حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 بهمن 1389 توسط محمدقائم خانی

 

«دانش»گاه!!

 

قبل از انقلاب چند انجمن در چند دانشگاه تأسیس شد. بعد از انقلاب اتفاقات جالبی برای آنها افتاد. در ادامه تنها تیتر مباحث در سال مربوطه اعلام می گردد:

1358 : تشکیل جهاد سازندگی، تسخیر لانه جاسوسی، تدوین مرامنامه و اساسنامه، شورای دوم: اتحادیه انجمن های اسلامی و دانشجویان مسلمان (دفتر تحکیم وحدت)

1359 : انقلاب فرهنگی، نشست تابستانه، آزادی گروگان ها: ورود 15 نفر به اتحادیه، طرفداری از دولت میرحسین

 1359 تا 1365 : یکه تازی در دانشگاه، کمک به جبهه ها

1365 : خروج تبرزدی از دفتر تحکیم و تشکیل انجمن اسلامی دانشجویی

1369 : تشکیل جامعه اسلامی دانشجویان

1372 : تشکیل بسیج دانشجویی

1375 : خاتمی در امیرکبیر

1378 : اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان مستقل

1380 : انشعاب شیراز و علامه، تهران و تربیت معلم سنتی

1381 : ظهور طیف دموکراسی خواه

 

 ادامه دارد...

 




طبقه بندی: نظام آموزشی، 
برچسب ها: دانشگاه،
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 بهمن 1389 توسط سرباز گمنام آقا

 

شهدا، خط شکنان انقلاب جهانی 6

 

خلاصه­ای از زندگینامه و وصیتنامه

شهید حاج عبدالحسین برونسی (اوستا عبدالحسین)

 

 

 

كودكی‌ را كه‌ عصر روز 23 شهریور ماه‌ 1321، صدای‌ گریه‌اش‌ در «گلبوی‌« پیچید، عبدالحسین‌ نام‌ نهادند. وقتی‌ در لباس‌ سربازی‌ به روستا آمد، مردم‌ از خوشحالی‌ در پوست‌ خود نمی‌گنجیدند.

 

اصلاحات‌ ارضی‌ شاه‌ و تقسیم اراضی مالکین به مردم، او را صاحب زمینی کرد که قبلتر در آن کار می­کردند؛ خودش را مخفی می­کرد که این زمین را به اسمش نزنند و یک­وقت پول حرامی وارد سفره­اش نشود. خود صاحب زمین آمد سراغش که «حالا که قراره از من بگیرند، به چه کسی بدهند بهتر از تو؟! من راضیم، بیا و زمین را بگیر!» ولی زیر بار نرفت. عدم‌ قبول‌ آب‌ و ملک،‌ باعث ‌مهاجرتش‌ به‌ شهر مشهد شد. مشاغل‌ متفاوت‌ را آزمود و چون‌ درآمد هر كدام ‌شبهه‌ای‌ داشت، دست‌ به‌ بنایی‌ زد.

 

بعد از آشنا شدن با انقلابیون، پا در ركاب ‌مبارزه‌ با رژیم‌ پهلوی‌ گذاشت‌. بارها به خاطر پخش اعلامیه، زندان رفت و شکنجه شد؛ حتی مأمورین‌ ساواك‌ در زیر شكنجه‌ دندانهایش ‌را شكستند.

 

انقلاب‌ كه‌ پیروز شد، جزو اولین‌ افراد اعزامی‌ به‌ كردستان‌ بود. عرصه‌های‌ نبرد حق‌ علیه‌ باطل،‌ بستر مناسبی‌ بود كه‌ استعداد بالقوه‌ او به فعلیت‌ برسد و از فرماندهی‌ گروهان‌، به‌ فرماندهی‌ تیپ‌ 18جوادالائمه ‌برسد. در این‌ سالها رشادت‌ و ایثارگری‌ او زبانزد خاص‌­و­عام‌ بود تا آنجا كه دشمن‌ چنان‌ هراسی‌ از برونسی‌ داشت‌ كه‌ برای‌ سرش‌ جایزه‌ تعیین‌ كرد.

 

این‌ سردار سرفراز بعد از زیارت‌ خانه‌ خدا به‌ مرحله‌ای‌ از شهود رسیده بود كه‌ زمان‌ و مكان‌ شهادت‌ خودش‌ را می‌دید و سرانجام‌ در عملیات‌ بدر، پس‌ از رشادت‌ بسیار در چهار راه‌ خندق‌ در 25/12/63 به‌ شهادت‌ رسید. و مانند دیگر عاشقان حضرت زهرا علیها السلام پیکر پاکش مفقود گشت و در گمنامی، نام و نشان گرفت.

 

خاطره ای از شهید

پدرش را آورده بود جبهه حدود شصت الی هفتاد سال داشت. پرسیدم: «پدرت را چرا آوردی؟ سن و سال زیادی دارد.»

به شوخی گفت: «این بار که رفتم مرخصی، پدرم گفت: پسرم! همه بچه­هایی که رفتند شهید شدند، پدرشان را به عنوان پدر شهید بردن مکه؛ تو هی رفتی جبهه و شهید نشدی که لااقل ما را یک مکه­ای، چیزی ببرن! پس بیا منو ببر جبهه شاید من شهید بشوم و تو را به عنوان پسر شهید ببرن مکه!»

بعد جدی­تر گفت: «بابام آمده با خدا معامله کند. معامله خوبی است، نه؟ یک مرد هفتاد ساله جانش را می­دهد، خداوند بهش بهشت را می­دهد.»

 

فرازی از وصیت نامه شهید:

ای جوانها، ای انسانها، به قرآن توجه بکنید که با ما چقدر دارد روشن حرف می­زند و به روشنی به ما بیان می­کند: «بیایید تجارت در راه خدا کنید و از این تجارتِ چهار روز دنیا دست بکشید.»

 

برگرفته از کتاب: «خاکهای نرم کوشک» و «مردستان 5»

 




طبقه بندی: شهید و شهادت، 
برچسب ها: شهید برونسی، شهید نشدی که لااقل ما را ببرند مکه!، تجارت در راه خدا بکنید!،
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 بهمن 1389 توسط محمدقائم خانی

 

محمد قائم خانی

 

شوخی با شیاطین

 

-        چی شده؟

-        نمی­دونم، ظاهرا اوضاع عادی نیست.

-        یعنی چی؟ چرا همه آماده باش خوردن؟ مگه چی شده؟

-        چی بگم؟ اصلا معلوم نیست کی به کیه؟ یه گروه عملیاتی رفته بودن که هنوز نرفته، لت و پار برگشتن. الآنم به همه آماده باش دادن. میگن پیام مهمی تو راهه.

-        چه اتفاقی افتاده؟ نکنه تو زمین خبرایی شده؟ یه بار حول و حوش پونصد سال پیش بود که همه چی به هم ریخت. یادته؟

-        یادمه، اما اون کجا و این کجا. خود ابلیس به دادمون برسه.

با هم به راه افتادند. نمی­دانستند کدام طرف، فقط می­رفتند. همه­جا به هم ریخته بود و شلوغ. یکی به دنبال مافوقش می­گشت. یکی گروهی را رهبری می­کرد و جلو می­برد. یک گوش تیز کرده بود و سرک می­کشید تا بلکه خبر موثقی به دست بیاورد. دیگری مجروحی را به کناری می­کشید.

«گوووش کنیـد»...«گووش کنیــد»...«گو...

همه سرها به سوی منبع صدا می­چرخند.

-        این که همونه.

-        آره خودشه. نکنه بازم...

-        دفعه قبلی که عیسی به دنیا اومد، همه بیچاره شدیم. دوبرابر کار می­کنیم، اما نصف نتیجه می­گیریم.

-        خدا کنه مثل دفعه قبل نباشه...

«ای سپاه قدرتمند، ای خیل ... »

-        ای وای! همون خطاب، همون صدا، همون دستورات، همون بی­چارگی.

-        درسته، معلوم نیست دوباره چه اتفاقی افتاده که...

-        ساکت، ساکت. داره میگه...

در مکه، در میان کوه­ها، پسری به دنیا آمده که همه آسمان­ها را زیر و رو کرده است. با میلاد این یتیم، راه ورود همه آسمان­ها به ما بسته شد و زین پس، ما فقط توان آن را داریم که در محدوده آسمان اول حرکت کنیم...

-        بی­چاره شدیم. بدبخت شدیم. عیسی که به دنیا اومد، یه مقدار راهمون بسیه شد. ویگه نمیشد از آسمون چهارم بالاتر رفت. چه دهنی ازمون سرویس شد.

-        چند برابر زحمت می کشیدیم، اما نتیجه کارامون اصلا دل چسب نبود. حالا که فقط می تونیم تو آسمون اول...

-        کی به دنیا اومده که اینجوری شده. کعبه که پر بته. باز پسر مریم نزدیک اورشلیم به دنیا اومده بود. لاما این یکی تو مکه... اون منطقه پر آدم نابه­کار و بت پرسته.

«نام او محمد است. همو که در آسمان ها احمد می خوانندش».

احمد که به گوششان خورد، هوش از سر خیلی هاشان پرید. باسوادها فهمیدند که از آن لحظه، دیگر دوران خوشی به سر آمده و شرایط زندگی آنها تغییر کرده است.

-        بی­چاره شدیم. دوران بی گاری و بی حاصلی شروع شد.

 

 

 

 

 

نویسنده به فکر فرو رفت. شوخی جالبی بود. شوخی شوخی، با شیاطین هم شوخی؟!! خوشش آمد. بازی کردن با شیطان­ها هم بد نبود. اما ناگهان جمله­ای به سرعت برق از ذهنش عبور کرد. جمله ای و جمله ای و بعد پرسشی: «تو هم از امت پیامبر رحمت (صلی ا... علیه و آله و سلم) هستی. او راه آسمان ها را بر شیاطین بسته و بر شما باز کرده است. چقدر از این فرصت استفاده کرده­ای؟» داشت به اهمیت این موضوع فکر می­کرد که «بعد از ولادت حضرت عیسی (علی نبینا و آله و علیه السلام) راه آسمان های بالاتر از آسمان چهارم بر شیاطین بسته شد. با میلاد حضرت ختمی مرتبت، محمد مصطفی (صلی ا... علیه و آله و سلم) آنها در آسمان اول محبوس شدند.»

دست دراز کرد. زیر شوخی­هایش با شیاطین، چند خط پایین تر نوشت: «همتی یاران، پای در راه نهیم که پریدن را رهنما آمد».




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی، 
برچسب ها: رسول اکرم (ص)، شیطان،
نوشته شده در تاریخ جمعه 29 بهمن 1389 توسط محمدقائم خانی

شهید باقری 7

گروه شهید باقری مسجد جامع صاحب الزمان

 


31- سه تا تیپ درست کرده بود؛کر
بلا امام حسین ،عاشورا و چند گردان مستقل. پشت بی سیم به رمز می گفت « کربلا ! امام حسین اومد؟ عاشورا ! امام حسین تنها است. » برای جا به جایی نیروها از منطقه ی آهودشت به گرم دشت می گفت « آهو ها رو بفرستین اون جاییکه هواش گرمه .» نیروی کارکشته که می خواست  می گفت «کنسرو پخته بفرستین ، نه خام .»

32- عملیات طریق القدس بود. بچه
ها بی سیم پشت بی سیم می زدندکه «کار گره خورده. چه کار کنیم؟» شب بود و معلوم نبود خط خودی کجاست ،خط دشمن کجا است . منتظر کسی نشد. سوار ماشین شد و رفت طرف خط.

33- کف اتاق توی یکی ازخانه های گلی سوسنگرد نشسته بود. سه نفر به زحمت جا می شدند. نقشه پهن بود جلوش. هم گوشی بی سیم روی شانه اش به توپ خانه گرا
  می داد ، هم روی نقشه کار می کرد. به من سفارش کرد آب یخ به بسیجی ها برسانم.به یکی سفارش الوار می داد برای سقف سنگر ها. گاهی هم یک تکه نان خالی بر می داشت می خورد.عصری از شناسایی برگشت . می گفت « باید بستان رو نگه داریم .اگه این ارتفاع رو نگیریم و آفتاب بزنه ، این چند روز عملیات یعنی هیچ» با این که خسته بود, دو ساعته چهار تا گردان درست کرد. خودش هم فرمانده  یکی از گردان ها . از سر شب تا صبح حسابی جنگیدند. چهار صبح بود که حسن را بی حال و نیمه جان بردند عقب. ارتفاع را که گرفتند خیال همه راحت شد.

34- نصفه شب خبرهای جور واجور از جنوب سابله می رسید. صبر نکرد. تنها رفت . تصادفش هم از بی خوابی سه روزه اش بود. چیزی می گفت . گوشم را بردم دم دهانش .

35- نصفه شب خبر های جور واجور از جنوب سابله می رسید. صبر نکرد. تنها رفت . تصادفش هم از بی خوابی سه روزه اش بود. چیزی می گفت . گوشم را بردم دم دهانش.
کارپل سابله به کجا رسید؟ - حسن جان ! حالت خوب نیست . استراحت کن .- نه . بگو چی شد. می خوام بدونم.




طبقه بندی: شهید و شهادت، 
برچسب ها: شهید،
نوشته شده در تاریخ جمعه 29 بهمن 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

الفبای طلبگی

حجه الاسلام والمسلمین جواد محدثی

 

هر که «الفبای طلبگی» را نداند، دچار «جهل مرکب» می­شود. و هر که با زیر و زبر «آیات علم» و «سوره­های معرفت» بیگانه باشد، قرائتش غلط خواهد شد. پس باب اول کتاب حوزه، آموختن این الفبا و آشنایی با حرکات و سکنات این فرهنگ است. تا «طلبه» از «طلبه نما» متمایز شود.

 

طلاب واقعی که مطلوب خلق و محبوب خالقند، آنانند که در مدرسه­ی دین، ابجد یقین می­خوانند و در مدرس عترت، الفبای عزّت می­آموزند و در مکتب قرآن، مشق عرفان می­نویسند.

 

زندگیشان عطف به مبدأ است و وصل به معاد.

با نفی خود اثبات خدا می­کنند و غرور را از نفس خویش جدا.

در محرمات اهل توقف­اند و در شبهات، اهل احتیاط.

ضمیر خود را در افق تقوا ظاهر می­سازند.

با شهرت و نام، خود را گم نمی­کنند،

و با پست و مقام و چند سلام، پشت به حوزه نمی­کنند،

و «معانی» نخوانده، به «بیان» نمی­پردازند.

 

به جرح و تعدیل نفس مشغولند،

و هر روز عمر خود را «تجزیه و ترکیب» می­کنند.

افعالشان بی­حرف علّه، به مصدر خلوص بر می­گردد.

اسمشان مبنی بر فتح است و فعلشان لازم و حرفشان جازم.

نه در حرف، منفی بافند، نه در ادعا اهل لاف و گزاف.

نه در جای وقف، حرکت می­کنند و نه در جای حرکت، اهل وقفند.

از معتکفان حجره­ی «لم و لماّ» بیزارند و از سایه­نشینان «لیس و لا» برکنار.

مشتق­اند، اما از علم؛ جامدند، اما بر دین.

اجوف­اند، اما از ریا؛ ناقص­اند، اما از رذایل.

مجردند، اما از تعلقات؛ مزیدند، اما در فضایل.

 

قبای ریاضت بر تن دارند و عبای عبادت بر دوش.

نعلین اراده در پا و زمزمه­ی تهجد در گوش.

با عینک بصیرت، کتاب نفس را مرور می کنند،

با ذره­بین محاسبه، عیوب خود را می یابند،

و با قلم تهذیب، خطاها را اصلاح می­کنند.

به حجیت ظاهر قائلند، اما از باطن خود غافل نمی­شوند.

«ماهیت» را فدای وجود نمی­کنند،

بر متن دین، حاشیه­ی دنیا نمی­زنند.

فروع نفسانیات را به اصول الهیات بر می­گردانند.

 

از محکمات دین طفره نمی­روند و در متشابهات دل، سرگردان نمی­شوند.

نه وسائل را وسیله­ی دنیا می­کنند، نه مکاسب را دکان کسب می­سازند.

منطقشان عاشورایی است و حماسه­شان حسینی و عرفانشان سجادی.

بیش از «مدرک» به «درک» می­اندیشند و بیش از «مدارج» به «معارج».

درسشان «تکلیف» است و امتحانشان «جهاد» و قبولی­شان «شهادت».

 

این­ها گوشه­ای از الفبای طلبگی است.

خدایا! ما را با الفبای این کتاب آشنا بگردان،

«عرض»­هایمان را «جوهر» کن،

و «مفرد»­هایمان را «جمع» گردان،

وتا ما را اهل «ضمیر» نکرده­ای، «ظاهر» نکن.

 




طبقه بندی: حوزوی، 
برچسب ها: الفبای طلبگی، شاخصه ها و ویژگی های طلبه واقعی، باب اول کتاب حوزه، طلبه و طلبه نما،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 بهمن 1389 توسط محمدقائم خانی

 

«دانش»گاه!!

 

جریان شناسی سیاسی:

 

سه جریان عمده فعال قبل از انقلاب و بعد آن تا سال 60 :

چپ گراها:   1) معتقدین به مارکسیسیم    2) التقاطیون با شیوه مبارزه چپ

راست گراها:   1) معتقدین به لیبرالیسم و ملی گراها    2) التقاطیون ملی- مذهبی

مذهبیون:    پیروان خط امام (ره)

 

دو جریان عمده فعال از سال 60 تا سال 68 :

   طیف طرفدار اقتصاد دولتی در حزب جمهوری اسلامی

   طرفداران اقتصاد بازار در حزب جمهوری اسلامی

           

دو جریان عمده فعال از سال 68 تا سال 76 :

   جامعه روحانیت مبارز تهران و وابستگان

   مجمع روحانیون مبارز و وابستگان

 

دو جریان عمده فعال از سال 76 تا سال 84 :

   اصلاح طلبان: 1) سنتی 2) نوگرا

   اصول گرایان: 1) سنتی 2) نوگرا

 

دو جریان عمده فعال از سال 84 تا سال 88 :

   اصلاح طلبان: 1) سنتی 2) نوگرا

   اصول گرایان: 1) سنتی 2) نوگرا 3) مشترک

 

حال می توان از سرنوشت انجمن های اسلامی صحبت کرد.

 

ادامه دارد...

 




طبقه بندی: نظام آموزشی، 
برچسب ها: دانشگاه،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 بهمن 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

و حزب­الله که می­گوییم در مقابل حزب­الشیطان است، نه اسم خاصی برای گروهی خاص؛ حزب­الله یعنی مردمی که ثابت کرده­اند در راه پر افتخار الله، حاضرند همه چیزشان را بدهند...

 

و امروز 27 بهمن، روز خروش حزب­الله بود؛ روز تشییع پیکر شهیدی که خون مقدسش ریشة فتنه­گران را خواهد خشکاند و نام کثیفشان را از سرزمین پاکمان پاک خواهد کرد...

 

... در مورد این فتنه­گران و درخواست مردم، همین بس که:

قوه قضاییه در مورد قاتلی که در سعادت­آباد و در انظار عمومی مرتکب قتل شده بود، ذره­ای مسامحه به خرج نداد و خیلی زود او را به سزایش رساند و در انظار مردم وی را به دار آویخت، اما ...

 

مگر ما به قرآن که «لا ریب فیه» است، معتقد نیستیم؟!!

اگر قرآن می­گوید:

«و لکم فی القصاص حیاه یا اولی الالباب»،

یعنی زندگی افراد جامعه را در قصاص قاتل می­داند؛

و باز اگر می­فرماید:

« الفتنه اشدّ من القتل»

یعنی که فتنه­گر از قاتل بدتر است...

 

حال چرا باید درباره فتنه­گر مسامحه شود؟!!

 

درخواست امروز مردم ما، که همگی حزب­الله­اند، عمل به احکام قرآن است، نه چیزی بیشتر...




طبقه بندی: سیاسی، 
برچسب ها: خواست مردم درباره فتنه گران چیست؟، چرا فتنه گران باید اعدام شوند؟، 27 بهمن روز خروش حزب الله،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 بهمن 1389 توسط محمدقائم خانی

شهید باقری 6

گروه شهید باقری مسجد جامع صاحب الزمان

 


26- اوج گرمای اهواز بود. بلند شد، دریچه کولر اتاقش رابست. گفت
: به یاد بسیجی هایی که زیر آفتاب گرم می جنگند.

27- رفتن و ماندن بچه های جبهه معلوم نبود. فقط سه نفرمان ماندیم. بعد از آن همه غذای جبهه،شام مامان حسن خوش مزه بود؛ باقالی پلو با گوشت.سیر که شدیم، هنوز کلی غذا باقی مانده بود. حسن می خندیدکه « من نم
ی دونم. باید یا بخورید،یا بریزید تو جیباتون ببرید.»

28- نمی شناختمش . گفت « نوبتی نگهبانی بدین . یکی بره بالای دکل ، یکی پایین ، پشت تیربار. یکی هم استرا
حت کنه.» به ش گفتم« نمی ریم. اصلا تو چه کاره ای؟» می خواست بحث کند. محلش نگذاشتیم. رفتیم. تا دیدمش ، یاد قضیه ی نگهبانی افتادم معرفی که می کردند بیش تر خجالت کشیدم. بعد ها هر وقت از آن روز می گفتم ، انگار نه انگار . حرف دیگری می زد.

29- چراغ اتاقش روشن بود. نشسته بود روی زمین . پاش را جمع کرده بود زیرش، دفتر را گذاشته بود روی پای دیگرش. اسم گردان ها و گروهان و جاهایی راکه باید عمل کنندف جزءبه جزء نوشت؛ طرح عملیات . دو دقیقه ای بالا تا پایین چند صفحه را پر کرد . به من گفت « طبق اینا سلاح و مسئولیت می دی.»

30- اگر بین بسیجی ها حرفی می شد می گفت « برای این حرف ها بهم تهمت نزنید. این تهمت ها فردا باعث تهمت
های بزرگتری می شه. اگه از دست هم ناراحت شدید،دورکعت نماز بخوانید بگویید خدایا این بنده ی تو حواسش نبود من گذشتم  تو هم ازش بگذر . این طوری مهر و محبت زیاد می شه. اون وقت با این نیروها میشه عملیات کرد.»




طبقه بندی: شهید و شهادت، 
برچسب ها: شهید،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 بهمن 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

سالهای بر باد رفته در مقاطع تحصیلی!

 

یه دخترخاله دارم که امسال رفت پیش­دبستانی؛ پدرش پزشک است و مادرش هم لیسانسه. این پدر و مادر، با حوصله و خوشرویی سئوالات زیاد و گاه اساسی دخترشان را پاسخ گفته­اند؛ البته استعداد دخترخاله­ام هم زیاد است، و ذهن منطقی­ای هم دارد، درست مثل پدرش (گرچه منطق نخوانده­اند).

 

خُب می­پرسی چه می­خواهم بگم؛ کمی حوصله کن!

 

این دخترخاله ما چند روزی رفت مدرسه و دیگر نرفت! هرچه باهاش حرف زدند و تشویقش کردند، نرفت که نرفت! البته می­دانست که امسال اجباری نیست و از سال بعد است که باید اجباراً! علم بیاموزد!!

 

بعد از چند وقت با همان حوصله از زیر زبانش کشیدند که: «هر چی می­خوان یاد بدهند رو بلدم! حوصله­ام سر می­ره!!» خُب گفته بودم که والدینش چیزهایی به او یاد داده­اند؛ چیز زیادی البته نبوده، فقط الفبای فارسی و انگلیسی را و خواندن و نوشتن کلمات و یه سری اطلاعاتی که برای بچه­های امروز از نون شب واجب­تره!

 

از آنجایی که این دلیل مستحکم در بین نزدیکان پخش شد و البته (طبق روال) ما درباره تربیت فرزند دیگران بسیار حساس­تر از تربیت فرزند خود هستیم! افراد مختلفی نظراتی دادند، که از میان اینها یک نظر واقعاً شنیدنی است!

- تقصیر پدر و مادرشه!! نباید به بچه زودتر از موقعش اینها رو یاد می­دادند!!!

 

و من دیدم که چقدر شبیه به دخترخاله­ام هستم و این منطق بالا، چقدر شبیه منطق مسئولین نظام آموزشی (چه آموزش و پرورش، چه دانشگاه و چه حوزه) است!!

 

نظام آموزشی فقط برای افراد متوسط به پایین خوب است، نه برای کسانی که استعداد و انگیزه برای بیشتر آموختن دارند... و متأسفانه برای سرعت یادگیری این اشخاص هیچ قانونی پیش­بینی نشده است.

 

***

 

اینک چند سئوال بسیار جدی مطرح است:

1. هدف از آموزش چیست؟

2. سطوح آموزشی و مقدار دانش فراگرفته در هر سطح، با چه ملاکی تعیین می­شوند؟

3. آیا برای افرادی که توان و سرعت یادگیری بیشتری دارند، فکری شده است؟

 

و به یاد این مضمون از کتاب «اینگونه باید آموخت» سپاستین لایتنر میافتم که:

نیمه­عمر علم به سرعت در حال کم شدن است، و به زودی زمانی خواهد آمد که کارمندان ادارات برای حفظ جایگاه کاری­شان مجبورند دائم مشغول یادگیری باشند! و آن زمان با روشهای یادگیری امروز نمی­توان زندگی کرد!!

 

آنها دائماً به فکر ارتقای روشهای آموزشی هستند و ما هنوز در ناقص­ترین مدل، شک هم نمی­کنیم؛ و تنها دانش­آموزان را ملامت می­کنیم که چرا درس نمی­خوانند؟!

 

از این به بعد ذیل عنوان «نظام آموزشی» می­خواهیم به بررسی مشکلات این نهاد بپردازیم؛

إن شاء الله ادامه دارد...

 




طبقه بندی: نظام آموزشی، 
برچسب ها: چرا دخترخاله ام به پیش دبستانی نرفت!!، سرعت آموزش، آیا نظام آموزشی ما نقصی دارد؟!!،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 بهمن 1389 توسط محمدقائم خانی

 

«دانش»گاه!!

 

شناخت جنبش دانشجویی در دو مرحله انجام می­شود:

جریان شناسی سیاسی

انجمن های اسلامی دانشگاه­ها

 در آینده در فشرده ترین صورت، هر دو بخش توضیح داده خواهند شد.

 

ادامه دارد...

 




طبقه بندی: نظام آموزشی، 
برچسب ها: دانشگاه،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 بهمن 1389 توسط سرباز گمنام آقا

 

شهدا، خط شکنان انقلاب جهانی 5

 

خلاصه­ای از زندگینامه و خاطراتی از

شهید محمدرضا حمامی

معاونت طرح و عملیات تیپ جوادالائمه علیه السلام

 

در خانواده­ای متدین و زحمتکش، دیده به جهان می­گشاید. او که از همان کودکی طعم فقر و تبعیض را چشیده، در کنار درس خواندن به کارهای سختی چون بنایی روی می­آورد. در سنین نوجوانی و ابتدای جوانی، به صداقت و امانتداری در کار مشهور می­شود، تا حدی که هر روز افراد بیشتری برای کارهای ساختمانی­شان به او مراجعه می­کنند. وی از درآمدش، خانه­ای در یکی از محلات جنوب شهر مشهد می­خرد تا پدر و مادرش در آن ساکن شوند.

 

پس از پیروزی انقلاب، در تاریخ پانزدهم بهمن 58 به عضویت سپاه در می­آید و از همان ابتدا نبوغ خود را در امر تخریب به اثبات می­رساند.

 

اوایل سال 59 همراه افرادی چون محمود کاوه و ابراهیم امیر عباسی، برای حفاظت از بیت امام خمینی رضوان الله علیه راهی جماران می­شود. حدود 18ماه در آنجا می­ماند. درنهایت، زمانی که مسئولیت حفاظت از بیت حضرت امام را به عهده می­گیرد، با به کارگیری شیوه­های عالی مدیریتی، امنیت کاملی را در آنجا برقرار می­کند. و از این طریق، تا جایی پیش می­رود که اجازه می­یابد بدون هیچ مشکلی به دفتر کار حضرت امام رفت و آمد کند. همین باعث می­شود تا بهره­های فراوانی از محضر آن مرد الهی ببرد و آنها را در مسیر سلوک الی الله به کار گیرد.

 

در این مدت از کار کردن در بخش تخریب نیز باز نمی­ماند. هرگاه مجالی می­یابد، به جبهه­های جنگ می­شتابد تا سطح تجارب نظامی خود را فزونی بخشد.

 

اواسط سال1360 با کسب اجازه از محضر امام، مسئولیت حراست از جماران را به شخص دیگری واگذار می­نماید و راهی جبهه می­شود تا باقیمانده عمر شریفش را در امور نظامی بگذراند.

 

جریان شهادت او، ماجرایی شنیدنی دارد که خود اتمام حجتی است بر تمام معاندان تشیع سرخ علوی. بعد از شهادت او، آیت الله توسلی و افراد دیگر، از طرف شخص حضرت امام برای تشییع جنازه و عرض تسلیت به خانواده او، راهی مشهد مقدس می­شوند.

 

معنای یادداشت چند کلمه­ای

فردای ازدواجش عازم منطقه بودیم، البته من فکر نمی­کردم محمدرضا با من بیاید. صبح با من تماس گرفت و ساعت حرکت قطار را پرسید؛

گفتم: «شما کجا میخوای بیای؟»

خونسرد و عادی جواب  داد: «منطقه!»

هر کار کردم قانع نشد و آخر ساعت حرکت را گفتم. ساعت چهار رسیدم راه آهن؛ در کمال تعجب چشمم افتاد به او که همراه خانم و بعضی از بستگانش در سالن انتظار ایستاده بود! تا مرا دید، آمد طرفم. آنجا هم دست از سرش برنداشتم، افتادم به التماس که شاید تصمیمش را عوض کند، ولی متاسفانه یا خوشبختانه فایده­ای نداشت.

 

جریان وداع محمد به یادماندنی شد. درحالی که بستگانش به گریه افتاده بودند، او آنها را دلداری می­داد. بی­اختیار یاد ماجرای ازدواج جناب حنظله افتادم؛ دامادِ یک شبه بود و جهاد را بر زندگی ترجیح داد.

 

بین راه، برای استفاده از وقت، راجع به کارهایی که باید در جبهه انجام می­دادیم، صحبت کردیم. لابه­لای صحبتها،

یکدفعه گفت: «مجید یک چیزی میخوام بهت بگم که بد نیست یادداشت کنی.»

گفتم: «همینجوری بگو، إن­شاءالله یادم می­مونه.»

گفت: « نه، اگر دفترت رو بیاری بهتره، میخوام چیزی رو که می­گم، حتما یادداشت کنی.»

سر رسیدم را از داخل ساک بیرون آوردم و نشستم.

گفت: بنویس «23 بهمن 61، درست وقت اذان ظهر».

نوشتم. ساکت شد. گفتم: «خب ادامه­اش». لبخند زد و گفت: همین بود.

فکر کردم خواسته سر­به­سرم بذاره ولی اهل این­طور شوخی­ها نبود. پرسیدم 23 بهمن چی؟ اتفاقی بناست بیافته؟ هرچه اصرار کردم تا از موضوع سر دربیاورم، چیز اضافه­ای نگفت. فقط خواست از همین یادداشت کوتاه، تا آن روز نگه­داری کنم. آن روز به تاریخی که او می­گفت، حدود 3ماه مانده بود.

 

بعد از عملیات محمدرضا با کمک سیدی که خبره کار بود، مدتی ریختن آتشهای هدایت­شده دشمن را بررسی کرد. بالاخره فهمید طرف ارتفاع رملی چومان، یکی از دیده­بان­های کارکشته دشمن مخفی شده­است که دارد با دادن گرا به قبضه­های آتش، گلوله­ها را سمت ما هدایت می­کند. محمدرضا با فرمانده تیپ هماهنگ کرد و راه افتاد طرف آن ارتفاع. مصمم بود شر آن دیده­بان را کم کند. وقتی از تصمیم محمدرضا با خبر شدیم که کلی از ما فاصله گرفته بود. با تشویش و نگرانی زیاد، نشستیم به تماشا تا ببینیم ماجرا به کجا می­کشد. وقتی نزدیک مخفی گاه دیده­بان رسید، او متوجه­شد و شروع کرد به تیراندازی. محمدرضا هم بلافاصله سنگر گرفت و جوابش را داد. در یک فرصت مناسب توانست او را از مجروح کند و بعد هم وادارش کرد که از پشت تپه بیاید بیرون.

 

من که دایم دوربین می­کشیدم و نگران موضوع بودم، یکهو چشمم افتاد به سه چهار تا عراقی که برای کمک­کردن به دیده­بان آمده بودند. محمدرضا متوجه آنها نشد. رو سر بچه­ها داد زدم که با هر سلاحی که می­توانند به آن طرف تیراندازی کنند. محمدرضا تا برگشت، سریع تیراندازی کرد. با اینکه یکی دو تا از آنها را به درک واصل کرد، ولی یکی­شان توانست او را به رگبار ببندد و پیکر پاکش را بیندازد.

 

یکی از بچه­های بسیجی که رادیویش را روشن کرده بود، چند لحظه قبل آمده بود نزدیک من. درست لحظه­ای که محمدرضا گلوله خورد، صدای الله­اکبر اذان از رادیو بلند شد. تا این کلمه مقدس را شنیدم، یاد قطار و یاد آن یادداشت افتادم. بی­اختیار زدم توی سرم. چشمهام سیاهی رفت. وقتی به خود آمدم، دیدم دارم به شدت گریه می­کنم.

از بچه­ها پرسیدم: «امروز چندمه؟»

گفتند: «23بهمن».

گریه­ام بیشتر شد. وقتی موضوع یادداشت را به بچه­ها گفتم، آنها هم گریه­شان گرفت.

 

شهید محمد رضا حمامی به «داماد یک شبه» معروف شد.

 

برگرفته از کتاب: « کلید فتح بستان »

 




طبقه بندی: شهید و شهادت، 
برچسب ها: حنظله دفاع مقدس، خبر دادن از زمان شهادت، راز یک یادداشت، معنای یادداشت چند کلمه ای، داماد یک شبه،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 بهمن 1389 توسط محمدقائم خانی

شهید باقری 5

گروه شهید باقری مسجد جامع صاحب الزمان

 


21- کنار هم نشسته بودند. سلام نماز را که داد، گفت « قبول باشه.» احمد دلش می خواست بیش تر با
هم حرف بزنند. ناهار را که خورند. ، حسن ظرف ها را شست . بعد از چایی ، کلی حرف زدند.خندیدند. گفت « حسن بیا به مسئول اعزام بگیم ما می خوایم با هم باشیم. می آی ؟ » - باشه این طوری بیش تر باهم ایم.

*** آقا جون مگه چی میشه ؟ ما می خوایم باهم باشیم. باکی؟ - اون پسره که اون جا نشسته . لاغره . ریش نداره. مسئول اعزام نگاه کردو گفت «نمی شه .» - چرا ؟ - پسرجون ! اونی که تو می گی فرمانده س. حسن باقریه. من که نمی تونم اونو جایی بفرستم. اونه که ما رو این ور و اون ور می فرسته . معاون ستاد عملیات جنوبه.

22- نزدیک خط دشمن گرا می دادم . گلوله ی توپ و خمپاره بود ک سوت می کشید و تند و یک ریز، مثل باران بهاری می بارید . خاکریز عراقی ها به هم ریخته ب
ود. با دوربین نگاه کردم دو نفر، برانکار به دست، از خاکریز عراقی ها سرازیر شدند. حسن راشناختم . یک سر برانکار را گرفته بود، هی دولا راست می شد و به دو می آمد.

23- نزدیک ظهر بود. از شناسایی بر می گشتیم. از دیشب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم.آن قدر خسته بودیم که نمی توانستیم پا از پا برداریم ؛ کاسه زانوهامان خیلی درد می کرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به نماز خواندن . صبر کردم تا نمازش تمام شد. گفتم « زم
ین این طرف چمنیه ، بیا این جا نماز بخوان .» گفت « اون جا زمین کسیه، شاید راضی نباشه.»

24- جلسه داشتیم . بعضی ها دیر رسیدند. باقری را تا آن روز نمی شناختم دیدم جوانی بعد از خواندن چند آیه شروع کرد به صحبت . فکر کردم اعلام برنا
مه است. بعد دیدم قرص و محکم گفت « وقتی به برادرا می گیم ساعت نه این جا باشن، یعنی نه و یک دقیقه نشه.»

25- کارهای گردان را سپردم به معاونم . چند روزی رفتم پایگاه
  پیش حسن. مجروح بودم. حسن گفت« برو جبهه ی شوش ، پیش معاون عملیات. بگو باقری فرستاده. » چند ماه بعد پیغام فرستاد « بیا ببین حالا میتونی یه خط رو با یه تیپ فرماندهی کنی ؟»




طبقه بندی: شهید و شهادت، 
برچسب ها: شهید،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 بهمن 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

گزیده خطبه‌های نماز جمعه تهران- 15/11/89

(با اندکی تصرف در ویرایش)

 

تصویرى از سیاستهای جهانی استکبار

 

تصویر وضعیت موجود و تطبیق و مقایسه‌ى آن با آن چیزى كه زورگویان و قلدران عالم دنبال آن بودند...

 

فاتحان جنگ بین‌الملل اول و دوم كه عمدتاً چند كشور اروپائى و آمریكا بودند، اینها براى این منطقه‌ى مهم خاورمیانه یك سیاست تثبیت‌شده‌اى داشتند؛ چون این منطقه، هم از لحاظ موقعیت سوق‌الجیشى مهم است، منطقه‌ى اتصال آسیا و اروپا و آفریقاست، هم یكى از بزرگترین انبارهاى نفت عالم است - كه نفت، شریان حیاتى همه‌ى قدرتهاى صنعتى است كه بر دنیا مسلطند- هم از لحاظ ملتها، اینجا داراى ملتهاى كهن، ریشه‌دار و با سوابق تاریخى است؛ لذا براى این منطقه یك سیاستى را اتخاذ كردند.

 

آن سیاست عبارت بود از اینكه در این منطقه باید كشورهائى، واحدهاى سیاسى‌اى وجود داشته باشند كه این خصوصیات را داشته باشند:

1. ضعیف باشند؛

2. با یكدیگر دشمن باشند، مخالف باشند، با هم كنار نیایند، نتوانند اتحاد بكنند - لذا دیدید سیاست تقویت ناسیونالیسم عربى، ناسیونالیسم تركى، ناسیونالیسم ایرانى در طول سالهاى متمادى دنبال شد-

3. حكامشان از لحاظ سیاسى، دست‌نشانده باشند، مطیع باشند، زیر بار قدرتهاى غربى بروند، حرف گوش‌كن باشند؛

4. از لحاظ اقتصادى مصرف‌كننده باشند؛ یعنى نفتى را كه تقریباً مفت از چنگ اینها خارج میكنند، پول همان نفت را باز خرج واردات كنند، خرج مصرف كنند تا كارخانه‌هاى غربى رونق بگیرد؛

5. از لحاظ علمى عقب‌افتاده باشند، اجازه‌ى پیشرفت علمى به آنها داده نشود.

 

اینهائى كه من عرض میكنم، سرفصل است. هر كدام از اینها حقیقتاً یك كتاب شرح و تفصیل دارد. چطور در ایران ما، در بعضى كشورهاى دیگر، از توسعه‌ى علم، تعمیق علم جلوگیرى میكردند. ملتهاى این منطقه، از لحاظ فرهنگى، مقلد محضِ اروپائى‌ها باشند؛

از لحاظ نظامى، ذلیل و آسیب‌پذیر و ضعیف باشند؛

از لحاظ اخلاقى، فاسد باشند، دچار انحطاطهاى گوناگون اخلاقى باشند؛

از لحاظ مذهبى هم كاملاً سطحى و قانع به مذهب فردى و احیاناً مذهب تشریفاتى باشند.

 

این تصویرى بود كه آنها از این منطقه براى خودشان درست كرده بودند، براى این سیاستگذارى كردند؛ شاید استراتژیستهاى غربى هزارها ساعت نشستند درباره‌ى این مسائل مطالعه كردند، فكر كردند، برنامه‌ریزى كردند، آدمهاشان را اینجا در كشورهاى این منطقه معین كردند و به وسیله‌ى آنها كارها را انجام دادند. با این تحلیل میشود رفتار رضاخان را درست فهمید، رفتار محمدرضا را فهمید، رفتار مصطفى كمال تركیه و دیگران و دیگران را فهمید. این، برنامه‌ى اینها بود.

 




طبقه بندی: حضرت امام خامنه ای،  سیاسی،  فرهنگی، 
برچسب ها: سیاستهای جهانی استکبار، استراتژی غربی ها در خاور میانه، تقلید فرهنگی، وابستگی سیاسی،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 بهمن 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

باران می­آید

ای­کاش غبار روح مرا هم می­شست،

ای­کاش تازه می­شدم، پاک می­شدم ...

 

باران یعنی هنگامة رحمت؛

و دعا، هنگامة رحمت، مستجاب است؛

و «... فرج، گشایش امور شماست».

 

برای همه دعا می­کنم:

اللهم عجّل لولیک الفرج

 




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
برچسب ها: دعا در هنگامه رحمت،
نوشته شده در تاریخ شنبه 23 بهمن 1389 توسط سرباز گمنام آقا

 

شهدا، خط شکنان انقلاب جهانی 4

 

خلاصه­ای از زندگینامه

شهید غلام­رضا قربانی مطلق (سردارِ خندان)

 

سال 1332 در محله امیر اتابک تهران دیده به جهان گشود و سرنوشت چنین رقم خورد که تنها فرزند پدر خود باشد.

از این شهید پسری به نام حسن به یادگار مانده، به اضافه چند خط، چند قطعه عکس و یک نوار سخنرانی، همین و دیگر هیچ.

 

برای نویسنده این سطور، «شهید مطلق» از آن رو مورد توجه و در یادماندنی است که حاج احمد متوسلیان در مقابل جسم در خون تپیده او زانوی غم بر زمین زد و گریست. حیدر رزمندگان، تعلّق خاطر عجیبی به دو تن از همرزمان خود داشت؛ یکی همین «غلام­رضا قربانی مطلق» و دیگری «محمدتوسلی». زاری و ناله حاج احمد را در کنار پیکر این دو تن دیده­اند و بس.

 

یک نکته قابل توجه دیگر نیز وجود دارد، توجه کنید:

حاج احمد و غلام­رضا از بدو آشنایی دوشادوش یکدیگر در تمامی صحنه­های مقابله با ضدانقلاب حضور داشتند. در پی آزادسازی شهرستان پاوه در دی­ماه 58، حاج احمد که سرپرستی فاتحان شهر را به عهده داشت به جای اینکه خود فرماندهی سپاه شهر را به عهده بگیرد، این مهم را به دوش غلام­رضا نهاد و حکم فرماندهی سپاه پاوه، به نام این جوان بلندقد و خوش­مشرب -که ریشِ انبوه و سیاه، جذابیت خاصی به او می­بخشید- صادر شد و حاج احمد فرماندهی او را برای عملیات سپاه پاوه پذیرفت. با توجه به شناختی که طی تحقیقاتم از وسواس و دقت فوق­العاده حاج احمد در انتخاب افراد، جهت واگذار نمودن مسئولیت پیدا کرده­ام، این عمل او نشان­دهنده اعتماد و اطمینان فراوان آن­عزیز به توانایی و مدیریت شهید­مطلق است.

 

و به هر حال عروج زود هنگام غلامرضا این فرصت را به حاج احمد نداد تا نتیجه نهایی سرمایه­گذاری­های خود را ببیند. یقین دارم که اگر شهادت زود هنگام در تقدیر این فرمانده همیشه خندان رقم نمی­خورد، یقیناً تبدیل به یکی از سرداران کلیدی دفاع­مقدس گردیده و نامش هم­ردیفِ همت،موحّددانش و زین­الدین برده می­شد.

 

***

 

در فروردین58 پس از یک دوره فشرده آموزشی در محل کاخ سعدآباد، غلام­رضا به سپاه منطقه­6 واقع در خیابان خردمند اعزام شد. در همان­جا بود که با هر دو همرزم جداناشدنی خود (احمد متوسلیان و محمد توسلی) آشنا شد؛ و از آن پس با اعزام به کردستان، در بانه، بوکان و سنندج و سرانجام پاوه دوشادوش یکدیگر به ستیز با ضدانقلاب پرداختند. بر خلاف حاج احمد که اقتدار و سخت­گیری­اش معروف بود، غلام­رضا به شوخ­طبعی و ملایمت شهرت داشت. به راحتی با هر کس می­جوشید و محبتش خیلی زود به دل می­نشست.

 

صبح روز چهارم اردیبهشت­ماه سال59، غلام­رضا و علی شهبازی جلوی مقرّ سپاه مشغول صحبت بودند که صفیر مرگبار خمپاره 120 و پس از آن، صدای مهیب چند انفجار پاوه را به لرزه درآورد. در آن انفجارها غلام­رضا خاموش و غرق خون، افتاده بر پشت، روی خاک دراز کشیده بود. یکی از پاهایش به طور کامل از زیر کمر قطع شده و سینه و پهلویش، مشبک شده بود. علی شهبازی نیز بر اثر جراحت شدید ناشی از همان خمپاره ضدانقلاب به درجه رفیع شهادت نائل گشت.

 

هر وقت دلتان هوای بهشت زهرا علیها السلام کرد، سری هم به مزار حاج غلام­رضا بزنید. نمی­دانم چرا هر وقت سر مزار او می­روم گل از گلم می­شکفد و همین­طوری خنده­ام می­گیرد.

بهشت زهرا علیها السلام- قطعه 24 - ردیف 31 - شماره 31

 

برگرفته از کتاب: « مردستان6 (سردار خندان) »

 




طبقه بندی: شهید و شهادت، 
برچسب ها: سردار خندان، رفیق شفیق حاج احمد متوسلیان، سرداری شوخ طبع و جذاب،
(تعداد کل صفحات:5)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic