تبلیغات
حکمت با طعم درد - اســــــــتاد خســـــــته نباشید!
حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 6 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

 

"اســــــــتاد خســـــــته نباشید"!

 

ارتباط صنعت و دانشگاه با زبان شعر طنز

 

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، ارتباط صنعت و دانشگاه به زبان طنز و کاریکاتور را دو دانشجو به تصویر کشیده اند که در ذیل می آید.

 

   

دوستان عرض سلام و ادب و خسته نباشید،
 از آن همه تکلیف و کوییز، خستگی مانده به تن از پس هر مید.
 امروز در آن معرکه و جنگ میان من و برگه،
آن جنگ پر از توطئه و مکر گزنده،

هنگامه ی رفتن به فضا، آه پر از غصه ی بنده،
هی فکر و تقلا و تلاش و نرسیدن به جوابی و پریدن ز سوالی به سوالی،

همانند یک آهوی پرنده،...
یک باره سراسیمه بگفتم که خدایا،

شود آخر که شوم من،
چو استاد یه روزی و

بیابم همه اعماق وجودی چنین درس مخوفی و

شوم بر سر هر پیچ و خم کار، سواره،

و بپرسند مریدان،
سوالات فراوان،

شده جملگی از بهر جوابش خل و حیران

و در این بین ببینند که من، شاد و غزل خوان و خرامان،
بدهم پاسخ هر یک به یه لبخند و

کمی موعظه چون قند و

همی گوشه ی انگشت بخایند، که این مرد، چگونه و به یک باره خودش را به چنین مرتبه افکند و

شوم من ز پس معرکه خرسند؟

شود آخر که یه روزی،
بیایند پس درب اتاقم

و بخواهند ز من وقت و

بگویند که استاد کمی مشورت و کار، سوال و نگرانی به دلم هست،

بپرسند مسیر و ره من چیست،
شوم آخر این کار،

به چه سمت روانه؟

و من آن روز دهم پاسخ هر یک به اشاره

که عزیزم، منِ استاد که در صنعتم و

هست، اندر کمد، انبوه پروژه...

 بدانم گره کشور ما در چه حوالی است،

به چه چیز نیاز است و به چه نیست،

کجا ها پرِ درد است و کسی نیست.

سپس می دهم آخر به هر یک، یه پروژه که بگیرند و...

شوم یک پل عابر، وسط صنعت و دانشکده این سان و شود حل،
همه دغدغه های شده چون تل،

بدون غر و کل کل...

در این بین بدیدم
که استاد، نگاهش به من افتاد و

بخندید و به دل گفت که ای داد،

خدایا، شود آخر که یه روزی ببینم همه افراد،
خوش و دل شاد،

بیایند و بگیرند سوالات میان ترم و بیابند دو سه پاسخ زیبا برای همه آن ها؟

نبینم که نشستند دو چشمی به نظاره،

یکی پاس من و دیگری ام بهر اشاره.

و استاد دوباره به دلش گفت:

خداییش پسر جان،
سر درس و کلاسم شده یک بار بیایی؟
اگرم هست وجودت،

شده از من دو سه تا نکته و اندرز، سوالات اضافی و به هنجار بخواهی؟

 شده با تند نگفتن که استاد!

تمام است و شما خسته نباشید،

همه خستگی ام را بزدایی؟

شده آخر که بیایی به اتاقم
و ز من کار بخواهی و بگویی که کمی من از دغدغه داغم؟...

میایی،

ولیکن
نیاز است که پیگیر بمانی و

رهت را تو به انجام رسانی و

بدین سان،


گره
  ها و غم و غصه ی عالم بزدایی...
در آن بحر طویل پر از اوهام،

چنان غرقه شدم من که پس از آن،
دو دستم بگرفت عاقبت استاد و نجاتی به من او داد و...
 همی برگه ی زیبا و نحیفم،
ز دست چپ من، در کَفَش افتاد،

همان حال که می گفت، کنون وقت تمام است!

نگاهم به نگاهش که گره خورد
به دل گفتمش استاد...

 اگر من و شما،
ما و همه مردم این شهر،

به درد و گره دور و بر خود بنشینیم نظاره،
همه شاد و خرامان،
شویم عاقبت کار، به سر منزل مقصود، روانه.

 



درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم