تبلیغات
حکمت با طعم درد - صبح کار، بعد از ظهر کار، تا خود انتشار کتاب کار (2)
حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 بهمن 1391 توسط محمدقائم خانی

صبح کار، بعد از ظهر کار، تا خود انتشار کتاب کار (2)

 

 

چالش من و پدر از دانشگاه شروع شد. وقتی که من فهمیدم همه چالش های اجتماعی ریشه در تفکر دارند. آنجا بود که با مدرنیته آشنا شدم، با سنت هم همین طور. سال اول آرام گذشت اما از سال دوم، اختلافاتمان شروع شد. او از جنگ و انقلاب می گفت و من زیر بار نمی رفتم. من از سنت و مدرنیته می گفتم و او اصلا نمی فهمید. باز وضع انقلاب و جنگ بهتر بود. کار که به بعد از جنگ کشید، معدود نقاط مشترکمان هم ناپدید شد. هرآنچه او می گفت، از نظر من بی معنی بود و همه حرف های منف برای او گنگ و نامربوط. برای همین هم هیچ وقت نفهمیدم که چرا در دهه هشتاد، ناگهان همه چیز را کنار گذاشت و کار مزرعه را شروع کرد. هیچ وقت دغدغه هایش را نفهمیدم.

یک ماه اول ضبط خاطرات، قبل از کاوش واقعیات، دوگانه ذهنی ام را کنار گذاشتم. این بار، خواستم ابتدا پدر را بفهمم، بعد به قضاوت بپردازم. یک ماه که تمام شد، از دوگانه ی سنت- مدرنتیه ذهن من هیچ نماند. همه شاخص های آن هشت سال، جنگ ما را در دسته ی جنگ های مدرن قرار می داد. نه فقط استفاده از ابزارآلات و سلاح های مدرن، بلکه نهادسازی های منعطف به صحنه ی نبرد هم مدرن بودن جنگ ما را نشان می دهد. ولی مگر می شد پذیرفت؟ اصلا جنگ به خاطر ضدیت ما با مدرنیته راه افتاده بود. اگر انقلاب ما به مدرنیته ضربه نزده بود، چه طور ممکن بود که آمریکا و شوروی برای نابودی ما به توافق برسند؟ ولی جنگ ما با مدرنیته، مدرن بود. چطور ممکن است؟ خاطرات پدر جای تردیدی برای من باقی نگذاشت که جنگ ما یک جنگ کاملا پیشرفته بود. ادوات و ابزار ما، ابزارسازی ها و توسعه صنایع ما، نهاد سازی ها و تقسیم بندی واحدهای جنگ، انعطاف پذیری علمی بر حسب شرایط، مدیریت مبتنی بر نیروی انسانی و اطلاعات، همه و همه خبر از نبردی کاملا پیشرفته می داد. ولی در عین حال ما با مدرنیته در جنگ بودیم! بعد از یک ماه خاطرات، دیگر یقین کرده بودم که پیشرفت غیر از مدرنیته است و پیشرفته بودن، غیر از مدرن شدن.

کار از ماه دوم سخت شد. این دفعه تردید در من نبود، در خاطرات پدر بود. دوگانه سنت- مدرنیته در من شکسته بود اما حالا پدر بود که نمی توانست پیشرفت را برای خود من معنی کند. پدر بعد جنگ مدیر شد، مدیر دولتی. کارش را خوب شروع کرد و خوب هم ادامه داد. طرح های زیادی را پیشنهاد داد و توانست چند تای آن ها را هم اجرا کند. بعد از چهار سال هم مدیر استانی شد. یکی از طرح هایش بدون هیچ تغییری در سطح کشور اجرا شد. با همه ارتباط گرفت؛ تولیدکنندگان، بازرگانان، مدیران. بارها تشویق شد و دو جایزه هم گرفت. پیشنهادهای خیلی بزرگتری هم به او شد که نپذیرفت. عزمش این بود که در تولید بماند و کار را به جایی برساند. اما برخلاف انتظارات من، کارش همین طور پیش نرفت. هرچه جلوتر می رفت، اوضاع عوض می شد. دیگر آخرِ خاطراتش تلخ بود و به جوایز و طرح ها ختم نمی شد. نصف طرح ها که اصلا نتوانست کمکی به تولید بکند. خیلی از خاطراتش به ورشکستگی تولیدکننده ها ختم می شد. بقیه هم که اثراتی می داشت، به اندازه ده درصد پیش بینی ها نبود. از انجام بسیاری از طرح ها پشیمان بود. نیمی از همین طرح ها لطمات جدی زیست محیطی، فرهنگی و اجتماعی به مردم زد. فقط از سه کار انجام گرفته در کل یک دهه فعالیتش خوشحال بود و از آن ها سفت و سخت دفاع می کرد. این شد که آن تصمیم عجیب را گرفت؛ ناگهان همه چیز را رها کرد و مشغول کار مزرعه شد، آن هم با دست خالی.

کار مزرعه را که شروع کرد، از هزارجا برایش هزار تیر بلا بارید؛ هم اقتصادی و هم سیاسی. دو سال طول کشید تا بتواند از دست تیرها خلاص شود؛ آن هم بیشتر به لطف فراموشی دوستان. دو سال بعد هم کار بدون سود قابل ملاحظه پیش رفت ولی شش سال بعد... هر سال با سال قبل متفاوت بود. بعد شش سال شد آن چیزی که چشم آن مرد ژاپنی را گرفت. در حیرتم که آن ژاپنی بودا مسلک، چطور به مدیریت مسجدی پدر علاقه مند شده بود. همه به همان نتایج کار مزرعه برمی گردد. مزرعه که چه عرض کنم، همه چیز دارد. به محیط زیست شبیه تر است تا مزرعه. هم مزرعه است، هم باغ، هم استخر، هم پرورشگاه همه نوع حیوان. ولی خب هیچ کدام از آن ها نیست. یک چیز عجیب غریبی است که همیشه به چشم من بازی می آمد و حرصم را در می آورد، اما به چشم پدر معنی کار و زندگی بود. خاطرات این ده سال که تمام شد، من ماندم و یک دهه چالش فکری در دانشگاه. یک دهه را در اندیشه گذرانده بودم و حالا من به همه ی آن شک داشتم. علی رغم میل خودم، مجبور شدم همه چیز را از اول شروع کنم. از اول اول...

صبح تا ظهر را در مزرعه هستم و زندگی می چرخانم، بعد از ظهر را در میان کتب غوطه می خورم و زندگی می کنم. باید نصف کتاب های قبلی را از اول بخوانم. به اندازه کتب قبلی هم باید کتاب جدید بخوانم. کار یک دهه را باید تکرار کنم. نمی توانم بی تفاوت بگذرم. باید بفهمم کجای کار را اشتباه می کردم. یک هدف بیشتر ندارم. ده سال بعد، کتاب من باید مرجع بسیاری از بحث ها باشد. کتابی که در آن چرایی و چگونگی پیشرفت مزرعه پدر را توضیح دهد. کتابی که اول باید در دل و ذهن نویسنده نوشته شود و سپس در لپ­تاپ. ده سال دیگر منتظر «نهاد رویش ها»ی من باشید. تا آن روز یک برنامه بیشتر ندارم؛ صبح ها کار و بعد از ظهر ها هم کار...



درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم