حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ جمعه 30 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (15)

 

آرش با آنکه منظور استاد را نفهمید، ولی پذیرفت و «ناستاسیا فیلیپوونا» را پیشنهاد کرد. آقای ظریف هم نظر او را در مورد این شخصیت پرسید. آرش جواب داد: «شخصیت پیچیده­ای نیست. میل به عصیان­گری! شاید بهترین توصیف باشه. می­تونه درست و حسابی زندگی کنه، اما دوست نداره. خودشو یه فاحشه می­دونه، بدون اینکه انجام اعمال زشت...»

-        مطمئنی؟

-        که عصیان­گره؟

-        که این­قدر ساده است.

-        بله، می­تونه نماینده عصیان­گری انسان هم باشه. انسانی که دوست نداره از راه درست و مستقیم بره.

-        همین نیست. البته قبول دارم که از مجموعه عمل داستانی و توصیفات و دیالوگ­ها، همین­قدر میشه فهمید. اما چیزهایی تو این رمان هست که ما رو به دنبال چیزهای بزرگتری می­کشونه. ظاهرا باید چیزهایی در بعضی سطور پنهان شده باشند.

-        چه چیزهایی؟

-        واسه همین می­خواستم رمانو یه بار دیگه بخونم.

-        چی بگم. از نظر من ناستاسیا دختریه که دوست نداره از مسیری که برای جامعه خط­کشی­شده است بره. یه دختر زیبا که فرصت­های زیادی داره. با اینکه پرنس رو دوست داره، اما اون رو به سمت یه دختر دیگه هل میده. بعد در لحظات آخر همه­چی رو به هم می­زنه. پرنس رو سمت خودش می­کشونه و مقدمات ازدواج رو فراهم می­کنه. اما اینجا هم، همه­چی رو خراب میکنه. با یه مرد دیگه فرار می­کنه و پرنس رو دنبال خودش می­کشونه.

-        پس تو هم نظر پرنس رو قبول داری؟ اون دیوونه است؟

-        آره. ولی نه اون­جوری که از کم­هوشی یا اختلال عادی باشه. دیوونگی­اش از عصیان­گری­اشه. همیشه به دنبال راه کج؛ و همیشه رفتارهایی سراسر دیوانگی.

-        با این­که یه بار خوندی، ولی دقیق خوندی. مشکل همین­جاست. اون چشه؟ از نظر روان­شناسی، تحلیلش خیلی سخته. ولی خب، هستن اساتید حاذقی که از پس این کار بر بیان. اما از نظر انسان­شناسی چی؟ یعنی این مجموعه رفتار روانی، ناشی از خواسته­ها و گرایش­هایی است؟ بگیم اون دیوونه است و خلاص؟ نه، درست گفتی. دیوونگی این زن، از میل به عصیان­گریشه. قبل ازدواج یه جور، روز ازدواج هم یه جور دیگه. ولی در کل میشه اونو نماینده­ی میل درونی انسان به عصیانگری دونست. یعنی چیزی که همیشه می­تونه از اختیار انسان، محمل شری به پا کنه. چیزی که انسان رو به سمت عاقبت سوء می­بره. خب، بد نبود. حالا بریم سراغ کی؟

-        آگلایا ایوانوونا.

-        خوبه.

 

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (14)

 

نگران بود. دو دقیقه دیگر با آرش قرار داشت و فکرش مشغول بود. آرش بیست سالی از او کوچکتر بود، ولی چون ارتباط رسمی با او نداشت، نگذاشت که رابطه­شان رنگ استاد و شاگردی بگیرد. آرش هم این نکته را رعایت می­کرد و صمیمانه برخورد می­نمود، گو اینکه در دل حس شاگرد زرنگی را داشت که چیزهای بسیاری از استاد خود یاد گرفته است. تجربه کار با استاد در 9 رمان گذشته بسیار خوب بود و حالا به رمان دهم امید زیادی داشت.

آقای ظریف هم علاقه زیادی به آرش داشت. استعداد زیادی در او می­دید و به آینده او امیدوار بود. بسیاری از حرف­هایی که به کمتر شاگردی زده بود، به راحتی به او می­گفت. حرف­های دیگر را هم راحت­تر از سر کلاس با او درمیان می­گذاشت. کسی را می­دید که چیزفهم است و برای یک نکته کوچک، استاد را بی­تاب نمی­کند. در افکار خود بود که صدای در را شنید.

بعد از «بفرمایید» خود، مثل همیشه آرش را دید که سر وقت آمده و سلام می­کند. جواب سلام که داده شد، نوبت به احوال­پرسی گرم همیشگی رسید. این بار هم مانند گذشته مفصل و با خنده، ولی نه چندان گرم. آرش حس کرد که استاد چندان سرحال نیست. آقای ظریف که برای آوردن چای و بیسکویت برخاست، نگاه آرش هم به دنبالش رفت. رهایش نکرد تا شاید چیزی دریابد، اما دریغ؛ هیچ هیچ. پس بددلی را کنار زد و افکار منفی را از مغز بیرون کرد. ولی خودش هم در ته دل نتوانست ناعادی بودن آن روز را دریابد. طولی نکشید که چای و بیسکویت هم آمد. در جواب «کی تمومش کردی؟» استاد، جواب ساده­ای داد: «دو روز پیش».

-        چه عجله­ای برای نقد داری؟

-        هرچه زودتر بهتر. من که هنوز تو حال و هوای رمانم، حرفاتونو راحت­تر می­فهمم.

آقای ظریف در دلش «فکر نمی­کنم»ی گفت و با لبخند جواب داد: «از کجا شروع کنیم؟»

این سوال برای آرش عجیب بود. همیشه استاد خودش شروع می­کرد و طبق برنامه­اش، با حوصله رمان را نقد می­کرد. در جواب استاد، حرف دلش را زد: «نمی­دونم. از هرجا که شما بگین.»

-        خوب بود یه بار دیگه هم می­خوندمش.

-        یعنی فقط یه بار خوندین؟

-        قبلا دوبار خونده بودم. الآن هم با تو خوندم. ولی بهتر بود بازم می­خوندمش.

-        سه بار کمه؟ به نظر من که خیلی چیز خاصی نداشت. از چند تا رمان طراز اول دیگه­ی داستایوسکی عقبه.

-        بماند... خب، از کجا شروع کنیم؟

-        از پرنس دیگه؛ پرنس لی­یو نیکلایویچ.

-        نه. با اینکه شخصیت اصلی رمانه و یه جورایی میشه گفت شرح موقعیت­هایی برای بسط خصوصیات اونه، ولی بهتره از اون شروع نکنیم. با اینکه روانشناسی شخصیت­های اصلی داستایوسکی، بخش اصلی رمان­هاشه، بهتره این بار بریم سراغ بقیه. روانشناسی پرنس، به این راحتی نیست.

آرش با آنکه منظور استاد را نفهمید، ولی پذیرفت و «ناستاسیا فیلیپوونا» را پیشنهاد کرد.

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (13)

 

ابله

ابله بسیار سخت­نوشت است... نوشتن از بلاهت، یکی از سخت­ترین کارهای دنیاست. در اینجا با اثری روبرو هستیم که ممکن است برای نوشتن حتی یک خط، منتقد را به دردسرهای عجیبی بیندازد. از طرفی هم ممکن است همان منتقد یک روز صبح از خواب بیدار شود و چندین صفحه راجع به این رمان بنویسد. همان طور که ابلهی تحت درمان، یک روز از سوئیس راه افتاده و به روسیه آمده و پیامبری آغاز کرده است...

این حس دوگانه قلم را سرگردان می­کند و از نوشتن باز می­دارد. در این­گونه موارد، راه حل بسیار خوبی وجود دارد. «کمی از اثر فاصله بگیرید. خود را در موقعیتی کاملا آرام قرار دهید. هرچیزی را که درباره­ی اثر می­دانید لیست کنید. راه پیدا خواهد شد.» این راه حل در چنین مواردی راه­گشاست. معمولا پس از انجام این دستورالعمل ساده، یکی از طرف­ها برتری خود را نشان می­دهد و به عنوان طرف اصلی خودنمایی می­کند. حال به راحتی می­توان نوشت. سرگردانی تمام شده است. یکی اصلی است و دیگری فرعی؛ و همین بهترین نقطه شروع برای نوشتن می­شود. اما به ندرت مواردی واقعا کم­نظیر مشاهده می­شوند که این راه حل بر آن­ها اثری ندارد. «ابله» حتما یکی از همین موارد واقعا نادر است. تناقض در «ابله» از پایه اولیه سر برآورده و با تغییر زاویه دید و نوع نگاه، برطرف شدنی نیست. شاید برای نوشتن از ابله، باید از همین «تناقض درونی» شروع کرد.

شخصیت محوری ابله این تناقض را تجلی می­دهد. یک ابله به تمام معنا که از پس انجام کوچکترین کارهای خود برنمی­آید و همواره نیازمند چشم­هایی است که مراقب منافع او باشند. همین ابله کامل، حکیمانه­ترین حرف­ها را می­زند و پخته­ترین نظر را می­دهد و حتی آینده روسیه را پیش­بینی می­کند! کسی که هیچ کس نتوانسته است در برخورد با او، یکی از دو وجه ذکر شده را نادیده بینگارد. این مسئله حائز اهمیت است و حتما مفصا درباره ان بحث خواهد شد، اما قوت رمان بسیار بیشتر از این حرف­هاست. در تمام ساختار رمان و حتی در ایده­ی آن، این تناقض درونی کامل و بی­عیب حضور دارد. از یک طرف «ابله» یک قصه بسیار ساده است که هیچ جذابیت خاصی ندارد. یک دیوانه که همزمان دو زن را دوست دارد و به هر دو پیشنهاد ازدواج داده است. اما با عوض کردن نوع نگاه، «ابله» چیز دیگری می­شود. یک رمان پیچیده با حوادث بسیار و نکات ریز فراوان که حول شخصیت یک فرد مرموز بنا شده است. کسی که دوست و دشمن او را صادق می­دانند و حتی به برتری­اش اذعان دارند. و همان­ها بارها و بارها به حرکات ابلهانه او خندیده­اند. یعنی می­توان گفت که داستایوفسکی با تجربه­ای به نام «ابله»، رمانی نوشته است ابلهانه؛ در اوج سخن­گویی دقیق و فکربافی فلسفی، و در حضیض لیچارگویی و لوده­بازی مبتذل.

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (12)

 

در تمام مکان­ها و در طول رمان تا نقطه­ی اوج، راسکلینف در کشمکش با خود است. از این­جا به آن­جا، از جزیره به میخانه، هرکجا که باشد در فکر است. اصلا در میان همین کشمکش است که نویسنده چند شخصیت را به خواننده معرفی می­کند؛ راسکلینف، خانواده­ی او، رازومیخین، لوژین، سویدریگایلف، مارملادف و غیره. بسیاری از روحیات آن­ها نیز در همین مدت ظهور می­کند. فضا پر از تردید و ابهام است که ناگهان، شرایط برای قصد راسکلینف آماده می­شود و او هم قتل را انجام می­دهد. این شوک، ناگهان سطح هیجان را بالا می­آورد و با انتخاب نوع نوشته توسط نویسنده، تقریبا در همان سطح می­ماند. بعد از آن بدون آنکه هیجان چندان پایین بیاید، داستان جلو می­رود. بعد از قتل، دو خط اصلی وجود دارد. یکی خط درونی راسکلینف که تمایل به پنهان کردن جنایت دارد و دیگری خط ماجرای خواهر او که باعث ارتباطات بیشتر راسکلینف با اطرافیان می­گردد. هرچه بیشتر می­گذرد، راسکلینف بیشتر به سونیا نزدیک می­شود. از طرف دیگر دونیا از لوژین دور می­گردد و رابطه­اش با رازومیخین بهتر می­شود. تنهایی سونیا نیز به مرور بیشتر می­گردد. اول پدرش می­میرد و سپس مادرش. برادر و خواهر را هم که به یک یتیم­خانه می­سپرد. همه­ی این اتفاقات باعث می­شوند که سونیای تنها، به سمت راسکلینف کشیده شود. دونیا هم نگران راسکلینف است و بیشتر و بیشتر به زندگی او و ماجرای قتل نزدیک می­گردد. پلیس هم به معلومات بیشتری می­رسد. پورفیری کاملا به راسکلینف مشکوک می­شود و به چیزهایی پی می­برد. ولی اعتراف فردی دیگر، او را نیز دور می­کند و به بی­راهه می­برد. اما در نهایت، راسکلینف در اثر همراهی با سونیا متقاعد می­شود که خود را تسلیم قانون کند و تن به مجازات بدهد. اوج داستان همین­جاست و بقیه (یعنی فصل آخر) یک نتیجه­گیری از تمام حرف­های کلی زده شده در رمان است. انگار که داستایوفسکی در فصل آخر، خواننده را از زیر دستگاه هیجان خودساخته­اش بیرون می­آورد و مدتی کوتاه، او و احساساتش را راحت می­گذارد. مخاطبی که در قسمت عمده­ای از مدت رمان، با ریسمان محکم خط تعلیق پرکشش آن، به دنبال نویسنده می­رود، بعد از رهایی از خط تعلیق چون برده­ای رام، با وجود آزادی در انتخاب بین کنار گذاشتن داستان یا ادامه دادن آن، آرام و بی سر و صدا به دنبال داستایوفسکی راه می­افتد. بعد از اعترافات دادگاه برگزار می­شود و راسکلینف را محکوم می­کند. او برای هشت سال به سیبری فرستاده می­شود. سونیا هم به سیبری می­رود و همراهیش می­کند. در آن­جا کار می­کند و بدون پیگیری رفتار زشت قبل خود، امرار معاش می­نماید. رازومیخین و دونیا نیز در پترزبورگ می­مانند و زندگی را آغاز می­نمایند. مادر راسکلینف در اثر رنج دوری از پسر، بیمار می­شود تا اینکه درنهایت می­میرد. دونیا و رازومیخین که زندگی خوبی را همراه با موفقیت در کار شروع کرده­اند، منتظرند تا هفت سال باقیمانده از محکومیت تمام شود و راسکلینف برگردد. سونیا هم مراقب راسکلینف است و چشم از او بر نمی­دارد. راسکلینف بیمار می­شود و اوضاع بدی پیدا می­کند. اما بالاخره با مواظبت سونیا بهبودی خویش را باز می­یابد. رمان با صحنه­ی عاشق شدن راسکلینف تمام می­شود. راسکلینف که در اردوگاه کار اجباری است، مجبور است با دیگر کارگران بیرون برود و در منطقه­ای نسبتا کوهستانی کار کند. یک روز که او بیرون رفته، سونیا نیز هم­چون بارهای گذشته، نزد او می­رود. هر دو روی تخته سنگی می­نشینند و راسکلینف او را می­نگرد. و ناگهان عاشقش می­شود. عاشق می­شود تا به قول داستایوفسکی، زندگی جدیدی برای راسکلینف آغاز گردد؛ تولد دوباره­ی یک انسان!

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (11)

 

فضاهای متعدد دیگری هم وجود دارند که هم به رمان تنوع می­بخشند و هم زمینه را برای بروز رفتارها و صفات متفاوت شخصیت­ها آماده می­کنند. مثلا یک جزیره­ی چسبیده به شهر که توسط رود گذرنده از پترزبورگ محاصره شده است، فضایی تازه را می­سازد. به خصوص وجود مناطق سرسبز پوشیده از درختان و دیگر گیاهان، امکان تغییر فضا را به طور ناگهانی از خانه­ها و خیابان­های در هم رفته­ی پترزبورگ به طبیعت باز و آرام، برای نویسنده فراهم می­کند. از طرفی وجود رود نیز ضرباهنگ تغییر فضا را تندتر می­نماید. پلی که روی رودخانه زده شده است، بهترین مکان برای خلاص شدن از دست خود می­باشد. و چون تصمیم به خودکشی در میان اهالی پترزبورگ کم نیست، سر زدن به این فضا چندبار تکرار می­شود. فضاهایی با نزدیکی زیاد به طبیعت، در جزیره دیده می­شوند. فضاهایی از این دست، شباهتی ظاهری را برای جزیره با فضای روستای محل سکونت خانواده­ی راسکلینف ایجاد کرده است. البته این موضوع طبیعی است. بالاخره جدا شدن جزیره باعث می­شود که نوعی حصار نامرئی به دورش کشیده شده، فضای آن کاملا شبیه شهر پترزبورگ نگردد. شاید بتوان جزیره را نماینده­ی بخشی از جامعه­ی قدیم دانست که در فرآیند تبدیل شدن به جامعه­ی جدید قرار گرفته، اما نتوانسته است همه­ی مناسبات و ویژگی­های آن را هضم کند. نتیجه هم مشخص است، طبیعتا به انزوا کشیده می­شود. البته این جدایی بیشتر در ظاهر بوده است. گروه­های مقاوم در برابر تحولات جدید، تنها توانسته­اند صورت مناسبات قدیم را برای جزیره حفظ کنند. وگرنه بخش­های اصلی جزیره شکل جدیدی به خود گرفته و تقریبا شبیه پترزبورگ شده­اند. از دیگر فضاهای نسبتا پررنگ رمان، میخانه است. میخانه، چه در روستا و چه در شهر دیده می­شود و اتفاقات مهمی هم در آن می­افتد. نگاه افراد به میخانه­ها، محلی برای خوش­گذرانی و راهی برای خلاص شدن از دردها و آلام زندگی واقعی است. اما نگاه نویسنده به میخانه در این رمان، چیزی متفاوت با نگاه معمول است. او میخانه را بخش مهمی از منطقه­ی محل سکونت می­داند که مردم در آن، به دور از تظاهرات رسمی و نگرانی­های ریاکارانه، افرادی را به عنوان دوست واقعی انتخاب می­کنند و رازها یا حرف­های مهم خود را بدون دروغ و کلک، با آن­ها در میان می­گذارند. شاید این مسئله عجیب به نظر برسد که چطور نویسنده، میخانه را محل شنیده شدن حرف­های واقعی می­داند؟ اما اگر جهان داستایوفسکی خوب فهم شود، پذیرش این مسئله راحت­تر می­گردد. باید توجه داشت که بن­مایه­ی اصلی رمان، نهیلیسم منطقی و فلسفی است. پس پایه­ی همه­چیز، هیچ و پوچ است. در جایی که هیچ دستاویزی برای اصالت دادن به هستی و پذیرش اشیا بر پایه­ی یک سری اصول دیگر وجود ندارد، معلوم است که نگاه به عقل چطور نگاهی خواهد بود؟ عقلی که در پی ساختن جوامع و مرتب کردن زندگی و پیشرفت و هزاران چیز دیگر است، چطور می­تواند در جهان هیچ اندر هیچ به اهداف خود برسد؟ پاسخ فقط یک چیز است؛ دروغ! عقل تا به خود و دیگران دروغ نگوید، نمی­تواند بنایی چنین بلند را در هوا بسازد! او باید به خود و دیگران بباوراند که زمینی هم برای زندگی وجود دارد. تا بعد از آن بتواند از این طریق کار خود را انجام دهد. بنابراین ذاتی عقل دروغ­گویی می­شود و میخانه، محلی برای بی­عقلی و صداقت! البته یک نکته­ی باریک­تر ز مو هم وجود دارد که نیازی به واکاوی معنای دقیق آن نیست. ولی باید دانست که در جهان هیچ و پوچ، راستی وجود ندارد که بخواهد در میخانه­ها خود را نشان بدهد. درواقع آن­چه در میخانه­های رمان دیده می­شود، شبه صداقت است و نه خود آن. یعنی در میخانه­ها، دروغ به حداقل ممکن می­رسد، نه اینکه حذف شود! از این مکان و نگاه فلسفی رمان به آن که بگذریم، جای مهم دیگری که باید به آن پرداخت، پاسگاه پلیس است. اهمیت آن هم به علت تقابلی است که در آن­جا میان راسکلینف و افراد مستقر، با قانون به وجود می­آید. در رمان فضاسازی خاصی برای پاسگاه دیده نمی­شود، ولی به علت نسبت نزدیک پلیس با قانون و جنایت که محور اصلی حرف­های رمان است، اهمیت آن دوچندان می­شود. نسبتی که نوابغ و عوام با قانون برقرار می­کنند، تا حدود زیادی در روابط بین آدم­ها در پاسگاه پلیس مشخص و دیده می­گردد. مخصوصا برخورد راسکلینف و پورفیری در پاسگاه، بسیار بر روند داستان اثر گذاشته است.

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (10)

 

مناطق متعددی در پترزبورگ وجود دارند که در رمان به آن­ها پرداخته می­شود. در میان آن­ها، دو بخش به شدت مورد توجه است؛ خانه­ها و خیابان­ها. خانه­ها حریم زندگی مردم هستند. از آن­جا که رمان با سیر در شخصیت­ها در پی یافتن مناسبات درونی آدم­هاست، خانه به عنوان محل اصلی ظهور و بروز درونیات انسان انتخاب و بررسی شده است. این انتخاب و بررسی چنان هوشمندانه است که هیچ وقت احساس تکراری شدن توصیفات به مخاطب دست نمی­دهد. نکته­ی دیگر، شباهت خانه­ها به هم، با وجود تفاوت انسان­های ساکن در آن­هاست. عمده­ی خانه­ها نامنظم، به هم ریخته، کوچک، کم­اتاق و با کاغذدیواری­های کثیف است. خانه­ی مجلل و زیبایی توصیف نمی­شود. البته منظور نویسنده این نیست که در پترزبورگ، خانه­ی بزرگ و تمیز وجود ندارد. حرف او این است که آن­ها اگر هم باشند، اصیل نیستند. زینتی هستند که به جریان اصلی تجددخواهی روسی ربطی ندارند. فصای درونی جامعه­ی جدید، همه شبیه به هم و به هم ریخته است. خانه­های عجیب و کثیف، حس آسایش را از خواننده می­گیرند. این خانه­ها با آدم­های مضطرب و هیجان­زده­ی درون آن­ها، فضایی پر از تنش و دلهره را به مخاطب القا می­کنند. فضایی که مخاطب را با پوست و گوشتش، به جامعه­ی جدید پیوند می­زند. بخش دیگری که آن هم به نسبت، خیلی مورد توجه نویسنده بوده، خیابان­ها هستند. چندین بار شده است که نویسنده راه رفتن شخص را در خیابان توصیف کرده است. خیلی پیش نیامده است که به اعلام مبدأ و مقصد راه­ها اکتفا کند. مبدأ و مقصد بسیاری از حرکات یکی از همان خانه­هایی است که گفته شد. با این­همه، بسیار پیش آمده است که حرکت شخص از یک خانه به خانه­ی دیگر، شرح داده شده است. می­توان چنین نتیجه گرفت که در این رمان، ارتباط انسان­ها با یکدیگر بسیار مورد توجه قرار گرفته است و حتی می­توان چنین دقتی را در توصیف، نمایان­گر جزئی­نگری نویسنده در روابط عاطفی و احساسی بین آدم­ها دانست. داستایوفسکی در رمان جنایت و مکافات، از میان انواع روابط گوناگون، به رابطه­ی درونی انسان­ها اهمیت می­دهد. از میان انواع راه­های موجود در شهرها نیز، خیابان­های متصل کننده­ی محله­های مختلف برایش واجد اهمیت هستند. این برجسته­سازی، تناسب کاملی با هدف نویسنده در رمان دارد. به عبارت دیگر، شخصیت­پردازی­ها و فضاسازی­های رمان کاملا متناسب و هماهنگند و گام به گام، داستان را به پیش می­برند. این رویکرد تا نقطه­ی اوج داستان، یعنی اعتراف راسکلینف ادامه دارد و مو به مو پیگیری می­شود. این اهمیت­ها تنها تا آن زمان، مد نظر نویسنده هستند. اما پس از اعتراف او، ناگهان تمام فضاسازی­ها و تا حدودی شخصیت­پردازی­ها کنار گذاشته می­شود و در بیشتر فصل، فقط وقایع بازگو می­گردند. دادگاه برگزار و مجرم در آن محکوم و به سیبری تبعید می­شود.

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ شنبه 24 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (9)

 

فضای بعدی جایی است که شاید خیلی مهم به نظر نرسد. روستایی که مادر و خواهر راسکلینف از آن­جا آمده­اند. آن روستا را باید مکانی دربرابر پترزبورگ دانست. این روستا دارای ویژگی­های شهر پترزبورگ نیست. روستا به هم ریختگی شهر را ندارد، به همان نسبت هم ساکن و ساکت است و تحولی در انتظار او نیست. از یک طرف بسیار آرام­تر است و از طرف دیگر، سقف کوتاهی برای تحول دارد که راه بسیاری از افراد در حال پیشرفت را می­بندد. این روستا نماینده­ی جامعه­ی قدیمی روسیه است که مبناهایی غیر از جامعه­ی در حال تحول پترزبورگ را دارد. از این­رو مشکلات جامعه­ی روستایی و چالش­های آن بسیار کم­تر است و زندگی نیز در آن راحت­تر. نقش کلیسا به عنوان مهم­ترین پایگاه مذهب در روستا (جامعه­ی قدیم)، بسی بیشتر از شهر (جامعه­ی جدید) است. در روستا مذهب تأثیر اجتماعی دارد و در شهر خیر. نوع برخورد نویسنده با این روستا بسیار دقیق است. با آنکه توجه و تمرکز رمان بر پترزبورگ و جامعه­ی جدید است، اما همیشه سایه­ی روستا به عنوان نماینده­ی جامعه­ی موجود، بر سر شهر به عنوان نماینده­ی جامعه­ی در حال تحول دیده می­شود. اشاره به روستا بسیار حرفه­ای صورت می­گیرد. هم سایه­ی حضورش حس می­شود و هم وارد جریان اصلی داستان نمی­گردد. نکته­ای که باید در این­جا به آن اشاره کرد، مهاجرت چهار نفر از شخصیت­های رمان، از روستا به پترزبورگ است. مهاجرت خانواده­ی راسکلینف، لوژین و سویدریگایلف از روستا به شهر، نشان­دهنده­ی جدا شدن بسیاری از اقشار جامعه از زندگی قبلی و پیوستن به جامه­ی تحول­خواه جدید است. شاید بتوان آمدن خواهر از روستا به شهر را نشانه­ی شهری شدن حداقل بخشی از مناسبات سالم انسانی دانست. در ابتدای داستان، سونیا در پترزبورگ است و دونیا در روستا. یعنی در سیر تحول جامعه­ی جدید، ابتدا مناسبات ناسالم انسانی جذب سیستم می­شوند. ولی بعد از مدتی، پس از رشد کامل مناسبات سالم به اندازه­ای که دیگر در سیستم قبلی کارایی زیادی نداشته باشند، روابط سالم وارد جامعه­ی جدید می­شوند و به سرعت شروع به فعالیت می­کنند. جالب این­جاست که جامعه­ی نو نیز به شدت خواهان همین ارتباطات سالم است. فضاسازی­ها زیبای رمان، بسیار به پرورش همین حرف­ها و دیگر سخنان کلی مورد نظر نویسنده کمک کرده است. مثلا اینکه راسکلینف مدت زیادی را در روستا زندگی کرده و رشد و نمو نموده است، نشان می­دهد که نویسنده چشم امیدی به جامعه­ی روسیه دارد و منتظر ظهور نوابغ از همین بستر است.

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 23 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (8)

 

از شخصیت­پردازی شاهکار داستایوفسکی که بگذریم، نوبت به فضاسازی­های او می­رسد. در نگاهی کلی به رمان، این­گونه به نظر می­رسد که نویسنده تمام بار پرداخت داستان را به شخصیت­ها داده و از فضاها غفلت کرده است. ولی نگاهی دقیق و موشکافانه به رمان، چیز دیگری را نشان می­دهد. گفته شد که برخی از شخصیت­های قصه، وجهی مثالی دارند و بستر طرح کلیاتی پیرامون نوع انسان هستند. برخی دیگر هم هستند که گروه­های اجتماعی را نمایندگی می­کنند. همین مسئله و به­خصوص مثالی بودن خود راسکلینف، باعث شده است که شخصیت خود او محور رمان گردد و بقیه حول او به نقش­آفرینی بپردازند که بعضی اصلی و برخی فرعی هستند. این قاعده­ی کلی درمورد فضاهای داستان هم صادق است. یعنی اکثر فضاسازی­ها حول راسکلینف انجام گشته و از این طریق، تار و پود رمان به هم بافته شده است. برخی فضاها هم هستند که برای کمک به پرداخت بیشتر شخصیت­های دیگر مورد توجه قرار گرفته­اند. اما این­ها به معنی قربانی شدن فضاسازی در برابر شخصیت­پردازی نیست. فضاسازی­های رمان، دقیق و با ظرافت ولی تنها در حد ضرورت است. در این میان، چند فضای مهم وجود دارد که نقش اساسی را در نزدیکی مخاطب به داستان بازی می­کنند.

اولین فضایی که باید مورد توجه قرار بگیرد شهر پترزبورگ است. این همان شهری است که همه­ی اتفاقات در آن رخ می­دهد. به دلیل اطلاعات کم بنده در مورد اوضاع اجتماعی روسیه در آن زمان، نمی­توانم با قاطعیت در باب اینکه پترزبورگ تنها یک شهر برای وقوع اتفاقات است یا نماینده­ی جامعه­ی روسیه می­باشد، نظر دهم. اما دقت در رمان این مطلب را مشخص می­کند که پترزبورگ خصوصیت خاصی ندارد و شهر، دارای نوعی نمایندگی جهت فضاسازی است. به نظر می­رسد پترزبورگ نماینده­ی جامعه­ی تحول­خواه روسیه باشد. جامعه­ای که هم تحت تأثیر تحولات اجتماعی ناشی از مدرنیته در اروپاست و هم گهواره­ی رشد سوسیالیسم می­باشد. در نهایت می­توان گفت که پترزبورگ بستر تحولات و راسکلینف انسان نابغه­ی تحول­خواه است. حضور و رشد راسکلینف در پترزبورگ با ابعادی که شرح شد، نوعی واگویی کلیات روسیه هم هست. شاید در کل بتوان گفت که در جریان تحولات اجتماعی روسیه، داستایوفسکی امید چندانی به نوابغ ندارد و پایان کار را خیلی روشن نمی­بیند. البته نه به این معنی که کشور رو به شرایط بحرانی تصویر شود، ولی آینده­ی درخشان و رو به جلویی نیز برای آن متصور نیست.

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 22 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (7)

 

کسان دیگری هم هستند که در خلال قصه، در برابر مخاطب قرار می­گیرند، اما عمدتا نقش فرعی و تبعی دارند. قبلا درباره­ی سویدریگایلف توضیح داده شد. پایان جالب او ماجرای او بدین معنی است که افراد هرزه و ناسالم، شانسی برای ایجاد ارتباط سالم در جامعه ندارند. تنها افرادی که باقی مانده­اند و باید توضیحی درباره­ی آن­ها ارائه داد، پلیس­ها هستند. چند پلیس و بازرس در داستان حضور دارند. مهم­ترینشان پورفیری است. پلیسی است که به صورت سیستماتیک فکر می­کند و به صورت جدی با معمای جنایت پیرزن درگیر می­شود. هرچیزی را به راحتی نمی­پذیرد و برای هر اتفاقی، به دنبال دلیلی خاص می­گردد. او تنها کسی است که به راسکلینف ظنین می­شود و در میان اطرافیان ماجرا، در پی یافتن قاتل واقعی است. پلیس­های دیگر سطحی و غیر دقیق هستند. با همه­چیز ساده برخورد کرده و طبقِ روال معمول پیگیری جنایت­ها، عمل می­نمایند. بسیاری از حرف­ها را باور می­کنند و هیچ نشانه­ای آن­ها را به فرد خاصی مظنون نمی­کند. تعداد کمی مأمور پلیس جزء نیز هستند که اصلا خوبی و بدی برایشان تفاوت چندانی نمی­کند و حتی ممکن است با یک رشوه­ی ساده، کل مسئله را نادیده بگیرند یا جور دیگری ببینند. البته یک پلیس دیگر هم هست که زیرک است، اما در جریان این پرونده نیست. در نهایت هم وقتی راسکلینف قصد اعتراف دارد، نزد او می­رود. نکته­ی جالب موجود در پرداخت رمان به پلیس­ها، عدم نگاه یکنواخت به ایشان است. تنوع وسیع انسان­های به لباس پلیس درآمده، نمای پلیس را برای مخاطب، باورپذیر و جذاب می­سازد. چه از نظر کاری و مهارت در انجام وظیفه و چه از نر خلقی و روانی، وجود چند پلیس متفاوت و حتی در برخی صفات متضاد، باعث می­گردد که خواننده از دست پلیس خسته نشده و حضور ایشان را تحمیلی نپندارد. این در حالی است که نقش آن­ها فرعی بوده و بار چندانی را از روی دوش داستان­پردازی نویسنده برنمی­دارند. رابطه­ی پلیس با راسکلینف نیز بسیار جالب طرح­ریزی شده است. نکته­ی اول اعتماد عمومی پلیس به اوست. به جز پورفیری، همه به راسکلینف اعتماد دارند و حتی حرف­های خود را به راحتی با او در میان می­گذارند. ذره­ای هم به او شک نمی­کنند و تعقیبش نمی­نمایند. این اعتماد، دقیقا به خاطر موقعیت شخصیتی و اجتماعی اوست. ولی پورفیری از روی حالات روحی او و نیز مقاله­اش در مورد خواص و جنایت، به او شک می­کند. ولی حتی او نیز با اعتراف نقاش ساختمان مبنی بر قتل پیرزن، بالکل دست از راسکلینف می­شوید و پرونده را مختومه فرض می­نماید. در کل می­توان جایگاه پلیس را در رمان، واقعی و خوب دانست.

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 21 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (6)

 

رازومیخین نمونه­ی یک آدم خوب است. خطا دارد، اما کار بد نمی­کند. تمایلی به انجام گناه یا عمل زشت ندارد. تقریبا نماینده­ی پاکی وجود انسان است. بسیار هم به درد اطرافیانش می­خورد. با داستان جلو می­آید و کارهای مهمی هم انجام می­دهد. چتر حمایتی گسترده­ای دارد. ارتباط چندانی با مذهب ندارد. البته مسلم است که مخالف آن هم نیست. با این­همه، مخاطب حضور او را خیلی پررنگ حس نمی­کند. به نوعی اذعان می­شود که با وجود آنکه انسان­های خوب موثرند، مفیدند و حتی در زندگی اطرافیان تعیین­کننده­اند، اما جزو اصل ماجراها نیستند. مسلما نمی­توانند نابغه باشند و تأثیر عمیقی بر اجتماع بگذارند. بنا بر رمان، خوبی لازم است اما اهمیت درجه اولی ندارد. شاید در نگاه سطحی اول، به نظر بیاید که داستایوفسکی به عمد، خوبی را محدود کرده و با به بند کشیدن آن، چنین سرنوشتی را به آن تحمیل کرده است. ولی صرف دقت بیشتر مشخص می­سازد که اتفاقا او هیچ جفایی به پاکی نکرده و اندازه­ی واقعی خوبی انسان را نشان داده است. حقیقت این است که در واقعیت عالم، اگر نیکی­ها زیر سایه­ی دینِ برحق قرار نگیرند، اثری بیش از این مقدار که در رمان آمده است نخواهند داشت. وقتی که شریعت آسمانی نباشد تا این خوبی­ها را به سمت خدا جهت­دهی بکند، کاری از دست انسان­های خوب در جامعه برنمی­آید. اتفاقا باید به داستایوفسکی برای چنین پرداختی تبریک گفت. وقتی در جهان هیچ­انگارانه­ی داستایوفسکی، مذهب تنها یک رویه­ی اعتقادی برای انسان­ها و دارای ظاهری زیبا با باطنی پوچ است، دیگر چه نیرویی می­تواند نیکی انسان را به عاملی تعیین کننده در زندگی فردی و اجتماعی و تاریخی انسان بدل کند. به نظر من پرداخت خوب رازومیخین که ارتباط چندانی با مذهب ندارد، به همراه پرداخت عالی احساسات مذهبی سونیا و افراد دیگر، به وضوح نشان می­دهد که مسیحیت یک پوست گشاد است که حتی می­تواند نهیلیسم را هم در خود جای دهد. نشان دادن ظریف و غیرمستقیم این ارتباط، یکی از شاهکارهای رمان جنایت و مکافات است. اگر بسیاری از حرف­های فلسفی این رمان وجود نداشت اما هنوز مطلب مورد اشاره به همین دقت کنونی در تار و پود داستان می­نشست، باز هم جنایت و مکافات یکی از رمان­های قابل توجه و درخور تأمل نوشته شده تا کنون می­گردید. سرنوشت رازومیخین نیز به نوبه­ی خود جالب است. این که او در تمام زندگی، دچار عذاب نیست و پایانی خوش نیز پیدا می­کند، نوعی خوش­بینی را در دید نویسنده نسبت به خوبی­ها، نمایان می­سازد. عاقبت کار خیر خوب و خوش است، حتی در جهان پوچ اندر پوچ این رمان! وقتی بعد از قتل پیرزن، راسکلینف بیمار می­شود، رازومیخین از او مراقبت می­کند تا بهبود بیابد. بعد از بهبودی نسبی نیز همواره مواظب اوست. با آمدن مادر و خواهر او، دایره­ی محبت و حمایت رازومیخین افزایش می­یابد و سایه­اش بر سر آن­ها نیز گسترده می­شود. با آن­که او نیز چون دیگر مردان، بعد از دیدار اول دونیا عاشقش می­گردد، اما چنین حسی را بروز نمی­دهد و هم­چنان نگران پایان کار آن­هاست. وقتی در اواسط رمان نزدیکی رازومیخین و دونیا زیاد می­شود، او پیشنهاد هم­کاری و مشارکت برای شروع یک کار اقتصادی را به مادر راسکلینف می­دهد. این نظر مورد موافقت خانواده­ی راسکلینف قرار می­گیرد. ارتباط او با آن خانواده، بیش­تر و بیش­تر می­شود تا اینکه بحث ازدواج مطرح می­گردد. بعد از دادگاه راسکلینف، همه­ی این برنامه­ریزی­ها محقق می­شود و زندگی خوش او با دونیا آغاز می­گردد. البته هردو نفر منتظرند تا راسکلینف برگردد و جمعشان جمع­تر گردد. نکته­ی جالب توجه، اعتماد همیشگی راسکلینف به رازومیخین، به­ویژه در سپردن دونیاست. یعنی در جامعه، انسان­های نیک مورد اعتماد هستند و حتی در شرایط سالم و روابط قانونی، مقدم بر دیگران می­باشند.

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

شاخص حکومت

 

از وقتی کتاب انسان 250 ساله را خواندم... اصلا ولش کن. انسان 250 ساله را بخوان، دل بده و بخوان؛ آنگاه ببین که عوض می­شوی یا نه...

این هم خوشه ای از این خرمن:

 

کار مهم پیامبر خدا(ص)، دعوت به حق و حقیقت و جهاد در راه این دعوت بود. در مقابل دنیای ظلمانی زمان خود، پیامبر اکرم (ص) دچار تشویش نشد. چه ان روزی که در مکه تنها بود، یا جمع کوچکی از مسلمین او را احاطه کرده بودند و در مقابلش سرام متفکر عرب، صنادید قریش و گردن­کشان، با اخلاق­های خشن و با دست­های قدرتمند قرار گرفته بودند، و یا عامه مردمی که از معرفت نصیبی نبرده بودند، وحشت نکرد؛ سخن حق خود را گفت، تکرار کرد، تبیین کرد، روشن کرد، اهانت­ها را تحمل کرد، سختی­ها و رنج­ها را به جان خرید، تا توانست جمع کثیری را مسلمان کند؛ و چه آن وقتی که حکومت اسلامی تشکیل داد و خود در موضع رئیس این حکومت، قدرت را به دست گرفت...

این مخلوق بی­نظیر الهی، این انسان کامل که قبل از نزول وحی الهی به این مرحله از کمال رسیده است، از اولین لحظه بعثت، یک جهاد مرکب همه­جانبه دشوار را آغاز کرد و بیست و سه سال در نهایت دشواری این جهاد را پیش برد. جهاد او در درون خود، جهاد با مردمی که هیچ درکی از حقیقت نداشتند و جهاد با آن فضای ظلمانی مطلق بود...

اولین سلول­های پیکره امت اسلامی در همان روزهای دشوار مکه با دست توانای پیغمبر (ص) بنا شد؛ ستون­های محکمی که باید بنای امت اسلامی بر روی این ستون­ها استوار بشود؛ اولین مومنین، اولین ایمان­آورندگان، اولین کسانی که این دانایی، این شجاعت، این نورانیت را داشتند که معنای پیام پیغمبر (ص) را درک کنند و دل به او ببندند... این امت­سازی فقط سیاست نبود؛ یک بخشی از آن سیاست بود. بخش عمده دیگر آن، تربیت یکایک افراد بود... یک­یک دل­ها در زیر تربیت پیغمبر (ص) قرار می­گرفت. پیغمبر (ص) به یکایک ذهن­ها و خردها، دانش و علم را تلقین می­کرد...

سیره نبی اکرم در دوران ده ساله حاکمیت اسلام در مدینه، یکی از درخشان­ترین (و گزافه نیست اگر بگوییم درخشان­ترین) دوره­های حکومت در طول تاریخ بشری است... سیزده سال در مکه، فصل اول دوران نبوت پیامبر (ص)، مقدمه ده سال دوره مدینه، فصل دوم این دوران است. فصل دوم دوران شالوده­ریزی نظام اسلامی و ساختن یک الگو و نمونه از حاکمیت اسلام برای همه زمان­ها و دوران­های تاریخ انسان و همه مکان­هاست. البته این الگو، یک الگوی کامل است و مثل آن را دیگر در هیچ دورانی سراغ نداریم؛ لیکن با نگاه به این الگوی کامل، می­شود شاخص­ها را شناخت...

نظامی که پیغمبر (ص) ساخت، شاخص­های گوناگونی دارد که در بین آن­ها هفت شاخص از همه مهم­تر و برجسته­تر است. شاخص اول، ایمان و معنویت است. انگیزه و موتور پیش­برنده حقیقی در نظام نبوی، ایمانی است که از سرچشمه دل و فکر مردم می­جوشد و دست و بازو و پا و وجود آن­ها را در جهت صحیح به حرکت درآورد. پس شاخص اول، دمیدن و تقویت روح ایمان و معنویت و دادن اعتقاد  و اندیشه درست به افراد است، که پیغمبر این را از مکه شروع کرد و در مدینه پرچمش را بالا برد.

شاخص دوم، قسط و عدل است. اساس کار بر عدالت و قسط و رساندن هر حقی به حق­دار (بدون هیچ ملاحظه­ای) است.

شاخص سوم، علم و معرفت است. در نظام نبوی، پایه همه­چیز، دانستن و شناختن و آگاهی و بیداری است. کسی را کورکورانه به سمتی حرکت نمی­دهند؛ مردم را با آگاهی و معرفت و قدرت تشخیص، به نیروی فعال (و نه نیروی منفعل) بدل می­کنند.

شاخص چهارم، صفا و اخوت است. در نظام نبوی، درگیری­های برخاسته از انگیزه­های خرافی، شخصی، سودطلبی و منفعت­طلبی مبغوض است و با ان مبارزه می­شود. فضا، فضای صمیمیت و اخوت و برادری و همدلی است.

شاخص پنجم، صلاح اخلاقی و رفتاری است. انسان­ها را تزکیه و از مفاسد و رذائل اخلاقی، پیراسته و پاک می­کند؛ انسان با اخلاق و مزکی می­سازد؛... تزکیه، یکی از آن پایه­های اصلی است؛ یعنی یکایک افراد، کار تربیتی و انسان­سازی می­کرد.

شاخص ششم، اقتدار و عزت است. جامعه و نظام نبوی، توسری­خور، وابسته، دنباله­رو و دست حاجت به سوی این و آن درازکن نیست؛ عزیز و مقتدر و تصمیم­گیر است؛ صلاح خود را که شناخت، برای تأمین آن تلاش می­کند و کار خود را پیش می­برد.

شاخص هفتم، کار و حرکت و پیشرفت دائمی است. توقف در نظام نبوی وجود ندارد؛ به طور مرتب، حرکت، کار و پبشرفت است...

 

برگرفته از کتاب «انسان 250 ساله»




طبقه بندی: حضرت امام خامنه ای، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (5)

 

لوژین در رمان نقش حساسی دارد، ولی خیلی به پیش­برد داستان کمک نمی­کند. وجود او صحنه­هایی را می­آفریند که در شناخت دونیا و سونیا، بسیار به مخاطب کمک می­کند. مخصوصا که شروع آشنایی خواننده با دونیا، از طریق موافقت اولیه­ی او برای ازدواج با آقای لوژین است. لوژین مرد سن و سال­داری است که در کار خود خبره می­باشد و به هیچ­چیز به اندازه­ی پیشرفت در کار اهمیت نمی­دهد. او روی ازدواج با دونیا حساب باز کرده است چرا که آن را، کمک بسیار خوبی برای زندگی آینده خود، به­ویژه در حیطه­ی شغلی می­پندارد. ازدواج زن فقیر با مرد پولدار را باعث ایجاد یک زندگی گرم و برقراری یک رابطه­ی خوب می­داند. او خود در کودکی بی­چیز بوده و با کار و فعالیت زیاد، به پول و موقعیت اجتماعی رسیده است. روابط گسترده­ای با افراد ذی­نفوذ مختلف دارد و هر روز در کار خود بهتر می­شود. از طرفی با جوانان رابطه­ی خوبی داشته و به استفاده از آن­ها در کار معتقد است. به مباحث اجتماعی جدیدی که آن­ها مطرح می­کنند نیز علاقه نشان می­دهد و تا حدی پشتیبانی­شان می­کند. تصمیمِ آمدنش به پترزبورگ را هم برای ایجاد زمینه­های بیشتر پیشرفت در کار گرفته است. آمدن او بود که مادر و خواهر راسکلینف را هم متقاعد کرد که به پترزبورگ بیایند. اولین دیدار او با راسکلینف خوشایند نبود و همین هم منجر به قطع رابطه­ی او با خانواده­ی راسکلینف شد. بعد از آن، او درصدد انتقام از دونیا به شیوه­ی خاص خود برآمد که البته در این کار ناموفق بود. وجود او، علاوه بر خلق چنین موقعیت­هایی برای خانواده­ی راسکلینف، زمینه­ی پرداختن به مسائل جدید اجتماعی و حتی فلسفی را هم ایجاد کرده است.

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (4)

 

دونیا خواهر راسکلینف، یکی دیگر از شخصیت­های است که نقشی اساسی در پیش­برد قصه دارد. او خواهر تنی راسکلینف است که تحصیل­کرده، موقر، توانا و البته بسیار زیباست. زیبایی دونیا به قدری است که هر مردی را به خود جذب می­کند. طراحی این شخصیت در کنار سونیا، یکی از شاه­کارهای داستایوفسکی در جنایت و کافات است. دونیا دختری است که به نهایت زیباست و اغلب مردها را در نگاه اول به سوی خود جلب می­کند. اما این مسئله همیشه در چهارچوب ازدواج مطرح می­شود. یعنی خود مردها همیشه در همین غالب به او نزدیک می­شوند. دونیا نماینده­ی روابط زناشویی سالم، درست و قانونی است. از این نظر، او قطب مخالف سونیا می­باشد. سونیا هرزه است و خود را عرضه می­کند، ولی دونیا سالم است و دیگران را به سوی خود می­کشد. جالب این است که موقعیت او در ایجاد علاقه، بسیار قوی­تر از سونیا است. به عبارت دیگر نویسنده به لفافه در رمان می­گوید که «میان آن­چه در جامعه برای کشش بین زن و مرد وجود دارد، اصل با روابط سالم و قانونی است و حتی برای لذت بردن بیشتر هم، باید به قواعد و قوانین روی آورد.» اما در عین حال این حرف را هم می­زند که روابط سالم، نصیب هرکسی نمی­شود. چرا که استانداردهای زیادی دارد و هر کسی در چنان سطح از شخصیت نیست که بتواند با رفتار درست، آن را نگه دارد. خود دونیا هم همیشه در حالت مراقبت قرار دارد تا روابطش کاملا سالم بماند. حتی در یک مورد در اواخر رمان، که یکی از خواستگارانش او را در خانه گیر می­اندازد و خواستار ایجاد رابطه می­شود، او قصد کشتن او را می­کند. شلیک گلوله باعث می­شود که او از دستش را از کمر دونیا جدا کند و در را برای فرار دختر باز نماید. جالب اینجاست که گلوله آسبی به مرد نمی­زند! در عوض تنفر عمیق دونیا را از او نشان می­دهد. همین احساس هم باعث می­شود که مرد در را برای دونیا باز کند. همه­ی این­ها نشان می­دهد که در رمان روابط سالم جنسی گزینه­ی اصلی جامعه است، ولی در عین حال در بسیاری از موارد، به دلایل گوناگون عملی نمی­باشد. شباهت دونیا و سونیا نیز خود مطلبی است که حرف مهمی برای گفتن دارد. این­که جامعه نیاز به روابط جنسی دارد و چه درست و چه نادرست، به سمت ارضای آن می­رود. در مقام عمل هم نه می­توان اصل را بر روابط غلط گذاشت و نه می­توان آن را حذف نمود. نه گریزی از این است و نه گزیری از آن. نکته­ی مهم دیگر حمایت راسکلینف از دونیا است. راسکلینف به شدت نگران آینده­ی دونیاست و دوست ندارد که هیچ­کس، خود را به دونیا تحمیل کند. این مسئله نشانه­ی علاقه­ی نوابغ به حفظ روابط درست جنسی در جامعه است. دونیا در روستای محل سکونت، برای تأمین مخارج خود و مادرش، برای کار به خانه­ی یک پولدار به نام سویدریگایلف می­رود. سویدریگایلف یک انسانِ هرزه به تمام معناست که هر از چند گاهی هوس می­کند زنی را بفریبد و با او رابطه برقرار کند. این موضوع را زن او که ثروتمند هم بوده می­داند و به شرط رعایت موارد شش­گانه­ای که با او طی کرده است، با شوهر کنار هم می­آید. بدیهی است که چنین شوهری، به محض دیدن دونیا به او علاقه­مند می­شود. اما جالب اینجاست که برخلاف دیگر زنان، به او پیشنهاد ازدواج و فرار از روستا را می­دهد. دونیا نمی­پذیرد. اما خانم سویدریگایلف ماجرای پیشنهاد شوهر را می­فهمد و آبروی دونیا را در روستا می­برد. چیزی نمی­گذرد که بعدا حقیقت ماجرا را می­فهمد. وقتی پی به اشتباه خود می­برد، در روستا دوره می­افتد و پاکدامنی دونیا را برای تک­تک مردم ده شرح می­دهد. اعتبار و آبروی دونیا باز می­گردد تا بدان­جا که وکیلی ثروتمند به نام لوژین، به خواستگاریش می­آید و موافقت او و مادرش را جلب می­کند. لوژین و دونیا و مادر راسکلینف، بی­خبر از همه­جا و برای شروع زندگی جدید، درست بعد از قتل پیرزن به پترزبورگ می­آیند. راسکلینف که از لوژین متنفر است، برخورد تندی با او می­کند. در دیدارهای بعدی لوژین با خانواده­ی راسکلینف، اختلافات جدی­تر می­شود و در نهایت، کار به جدایی می­انجامد. در این حین، زن سویدریگایلف هم می­میرد. بمابراین او نیز آزاد می­گردد و به پترزبورگ می­آید تا با دونیا ازدواج کند. البته بدیهی است که او موفق نمی­شود به آن­ها نزدیک شود. بنابراین تصمیم می­گیرد که او را در خانه­ی خود گیر بیندازد و کار خود را انجام دهد. تا حد زیادی هم پیش می­رود اما برخورد سخت دونیا او را منصرف می­کند. بعد همان­طور که شرح آن گذشت، دونیا را رها می­کند. بعد از آن دیدار که موفق به انجام کار خود نمی­گردد، تصمیم به خودکشی می­گیرد. در نهایت دونیا با رازومیخین، دوست راسکلینف که محبت زیادی به خانواده­ی آن­ها کرده بود، ازدواج می­کند. شاید بتوان گفت که رازومیخین سالم­ترین فرد موجود در رمان است، هم از نظر اخلاقی و هم از نظر روانی. ازدواج دونیا و او حرف­های مهم بسیاری دارد. انگار که دونیا بالاخره آن را که می­خواست، پیدا کرده باشد.

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

خطبه 27 نهج البلاغه

مّا بَعْدُ، فَاِنَّ الْجِهادَ بابٌ مِنْ اَبْوابِ الْجَنَّةِ، فَتَحَهُ اللّهُ لِخاصَّةِ
پس از حمد خدا، جهاد درى است از درهاى بهشت، كه خداوند آن را به روى اولیاء
اَوْلِیائِهِ، وَ هُوَ لِباسُ التَّقْوى، وَ دِرْعُ اللّهِ الْحَصینَةُ، وَ جُنَّتُهُ الْوَثیقَةُ.
خاصّ خود گشوده، جهاد جامه پرهیزگارى، زره استوار، و سپر مطمئن خداست.

مَنْ تَرَكَهُ رَغْبَةً عَنْهُ اَلْبَسَهُ اللّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ وَ شَمْلَةَ الْبَلاءِ،
هر كس آن را از باب بى اعتنایى ترك كند خداوند بر او جامه ذلت بپوشاند، و غرق بلا نماید،
وَ دُیِّثَ بِالصَّغارِ وَالْقَماءَةِ، وَ ضُرِبَ عَلى قَلْبِهِ بِالاِْسْهابِ،
و به ذلّت و خوارى و پستى گرفتار آید، بر دلش پرده هاى بى عقلى زده شود،
وَ اُدیلَ الْحَقُّ مِنْهُ بِتَضْییعِ الْجِهادِ، وَ سیمَ الْخَسْفَ، وَ مُنِعَ النِّصْفَ.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (3)

 

شخصیت بعدی رمان که نقشی مهم در آن دارد، سونیا است. او دختر پانزده ساله­ی مارملادف است که به خاطر تأمین مخارج زندگی خانواده­ی پنج نفره­اش، به تن­فروشی روی آورده است. او را می­توان نماینده­ی شهوت انسان دانست. و یا از دید شخصیتی، او حاصل غلبه­ی قوه­ی شهوانیه بر دیگر قوای وجود انسان است. نکته­ای که در طراحی شخصیت او کاملا به چشم می­خورد، اجبار او در انجام چنین کاری است. سونیا فردی مذهبی است و یا حداقل به انجیل علاقه دارد و آن را می­خواند. هیچ­گاه پیش نیامده است که از کاری که می­کند خشنود باشد. اما ظاهرا چاره­ای دیگر هم ندارد. وجود سونیا در رمان نمایانگر این مطلب است که انسان­ها در زندگی اجتماعی­شان در زمین، نیاز به شهوت و حتی فساد دارند. و این نیاز ناشی از افکار و عقاید و یا امیال درونی نیست، بلکه از تبعات زندگی اجتماعی و تنها چاره­ی انسان­ها برای ادامه­ی حیات بر این کره خاکی است. سونیا با وجود آنکه خود فردی مذهبی و از نظر اخلاقی باحیاست، تن به چنین کار زشتی داده است تا بتواند در عوض این کار، زندگی چند نفر را نجات دهد. حتی زندگی متظاهرانه و لباس­های زیبایش هم تنها به خاطر شرایط کار است. وگرنه او در یک خانه­ی محقر و پست زندگی می­کند. جالب آنجاست که بدون او رمان پیش نمی­رود. یعنی درست است که نقش شهوت تبعی است، ولی تعیین کننده می­باشد. نزدیکی کاملا اتفاقی راسکلینف و سونیا هم بسیار هوشمندانه پرداخت شده است. انگار که چیزی نامحسوس آن­ها را به هم نزدیک می­کند. شروع آشنایی راسکلینف با سونیا در میخانه است، وقتی که پدر سونیا برای بار اول، ماجرای کار او را برای راسکلینف تعریف می­کند. آن­ها همدیگر را برای بار اول، در خانه­ی مارملادف می­بینند. بعد از آن،آشنایی آن­ها بیش­تر و عمیق­تر می­شود و به هم نزدیک­ترشان می­سازد. خواننده به راحتی درک می­کند که نزدیکی این دو کاملا طبیعی و مطابق با قوانین زیستن است. در حقیقت داستایوفسکی، با قرار دادن این فرایند در رمان، یک حرف کلی مهم دیگر را به مخاطب القا می­کند. فهمیدن این سخن چندان هم سخت نیست. یافتن نقطه مشترک این دو شخصیت، جواب سوال را مشخص می­کند. هر دو ایشان، غیر از آن چیزی هستند که جامعه می­پندارد. راسکلینف یک نابغه­ی اندیشمند است، ولی جامعه او را قاتل می­شناسد. سونیا یک دختر مذهبی باحیا است، ولی جامعه او را یک فاحشه می­داند. در حقیقت قضاوت ظاهری درباره­ی این دو، دلیل اصلی نزدیکی آن­ها به هم است. حال حرف نویسنده چیست؟ پاسخ را باید با توجه به شخصیت راسکلینف داد، چون محور رمان است. نویسنده بدین وسیله می­فهماند که نوابغ بشری از دو جهت، دست به کارهایی می­زنند که برای عموم مردم که از جوهره انسانی به دورند، قابل فهم نیست. اول اینکه برای پیشرفت بشر و ایجاد فراز جدیدی در تاریخ، نوابغ مجبور به انجام کارهایی هستند که ظاهر خوبی ندارند و معمولا بسیار خشن به نظر می­رسند. هم­چنین برای بقای حیات در جامعه، ایشان مجبور به حمایت از بسط زندگی شهوانی در جامعه بشری هستند تا نظام زیست انسانی مختل نشود. پس برخلاف ظاهر کارهای بد نوابغ جامعه انسانی که دارای دو وجه خشونت و شهوت هستند، باید قصد و هدف پشت آن­ها را فهمید. باید دانست که نابغه­ها به دنبال جلو رفتن گام به گام بشرند. سونیا، راسکلینف را برای اولین بار هنگام مرگ پدر می­بیند. همان­جا که راسکلینف برای کمک به آن خانواده، مخارج تدفین پدر او را به خانم مارملادف پرداخت می­کند. بعد از آن در دیدارهای بعدی، به او نزدیک می­شود. به طوری که حتی یک­بار که راسکلینف به خانه­اش می­آید، به درخواست او ماجرای الغادر را از کتاب مقدس برایش می­خواند. این دو آن­قدر به هم نزدیک می­شوند که راسکلینف برای اولین بار، ماجرای قتل را نزد سونیا اعتراف می­کند. بعد از این، نقش سونیا پررنگ­تر می­شود. او پیشنهاد تسلیم پلیس شدن را به راسکلینف می­دهد و در نهایت موفق می­شود او را از خودکشی منصرف و به اعتراف متمایل کند. البته خود راسکلینف نیز هیچ­گاه نتوانست در اعماق وجود خود، با خودکشی کنار بیاید. قبل از اعتراف راسکلینف، خانم مرملادف می­میرد و سونیا با پول زیادی که به دستش می­رسد، بچه­ها را به یک یتیم­خانه می­سپارد. پس از رأی دادگاه مبنی بر تبعید هشت­ساله­ی راسکلینف به سیبری، سونیا تنها کسی است که حاضر می­شود به سیبری برود و در کنار راسکلینفِ محکوم بماند. این کار نشانه­ی پیوند مستحکم میان آن­دو است. جالب اینجاست که سونیا، خیلی سر از انگیزه­­ی قتل پیرزن در نمی­آورد. او فقط به خاطر احساس مشترکی که با راسکلینف دارد (قضاوت دیگران تنها از روی ظاهر)، آن­قدر به او نزدیک می­شود.

ادامه دارد...

 



(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic