حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

«آیا ما باید از خود دفاع کنیم؟»

گرچه جواب این سئوال بدیهی می­نمایاند اما برای روشن شدن مطلب باید شقوقی را ذکر کرد تا جواب به آن نیز روشن و شفاف باشد.

اولاً- اگر ما وظیفه­ای خطیرتر از دفاع داشته باشیم؛

ثانیاً- اگر ما مدافعی قویتر از خود داشته باشیم که دفاع از ما را تضمین کرده باشد؛

ثالثاً- تفکیک دفاع به «دفاع از خود» و «دفاع از مکتب حق»؛

 

پس جواب این سئوال به ترتیب و با لحاظ این شقوق این می­شود که:

اولاً- نه؛ ما مأمور به اهم هستیم و مهم هر چه باشد (حتی دفاع از خود) نباید مانع ما از پرداختن به اهم باشد. مروری به زندگانی شهید بهشتی در زمان تخریب شخصیت ایشان و سکوت ایشان به خاطر نداشتن وقت برای دفاع از خود و وجود وظایف سنگینتر و مهمتر، در این زمینه بسیار آموزنده است.

 

ثانیاً- نه؛ ما جاهل به طرق دفاع و ضعیف نسبت به آن هستیم، پس وقتی شخصی دانا و توانا دفاع از ما را قبول کرده باشد، نیازی به دفاع ما نیست و غرض حاصل می­شود. توجه به آیاتی مانند: «إنّ الله یدافع عن الذین آمنوا» پشتوانه­ای قوی و دلگرم­کننده برای ماست.

 

ثالثاً- گرچه موارد مذکور بالا بسیار منطقی است اما اینجا باید تفصیل را بیش از پیش کرد و قبل از پاسخ­دهی باید سئوالی دیگر مطرح کرد:

 

«حفظ اسلام و وظیفه ما در این زمینه به چه معناست؟»

ممکن است گمان شود که جواب بسیار روشن است، اما ...

 

چون الآن وقتم تنگ است، فعلاً همین­قدر را می­گذارم و از شما می­خواهم که جواب خود را در خصوص سئوال آخر بنویسید...

ممنون از حوصله­تان



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

حضرت الیاس آنقدر گریه کرد تا چشمانش را از دست داد. خدای­متعال به او چشم تازه داد. بار دوم آنقدر گریه کرد تا دومرتبه چشمش را از دست داد. بار سوم هم به همین ترتیب.

اگر دل آدم جایی رفت نمی­تواند آرام بنشیند.

- چقدر گریه می­کنی؟ از جهنم من می­ترسی؟ من تو را امان دادم. خیالت راحت باشد.

عرض کرد: «نه خدایا من از جهنمت نمی­ترسم.»

- آرزوی بهشت را داری و برای آن گریه می­کنی؟

عرض کرد: «نه. آرزوی بهشت را ندارم. من فقط برای خودت گریه می­کنم...»

 

استاد جاودان، جلسه پنجشنبه 8/2/1390




طبقه بندی: اخلاق اسلامی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 خرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

پیامک منتخب (2)

 

آمد گه پیکار و ستم سوزی نو

دوزخ اکنون طلب کند روزی نو

فرمان تو، دست ما و یاری خدا

این است مقدمات پیروزی نو

 

سلام بر رهبر




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: پیامک منتخب،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 خرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

پیامک منتخب (1)

 

با خصم نبرد تن به تن باید کرد

چون گل کفن سرخ به تن باید کرد

از خون شهیدان تبری باید ساخت

شیطان بزرگ ریشه کن باید کرد

 




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: پیامک منتخب،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

می­خواهم بنویسم؛ ولی نمی­دانم از چه؟!

می­خواهم بنویسم؛ ولی آن­چنان وقت ندارم.

می­خواهم بنویسم؛ چون بغضی در گلوست که سکوت را مجال نمی­دهد...

 

و اکنون می­نویسم؛ ولی از هر چه که به قلم آمد...

 

دلم دیر وقتی است که از این همه درد، به درد آمده و توان آرامش ندارد... خب برای چه و از کدام درد برایت بنویسم رفیق؟ تو که می­خواهی مرا توصیه به صبر کنی و چونان پیران راه­رفته، دست ما را بگیری که به منزل برسانی!

 

دردهایم را برای برخی گفته­ام و ... . تو چه فکر می­کنی؟ به گمانت نتیجه چه بوده؟

بعضی یا نمی­فهمند این دغدغه­ها را و یا اگر هم بفهمند سینه­شان از این دردها نسوخته و یا ... نمی­دانم شاید از کم­ظرفیتی چون منی باشد؛ نمی­دانم!

 

در هم و بر هم می­نویسم، چون می­خواهم بنویسم. گاهی با خودم می­گویم که این پرت­وپلاهایی که الآن پشت سر هم دارم ردیف می­کنم، نه ارزش نوشتن دارد و نه ارزش خواندن! اما چه کنم که اینجا «چاه» است برای من و اکنون زمان فوران «درد»... .

 

از «حکمت» می­پرسی؟! حکمتی که در سینه بماند و مجال بروز و ظهورش ندهند، برای غیر صاحبش چه نفعی دارد؟ ... اصلاً اخوی کدام حکمت؟! ما چه داریم و چه می­خواهیم بگوییم؟ آن­چه ما می­دانیم را دیگران گفته­اند و آن­چه دیگران نگفته­اند را ما نمی­دانیم! و این خود دلیلی متقن برای خاموشی نیست؟!

 

پاره کن دفتر و بشکن قلم و دم در بند

که کسی نیست که سرگشته و حیرانش نیست

 

وقتی خمینی کبیر، با آن عظمت خطاب به خود چنین می­گوید، امثال بنده چه کار کنند؟!

 

«دل خسته» برایت علم حضوری شده تا به حال؟ یا مانند سایر مفاهیم ذهنی فقط در گوشه­ای از ذهنت و به عنوان تعبیری شاعرانه نشسته؟ می­دانی خستگی یعنی چه؟

 

دستم را گذاشته­ام روی دکمه «اینتر» و هر جا که حوصله ادامه پاراگراف را ندارم، دوبار فشارش می­دهم؛ به همین راحتی...

 

می­خواستم روزگاری از فلسفه اسلامی بنویسم در این وبلاگ... اما پیش خود گفتم «آیا باید فلسفه را میان عموم مردم ترویج کرد؟» و مانند بعضی اهل احتیاط، با خودم گفتم که شاید کسی بخواند که آمادگی و شرایطش را نداشته باشد و ... . فلسفه غرب را که کلاً بی­خیال، هنگامی که در پرداختن به فلسفه اسلامی­اش شک داریم!

 

می­خواستم روزگاری از برخی معضلات اجتماعی و برخی موضوعات سیاسی و برخی مسائل فرهنگی مطالبی تحلیلی به قلم خودم بنویسم... گفتم که «چه حاصل وقتی قوی­تر از نوشته من موجود است؟» و «آیا نوشتن و پرداختن نظری هنگامی که دستی به جایی نرسد برای تغییری که باید، فایده­ای دارد؟» و ...

 

این چنین شد که بنده -که وبلاگ نویسی اولویت چندم بود- از خیر قلم­فرسایی گذشتم و به جای نوشتن در باب موضوعاتی که هنوز و تا سالها دور، زمینه مطالعه و تکمیل برای خودم می­بینم، کمی بیشتر برای مطالعه زمان بگذارم...

 

باز هم ننوشتم از دردهایم؛

گوشت را بیاور جلو!

آهسته می­گویم: « اینجا هم گوشهای نامحرمی هست!

بعضی از کسانی که باعث خون­دل خوردن من هستند...

امیدوار بودم که اینجا چاه باشد و اما ...

نباید بگویم از این دردها که این نامحرمان، از همینها هم استفاده خواهند کرد

برای زدن زخمی دیگر...»

 

باز هم ننوشتم از دردهایم؛

چون بعضی بوده­اند و هستند که

از الفاظ به معانی و حقایق، دلالت نمی­شوند!

و آن­گاه می­پندارند که من نشسته­ام و دارم شعار می­نویسم!

آن هم در این دیوار مجازی که معلوم نیست روزی چند نفر آن را بخوانند...

 

باز هم ننوشتم از دردهایم؛

...

و بگذار که باز هم ننویسم...

 

***

صبح باید شروع کنم به مطالعات تابستانی: یک دورة دیگر فلسفه اسلامی، یک دوره کلام جدید، یک دوره فلسفه علم، یک دورة دیگر معرفت­شناسی، یک دوره تاریخ فلسفه غرب، اتمام یک دوره صحیفه­امام، خواندن مجلات مختلف علمی و پژوهشی، و اگر وقت کنم -گرچه برای همینها هم وقت کم است و به همه آنها نمی­رسد، مگر با آبیاری قطره­ای- فلسفه سیاسی و نظریات مطرحه در آن، البته کمی هم رمان میخوانم و ...

 

برای همین هم زیاد وقت گذاشتم... خداحافظ تا زمانی نامعلوم!

البته سر می­زنم و نظرات را جواب می­دهم اما به این زودی­ها امید نوشتن مطلب را نداشته باشید...

 

یا حقّ

التماس دعا

 




طبقه بندی: دل نوشته ها،  روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

الا یا ایها الساقی ز می پر ساز جامم را

که از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را

 

از آن می ریز در جامم که جانم را فنا سازد

برون سازد ز هستی، هسته نیرنگ و دامم را

 

از آن می ده که جانم را ز قید خود رها سازد

به خود گیرد زمامم را، فرو ریزد مقامم را

 

از آن می ده که در خلوتگه رندان بی حرمت

بهم کوبد سجودم را، به هم ریزد قیامم را

...

به ساغر ختم کردم این عدم اندر عدم نامه

به پیر صومعه برگو ببین حسن ختامم را

 

پیر جماران، حضرت روح الله




طبقه بندی: حضرت امام خمینی،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

سلام و خداحافظ!

دارم میرم اعتکاف، البته به همراه بعضی رفقا.

امسال تابستان و بعد از آن، خیلی وظایف سنگینی بر روی دوشم است، باید خودم را قوی کنم؛ میرم تا حسابی قوی بشم...

البته اعتکاف بر خلاف تصور بعضی، گوشه­نشینی و انزوا نیست!

اعتکاف یعنی حضور در اجتماعی هر چند کوچک، اما شکل گرفته بر مبنای ایمان و خلوص... جهتها یکی است، نیتها یکی است، خیلی چیزهای دیگر هم مثل هم است... پس وقتی وارد چنین جمعی میشی، گرچه افراد دیگه رو نشناسی اما چنان با هم گرم برخورد می­کنید که انگار یک عمره با هم دوست بوده­اید..

خلاصه که وقت گفتن از فضای اعتکاف نیست و البته «با حلوا حلوا کردن هم دهن شیرین نمیشه»!

 

 

 

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

کوچک بودم.

وقتی از جلوی مغازه­ها رد می­شدم، پا بلندی می­کردم؛

دوست داشتم مثل بزرگها، پیش سایه­بانها سرم را خم کنم؛

یعنی که بزرگم!

 

بزرگ شدم.

وقتی از جلوی مغازه­ها رد می­شوم، دستم را می­برم بالا و سایه بان را بالا می­زنم؛

نمی­خواهم سر خم کنم، هر چند ...؛

دیگر بزرگ شده­ام!

 




طبقه بندی: روزمرگی،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

محمدحسین جعفریان در دیدار شاعران با مقام معظم رهبری، شعری را خواند که رهبر معظم انقلاب فرمودند: «بدهید این شعر را خوش‌نویسی کنند و بدهید به بنیاد جانبازان و ایثارگران، آن‌جا آویزان کنند.» جعفریان که خود جانباز است، این شعر را به جانبازان تحت درمان در «کلینیک درد» بیمارستان خاتم الانبیاء تقدیم کرده است.

 

 

دیگر نمی‌گویم؛ پیشتر نرو!

اینجا باتلاق است!

حالا می‌گردم به کشف باتلاقی تواناتر

در اینهمه خردی که حتی باتلاق‌هایش

وظیفه‌شناس و عالی نیستند.


همه‌ چیز در معطلی است

میوه‌ای که گل

پولی که کتاب مقدس

و مسجدی که بنگاه املاک.

 

ما را چه شده است؟

این یک معمای پیچیده است

همه در آرزوی کسب چیزی هستند

که من با آن جنگیده‌ام

و جالب آنکه باید خدمتکارشان باشم

در حالیکه دست و پا ندارم

گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور!

 

من بی‌دست، بی‌پا، زبان، گاهی چشم

و به گمان آنها حتی شعور

در دورافتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان

وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم

که تمام روزنامه‌ها و شبکه‌های تلویزیونی

حتی رفقای دیروزم -قربتاً الی‌الله-

با تلاش تحسین‌برانگیز

سرگرم تجاوز به آنند.

 

جالب آنکه در مراسم آغاز هر تجاوزی

با نخاع قطع شده‌‌ام

باید در صف اول باشم

و همیشه باید باشم

چون تریبون، گلدان و صندلی

باشم تا رسیدن نمایندگان بانک‌ها

سپس وظیفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

 



ادامه شعر را اینجا بخوانید
طبقه بندی: شهید و شهادت،  روزمرگی،  شعر، 
دنبالک ها: برگرفته از : وبلاگ «آسمان سوم»، معرفی توسط : «سرباز کوچولو»،
نوشته شده در تاریخ شنبه 21 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

پرسیدم چرا ... ؟

گفت: ... می­خواستم همه بدانند که من سرباز امام خامنه­ای هستم.

 




طبقه بندی: حضرت امام خامنه ای، 
برچسب ها: سرباز واقعی!،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

چه بسیار رهگذرانی که

وقتی برگی زرد و شکستنی را می­بینند،

پای خود را روی آن می­گذارند

تا از صدای خرد شدنش لذت ببرند ... !




طبقه بندی: روزمرگی،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

چهل و هشتمین سالروز عروج شهید گمنام و مفقودالاثر یحیی خمسه

 

18 سالش بود و در یک خیاطی در بازار (کوچه مروی) کار می­کرد. از سال قبل (1341) در بازار حرفهایی بود از صحبتهای مرجع وقت، آیت الله خمینی. می­گفتند ایشان در مقابل دولت ایستاده و زیر بار لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی نرفته است؛ لایحه­ای که شرط مسلمان بودن را از انتخاب­کننده و انتخاب­شونده در انتخابات کشور برداشته بود. آیت­الله خمینی گفته بود که این کار علاوه بر این که نقض قانون اساسی ایران و زیر پا گذاشتن احکام مسلّم اسلام است، یک مرحله از نقشة اسرائیل برای تسلط بر امور کشور اسلامی است، برای این که بتوانند به راحتی افراد بهایی و وابسته به خود را بر رأس امور حاکم کنند...

آیت­الله خمینی در آخرین روزهای سال 41، در یک سخنرانی اعلام کرده بود که: « امسال ما عید نداریم و این عید را عزای ملی اعلام می­کنیم، نه به خاطر این که مصادف است با شهادت حضرت صادق سلام الله علیه... برای مصیبتها و لطمه­هایی که در این سال به اسلام وارد شد...»

دوم فروردین سال42 (روز شهادت امام صادق)، مأموران رژیم شاه ریخته بودند در مدرسه فیضیه و هر کسی از طلاب که به دستشان رسیده بود را شدیداً کتک زده بودند و عده­ای را هم از پشت­بام انداخته بودند پایین، کتب و قرآن و عمامه و عبا و هر چه پیدا کرده بودند آتش زده بودند و حتی به ساختمان حوزه هم رحم نکرده بودند...

آیت­الله خمینی ساکت ننشسته بود؛ به علماء نامه نوشته بود، به مردم پیام داده بود، و از همه خواسته بود که ساکت ننشینند و اعتراض و اعتصاب کنند... دلیل ایشان هم این بود که: «... با این شیوه که دستگاه جبار در پیش گرفته، اگر مسلمین غفلت کنند و مراقبت شدید نکنند و کوشش در دفاع از حریم قرآن کریم و اسلام نکنند، زمانی نگذرد که خدای نخواسته دستگاه ناپاک و عمال اجنبی از احکام ضروری اسلام تجاوز کرده، به اساس اسلام مقدس ضربه وارد خواهند کرد...»؛ ایشان گفته بود که اگر ساکت بنشینیم اساس اسلام در خطر است و در این جا تقیه حرام است!

از دوم فروردین که مصادف بود با شهادت امام صادق... (تا اینجایش را قبلاً نوشته بودم؛ وقت ندارم خلاصه­اش می­کنم... :)

 

13 خرداد، عصر عاشورا آیت­الله خمینی سخنرانی کرده بود و شب هم مأموران ساواک ریخته بودند در خانه ایشان و ایشان را دستگیر کرده بودند. خبر فردایش به بازاری­های تهران رسیده بود... یحیی همان شب در مسجد محلشان بعد از نماز عشاء درباره وقایع اخیر و دستگیری آیت­الله خمینی صحبت کرده بود... پیرمردهای انقلابی الآن! و جوان­ترهای سابق به او و پدرش گفته بودند: « این حرفها خطر داره، مأمورها بفهمند پدرتان را درمیارن! بهتون رحم نمی­کنن و ...»؛ او اما همان شب در مسجد گفته بود:

«اولین کسی که در راه خمینی کشته بشود، منم...»

 

فردایش در بازار تیراندازی شده بود، صاحب­کارش به او گفته بود: «نرو، تیراندازی می­کنند» اما او رفت و شهید شد... پیکر مطهرش هم -مانند دیگر شهدای 15خرداد- در اطراف تهران به طور دسته­جمعی دفن شد و از او هیچ نماند، به جز یادی در سینه­ها و راهی ناتمام...




طبقه بندی: حضرت امام خمینی،  سیاسی،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: عموی شهیدم،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

امشب چه کسی فهمید که یک عابر، چقدر تنها میان کوچه و خیابان قدم می­زد و دردهایش را فقط آه می­کشید...




طبقه بندی: دل نوشته ها،  روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 14 خرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

ماهیت هنر  اسلامی

 

زیبایی و هنر از دیدگاه اسلام، صفحه 61 :

هنرمندان سازنده و پیشرو که بشر را از محاصره شدن در معلومات و خواسته­های محدود و ناچیز نجات می­دهند، از آن عالم اکبر و دفائنِ (مخفی­های) عقول، یعنی واقعیات تعلیم شده به آدم (علیه السلام) گرفته، استعدادهای مردم را برای بهره­برداری از عالم اکبر و مخفی­های عقول و واقعیات تعلیم شده، تحریک و به فعلیت می­رسانند.

 

 

منشأ ملکوتی هنر

 

بیانات در دیدار با اعضاى كنگره‏ى شعر حوزه‏

خداى متعال هیچ چیزى را بى‏مصلحت و حكمت كه نمى‏آورد. حكمتى بود در این كه این هنر قوى و كارآمد، مفاهیم الهى را این‏طور به انسانها ارائه كند، تا الان كه حدود هزاروچهارصد سال از زمان نزول قرآن گذشته، باز موجب خیزش انسانها شود. الآن شما براى حركت دادن یك جامعه‏ى مسلمان، بهترین ابزارتان آیات قرآن است. این، چیز خیلى عجیبى است؛ كهنه نشده و كهنه نمى‏شود. با توجه به اینها، هرجا هستید، براى صیقل زدن به این سلاح و كامل كردن و در دست گرفتن آن تلاش كنید.




طبقه بندی: فرهنگی، 
برچسب ها: ماهیت هنر اسلامی،
نوشته شده در تاریخ شنبه 14 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

بی مهر رخت روز مرا نور نمانده است

وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده است

 

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم

دور از رخ تو چشم مرا نور نمانده است

 

می­رفت خیال تو ز چشم من و می­گفت

هیهات از این گوشه که مأمور نمانده است

 

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

چون صبر توان کرد که مقدور نمانده است؟

 

در هجر تو گر چشم مرا آب نمانده است

گو خون جگر ریز که معذور نمانده است

 




طبقه بندی: حضرت امام خمینی،  شعر، 
(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو