تبلیغات
حکمت با طعم درد - داستان کوتاه «بازی خون»
حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 دی 1392 توسط محمدقائم خانی
داستان کوتاه «بازی خون»


صدای بلند رفع خستگی پرویز، سکوت را شکست. تا می‌توانست دستانش را از هم باز کرد و پشتش را به صندلی چسباند و دهان باز کرد و... صدای بلند رفع خستگی پرویز، دوباره سکوت را شکست. نگاهی به اطراف انداخت و با سه چهار حرکت گردن، کمی از خستگی را به در برد. دوباره روی میز خم شد و خط خطی نقشه را ادامه داد.
با صدای تیر ناگهان از جا پرید. چرخید و به اطراف نگاه کرد. دست بالای چشم‌ها گذاشت و بیرون را نگاه کرد. دست را پایین آورد و شانه بالا انداخت و دوباره روی نقشه خم شد. مدتی مشغول کار شد تا اینکه چشمانش گرم شد. احساس سنگینی در پلک‌ها، کار خودش را کرد و کم‌کم گردنش را تا نزدیکی میز آورد. ناگهان خواب چشمش پرید و سر را بالا آورد. نگاهی به نقشه انداخت و دوباره مشغول شد. ولی هنوز چیزی نگذشته بود که باز هم چشمش گرم شد و سرش پایین افتاد و به میز خورد. این بار بیدار نشد و روی نقشه خوابش برد.
«چطوری ته استکانی؟»
صدای شاد و بلند مجید، پرویز را سریع از خواب بیدار کرد و سیخ روی صندلی نشاند. پرویز برگشت تا ببیند چه کسی توپ صدایش را زیر گوش او شلیک کرده است. چشمش که به مجید افتاد، بی‌حرکت بر سر جایش ماند. مجید باز هم با هیجانی خاص، کشدار و رسا گفت: «سلاااااام آقا مو ویزویزی!»
پرویز عینک ته‌استکانی‌اش را جابه‌جا کرد و آهسته پرسید: «خودتی علی؟ درست می‌بینم؟»
و بعد از جا بلند شد. مجید به پرویز رسید و با دست خالی‌اش، بازوی پرویز را گرفت و گفت: «پس فکر کردی پرندۀ «کو کو»ی ساعت خونۀ مادربزرگتم؟»
اسلحه را انداخت و پرویز را در آغوش گرفت. لحظه به لحظه خواب از سر پرویز می‌پرید و مجید را بیش‌تر در آغوش می‌فشرد. در همان حال پرسید: «علی کجا اینجا کجا؟»


ادامه داستان را در آدرس زیر ببینید:

http://www.shahrestanadab.com/Default.aspx?tabid=105&articleType=ArticleView&articleId=1462





درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم