تبلیغات
حکمت با طعم درد - 15، 10، 18
حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ شنبه 25 آذر 1391 توسط محمدقائم خانی

 

 15، 10، 18

 

از اتاق بیرون زدم و در راهرو دویدم. نشد زودتر راه بیفتم و یک دقیقه گذشته بود. خداخدا می­کردم که مهران نرسیده باشد. یک دقیقه بعد جلوی در اتاق استاد بودم. کسی پشت در نبود. «اه»ی گفتم و منتظر ایستادم. می­خواستم در بزنم اما نمی­توانستم. نمی­شد او را از اتاق بیرون بکشم. داشتم خودم را لعنت می­کردم که «چرا کارهایم را زودتر انجام ندادم؟»، که سر و کله­ی مهران پیدا شد. گل از گلم شکفت. دو قدمی از در فاصله گرفتم. نرسیده سلام و علیک کردیم. بعد هم دست و روبوسی.

-        دیر رسیدی؟

-        آره دانشکده پایین بودم.

-        هر روز دانشگاه رو بالا پایین گز می­کنی که چی؟ رشته­ات چش بود که رفتی آویزون یه دانشکده­ی دیگه هم شدی.

-        شما تو نوبتین؟

بچه باحالی بود. زود جوش می­خورد اما ادب مدب می­فهمید. با آن­که سه سالی بود همدیگر را می­شناختیم، هنوز هم مثل سال اول حرف می­زد؛ با لحاظ اختلاف سنی هفت ساله. جواب دادم: «چه عجله­ایه؟ آبمیوه می­خوری؟»

-        ممنون. بعدا مزاحم می­شم.

-        نه بابا، چه مزاحمتی؟ بیا بریم...

-        خبری شده؟ الآن بقیه می­رسن و پشت در می­مونم.

دستش را گرفتم و چند متری با خودم بردم تا به گوشه­ی راهرو برسیم. احساس امنیتم بیش­تر شد. به مهران گفتم: «هر کاری داری بگو، من به استاد می­گم.»

بچه­ی تیزی بود. با دیدن من جلوی در استاد و صحبت در گوشه­ی راهرو و تعارف من، دوزاری­اش جا افتاد. پرسید: «عصبانیه؟»

-        نتیجه نداره. بی­خیال شو. به­ات که گفتم.

-        آره، می­دونم. معدل کلاس نباید از 15 بالاتر باشه، ولی دو نمره­ی من مگه چقدر معدل کلاسو بالا می­بره؟ در عوض معدل منو میاره بالای 16. دردسرای منم تموم می­شه. دیگه لازم نیست برم معاونت آموزشی دانشگاه و تعهد بدم و...

-        به نظر من بری معاونت آموزشی کارت راحت­تر راه می­افته.

صدای باز شدن در اتاق آمد. مهران خداحافظی کرد و برگشت تا برود. قدم دوم را برنداشته بود که دستش را گرفتم و نگه­اش داشتم. با نگاهش دلیل کارم را پرسید. دل را به دریا زدم و آن­چه نمی­خواستم بگویم را گفتم: «تو اتاقم نشسته بودم که یکی از دانشجوهای دیگه­اش اومد تو. برگه­ی تصحیح تو دستش بود. باهام کار داشت. نشست و برگه­های امتحانی رو گذاشت رو میز. برگه­ی نهایی نمره­ها زیر بود. گله کرد که باید این همه رو یه شبه صحیح کنه و نمی­تونه کار پروپوزالشو انجام بده. برگه رو زیر و رو کردم. سه تا نمره با خودکار قرمز توش نوشته شده بود. 15، جای معدل کلاس؛ 18، جلوی اسم یکی از دخترا؛ و 10، جلوی اسم تو.»

دستش شل شد. رهایش کردم. دستش به کیفش خورد. نفسی کشید و چیزی نگفت. آرام برگشت و به سمت اتاق استاد رفت. خواستم به اتاق بروم اما نتوانستم. هیچ حدسی نمی­زدم. یعنی می­زدم ولی سریع خودم باطلش می­کردم. ممکن بود دو دقیقه­ی دیگر بیاید، ممکن بود نیم ساعت در اتاق استاد بماند. تصمیم گرفتم بایستم. ده دقیقه­ای منتظر ماندم. دو دانشجو هم رسیده بودند و می­خواستند استاد را ببینند. یکی­شان که می­دانست من دانشجوی استادم، از سوابق استاد و ارتباطات بیرونش پرسید. چند جمله­ای بیش­تر نگفته بودم که در اتاق باز شد. مهران بیرون آمد و همان دانشجو داخل شد. چهره­ی مهران سرد سرد بود. همراهش شدم. منتظر بودم چیزی بگوید ولی حوصله­ام سر رفت و پرسیدم: «بریم اتاق یا بریم بوفه؟»

-        ممنون، شما به کارت برس.

-        خب حالا، نمی­خواد خیلی فکر من باشی. نیم ساعت کسی رو نکشته. تو اتاق من فقط چایی و بیسکویت دارم.

-        می­خوام برم معاونت آموزشی.

-        پس با بوفه حال می­کنی.

یک دقیقه­ای چیزی نگفتیم و فقط راه رفتیم. بعد من دوباره سر حرف را باز کردم: «برفرض من اصلا نمی­اومدم و صاف می­رفتی تو، واقعا انتظار داشتی نمره بده؟»

-        آخه من چیزی نگفتم. فقط می­خواستم برگه­امو ببینم.

-        فقط همین؟ امر دیگه؟

-        توقع زیادیه؟

-        ولی من فکر می­کنم خودتم حدس می­زدی که به­ات نمی­ده.

-        آخه واسه چی؟

-        اون کاری که تو باهاش کردی، همین که ننداختت شانس آوردی.

-        من چیزی نگفتم.

-        نه، من گفتم. من بودم ضایعش کردم.

-        ضایع کدومه؟ من فقط به­اش گفتم که...

-        وقت درس دادنش گذشته، همین.

-        اینو نگفتم. گفتم باید آپ­دیت بشه.

-        نگفتی فرمول غلطه؟

-        خب پنج ساله هیچ­جا به اون فرمول کاری ندارن. چون روششون عوض شده، جواب اولیه رم با یه فرمول دیگه درمیارن. جواب دقیقم که با نرم­افزار درمیارن.

-        اینو از کجا فهمیدی؟

-        پسر عموم پارسال دکتراشو گرفت. پنج ساله درس می­ده. یه بار که حرف می­زدیم، بحث سه تا فرمول رو پیش کشید که هرکدوم یه بلایی سرشون اومده. یکی از اونا همین بود که کلا به خاطر عوض شدن روش حذف شده.

-        در هر صورت له­اش کردی، اونم از خجالتت دراومد.

جوابی نداد. تا بوفه رفتیم. یه چیزی خوردیم و بعد از هم جدا شدیم. مهران رفت آموزش دانشگاه و من هم دانشکده. آرام می­رفتم اما نیرویی درونی می­خواست وادارم کند که تند بروم. بیشتر از یک ساعت وقت داشتم. باید می­رفتم پیش استاد و برگه­ها را می­گرفتم. البته شاید هم کم­تر، نیم ساعت، سه ربع. نیروی درونی پیروز نشد و ده دقیقه­ای طول کشید تا به دانشکده برسم. ساختمان آجری را که دیدم، همان­جا روی نیم­کت پارک جلوی دانشکده نشستم. باید بلند می­شدم اما نمی­توانستم. صدای پیامک آمد. گوشی را آرام درآوردم. خواندم. جُک بود. خنده­ام نگرفت. سر را بلند کردم و درخت­ها را نگریستم. گوشی زنگ خورد. استاد بود. سی ثانیه صحبت کردیم. باید می­رفتم و برگه­ها را می­گرفتم. خنده­ام گرفت. بلند شدم و به سمت در دانشکده به راه افتادم...

 



درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم