حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 اسفند 1389 توسط محمدقائم خانی

مس ساحر، کار طلا می­کند! بَلکَم بیش...


بی­ میلی ارول در همراه کردن تماشاگر فقط به شخصیت­ها محدود نمی­شود، بلکه در مورد فضاها نیز تکرار می­گردد. فضاسازی­های نصفه- نیمه­ای در برخی موقعیت­ها وجود دارد که آن هم معمولاً برای القای مفاهیم خاصی در همان لحظه به خواننده، آورده می­شود. موقعیت­ها همه در داخل مزرعه اتفاق می­افتد. هیچ اتفاقی در خارج نمی­افتد و تنها خبرهایی از آنجا به گوش می­رسد. این شیوه به خوبی توانسته است در خدمت هدف نویسنده قرار بگیرد؛ «یک سیستم سوسیالیستی، یک سیستم بسته اطلاعاتی است». خواننده به خوبی احساس می­کند که در یک فضای محبوس قرار دارد و تنها اطلاعاتی که لازم است به او می­رسد. یک شراب­فروشی هم هست که همه­ی انسان­ها (حاکمان نظام­های سرمایه­داری) در آنجا جمع می­شوند. تقریباً نماد روابط لیبرالی است. این نماد در آخر داستان به کمک نویسنده می­آید و بزرگترین اثر خود را بر خواننده می­گذارد. انبار بزرگ مزرعه مکانی است که انقلاب از آنجا اغاز می­شود و بعدها هم محل تجمعات اصلی حکومتِ بعد از انقلاب است. خانه آقای جونز هم محل زندگی اوست که تا مدت­ها بعد از انقلاب مهر و موم بوده و حیوانی به آن وارد نمی­شود. آسیاب بادی هم که چالش­برانگیزترین موقعیت داستان است یک مکان ساخته شده بعد از انقلاب می­باشد. باغ و کشت­زار و باغچه و تپه نیز هستند که هر کدام به اندازه­ای در داستان موثرند. فصل­های سال نیز در داستان، خیلی مورد توجه نیستند و به فضاسازی کمک نمی­کنند. تنها هر از چند گاهی برای القای سریع برخی چیزها، توصیفاتی از وضع مزرعه در یکی از فصل­ها ارائه می­شود.

سیر داستان محکم و مشخص است. کناب که تمام شود، طرحی کلی در ذهن مخاطب می­نشیند و گزاره­هایی بس مهم را تثبیت می­کنند. حتی شاید بتواند برخی افراد ضعیف را وارد سیر تربیتی لیبرالی بکند. ولی این سیر محکم روایت گیرایی ندارد. حتی در برخی از صفحات به خاطرات یک تماشاگر (!) نزدیک می­شود. بدون مقدمه وارد جریانات می­شود و در بسیاری از موارد، به سرعت خارج می­گردد. شروع داستان جالب است و خواننده را همراه می­کند ولی لزوماً شروع فصل­ها چنین نیست. پایان­بندی داستان هم با تمهیدانی که او چیده بود بسیار عالی بود. استفاده از دو نماد «ایستادن بر دوپا» و «شرکت در جلسه سرو شراب» برای خوک­های گرداننده مزرعه، به زیبایی همه­ی حرف بزرگ ارول را در مخ مخاطب فرو می­کند؛ «آخر عاقبت همه نظام­های سوسیالی، لیبرال شدن نحوه حکومت و لیبرال­مسلک شدن حاکمان است».


ادامه دارد...




طبقه بندی: نشریه دانشجویی «الف ها»،  ادبیات داستانی، 
برچسب ها: رمان،
درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic