حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (43)

 

«بالاخره تمام شد. تصویر را کاملا به یاد دارم. تصویری سفید سفید. خط سفید و زیرخط سفید و زمینه سفید... چراغ قوه که خاموش شد، دوباره تاریکی بود و تاریکی. تاریکی محض بود. فئودور پاورچین پاورچین از روی سن کنار رفت، اما من در آن لحظه هیچ متوجه نشدم. در آن لحظه تنها یک تصویر در برابرم بود. تصویری که هیچ گاه، حتی یک بار هم همه­ی آن را با هم ندیده بودم. تصویری که حتی کوچک شده آن هم، در هیچ نقطه­ای از تابلو کشیده نشده بود تا عصاره تمام تابلو باشد. اما با این همه، وضوح کاملی داشت. آن را تشخیص می دادم، با حیرت و بدون تکان خوردن از روی صندلی. «یک انسان و تنها یک انسان در تابلو بود، اما سه جلوه متفاوت داشت. نکته جالب هم اینکه هر سه جلوه بسیار شبیه به هم بودند و تشخیص آنها از هم، بسی دشوار! یک انسان، بدون حضور هیچ خدایی. آری، همو خود خدا بود. پدر و پسر یکی بودند. انسانی کشیده شده از خطوطی درهم، در زمینه ای مبهم. انسان بود و دیگر هیچ نبود...»»

...

رمان مشتمل بر 13 کتاب و هر کتاب چندین فصل است. روایت داستان در هر کتاب خطی است. زمان داستان در کتاب­ها هم تقریبا پشت سر هم است و تنها هم­پوشانی کوچکی بین هر دو کتاب وجود دارد. قوت شخصیت­پردازی و فضاسازی نویسنده و مهم­تر از آن­ها حفظ تعلیق داستان، جذابیت بالایی به رمان بخشیده است تا جایی که دیگر نیازی به انتخاب پیرنگی پیچیده­تر احساس نمی­شود. با وجود خطی بودن روایت، انتخاب صحنه­ها بسیار دقیق بوده و نویسنده از پرداختن اضافی به مواردی که کمک چندانی به داستان نمی­کند پرهیز کرده است. با آنکه سه روز مهم از زندگانی قهرمان­ها، به صورت خاص زیر ذره­بین نویسنده قرار می­گیرد و تقریبا از همه­ی ساعات آن سخن به میان می­آید، بازگویی پاره­پاره آن سه روز در کتاب­ها، جذابیت اثر را بالا برده و خط تعلیق را تا انتهای رمان، محکم و قوی نگه داشته است. روایت داستان توسط یکی از افراد شهر که در جریان اکثر امور بوده، نوشته شده است. زاویه دید راوی دانای کل است.

متن ترجمه شده توسط آقای صالحی نیز به روانی اثر برای خواننده فارسی کمک کرده است. پرهیز از به کار بردن کلمات دور از ذهن و نیز استفاده از جملات ساده، خواندن متن را لذت­بخش نموده و خواننده را در پی داستان می­کشاند. البته در پاره­ای از اوقات، در انتخاب افعال دقت کافی مبذول نشده و به­ویژه زمان افعال، درست انتخاب نگشته است. نظر به اهمیت جایگاه فعل در جمله، در برخی از صفحات، سلیس و روان بودن اثر مورد خدشه واقع شده که خواننده را اذیت می­کند. اصلاح این موارد می­توانست جذابیت متن را بیشتر کند و همین اثر کوچک را نیز در ذهن به جای نگذارد. در کل می­توان گفت که خواندن این متن، می­تواند ساعاتی شیرین را برای خوانندگان اهل رمان، به ارمغان بیاورد.

...

در دل بارها به فئودور گفتم: «این کاره ای. اگه تو دنیا چند تا شاخ پیدا بشن، یکیشون تویی. این کاره ای، منتها به روش خودت. تو نقش رو به روش خودت می کشی.»

 

پایان...

داستایوفسکی، واقعا یک نابغه است!

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (42)

 

آن شب میتیا بر جمع گروشنکا و پنج مرد دیگر وارد شد و به خوشگذرانی ­پرداخت. منتها رابطه اصلاح شده­ی گروشنکا با نامزدش دوباره به هم خورد. بنابراین میتیا هم از خودکشی پشیمان شد. تا صبح مجلس رقص برپا بود و سرو شراب و بودن با گروشنکا. بعد هم رفتن به اتاقی و خوابیدن تا صبح. اما صبح، پلیس سر رسید و میتیا را دست­گیر کرد و دادستان، در همان مکان بازجویی را شروع نمود. بعد هم همه به شهر بازگشتند و میتیا به زندان منتقل شد. دو ماه بعد دادگاه برگزار گردید و میتیا متهم به دزدی از پدر  و سپس قتل او شد. شب قبل از دادگاه هم اسمردیاکف، پس از گفتن حقیقت ماجرا به ایوان خودکشی کرد. البته ایوان از قبل تدابیری اندیشیده بود تا در ایستگاهِ سومِ مسیر بردن میتیا به سیبری، امکان فرار براردش فراهم شود. بعد هم گروشنکا به او ملحق شده و با هم به آمریکا بروند. از طرفی یکی از بچه­های مدرسه شهر، که دوستانش به دلیلیاو را با سنگ زده بودند، فوت کرد. آلیوشا و بچه­ها، همراه پدرش، پسر را در حیاط کلیسا دفن کردند. در راه بازگشت، پس از سخنرانی آلیوشا، به هم قول دادند که تا پایان زندگی، هیچ­گاه او را از یاد نبرند. داستایوفسکی، در جریان ارتباط نزدیکان میتیا با وی در زندان، و نیز ارتباطات آن­ها با هم، و سپس در جریان برگزاری دادگاه، نتایج اصلی خود را گرفته و آهسته­آهسته به خواننده منتقل می­کند. بسیاری از گزاره­ها را در آن­جا عرضه می­دارد و میخ تابوت بسیاری از اندیشه­ها را محکم می­زند.

در یک نگاه سطحی، پایان­بندی عجیب رمان، با کل داستان متناسب نبوده و چنان تمام کردنی، غیرحرفه­ای به نظر می­رسد. انگار که نویسنده، به عمد و از روی خستگی، خواننده را در انتهای خط سیر داستان رها کرده و میان زمین و آسمان معلق نگه داشته باشد. اما نگاهی تیزبین­تر درمی­یابد که استادِ مسلم رمان­نویسی روسیه، سلسله شاه­کارهایش در طول رمان را با شاهکار بی­نظیرش در شیوه پایان­بندی داستان، در اوج هنر خاتمه داده است. او حرفی که می­خواست بزند را نه از طریق سخنان تبادلی در دادگاه، بلکه با مصور کردن یک دادگاهِ ناتوان از درک حقایق وجودی انسان، جامعه و خدا به خورد مخاطب داد. از این رو، پس از پایان دادگاه، سخن داستایوفسکی با ضمیر خواننده تمام شده و دیگر دلیلی برای کش دادن ماجرا وجود ندارد. اینکه میتیا و گروشنکا موفق به فرار می­شوند یا نه، اینکه ایوان با خانه چه می­کند، اینکه آلیوشا چه تصمیمی برای ادامه زندگی می­گیرد، هیچ اهمیت اساسی و بنیادینی ندارند؛ از همین رو برای خواننده گفته نمی­شوند. اینجاست که پای­بندی داستایوفسکی در خط سیر داستان، به نظام علت و معلولی مشخص گردیده و دقت و ظرافت رمان­نویسی­اش عیان می­شود. نکته مهم پایان داستان این است که اسمردیاکف پدر را کشته است و نه میتیا. یعنی که عوام لذت­گرا، هرچه که با انسان- خدای کلی لذت­گرای غربی، دشمنی داشته باشند و حتی صحنه کشتنش را هم در سر بپرورانند، باز هم دست به آن کار نخواهند زد. آن­که باعث مرگ انسانِ غربی خواهد شد، فرزند نامشروع خارج قاعده­ای است که در اثر ارتباط غرب با جامعه یا اندیشه­های پست و مادون دیگر جوامع پدید می­آید. در آن صورت فرقی نمی­کند که تربیت او چگونه باشد. حتی اگر بنده و برده و علاقه­مند به علم و فلسفه غربی نیز باشدف بر کشتن ولی­نعمت خود اولی است. در انتها می­ماند آخرین صحنه تصویری که باز هم بسیار زیبا و در راستای رسیدن به هدف ترسیم شده است. نویسنده، ناگهان همه­چیز را رها کرده و تصویری کلی از جهان، در برابر دیدگان خواننده قرار می­دهد. در دنیا هیچ چیزی اهمیت ندارد، به جز دوستی با همه­ی انسان­های دیگر و یاری­رسانی به ایشان و از یاد نبردن آن­ها.

...

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (41)

 

صبح زود ایوان با قطار به مسکو رفت. اسمردیاکف هم دو ساعت بعد غش کرد و گریگوری هم مریض شد. پدر زوسیما نزدیکی­های صبح مرد. مراسم کفن و دفن او در صومعه انجام شد و مردم نیز اجازه یافتند تا در آن شرکت کنند. از همان ساعات نخستین، بوی بدی از تابوت را بالا گرفت. بعد مدتی چنان شد که تحمل آن سخت گشت. این اتفاق اثر شگرفی در مردم گذاشت و تغییرات زیادی را به وجود آورد. آلیوشا، به توصیه پدر زوسیما، سه روز بعد، برای همیشه از صومعه رفت. از طرفی نامزد سابق گروشنکا، نامه­ای برای او نوشت و پیغام داد که پشیمان است و می­خواهد با او ازدواج کند. گروشنکا که پنج سال را برای انتقام صبر کرده بود، او را بخشید و دعوتش را پذیرفت. میتیا که برای جور کردن پول کاترینا ایوانا از شهر خارج شده بود، از ترس آنکه مبادا گروشنکا به سراغ پدرش برود، به سرعت به شهر بازگشت. سراغ مادام خوخلاکف رفت تا شاید بتواند پولی قرض بگیرد. اما او چیزی نداد. بنابراین دمیتری با عصبانیت از خانه بیرون زد. بعد مدتی هم که فهمید گروشنکا به خانه خودش رفته، راهی خانه او شد. اما وقتی رسید که گروشنکا برای دیدن نامزد سابقش، به ماکرویه رفته بود. منتها خدمتکار گروشنکا، رفتنش به ماکرویه را از میتیا مخفی کرد. او هم که فکر کرد گروشنکا نزد فئودور رفته، دسته هاونی برداشت و راهی خانه پدری شد. از کوچه پشت خانه، به درون باغ خانه رفت. پشت پنجره آمد. ضربات رمزی که فئودور برای گروشنکا در نظر گرفته بود را به پنجره زد، رمزی که از اسمردیاکف شنیده بود. وقتی از نبود گروشنکا مطمئن شد، پا به فرار گذاشت. هنگام بیرون پریدن از روی دیوار، گریگوری پایش را چسبید. او هم با دسته هاون بر سرش زد و نقش زمینش کرد و فرار نمود. در راه فهمید که گروشنکا به کجا رفته است. وسائل عیش و نوش را سفارش داد و جعبه حاوی دو تپانچه را برداشت. یک گاری کرایه کرد و به سمت ماکرویه به راه افتاد. روز سوم اتفاق­های سرنوشت­سازی رخ می­دهد، سرنوشت­ساز برای همه. اول روز، پدر زوسیما با آن وضع می­میرد و فرصتی بی­نظیر برای داستایوفسکی پیدا می­شود تا قدرت نویسندگی را به رخ بکشد. همین شوک، در شخصیت­پردازی­ها و حتی فضاسازی­ها بسیار کمک کرده و بر مسیر داستان هم اثر قابل توجهی می­گذارد. این اتفاق بستر حرف­های زیادی می­گردد که غیر مستقیم یا مستقیم، به خواننده القا می­شود. بخش مهم دیگر، دیالوگی است که میان گروشنکا و آلیوشا رد و بدل می­شود و در نهایت به بخشش نامزد نامرد اول گروشنکا توسط او منتهی می­گردد. این بخش، بار مهمی از شخصیت­پردازی گروشنکا و آلیوشا و نیز تعیین مسیر حرکت داستان را به عهده دارد. در عین حال، خود یکی از پرپیام­ترین صفحات و در عین حال، جذاب­ترین آن­هاست که در تثبیت گزاره­های مورد نظر داستایوفسکی، نقشی اساسی بازی می­کند. بعد از آن مهم­ترین اتفاق رمان رخ داد. میتیا به قصد کشتن پدر، در صورت حضور گروشنکا در خانه، به آنجا رفت و بعد از زدن گریگوری فرار کرد. بعد هم راهی ماکرویه شد، برای یک شب خوش بودن با معشوق و پس از اتمام جشن، خودکشی به جهت روی کردن معشوق به حریف. او همان شب، به ماکرویه رسید و همه­ی لذات دنیوی را هم­چون گذشته، فراهم آورد. او می­خواست شب آخر را در بهشت سر کند و بعد از آن، از جهنم دنیای بدون معشوق (دنیای در رنج فرورفته­ی بی­لذت) خلاص شود. از این­جای داستان به بعد، داستایوفسکی، از مایه­ای که با شاهکارش در پردازش شخصیت و فضا در روز سوم به دست آورده، تمام . کمال می­خورد و پایان­بندی عجیب رمان را با آن­همه گزاره عمیق فلسفی و مذهبی رقم می­زند.

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (40)

 

فردا صبح، همان­طور که فئودور خواسته بود، الکسی به سراغش رفت. پدر گفت که ایوان هم با او نیست. ایوان دوست ندارد او به گروشنکا دست یابد، چرا که در آن صورت خودش می­تواند به کسی که دوستش می­دارد، یعنی نامزد دمیتری (کاترینا ایوانا) برسد. الکسی از خانه پدر، راهی خانه­ی مادام خوخلاکف شد. جواب نامه لیزا (دختر مادام) را داد. ایوان و کاترینا ایوانا هم آنجا بودند. ظاهرا کاترینا ایوانا تسلیم شده و به ازدواج گروشنکا و دمیتری رضایت داده بود. ایوان هم قصد رفتن به مسکو را داشت. تا آنکه هر کدام، جداگانه از خانه بیرون آمدند. بعدِ پیش­آمد اتفاقاتی، آلیوشا به سراغ ایوان، که در رستوران متروپولیس منتظر میتیا نشسته بود رفت تا با هم صحبت کنند. بعد از آن، آلیوشا به صومعه رفت و ایوان هم به خانه خودش. اسمردیاکف به ایوان گفت که فئودور، از ترس میتیا در را به روی خودش بسته اما منتظر آمدن گروشنکاست. بعد هم گفت که ممکن است که آن شب را غش کند. گریگوری هم که بیمار است و برای بهبودی یک نوشیدنی مخلوط با الکل را می­نوشد. احتمالا او و زنش به هوش نباشند و با وجود غش کردن خودش، فرصت برای میتیا فراهم گردد و کار فئودور شاخته شود. روز دوم هم، چون روز اول است. روابط پیچیده­تر شده و صحبت­های زیادی رد و بدل گشته است. خیلی چیزها سر جایشان نیستند و هر اتفاقی ممکن است که بیفتد. از طرفی هم زمینه برای رسیدن افراد به مقصدشان فراهم می­گردد و خواننده منتظر است تا ببیند در ادامه، رمان به کدام سو می­رود. از طرفی حال پدر زوسیما نیز وخیم­تر شده و آلیوشا بین خانه و صومعه سرگردان است. در همان روز دوم بود که پدر زوسیما به او گفت که فرداشب باید به سراغ برادر بزرگ­تر برود و از واقعه­ای وحشتناک جلوگیری کند. تعظیم دیروز او برای میتیا هم به خاطر رنجی بوده که در کمین او نشسته است. تقابل گروشنکا و کاترینا ایوانا هم جدی­تر شده و در هر لحظه امکان تحقق اتفاقی وجود دارد.

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (39)

 

فئودور پاولوویچ کارامازوف در جوانی به خواستگاری آدلایداایوانا که دختر یک ملاک بزرگ بود رفت. به او ندادند. او هم قاپ دختر را زد و پیشنهاد فرار داد. دختر هم موافقت کرد و همراه شد. بالاخره آن­ها با هم ازدواج کردند و همین، زمینه پول­دار شدن فئوردور را فراهم کرد. اما زن فهمید که شوهر، دوستش نداشته و با وجود وجاهت، کششی به سوی او ندارد. از این­رو بود که آنها دائم با هم اختلاف داشتند و دعوا می­کردند. بالاخره آدلایدا دمیتری سه ساله را رها کرد و فرار نمود. میتیا هم بعد مدتی سر از مسکو درآورد و در آنجا بزرگ شد. فئودور پس از آن، با سوفیا ایوانا ازدواج کرد که دختری یتیم و تحت قیمومیت پیرزنی سنگ­دل بود. با آنکه او را دوست می­داشت، ولی بسیار اذیتش می­کرد. حتی او را مجبور می­نمود که روابط نامشروعش با زنان را در مهمانی­هایی که در خانه برگزار می­کرد، شاهد باشد. فئودور از او صاحب دو پسر شد، ایوان و الکسی. بعد هشت سال، سوفیا ایوانا هم مرد و پسران او هم به دست پیرزن افتادند و به سرعت و با مرگ او، وارثش شدند. ایوان وارد دانشگاه شد و سر از مسکو درآورد. بعد مدت­ها، هر کدام به علتی به شهر خود بازگشتند. روایت رمان تازه از اینجا شروع می­شود و جلو می­رود. نکته جالب تا همین­جای داستان، بزرگ شدن هر سه تای آن­ها در خارج شهر و مخصوصا در مسکو است. یعنی که آن­ها نماینده­ی انسانِ غربی روسی هستند، انسانِ لذت­گرای بر جای خدا نشسته­ای که در روسیه زندگی می­کند. میتیا نماینده عوام روس است و ایوان نماینده نخبگان و فیلسوفان روسیه.

میتیا برای تسویه حساب مالی با پدر، به شهر آمده است. فئودور با زیرکی، با پرداخت چند قسط، زمینی را از چنگش درآورده است و همه­چیز را تمام­شده می­داند. اما پسر راضی نیست و فکر می­کند که برای سر به سر شدن حساب، پدر باید مقداری پول دیگر نیز به او بپردازد. قرار شد تا آن­ها در صومعه جمع شوند و برای حل اختلاف، نزد پدر زوسیما بروند. در آنجا فئودور و ایوان و الکسی و میوسف آمدند، اما خبری از دمیتری نشد. پدر زوسیما بعد مدتی، جمع را رها کرد در اتاقی آن­طرف­تر، به دیدار عده­ای دیگر رفت که مادام خوخلاکف هم در آن جمع بود. بالاخره دمیتری هم آمد. سخن شروع شد ولی به سرعت به تشنج کشید. بحث از پول فراتر رفت و به گروشنکا که هر دو عاشقش بودند رسید. ناگهان پدر زوسیما از جای بلند شد و در مقابل میتیا زانو زد و پس از عذرخواهی از جمع، اتاق را ترک کرد. سپس آن­ها (به جز دیمیتری) برای ناهار نزد یکی از راهبان صومعه رفتند. اما فئودور در آنجا هم جمع را به هم زد و به الکسی دستور داد که به خانه برگردد. مدتی پس از رفتن آن­ها، الکسی هم بیرون آمد. در بیرون صومعه، میتیا را در باغی دید و با او به صحبت نشست. در آنجا دمیتری ماجرای آشنایی با کاترینا ایوانا (نامزدش) و سپس عاشق شدن به گروشنکا را برایش بازگو کرد. بعد از آن دیدار، الکسی به سراغ پدر رفت. آلیوشا وقتی رسید که آنها شام را خورده بودند. صحبت با آن­ها را شروع کرد. او و ایوان و فئودور با هم بودند که ناگهان پس از آمدن صدای بلند در، میتیا وارد شد. به پدر حمله کرد و با زدن او، مجروحش نمود. بعد هم بیرون رفت. ایوان و الکسی پدر را در رختخواب خواباندند. آلیوشا با عجله، در ساعت هفت شب، به خانه کاترینا ایوانا رفت. در آنجا فهمید که که قبل از او مهمان دیگری هم آنجا بوده است. گروشنکا نزد آنان در پذیرایی آمد و آلیوشا فهمید که گروشنکا همان مهمانی است که زودتر از او، به آنجا آمده است. بگومگو بین دو زن بالا گرفت و گروشنکا از آنجا رفت. آلیوشا هم بعد از آن بیرون آمد. وقتی به صومعه رسید، حال پدر زوسیما وخیم­تر شده بود. داستایوفسکی، در ماجرای روز اول که اتفاقات زیادی در آن رخ داده است، با حوصله و دقت، به پردازش شخصیت­ها و ساختن فضاهای داستانی می­پردازد و موفق می­شود که خواننده را تا اندازه زیادی با خود همراه کند. روابط متشنج پدر و پسرها، نقش مهم نامزد و معشوقه دمیتری و فضای خاص صومعه و اتاق پدر زوسیما، به خوبی و با دقت، توضیح داده می­شود تا خواننده، با شخصیت­ها همراه گردد. تا آنجا، شخصیت­های اصلی تا حدودی معرفی شده­اند و تصویری اولیه از هر کدام به دست خواننده افتاده است.

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (38)

 

و اما دادگاه... دادگاه نماینده تلقی عمومی مردم و نخبگان، از حقایق مربوط به اجتماع، انسان و مذهب است. دادگاه همان­جایی است که فضاسازی آن در انتهای رمان و تعامل شخصیت­ها با هم در آنجا، گزاره­های بسیار مهمی را درباره جامعه روسیه و انسان­های غربی و مسحیت به عنوان مذهب پیوند دهنده ایشان، بازگو می­کند. شاهکار داستایوفسکی این است که با وجود مطرح کردن همه حقایق و واقعیت­ها در دادگاه و حضور اکثر انسان­ها از همه­جای روسیه در آن، مسیر حرکت پرونده را به گونه­ای نشان می­دهد که خواننده عجز عموم مردم و حتی نخبگان را از درک حقایق به راحتی درک کرده و به روشنی می­فهمد که «مشکل بزرگ روسیه درباره تحولاتی که در پیش است، عدم درک ظرائف موجود از انسان، جامعه و مذهب است». همان­طور که خود داستایوفسکی در رمان می­گوید، سوسیالییم در حال رشد است و تغییرات بدان­سو می­رود. شاید بتوان گفت که او با القای حس گفته شده و توجه به رشد سوسیالیم در روسیه، سوسیالیسم را ناتوان از درک حقیقت انسان، جامعه و امور ماوراء حسی می­داند و درنتیجه، عدم موفقیت آن را حدس می­زند و پیش­بینی می­کند. همین نوع از نمایش دادگاه غیرمطلوب، دست نویسنده را باز می­گذارد تا حرف­هایش را صریح و مستقیم نگوید و هر واقعیتی را لابه­لای تفکرات غیرواقعی پنهان کند. این دادگاه اجازه می­دهد تا نویسنده مجبور نشود برای گفتن سخن خویش، به گفتار صریح روی بیاورد و چند لایه بودن رمان را در انتها کنار بگذارد. داستایوفسکی رمان خودش را نوشت و پایانش را در همین دادگاه، به روش خودش تمام کرد.

در رمان برادران کارامازوف ترکیب شخصیت­های و فضاها، خط سیر داستان را ایجاد می­کند. اتفاقات کاملا باورپذیرند و نتیجه طبیعی کنش شخصیت­ها در فضاهای گوناگون می­باشند. البته ابتناء بر نظام علت و معلولی، دست استایوفسکی را برای به حیرت کشاندن مخاطب نبسته و نویسنده بارها و بارها توانسته است آن­ها را شگفت­زده نماید. این نظام پیچیده در هر مقطع، از شخصیت­ها و فضاها بیشترین استفاده را برده و خواننده را به دنبال داستان کشانده است. خط تعلیق داستان بسیار قوی بوده و کشش عجیبی را در خواننده برای پیگیری رمان ایجاد می­کند. با این وجود، همه­ی این­ها باعث نشده است تا داستایوفسکی، از دقائق حرکت داستانی بگذرد و بدون فکر و تعمق، قسمت­ها را به هم بدوزد. شاید بتوان گفت هیچ شخصیت اضافه، فضای اضافه و مهمتر از همه حادثه اضافه­ای وجود ندارد که تنها به منظور جلب مخاطب در رمان گنجانده شده باشد. چیزی که در صورت حذف آن، صدمه­ای به خط سیر داستان بخورد. بله، می­توان داستان را با حذف بسیاری از بخش­ها بازگفت، اما آن وقت دیگر نتایجی که رمان برادران کارامازوف بر خواننده دارد بدست نخواهد آمد. چینش دقیق و متناسب حوادث و نیز همزمان­سازی شخصیت­پردازی­ها و فضاسازی­ها با روایت داستانی، مجموعه یک­پارچه­ای را به وجود آورده است که امکان کم کردن یا افزودن را از بین برده است. قدرت داستایوفسکی به حدی است که مخاطب احساس می­کند از طریق خواندن رمان، با کسی مواجه می­شود که کل رمان را یک­جا خلق کرده و از تمام اعتقادات و باورها و اخلاقیات خویش در آن دمیده است. در عین حال، روایتِ بریده­بریده و انتخابی نویسنده از کل ماجرا، ظاهری غیرمنظم و تکه­تکه به رمان داده است. این نظمِ در عین درهم­ریختگی و روانیِ در عین پیچیدگی، برادران کارامازوف را به اثری ساده ولی چندلایه تبدیل کرده است که در صورت دل دادن خواننده به آن، توانایی دارد وی را به درون خود کشیده و پس از القاء مفاهیم بنیادین خود، او را رها سازد. انگار که این شاهکار هنری، قدرت هیپنوتیزم مخاطب خویش را دارد تا جایی که می­تواند بدون برانگیختن حساسیت­­ها، بنیادی­ترین مفاهیم ذهنی­اش را دگرگون کرده و دری جدید از دنیایی نو به روی او بگشاید. آغاز داستان با معرفی قهرمان داستان شروع می­شود، بدون هیچ هیجان و معمایی. حتی چند صفحه اول به گزارش روزنامه بیشتر شبیه است تا یک رمان. اما بعدِ چندین صفحه، مارِ ساحر داستایوفسکی، تکان خوردن می­آغازد و مغز مخاطب را برای هیپنوتیزم هدف می­گیرد. با حوصله پیش می­آید و کم­کمک، قوای روحی او را در اختیار می­گیرد و تا می­تواند به او نزدیک می­شود. چنان نزدیک که نیش زدن­های گاه­گاه مارِ ساحر، به هیچ وجه احساس نمی­گردد و مخاطب رها و آرام، در اختیار اثر می­ماند. پایان رمان هم بسیار ساده است و به­ظاهر، خالی از حرفی جدی. اما در باطن، عمیق­ترین حرف­ها زده شده و نتیجه­گیری دلخواه نویسنده گرفته می­شود. آغاز و پایان نوشته، شباهتی جالب به هم دارند. هر دو ساده و کم­لایه­اند و حرف عجیبی ندارند. نویسنده در این سفر طولانی، همه را به جای اول خویش بازگردانده است، البته با یافتن منظومه معرفتی جدیدی که جهت­دهی ذهنی بسیاری از مخاطبان، اثر بدیهی اولیه آن محسوب می­گردد.

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ شنبه 22 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (37)

 

خانه فئودور پاولوویچ مأمن و مسکن انسان- خداست و همه اتفاقات اصلی و سرنوشت­ساز در آن حوالی رخ می­دهد. فئودور پاولوویچ تنها در آن زندگی می­کند و کسی با او نیست. در سرایداری هم سه نفر هستند. گریگوری، زنش و اسمردیاکف که از بچگی نزد آنان بزرگ شده است. خانه شیک و بزرگ است و اطراف آن را باغ گرفته است. دورتادور باغ را حصار نسبتا بلندی پوشانده و سرایداری هم در گوشه­ای از باغ قرار دارد. اولا بالقوه، هدفِ آمدن گروشنکاست. زنی که نماد لذت جنسی است و مورد علاقه پدر و پسر است. گو اینکه او هیچ­گاه وارد آن نشد. ثانیا قرارهای کاری و توافقات مالی هم در همین خانه انجام می­شود و امور رتق و فتق می­گردد. محل خوش­گذارنی­های شبانه فئودور پاولوویچ و کام­جویی­های متعدد جنسی او نیز هست. از طرفی محل تولد بچه­هاست که اهمیت زیادی دارد. یعنی هرچه که باشد، شروع همه­چیز از همین خانه است. حتی تجاوز فئودور پاولوویچ به مادر اسمردیاکف هم در نزدیکی همین خانه انجام شده است. همه­چیز از آنجا شروع شد و در آنجا نیز به پایان رسید. فئودور در همان خانه کشته شد و خانه به پسران رسید و آنها به مصدر امور رسیدند.

از دیگر فضاسازی­های کم­نظیر رمان، پرداختن جزئی او به صومعه است. صومعه که مرکز هدایت مردم و تفسیر کتاب مقدس است، بسیار مطلوب و خواستنی نمایش داده شده است. تصویری که از صومعه در ذهن می­ماند، تصویری خوش­آیند و مبتنی بر کمالات است. تنها اهداف و غایات ساکنان جذاب نیست، بلکه فضای ساختمان و طبیعت صومعه نیز پرکشش است. محل رفت و آمد مردم است و بخشی از حوادث مهم نیمه اول رمان در آن اتفاق می­افتد. اما همه اینها باعث نمی­شود تا کلیسای شهر، رویایی به نظر برسد. حتی در آنجا هم اختلاف و درگیری شدید میان افراد وجود دارد و خبر آن به بیرون هم کشیده می­شود. بوی بدی که از بدن پدر زوسیما برخاست، در همان اتاق مخصوصی بود که همیشه در آنجا می­خوابید و چند بار در داستان، بسیار زیبا توصیف شده بود. این زخم­های وارد آمده بر پیکر فضاسازیِ مربوط به صومعه، گزاره­ای که درمورد انسان­ها تأکید شده بود را به مکان­ها و جمعیت­ها نیز سرایت می­دهد که «هم­چون تک­تک انسان­ها، هیچ گروه انسانی سفید و هیچ گروه انسانی سیاهی وجود ندارد. همه­ی گروه­ها و جمعیت­ها هم خاکستری­اند.»

می­خانه شهر از اهمیت زیادی برخوردار است. می­خانه محل فراموشی دردها و رنج­ها و نهایت لذت­جویی مربوط به خوردنی­ها و آشامیدنی­هاست. اتفاقات تأیین­کننده­ای در می­خانه افتاد که مسیر داستان را عوض کرد. نکته جالب توجه، استناد دادگاه به صحت دستخط نوشته شده توسط میتیا در می­خانه است، آن هم به اعتبار اینکه مستی جلوی پنهان­کاری­اش را گرفته و خواسته اصلی او را برملا ساخته است! جالب اینجاست که این عوام هستند که به می­خانه وارد شده و برای رها شدن از سختی­های دنیا، به می­گساری می­پردازند. به عبارت دیگر، داستایوفسکی فقط در خانه خود ثروتمندان، به می­خوارگی آن­ها می­پردازد. درگیری ناخودآگاه اما بسیار سرنوشت­ساز میتیا با یک ارتشی فقیر تنگ­دست در همین میخانه رخ داد که در سرنوشت خود او و کودک آن مرد، اثر مهمی گذارد.

دو خانه دیگر هم هستند که فضاسازی دقیق آن­ها، بسیار به داستان و پردازش شخصیت­ها کمک کرده است. یکی خانه مادام خوخلاکف و دیگری خانه کاترینا ایوانا. بسیاری از دیدارهای مهم و سرنوشت­ساز در همین دو مکان که متعلق به دو زن ثروتمند است اتفاق افتاده تا خط سیر داستان، مسیری تازه را پیش گیرد.

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 21 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

داستایوسکی (36)

 

شهری که قهرمانان داستان در آن زندگی می­کنند به مثابه دنیای واقعی زندگی انسان غربی است. همه­چیز دارد. از کلیسا بگیر تا می­خانه. خانه فئودور پاولوویچ هم در آن قرار دارد، جایی که مسکن و محل آرامش و قرارگاه انسان خدای غربی است. فضاسازی­های رمان برادران کارامازوف، دقیق، نسبتا مختصر، حساب­شده و کاملا تصویری است. معمول فضاسازی­ها به تبع شخصیت­پردازی­ها انجام شده و بستر بروز هرچه بیشتر لایه­های مختلف شخصیت افراد قصه است. حتی در بسیاری از موارد، همان شخصیت­ها هستند که توصیفات فضاها را ساخته و به اندازه لازم، مخاطب را با فضای شهر و مناطق مختلف آن آشنا می­سازند. توصیفات و تشریحات مربوط به فضاها، وابسته به موقعیت­سازی برای شخصیت­هاست و اهدافی چون ایجاد کشش از طریق توصیفات مختلف فضا، مد نظر نویسنده نیست. با آنکه فضاسازی با حوصله و در مدت زیاد انجام نمی­شود، تصویری که در ذهن خواننده می­نشیند، شفاف و دقیق است. ابهام در فضاها وجود ندارد و به کلی­گویی پرداخته نشده است. تشریحات فضاها دقیق و ظریف و متناسب با نیاز خواننده است و بسیار در ایجاد زمینه برای بروز شخصیت افراد کمک می­کند. گاهی اشاره به نکاتی کوچک از فضایی که افراد در آن قرار دارند، بابی از ابعاد مختلف شخصیت یک فرد را به روی خواننده می­گشاید و دنیای درون را ظاهرتر می­سازد. در بسیاری از اماکن، شخصیت­سازی با فضاسازی گره خورده و اثری عمیق بر خواننده گذارده می­شود.

ماکرویه شهری است کوچک در همسایگی این شهر. آن شهر، دو بار وارد داستان می­شود. هر دوبار هم به دلیل سفر میتیا و گروشنکا به آنجا برای خوش­گذارنی. بار اول، آغاز آشنایی میتیا و گروشنکاست و بار دوم، آغاز دستگیری میتیا. در آنجا با هم هستند و در مجلس رقص و شادی شرکت می­کنند و شراب می­نوشند و قماربازی می­کنند. همه­ی این کارها هم با پول هنگفتی است که همان روز به دست میتیا افتاده است. ماکرویه آرمان­شهر میتیاست. شهری که در آن فقط و فقط باید به لذت فکر کرد. نوشید و رقصید و بازی کرد و برد. و از همه مهم­تر هم، بودن در کنار یار است. ماکرویه شهر لذت بردن میتیاست و بنابراین، شهر آرزوهای او هم هست. جایی که همه­ی شادی­ها و کام­جویی­ها فراهم است و تحقق هدف زندگی در دسترس. اگر بگوییم برای او، چیزی شبیه بهشت است، سخنی به گزافه نگفته­ایم. ماکرویه نشان می­دهد که توده مردم را می­شود با ایجاد محلی برای کامجویی­ها به آرزوهایشان رساند و افق­های زندگیشان را پیش چشمشان آورد و ذهنیت را عینیت بخشید.

بقیه شهرها اهمیت خاصی ندارند و تنها به منظور فضاسازی­های جدید در رمان و خلق زمینه­هایی برای پیش­برد خط سیر داستان مورد توجه قرار می­گیرند. تنها آمریکاست که در انتها، به جهت خاصی وارد دیالوگ­ها می­شود، آن هم محدود. درست است که ماکرویه آرمان­شهر میتیاست، ولی پس از آنکه زندگی همراه گروشنکا در روسیه برایش ناممکن می­شود و فرار به عنوان راه حل، پیش رویش قرار می­گیرد، آمریکا به عنوان آرمان­شهر بزرگی که آن دو می­توانند در آنجا بدون هیچ مشکلی در آن زندگی کنند، مطرح می­شود. آمریکا، جایی که می­شود با معشوقه به راحتی زندگی کرد و لذت برد و لذت برد. اما باز هم داستایوفسکی شاهکار خود را در شخصیت­پردازی نمایش می­دهد و گزاره فلسفی بزرگ دیگری را در ذهن خواننده می­نشاند. بله، عوام می­تواند در آمریکا به تمام لذت­ها برسد و آرزوها را محقق شده بیابد، اما باز هم ناآرام هستند. ناآرام­اند و دلشان برای روسیه تنگ می­شود. قصد میتیا برای بازگشت نشان می­دهد که غریزه عوام، تنها و تنها لذت­جویی نیست، هرچند که در نگاه اول، خود ایشان هم این­گونه می­پندارند. پس از رسیدن به همه­ی لذت­ها، تازه چیزهایی به­ظاهر بی­ربط برای آنها اهمیتی بس زیاد می­یابند. وقتی به همه­چیز رسیدند، احساساتی از درون آن­ها بیرون می­زند که حب وطن و طبیعت و خدا و هم­نوع و... از این دسته است.

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (35)

 

آگرافنا الکساندرفنا یا همان گروشنکا، زنی است که یک پای خط تعلیق اصلی رمان بر شخصیت و رفتار او استوار است. او همان کسی است که میتیا با دیدن او، عاشقش شده و همه­ی کارها را برای رسیدن به او انجام می­دهد. خصلت اصلی او عاشق­پروری است. انحنای بدن و شیوه خاص او در راه رفتن و سخن گفتن و... علاقه هر مردی را به او جلب می­کند. جالب اینجاست که او به این موارد اهمیت نداده و تنها در پی جمع­آوری پول است. عاشق شدن همزمان میتیا و فئودور، ماجرای اصلی داستان را به وجود می­آورد. می­توان گفت شخصیت اصلی او را عشق می­سازد و نمایان می­گرداند. البته باید توجه داشت که روی دیگر عشق، نفرت است و این کشش­ها و واپس زدن­هاست که حوادث را رقم زده و شخصت­ها را به واکنش وامی­دارد. شخصیت­پردازی او با حوصله و در طول رمان انجام می­شود و آرام بسط می­یابد. پیش­رفت داستان، ذهنیت ایجاد شده درباره او را بر هم نمی­زند و خواننده را غافل­گیر نمی­کند. نویسنده با او پیش می­آید و در حوادث اتفاق افتاده، لایه­های زیرین شخصیت او را رو می­کند. داستایوفسکی با طراحی شخصیت او و پردازش موبه­مو، نگاه خود به عشق را با همه­ی زوایای پنهانش برای خواننده تفسیر می­کند و تصویری کلی از انسان به دست می­دهد. اما حتی در او هم نشانه­های والایی از دوست داشتن راستین باقی می­گذارد تا باز هم خواننده باور کند که «هیچ انسان سفید و هیچ انسان سیاهی وجود ندارد. همه­ی آدم­ها خاکستری­اند.» با این همه می­توان گفت که نقطه اوج شخصیت­پردازی داستایوفسکی در مورد زنان، به او مربوط نمی­شود. شاهکار نویسنده درباره زنان، تقابل عجیب و ظریفی است که بین گروشنکا و کاترینا ایوانا ایجاد کرده و در خلال این تقابل شخصیت­ها، سخنان بی­شماری را، به­ویژه در حوزه روانشناسی بازگو کرده است. هم شباهت­ها و هم تفاوت­هایشان گویای حرف­های زیادی است. شروع کار هر دو و پایان آن، در ظاهر شبیه به هم است اما شیوه زندگی کردن و پیگیری اهداف­شان متفاوت. آغاز رابطه هر دو با مردان، تن دادن به رابطه نامشروع به خاطر دریافت پول است و پایان کار هر دو، سر و صدا و جنجال برای نجات معشوق. اما یکی شیوه­ای اشرافی و سنجیده دارد و دیگری، روشی کاسب­کارانه و کم­مایه. در عوض سیر درونی آن­ها شروعی کاملا متفاوت دارد و پایانی مشابه. تن­فروشی کاترینا ایوانا برای فداکاری در حق پدر خویش است و تن­فروشی گروشنکا، راهی برای کسب درآمد شخصی و گرفتن انتقام. پایان کار هر دو نیز متوصل شدن به هر وسیله­ای برای حفظ معشوق و انجام رفتارهای عصبی در قبال عشق است. همین تقابل شخصیتی است که به راحتی گزاره­های مورد نظر نویسنده را در ذهن مخاطب، استحکام می­بخشد. «انسان­ها همه شبیه همند، حتی اگر در ظاهر بسیار متفاوت به نظر بیایند.» و «همه انسان­ها در درون خود مجموعه­ای درهم­رفته و قدرتمند از احساسات متناقض هستند که احتمال سر زدن هر کاری را از هر کسی ممکن می­سازند.»

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (34)

 

مادام خوخلاکف زنی است ثروتمند و صاحب نفوذ که با دختر فلج خود زندگی می­کند. او از علاقه­مندان شدید پدرزوسیماست که امید زیادی هم به او دارد. شخصیت­پردازی او را می­توان به دو قسمت تقسیم کرد. یک بخش قبل از فوت پدر راهب و حادثه پیش آمده بر سر جسد اوست و بخش دیگر پس از آن. تا قبل از آن واقعه، ابعاد ایمانی و عارف­مسلک او نمایانده می­شود و بعد از آن مرگ، ابعاد اجتماعی، تدبیر و پرنفوذ بودن و البته کمی خود رأی شدنش. اتفاقی که برای پدر افتاد، به هیچ وجه قابل هضم برای مادام خوخلاکف نبود و از این رو تغییری جدی در او ایجاد کرد. البته آنچه که در رمان دیده می­شود، بیشتر ظهور زوایایی از شخصیت است که مجال بروز نیافته بودند و نه تحول شخصیت، انگار که این خصائص از اول با او بوده است! او هم اثر قابل توجهی در داستان دارد و با این دوگانگی شخصیت، به تغییر فضای داستان به خوبی کمک می­کند.

کاترینا ایوانا دختری است که برای نجات پدر از ورشکستگی، به فداکاری دست می­زند و در ازای مقدار قابل توجهی پول، حاضر به ازدواج با میتیا می­گردد. اما از همان هفته اول درمی­یابد با کسی نامزد شده است که عشق او را در دل ندارد و بدون محبت قلبی، حاضر شده است با او ازدواج کند. او بسیار سعی کرد تا میتیا را نگه دارد و حفظش کند. پس از اینکه میتیا عاشق دختری دیگر می­شود، او هم­چنان به تلاش خود برای بازگرداندن او ادامه می­دهد و به هر چیزی متصل می­گردد. تا اواخر داستان، نویسنده خیلی بر شخصیت او متمرکز نمی­شود. بدین معنی که با وجود نام بردن مکرر در جای­جای داستان از وی، تنها به توصیف واکنش­های او به ماجرای میتیا می­پردازد و فداکاری و خوی اشرافی او را در صحنه­های مختلف به نمایش می­گذارد. اما در انتها، وقتی که کاترینا ایوانا عاشق ایوان می­گردد، تازه خصلت­ها و ویژگی­های او را بروز داده و واکنش­هایی مبین مکنونات او را جلو دید خواننده قرار می­دهد. خودخواهی او در عین فداکاری نمایان می­گردد و حسادت و کینه در میان عشقی حقیقی، واکنش­هایی غیرقابل پیش­بینی را به وجود می­آورد. طراحی این شخصیت، در القای تصویر مدنظر داستایوفسکی از انسان، بسیار به کمکش شتافته است تا اثر عمیقی بر خواننده بگذارد. پس از واکنش­های اوست که بسیاری از خواننده­ها متقاعد خواهند شد که «انسان­ها همه شبیه همند، حتی اگر در ظاهر بسیار متفاوت به نظر بیایند.» و یا اینکه «همه انسان­ها در درون خود مجموعه­ای درهم­رفته و قدرتمند از احساسات متناقض هستند که احتمال سر زدن هر کاری را از هر کسی ممکن می­سازند.»

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (33)

 

آدلایداایوانا، مادر میتیا، اشراف­زاده­ای از خانواده ثروتمند میوسف است که پس از ازدواج با فئودور، از خانه فرار می­کند. زندگی آن­ها بسیار بد بوده است و دعوا کار هر روزه­شان. فئودور با پول دخترک، ثروتمند و زمین­دار می­شود و در زمره ملاکان شهر درمی­آید. سوفیاایوانا، مادر ایوان و الکسی است که فئودور پاولوویچ او را از استان دیگر گرفته است. او دختر شماسی گمنام است و از کودکی یتیم و بی­کس مانده بوده. این بار هم فئودور با دختر فرار می­کند چرا که با گذشته­ای که او داشته، زنش نمی­داده­اند. هر دو بار، پس از مرگ مادران، فئودور پاولوویچ پسران را فراموش می­کند و رهایشان می­سازد. آن­ها هم، هر کدام به شکلی اتفاقی و توسط اشخاصی، دور از خانه  بزرگ می­شوند و به بلوغ می­رسند.

شخصیت دیگری که باید بدان توجه کرد «پدر زوسیما»ست. همو که تربیت عرفانی آلیوشا را به عهده داشته و اثری شگرف بر او به جای نهاده است. شخصیت­پردازی او هم در رمان با دقت و ظرافت انجام شده و به خوبی خواننده را همراه داستان می­کشد. نویسنده به او کرامت عرفانی نسبت داده و نظرش را در همه امور، مهم و قابل احترام می­داند. حتی رفتار برخی را نسبت به او، به رفتار مردم با قدیسان تشبیه می­کند. شخصیت­پردازی او هم در نیمه اول رمان، کم کم و آهسته انجام می­شود و خواننده با او و افکارش پیش می­آید. تعارضات او با کلیسا و برخی احکام شریعت نشان داده می­شود. ولی در عین حال پیوند خوبی با کتاب مقدس دارد. او نیز چون راهبان، انجیل می­خواند و یک پدر روحانی است. اما شریعت خاص مسیحیان را قبول ندارد و با مشرب عرفانی خود به تحلیل امور می­پردازد. با وجود پرداخت مناسب به او در طول زندگی، شخصیت­پردازی او در این نقطه متوقف نمی­ماند. نویسنده با حادثه­ای که پس از مرگ وی در رمان ایجاد می­کند، شخصیت­پردازی او را یک گام مهم دیگر به جلو برده و لایه جدیدی به روی خواننده می­گشاید. بوی وحشتناکی از بدن بی­جان او منتشر می­شود که ظاهرا ناشی از برخی اعمال و رفتارهای دوران جوانی، قبل از ورود به وادی عرفان و نیز بعضی از کشش­های خاص درونی اوست. این گونه شخصیت­پردازی، باز هم گزاره مهم مسیحیت را در برابر دیدگان خواننده قرار می­دهد که «هیچ انسان سفید و هیچ انسان سیاهی وجود ندارد. همه­ی آدم­ها خاکستری­اند.» و نیز «انسان در سرشت خود علاقه­مند به گناه است. گل انسان با گناه اول آلوده گشته.» دیگر شخصیت­های صومعه، بیشتر برای پرورش شخصیت پدرزوسیما و آلیوشا وارد داستان می­گردند و البته فضای رهبری مذهبی مسیحیت را نیز به خوبی می­نمایانند. تنها شخصیت اساسی دیگر در صومعه راکیتین است که بعدها در قصه اثری مهم برجای می­گذارد. او یک منفعت­طلب محض است و از نظر اجتماعی هم به سوسیالیسم نزدیک است. با آنکه در صومعه با راهبان دم­خور است، ولی به خدا ایمان ندارد، و یا اگر دارد در حد لفظ و سخن است. به شخصیت او تنها گاهی اشاره می­شود اما در اتمام رمان، نقشی بس مهم ایفا می­کند.

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (32)

 

سه برادر و اسمردیاکف، هر کدام نماینده بخشی از ساحت وجودی انسان غربی هستند، انسانِ درافتاده با خدا. و جالب اینجاست که خود شخصیت­ها، عمدتا خدا را قبول دارند! اما بررسی دقیق نشان می دهد که در اصل، آن­ها انسان­های به جای خدا نشسته­ای هستند که خدا را در محدوده­ی منظومه­ی فکری­شان قبول کرده­اند. و این یعنی تعارض با خدا، حتی اگر اسم خدا و ایمان به خدا حاضر باشد! شاید حتی بتوان گفت که این یعنی چهار نوع تعقل، از نوع غربی­اش. نکته بسیار جالب، تفاوت آمیزش فئودور پاولوویچ برای تولد آن­هاست که چهار نوع فرزند را ایجاد نموده است. و این یعنی که انسان لذت­گرای غربی، در صورت آمیزش­های گوناگون با تفکرات مختلف، انواع مختلفی از زندگی را می­آفریند. دیمیتری نماینده عوام است. عموم مردم مغرب­زمین که در زندگی فقط لذت می­شناسند و لذت. توده جمعیت انسانی که هیچ ایده­ای برای اداره جامعه انسانی ندارند و احیانا اگر هم امکانات را به دست آورند، همه چیز را بر باد می­دهند. آدمهای خوبی هستند اما تنها عامل حرکت ایشان، عشق و کشش لذت بردن در زندگی است. اگر هم به خدا یا دیگر امور غیرحسی بپردازند، فقط از راه حس ملموس و مواجه شدن با اثری است که آن را مستقیما، ناشی از تصمیم خاص خداوند برای زندگی خود می­دانند. او هموست که در کتاب هم، نماینده فضای عمومی روسیه خوانده می­شود. میتیای عامی، ناشی از آمیزش با زنی است ثروتمند که مورد علاقه فئودور پاولوویچ نیست و تنها ثروتش مورد طمع اوست. ایوان مشخصه فلسفه است. عقل محضی که فرزند انسان لذت­گراست و جامعه نخبگان را می­سازد. ایوان فیلسوف است و مرتبط با کتاب و علم. در ظاهر زندگی او، اثری از لذت­گرایی پدر پیدا نیست اما در درون، همچون اوست. یعنی که او هم یک کارامازوفی است. نکته­ای که بیش از یک بار در رمان، به آن اشاره شده است و سخنی عمیق را در خود دارد، شبیه بودن ایوان به پدر است. «ایوان از همه پسرها به فئودور شبیه­تر است.» و این نکته­ای ظریف و باریک است که درک آن در نگاه اول سخت به نظر می­رسد. در نگاهی سطحی، شبیه­ترین فرد به پدر، میتیاست؛ کسی که جز لذت چیزی نمی­فهمد و همه زندگیش بند به شهوات است. اما نگاه تیزبینی چون نویسنده، می­فهمد که عوام هرچه که باشند، دردرون خود کمی با انسان لذت­گرای محض فاصله دارند. اما نخبگان غرب و مخصوصا فلاسفه، کسانی هستند که با تمام وجود لذت­گرایی را درک کرده و آن را در اعماق تفکر خویش نیز رسوخ داده­اند. پس آن­ها نیز چون ایوان، در بنیان فکری­شان، کارامازوفی­اند و عمیقا لذت­گرا. شاهکار داستایوفسکی در مورد ایوان، اثرپذیری او از شیطان است. درست که شیطان به صورت آدمی واقعی بر او وارد نشده و بر محیط اثر نمی­گذارد و نویسنده به قرائنی، این مسئله را به خواننده نشان می­دهد، اما ایوان به شدت متأثر از اوست و بسیاری از جهت­دهی­های فکری و عملی زندگی را از او دارد. از طرفی او متصل به سیستم فراماسونری است و از آن­ها نیز تأثیر پذیرفته است. یعنی فلسفه غرب که بر عقل محض و باور نداشتن خدا بنا شده، برآمده از ارتباط­گیری آنان با نیروهای شر است، که مظهر جنی آن­ها شیطان و مظهر انسانی آن­ها فراماسونرها هستند. جالب اینجاست که فئودور پاولوویچ، مادر او را دوست داشته و آمیزش با او به میل و کشش زیاد خود پدر بوده است. آلیوشا پسر دیگر همین مادر است. او نماینده بخش بسیار کوچکی از جامعه غرب است که مشربی عرفانی دارند. عده طرفداران و گروندگان به عرفان در میان انسان غربی، بسیار کم است و اغلب به انزوا منتهی می­شود. البته بعد از مرگ «پدر زوسیما»، آلیوشا صومعه را رها کرده و به دامان جامعه بازمی­گردد. اصولا اگر او فرزند فئودور پاولوویچ باشد، نمی­تواند در صومعه بماند. پس او نماینده عرفا نیست، بلکه نماینده برخی از انسان­های جامعه غربی است که مشربی عرفانی دارد. شخصیت خاص او و ویژگی­هایش، ارج و قرب زیادی به او بخشیده و او را بسی ممتاز ساخته است. نکته جالب توجه دیگری وجود دارد و آن اینکه، او هم دراداره جامعه نقشی ندارد و تنها می­تواند به عوام و نخبگان، در بهتر زندگی کردن و ارتباط با امور فراحسی کمک کند. عمده اثر او هم بر عوام است و خیلی توانایی اثرگذاری بر نخبگان و فیلسوفان را ندارد، حتی با وجود همه احترامی که برایش قائلند. اینکه او و ایوان فرزند یک مادر هستند نیز، بسیار دقیق و از ظرافت­های پنهان رمان است. یعنی انسان لذت­گرای غربی فقط در صورت آمیزش با تفکر یا سیستمی که مورد علاقه او باشد، توانایی زاییدن فیلسوف یا عارف را دارد که می­تواند از منظر او، به امور فراحسی بنگرد و نظام فکری منظمی داشته باشد. نکته دیگر هم این است که مشرب عرفانی غربی، با همه تفاوت­هایش با فلسفه غرب، برادر تنی اوست و در سرشت و خمیره وجودی، با او یکی است و تفاوت ظاهر، نباید ما را به اشتباه بیاندازد. و اما اسمردیاکوف؛ اسمردیاکوف ناشی از آمیزش نامشروعِ زمان مستی (و بی­عقلی) و برآمده از احساسی هیجانی است. با آنکه طرف مقابل، زنی مورد ترحم همه و کاملا تسلیم بوده و بچه­اش نیز مردی کاری و پربازده از آب درآمده است، شخصیت­پردازی اسمردیاکف این را نشان می­دهد که آمیزش انسان-خ دای لذت­گرای غربی با غیر، هرچقدر هم خوب و در شرایط مطلوب باشد، نتیجه­ای جز، فرزندی از درون به هم ریخته و خودمتعارض نداشته و در بهترین حالت، تنها برده­ای خوب تحویل می­دهد! حتی اگر مولود، چون اسمردیاکف، به تبع نخبگان غرب، وارد فضای علم و فلسفه شود، هیچ چیزی عایدش نخواهد شد و تنها مایه زنج و عذاب خود و دیگران خواهد گردید. فرزندی خوددرگیر و حسود، که اگر احساس حقارتش نسبت به فرزندان مشروع غرب، او را به کاری واردارد، نتیجه­اش فقط و فقط نابودی خود و دیگران خواهد بود.

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (31)

 

الکسی پاولوویچ (آلیوشا) پسر دوم زن دوم فئودور پاولوویچ است. پسری متفاوت که مورد علاقه و احترام پدر است. طراحی این شخصیت و نوع شخصیت­پردازی او، شاهکار داستایوفسکی در برادران کارامازوف است. درست است که او به اندازه ایوان نقشی اساسی در گفتن نظرات نویسنده درباره فلسفه و مباحثی این­چنینی ندارد، اما سخن اصلی نویسنده درباره خدا، انسان و مسحیت توسط این شخصیت ارائه می­گردد. آلیوشا شخصیت عجیبی است که زوایای قابل توجه بسیار زیادی دارد. با این وجود، شخصیت­پردازی او ساده و سریع و صریح است. او در اکثر فصول حضور دارد و می­توان او را قهرمان اصلی داستان دانست. پردازش شخصیت او، تقریبا در اواسط قصه، پس از فوت «پدر زوسیما»، تمام شده و داستایوفسکی از آن به بعد، بی روشن کردن زاویه خاصی از شخصیت آلیوشا، تنها به بسط همان گزاره­های قبلی می­پردازد و آن را در صحنه­های مختلف بازتاب می­دهد. آلیوشا شاگرد یک پدر راهب در کلیساست که مشربی عرفانی دارد. همین تربیت تقریبا عرفانی، تأثیر جالبی بر او گذاشته است. به او عصمت رفتاری بخشیده و مورد اعتماد و اطمینان همگان ساخته است. همه سخنش را می­پذیرند و عطوفت و مهربانی­اش را باور دارند. او همواره در پی رفع مشکل دیگران است و دغدغه­ای جز کمک به غیر ندارد. در مورد خدا و مسحیت با دیگران صحبت می­کند و معمولا، زاویه جدیدی را به موضوعات می­گشاید. همین خصلت­ها باعث شده است که رابط بین بسیاری از افرادی باشد که خود ارتباط خوب و مستحکمی با هم ندارند یا نمی­توانند همدیگر را ببینند. حتی پدرش نیز تنها و تنها به او اطمینان کامل دارد. اما این ظاهر صاف و ساده، نباید پیچیدگی­های پنهان شخصیت او را از نظر ما دور نگه دارد. نکته­ای ظریف و جالب توجه، استادی نویسنده را در القای پیام کلی خود درباره انسان نمایان می­کند. با آنکه به لایه ظاهری، آلیوشا هیچ خطایی ندارد و حتی سوی بدی هم کشیده نمی­شود، نمی­توان او را معصوم دانست. قضاوت درباره معصوم بودن او عجولانه و غیرواقعی است زیرا باید عقیده مسیحی­بنیان مهم داستایوفسکی را به خاطر سپرد که «هیچ انسان سفید و هیچ انسان سیاهی وجود ندارد. همه­ی آدم­ها خاکستری­اند.» این آلیوشای پاک و نجیب، در درون خود، همانند همه­ی انسان­ها میل به گناه و مرزشکنی دارد. در بعضی موارد گناه کردن را دوست دارد و حتی جنایت را بر راه درست ترجیح می­دهد! البته تربیت عرفانی او موجب شده است تا این نیروهای درونی، فرصت بروز نداشته باشند. ولی باید دانست که او هم انسانی است معمولی که دوست دارد در مواردی مخالفت با خدا هم داشته باشد. و همه­ی این­ها مبین گزاره بسیار مهم مسحیت تحریف شده است که «انسان در سرشت خود علاقه­مد به گناه است. گل انسان با گناه اول آلوده گشته.» یعنی که همه­ی انسان­ها بعد از گناه حضرت آدم (ع) (گناه اول)، با گِلی آمیخته با محبت به گناه به دنیا می­آیند و از این روست که راه فراری از آن برای جامعه انسانی سراغ نیست. با این همه، رفتار او و صداقتش موجب شده است تا همه پذیرای وی باشند و در بسیاری از موارد، سخن آلیوشا را فصل الخطاب و برطرف­کننده دغدغه­ها قلمداد کنند. بسیاری از گزاره­های مهمی که نویسنده در پی ارائه به خواننده است، از زبان همین شخصیت ادا می­شود، آن هم نه به صورتی نچسب و تحمیلی، بلکه کاملا باورپذیر.

اسمردیاکف هم فرزند فئودور پاولوویچ است اما حاصل از ارتباط نامشروع وی با زنی لال و بی­خانمان و بوگندو و مورد ترحم همه، در شبی تاریک، در حال مستی، در باغی نزدیک به خانه. البته نویسنده، هیچ­گاه به صراحت، این موضوع را تأیید نمی­کند، اما این مسئله را مورد توافق اکثر شخصیت­های اصلی داستان قرار می­دهد. او آشپز خانه­ی فئودور پاولوویچ است و بسیار مورد اعتماد او. فئودور پاولوویچ انجام اغلب کارهایش را به او می­سپرد تا جایی که حتی چگونگی در زدن رمزی میان خود و معشوقه­اش را، تنها به او می­گوید. او هم کارها را عالی و درست انجام می­دهد. تا حدود خوبی هم از مباحث علمی و اجتماعی سر در می­آورد و نظرات قابل توجهی ارائه می­دهد. دیگران هم با او مشکلی ندارند و در خور شأنش با وی رفتار می­کنند. اینجا نیز به­ظاهر هیچ مشکلی وجود ندارد، اما نزدیک به اواخر داستان، تازه درون او هم برملا می­شود. او به تعبیر نویسنده­ی رمان، رجاله و پست است و حقارتی شدید در خود حس می­کند. حسادت دارد و منشأ پیدایش خویش را، هم از طرف مادر و هم از روشی که تولد یافته، مایه ننگ می انگارد. همواره در کشمکشی درونی است و نارضایتی عمیقی دارد. حتی پرداختن به مباحث فکری و پرسه زدن در وادی علوم اجتماعی را هم برای بزرگ شدن شخصیتش پیگیری می­کند و غایتی جز این ندارد. از همه بیشتر هم به ایوان نزدیک است. جالب اینجاست که سرنوشتی تعیین کننده در داستان ایفا می­کند و بهترین زمینه را برای شخصیت­پردازی ایوان و میتیا در آخر کار، فراهم می­آورد.

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

ستون ها

پیغمبر (ص) وارد مدینه شد تا این نظام را سرپا و کامل کند و آن را برای ابد در تاریخ، به عنوان نمونه بگذارد تا هرکسی در هر جای تاریخ از بعد از زمان خودش تا قیامت- توانست مثل آن را به وجود آورد و در دل­ها شوق ایجاد کند تا انسان­ها به سوی چنان جامعه­ای بروند. ایجاد چنین نظامی، به پایه­های اعتقادی و انسانی نیاز دارد.

اول باید عقاید و اندیشه­های صحیحی وجود داشته باشد تا این نظام بر پایه آن افکار بنا شود. پیغمبر (ص) این اندیشه­ها و افکار را در قالب کلمه توحید و عزت انسان و بقیه معارف اسلامی در دوران سیزده سال مکه تبیین کرده بود؛ بعد هم در مدینه و در تمام آنات و لحظات تا دم مرگ، دائما این افکار و این معارف بلند را که پایه­های این نظامند- به این و آن تفهیم کرد و تعلیم داد.

دوم، پایه­ها و ستون­های انسانی لازم است تا این بنا بر دوش آن­ها قرار گیرد، چون نظام اسلامی قائم به فرد نیست. پیغمبر (ص) بسیاری از این ستون­ها را در مکه به وجود آورده و آماده کرده بود. یک عده، صحابه بزرگوار پیامبر (ص) بودند با اختلاف مرتبه­ای که داشتند- این­ها معلول و محصول تلاش و مجاهدت دوران سخت سیزده ساله مکه بودند. یک عده هم کسانی بودند که قبل از هجرت پیغمبر (ص)، در یثرب با پیام پیامبر (ص) به وجود آمده بودند؛ از قبیل سعد بن معاذها و ابی­ایوب­ها و دیگران. بعد هم پیغمبر (ص) آمد، از لحظه ورود، انسان­سازی را شروع کرد و روزبه­روز، مدیران لایق، انسان­های بزرگ، شجاع، باگذشت، باایمان، قوی و با معرفت به عنوان ستون­های مستحکم این بنای شامخ و رفیع، وارد مدینه شدند.

هجرت پیغمبر (ص) به مدینه که قبل از ورود پیغمبر (ص) به این شهر، یثرب نامیده می­شد و بعد از آمدن حضرت «مدینۀ النبی» نام گرفت- مثل نسیم خوش بهاری بود که در فضای این شهر پیچید و همه احساس کردند کأنه گشایشی به وجود آمده است؛ لذا دل­ها متوجه و بیدار شد. وقتی مردم شنیدند پیغمبر وارد قبا شده استو قبا نزدیک مدینه است و حضرت پانزده روز آنجا ماند. شوق دیدن ایشان روز­به­روز در دل مردم مدینه بیشتر می­شد. بعضی از مردم به قبا می­رفتند و پیغمبر (ص) را زیارت می­کردند و برمی­گشتند؛ عده­ای هم در مدینه منتظر بودند تا ایشان بیاید. بعد که پیغمبر (ص) وارد مدینه شد، این شوق و این نسیم لطیف و ملایم، به توفانی در دل­های مردم تبدیل شد و دل­ها را عوض کرد. ناگهان احساس کردند که عقاید و عواطف و وابستگی­های قبایلی و تعصبات آن­ها، در چهره و رفتار و سخن این مرد محو شده است و با دروازه جدیدی به سوی حقایق عالم آفرینش و معارف اخلاقی آشنا شده­اند. همین توفان بود که اول در دل­ها انقلاب ایجاد کرد؛ بعد به اطراف مدینه گسترش پیدا کرد؛ سپس دژ طبیعی مکه را تسخیر کرد و سرانجام به راه­های دور قدم گذاشت و تا اعماق دو امپراتوری و کشور بزرگ آن روز پیش رفت؛ و هرجا رفت، دل­ها را تکان داد و در درون انسان­ها انقلاب به وجود آورد. مسلمانان در صدر اسلام، ایران و روم را با نیروی ایمان فتح کردند. ملت­های مورد هجوم هم به مجردی که این­ها را می­دیدند، در دل­هایشان نیز ایمان به وجود می­آمد. شمشیر برای این بود که مانع ها و سرکرده های زر و زورمدار را از سر راه بردارد؛ و الا توده مردم، همه جا همان توفان را دریافت کرده بودند و دو امپراتوری عظیم در آن روزگار یعنی روم و ایران- تا اعماق خودشان جزو نظام و کشور اسلامی شده بودند. همه این ها چهل سال طول کشید؛ ده سالش در زمان پیغمبر (ص) بود؛ سی سال هم بعد از پیغمبر (ص).

بخشی از فصل «پیامبر اعظم (ص)» کتاب انسان 250 ساله

 

مقام معظم رهبری در این بیانات به دو ویژگی مهم حکومت پیامبر (ص) اشاره کرده اند. اولین آنها محوریت عقاید خالص دینی و نیات پاک اسلامی است و دیگری مبنای صد در صد مردمی حکومت. این دو ویژگی همان چیزی است که چشمان هر آزاده ای را از ورای تاریخ خیره می کند. چیزی که آن حکومت را به رویاهای مردم دنیا بدل می سازد و تحقق دوباره اش را آرزوی بشریت. امام راحل (ره) هم همواره به این دو نکته تأکید داشته و هیچ گاه حاضر نشدند ذره ای از آن ها فاصله بگیرند. در زمانی که گروه منسجم مبارزاتی فعال مذهبی در برابر رژیم، مجاهدین خلق بودند؛ وقتی که نه انحرافی قابل مشاهده بود و نه رد پایی از کمونیسم دیده می شد؛ در زمانی که اکثر روحانیون تراز اول فعال در زمینه مبارزه آنها را قبول داشتند؛ از همان ابتدا حضرت امام راحل (ره) اجازه پرداخت وجوهات به آنها را ندادند. با وجود آن که نزدیکان ایشان چنین تقاضایی را مطرح کردند. آن بزرگ پرچمدار بصیرت و تیزبینی از همان ابتدا، مویرگ­های انحراف را در پیکره این گروه دیدند و چنین تصمیمی گرفتند. حاج آقا روح ا... از همان اول مبارزه، پایه قیام را بر اعتماد به مردم و کشاندن آن ها به صحنه درگیری با حکومت ظالم شاهنشاهی قرار دادند. همین اعتماد بود که همراهی مردم را در پی داشت و به قدرتی عظیم فراهم کرد که نه شاه توان مقاومت در برابر آن ها را داشت و نه بزرگتر از شاه. بعد از پیروزی انقلاب هم پایه حرکت جمهوری اسلامی برای از میان برداشتن تمام موانع، مردم بود. در تمام دوران حیات مبارک حضرت امام (ره) پس از انقلاب نیز ایشان ذره ای از اهداف و آرمان­های اسلامی کوتاه نیامدند و هیچ مصلحتی را بالاتر از وظیفه الهی خویش نمی­شمردند. در برخورد با مردم صداقت داشتند و برخلاف نظرات رسمی خود، تصمیمی نمی­گرفتند. بعد از ارتحال ملکوتی ایشان، همین خط توسط جانشین برحقش پی گرفته شد. امام خامنه ای هم لحظه ای حاضر نشد از اصول اساسی انقلاب کوتاه بیاید و در بزنگاه ها قانون را فدای مصلحت بزرگان انقلاب بکند؛ حتی اگر بر جایگاه رئیس قوه تکیه زده باشد.

حال که به 12 اسفند نزدیک می شویم وظیفه دینی ماست که به سهم خود این خط را تقویت کنیم و در محیط های خانوادگی و دوستانه و کار، تنها هدفمان نمایاندن این دو وجه مهم باشد. اول باید بر حضور حداکثری مردم تأکید کنیم. باید امید را در همه جا منتشر کنیم و هر مسلمانی را به وظیفه الهی اش یعنی شرکت در انتخابات تشویق نماییم. شرکت تک تک افراد، پشتوانه مردمی نظام را افزایش داده و بر اقتدار اسلام خواهد افزود. نکته دیگری که باید بر آن تکیه کنیم معیار قرار دادن اسلام در رای دادن است. نباید بگذاریم دور و بری هامان در نام ها گیر کنند و با عنواین، فریفته شوند. آنچه مهم است خط مشی اصلی افراد و گروه هاست، نه ادعایشان در پیروی از ولایت. رای دهندگان باید تیزهوش باشند و با هر حرف به ظاهر خوبی، فریفته نشوند. اگر کسی دوست ندارد که مانند رهبری، محکم و قاطع بر اسلام تکیه کند و سعی می نماید برای جلب نظر دیگران حرف های دوپهلو بزند، بهتر است که رنگ ساختمان بهارستان را هم نبیند. باید چنان روشنگری کنیم که کسی به ذهنش هم خطور نکند تا به مردودین زمان فتنه رای بدهد. چه معنی دارد آن کسی که در سال 88، ساکت و منتظر نتیجه بوده به مجلس راه یابد؟ اگر ما به کسی که بیشتر از جمهوری اسلامی، آب به آسیاب فتنه گران ریخته رای بدهیم و او به مجلس برود، فردای قیامت چه جوابی به خدا و رسول اعظم (ص) و امام زمان (عج) و خمینی کبیر (ره) و شهدا خواهیم داد؟ ما فقط حق داریم آن کسانی که ذره ای از اصول کوتاه نمی آیند را شناسایی کنیم و به ایشان رای دهیم؛ و دیگر هیچ حقی نداریم!!



نوشته شده در تاریخ شنبه 15 بهمن 1390 توسط محمدقائم خانی

 

داستایوسکی (30)

 

دمیتری پاولوویچ (میتیا) فرزند ارشد فئودر از زن اول اوست. او که پدرش در کودکی رهایش ساخته و در دامن خدمتکار خانواده بزرگ شده است، یک لذت­گرای محض است. حتی اندیشه و تدبیر پدر را هم ندارد و هر پولی که به دستش برسد، در کوتاه­ترین زمان ممکن، خرج عیش و نوشش می­کند. از همان ابتدای جوانی در ماجرای ازواج با زنی می­افتد و همین­طور ادامه می­دهد تا به عاشق شدنش و ماجراهای دیگر می­رسد. داستایوفسکی در پردازش شخصیت او، راهی پلکانی را در پیش گرفته است. کم­کم و با حوصله، زوایا و لایه­های بیشتری از وجود او را می­نمایاند تا جایی که تصویر اولی شکل گرفته از او در ذهن مخاطب، دگرگون شود. این لذت­گرای عیاش، به شدت خدادوست است و حوادث پیش آمده در انتهای داستان را نیز، به نحوی تصمیم خدا برای آدم شدنش می­داند. از طرفی در لذت­گرایی خود نیز از صرف عیش و نوش بالاتر رفته و به «عشق و طلب روحی» رسیده است. درست است معشوقه او، با انحنای بدن و ظرافت در راه رفتن و سخن گفتن، دلش را ربوده است، اما همین عشق از حد کام­جویی فراتر می­رود و موضوعی روحی مهمی می­گردد. این اتفاق با لذت­گرایی محضی که در ابتدا از او ارائه شده بود ناهماهنگ است و به نوعی، تقدیس برخی خصلت­های والا و انسانی در او محسوب می­گردد. این نوع از شخصیت­پردازی در القای گزاره حیاتی داسالیوفسکی نقشی اساسی ایفا کرده است: «هیچ انسان سفید و هیچ انسان سیاهی وجود ندارد. همه­ی آدم­ها خاکستری­اند.» حتی او به این حد هم بسنده نمی کند و میتیا را اسطوره صداقت نشان می­دهد. میتیا با همه بد و لذت­گرا بودنش تا به آخر داستان، لحظه­ای هم دست از صداقت و راستگویی برنمی­دارد! از طرفی، نویسنده با داوری درباره میتیا در دادگاه آخر داستان، به صراحت اعلام می دارد که مردم هنگام قضاوت نمی توانند از پوسته لذت­گرایی عبور کرده و با وجود شواهدی دال بر اشتباه بودن نظراتشان، «واقعیت و حقیقت» را ببینند.

ایوان پاولوویچ فرزند اول از زن دوم فئودور پاولوویچ است. او شخصیت خاصی دارد و شخصیت­پردازی­اش، بسیاری از رموز داستان را می­گشاید. شخصیت­پردازی او موردی و پرده به پرده است. وارد ماجرایی می­شود، اثر عمیقی می­گذارد و سپس برای مدتی می­رود. جز در آخر داستان، رکن اصلی ماجراها نمی­گردد و تنها به نوان عنصری فرعی به ایفای نقش می­پردازد. اما همیشه اثرات تعیین­کننده و دامنه­داری می­گذارد و خط سیر داستان را جهت می­دهد. داستایوفسکی، به عمد و از روی زیرکی، عمده کار شخصیت­پردازی او را به آخر رمان موکول کرده است. در بیشتر زمان داستان، سعی می­کند گزاره­هایی ارائه دهد تا خواننده او را همان شخصی که داستایوفسکی در نظر دارد بپذیرد. این شیوه به نویسنده کمک کرده است تا با پردازش دقیق شخصیت او در انتها، سخنان عمیق فلسفی- اجتماعی خود را، باور پذیر و آرام به خواننده منتقل کند. ایوان وجه علمی پدر خود است. کسی که سر در کتاب و مباحث علمی و فلسفی دارد و منتقد اجتماعی محسوب می گردد. اعتقادی به وجود خدا ندارد و انسان تحول یافته غربی را جانشین و بی نیاز از او می­پندارد. نکته جالب و عجیبی که داستایوفسکی در دو جا به آن اشاره می­کند و تقریبا سریع می­گذرد، «فراماسونر» بودن اوست. البته در هر دو مورد، تنها به عنوان حدس دو نفر، این عبارت را بر زبان ایشان می­آورد. اما قرائن داستان نشان می­دهد که نویسنده در پی اشاره کردن به چیزی است که در پشت قضایا پنهان است. یعنی این پسر مدرن و علمی فئودور پاولوویچ (پدر لذت­گرایی)، سرمنشأ و پشتوانه­ای در یک شبکه پیچیده و مخفی به نام فراماسونری دارد. این اشاره بسیار بر قیمت رمان افزوده و چینش دقیق و درعین حال روان و پرکشش عناصر را به خوبی نشان می­دهد. همین گزاره­هاست که زمینه را برای غافلگیری خواننده در شخصیت­پردازی آخر رمان فراهم می­آورد. پس از ماجرای کشته شدن پدر، ناگهان درون او مورد واکاوی عمیق و جالب داستایوفسکی قرار می­گیرد. آن شخصیت مطمئن و فیلسوف، که می تواند درباره همه­چیز، حتی آینده کلیسا (!) نظر محکم و عاقل­پسندانه بدهد، در لایه­های درونی شخصیت خود، بسیار مردد و شکاک است و از عهده تصمیم­گیری برای امور مهم مربوط به خودش هم برنمی­آید. حتی در آخر داستان، داستایفسکی کار را به عدم قصعیت فلسفی و دماغی می­کشاند و لایه زیرین پوسته مدرن او را نشان می­دهد. اوج کار نویسنده در پبام­دهی و در عین حال غافلگیری خواننده، صحنه مکالمه ایوان با شیطان است. دیالوگ برقرار شده در آن چند صفحه، نتیجه­گیری او درباره فلسفه، علم، سوژه و ابژه، خدا، خیر و شر، انسان و چندین و چند مبحث دیگر است. شاید بتوان گفت که در آنجا، داستایوفسکی، انبوهی از مفاهیم را با سرنگ، در مغز و دل خواننده تزریق می­کند. البته قبلا در چندصد صفحه، خواننده را چون موم نرم کرده است تا کشش این تزریق ناگهانی را داشته باشد! نکته جالب توجه، عاشق شدن ایوان در آخر داستان است. برخلاف تأثیر شگرفی که عاشق شدن میتیا بر داستان و حوادث پیش آمده دارد، عاشق شدن ایوان تقریبا بی­اثر بوده و تنها در جاهایی به کمک میتیا می­آید. گو اینکه داستایوفسکی، عاشق شدن او را چیزی بی­اهمیت دانسته و خصلتی قابل توجه در شخصیت او نمی­شمرد. شاید بدین معنی که «فردیت او در رمان به چشم می­آید» حتی اگر خود ایوان چنین تنهایی دامنه­داری را نخواهد.

 

ادامه دارد...

 



(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic