تبلیغات
حکمت با طعم درد - تیغ عطاری (1)
حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

تیغ عطاری (1)

 

به آن طرف خیابان چشم دوخت. دو دقیقه‌ای می‌شد که هیچ کسی به مغازه سر نزده بود. تازه اول بعد از ظهر بود. بعید بود مشتری پا به مغازه بگذارد. تا سر خیابان رفت و سر را از شیشه‌ی پایین ماشین داخل کرد و گفت: «حواست هست؟ دقیقا همون جایی وایسا که ایستاده بودم.»

-        باشه. برو دیگه. هی می‌ری، برمی‌گردی؛ منو می‌بینن.

-        خب بابا، انگار می‌خواد چی کار بکنه.

-        پنج دقیقه دیگه میام.

-        باشه، تا اون موقع پختمش.

به خاطر سفارش دکتر نوروزی اطمینان داشت که موفق می‌شود. از عرض خیابان رد شد و تا دم مغازه آمد. حاج کریم دیدش. داخل نشد. آن طرف‌تر رفت و داخل مغازه‌ی کناری شد. برگشت و نگاه آخر را به ماشین دکتر انداخت. مطمئن‌تر داخل مغازه رفت. قدم‌زنان و سر به بالا، دیوارها را نگاه کرد. کارگر برگشت تا مرد تازه‌وارد را ببیند. دست از کار کشید و رو به مرد برگشت اما چیزی نگفت. مرد بی‌صدا دوری زد و از کارگر پرسید: «تا کی آماده می شه؟»

کارگر چیزی نگفت. مرد مستقیم در چشمان کارگر زل زد. کارگر جمله‌ای گفت و رو به دیوار برگشت: «کسی نیست. فردا بیاین.»

صدای مالش دوباره از دیوار برخاست. این صدا را دوست داشت .لی این­بار مورمورش شد. همیشه این صدا نشانه‌ی تمام شدن کار بود، نشانه‌ی پول و سود. این صداها که تمام می‌شد، نوبت نقاش می‌رسید و تمام. ولی این‌بار خوشش نیامد. شاید اگر چند دقیقه‌ی بعد موفق می‌شد، از همین صدا هم خوشش می‌آمد. داشت لکه‌های جابه‌جا روی دیوار را می‌دید که صدای حاج کریم را از پشت سر شنید: «یعنی اینقدر سود داره که نتونستی تو مغازه بیای؟»

برگشت و حاجی را دید. لبخند ملیح و آغوش باز و صدای آرامش برای هر مشتری و رفیق و حتی ره‌گذری خوشایند بود. سلام و علیک و و دست دادن و دیده‌بوسی و گرم گرفتن و خوش و بش، حالش را جا آورد. حاج کریم همیشه این­طوری بود. هرکه پیشش می‌رفت، سر حال می‌آمد. با راهنمایی حاجی، از درِ کوچکِ انتهای مغازه، وارد مغازه‌ی حاج کریم شدند. حاج کریم برای رفیق صندلی آورد. آن‌طرف‌تر نزدیک قفسه‌های سمت راست مغازه گذاشت.

مرد استکان را که دست حاجی دید گفت: «نه نه. دستت درد نکنه. تازه...»

-        تا قبل این ماجرا، هر وقت می اومدی، ممکن نبود با گلوی خشک بیرون بری. یعنی تا حالا نمک‌گیر نشدی؟

-        همه‌چی رو سیاسی می‌بینی‌ها! میل ندارم. چه ربطی...

-        نخور. زورکی که نیست. ولی تو این هوای سرد، یه...

-        دمنوش گرم واسم خوبه. تا کی می‌خوای با این چیزا سر پا وایسی؟ اینایی که می‌بینی دورتو گرفتن، دو روز دیگه ول می­کنن.

حاجی رفت و مشغول ریختن شد. مرد به ساعتش نگاهی کرد و زیر لب گفت: «اگه دکتر کارشو درست انجام بده، این آخرین چاییاییه که می‌ریزه؟»

حاجی با یک سینی و دو استکان آمد. یک استکان را بلند کرد. مرد گفت: «حرفتو به کرسی ننشونی، حاج کریم نیستی؟ چی می‌شه یه کم به حرف بقیه گوش بدی؟»

حاجی چای را روی پیشخوان گذاشت و گفت: «بازم عجله داری؟ کاسب باید حوصله داشته باشه.»  

بعد برگشت و به سمت در مابین مغازه‌ها رفت. مرد به ساعتش نگاه کرد و در غیاب حاجی، یک تک زنگ به دکتر زد. دکتر اهل فن و حلال‌خوری بود. خودش هم سرزبونِ کافی داشت تا زورشان به حاجی برسد. وقتش بود که بیاید و فضای مغازه را عوض کند و کار تمام شود. تا حاج کریم برگردد، نگاهی به مغازه انداخت. مرتب و خوش‌منظره بود. با دم و دستگاه حاجی، عطر خوبی هم پیدا کرده بود. ولی او هیچ وقت از این مغازه خوشش نمی‌آمد. دو سال پیش می‌خواست مغازه را از او اجاره کند و چیز باب میلی راه بیندازد. یک بوتیک مدرن راه می‌انداخت و با سود مغازه و قیافه و رنگش حال می‌کرد. حاج کریم برگشت و مرد را از فکر بیرون آورد. حاجی لبخندزنان روی صندلی نشست و خطاب به مغازه گفت: «الحمد لله فعلا قلبت می‌زنه.» بعد رو به رفیق کرد و گفت: «خب، چطوری؟ کاسبی خوبه؟»

-        خوبه؟ مگه تو می­ذاری؟

-        بنده‌ی خدا! من چی کار کاسبیت دارم؟ دست رو جنس بقیه می‌ذاری، عاقبتت همینه.

-        اصلا بذار این جوری تا کنیم. آخرش چند؟ به خود من بده. من برمی‌دارم.

-        می‌خوای باهاش چی کار کنی؟

-        تو چی کار داری؟

-        من چی کار دارم؟ می‌خوام ازت اجاره بگیرم مسلمون.

-        نترس. به خدا قسم ما هم عین خودت حلال خوریم.

-        بر منکرش لعنت.

-        پس گیر کار کجاست؟

با سلام حاج کریم، مرد سمت زنی که داخل مغازه شده بود برگشت. حاج کریم سر به زیر شروع به صحبت با زن کرد. مرد موبایل را درآورد و مشغول نوشتن پیامک شد. زیر لب غرغرکنان گفت: «پس چرا نمیاد؟»



درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم