تبلیغات
حکمت با طعم درد - تیغ عطاری (2)
حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 شهریور 1392 توسط محمدقائم خانی

 

تیغ عطاری (2)

 

با سلام حاج کریم، مرد سمت زنی که داخل مغازه شده بود برگشت. حاج کریم سر به زیر شروع به صحبت با زن کرد. مرد موبایل را درآورد و مشغول نوشتن پیامک شد. زیر لب غرغرکنان گفت: «پس چرا نمیاد؟»

تا حاجی با زن صحبت کند و سفارش بگیرد، پیامک را برای دکتر فرستاد. نتوانست چند ثانیه بیش­تر صبر کند. زنگ زد. گوشی دکتر زنگ خورد. دکتر تک زنگش را جواب داده بود. با صدای حاجی برگشت و گفت: «بله، جان حاجی!»

با اشاره‌ی حاجی، مرد به عقب برگشت و قفسه را نگاه کرد. حاجی گفت: «ردیف بالایی، سمت چپ، یکی مونده به آخر... اون عسلو بده.»    

مرد گفت: «همین دم دستی رو بده دیگه. عسل که با عسل فرق نداره.»

حاجی لبخندی زد و گفت: «خودم بیام؟ مگه من بهت می‌گم که در و پنجره‌ی ساختموناتو کجار بذاری؟»

مرد با اکراه بلند شد و شیشه را برداشت و روی پیشخوان گذاشت. تا روی صندلی بنشیند، خانم شیشه را برداشت و ورانداز کرد. مرد به حاجی گفت: «یه عسلم به ما بده.»

حاجی جواب داد: «آسیاب به نوبت.»

خانم گفت: «مشکل چیه؟ هر عسلی به یه دردی می‌خوره.»

تمام افکار مرد پیش دکتر بود. حال نداشت جواب زن را بدهد. منتظر شد تا خانم پول را بدهد برود. خانم عسل را برداشت و خداحافظی کرد و بیرون رفت. مرد رو به حاج کریم گفت: «دلت به اینا خوشه؟ قول شرف، نون حلال بهت می‌دم.»

حاجی لبخندی زد و گفت: «باید پاکم باشه. پول اون دواها، حلال هست، ولی برا من پاک نیست.»

مرد برآشفت و گفت: «یعنی پول این همه دکتر...»

حاج کریم سریع انگشت روی بینی گذاشت و «هیس»ی گفت و ادامه داد: «حرفشم نزن. بار تهمت کمرشکنه.»

-        پس حرف حسابت چیه؟

-        یادته دو سال پیش چی می‌گفتی؟ یادته چه مشورتی می‌دادی؟

مرد دست دراز کرد و سه خرما برداشت و جواب داد: «اون موقع فرق داشت.»

دو خرما در دهانش گذاشت و به سمت در برگشت. سرش را بیرون کرد تا اطراف را بپاید. ماشین نبود. داشت ناراحت می‌شد. با قیافه‌ای آشکارا دمغ برگشت و خرمای سوم را هم در دهان گذاشت. حاجی بلندتر گفت تا مرد بشنود: «می‌گفتی کسی علف‌ملف نمی‌خره. دو تا مغازه‌ی بغلو از سود همین‌جا خریدم. نکنه باورت نشده؟»

مرد نگاهی به ساعت دیواری انداخت و گفت: «قبول، ولی این طرحت نمی‌گیره. همینی هم که داری از دست می‌دی.»

حاجی که مشغول منگنه زدن بسته‌های صدگرمی زنجبیل بود گفت: « پول اون داروخونه‌ها مشکلی نداره، ولی از توش سیروس در نمیاد.»

مرد می‌خواست بگوید که «حالا دری به تخته خورده و سیروس...» که حاجی خم شد تا از کشوی پایین چیزی بردارد. هنوز حاجی بالا نیامده بود که دکتر دم در ورودی ظاهر شد. از فرط خوشحالی زبانش بند آمد و نتوانست سلام کند. دکتر سرد سلام کرد. چند بار امتحانش کرده بود. مطمئن بود که می‌تواند از پس این کار برآید. منتظر بود که حاج کریم از سر جایش بلند شود و دکتر سر حرف را باز کند و... مرد بعد چند ثانیه جواب سلام دکتر را داد. دکتر با انرژی جلو رفت. حاجی بالا آمد و رو به مشتری ایستاد. دکتر سر جایش میخکوب شد. وقتی حاجی با روی خوش «سلام» بلند و بالایی کرد، تازه یخ دکتر آب شد و جواب گرمی داد. مرد، بهت­زده به دکتر نگاه می‌کرد. دودل بود که خوشحال باشد یا ناراحت. هم خوشحال شد که دکتر کارش را بلد است و هم ناراحت، که «چرا چند ثانیه خشکش زد؟» دکتر و حاج کریم را می­دید که در آغوش هم رفته‌اند. مرد، خوش و بش و خنده‌ی هردو را می‌دید و خوشحالی و ناراحتی‌اش، توامان زیاد می‌شد.

از هم جدا شدند. حاج کریم به دکتر گفت: «از این طرفا؟ خرما؟ گل‌گاوزبون؟»

-        چای به. بالاخره خونه‌ی آبجی هم فتح شد!

-        فتح شد؟

حاجی به سمت عقب برگشت و بسته‌ی چای به را برداشت. مرد فرصت را مناسب دید و چشمکی به دکتر زد و با در هم کردن اعضای صورت به دکتر فهماند که در کارش عجله کند. حاجی برگشت و چای را روی پیشخوان گذاشت. دکتر نگاهی به قیمتش کرد و گفت: «بالاخره خواهرم راضی شد.»

حاجی که به سمت گوشه‌ی مغازه می‌رفت پرسید: «چطوری؟»

دکتر جواب داد: «خیلی چیز میز بهش دادم، ولی هیچ جوره راضی نمی‌شد یه لب کوچیک به هیچ‌کدومشون بزنه. تا اینکه این دفعه که رفتیم خونه، تو کیفم چای به داشتم، یواشکی براش دم کردم.»

حاج کریم همان‌طور که خم شده بود پرسید: «صابون زیتون؟»

دکتر اول پاسخ کوتاهی داد که «آره، دو تا بیار.» و بعد ادامه داد: «رنگشو که دید، فکر کرد همون چای خارجی خودشونه. نفهمید، خورد... نبودی حاجی، چه «به به و چه چه»ی می‌کرد! فکر می‌کرد چایی معطره. وقتی بهش گفتم چایی نیست، باور نکرد. فعلا یک بسته بده، تا ببینم چقدر حال می‌کنه.»

دکتر پول را که داد، امیدهای مرد بر باد رفت. بدون پنهان‌کاری، چشمکی به دکتر زد و چشم‌غره رفت. حاج کریم به دکتر گفت: «چیز دیگه نمی‌خوای؟ حال ابوی چطوره؟»

مرد مجبور شد خودش وارد شود و به حاج کریم بگوید: «جلوی اون در یه پارچه‌ای چیزی بکش. خاک نمیاد؟»

حاجی جواب داد: «هنوز چشمت دنبال اون دو باب مغازه است؟»

مرد گفت: «حاجی خب حرف حساب بزن. یعنی چی که داروخونه پاک نیست.»

مرد منتظر بود دکتر وارد شود، ولی واکنشی ندید. حاجی گفت: «از توش سیروس درمیاد؟»

مرد که از کنار قفسه‌ها بیرون آمده بود، رو به روی حاجی قرار گرفت و گفت: «هدایت کار خداست. چرا الکی پول و کاسبی و دارو و علفو قاطیش می‌کنی؟»

دکتر وسط پرید و گفت: «موضوع چیه؟»

مرد خوشحال شد و فرصت را غنیمت شمرد و پرانرژی‌تر از قبل گفت: «هیچی! من می‌گم مردم اینجا داروخونه می‌خوان یا نه؟ ثواب داره ما به یه دکتر جا بدیم یا نداره؟ حالا این پسره سیروس، شاگردش، سر از مسجد درآورده، همه‌چی رو به هم می‌دوزه که نمی‌دونم...تیغ‌بازی راه بندازه.»

حاج کریم گفت: «زبون بگیر مسلمون! میراث انبیاست... تازه، من کی گفتم با یه تیغ، کافر مسلمون می­شه؟ می‌خوام کاسبی راه بندازم.»

مرد گفت: «می خوای دکون حرز و دعا بزنی، کاسب نیستی که.»

دکتر لبخندزنان از حاج کریم پرسید: «می­خوای حجام بیاری؟»

حاج کریم گفت: «دو تا مغازه به هم ربط دارن. سیروس می‌خواد، ایشالا اگه بشه، سه بخشش کنه؛ عطاری، خشکبار، لبنیات محلی.»

مرد با عصبانیت گفت: «پس بگو، بچه‌بازی شده. چه شود!»

دکتر جمله‌ی آخر را رو به هردو گفت: «دست علی به همراش. ایشالا موفق باشی. کاری نداری؟»

حاج از پشت میز بیرون آمد و با دکتر روبوسی کرد. خداحافظ کرد و گفت: «به پدر سلام برسون.»

دکتر هم جلوی چشم مرد خداحافظی کرد و از مغازه بیرون رفت. مرد کفری شده بود و نمی‌توانست چیزی بگوید. از مغازه بیرون زد و به دکتر رسید. باد ست برش گرداند و با تغیظ گفت: «چی کار کردی مرد حسابی؟ من روت حساب کرده بودم.»

مرد لبخندی زد و خداحافظی کرد. مرد دست دکتر را گرفت و وی را چرخاند. با روی ترش گفت: «مرد حسابی! این چیزا چی بود گفتی؟ چرا اینجوری کردی؟ مگه قرار نبود...»  

-        اون موقع نمی‌دونستم مغازه مال حاج کریمه؟

-        تو چی کار داری مال کیه؟

-        من به خاطر دکتر نوروزی قبول کردم کمکت کنم.  

-        تو مگه دکتر نیستی، مگه درس‌خونده نیستی، ببین چه دکون دستکی راه انداختن؟

-        پنج سال میگرن داشتم. با تیغ حجامت حاجی درست شد.   

-        از اول نباید رو تو حساب می‌کردم. همه‌ی برنامه‌ام به هم ریخت. فشار می‌آوردی، مغازه‌ها رو گرفته بودم.

دکتر خداحافظی کرد و رویش را برگرداند و رفت. مرد خیره‌خیره رفتنش را نگریست و زیر لب گفت: «به خشکی شانس! مشتری آمریکایی  پیدا کنم، حاج کریم تیغش زده.»

 



درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم