تبلیغات
حکمت با طعم درد - صبح کار، بعد از ظهر کار، تا خود انتشار کتاب کار (1)
حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 4 بهمن 1391 توسط محمدقائم خانی

صبح کار، بعد از ظهر کار، تا خود انتشار کتاب کار (1)

 

دو روز با مرد ژاپنی صحبت کردم. دو راند صبح و یک راند، بعد از ظهر. هرچه می گفتم در کتش نمی رفت که نمی رفت. برای همین مجبور شدم بحث بعد از ظهر روز دوم را راه بیندازم. ولی آن هم حاصلی نداشت. او محکم روی حرفش ایستاده بود که «مزرعه پدر شما مدرن­ترین و پیشرفته ترین مزرعه این منطقه است.» من هم هرچه توانستم در مذمت مزرعه پدر گفتم، اما به خرجش نرفت. آخر من از جزئیات تمام مراحل راه افتادن مزرعه خبر داشتم و هیچ جوره نمی توانستم بپذیرم که مزرعه پدر من مدرن است! اصلا دعوای پنج ساله من و بابا سر همین مدرن کردن مزرعه بود. نه او می پذیرفت و نه من کوتاه می آمدم. حالا این مرد ژاپنی پیدایش شده بود و می خواست مزرعه را پنج برابر کند. سرمایه از او، کار و مدیریت و هرچیز دیگری که لازم بود، از پدر من. جالب این جاست که پدر زیر بار نمی رفت و مرد ژاپنی از من می خواست که به هر نحوی شده پدر را راضی کنم. گیر کرده بودم که به مرد کمک کنم و پولش را بگیرم، یا آنکه پای مدرن نبودن مزرعه پدر بایستم و بی خیال پول، دعوای پنج ساله را ببرم. چه باید می کردم؟ چه کردم؟ هیچ کدام. بحث بعد از ظهر روز دوم باعث شد یک کار سه ماهه را شروع کنم.

کل صبح روز اول با او در مزرعه صحبت کردم. بردم و همه جا را نشانش دادم. با چند تا از کارگرها صحبت کردیم. فایده نداشت که نداشت. من از ده درصد کارگرهایی که نه تنها سودی ندارند، بلکه فقط ضرر می­زنند صحبت می کردم و او آمار فروش پنج برابر را طی دو سال به من نشان می داد. من درباره عدم مدیریت هزینه حرف می زدم و تعداد افراد مشغول در مزرعه را مثال می زدم که دو سوم موارد استاندارد در استفاده از نیروی انسانی برای تولید محصول مشابه است. من حرف نبود متخصص کافی بر سر کار را پیش می کشیدم و او صادرات نصف محصولات مزرعه را.  کشمکش ما بعد از ظهر و صبح روز بعد هم ادامه پیدا کرد. برای او مدیریت تولید منعطف اهمیت داشت و برای من تراکم پایین درختان. این شد که بعد از ظهر روز دوم به رستوران رفتیم تا همه ی علم هم را روبه روی هم علم کنیم. چه شد؟ او برد؛ هم کل مزرعه ی پدر را، هم همه ی علم مرا...

وارد رستوران که شدیم و نوشیدنی را که سفارش دادیم، جمله ی اول را طوفانی شروع کردم تا همان لقمه ی اول بحث را ببرم: «شما ژاپنی ها فهمی از مدرنیته ندارید. برای شما مدرن شدن یعنی کارآمدی و پول. ولی مدرنیته اینها نیست؛ نهادسازی است، مفهوم سازی است، روش کشف علمی است. برای همین است که هیچ کدام از این کارها را خودتان انجام ندادید. شما هیچ وقت به مرز مدرنیته نرسیدید.»

پاسخش چنان دندان شکن بود که مجبور شدم تا چند دقیقه هیچ نگویم: «شما ایرانی ها فهمی از مدرنیته ندارید. برای شما مدرن شدن یعنی ادا درآوردن و تقلید. ولی مدرنیته اینها نیست؛ عینیت است، پیشرفت است، کارآمد بودن است. برای همین هیچ کدام از این کارها را نهادهای مدرن شما انجام ندادند. شما هیچ وقت هم به مرز مدرنیته نرسیدید و نخواهید رسید.»

من خواستم برایش اثبات کنم که نه کمباین مزرعه پدرم را مدرن می کند، نه تولید بالایش، نه بهره وری و نه مدیریت چندجانبه؛ ولی او امان ندارد. له شدم. به نظر او من یک بی مصرف پرچانه هستم که فقط می توانم سنگ جلوی پای پدرم بیندازم. در عوض این پدر من است که همه ی مراحل نهادسازی و مفهوم سازی و تفکر لایه ای و عمل مبتنی بر دانش را انجام داده است و چشم کور من هیچ کدام از این ها را ندیده است! و بعد رفت به سراغ روز اول کار مزرعه. وقتی که پدر کارش را از صحبت ده دقیقه ای داخل مسجد شروع کرد و کار در چشم به هم زدنی به آن جا رسید. جا به جا هم از مدیریت دانش و نهاد اجتماعی مثال آورد که پدر انجام داده و من ندیده ام. کی وقت کرده بود این ها را بپرسد؟ اصلا از کی پرسیده بود؟ وقتی می خواستیم از رستوران بیرون برویم، از او پرسیدم که چه شد که به این چیزها علاقه پیدا کرد؟ نکند به خاطر حرف های من بوده! گفت که نه. سرمایه گزاری روی کار پدر قطعی بوده و او می خواسته از آینده کار اطمینان حاصل کند. برای همین به سراغ کارگرها رفته و چیزهایی پرسیده و این ها را فهمیده است. چه غروبی بود آن غروب! دیگر نه مزرعه مهم بود نه کار پدر. تازه من مهم شده بودم. من و عقایدم و همه بحث هایی که با پدر کرده بودم. این شد که به ذهنم رسید صدایش را ضبط کنم.  mp3 ام را برداشتم و سه ماه از خاطرات پدر را ضبط کردم؛ هر ماه یک دهه از زندگی را...



درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم