تبلیغات
حکمت با طعم درد - پیروزی بزرگ خدا داده‌ی داستان
حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 مهر 1392 توسط محمدقائم خانی
پیروزی بزرگ خدا داده‌ی داستان

رمان‌های زیادی در صف بودند و هنوز هم هستند تا بخوانم. کار ما همین است. اما به محض دیدن «آقای سلیمان می‌شود من بخوابم؟» روند قبل متوقف شد و خارج از نوبت، برش داشتم تا اولین رمان نوشته‌شده توسط یک روحانی را بخوانم. با ترسی که از پیش‌بینی و قضاوت اولی به جانم افتاده بود. آن قدر روحانی مشاور فیلم و حتی رمان، با عرض معذرت، بی‌احترامی نشود، منظورم در حوزه داستان است، خلاصه آن قدر بی‌گدار به آب زده‌اند که نمی‌توانم نترسم. با ترس، رمان را می‌خوانم و لذت می‌برم. 

نام خاص رمان، با آن طرح عجیب و غریب رویش، پیش‌داوری‌هایی درباره رمان به وجود می‌آورد. کتاب را باز می‌کنم و از دال «داخل آسانسور»، شروع به خواندن می‌کنم. بر خلاف تصورم، کسل‌کننده نیست. ماجرا دارد و به داستان، بیش از درون‌مایه و پند و اندرز پایبند است. کمی ترسم می‌ریزد و نور امید در دلم روشن می‌شود. امیدی که نوید رمانی را، متفاوت با آنچه می‌پنداشتم می‌دهد. صفحه‌ی اول با «روبیک»، پسر ارمنی داستان شروع می‌شود. «نغمه»ی دختر جانباز هم در صفحه‌ی دوم وارد می‌شود. و این یعنی از همان اول، وسط ماجرای اصلی داستان افتاده‌ایم. ماجرایی تکراری که هیچ کس نمی‌تواند از آن بگذرد و کتاب را زمین بگذارد. همان دو صفحه‌ی اول، ساده و ناگهانی، سر و کله‌ی هر دو شخصیت اصلی پیدا می‌شود و دل و قلوه‌ی رد و بدل شده، پای کشمکش را وسط می‌کشد. احتمالاً همه حدس مس زنند که این دو باهم ازدواج خواهند کرد. اما سؤال اصلی اینجاست که «چطوری؟» و خواننده کل کتاب را به دنبال نویسنده، می‏دود تا جواب سؤالش را بگیرد. 

نوشته نشان می‌دهد که روحانی نویسنده‌ی کتاب، رمان خوانده است. حرفه ایست. تازه از ره رسیده نیست. با شخصیت و فضا و حادثه آشناست. می‌تواند اتفاقات را بر پایه‌ی روابط علت و معلولی رمانش بچیند. و این، اتفاق بزرگی در ادبیات داستانی کشور است! ورود «روحانی داستان‌آشنای قلم به دست»، حتماً مبارک است. 6 فصل اول بسیار عالی است. هیچ‌چیزی اضافه نیست و داستان، تنها بازیگر عرصه‏ی کتاب است، اما از فصل 7... 

از فصل 7 کم‌کم سر و کله‌ی پیغام‏های متعدد در داستان پیدا می‌شود. روایت ساده‏ی روبیک و نغمه، تحت تأثیر بررسی مستقیم فضای دانشگاهی ایران قرار می‏گیرد. «سامان» خلق می‌شود تا کتاب بتواند انتقاداتی به فضای دانشگاهی و روشنفکری ایران بکند. با خلق شخصیت سامان، داستان لاغرتر می‏گردد و پای مقاله‏های کوچک «نقد فضای فکری و فرهنگی ما» در کتاب باز می‌شود. از این به بعد، دیگر راوی دو شغله می‌شود. هم باید خوانندگان داستان را به دنبال خود بکشد و هم جواب منتقدین را بدهد. هم باید شک‏های روبیک را به دنبال خود بکشد و هم پاسخ مسئله‌های معرفتی جلوی اسلام را حل کند. یک سر دارد و بیش از دو سودا. بی‌حکمت نبود که قانون منع دوشغله بودن را تصویب کردند! اگر اجرا می‏شد، خیرش به همه می‏رسید. یکی‏اش ‏همین راوی داستان تا حواسش به جلسات رفع شبهه پرت نشود. 

چند فصل بعد، داستان و مجموعه مقالات، باهم درگیر می‏شوند. داستان کشمکش بین روبیک و نغمه را می‏خواهد، اما مقاله‏ها ‏در پی تنها شدن نغمه‏اند. تنها که بشود، راحت تر در معرض شبهه‏ها ‏قرار می‏گیرد و دست راوی برای نشان دادن عاقبت فضای فرهنگی دانشگاه، باز می‌شود. بالأخره هم زور مقالات بر داستان می‏چربد و روبیک را به آلمان تبعید می‏کند تا بتواند خوب به «اسلام» فکر کند! داستان عقب می‏نشیند و عرصه‏ها ‏را به مقاله‏ها ‏می‏سپارد. حالا وقت یکه‌تازی آن‌هاست. حالا، اصل نغمه‏ی بریده از همه‌جاست و مریمی که مقالات، برای توضیح و شرح به خدمت گرفته‏اند. و البته روبیکی که داستان هم از او ناامید شده است. مقالات، می‏برند و می‏دوزند و نغمه‏ی بیچاره را، به هرکجا که می‏خواهند می‏کشانند. حتی خود نغمه هم نمی‌داند، چه بلایی بر سر او آمده است. 

داستان منزوی، رو به مصالحه می‌آورد و از ادعاهای جذابش دست می‌کشد. دیگر کشمکش نیست، بلکه سعی می‏کند وسط دعواهای عقیدتی فرهنگی، رد پایی هم از روایت داستانی بیابد و آن را محکم بچسبد. در طوفان شبهات فمینیستی و معرفت‌شناختی، کلاهش را سفت می‏چسبد. حالا او هم منتظر است. مانند خواننده، و ظاهراً مانند مریم؛ و همان طور که بعداً مشخص می‌شود، مانند ضمیر ناخودآگاه نغمه. حالا قدرت توفان مقالات چنان زیاد شده که برگ برنده‏های داستان را، یکی‌یکی فوت می‏کند و از صحنه بیرون می‏فرستد. حتی وقتی داستان، برگ برنده‏ی اصلی را رو می‏کند و روبیک مسلمان شده‏ی «مسعود» نام یافته‏ی به ایران برگشته را به نغمه می‏رساند، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. گرهی باز نمی‌شود و مرهمی بر «چه می‌شود؟» مخاطب نمی‌نشیند. مثل همه‏ی ما، وقتی که همه چیزمان را از دست می‏دهیم، وقتی که هیچ کاری از دستمان ساخته نیست، وقتی که هیچ مستمسکی نداریم، یاد خدا می‏افتد؛ یاد دعا، یاد خدا. نا امید و خسته، همراه مسعود و مریم دست به دعا برمی دارد تا بلکه خدا کاری بکند و همه را نجات بدهد. وسط طوفان‏های سهمگین خانمان برانداز، وقتی که نغمه در مچ مقالات اسیر است، مریم را مأمور می‏کند تا نغمه را به سالن قرعه کشی عمره دانشجویی ببرد. حواس مقاله‏ها ‏به کارهای مهم تر پرت است و نمی بینند که خدا چه خوابی برایشان دیده است. نغمه می‏رود و از آنجا که هیچ کار خدا بی‌حکمت نیست و هیچ اتفاقی تصادفی نمی‌افتد، نام نغمه برای حج، از گردونه‏ی دفتر نهاد بیرون می‏آید. عید می‏رسد و در هنگام تعطیلی دانشگاه‏ها ‏و سکوت مقالات، خدا دست نغمه را می‏گیرد و جلوی چشم همه، تنها به دیار وحی‏اش ‏می‏فرستد. دیاری که هیچ کس جز خدا با او نیست. خداست و دل بنده‏ی بریده‌اش... 

نغمه برمی‌گردد. از مکه و مدینه، با کوله باری از یقین. از دست افکار شیطانی رها گشته و بار دیگر متولد شده است. بازگشت پیروزمندانه اش، همه را خوشحال می‏کند. مسعود به وصالش می‏رسد. مریم و مادر نغمه از نگرانی درمی‌آیند. از همه مهم تر، مقاله‏ها ‏فرا می‏کنند و داستان، دو فصل آخر را با خیال راحت، به دست می‏گیرد. اصلاً هم ناراحت نیست که روایت یک دستی ندارد. که زاویه‏ی دیدها، بدون دلیل عوض می‏شوند. که آن قدر بین رمان‌های کلاسیک و مدرن و پست‌مدرن، دست به دست شده، سرگیجه گرفته و تعادلش را از دست داده است و نمی‌تواند روی پاهای خودش بایستد. که مالک بلامنازع شخصیت‏ها ‏و فضاهای خودش نبوده و نیست. که اسمش مال مقالات است و هیچ ربطی به خودش ندارد، نه محتوا و نه کشمکش‌هایش. همه را کنار می‏گذارد و به پیروزی فکر می‏کند. به بازگشت مفتخرانه‌ی نغمه‏ی خدا یافته. به مسعود خدا یافته‏ی نغمه پیداکرده. به خودش، به شیرینی یک کشیدن مخاطب به دنبال خود. به منافع مشترکی که با دشمن شکست‌خورده دارد. به چاپ‏های بعدی کتاب...  

محمدقائم خانی



درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم