لیسانس را در کالج آغاز می‌کنند، فارغ‌التحصیل نمی‌شوند. گرچه برخی در امریکا از این وضعیت به بحران آموزشی رها کردن تحصیل یاdropout crisis یاد می‌کنند امّا برخی دیگر همین آمار ورود به تحصیلات دانشگاهی را اضافه بر نیاز اجتماعی تلقی می‌کنند. آنچه مسلم است اینکه بسیاری از جوانان امریکایی راه پیشرفت خود را در مسیری جز دانشگاه می‌جویند. این وضعیت چنان در مقاطع بالاتر تشدید می‌شود که پیدا کردن سفیدپوستهای امریکایی در کلاسهای رنگین‌پوستان ارشد و دکترا بویژه در رشته های مهندسی جزء نوادر محسوب می‌شود!

    برای بیشتر معلوم شدن ابعاد ماجرای عجیب علاقه‌مندی ما ایرانیها به دانشگاه بد نیست که آنرا با حوزه مقایسه کنیم. مواجهه مردم ما با حوزه، بعنوان نهاد علمی سنتی، در چند نسل پیش از ما خیلی با مواجهه امروزینمان با دانشگاه متفاوت بود. هیچوقت همه مردم آرزو نمی‌کردند که بچه‌شان حوزوی شود. حوزه هم هیچوقت آنقدر در خودش بسط و طول ایجاد نمی‌کرد که بتواند همه‌ی بچه های مردم را درون خودش جا دهد. حرفه علم حرفه خاصی بود که اهل خودش را طلب می‌کرد و هرکسی به درد حضور در نهاد علمی و آموزش و پژوهش علمی نمی‌خورد. اینرا هم حوزه خوب می‌دانست و هم مردم. بخاطر همین بود که نه تقاضای زیاد شدن کرسیهای درس و افزایش ظرفیت و تأسیس شعب جدید و تشکیل حوزه آزاد اسلامی و پیام نور حوزوی و ... وجود داشت و نه حوزه اصلاً‌ صلاح می‌دید که بساط عرضه خودش را گسترش دهد. معروف است که حضرت امام (ره) که می‌خواست فلسفه درس بدهد کوچکترین اتاق را انتخاب می‌کرد چرا که درس فلسفه را بالاتر از این می‌دانست که همینطور ول بدهد میان هیاهوی هزاران کس و ناکسی که قدر آنرا می‌دانستند و یا نمی‌دانستند. تازه از میان طلبه‌ها هم قرار نبود که همه عالم باشند و مجتهد، چرا که خیلیها از اول به دنبال حرفه‌ی روحانیت یا تبلیغ به حوزه می‌رفتند و بعد از گذراندن دوره های اولیه و بدست آوردن دانش لازم، به شهر و موطن خود بازمی‌گشتند تا به وظیفه اجتماعیشان عمل کنند.

    ممکن است کسی عمومی بودن مخاطب دانشگاه و خاص بودن مخاطب حوزه را به تفاوت ماهیت علوم در این دو نهاد علمی نسبت دهد. حوزه متولی آموزش قشری خاص به نام روحانیان است ولی دانشگاه در صدد تدارک کارشناسانی برای اداره امور در جامعه مدرن که نیاز به نیروی انسانی عظیمی دارد. در چنین نگاهی در واقع دانشگاه در جایگاه حوزه ننشسته است بلکه محل رسمی آموزشهای غیر رسمی است که سابقاً در کارگاه‌ها، اصناف، بازارها و دیوانهای اداری به شاگردان و نوآموزان داده می‌شد. مثلاً رشته مهندسی مکانیک آموزش دهنده همان شاگرد مکانیکی سرچارراه است منتها برای مقیاس بزرگتری به نام صنعت.

گرچه چنین تعریفی از دانشگاه تعریف اصیل و فلسفه وجودی ایجاد دانشگاه های جدید است امّا بر آنچه در حال وقوع در دانشگاه های ایرانیست قابل تطبیق نیست. در ایران نهادی که متولی آموزش کارشناس برای برطرف کردن نیازهای صنایع است سازمان فنی حرفه‌ای یا اصطلاحاً هنرستان است که از قضا نهادی بسیار مهجور و مظلوم و در حاشیه است که البته کار خودش را خوب انجام می‌دهد و تکنسینهای خوبی را تحویل صنعت می‌دهد. امّا دانش‌گاه نهاد فاخری است که اصلاً کلاسش را به آموزش فنون و مهارتها و تربیت تکنسین تقلیل نمی‌دهد چرا که دانشگاه و دانشگاهی اشتغال به «علم» دارد! فرقی ندارد که این دانشگاه دانشگاه صنعتی شریف باشد یا دانشگاه پیام نور فلان شهر؛ هر دو در لیسانس مهندسی همان سیلابسها و همان آموزش فاخر علمی را دنبال می‌کنند که در کارشناسی ارشد ادامه می‌یابد و در دکترا تمرین می‌شود و سپس در استادی به سیستم بازگردانده می‌شود تا چرخه ادامه یابد! بعنوان شاهد بد نیست که آمار اشتغال فارغ‌التحصیلان فنی حرفه‌ای و مؤسسات آموزش کاردانی با آمار اشتغال مهندسین دانشگاهی در صنعت در جایی تهیه و ارائه شود.

با این حساب دانشگاه به مانند حوزه خود را نهاد علم می‌داند و هیچ از این جایگاه خود کوتاه نمی‌آید. بنابراین همچنان جای این سؤال باقیست که دلیل اقبال این چنینی مردم ما به دانشگاه چیست؟ آیا حقیقتاً این علاقه ذاتی ایرانیان فرهیخته به «علم و دانش» است که چنین سودای بزرگی را در میان خانواده‌ها، مدارس، مؤسسات آموزشی و جوانان برای ورود به دانشگاه و سپس ادامه تحصیل در کارشناسی ارشد و دکترا بوجود آورده است؟



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 آذر 1391 توسط محمدقائم خانی

فکر کردن به دانشگاه، ترس ندارد!

 

دانشگاه موجود غول پیکر جامعه ماست که از فرط عظمت، نادیدنی شده است. همه ما از وقتی دانشجو می‌شویم دانشگاه را چیز قدرتمندی بسیار مهیبتر از مدرسه می‌یابیم که اگر چه ناظم و مدیر و دفتر انضباط آن دیده نمی‌شود اما قدرت بی‌چون و چرای بازوهای نامرئی و چشمهای نظارتی‌اش را به خوبی حس می‌کنیم.  همگی خیلی زود می‌فهمیم که دانشگاه مغرورتر از آن است که برای اعمال قدرتش خبر دهد یا قبل از آن، مطّلعمان سازد بلکه این مائیم که مداوماً باید به نماینده های این نهاد عظیم در آموزش مراجعه کنیم و عادی بودن وضعیت خود را جویا شویم. ما در دوران دانشجویی خود تنها گهگاه دستهای پرمحبتی را از آستین دانشگاه بیرون‌آمده می‌بینیم که بزرگ‌منشانه تعداد محدودی واحد درسی را در میان متقاضیان منتظر گذراندن دروس پخش می‌کند و هروقت هم که خواست کرکره ها را پایین می‌کشد و می‌گوید وقت تمام است! در دوران دانشجویی همه آرزوی دانشجو اینست که هیچوقت با چهره واقعیِ دانشگاه که زیر پوشش ساختمانهای سرخش پنهان شده مواجه نشوند. دانشجوی خوب دانشجویی است که آنقدر آسه برود و آسه بیاید که فقط یکبار و آنهم وقت فارغ‌التحصیلی گذارش به ساختمانهای اداری مخوف دانشگاه و کارمندان مهربانش (!) بیفتد و باقی عمر رؤیایی دانشجوییش را در همین باغ و بته های گوشه و کنار سر کند!

حتی آن بروبچه های تشکلی و فوق برنامه هم که فکر می‌کنند با «دانشگاه» سروکار دارند و درباره آن می‌نویسند، خود بهتر می‌دانند که دارند درباره حیاط خلوت دانشگاه و صحن عمومی آن حرف می‌زنند و کاری به آن نهاد پرعظمت اصلی ندارند. همان نهاد قدرتمندی که برایش تبدیل کردن اتاق فعالیت یک تشکل ریشه دار -که طراح تسخیر لانه جاسوسی و محل رفت و آمد دهها شهید و برگزار کننده اولین اردوی جنوب دانشگاه بوده، به بهانه نفوذ یک مشت کمونیست و فمینیست که آنجا را پاتوق سیگار کشیدن و دختربازی خود کرده بودند- به یک کلاس درس، مثل آب خوردن می‌ماند و این یعنی اینکه حواستان باشد که ما فقط یک حیاط کوچک را برای بازی به شما داده‌ایم که هروقت هم دلمان خواست آنرا پس خواهیم گرفت!

    شاید کسی فکر کند که این نگاه به دانشگاه، مختص دانشجوی ضعیف لیسانسه‌ایست که آمده چند صباحی مدرکش را بگیرد و دمش را بگذارد روی کولش و برود دنبال سرنوشتش، اما نه، این حالت چیز ساده‌ای نیست که اینقدر راحت از بین برود. لیسانسه اگر دکتر شود و دکتر اگر استادیار شود و استادیار اگر رییس دانشکده شود و رییس دانشکده اگر استاد تمام شود و استاد تمام اگر معاون و رییس دانشگاه شود و رییس دانشگاه هم حتی اگر وزیر علوم شود باز هم این رعب و وحشت پنهان نسبت به ماهیت این چیز بزرگی که قریب هفتاد سال است توی جامعه ما حسابی جا خوش کرده به جای خود باقیست. آخر صحبت یک مشت ساختمان و چند تا معلم و کارمند نیست که، صحبت نهاد فاخر یونیورسیتی است که قدمتی چندصدساله در اروپای پیشرفته دارد و صحبت ساینس است و اهالی علم و جریان معرفت بشری و الگوهای سالها تجربه شده پیشرفته ترین کشورها! اصلاً هم فرقی نمی‌کند که الگوی امروز روزشان باشد یا الگوی هفتاد سال پیش آنها! اصلاً‌ مگر علم و فناوری امروز ما به پای ساینس و تکنولوژی هفتاد سال پیش آنها می‌رسد که حالا یک مشت جوانک تازه به دوران رسیده از تغییر و تحول در آن حرف می‌زنند؟!

دانشگاه موجود بسیار عظیم و ریشه داری است فرضاً قبول. اصلاً دانشگاه اژدهای هفت سری‌ست که ما عقب‌افتاده های تاریخ تازه به یکی دوتا از سرهایش رسیده‌‌ایم، این هم فرضاً قبول. ما هم یک مشت ایرانی عقب‌مانده ایم که حالا حالاها باید تقلید غربیها کنیم... نه دیگر این یکی قبول نیست. از قضا ما این مزیت تاریخی را داریم که با وقوف به آنچه مسیر غربی بر سر علم و دانش و دانشگاه و دانشجو آورده مسیرمان را خودمان طراحی کنیم. آیادوره کپی برداری، آن هم از نوع ناقص و بی‌سامان جهان سومی آن به سر نرسیده است؟ فکر می‌کنم همه موافقیم با اینکه بالاخره باید از جایی شروع کردبه مزه‌مزه کردن این حس غریب که «فکر کردن به دانشگاه ترس ندارد!»



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 آبان 1391 توسط محمدقائم خانی

مابعدالمصاحبه!

آیا راه علم بومی از ISI می‌گذرد؟

 

حسن نیلی

 

در شماره اول نشریه به بهانه‌ی بررسی علل ناکارآمدی دانشگاه[1] به شخص دکتر رضا منصوری پرداخته شد نه تنها از آن جهت که وی یکاستاد دانشگاهعلاقمند و صاحب نظر نسبت به مسائل کلان نظام علم و فناوری استبلکه بیشتر از این جهت که وی به عنوان معاون وزیر علوم تجربه سیاست گذاری و تصمیم گیری علمی کشور را داشته است و در دوره ایشان اولین آیین نامه ارتقای اساتید[2] دانشگاه نوشته شد که موافقین و مخالفین معتقدند این آیین نامه به کل آموزش عالی و نظام علم و فناوری ما جهت خاصی داد و صرفاً کاغذ پاره‌ای بی‌خاصیت نبود که منجر به هیچ تحولی در نظام علمی کشور نشود و اختلاف موافقین و مخالفین بیشتر در مطلوب بودن جهت‌گیریاین آیین نامه است وگرنه در اثربخشی آن تقریباً همه متفق‌القولند.

بنابراینپرداختن به دکتر منصوری به عنوان نماینده نوع نگاه خاص به علم و جامعه علمی و دانشگاه در بررسی علل ناکارآمدی دانشگاه بی‌وجه نبود و در مقاله‌ای که در مورد این نوع نگاه و نتایج آن بر دانشگاه نوشته شد بیش از آنکه کتب و مقالات نوشته شده توسط وی ملاک ارزیابی قرارگیردآیین نامه نوشته شده در زمان مدیریت ایشان و مبانی و نتایج آن مورد تحلیل قرار گرفتچون هدف ما بررسی ریشه‌های ناکارآمدی دانشگاه بود.

در گپ مفصلی که بعد از چاپ شماره اول نشریه با دکتر منصوری داشتیم و گزیدهتقریباً کاملی از آن از نظرتان می‌گذرد، به نتایج بدیعی در زمینه نگاه دکتر منصوری به علم و دانشگاه رسیدیمکه در ادامه به بعضی قسمت‌های آن اشاره می‌کنیم.

دکتر منصوری علم مدرن را در حد پیشه و دانشگاه را (که از منظر ایشان نهادی مدرن است که توسعه یافته هیچ نهادی از دنیای ما قبل تجدد نیست و ما هنوز فهم و تعریف درستی از آن نداریم) بنگاهی می‌دانند که وظیفه آن برطرف کردن نیازهای حاکمیت و جامعه است و اساساً علت حیات اقتصادی این بنگاه هم در همین مرتفع کردن نیازهاست و در نتیجه صنف دانشگران هم مشابه صنف بزازها و آهنگرها و بقیه مشاغل است که قواعد فعالیت و روابط خود را خودشان تنظیم می‌کنند و فقط ارتباطشان با حکومت و جامعه از این منظر است که این صنف تولید کننده کالایی است که خریدار آن مردمند، هم چنین این کالا به هیچ وجه جهانی نیست و نیازی که منجر به وجود آمدن این بنگاه جدید شده به هیچ وجه جهانی و مختص دوره مدرن نیست و این بنگاه صرفاً یک نهاد مدرن و علم و پژوهش یک فرآیند مدرن برای حل این نیازهای بومی است.در زیر برای استشهاد بر این دیدگاه چند عبارت صریح از متن پیاده شدهمصاحبهبا جناب دکتر منصوری آمده است:

«دولت‌ها و مردم هستند که تعیین می‌کنند چقدر به این‌ها پول داده بشود یا نشود و این خیلی چیز مهمی است. من هیچ وقت نگفتم که این‌ها منفک از جامعه هرکار که می‌خواهند بکنند، نه؛ قواعدشان را خودشان تعیین می‌کنند. ولی این‌که چه کار بکنند، عملاً جامعه تعیین می‌کند چون پول تزریق می‌کند.»

«این عیب کشور ماست که نمی‌توانددانشگاه‌ها را به سمتی که می‌خواهد ببرد مهار کند. این عیب دانشگاه نیست. عیب دولت‌های ماست که موفق نشدند این کار را بکنند. دانشگاهیان بنا بر تعریف در دانشگاه‌های خوب دنیا همیشه مسائل جامعه را حل می‌کنند.»

«ما دانشگاهیان داریم از مفهوم سنتی علم که همراه تقدس هم هست، سوء استفاده می‌کنند و به علم مدرن وصل می‌کنند. این ذاتی علم مدرن نیست. ما از این سوء استفاده می‌کنیم. من خیلی مفصل گفته‌ام و نوشته‌ام. گاهی هم به خود ما فحش داده‌اند. ما داریم از این وضعیت اجتماعی سوء استفاده می‌کنیم. فخرفروشی کاذب می‌کنیم.»

با توجه به موارد بالا و دیدگاه های اشاره شده توسط دکتر منصوری ایشان اولاً رویکردی کارکردگرایانه به علم جدید دارند که شأن اصلی و اولی علم را کارکرد و فایده عملی دانش تلقی می‌کند و شئون دیگر آن نظیر کاشفیت از واقع را در مرتبه بعدی قرار می‌دهد. ثانیاً ایشان به شدت به مفهوم علم بومی اعتقاد دارند و با توجه به دیدگاه های ایشان علم غیر بومی به مانند کوسه ریش پهن حاوی تناقض است و تنها چیزی که ایشان بهعنوان امری جهانی مطرح می‌کند، فرآیند تولید علم و پژوهش است. ثالثاً ایشان هم به ناکارآمدی جامعه علمی و به عبارت بهتر این بنگاه قائل هستند. در مجموع دیدگاه دکتر منصوریمتأثر از غلبه اقتصاد بر سایر وجوه آدمی است که در آن علم هم چون کالایی است که تولید می‌شود و بازار خرید و فروش دارد و نیاز بازار مصرف است که جهت تولید را تنظیم می‌کند و ایشان در دیدگاهی بیکنی و البته شبه پست مدرن دانایی را ذیل توانایی و علم را بهعنوان اراده معطوف به قدرت می‌بینند.

با توجه به این دیدگاه بسیار عجیب است که چگونه چنین آیین نامه ای در زمان دکتر منصوری در وزارت علوم تصویب شده است؟ هر چند ایشان معتقد به بد اجرا شدن این آیین نامه در زمان دولت‌های نهم و دهم هستند اما چیزی که به هیچ وجه نمی‌توان منکر آن شد این است که این آیین نامه دانشگاه ما را به وضعیتی برده است که خود دکتر منصوری هم به نابسامانی آن اذعان دارند و این وضعیت در همان سال‌های ابتدایی اجرای آیین نامه در زمان تصدی‌گری دکتر در معاونت پژوهشی وزارت علوم توسط بسیاری از دغدغه مندان وضع علم در کشور ما پیش بینی شده بود. در واقع همین تناقض اساسی میان سیاست‌گذاری علم آی‌اس‌آی‌محور و ارزش علم بومی نزد دکتر منصوری بود که این مصاحبه را به گفتگویی داغ و بحث‌برانگیز تبدیل کرد. از یکسو ایشان معتقد بود که نظام ارتقا بر پایه مقالات بین‌المللی تنها شرطی روش‌شناختی برای مشق علم و استاندارد شدن تحقیقات است و از سوی دیگر ما بر این باور بودیم که این نوع سیاست‌گذاری به یکسان کردن شیوه تحقیقات بسنده نمی‌کند بلکه موضوعات و مسائل غیربومی را به نظام علمی ما تحمیل می‌کند که عملاً منجر به انحراف کل جریان علم کشور از مسائل و نیازهای بومی به موضوعات و مسائل بی‌فایده برای ما و مفید برای صاحبان اصلی نظام جهانی علم خواهد شد.

آنچه در آخر لازم است به آن اشاره شود این است که هرچندمهاجربا دیدگاه های علم شناسانه و فلسفه علمی دکتر منصوریدرزمینه‌یمنزلتعلمیاارزشگذاریصرفاًجهانیدربارهپژوهش‌هایعلمیوفناوریموافق نیست اما چند نکته مهم در این دیدگاه وجود دارد که در آن کاملاً با دکتر همدل ایم که اولاًحمایتازمفهوم علم بومی مرتبط با اجتماع و مسائل آن در مقابل علم صرفاً جهانی و ماقبل مسئله و فارغ از بوم و فرهنگ است. ثانیاً اینکهدانشگاه های ما با توجه به این دیدگاه دچار بحران ناکارآمدی هستند و ثالثاً آنکهحاکمیت می‌تواند و باید در سامان دادن این وضع دخالت کنند و یکی از مهم ترین ریشه های این مشکل در عدم ورود و جهت دهی صحیح دولت به سمت بومی کردن و نیازمحور کردن علم دانشگاهی است که این موارد دقیقاً بخشی از دغدغه های ما برای شماره اول نشریه بود.

 

 



[1]البته ما به هیچ وجه قصد نادیده گرفتن پیشرفت های علمی و فناورانه کشور را نداشته ایم و معتقدیم هر چند برخی دانشگاهیان در این مسئله به طور جدی سهیم هستند اما نهاد دانشگاه و کلیت آن نه تنها در این مسئله سهیم نبوده اند بلکه حتی دغدغه آن را هم ندارد و متاسفانه در برخی موارد حتی آن را منکر هم می شوند

[2]صاحب نظران حوزه سیاست گذاری علم و فناوری معتقدند که آیین نامه ارتقای اساتید یکی از گلوگاه های نظام دانشگاهی است که به کل دانشگاه و در سطح کلان تر به کل نظام علم و فناوری جهت می دهد.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 آبان 1391 توسط محمدقائم خانی

 

پژوهش بومی رادانشگاهیان ما اصلاً قبول ندارند (4)

مصاحبه با دکتر رضا منصوری درباره نسبت علم بومی و نظام ارتقاء مبتنی بر مقالات ISI

 

 

مهاجر: برای این­که ما برای اولین بار یک سیستم ارتقای درست و درمان به وجود آوردیم. قبل از آن اصلا نداشتیم. می­توانست آیین­نامه وجود داشته باشد اما آی­اس­آی این­قدر نقش پررنگی نداشته باشد.

دکتر منصوری: شما واقعیت اجتماعی را نگاه کنید. همین آیین­نامه که از دید شما این­همه اشکال دارد باعث شده است هم علم ایران به معنی بین المللی­اش رشد کند، هم این­که مسائل اجتماعی بیش­تر به سمت دانشگاه بیاید. پس خوب بوده است، چرا می­گویید نه. شما می­گویید اگر فلان بند به این اضافه می­شد به­تر می­شد. من نه نفی­اش می­توانم بکنم، نه اثباتش می­توانم بکنم. چون که واقعیت به آن نپیوسته است. شما باید به وزارت علوم بگویید این کار را بکند، ببینیم ده سال بعد چه می­شود. ولی واقعیت را بپذیرید. این آیین­نامه باعث شده است که دو اتفاق عمده بیفتد. یکی این­که دانشگاهیان بالاخره یاد گرفتند که بنویسند. نه فقط دانشگاهیان، غیر دانشگاهیان هم همین­طور. نتیجه­ی کار تحقیقاتی­شان را بنویسند. در عین حال بیشتر به سمت مسائل بومی بروند. این واقعیتی است که بعد از ده سال، نتایج این سیاست داریم می­بینیم. و در کشور هم همه دارند افتخار می­برند که مثلاً ایران در تولید علم چندم شده است!

مهاجر: توصیفی که من می­خواهم ارائه بدهم مثل این است که شما به کسی بگویید یک ظرف غذا برای من بیاور ولی نگفتید چه چیزی برای من بیاور. طرف هم می­رود هرچه که در دسترس­تر و متداول­تر و رایج­تر است می­آورد. الآن هم وقتی شما می­گویید مقاله بدهید، آنی که راحت­تر، رایج­تر و متداول­تر و رفرنس آن بیش­تر است این است. ما روی محتوای علم سیاست­گذاری نکردیم. وقتی سیاست­گذاری جنبه­ای به این مهمی را نبیند خیلی وقت­ها این اتفاق برای ما می­افتد که ما یک چیزی را می­خواهیم اما عرف به ما تحمیل می­کند. به نظر من عرف جهانی به ما یک روند علمی را تحمیل کرده است. ما یک چیز خوبی را گفتیم ولی راجع به مسائل علم سیاست­گذاری نکردیم.

دکتر منصوری: همهمه­ای که در ایران روی آی­اس­آی بوده است روی فکر شما تأثیر گذاشته است. چند تا نکته را خیلی کوتاه بگویم. یکی این­که سیاست باید پویا باشد. مثلا فرض کنید یک آیین­نامه ارتقایی نوشته می­شود که از دید من خیلی مهم نیست که ابتدایش چگونه است. اصلاح مداوم ان چیز خیلی مهمی است. دولت نهم و دهم هشت سال وقت داشتند این را اصلاح بکنند. این کار را نکردند. یک چیز جدید درآوردند. ولی آن خیلی ضرر می­زند به همان دیدی که شما دارید مثلا حمایت از تحقیقات بومی. باید اثرش را ببینیم دیگر. چند سال طول کشید تا این نوشته شد؟ می­توانستند بلافاصله این کار را بکنند. سیاست باید پویا باشد وگرنه سیاست نیست. همان­گونه که درمورد آی­اس­آی مثال زدم که چگونه سال به سال تغییر کرد. در مسئله­ی ارتقا هم همین­طور است.

مهاجر: چرا در این نظام ارزیابی این قید نیامده است که هرکس باید کارش ذیل همان سیستم آی­اس­آی به صنعت مرتبط باشد، حالا اگر مستقیم نبود در یک بسته­ای؟

دکتر منصوری: هفت هشت نفر باید چیزی را که در آیین­نامه می­آید تأیید کنند. وزیر و معاونان مختلف. نظرات مختلف جمع می­شود و در آخر کار یک معدلی بیرون می­آید. این چیزها پذیرفته نمی­شد. دوم این­که چیزی که در یک آیین­نامه نوشته می­شود باید ضمانت اجرایی داشته باشد. آدم مطمئن باشد که در اجرا ایده­ی اصلی تخریب نمی­شود. این مسئله­ای که شما می­گویید در عمل تخریب می­شود. چگونه باید این را تشخیص داد؟ تشخیص این که کدام بومی هست و کدام نیست خیلی مشکل است.

مهاجر: اگر این را می­گذاشتید می­توانستید در جهت­گیری علم هم دست ببرید.

دکتر منصوری: نظام ارتقا یک بخش آموزشی دارد، یک بخش پژوهشی که یک بند آن مقاله است. یک کفی دارد که حداقلی را تأمین می­کند. در بخش اجرایی آن حداقل نبود. آن حداقل آی­اس­آی واقعا می­نیمم محض است. اصلا به حساب نمی­آید. در کل مدت ارتقا باید مثلا سه مقاله بنویسد. آیا اصلاً می­توان تصور کرد هیئت علمی که این عنوان را با خود می کشد در طول مثلاً پنج سال سه مقاله ننویسد؟ ما از صد مقاله که صحبت نمی­کنیم. از دانشگاه صحبت می کنیم نه از آموزشگاه! متوجه هستید!

مهاجر: امروز متوجه شدیم که پس وقتی شما از آی­اس­آی طرفداری می­کنید از اعتبار علمی مقالات طرفداری می­کنید. ما که می­گوییم آی­اس­آی ایراد دارد، می­گوییم ذیل آی­اس­آی گرایی دارد محتوای علم را هم تزریق می­کند. این­جا دارد یک مفاهمه اتفاق می­افتد. سیاستگذاری ارتقا علمی بر پایه مقالات آی اس آیدر ده سال پیش که ما نظام ارتقا نداشتیم درست بود. ولی الآن با این همه سرمایه­گذاری انسانی اولویت این نیست که این وضعیت بازنگری شود؟ این­ها همه دارد از دست ما می­رود و علم سر سفره­ی مردم ایران نمی­آید. همین اصلاحی که شما در نظام ارزیابی می­فرمایید. و یا در همین آموزش خیلی چیزها هست که در این سیستم لحاظ نشده است. کلی از آدم­ها دارند حذف می­شوند. کلی پروژه علمی هم همینطور.

دکتر منصوری:این باید فرهنگ­سازی بشود.اساتید این حرف را قبول ندارند. این حرف را مسخره می­کنند. یعنی پژوهش بومی را دانشگاهیان ما اصلا قبول ندارند. ده بیست درصد دانشگاهی­های ما به معنی واقعی دانشگاهی هستند. متأسفانه فقط هشتاد درصد فقط پز عالم و دانشگاهی بودن می­دهند. هشتاد درصد دارند به علم ایران و ایران لطمه می­زنند.  پز می­دهند. معلوم است.

مهاجر: به چشم یک شغل به علم نگاه می­کنند. که شغلی هست و کاری هست و یک دکانی هست.

دکتر منصوری: کاش به دید شغل نگاه می­کردند. .... ما کارمان را جدی نمی­گیریم. وانمود می­کنیم که این­طوری هستیم. پز می­دیم ولی واقعا جدی نمی­گیریم. ولی دانشگاهی که علم خود را شغل بداند و جدی بگیرد، دستش را می­بوسم... این کار را واقعا نمی­کنیم ما. یک مسئله آسیب­شناسی رفتار ما دانشگاهی­هاست، که همه­اش معیوب است. ولی مگر رفتارشناسی سیاست­مداران ما خوب است؟ آن هم معیوب است. کل جامعه این بساط است.  ما همه­چیزمان کپی جای دیگر بوده است. حتی بعد از بیست سال که دانشجویان دکتری استاد شدند، نسل دوم و سوم استاد شدند، هنوز داریم کپی می­کنیم. فکرمان کپی است، نوع رفتارمان کپی است. این مسئله­ی آسیب­شناسی کل رفتار دانشگاهیان است.

مهاجر: این به این خاطر است که یک نگاه به تعبیری مقدس وجود دارد که فلانی چون دانشگاهی است، چون استاد دانشگاه است باید بالای سرشان بگذارند. جامعه­ی ما یک همچین نگاهی به دانشگاه ما دارد. استاد دانشگاه ما هم در همین جامعه زندگی می­کند و احساس نمی­کند که باید به جامعه جواب بدهد. فقط حق دارد و تکلیف ندارد.  این مشکل را ما وقتی می­توانیم حل کنیم که به استاد دانشگاه بگوییم کسی استاد دانشگاه خواهد ماند که به وظایفش در برابر این مردم عمل کند. این را در آیین­نامه بگذارید.

دکتر منصوری: من تحلیلم را از این حرف شما بگویم. ما دانشگاهیان داریم از مفهوم سنتی علم که همراه تقدس هم هست، سوء استفاده می­کنیم و به علم مدرن وصل می­کنیم. این ذاتی علم مدرن نیست. ما از این سوء استفاده می­کنیم. من خیلی مفصل گفته­ام و نوشته­ام. گاهی هم به خود ما فحش داده­اند. ما داریم از این وضعیت اجتماعی سوء استفاده می­کنیم. فخرفروشی کاذب می­کنیم. «من دانشمند دانشگاهی» اینقدر از این چیزها در دانشگاه خودمان زیاد است! ولی این ربطی به مسئله­ی مفهوم علم مدرن ندارد.

مهاجر: خیلی ممنون از فرصتی که در اختیار ما گذاشتید.

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 28 آبان 1391 توسط محمدقائم خانی

پژوهش بومی رادانشگاهیان ما اصلاً قبول ندارند (3)

مصاحبه با دکتر رضا منصوری درباره نسبت علم بومی و نظام ارتقاء مبتنی بر مقالات ISI

 

 

مهاجر: ببینید آیا این تقریری که من می­گویم درست است؟ شما می­گویید ما ارزیابی بر اساس آی­اس­آی را برای این وضع می­کنیم که از حیث رعایت استانداردهای روش­شناختی این­که اعتبار علمی یک چیزی را تعیین بکند، می­خواهیم معیار همگانی وجود داشته باشد تا اعتبار این­ها یکسان باشد و بشود این­ها را ارزیابی کرد.

دکتر منصوری: بگذارید من به یک زبان دیگر بگویم ببینیم یک حرف را می­زنیم یا نه؟ مثلا شما یک دانشگاه هستید. چگونه می­خواهیم آن را ارزیابی کنیم؟ چه کسی نماینده­ی علم در دانشگاه است؟ مستقل از رشته­اش که علوم پایه است، انسانی است، مهندسی و... یک وقت می­گویم که اگر صدا و سیما آمد ایشان را چهره­ی ماندگار کرد، دانش ایشان معتبر است. ما در جمهوری اسلامی داریم این کار را می­کنیم دیگر. زشت­ترین کار ممکنی است که شروع شد. یعنی یک بخش سیاسی می­آید و می­گوید تو دانشمند خوبی هستی، تو دانشمند بدتری هستی. این که نمی­شود. مثل این­که من بگویم بین نجارها، تو نجار خوبی هستی، تو نجار بدی هستی. من نمی­توانم بگویم. من می­توانم بگویم به این نجار سفارش می­دهم، به آن یکی که نمی­دهم، به هر دلیلی که دلم می­خواهد یا فکر می­کنم برای من بهتر است. ولی قاعده­ی نجاری را خود نجارها خودشان تعیین می­کنند. ما چگونه بگوییم کسی دانشگاهی خوبی است؟

مهاجر: خب برای تعیین دانشگاهی خوب می شود به جای آنکه به روش علمی او نگاه کرد بر اساس نتیجه علم او -که مثلاً‌ چقدر مردم را منتفع کرده- ارزیابی کرد و نظام ارزیابی و ارتقا را بر اساس نتیجه علم طراحی کرد. باید به این نکته دقت کرد که سازمان جهانی علم صرفا روش­شناختی نیست. وقتی ما می­گوییم معیار اعتبار علمی جامعه­ی علمی باشد، نباید فقط از منظر روش­شناختی بررسی شود، چون جامعه­ی علمی خودش هم حاوی موضوع تحقیق است، هم حاوی مسئله­ی تحقیق است، هم حاوی غایت تحقیق است. وقتی شما مطرح می­کنید که به جای پاسخ دادن، مسائل بومی، کارآمدی و... معیار ارزیابی تأیید جامعه­ی علمی باشد، فقط تأیید روشی از این نمی­گیریم، چون که جامعه­ی علمی خودش یک پروژه­ی علمی دارد. در واقع با این کار ما پروژه­ی علمی دانشمندان را هم تغییر می­دهیم درحالی که فکر می­کنیم روش تغییر می­کند. وقتی ما می­گوییم که خود را با جامعه­ی علمی تطبیق بده، خود به خود پروژه­ی علمی کشور به سمت پروژه­ی علمی جهانی می­رود.

دکتر منصوری: این کاملا غلط است. مبتنی است بر تصورات غلطی از بعضی حرف­ها. پروژه­ی علمی، کاری که یک دانشگاهی می­کند، به جز بیست درصد آن که تحقیقات بنیادی صرف و تحقیقات بنیادی بی­جهت است، تحقیقات بنیادی جهت­دار،تحقیقات کاربردی و تحقیقات توسعه­ای است که جامعه تعیین می­کند. جامعه تعیین نکند، دانشگاه بی­کار می­شود. چون که دانشگاه پول می­خواهد.

مهاجر: اگر جامعه روند منطقی داشته باشد. دانشگاه ما خیلی روند منطقی­ای ندارد.

دکتر منصوری: در کشور ما خیلی چیزها به هم ریخته استولی قاعده­اش این است که هشتاد درصد مسائل را جامعه تعیین می­کند. همان فردی که پول به دانشگاه می­دهد، سیاست و فعالیت را تعیین می­کند. مسئله می­دهد و جواب می­خواهد، منتها با روش دانشگاه.

مهاجر: آقای دکتر، من خیلی عینی وارد بشوم. شما تفکیکی کرده بودید بین علم محض و دانش فنی. آن چیزی که در دانشگاه­ها مخصوصا در رشته­های فنی اتفاق می­افتد، خیلی وابسته به مسئله، جامعه، صنعت و نیازهایی است که از آن طرف می­آید. البته دانش فنی مراتب دارد. دانش فنی می­تواند خیلی تکنولوژیک و دست به آچار باشد، می­تواند خیل به خود علم نزدیک بشود مثل تحقیقات علمی تکنولوژیک. حالا شما تصور بکنید که در دانشکده­های فنی ما، بدان جهت که از آن­ها خواسته می­شود که هدف و جهتشان با جامعه علمی جهانی هماهنگ باشد، به جای ان­که موضوع و مسئله را از جامعه خودمان بگیرند از جامعه علمی می­گیرند. آی­اس­آی صرفا به طرف نمی­گوید مسئله را از صنعت بگیر ولی کاری با استانداردهای جهانی بکن. اگر این اتفاق می­افتاد خیلی خوب بود و همان حرف شما می­شد. ولی این اتفاق نمی­افتد.

دکتر منصوری: ببینید، اگر این اتفاق نمی­افتد این عیب روش­شناختی نیست، این عیب کشور ماست که نمی­تواند دانشگاه­ها را به سمتی که می­خواهد ببرد مهار کند. این عیب دانشگاه نیست. عیب دولت­های ماست که موفق نشدند این کار را بکنند. دانشگاهیان بنا بر تعریف در دانشگاه­های خوب دنیا همیشه مسائل جامعه را حل می­کنند.

مهاجر: اینکه دانشمندان ما مسئله­شان را از جامعه­ی خودشان نمی­گیرند به خاطر سیاست­گذاری­های ماست یا یک مسئله­ی اجتماعی است؟ من فکر می کنموقتی می­گویید آی­اس­آی، آن­ها مسئله­شان را هم از مجلات آی­اس­آی می­گیرند.

دکتر منصوری: این یک مسئله­ی اجتماعی است. آی­اس­آی 20000 مجله است. 90 درصد آن کاربردی است. نتایج یک مسئله­ی بومی یا غیربومی ولی کاربردی است. آن 90 درصد را به این 10 درصد می­چسبانید؟ آی اس آی که مسئله تعیین نمی­کند. نتیجۀ حل مسئله را که در مجلات دنیا چاپ شده است فقط نمایه می­کند.باید دقت کنید که مسئله­ی آی­اس­آی هیچ ربطی به مسئله­ی جامعه ندارد لختی جامعۀ ما را در تعیین مسئله برای دانشگاه به آی اس آی ربط ندهید.

مهاجر: شما الآن در مجموع موافقید که علم آکادمیک ما مسائلش را از جامعه­ی خودمان نمی­گیرد؟ مطلق نه ولی به صورت غالب این­طور است و روند به این سمت است.

دکتر منصوری: شیبی دارد که عمدتا بعد از انقلاب و جنگ تحمیلی شروع شده است و آرام­آرام به سمت مسائل اجتماعی رفته ولی هنوز خیلی کم است.

مهاجر: الآن در همین دانشگاه شریف، اکثر اساتید مسائل تحقیقاتی خود را از کجا می­گیرند؟ یعنی موضوع تحقیقشان را.

دکتر منصوری: ما الآن سی هیئت علمی در دانشکده داریم. بخش تجربی ما حداقل پنجاه درصد مسائل علمی را از جامعه می­گیرند. بخش نظری ما چند نفر هستند دیگر. سعی کردیم ما چقدر سعی کردیم مسائل را از جامعه بگیریم هیچ مسئله­ای به ما ندادند. مسئله­ای را هم که ما تعریف کردیم و از جامعه گرفتیم و تعریف کردیم، ما را پس زدند. جامعه خودش نمی­خواهد. نه این­که جامعه مسئله داد و ما نپذیرفتیم. شما می­گویید از جامعه نمی­گیرد، تداعی می­شود که نمی­خواهد بگیرد. نه، می­خواهد اما جامعه به او مسئله را نمی­دهد. حدود سال 1374 بود، دقیق یادم نیست، یک تصادفی در خیابان ایران­زمین شد. یک پژو و یک پاترول به هم زدند. سه نفر کشته شدند. این برای بیمه خیلی مسئله بود که ببیند مقصر کیست. یکی از کارشناسان راهنمایی و رانندگی به من مراجعه کرد که تا الآن هفت نفر کارشناس نظر داده­اند. سه نفر یک­جور و چهار نفر یک جور دیگر. نمی­دانیم چه کار کنیم. شما می­توانید به ما کمک کنید؟ دو ماشین طوری به هم خورده بودند که معلوم نبود کدام­یک از کدام طرف آمده­اند. یک ساعت اول تصادف یک­جور نظر دادند، یک ساعت بعد یک­جور دیگر نظر دادند. بیمه­ها هم مانده­اند چه کار کنند. ما مدل سازی کردیم، بررسی کردیم، با چه زحمتی عکس­ها را از روزنامه همشهری گرفتیم، اطلاعات را گرفتیم، محاسبه کردیم، گفتیم که فقط این حالت ممکن است رخ داده باشد پس فلانی مقصر است. قاضی در آخر مانده بود چه کار کند، گفت پنجاه پنجاه. سابقه نداشت که فیزیکدان­ها بگویند فلان. نمی­توانست اعتماد کند، چه کار می­توانست بکند؟ بعد من یک دانشجو آوردم تا یک جزوه تهیه بشود و به آموزش تبدیل بشود. چون آن کارشناس می­گفت اطلاعاتی که من دارم از زمان شاه است که چند مشاور امریکایی یاد دادند. خودش می­گفت. یعنی مفهوم سرعت، شتاب، تکانه، تکانه زاویه­ای، هیچ­کدام را بلد نبودند و هنوز هم بلد نیستند. این همه تصادف در کشور رخ می­دهد و کشته می­شوند. هرکاری کردم، با نیروی انتظامی تماس گرفتم که شما دوره بگذارید، ما حاضریم بیاییم درس بدهیم نشد. حتی من پیگیری کردم که آن­ها در کشورهای صنعتی از جمله آمریکا چه کار می­کنند. دیدم کار یک موسسه­ای در واشنگتن مسئول و متخصص در شبیه­سازی این­طور تصادفات است. قاضی هم تصمیم نمی­گیرد مگر این­که گزارش موسسه برایشان بیاید. رئیس آن در آن­جا اتفاقا یک ایرانی بود. بدبختی ما را ببینید. هر کاری ما کردیم که یک گروهی بگذارند، ما هم آموزش می­دهیم. بالاخره یک حرکت می­شد، نکردند، نه شد که نشد! باز هم می­گویید مسئله از جامعه نمی­گیریم!

مهاجر: مسئله این­جاست که آیا وضعیت همین است که شما می­گویید؟ همه متفق القول هستیم که علم آکادمیک ما مسائلش را از جامعه نمی­گیرد. آیا مسئله به این سطوح هم برمی­گردد که نگاه ما به علم تأثیر بگذارد؟آی­اس­آی یک سری تبعاتی را با خودش آورده است.

دکتر منصوری: آیا هیچ فکر کردید که دانشگاهیان قبل از این­که سیاست آی­اس­آی اجرا بشود به مسائل بومی می­پرداختند یا بعد از آن؟ از دید من بعد از آن بیش­تر به مسائل بومی پرداخته می­شود. پس آی­اس­آی کمک کرده است که ما به سمت مسائل بومی برویم. چرا خیال می­کنید که آی­اس­آی این کار را نمی­کند؟ این یک واقعیت اجتماعی است.

 



نوشته شده در تاریخ شنبه 27 آبان 1391 توسط محمدقائم خانی

پژوهش بومی رادانشگاهیان ما اصلاً قبول ندارند (2)

مصاحبه با دکتر رضا منصوری درباره نسبت علم بومی و نظام ارتقاء مبتنی بر مقالات ISI

 

 

مهاجر: خب ما اگر نظام ارزیابی آی­اس­آی را بپذیریم، چنین چیزی از آب درمی­آید.

دکتر منصوری: نه، در نمی­آید. اولا که من نظام ارزیابی آی­اس­آی را نمی­پذیرم. داستان آی­اس­آی آن­طور که در وزارت علوم شروع شد این بود: من در موقعیتی قرار گرفته بودم که سیاست­گذاری بکنم. یعنی یک کاری بکنم که یک اتفاقی بیفتد. به این می­گویند سیاست­گذاری. من در آن­جا 16 یا 17 سیاست را اعلام کردم. مثلا مجلات بود، انجمن­های علمی بود. ارتباط با صنعت بود، یعنی ارتباط با جامعه. پروژه­های ملی و بین­المللی بود. برای هرکدام از این سیاست­ها یک سند داشتیم. یکی از این­ها انتشار بین­المللی نتایج تحقیقات بود. بالاخره مستقل از این­که ما در ایران در چه موقعیت تحقیقاتی هستیم می­دانستم که یک چیز را بلد نیستیم، این­که کار تحقیقاتی ما در عرف دنیا به چه معنی است. چیزی که به آن گفتمان علمی می­گویند. این­که یک نفر کار تحقیقاتی می­کند باید به سمینار و کنفرانس بیاید که از داخل گروه دانشکده شروع می­شود و تا سطح جهانی می­رود. باید راجع به این حرف زده شود تا معلوم شود که چیز خوبی هست یا نه؟ درست هست یا نه؟ اعتبار دارد یا نه؟ تا پذیرفته بشود و بشود یک یافته­ی علمی پذیرفته شده در اجتماع علمی؛ اولین راه همین نوشته و مکتوب شدن آن است. تا وقتی مکتوب نشود، نمی­شود راجع به آن حرف زد.

ما در ایران این را نمی­فهمیم و با این فرآیند آشنا نیستیم. هیچ­کس در ایران راجع به این گفتمان علمی و حتی اجتماع علمی حرفی نزده است. این چه ربطی به علم مدرن دارد؟ مبنای فرایند علم مدرن در همین دو مفهوم اجتماع علمی و گفتمان علمی است. ما تازه شروع کرده­ایم در این گفتمان علمی بین المللی مشارکت کنیم. ساده­ترین راه برای رفتن به این سمت تمرین کردن نوشتن نتایج کار تحقیقاتی است. این می­شود یک مقاله. مقاله هم وقتی مقاله است که چاپ بشود باید چاپ بشود. و چون عمده­ی نشریات مهم دنیا و نه همه­شان، در یک پایگاه اطلاعاتی ثبت می­شود، کسی که مقاله منتشر کند در پایگاه دیده می­شود. شرکت موسس نام آن پایگاه را آی­اس­آی گذاشته است. این پایگاه بیش از10000مجله را نمایه می­کند. خب، بنابراین لازم بود ما تشویق کنیم کههر دانشگاهی و هرکس که کار تحقیقاتی می­کند منتشر کند؛ چه فارسی، چه انگلیسی و چه هرزبان دیگری. سعی کنیم در یک سطحی منتشر کنیم که در دنیا دیده بشود و آن را نقد بکنند. این داستان آی­اس­آی بود که یک سیاست پویایی بود فقط برای مشق علم؛ که یادبگیریم نتایج تحقیقاتمان را بنویسیم.

ما اگر ندانیم علم مدرن یعنی چه، هر حرفی که بزنیم بی­خود می­زنیم. از دید من در صد سال گذشته نه دانشگاه فهمیده شده است کهچیست، چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب، و نه علم مدرن. یک کاری که به آن عادت کرده­ایم انجام می­دهیم. ولی واقعا نمی­دانیم چیست و چه کار داریم می­کنیم.هیچ فکر مکتوبی در این مورد نداریم و تقلید محض کرده­ایم. اگر من حرف می­زنم به آن فکر کرده­ام که دانشگاه یعنی چه. باید دانشگاه را تعریف کرد. من تعریف برای خودم دارم. اصلا بحثی راجع به تعریف رایج در کشور برای دانشگاه، در دانشگاه و کشور انجام نمی­شود. به دانشگاه شریف خودمان برگردیم. اساس­نامه آن را بخوانید. انگیزه­ی تأسیس دانشگاه را بخوانید ببینید چقدر ساده اندیشانه است. اصلا تعریفی از علم و دانشگاه در آن نیست. دکتر مجتهدی زحمت کشید آدم­هایی را آورد که کار خود را خوب بلدبودند، یعنی خوب درس می دادند و یا تحقیق می کردند، اما دیده نشده که تعریفی صریح هم از دانشگاه داشته اند، شاید فقط تصوری! بعد از انقلاب هم همین طور؛ هیچ یک از مدیریت ها تا کنون به این موضوع نپرداخته است. همه کارشان را می­کنند و هیچ­کدامشان هم معلوم نمی­کنند چرا این کار را می­کنند. چرا دانشگاه باید این شکلی را داشته باشد؟چرا دانشگاه شریف، باید این کارها را بکند؟مدیریت بر مبنای چه بینشی از مفهوم دانشگاه است ؟ بر مبنای کدام چشم انداز؟ من اگر می­گویم بد است، به تطبیق رویدادها با تعریفی است که از دانشگاه دارم؛ بعضی ها خوششان می­آید، بعضی نمی­آید. در این میان نمی­توان حکمی کرد چون معیاری نداریم؛ معیار و سند مکتوبی نداریم.

مهاجر: بحث دقیقا برمی­گردد به این که چه تعریفی از علم می­کنیم. اتفاقا ما هم احساس کردیم که شما تقریر خاصی از علم دارید. در همین نظام ارتقا که در دست ما هست و به آن ارجاع دادید و تا آخر دولت هشتم هم تغییری نکرد، یک بخش خاص در بند 3/2 دارد که باید حداقل امتیازی از بحث آی­اس­آی بیاورند. بعد از 3/2 تا 8/2 که معیارهای دیگر بین المللی است یک حداقل امتیاز دارد. 9/2 به بعد که خیلی هم با نیازهای داخلی ارتباط پیدا می­کند هیچ حداقل امتیازی برای آن داده نشده است. اصلا اهمیتی ندارد که اگر کسی کار علمی می­کند، کار علمی او یک نسبتی با جامعه پیدا بکند. یعنی اگر هیچ نسبتی نداشت می­تواند ارتقا پیدا کند ولی اگر کسی کاری کرد که مثلا خیلی هم نسبت داشت ولی نتوانست به هر دلیلی در آی­اس­آی چاپ کند، نمی­تواند ارتقا پیدا کند. در واقع وقتی ما می­بینیم که ارتباط با صنعت در مجموع خیلی وزن کمی دارد در نظام ارزیابی، آن را از دو جهت امتداد می­دهیم. یک بحث فلسفی دارد که چه نوع نگاهی به علم در این نهفته است؟ شما ارزش و اعتبار اصلی را به آن نظام جهانی و آن رشد علمی که در سیستم بین المللی تعریف می­شود دادید. دوم این­که از نظر جامعه شناسی علم چه تبعاتی داشته است؟ این نظام ارزیابی باعث شده است که کل نظام علمی ما بیشتر به این سمت برود. دقیقا سیاست­گذاری چنین حالتی دارد. راهی را باز می­کند و راهی را می­بندد. طبیعت علم به جای ان­که به ان طرف باشد به این طرف می­شود.

دکتر منصوری: بگذارید من از این­جا شروع کنم. ببینید این چیزی که امروز در دنیا علم شده از زمانی شروع شد که بشر متوجه شد یک طور دیگری باید فکر بکند. از قرن هجدهم و نوزدهم به بعد، این علم عملا به یک حرفه تبدیل شد. قبل از آن هنوز این­طوری نبود. علم قبل از نیوتن یا قبل از دوران نوزایی حرفه نبود. حالا شغل شده است. یک عده کاری می­کنند که به آن علم می­گویند. نوع کاری که می­کنند درست مثل هر حرفه­ی دیگری است مانند نجاری، مس­گری، اصلا این­ها فرقی با هم نمی­کنند. آن­ها ارتباطاتی با هم دارند. بناها قرار و مدارهایی دارند تا بفهمند که چگونه کار کنند که خوب باشد. علم هم همین­طوری است. این­ها ارتباطاتی با هم دارند. این مجموعه که به آن اجتماع علمی می­گویند این­ها منفک از جامعه نیستند. جامعه است که این­ها را نگه می­دارد. بالاخره این­ها پول می­خواهند. پول را از دولت­ها و از مردم می­گیرند تا بتوانند کارشان را انجام بدهند ولی قواعد و قوانین کار را خودشان تعیین می­کنند. درست مثل نجارها، مثل بزازها، مثل تجار.لیزر خلق شده، ماهواره فرستاده و چه و چه و این فناوری­ها. منتها پول این از جامعه می­آید. دولت­ها و مردم هستند که تعیین می­کنند چقدر به این­ها پول داده بشود یا نشود و این خیلی چیز مهمی است. من هیچ وقت نگفتم که این­ها منفک از جامعه هرکار که می­خواهند بکنند، نه؛ قواعدشان را خودشان تعیین می­کنند. ولی این­که چه کار بکنند، عملا جامعه تعیین می­کند چون پول تزریق می­کند. مسئله را از جامعه می­گیرند ولی این­که چگونه با مسئله مواجهه پیدا بکنند را خودشان تعیین می­کنند. نکته­ی اصلی که شما غفلت کردید این است که کسی که استاد دانشگاه می­شود و می­خواهد نماینده­ی علم می­شود باید این قواعد را بلد باشد. صنعت­گر اصلا لازم نیست این کار را بکند. این قواعد بین دانشمندان است. دانشمند کلمه­ی خیلی بدی است. بین دانش­گران است؛ ساینتیست­ها. این مجموعه­ی علمی را که اجتماع علمی می­نامند (ساینتیفیک کامیونیتی)، قواعد را تعیین می­کند. می­گویند که اگر می­خواهی به این مجموعه بیایی تا ما به حرفت گوش بدهیم، باید مقاله­ات را منتشر کنی تا ببینیم که چه کار کرده­ای. حالا کسی که وارد دانشگاه می­شود باید حداقل­هایی را بلد باشد که بعدا بگوید من بلدم حرف علمی بزنم. این یعنی مقاله آی­اس­آی. خیلی ساده و نازل می­خواهم بیانش بکنم؛ یعنی مکتوب کردن نتایج کار تحقیقاتی­اش، به زبانی که بقیه اهل اجتماع علمی بفهمند.

مهاجر: این یعنی این­که شما اصلا به «علم برای چه؟» کار ندارید. فقط به روش کار دارید.

دکتر منصوری: نه، چرا توجه نمی­کنید.

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 26 آبان 1391 توسط محمدقائم خانی

پژوهش بومی رادانشگاهیان ما اصلاً قبول ندارند (1)

مصاحبه با دکتر رضا منصوری درباره نسبت علم بومی و نظام ارتقاء مبتنی بر مقالات ISI

 

اشاره: در شماره اول مهاجر به تحلیل علم فارغ از ارزش و خودبنیاد در برجهای آکادمیکِ مستقل از جامعه پرداختیم که مهمترین تجلی اش را در ارزشگذاری علم بر پایه مقالات ISI می یابد و از این طریق سیاستگذاری خاص علم در دانشگاه های ما و طراح اصلی آن یعنی دکتر رضا منصوری را مورد نقد قرار دادیم. در پی انتشار آن شماره، نامه دکتر منصوری به ایمیل نشریه رسید تا بهانه ای شود برای گفتکویی اساسی بر سر آراء و نظریات دکتر منصوری درباره علم.

 با توجه به اهمیت موضوع سیاستگذاری علم در کشور ما و بویژه جایگاه مهم دکتر منصوری در این حوزه،‌ موضوعات این مصاحبه را می توان به عنوان مهمترین مباحث در «آسیب شناسی دلایل ناکارآمدی دانشگاه و علم در ایران » قلمداد کرد. آسیب شناسی بزرگی که نیاز به تجدید نظرهای اساسی در مواجهه ما با علم مدرن و ساختار فعلی دانشگاه ها را جدیتر می‌کند.

 

 

مهاجر: آقای دکتر ما در شماره اول نشریه مان پا در کفش شما کردیم و با نقد نظرات شما به مساله سیاستگذاری علم و نسبت علم با مسائل کشور پرداختیم. در شرایطی که به نظر می رسد خیلی فضای مباحثه و تفکر در جامعه و دانشگاه نیست هم خودمان به اینطور مباحثات فکری وارد شدیم و هم در شماره چهارم مستقیماً درباره آزاداندیشی و ضرورت گفتگو داخل دانشگاه صحبت کردیم. شما هم از ورود به چنین مباحثی استقبال کردید.

دکتر منصوری: جامعه فضای خودش را دارد. در دانشگاه بخشی از این فضا هم تقصیر خود ماست. دانشگاه تا حدی می­تواند مستقل از جامعه باشد. از دید من فضای آزاداندیشی در دانشگاه ما حتی از کل جامعه تنگ­تر است. این خیلی بد است. باید عکس این باشد. به خصوص دانشگاه ما. حالا دانشگاه­های دیگر سابقه­ها و سنت­های دیگری دارند. چند دانشگاه باید در کشور وجود داشته باشند که فضای آن­ها خیلی بازتر از جامعه باشد. وقتی دانشگاه این­گونه باشد، پس وای به حال کل جامعه در آینده. مسائل سیاسی یک بحث دیگری است. فضای فکری در دانشگاه تنگ­تر از قبل و تنگ­تر از خود جامعه است. این خیلی بد است.

مهاجر: خب چیزی که باعث شده خدمت شما برسیم نامه شما در نقد شماره اول ماست.در شماره­ی اول دغدغه­ی ما کارآمدی دانشگاه بود. ریشه­یابی که از مسئله کردیم رسیدیم به نوعی تلقی از علم که به یک معنایی می شد آن را به شما نسبت داد. راجع به شما که صحبت می­کردیم می­گفتیم که آقای دکتر منصوری از یک حیث به سیاست­گذاری علم معتقد است اما از یک حیث نه.

دکتر منصوری: چرا فکر می­کنید این­طوری است؟

مهاجر: شما معترض بودید که چرا علم خودبنیاد و مقاله محوری را به شما نسبت دادیم. حالا شما از همین­جا می­توانید بگویید که با کجا موافق و با کجا مخالفید. نگاه آی­اس­آی محور به علم را مطرح کردیم. وقتی ما علم را یک موجود جهانی تلقی می­کنیم؛ درخت علم واحدی که خارج از زادگاه و زادبومش رشد می­کند؛ همه­ی دانشمندان عالم فارغ از هر فضایی که هستند، هر نظری که دارند، نظام ارزشی­ای که دارند، هر نیاز ملی­ای که دارند؛ با هم وحدت پیدا می­کنند تا به رشد علم که شناخت جهان است و مستقل از کل جهان می­باشد، کمک کنند. در واقع نظام ارزیابی آی­اس­آی در یک هم­چین نگاهی به علم معنی پیدا می­کند. یک نظام واحدی به وجود می­آید که هرکه در این علم جهانی هرچقدر بیشتر مشارکت داشته باشد دانشمندتر است و خدمت بیشتری کرده است. یک همچین نگاهی دقیقا به علم خودبنیاد می­رسد. علمی که در این فضا تصویر می­شود برایش مهم است که نباید با فضای اجتماعی ارتباط داشته باشد. «رها کردن علم به حال خود» ذاتی این نگاه است.

دکتر منصوری: یک نکته این­جا هست و آن این­که کاملا مخالف آن­طوری است که من فکر می­کنم. وقتی نوشته از یک فردی جدا می­شود معنای مطلقی را منتقل نمی­کند. هر شخص بسته به نگاهش از نوشته برداشت می­کند. بنابراین سوء تفاهم ایجاد می­شود. اگر تمام نوشته­های من را خوانده باشید می­بینید که اصلا دید من آی­اس­آی محور نیست. از دولت نهم به بعد، یک عده­ای در ایران که نمی­دانند آی­اس­آی چیست با آن مخالفند. همین­طور علم را جهانی و چیزی مستقل از جامعه دانستن درست عکس حرف من است.

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 آبان 1391 توسط محمدقائم خانی

 

علوم انسانی، خدمتکار دنیای فنی و مهندسی

وجیزه‌ای در تبیین اتحاد ماهوی علوم انسانی موجود و علوم مهندسی

 

جواد درویش


اشاره: علوم انسانی در جایگاه تاریخی ما به سرزمین تصرف شده ای می‌ماند که اهالی آن زبان مادری خود را فراموش کرده، لباس سنتی خود را به در آورده و حتی سعی در تغییر جنسیت و اهلیت و ماهیت خود دارد!

اهالی این سرزمین در تمنای رسیدن به بلندای افتخارات علوم مهندسی از اصالت خود برگشته و برای تشبه هرچه بیشتر به علوم تجربی، مبانی و موضوعات اصیل خود را به ثمن بخس فروخته است. این خودباختگی علوم انسانی ریشه در مسائل متعدد دارد. مقاله «اندر مهجوریت علوم انسانی» به یکی از این ریشه‌ها پرداخته است و ما در این مطلب سعی می‌کنیم به اختصار به یکی دیگر از آنها بپردازیم و ضمن آن به این سؤال اساسی پاسخ دهیم که اساساً در این نظام علمی آیا می‌توان تفاوت اساسی بین علوم انسانی و علوم فنی مهندسی ملاحظه کرد؟ و بر این مبنا آیا می‌توان در انتخاب رشته، با قطعیت از ترجیح یکی بر دیگری سخن به میان آورد؟

   مسئله ارتباط «روان و تن»، «روح و بدن»، «نفس و جسم» و ... به عنوان یک مسئله تاریخی در فلسفه همواره مورد توجه بوده است. اما از قرن هفدهم میلادی با دیوار پولادینی که رنه دکارت بین این دو کشید، این مسئله و به تبع آن مبانی انسان‌شناسی و معرفت‌شناسی انسان غربی وارد مرحله دیگری شد. دکارت معتقد بود «روح و جسم» از دو جوهر به کلی متفاوت هستند و نسبت به هم تباین ذاتی دارند.

بعد از دکارت این فرضیه تا حدی پذیرفته شد که روح و جسم با هم قابل جمع نیستند؛ لذا پذیرش یکی مستلزم نفی دیگری شد! این را بگذارید کنار مغناطیس قوی ماده‌گرایی و فلسفه‌های ضد متافیزیک بعد از رنسانس تا معلوم شود چرا نظریه های مادی و فیزیکالیستی در عصر حاضر رواج بیشتری پیدا کرد. در فلسفه ذهن به عنوان یکی از مدرن‌ترین شاخه‌های معرفت‌شناسی امروز، دخالت نداشتن جنبه‌های مجرد و غیرمادی در فرایند ایجاد باور، احساس و دانش انسان، یک امر مسلم و قطعی است. فلسفه ذهن تلاش می‌کند تمام آنچه در ادراک و ذهن و رفتار انسانی وجود دارد را با علوم حسی و مادی مثل الکترومغناطیس و نوروساینس و ... توضیح دهد.

   این ملاحظه نکردن جنبه روحی و بعد معنوی انسان در محاسبات رفتاری او نه تنها در فلسفه ذهن- که خود ریشه بعضی از شاخه‌های روان‌شناسی است- بلکه به عنوان یک دیدگاه و جریان غالب خودش را در تمام عرصه‌های حیات انسان جا انداخت. کم‌کم معنای زندگی انسان به توسعه جنبه مادی و حداکثرسازی تسلط او بر طبیعت، تغییر کرد و تکنولوژی جدید به عنوان یک فرهنگ توسعه مادی انسان، تئوری‌ها و ابزار های تصرف هرچه بیشتر را در اختیار انسان نهاد، تاجایی که بعضی اساساً تکنولوژی را «بسط اندام‌های انسان» تعریف کردند.

   مثلاً ارنست کاپ فیلسوف تکنولوژی آلمانی معتقد است: «رابطه ای ذاتی میان ابزار و اندام‌های انسان وجود دارد که باید آن را آشکار کرد و مورد تاکید قرار داد [...] شکل مناسب یک ابزار صرفاً با توجه به اندام انسان قابل استنتاج است. مثلاً انگشت تا شده به یک قلّاب، و گودی کف دست به کاسه تبدیل می‌شود. در شمشیر، نیزه، پارو، شن‌کش، خیش و بیل می‌توان وضعیت گوناگون بازو، دست و انگشتان را مشاهده کرد.» کاپ همچنین «راه آهن» را به عنوان بیرونی سازی دستگاه گردش خون و «تلگراف» را به عنوان بسط سیستم عصبی توصیف می‌کند.[1]

   در این تلقی از تکنولوژی همانطور که می‌بینیم بعد جسمی انسان توسعه می‌یابد تا ابزارهای تصرف او بیشتر شود. وقتی این نگاه بسط پیدا کند به تکنولوژی مدرن می‌رسد و ماشین‌های عظیم صنعتی، سیستم‌های پیچیده ارتباطات، ابر رایانه‌ها، رسانه‌ها و ... را ایجاد می‌کند، تا اینکه خود انسان هم در دام این تکنولوژی اسیر می‌گردد. حتی بعضی پا را از این اسارت هم فراتر می‌گذارند و تکنولوژی جدید را تقدیر و حوالت تاریخی بشر امروز می‌دانند که انسان در برابر آن از هیچ اختیاری برخوردار نیست.[2]

    در این رویکرد دیگر چیزی از بعد روحی، اخلاقی، معنوی و در یک کلام انسانیت انسان باقی نمی‌ماند و اصالت با تکنولوژی به عنوان بسط بعد مادی انسان است. انسانیت انسان در مقابل تمتعات و تعلقات مادی او ذبح می‌شود، فضایل انسانی به محاق می‌رود و از میان باید و نبایدهای اخلاقی، فقط آنهایی اهمیت می‌یابد که بر هم زننده نظم خود ساخته مکانیکی نبوده و از ایجاد اختلال در مسیر توسعه تکنولوژی جلوگیری نماید.

    لذا «علم اخلاق» که از زمان فیثاغورث و سقراط برای پاکیزه نگه داشتن نفس انسان لازم به شمار می‌آمد، تقلیل می‌یابد به «اخلاق زیست محیطی» و «اخلاق مهندسی» که صرفاً حوزه تصرفات انسان و محیط کار او را پاکیزه نگه دارد! جامعه‌شناسی که از زمان ابن خلدون و فارابی درصدد توصیف حیات جمعی انسانِ عاقلِ مختار است، تقلیل پیدا می‌کند به «جامعه‌شناسی توسعه» و... که درصدد توصیه به انسان اسیر برای کنار گذاشت رفتارهای جمعی ضد توسعه اوست! همچنین روان‌شناسی که باید همچون «علم‌النفس صدرایی و سینایی» به ژرفای نفس پیچیده و حیرت‌انگیز انسان نفوذ کند، تقلیل می‌یابد «روان‌شناسی رفتاری پاولوف» که با نظریه بازتاب‌های شرطی از انسان چیزی شبیه حیوانات بسازد که به راحتی تحت کنترل و تربیت نوسانات اقتصادی و صنعتی و ... باشند.

در اینجا علوم انسانی وقتی به کار می‌آید که تمتعات لجام گسیخته و مصرف‌زدگی مهار نشدنی انسان مادی، برای خود توسعه تکنولوژی دردسر ایجاد کند. مثلاً مصرف انسان از تولید صنعتی بیشتر باشد و نیاز به کنترل مصرف او شود، یا برعکس تولید صنعتی بیشتر از نیاز مردم باشد و لازم باشد با تحریک احساسات و شهوات و تمایلات تنوع‌طلبانه انسان، میل او را برای مصرف تا  حد فوق اشباع افزایش دهد!؛ یا مثلاً به خاطر افراط در رفتارهای پرخطر جنسی، پزشکی را با چالش مواجه کند و بازار صنعتی تولید دارو را به زانو افکند؛ یا اینکه تخریب محیط زیست، حیات جمعی را تهدید کند، و یا سرقت علمی، ادامه راه توسعه را با مانع مواجه کند و یا...؛

   در اینجاست که تکنولوژی و صنعت دست به دامان علوم انسانی می‌برد! آن هم علوم انسانی مسخ شده‌ای که کاملاً متبوع و فرمان پذیر، انسان مورد نیاز صنعت را تربیت می‌کند و طبق سیاست‌گذاری مبتنی بر توسعه تکنولوژی مثلاً «انسان اقتصادی» که مصرفش به اندازه درآمدش است[3]، یا «انسان منفعت طلب» که صرفاً به دنبال سود و نفع شخصی خودش است[4]، را خلق می‌کند.

و این علوم انسانی مسخ شده نه تنها مزیتی به علوم فنی ندارد که خدمتکار بی‌اختیار تکنولوژی است. علوم انسانی که موضوع تحقیق، روش و حتی مبانی خود را از سرزمین آمال خود یعنی تکنولوژی و علوم فنی، اخذ می‌کند و به بعد مجرد و جنبه‌های اخلاقی و معنوی انسان کاری ندارد، صورتکی از علوم انسانی حقیقی بیش نخواهد بود. چنین است که به نظر می‌رسد پرسش از انتخاب میان علوم انسانی یا علوم مهندسی در نظام علمی کنونی پرسشی بی‌وجه است که تنها یک پاسخ محتوم را نمودار می‌کند و آن خدمت به انسان مادی و رها کردن ابعاد متعالی انسان است.



[1] دون آیدی، فلسفه تکنولوژی چیست، ترجمه مصطفی تقوی، ص9 و10

[2] از جمله بنگرید به : هایدگر در مقاله "پرسش از تکنولوژی"

[3] طبق نظریه میلتون فریدمن در اقتصاد

[4] طبق نظریه جان استوارت میل



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 آبان 1391 توسط محمدقائم خانی

اندر مهجوریت علوم انسانی

 

 نیما نریمانی

 

هنگامی که به آمار دانشجویان علوم انسانی نگریسته شود، به نظر می‌رسد علوم انسانی بسیار پررونق تر از دیگر رشته‌هاست. آماری حدود 3.5 میلیون دانشجوی علوم انسانی خبر از رونق این بازار واشتیاق دانشجویان به آن را می‌دهد... اما آیا این خبر صادق است؟

همگی ما هنگامی‌ که وارد دوره‌ی دبیرستان و بحث انتخاب رشته شده‌ایم، به وضوح نظر اطرافیان از جمله خانواده‌ی خود را در باب جایگاه رشته‌های مختلف ریاضی، تجربی و انسانی شنیده ایم؛ به این ترتیب که رشته‌ی ریاضی با اقتدار در صدر رشته‌هاست، رشته‌ی تجربی نیز با کمی اختلاف که علاقه آن را پوشش می‌دهد در جایگاه بعدی و رشته‌ی انسانی با اختلافی فاحش جایگاه آخر را به خود اختصاص می‌دهد. بدین ترتیب تمامی دانشجویانی که دارای هوش و استعداد بیشتری نسبت به سایرین هستند بی‌درنگ بر سر ورود به رشته‌ی ریاضی-فیزیک و تجربی با یکدیگر وارد رقابت می‌شوند و سایرین نیز علی‌رغم میل باطنی خود از آنجا که در این رقابت نمی‌توانند به هدف خود یعنی ریاضی-فیزیک (یا تجربی) برسند به ناچار برای ورود به دانشگاه و ادامه‌ی تحصیل رشته‌ی انسانی را برمیگزینند. البته این تمام داستان نیست؛ هستند افراد با هوش و استعدادی که برخلاف جو رایج با انگیزه‌ی خود رشته‌ی انسانی را انتخاب میکنند.(خاطرم هست که دوستی که تا دوره پیش‌دانشگاهی باهم رشته‌ی ریاضی را دنبال می‌کردیم، اواسط این دوره به انسانی تغییر رشته داد و در کنکور شرکت کرد و رتبه ای تک رقمی را حاصل!)

این بی‌میلی و بی‌رغبتی نسبت به علوم انسانی در حالیست که میزان نفوذ و اثرگذاری و اهمیت علوم انسانی نه تنها از علوم مهندسی و تجربی کمتر نیست، بلکه در زمینه‌هایی به مراتب از این رشته‌ها بیشتر است، چرا که اموری همچون فرهنگ، سیاست، مدیریت، حقوق، سیاست‌گذاری‌های کلان، اخلاق و... که مهمترین مسائل در قبال یک جامعه و کشور هستند به صورت مستقیم مربوط به علوم انسانی می‌شوند و نه رشته‌های فنی- مهندسی، اگر چه در کشور ما تصمیم‌گیران در این حوزه ها عموما مهندس هستند!! حال سوال اینجاست که چرا با وجود اهمیت زیادی که رشته‌های انسانی دارند، اینطور مورد بی مهری قرار گرفته اند؟ نوشته‌ی حاضر برآنست تا دو علت که به نظر نقش ریشه ای تری در پیدایش این مسئله دارند را بیان و بررسی نماید، اگرچه عوامل دیگر نیز مورد انکار قرار نمی‌گیرند.

عامل نخست که پیشینه‌ای دیرینه در شکل گیری گرایش شدید به علوم تجربی و بی‌مهری نسبت به علوم انسانی دارد به دو یا سه قرن قبل و به منطقه‌ای غیر از کشور ما بازمیگردد وآن پیدایش و تقویت و تسلط پوزیتیویسم و تجربه‌گرایی در غرب است. این ماجرا که همه‌ی ما چیزی از آن شنیده‌ایم به آنجا برمی گردد که پس از سلطه‌ی مطلق کلیسا و خرافات کلیسایی بر زندگی مردم در طول چندین قرن و دوران عقب‌ماندگی شدید اروپا (معروف به قرون وسطی) و آشنایی غربیان با پیشرفت‌های علمی و تکنولوژیکی مسلمین، دو گرایش در میان روشنفکران و متفکرین غربی پدید آمد و توسعه یافت؛ گرایش نخست میل شدید به علم تجربی و بیان هر امری به صورت تجربیات علمی بود و گرایش دوم نفی و انکار سلطه‌ی کلیسا و سخنان و باورهای دینی آن. این دو گرایش اساس سلطه‌ی پوزیتیویسم را بر غرب و پس از آن بر کل جهان در طول دو یا سه قرن گذاشت. برای نمونه نقل قولی از فرانسیس بیکن از پیشروان این نهضت خالی از فایده نیست وقتی که می‌گوید:"هیچ چیز نباید بالاتر یا پایین‌تر از دانش(تجربی) قرار گیرد. جادوگریها، رویاها، پیشگوییها، قرائت افکار، پدیده‌های روحی همه به طور کلی باید تحت آزمایش علمی درآید..." [i]

گرایش نخست عاملی شد برای پیشرفت شگرف علوم تجربی و دست‌یابی به ثمرات آن یعنی تکنولوژی و رضایتمندی فوق‌العاده مردم و روشنفکران نسبت به این حرکت که انقلاب صنعتی تحت تاثیر این گرایش در غرب پدید آمد. و گرایش دوم سبب به حاشیه‌ رفتن دین کلیسا در درجه‌ی اول و در درجه‌ی بعد به حاشیه‌رفتن متافیزیک و فلسفه و علوم انسانی که حاوی متافیزیک بودند گشت. البته افرادی همچون اگوست کنت (پدر جامعه شناسی) برآن بودند که علوم انسانی تجربی را بنا نهند، علوم انسانی که روش‌های تجربی و پوزیتیویستی برآن حاکم باشد و از فلسفه و متافیزیک در آن خبری نباشد.

اگرچه پوزیتیویسم و اثبات گرایی تجربی و نفی متافیزیک از همان ابتدا با چالش‌هایی در حوزه‌ی نظر مواجه بود، اما نتیجه‌ی عملی این تفکر که سبب رشد و پیشرفت اروپا و بهبود زندگی مردم شد، راه را برای سلطه‌ی آن هموار کرد و جلوی اعتراضات فلسفی و نظری را به خوبی گرفت. البته لازم به ذکر است که تلاشهای گسترده‌ای برای حل چالش‌های پوزیتیویسم توسط پوزیتیویست‌های منطقی انجام شد اما در آخر نتوانست مشکلات فلسفی این مکتب را حل کند و با نگاهی پراگماتیستی و عمل‌گرا، پوزیتیوسم به حیات و سلطه‌ی خود ادامه داد.

اما امروز اگرچه به لحاظ فلسفی و فلسفه‌علمی پوزیتیویسم قابل دفاع نیست و دلایل کافی برای نیاز به متافیزیک و فلسفه و ناکافی بودن علوم تجربی و همچنین مطلق نبودن آن آورده شده، ولیکن در جوامع (عام و دانشگاهی) کنونی این تفکر همچنان بی رقیب به سلطه‌ی خود ادامه می‌دهد و یکی از شواهد این سلطه‌ آنست که معنای علم به دانش تجربی یعنی Science  تقلیل یافته است و این دانش تجربی(Science) نیز هم مطلق است و هم خنثی. در حالیکه اگر جامعه‌ی دانشگاهی کشور لااقل اهل مطالعات فلسفی و فلسفه‌علمی بودند بر ایشان سست بودن نگرش پوزیتیویستی عیان بود.

عامل دیگر در مهجوریت علوم انسانی در نزد جامعه‌ی ما نامعلومی نظریات انسانی و بایر بودن زمین علوم انسانی است! اما چرا؟ نامعلومی نظریات علوم انسانی در برابر علوم تجربی از آنجا ناشی می‌شود که بسیاری از حوزه‌های علوم انسانی کنونی نه تنها دارای یک نظر مشخص و ثابت و یک روش معلوم و ثابت نیستند، بلکه حاوی مجموعه‌ای از نظرات و روشهای متفاوت، متضاد و گاها متناقض هستند و بایر بودن آن از آنجاست که مدتهاست شاهد هیچ نظریه‌پردازی و تولید علم روشنی در زمینه‌ی علوم انسانی در کشور نیستیم. اما چرا اینگونه است و راه حل کدامست؟

حضور نظریات متفاوت و حتی متناقض و آموختن آنها در علوم انسانی نه تنها مضر نیست بلکه می‌تواند بسیار مفید باشد به شرط آنکه توان نقد و بررسی آنها وجود داشته باشد و هدف از بیان آنها صرف حفظ و انتقال و امتحان و مجددا تدریس و انتقال و امتحان نباشد، بلکه گاها بر روی آنها تدبر و تعمق صورت پذیرد و با نگاهی موشکافانه و نقادانه بررسی گردند. متاسفانه در شرایط کنونی ورود در علوم انسانی به منزله‌ی آموختن و ترویج نظریات متفاوت و متناقض دانشمندان و متفکرین غربی در زمینه‌های مختلف است به طوریکه امکان نقد این نظریات به سختی فراهم می‌شود، چه برسد به تولید نظریه‌ی جدید در مقابل این نظریات. و غالب فعالیت‌های دانشجویانی که قصد فعالیت تازه‌ای در این زمینه را دارند، اگر بررسی نظریات یک فرد خاص نباشد تطبیق میان نظریات یک متفکر غربی و آن دیگری است. یکی از مهمترین دلایل این امر غیر از خودباختگی در برابر نظریات موجود، نبود دانشجویانی با استعداد و توانمند به لحاظ فکری و با اعتماد به فکر و مبانی خود است تا بتوانند علاوه بر آموختن نظریات موجود آنها را نقد کرده و برای شرایط کنونی و وضعیت فعلی اصلاح و تکامل بخشند و این نظریات جدید را در عرصه‌ی مدیریت و سیاست‌گذاری کلان وارد سازند.

 



[i]  ویل دورانت، تاریخ فلسفه، ترجمه عباس زریاب، ص 114



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 آبان 1391 توسط محمدقائم خانی

با سلام خدمت دوستان بزرگوار


همانطور که احتمالاً مستحضرید سلسه جلسات بحث درباره قلمرو دین در حیات انسان معاصر با محوریت کتاب «انتظار بشر از دین» نوشته حجة الاسلام خسروپناه در حدود یک ماهیست که منظماً در محل مرکز اندیشه دانشگاه شریف شنبه ها ساعت 4 برگزار می شود. مباحث انجام شده در این جلسات بدین شرح است:

 

جلسه اول) بحث درباره مقاله «خدا و آخرت هدف بعثت انبیا/ مهندس بازرگان»

در این جلسه ضرورت بحث درباره قلمرو دین با توجه به خلطی که مهندس بازرگان میان «غایت دین» از یکسو و «حوزه دنیایی امور مرتبط با سعادت اخروی» از سوی دیگر انجام داده است تبیین شد. در واقع بسیاری از کسانی که خدا و آخرت را هدف بعثت انبیا می دانند گزاره دیگری را هم ملازم با آن فرض می کنند و آن اینکه «مسیر» و «راه» تقرب به سوی خدا مسیری مستقیم از بنده به خداست و از میان جامعه نمی گذرد. در این نگاه دین متولی تنظیم رابطه انسان و خداست و باقی احکام ظاهراً غیرعبادی آن هم تفسیر عبادی می شود (مثلاً انفاق برای تمرین جدا کردن مال از انسان و تهذیب درونی است)

 

جلسه دوم) بحث درباره غایت دین (نسبت غایت اخروی با غایت دنیایی و تاریخی)+ اعتبار روش انسان شناختی در پاسخ به مساله قلمرو دین

حدود ربع جلسه به این بحث اختصاص یافت که آیا ما در انحصار غایت دین در خدا و آخرت با بازرگان مشترکیم؟ و آیا اهداف تاریخی و اجتماعی نظیر عدالت یا حکومت مهدوی در عرض این غایت قرار نمی گیرد؟ و اگر نه نسبت میان اینکه جایی هدف ارسال رسل عدالت گفته می شود و جای دیگر عبادت خلق چیست؟

   در ادامه جلسه پیرو مباحث کتاب بحث بر سر روش های انسان شناختی پاسخ به مساله انتظار بشر از دین شد. یعنی آیا نوع استدلالی که از نیازهای انسان آغاز می کند و سپس با بررسی منابع تأمین نیازهای انسانی به قلمرو حضور مشروع و درست دین در زندگی بشر می رسد صحیح است؟ این سوال پیش می آید که آیا انسان شناسی عقلانی می تواند همه نیازهای انسان را دریابد؟ و آیا لازم نیست که خود انسان شناسی دینی باشد؟

ثانیآً انسان شناسی تنها نیازهای فردی را بررسی می کند در حالیکه نیازهای اجتماعی شأن تمدنی یک پدیده معرفتی را نمایان می کند. مثلاً برای فهم قلمرو علم لازم است بپرسیم علم کدام نیازهای اجتماعی را حل می کند در حالیکه از دید فردی ظاهراً علم نیاز خاصی را از ما درمان نمی کند.

 

جلسه سوم) کدام رشته دینی یا عقلی متولی پاسخ به سوال از قلمرو دین است؟

آیا فقه می تواند به پرسشهایی مثل اینکه آیا دین درباره علوم طبیعی نظری دارد؟ پاسخ دهد یا اساساً خود فقه ذیل پاسخی که  به این پرسش داده می شود عمل می کند؟ (مثلاً دیدگاهی که از دین انتظار سیاسی دارد فقه متفاوتی میسازد)

   آیا روش پاسخ به این سوال روش فقهی است یا نوع دیگری از فهم دین در اینجا مورد نیاز است؟

 

جلسه چهارم) بحث درباره تعریف دین+ بحث مقدماتی درباره روش پاسخ به سؤال

در تعریف دین این مساله پیش می آید که اگر ما هر نوع معرفت عقلی یا شهودی قطعی(؟) را آنطور که بسیاری و از جمله نویسنده کتاب دین بدانیم پس بحث از قلمرو دین چه معنایی می تواند داشته باشد؟

علاوه بر این پرسش پیچیده تری مطرح می شود و آن اینکه اگر دین را همه اعمال نبی و امام بدانیم (که مشکل فوق حل شود) آنوقت معیار تمییز اعمال و اقوال عقلی و فنی و غیرالهی نبی و امام از غیر آن چیست؟ (مثلاً‌ اینکه امام جایی کسی را با کنیه اش صدا کند و ما بگوییم پس باید همه را با کنیه صدا کرد نه با لقب یا اسم!)

 

پیش از این بحث مساله دیگری هم مطرح شد و آن اینکه روش برون دینی ای که ما برای رسیدن به پاسخ اختیار می کنیم خود محدود کننده و متعین کننده پاسخ است. یعنی اگر از مدخل سیاسی وارد شویم اسلامی که از آب در می آید سیاسی است و اگر از مدخل انسان شناختی وارد شویم روانشناسانه است و اگر از مدخل قضاوت وارد شویم قضایی و جزائی و صرفاً ناظر به حل مناقشات است. کدام روش برون دینی برای فهم و تحلیل دین جامعتر است؟

 

جلسه پنجم درباره فصل روش شناسی کتاب در شنبه 20 آبان ساعت  4:00 برگزار شد.


نوشته شده در تاریخ شنبه 20 آبان 1391 توسط محمدقائم خانی

جای خالی مأموریت‌گرایی

 

سید علی روحانی

 

همه ما در طول زندگی علمی‌مان انتخابهای متعددی داشته‌ایم: از انتخاب بین درس خواندن و درس نخواندن، تا انتخاب بین تحصیلات دبیرستانی و فنی حرفه‌ای، تا انتخاب بین علوم انسانی تجربی و ریاضی فیزیک، تا انتخاب رشته دانشگاهی، تا انتخاب بین ادامه تحصیل و کار حرفه‌ای تا ... اما اگر در همه این انتخابها دقیق شویم، کمتر کسی می‌تواند ادعای «انتخاب» داشته باشد. پاسخ همه انتخابها و سؤالات فوق را یا جامعه به جای ما داده، یا شرایط خانواده، یا رتبه کنکور، یا ... اگر رتبه بدی می‌آوردیم، باید 50 رشته محل را انتخاب می‌کردیم، و این یعنی هیچ انتخابی نداریم؛ و اگر رتبه خوبی نصیبمان می‌شد، «رتبه دستمان را می‌بست» و برق و مکانیک شریف را «باید» انتخاب می‌کردیم.

آنهایی که کمی متفاوتند و خود را افراد فکوری می‌دانند و احساس می‌کنند در طول عمر تحصیلی‌شان، انتخاب «آگاهانه» نداشته‌اند و از این بابت احساس توهین می‌کنند، برای انتخاب رشته و گرایش ارشدشان فکر و برنامه‌ریزی و مشورت می‌کنند، طبیعی است که احساس خوبی از بابت متفاوت بودن با سایرین به آنها دست می‌دهد. انفعال گروه اول مشهود بود: عملاً خود انتخابی نمی‌کند. گروه دوم هم البته دچار انفعال است: خود را میان گزینه‌های موجود محبوس می‌بیند و باید از میان آنها یکی را انتخاب کند. خلاصه اغلب ما یا «منفعلیم و احساس می‌کنیم» و یا «منفعلیم و احساس می‌کنیم منفعل نیستیم».

در وضعیت کنونی کشور، رویکردی که جای خالی آن در انتخابها و تصمیم‌گیری‌های قشر جوان، خصوصاً در حوزه‌های تخصصی شدیداً احساس می‌شود، رویکرد «مأموریت‌گرایی» است. یعنی یک جوان (یا یک گروه جوان)، فتح قله‌ای را به عنوان «مأموریت» خودش انتخاب کند و همه الزامات آنرا، اعم از پیش‌نیازهای علمی، مهارتی، ارتباطی و... فراهم کند و در یک روند تدریجی و با کار گروهی، آن قله را فتح کند. مأموریت گرایی یعنی عزم را جزم کردن و همت را متمرکز کردن و همه چیز و همه کس را به خدمت گرفتن برای یک رسیدن به یک هدف، برای حل یک مسئله.

اینکه چرا ما مأموریت‌گرا بار نیامده‌ایم، از یک طرف ریشه در فرهنگ عمومی و محیط‌های تربیتی دارد که در آن قرار داشته‌ایم، و از طرف دیگر ریشه در نظامات و ساختارها و سازوکارهایی دارد که در محیط‌های علمی و تخصصی حاکم شده و معیار ارزشگذاری فعالیتها گردیده است (مثلاً معیارهای ارتقای علمی، سنجش نخبگی و...)؛ که البته این مقاله در صدد تشریح ریشه‌های این پدیده نیست.

مأموریت‌گرایی ویژگی‌ها و الزاماتی دارد. نخست، «مسئله‌محور» بودن؛ جوان مأموریت‌گرا، حل یک «مسئله واقعی» را به عنوان مأموریت خودش انتخاب می‌کند و همه پیش‌نیازهای آنرا فراهم می‌کند. مأموریت‌گرایی با سیر در هپروت مقالات و تفکر در مسائل خودساخته‌ای که صرفاً به کار تولید مقاله می‌آید سازگار نیست. تنها کسی که مسائل واقعی جامعه ذهنش را دائماً درگیر کرده، می‌تواند ادعای مأموریت‌گرایی بکند.

دوم «کل‌نگری»؛ اگر یک هدف به عنوان مأموریت انتخاب شود، زمانی می‌توان ادعای «انجام» مأموریت را داشت که به هدف رسیده باشیم. مثلاً اگر هدف، به تصمیم‌رساندن کشور برای تجدید نظر در سیاستهای حمایت از صنعت خودروسازی است، صرف انجام یک پژوهش و تحویل آن به مراجع قانون‌گذار، نه تنها به معنی انجام مأموریت نیست، بلکه پله اول مأموریتی محسوب می‌شود که ده پله دارد. متقاعد کردن قانون‌گذاران، ایجاد مطالبه از طریق رسانه‌ها، فعال کردن نهادهای پژوهشی برای تدوین سیاستهای مطلوب و... همگی اجزای تحقق این مأموریت هستند و باید توسط فرد یا گروه مأموریت‌گرا انجام شوند.

سوم «کار گروهی»؛ با توضیحاتی که در مورد مأموریت‌گرایی داده شد، روشن است که کل فرایند تحقق مأموریت از عهده یک فرد خارج است و یک «گروه مأموریت‌گرا» می‌طلبد. البته هستند نادر افرادی که توانمندی‌های لازم برای راهبری یک جمع به سمت یک مأموریت را داشته باشند، اما قاعده، کار گروهی است.

مطالب فوق، همه در حکم مقدمه بود برای روشن کردن این نکته که «انتخاب رشته را باید جزئی از فرایند مأموریت‌گرایی بدانیم» و نگاه استقلالی به انتخاب رشته، رویکردی ناصحیح و منفعلانه است. ابتدا باید مأموریتی را که حاضریم عمرمان را برایش هزینه کنیم تشخیص دهیم، و بعد برای بدست آوردن کلیه الزامات و پیش‌نیازهای آن برنامه‌ریزی کنیم، که یکی از این پیش‌نیازها ممکن است تحصیلات دانشگاهی و لذا انتخاب رشته باشد.

کسانی که از انفعال حاکم بر فضای دانشجویی اندکی فاصله گرفته‌اند، باید انتخاب رشته را جزئی از یک پازل بدانند که ساخته شدن کل آن، به معنی تحقق کامل مأموریت است. بنابراین باید در کنار تحصیل در رشته تخصصی، دانشها و مهارتهای لازم برای پر کردن سایر اجزای پازل را هم بدست آورند. مهارت نوشتن، ارائه کردن، صحبت کردن، حتی مهارت فکر کردن (که کمتر تجربه آنرا داشته‌ایم!) و... برای تکمیل این پازل ضروری است.

آن زمانی که انفعال حاکم بر انتخابها و تصمیم‌گیری‌های ما جای خود را به نگاه مأموریت‌گرا بدهد، می‌توان امید اصلاحات در عرصه‌های مختلف علمی و فناوری و سیاستگذاری‌ها کلان کشور را داشت، و الا فلا !

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 19 آبان 1391 توسط محمدقائم خانی

 MBA  شریف، مفر یا ضرورت؟

نگاهی آسیب شناسانه به جریان تغییر رشته مهندسین به MBA

 

رشید قانعی

 

چندسالی است که با ایده ی سوق دادن دانشجویان نخبه به سمت رشته های علوم انسانی والبته با تقلید از برخی دانشگاه های صنعتی مطرح جهان، دانشکده ای در بیرون دانشگاه شریف به نام «مدیریت و اقتصاد» تاسیس شده است. در این سالها نیز به نظر می رسد هر ساله موج علاقه و جذابیت برای تغییر رشته به MBA  در دانشگاه بیشتر و بیشتر می­شود. هر چند که تغییراتی بعضا در نحوه پذیرش وجود داشته و اخیرا نیز گویا در اختلافات مسئولین دانشکده با وزارت علوم، تغییراتی در نام رشته رخ داده است، منتها همه ی اینها باعث نشده است تا از موج علاقه به این رشته کسر شود.

در این جستار بنا نداریم به محتوای رشته ی MBA   و یا اینکه واقعا چقدر توانسته است آنچه را که هدف از تاسیس آن بود مهیا سازد، بپردازیم. چه اینکه به نظر می رسد فاصله  ی زیادی میان اهداف تاسیس و روند فعلی وجود دارد، اما آنچه که در این مطلب به آن خواهیم پرداخت، تاملی بسیار سریع از جامعه شناسی افرادی است که به MBA  تغییر رشته می  دهند. قصد داریم کمی در انگیزه ورود افراد به این رشته دقت کنیم و ابعاد آن را بیشتر باز نماییم تا دقیقتر مشخص گردد که علت این موج چیست. و چه چیز باعث گردیده تا خروشان تر نیز بشود و البته بایستی سرانجام این موج را در ساحلش نیز بیان کرد.

بصورت کلی به نظر می آید حضور دو دسته در میان افرادی که رشته MBA  را انتخاب می کنند، پر رنگ تر است:

دسته اول افرادی که از سختگیری های رشته های مهندسی برق و مکانیک ( و یا دیگر رشته ها ) زده شده اند و در کنارش بسیار از وصف ماشین گران قیمت فلان استاد و یا پرستیژ و حقوق بهمان استاد دانشکده شنیده اند و انباشت این چماق و هویج، خرد خرد تبدیل به یک راه فراری آبرومندانه به سمت میدان تیموری شده است. اما مشکل اصلی اینجاست که گویا این افراد حوزه تجارت و تدوین استراتژی برای بنگاه های تجاری و اصول بازاریابی را نیز با کوییزهای دانشکده قبلی­شان یکسان گرفته اند و پنداشته اند که اگر کت و شلوار چند میلیونی و خودکار "پارکر" گران قیمت بخرند، یک "بیزینس من" جدی خواهند شد، غافل از آنکه حداقل در  این رشته دیگر صرف ارایه مقالات علمی و بالابردن "ایمپکت فکتور" خود در سایت های "رفرنس" و نمره A  گرفتن در کوییزها، هنری نیست و این نمره ها برای بنگاه های تجاری هیچ ارزشی ندارد و طبیعتا برای آن فرد نیز ، "نون و آب" نمی شود. لذا بعید به نظر می رسد این دسته به موفقیت خاصی نائل گردند، و احتمالا بایستی یا "اپلای" کرده و به خارج بروند و یا در همین داخل بمانند و حتی از   MBA  نیز به کار با نرم افزارهای مهندسی وار اکتفا نمایند تا ممر درآمدی برای خویش کسب کنند. تو گویی انگار نه انگار که از برق و مکانیک فرار کرده اند، چون باز هم برای کار با نرم افزارهایی که خروجی کیفی ازشان انتظار داریم، باید همه چیز را کمّی و "فرموله" کرد و این همان برگشتن به خانه ی اول است.

دسته دوم افرادی که نوعا از قشر حساس نسبت به آرمان های انقلاب اسلامی می باشند و پس از طی دوران کارشناسی در  رشته های فنی- مهندسی آهسته آهسته به این مطالب برمی خورند که از نظر راهبردی رشته های علوم انسانی نقش مهمتری را در زیرساخت های جامعه دارند و هرچند که یک کشور از لحاظ تکنولوژیک و صنعتی پیشرفت کرده باشد، تا وقتی از لحاظ مبانی علوم انسانی نتوانسته باشد ارزشهای لازمه و اصول موضوعه دیگر علوم را تعیین نماید، هیچ پیشرفت پایدار و مبتنی بر دین اسلام حاصل نخواهد گردید.  این سخنانی است که در کلام ره بری نیز به وفور دیده می شود. در کنار این دو، رسیدن مطالبی اینترنتی و ایمیلهایی زرق و برق دار، که در محتوا بر فرض مثال اشاره به ابلاغیه ی نیکسون یا فلان رییس جمهور آمریکا می کند که در یک برنامه راهبردی نخبگانِ ( یا شاید هم سیتیزنهایِ)  آمریکایی را تشویق به حرکت به سوی علوم انسانی نموده اند و در مقابل افراد کشورهای جهان سوم مشغول به کار در آمریکا را به سمت مباحث تکنسینی ملزوم کرده اند، همه و همه باعث می گردد تا این مساله به عنوان یک واجب بر دانشجوی انقلابی فرض شود که بدون هیچ استعداد سنجی از خویش و مطالعه عمیق بر روی رشته های دانشگاهی که گویی بناست همه ی مطلوبهای او را در راه آرمانهایش آماده  نمایند، به سمت رشته MBA  سوق می دهد.

این قشر از افراد که طبعا کمی به سمت مباحث مدیریتی نیز علاقه مند هستند ( از آنجا که نیم نگاهی به مسئولیت های آینده کشور دارند ) رشته مدیریت را بر می گزینند، و شاید اصلا همه ی آن حرف ها و  بالا و پایین چیدن ها از سخنان رهبری و اشارتهای خارجی و ضروتهای داخلی همه و همه بهانه ای است برای "تخصص گریزی"، زیرا در این رشته هم پرستیژ دانشگاهی حفظ می گردد و هم می شود بعده ها برای مسئولیت ها، توجیه علمی نیز داشت که مثلا فلان پست با توجه به رشته ی بهمان فرد که اتفاقا مدیریت نیز خوانده اند، تناسب دارد و خوب چون طبیعتا همه ی مسئولیتها با مدیریت گره خورده اند، در کلام این عزیزان انقلابی که به این رشته تغییر جهت داده اند، خیال پرورانی برای در دست گرفتن مناصب فرهنگی تا سیاسی و امنیتی نیز دیده می شود و آنچه که کمتر یافت می شود، تلاشی جدی برای آموختن علمی این رشته و کوچکترین دغدغه ای برای اسلامی کردن آن است. گویی فراموش شد که اصلا این رشته را بخاطر سخنان رهبری که فرموده بودند، علوم انسانی زیربنای دیگر علوم است و باید با اسلامی سازی  آن دیگر علوم را نیز تحت تاثیر قرار داد، انتخاب نمودند و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل...

اگرچه گفتنی است، از آنجا که تمام مباحث رشته ی MBA  گره خورده به مباحث تجاری است و سخن از حداکثر کردن پول با روشهایی است که بعضا تضاد آشکار با مبانی دینی دارد، این گروه نیز آهسته آهسته از این رشته سرخورده شده، یا نیمه راه از ادامه آن رشته باز می مانند و یا به زور واحدهای زیاد آن را پاس کرده، تا بلکه مدرک را بگیرند و در دکترا فکری کنند. عده ای هم که از "قدرت زر و زیور دنیا" و تاثیر آن بر "با اراده ترین انسان ها"، ناآگاه بودند و یا در معرض آن قرار نداشته اند، کم کم تغییر هویت داده و به افرادی لیبرال مسلک تبدیل می شوند که شاید خصوصیات انقلابی را در تمام وجوه شخصی نیز داشته باشند، اما در کار و عمل که همان برنامه های اقتصادی و تجاری است معتقد به اصول لیبرالیسم هستند، والبته این نیز صرف یک حدس نیست، کافی است کمی از دانش آموختگان سابق این رشته بپرسید که چگونه اساتید بعضا از این همه تغییر جهت دانشجویانی که در ترم های اول منتقد سرسخت آنها در کلاس ها بوده اند، اما به مرور یار غار آنها شده اند، تعجب نمودند .

شاید بتوان دسته های دیگری را نیز به این دو دسته افزود - مثلا گروهی که تمایل دارند به فرآیندهای تجاری رشته های دوران کارشناسی شان برسند و وارد صحنه واقعی صنعت و تجارت بشوند که شاید موفقترین افراد نیز همین گروه باشند- اما مقصود اصلی از این نگاشته آن است که به نظر می رسد اگرچه این دو دسته با دو هدف متفاوت و دو آرمان متفاوت، وارد این رشته شده اند، اما آنچه که بارز است، هر دو  از دست نظام آموزشی فعلی خسته شده اند و به چیزی پناه برده اند که حتی وضعیتشان را از قبل نیز بعضا بد و بدتر خواهد کرد.

هر دو دسته نتوانسته اند جای خود را در نظام آموزشی کشور بیابند و دنبال مفری برای اقناع کردن خود در یک رشته تخصصی هستند. لذا سخن اینجاست که با توجه به اینکه یقینا هر دو دسته جزء افرادی هستند که از لحاظ نیروی انسانی دارای شاخص های بالایی می باشند، آیا نباید فکری برای نظام آموزشی و تغییر محتوایی آن و حتی شیوه های ارزیابی نمود. بدون شک دسته اول جزء افراد و استعدادهای برتر کنکورهای سراسری کشور هستند و شاید دارای مدال های المپیادی نیز باشند. دسته دوم نیز جزء افرادی هستند که حاضرند از خود هزینه بپردازند و تغییر رشته بدهند تا به آرمان های مطلوب انقلاب دست یابند ( اگر نخواهم همچون چند پاراگراف قبل خیلی علیه­شان سیاه نمایی کنم!) ، لذا چنین افرادی که تمایل به فداکاری برای نظام دارند، یقینا جزء نیروهای با ارزش کشور محسوب می شوند، اما چه می شود که این دو گروه، هردو از راه خویش باز می مانند و این سریال تکراری همچنان اجرا می­شود. یعنی باز هم برخی استعدادهای برتر جامانده از نظام آموزشی و برخی دلسوزان انقلاب اسلامی، هنوز MBA  را محل فرار خود می دانند. چه باید کرد؟

 



(تعداد کل صفحات:59)      [...]   [5]   [6]   [7]   [8]   [9]   [10]   [11]   [...]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو