حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

1. متأسفانه كتابخوانى، جز در بین یك عده از اهل علم و اهل تحصیل و كسانى كه به طور قهرى با كتاب سر و كار دارند، یك كار رایج و روزمره به حساب نمى­آید؛ در حالى كه كتابخوانى باید مثل خوردن و خوابیدن و سایر كارهاى روزانه، در زندگى مردم وارد بشود...

 

2. من مى­گویم بایستى جوانان، پیران، مردان، زنان، شهریها، روستاییها و هر كسى كه با كتاب مى­تواند ارتباط برقرار كند، باید كتاب را در جیبش داشته باشد و تا یك‌جا بیکار نشست - مثل اتوبوس، تاكسى، مطب پزشك، اداره، درِ دكان وقتى كه مشترى نیست، در خانه به هنگام اوقات فراغت- كتاب را در بیاورد و بخواند.

 

19/2/1369




طبقه بندی: حضرت امام خامنه ای،  کتابخوانی، 
برچسب ها: فرهنگ کتابخوانی،
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

چقدر غریب است

کسی که همه او را می­شناسند

ولی کسی او را نمی­شناسد.

 

پانوشت:

1. چه کسی خبر از دل تنگ من دارد؟!

2. هر کسی فقط بعدی از ابعاد شخصیتی انسان را می­بیند و می­شناسد!!

3. دلم گرفته!! از غربتی که توان فریاد را از من گرفته؛ از این همه سکون و سکوت...




طبقه بندی: دل نوشته ها،  روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

داستان

داستان

 

قصه ها، اغلب ساختمانی نزدیک به لطیفه ها دارند. می دانیم که لطیفه، روایت داستانی مفرح و کوتاهی است درباره شخصی یا حادثه ای یا وضعیت و موقعیتی. بنیاد آن بر پیوند حلقه های واقعی و تصادفی حادثه ای استوار است. لطیفه از پیوستن این حلقه ها به یکدیگر تکوین و تحقق می یابد و معمولا حلقه آخری است که موجب شگفتی و خنده می شود.

 

اختلاف لطیفه با داستان در این است که داستان از نظر ساختاری و معنایی در طی زمان تحول یافته و انواع گوناگونی را به وجود آورده است. حال آنکه لطیفه ساختار خود را حفظ کرده و تنها از نظر معنایی متحول شده است. از این رو تعریف داده شده، بر لطیفه های گذشته و لطیفه های امروزی مطابقت دارد.

 

گاهی لطیفه از نظر ساختاری و معنایی به قصه و داستان کوتاه شبیه می شود، زیرا از نظر حجم گسترش می یابد و حکایتی و داستانکی را به وجود می آورد؛ در این صورت از آن به عنوان قصه یا داستانک لطیفه وار نام می برند.

 

داستان های لطیفه واری هستند که خصوصیتی نوعی دارند و در آن­ها خصلت عمیق انسانی و دیرپایی به نمایش گذاشته شده است؛ از این داستان ها به عنوان داستان های لطیفه وار تیپیک نام می برند. از نمونه های بارز داستان های لطیفه وار «هدیه مغان» اثر اُ.هنری (نویسنده امریکایی، 1862 – 1910) و «کباب غاز» نوشته جمال زاده و «عروسک پشت پرده» از هدایت است. از نمونه داستان های لطیفه وار تیپیک، داستان «حربا»، «مرگ کارمند» و «خواب آلوده» از آنتوان چخوف و «مسیو الیاس» نوشته صادق چوبک است.

 

افسانه تمثیلی، اغلب قصه کوتاهی است درباره حیوانات که از آن با عنوان افسانه حیوانات نیز یاد شده است. در افسانه تمثیلی گاهی انسان و اشیاء نیز شخصیت های اصلی هستند. افسانه تمثیلی به علت خصوصیت تمثیلی آن دارای دو سطح است، سطحی حقیقی و سطحی مجازی. در سطح حقیقی قصه ای درباره موضوعی نقل می شود ولی در سطح مجازی، درونمایه قصه یا خصلت و سیرت شخصیت قصه اشاره به موضوع دیگری دارد.

 

برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی




طبقه بندی: ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 30 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

 داستان


11 ویژگی عمده قصه های عامانه: خرق عادت، پیرنگ ضعیف، مطلق گرایی، کلی گرایی و نمونه کلی، ایستایی، زمان و مکان فرضی و تصوری، همسانی قهرمان ها در سخن گفتن، نقش اساسی سرنوشت، شگفت آوری، استقلال یافتگی حوادث (اپیزودی) و کهنگی.

 

حوادث خارق عادتی که در قصه ها اتفاق می افتد، شبکه استدلالی حوادث قصه ها را سست می کند و خواننده نمی تواند آن ها را باور کند زیرا با تجربیات عینی و مشاهدات حسی او مطابقت ندارد. از این نظر اغلب در قصه ها روابط علت و معلولی حوادث از نظم منطقی و معقولی برخوردار نیست، نظمی که پیرنگ داستان کوتاه و رمان امروزی را به وجود می آورد.

 

قهرمان های قصه ها یا خوبند یا بد، حد میانی وجود ندارد. قهرمان های نه خوب نه بد، در قصه ها غالبا وجود ندارند. معنای قصه ها از برخورد خوبی ها با بدی ها پدید می آید. قهرمان های خوب و نیک سرشت با نیروهای اهریمنی و شخصیت های شریر می جنگند و حوادث قصه ها را می آفرینند.

 

در قصه ها به شرح کلیات و احوال اکتفا می شود و به جزئیات وضعیت و موقعیت ها و وقایع و خصوصیت های روحی و خلقی قهرمان ها و شخصیت های شریر توجهی نمی شود.

 

این مطلق گرایی باعث شده است که شخصیت ها از انسان های عادی جدا شوند و به عنوان «نمونه» و «مثل» از خصلت های عمومی و کلی بشر عرضه شوند.

 

شخصیت های قصه ها، «ایستا» هستند و اغلب خصوصیت روحی و خلقی ثابتی دارند، یعنی به نتایج اعمالشان واکنش نشان نمی دهند. از این رو، در قصه ها شخصیت ها تحولی نمی پذیرند.

 

در قصه ها زمان ومکان فرضی اند و تصوری. مشخص نیست که قصه ها مربوط به چه زمانی است. به حدس و گمان باید دریافت که این قصه ها به چه دوره ای تعلق دارد و بازگو کننده وضع اجتماعی و سیاسی مردم کدام دوره است.

 

در قصه ها، قهرمان ها را نمی توان از نحوه مکالمه و سخن گفتنشان از همدیگر تشخیص داد. اختلافی میان شاهزادگان ادب آموخته و تربیت یافته با سرکردگان لشکر و عامه مردم تربیت نیافته نیست.

 

تقدیر و سرنوشت در قصه ها نقش اساسی دارد. سرنوشت در انواع ادبی یونان و روم باستان مثل حماسه و تراژدی و کمدی نیز نقش بنیادنی و اساسی را بازی می کند و قهرمان ها گرفتار تقدیرند و بازیچه خدایان و ایزدان.

 

خواننده حس می کند که نقال قصه ها، سعی وافری دارد که خواننده و شنونده را با ماجرا ها و حوادث خلق الساعه و خرق عادت به اعجاب و شگفتی وا دارد. شاید این تمایل از آنجا ناشی می شود که در اصل، قصه ها برای گفتن و خلق کردن نقل شده و بعدها به صورت مکتوب درآمده.

 

قصه های بلند فارسی در کل از حوادث استقلال یافته تشکیل شده است و این حوادث، در عین حال که به خودی خود کاملند، رابطه ای غیرمستقیم با هم دارند که پیرنگ ابدایی قصه های بلند را به وجود می آورد و تار و پود قصه ها را به هم می بافد.

 

معنا و مضمون قصه ها نمی تواند نو و امروزی باشد و موضوع قصه ها، قدیمی و کهنه و مربوط به زمان های دور و جوامع گذشته و از یاد رفته است.


برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی




طبقه بندی: ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

داستان


به آثاری که در آنها تأکید بر حوادث خارق العاده بیشتر از تحول و پرورش آدم ها و شخصیت هاست، قصه می گویند. در قصه محور ماجرا بر حوادث خلق الساعه می گردد.

 

شگفتی آور است که قصه های کهن و قدیمی تر، بیشتر ناظر بر حقایق و مظاهر زندگی اند تا قصه های متأخرتر که اغلب به خیال پردازی های نامعقول و منحط روی آورده اند و از موازین عقلی و حسی دور شده اند. علت این انحطاط را باید در اوضاع و احوال جوامع گذشته جست و جو کرد و در پستی و بلندی های تاریخ ایران.

 

در قصه های بلند قدیمی نظیر «سمک عیار»، «داراب نامه»، «فیروزنامه»، «اسکندرنامه» کالیستنس دورغین و ... گزارنده و فراهم آورنده قصه ها، خود ادیب و فاضل و تا حدودی به علوم و معارف زمان خود آشناست و از این نظر در نگارش قصه ها همه این مسائل را مد نظر دارد و چنان مفردات و خصلت های قصه ها را کنار هم می نشاند که لااقل برای مردم روزگار خودش معقول و پذیرفتنی باشد.

 

هدف قصه ها، به ظاهر خلق قهرمان و ایجاد کشش و بیدار کردن حس کنجکاوی و سرگرم کردن خواننده یا شنونده است و لذت بخشیدن و مشغول کردن، اما در حقیقت درونمایه و زیربنای فکری و اجتماعی قصه ها ترویج و اشاعه اصول انسانی و برادری و برابری و عدالت اجتماعی است. قهرمان ها در بند سودای خصوصی و شخصی نیستند و اغلب درگیر مبارزه با پلیدی ها و بی عدالتی ها و ستمگری ها هستند و در این مبارزه خستگی ناپذیرند و هیچ عاملی نمی تواند آنها را از این راه باز دارد.

 

قهرمان ها اغلب از نژاد پادشاهان و بزرگانند و و از خصلت های بزرگی و آزادگی و اصیل­زادگی برخوردار. زیبارو و خوش اندام و اهل بزم و رزم و در هر فوت و فنی کاملند. هدف آنها گذشته از ترویج اصول انسانی و دینی روی کار آوردن شاهان عادل و رعیت پرور است. با شاهان ستمگر و ظالم می جنگند و آنها را از تخت پادشاهی سرنگون می کنند و همیشه در کار خود پیروزند.

 

در قصه کمتر به فضا و محیط معنوی و اجتماعی و خصوصویت ذهنی و روانی و دنیای تأثرات درونی شخصیت ها توجه می شود، در حقیقت در قصه ها قهرمان وجود دارد و در داستان ها، شخصیت اصلی.


برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی




طبقه بندی: ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

آقا جان! خیلی دلم برای حرمت تنگ شده، کرمی کن و ما را بطلب...

 

[http://www.aparat.com/v/c24c65259d90ed4a19ab37b6fd6fe71611203]

آمدم ای شاه، پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

رضا جان

 




طبقه بندی: شعر، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

می­خواستم بنویسم: «بدون شرح»!

اما این چهره معصوم و مصمّم دلم را راحت نگذاشت تا چند کلمه­ای ننویسم... این نگاه و این چهره، خیلی حرفها دارد، خوشا به حالش! کاش ما هم در پیروی از اماممان خامنه­ای اینچنین مصمّم باشیم... به پدر و مادر این نوجوان تبریک می­گویم به خاطر این چنین تربیتی...

بعضی وقتها فشارها و ضعفها، باعث می­شود که خسته شوم، از خودم و خودمان ناامید شوم و ... اما این نوجوانان را که می­بینم، امید به آینده در دلم زنده می­شود...

اما دیدن این که نوجوانان و جوانان کشور اسلامی­مان به کجی­ها و انحراف­ها مبتلا می­شوند نیز، خود دردی دیگر است که سینه­ام را می­فشارد... اینها سرمایه­های اصلی این کشور هستند، اینها سرمایه­های اصلی اسلام هستند...

خدایا... آه!

***

معروف است وقتی بعد از 15 خرداد، از امام خمینی پرسیده بودند که: «سربازانت کجا هستند؟» آن پیر فرزانه فرموده بود: «در گهواره­ها»... گذشت تا انقلاب پیروز شد و جنگ شروع؛ حالا آنها که آن زمان در گهواره­ها بودند، شده بودند سربازان جبهه­های نبرد حق با باطل...

گرچه کسی از امام خامنه­ای نپرسید و ایشان هم چیزی نگفت؛ اما مروری به تاریخ رهبری و زعامت ایشان نشان می­دهد که « آنها که سرباز خمینی بودند در سربازی برای خامنه­ای کم گذاشتند»... گذشت تا کسانی که در زمان به زعامت رسیدن خامنه­ای در گهواره­ها بودند، بزرگ شدند؛ آن قدر بزرگ که حتی نسل اولی­ها را هم جا گذاشتند و در اطاعت از ولیّ­شان نمره بیست گرفتند؛ 9 دی 88 سندی بود روشن برای این ادعا...

حال این سربازان خامنه­ای هستند که چشم امید ما و دیگران در آینده به آنهاست...




طبقه بندی: حضرت امام خمینی،  حضرت امام خامنه ای، 
برچسب ها: سربازان خمینی و سربازان خامنه ای،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 توسط سرباز گمنام آقا

 

به بهانه شهادت استاد و متفکرّ بزرگوار، آیت الله مطهری

(البته با تأخیرات فراوان!!)

 

شبی از شبها که آرام در بسترش خوابیده به عالم پر رمز و رازی سفر می­کند؛ محفلی نورانی و روحانی است، همه زنان محله در مسجد محل جمع­اند، ناگاه می­بیند مجلس، جلوه بیشتری یافت، بانوی مقدس و محترمی که مقنعه داشت وارد شد. دو خانم دیگر هم دنبال ایشان آمدند؛ آن خانم مقدس دستور می­داد و آن دو بانو هم گلاب می­پاشیدند، وقتی نوبت به او رسید، جمله­ای گفت که باعث شگفتی بسیار برای وی شد: «سه مرتبه گلاب بپاشید»! تعجب کرد، چرا درباره دیگران گفت یکبار گلاب بپاشند، اما در مورد وی سه مرتبه؟!

ناچار از آن بانوی مقدس و بزرگوار پرسید و او با شادی و نشاط چنین جواب داد: «به خاطر آن جنینی که در رحم شماست، او خدمات عظیمی به اسلام خواهد کرد». سکینه از این نوید روح­افزا، چشمش برقی زد و قلبش مالامال از سرور و شادی شد، سکینه از خواب برمی­خیزد، از خوشحالی در پوست خود نمی­گنجد، به سرعت وضو می­گیرد و پیشانی بر مهر می­ساید و شکر و سپاس خود را با سجده خالصانه و نماز آگاهانه آشکار می سازد.

 

***

 

حاج شیخ محمد حسین- پدر گرانقدر استاد شهید- مردی بسیار باتقوا و وارسته است. او سالها در نجف اشرف به تحصیل علوم اسلامی پرداخته و اکنون پس از مدتها اقامت در شهرهای عراق، عربستان و مصر به زادگاه خویش (فریمان) بازگشته است و روز و شب خویش را وقف تبلیغ و ترویج اسلام می­کند.

 

در روز 13 بهمن 1298مصادف با 12جمادی الاولی سال1338خداوند کریم به این خانواده مطهر پسری عنایت می­کند و آنان نام این نور دیده را «مرتضی» می­گذارند.

 

شهید مطهری هنوز بسیار جوان است و حتی مقدمات دروس حوزوی (ادبیات زبان عربی) را در مشهد به پایان نرسانده بود که در سال 1316شمسی به سوی حوزه علم و فضیلت در قم پرداخت.

 

ایشان از فیض علوم آیات عظام: سید شهاب الدین مرعشی نجفی، شهید محراب شیخ محمد صدوقی، سید صدر الدین صدر، سید محمدرضا گلپایگانی، سید احمد خوانساری، سید محمدتقی خوانساری، سید محمد حجت، انگجی، میرزامهدی آشتیانی، حاج سید محمد محقق یزدی معروف به داماد، علامه طباطبایی، امام خمینی و حاج میرزا علی آقای شیرازی و آیت الله حاج سید حسین طباطبایی بروجردی (رضوان الله علیهم) بهره­ها برد.

 

در تابستان 1331شمسی استاد مطهری برای زیارت و استراحت به مشهد مقدس رفتند. ایشان پس از مشورت با خانواده و والدینش، سرانجام با دختر آیت­الله روحانی ازدواج کرد و به قم بازگشت.

 

آثار شهید مطهری، به حق گلستانی جاودان است که عطر و بوی خوش آن، عقل و جان هر حقیقت­جویی را زنده می­کند.

 

بعضی از شاگردان فرزانه آن استاد عبارتند از: شهیدان آیت الله دکتر محمد مفتح، حجة الاسلام دکتر باهنر، حجة الاسلام فضل الله محلاتی، دکتر محمود قندی، دکتر سید عبدالحمید دیالمه، حجة الاسلام علی قدوسی، دکتر سید شمس الدین نائینی، مرحوم آیت الله محمد فاضل لنکرانی، دکتر غلامعلی حداد عادل.

 

***

 

- قضیه چیست؟! چرا پاهایت را بر زمین می­زنی؟!

- خواب عجیبی دیدم!

- چه دیدی!

- من الان گرمی لبهای پیامبر را روی لبهایم احساس می­کنم. دیدم در کعبه ایستاده­ام... بعد رسول اکرم به طرف من آمد، ... و یک ربع ساعت مرا بوسید...

این قسمتی از گفتگوی استاد مطهری و همسرش بود، سه شب قبل از شهادت.

 

استاد مطهری که به شهید و شهادت، علاقه خاصی داشت سرانجام این آرزویش برآورده شد، زمان موعود فرارسید: شب چهارشنبه 12 اردیبهشت 58، ساعت 22:20

قاتل استاد جوانی فریب­خورده از گروهک سیاسی و منافق فرقان به نام محمد علی بصیری بود.

 

گزیده­ای از کتاب: «مرزبان بیدار»




طبقه بندی: شهید و شهادت،  استاد مطهری، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

داستان


در چین قصه هایی از هزار سال قبل و کمی بعد از میلاد مسیح در دست است. از جمله آنها قصه «دیدار از سرزمین مستان» اثر وانگ چی است که تاریخ آن به 6 قرن بعد از میلاد مسیح می رسد.

 

هومر حماسه سرای یونانی حماسه های خود را شش قرن پیش از میلاد مسیح سروده است. حماسه «ایلیاد» قصه جنگ یونانیان با اهالی شهر ترواست و فتح این شهر به دست آنها. حماسه «ادیسه» سرگردانی ادیسه یا یولیس؛ شاه ایتاکا از شهر و زن و فرزندش و گرفتار مصایب و ماجراهای بسیار شدن و بازگشتش به شهر زادگاهش و رهایی زنش از دست خواستگاران است.

 

در اروپا، از قرون وسطی و دوره نوزایی (رنسانس) افسانه های تمثیلی و افسانه های پریان و قصه های «دکامرون» اثر جیوانی بوکاچیو (نویسنده و شاعر ایتالیایی، 1313 – 1375) به جا مانده است.

 

«از افسانه نویسانی که بعد از لافونتن در قرن هیجدهم کسب معروفیت کردند در فرانسه می توان ژان پیر فلوریان (1753 – 1794)، در انگلستان جان گی (1685 – 1732) و در آلمان گوتارد لسینگ (1729 – 1781) را نام برد اما در دو قرن گذشته، بیشتر از کشورهای اروپای باختری در روسیه افسانه نویسی رواج داشته است.»

 

کتب داستانی دوره اشکانیان و ساسانیان: کتاب هزاردستان، کتاب خرافه و نزهه، کتاب الدب و الثعلب (خرس و روباه)، کتاب روزبه یتیم، کتاب نمرود ملک بابل.

این احتمال وجود دارد که برخی از این آثار تألیف ایرانیان پس از اسلام باشد. ابن الندیم در جای دیگر از کتاب خود از کتاب های ایرانیان و غیر ایرانیان که ابان لاحق به شعر عربی برگردانیده است، نام می برد: کتاب کلیله و دمنه، بلوهر و بوذاسف، سندباد، مروک، الصیام و الاعتکاف (روزه داری و گوشه گیری). بیشتر این کتاب ها اصل هندی دارد که به پهلوی ترجمه شده بوده است. از این اطلاعات می توان نتیجه گرفت که در زبان پهلوی دو دسته افسانه وجود داشته است. یک دسته داستان هایی که اصل ایرانی داشته و دسته دیگر افسانه هایی که از کتب ملل دیگر ترجمه شده بوده است.

 

«هزار و یک شب» یا «هزار افسان» یکی از شگفت انگیزترین و غنی ترین و معروف ترین کتاب های قصه دنیاست.

اگرچه ابن ندیم و بسیاری اصل «هزار و یک شب» را از ایران می دانند، بنابر تحقیق فن هامر پوگشتال آلمانی و دخویه هلندی و استرپ دانکارکی «هزار و یک شب» اصل هندی دارد و قبل از حمله اسکندر به ایران، از هندوستان به ایران آمده و به «هزار افسان» معروف شده است و در قرن سوم هجری به عربی برگردانده شده و از بغدا به مصر رفته و در آنجا قصه هایی به آن اضافه شده و در حدود قرن دهم هجری در مصر تدوین یافته و به صورت «الف لیل و لیله» کنونی درآمده است.


برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی




طبقه بندی: ادبیات داستانی، 
برچسب ها: داستان،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

داستان


قصه تاریخچه ای بسیار قدیمی دارد. مجموعه ای از قصه هایی که تاریخ آن به حدود چهار هزار سال پیش از میلاد مسیح می رسد، از فرهنگ و تمدن مصری باقیمانده است. شاید بتوان گفت که مصری ها اولین ملتی هستند که قصه را به ادبیات جهان هدیه کردند. موضوع این قصه ها متنوع است، از قصه هایی درباره سحر و جادو و ارواح گرفته تا افسانه های تمثیلی و قصه های پرماجرا و عاشقانه:

«قصه های دیگر عبارتند از: «تصرف یافا»، «شاهزاده محکوم»، «قصه های جادوگران»، «ارباب و برده» و «تبعید سینوحه».

حکایت «دو برادر یا آنپو و باتا» (نوشته حدود 3200 ق.م؛ نسخه حدود 1300 ق.م). شاید کهن ترین قصه موجود در مضمون «همسر فوطیفار» باشد. این قصه آمیزه ایست از جادو و تناسخ و کینه جویی. دو زن جفاکار برای شوهرانشان بدبختی به بار می آورند، اما سرانجام به سزای کردار خود می رسند و شوهران کامیاب می شوند.

«ملوان کشتی شکسته» (نسخه حدود 2500 ق.م). ملوانی که تنها بازمانده کشتی طوفان زده ای است، به «جزیره نعمت ها» می رسد. ماری سخنگو رهایی او را پیشگویی می کند. پیشگویی درست از آب در می آید و ملوان با هدایایی شگفت انگیز به دربار فرعون باز می گردد.

«قصه سنتنا» (نوشته حدود 1300 ق.م؛ نسخه حدود 400 ق.م). این قصه، حکایت از سرقت از کتابی جادویی دارد که دانش آموزی آن را از گوری می رباید. بعد پشیمان می شود و کتاب را باز می گرداند و به جبران گناه می پردازد.»

 

بعد از قصه های مصری، ادبیات آشورب- بابلی از جماه منظومه حماسی گیلگمش قدیم ترین قصه به جا مانده است که قدمت آن به حدود 2000 ق.م میرسد. حماسه گیلگمش از مجموعه قصه های پراکنده تشکیل شده است و بر همه آثار حماسی بعد از خود تأثیر گذاشته است. درونمایه گیلگمش خصوصیتی تمثیلی دارد و به معنای آن است که چون از مرگ گریزی نیست پس باید از زندگی نهایت بهره را گرفت.

 

گیلگمش یکی از پادشاهان ستمگر آشوری است و با ابانی یا انکیدو که خدایان برای رهایی مردم از ستمکاری او آفریدند، می جنگد و بر او پیروز می شود. بعد گیلگمش با ابانی دوست می شوند و هر دو با خوم ببه، نگهبان جنگل می جنگند و او را می کشند. وقتی ابانی بر اثر خواست خدایان مریض می شود و می میرد، گیلگمش به جستجوی گیاهی می رود که خوردن آن عمر جاودانی به او می دهد. گرچه گیاه را ته دریا پیدا می کند، ماری آن را می بلعد. منظومه این معنا را در بر دارد که هیچ انسانی نمی تواند عمر جاودانی داشته باشد، گر چه به زورمندی گیلگمش باشد.

 

هندی ها نیز به ذخیره ادبیات داستانی جهان بسیار افزوده اند؛ بسیاری از قصه هایی که در جهان پخش شده، اصل و بنیادی هندی دارد. معروف ترین این قصه ها، مجموعه «پنچاتنترا» یا «پنج موقعیت برای دانا شدن» است. نوشتن آن را در قرن پنجم میلادی به ویشنو سارما که شخصیتی تاریخی و حکیمی برهمن است، نسبت می دهند. پنچاتنترا در پنج باب برای آموزش شش شاهزاده جوان تألیف یافته است و این باب ها در «کلیله و دمنه» تحت عنوان های «شیر و گاو»، «دوستی کبوتر و زاغ و موش و باخه و آهو»، «بوف و زاغ»، «بوزینه و باخه» و «زاهد و راسو» آمده.


برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی




طبقه بندی: ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

داستان


داستان توالی حوادث واقعی و تاریخی یا ساختگی است، بنابراین تسخیر عمل به وسیله تخیل را ارائه می دهد.

 

ادبیات به هر اثر شکوهمند و ممتازی گفته می شود که در آن عامل تخیل دخیل باشد و در ضمن با دنیای واقعی نیز ارتباط معنی داری داشته باشد.

 

ادبیات داستانی (داستان)

قصه

         اسطوره

          حکایت اخلاقی

         افسانه تمثیلی (فابل)

         افسانه پریان

         افسانه پهلوانان

رمانس

          رمانس روستایی

         رمانس شهسواری

         رمانس عاشقانه

داستان کوتاه

         داستانک (داستان کوتاه کوتاه)

          داستان بلند

رمان

          رمان کوتاه

         ناولت

 

در پیرنگ نقل حوادث با تکیه بر موجبیت و روابط علت و معلولی می آید و نویسنده می تواند ترتیب توالی زمانی داستان را به دلخواه بر هم زند و وقایع را پس و پیش کند و نظم جدیدی به آنها بدهد و برای آنها آغاز، میانه و پایان تعیین کند و بکوشد در آن شخصیتی را پرورش دهد و به ویژگی های آن بپردازد و او را به عمل وا دارد، یا درونمایه ای را برجسته کند یا صحنه مناسبی برای حدوث وقایع برگزیند.

 

اطلاق قصه بر شورت استوریِ غربی صحیح نیست و موجب شلوغی ذهن و سردرگمی خواننده می شود.

 

ایران نیز از جمله کشورهایی است که به داشتن قصه های کهن معروف شده و نامش در فرهنگ های ادبی و دایرۀ المعارف ها در کنار چین، هند، مصر، سومر، بابل و یونان آمده است، کشورهایی که زادگاه قصه های کهن بوده اند.

 

قصه ها تأثیر عظیمی در ساخت و روند زندگی ما داشته اند. از همان آغاز، عادت به داستان خواندن را در ما به وجود آوردند و تخیل ما را نیرو و گسترش دادند.


برگرفته از کتاب ادبیات داستانی جمال میرصادقی




طبقه بندی: ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

ای مونس شکسته­دلان حال ما ببین

ما را غریب و بی­کس و بی­آشنا ببین...

 

اصلاً دستم به نوشتن نمی­رود! اصلاً دل و دماغی برایم نمانده است! چند روزی است که دیگر حوصله ندارم... آه می­کشیدم و این بار بیش از پیش! در این سال جدید غمها یکی پس از دیگری بر این دل کوچک ما هجوم می­آورند و ... ولی این یکی حقیقتاً داغی بود که قلبم را سوزاند...

چهارشنبه شب بود که از مراسم ولیمه پدربزرگ و مادربزرگ و دایی و زن­دایی که مشرف شده بودند مکه، بر می­گشتیم؛ و آن شادی چه زود به غمی جانسوز مبدّل شد. فردایش (صبح پنجشنبه) خبر فوت یکی از دایی­هایم مانند آهن داغی که بر قلبم نشسته باشد، چنان سینه­ام را سوزاند که ...

حال نوشتن ندارم اما...

خدا را شکر می­کنم که خدا، پاکش کرد و طلبیدش...

خدا را شکر می­کنم که بازماندگانش صبر کردند بر این داغ بزرگ؛ داغ جوانی ناکام...

خدا را شکر می­کنم چون جز خیر مقدّر نمی­کند...

اللهم لک الحمد حمدَ الشاکرین لک علی مصابهم...

خدایا شکرت، شکرِ شاکرین بر مصائبشان...

 

از همه دوستان خواهش می­کنم که هر قدر برایشان مقدور است برایش قرآن بخوانند و یا مقداری به نیتّش صدقه بدهند...

 

(داخل پرانتز می­نویسم شما هم صدایش را در نیاورید! قدری گله دارم از تمام دوستان مومن!! مومنینی که بیش از سه روز گذشت و هیچ نپرسیدند که فلانی زنده­ای؟! حالا بماند آنها که می­دانستند و یک تسلیت هم نگفتند!! البته من به جدّ توقعی از کسی نداشتم اما رسم ... چیز دیگری است...)



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

آزادی

 

باز هم سریال چهارچرخ را دیدم.حقا و انصاقا، کارگردان با ظرافت موفق شده است چهارچرخ همه ی دستاوردهای انقلاب را در همین چند قسمت هوا کند! دیدم و باز هم نوای ملکوتی حاج آقا روح الله در من است که «اینها ولی نعمتان انقلاب هستند». چه جامعه ای که به ولی نعمتش می خندد! و چه ولی نعمتی که به نوکرش، پس از این همه تمسخر، هیچ نمی گوید!! شاید هم برخی دست های نوکران را باز گذارده و ولی نعمتان را کتف بسته اند!!!

بگذریم. چیزی بگویم که به درد کسی باشد. شاید هم بهتر است که حرفی نزنمو بروم به سراغ سوال دوم. خوب است پس از بردن ذهن مخاطب به سمت برج آزادی، سوالی هم در باب آزادی بپرسم:

آزادی واقعی به چه معناست و چهارچوب لازم جهت رسیدن به آن چیست؟




طبقه بندی: پرسش و پاسخ، 
برچسب ها: آزادی،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

جاده مانده است و من و این سر باقی مانده

 

 

جاده مانده است و من و این سر باقی مانده

رمقی نیست در این پیکر باقی مانده

 

نخل ها بی سر و شط از گل و باران خالی

هیچ کس نیست در این سنگر باقی مانده

 

توئی آن آتش سوزنده ی خاموش شده

منم این سردی خاکستر باقی مانده

 

گرچه دست و دل و چشمم همه آوار شده است

باز شرمنده ام از این سر باقی مانده

 

روزو شب گرم عزاداری شب بوهاییم

من و این باغچه ی پرپر باقی مانده

 

شعر طولانی فریاد تو کوتاه شده است

در همین اسب و همین خنجر باقی مانده

 

پیش کش باد به یک رنگی ات ای پاک ترین

آخرین بیت در این دفتر باقی مانده

 

تا ابد مردترین باش و علمدار بمان

با توام ای یل نام آور باقی مانده

 

 

سعید بیابانکی

 




طبقه بندی: شعر، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 24 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

طور تجلی

 

 

شب به هم درشکند زلف چلیپایی را

صبحدم سر دهد انفاس مسیحایی را

 

گر از آن طور تجلی به چراغی برسی

موسی دل طلب و سینه سینایی را

 

گر به آیینه سیماب سحر رشک بری

اشک سیمین طلبی آینه سیمایی را

 

رنگ رویا زده ام بر افق دیده دل

تا تماشا کنم آن شاهد رویایی را

 

از نسیم سحر آموختم و شلعه شمع

رسم شوریدگی و شیوه شیدایی را

 

جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق

قیمت ارزان نکنی گوهر زیبایی را

 

طوطیم گویی از آن قند لب آموخت سخن

که به دل آب کند شکّر گویایی را

 

دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی

بار پیری شکند پشت شکیبایی را

 

شب به مهتاب رخت بلبل و پروانه و گل

شمع بزم چمنند انجمن آرایی را

 

صبح سر می کشد از پشت درختان خورشید

تا تماشا کند این بزم تماشایی را

 

جمع کن لشکر توفیق که تسخیر کنی

شهریارا قرق غزلت و تنهایی را

 

محمدحسین شهریار

 




طبقه بندی: شعر، 
(تعداد کل صفحات:8)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات