حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 آذر 1389 توسط محمدقائم خانی

 

نشریه دانشجویی «الف ها»

انجمن اسلامی دانشجویان مستقل دانشگاه صنعتی شریف

شماره اول، شنبه 13 آذر 1389

 

پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

محمدکاظم کاظمی

 

غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌

پیاده آمده ‌بودم‌، پیاده خواهم ‌رفت‌

 

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد ‌شد

و سفره‌ای که تهی بود، بسته خواهد ‌شد

 

و در حوالی شب‌های عید، همسایه‌!

صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!

 

همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهد رفت‌

و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهد رفت‌

 

***

 

منم تمام افق را به رنج گردیده

منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده


منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود

و سفره‌ام -که نبود- از گرسنگی پر بود

 

به هرچه آینه‌، تصویری از شکست منست‌

به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست منست‌

 

اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌

تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌


من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد

نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد

 

***

 

طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد

و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهد شد

 

غروب در نفس گرم جاده خواهم ‌رفت‌

پیاده آمده ‌بودم‌، پیاده خواهم‌ رفت‌

 

***

 

چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست

چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست

چگونه بازنگردم که مسجد و محراب‌

و تیغ‌ منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌

 

اقامه بود و اذان بود، آن‌چه اینجا بود

قیام‌بستن و الله‌اکبرم آنجاست‌


شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست

‌کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌


مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌

مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌

 

***


شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما

و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما


من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌

شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌

 

تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی

پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی

 

تویی که کوچه‌ی غربت سپرده‌ای با من‌

و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌

 

تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌

تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم

***


اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت

و چند بوته‌ی مستوجب درو هم داشت


اگرچه تلخ شد آرامش همیشه‌ی‌تان

اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه‌ی‌تان‌

 

اگرچه سیبی از این شاخه ناگهان گم شد

و مایه‌ی نگرانی برای مردم شد

 

اگرچه متّهم جرم مستند بودم‌

اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌

 

دم سفر مپسندید ناامید مرا

ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا


تمام آن‌چه ندارم‌، نهاده خواهم‌ رفت‌

پیاده آمده‌ بودم‌، پیاده خواهم ‌رفت‌


به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌

به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌

 

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌

و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌

 

همیشه قلک فرزندهایتان پر باد

و نان دشمنتان -هر که هست- آجر باد




طبقه بندی: نشریه دانشجویی «الف ها»، 
برچسب ها: شعر درد،
درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات