حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (24)

 

نشستیم رو به حرم، روی قله. آقا محمود شروع کرد. گفت از عملیات­ها، از رمزهایشان، از سربندهایشان. که اگر «یاحسین» بود سری می پرید... بدنی زیر شنی تانک می رفت... که اگر نوشته بود «یا اباالفضل»، دستی در بدن نمی­ماند... گلوله­ای چشمی را هدف می­گرفت... اگر پهلو دریده می شد... چه رمزی؟ چه سربندی؟ چه نوشته­ای از شهید کوچه...؟ شاید هم پشت پیراهنش نوشته بود «می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیریم». یکی هم نمی­آمد دیگر، گمنام می­شد... امّا اینها کجا و آن کجا ... «بی­بی روزهای آخر رمقی به تن نداشتند. دست به دیوار می­گرفتند و راه می­رفتند. روز آخر شانه زدند به موی سر بچه­ها، جارو کردند و...» نیست طاقتی بیش از این. بماند این غم در سینه­ها چون قبرش، چون تاریخش، چون فرزند آخرینش..

 در هنگام صحبت حاجی، خانواده­ای تا قله آمدند. می­گفتند و می­خندیدند. پسر و دختر، بلند بلند. پدر سعی در ساکت کردنشان داشت، به حرمت ما. کمی ماندند. خوش نگذشت، رفتند. نمی دانم تقصیر از کیست، ما یا آنها. شاید هم هیچ تقصیری در کار نباشد. او باید با خنده بیاید، ببیند آن گلگون­کفنان را. بیاید قله با خنده و برگردد پایین. و همین مهمانی کوتاه و حتی شاید ناخواسته، بکند آنچه را باید... که میزبان کریم است و سفره دار هم نیز. نه، میزبان اکرم الاکرمین است و سفره دار کریم و پیشکار هم رنگی از کرامت او دارد. به سمت قبور که پایین می­آمدیم، حاج آقا جناب شروع به خواندن کرد و ما هم در دفعات بعد، تکرار می­کردیم:

«نسیمی جان فزا می­آید، ز سوی کربلا می­آید / بسیجی­سرجدا می­آید، زسوی جبهه­ها می­آید

حسین جان، حسین جان، حسین جان

مرا از گناهان پاکم کن، مرا در کربلا خاکم کن / حسین جان، حسین جان، حسین جان»   ­­­­­­­­­­­­

سلامی هم به ثامن الحجج (ع)، ولی نعمتمان.

کنار قبور جمع شدیم. هلالی ایستادیم رو به قبور و ادامه دادیم برای اهل قبور. امیدوار بودیم به شفاعت شاهدان اهل قبور. نه دل رفتنمان بود، نه وقت ماندن. حالا دیگر پس از پیدا کردن این بالا، پایین رفتن سخت بود. جدا شدن سخت بود چه برسد به رفتن در میان «شاهدان دروغین». سلامی دوباره برای بار آخر... بعد از روضه مادر، کنار شهدای گذشته از جان و پیکر، تک تک و نا مکرر... به امام مهربان تر از پدر، پناه زائر فقیر مظطر... دل کندنی نیست دیگر! و این اطاله  بهانه­ای است برای دل نکندن از آن نازنین ساعات و بهین اوقات. دل نکندن از آنها که دلی داشتند، آنها که «شین»شان کامل شده بود. «شین»های آن شب ما هم کامل شد؛ شعر و شهود، شور و شعور، شاهد و شاید و شهید... . کامل شد و شد یکی. هر چه «شین» بود رنگ باخت و شد یکی؛ السلام علیک یا «شمس الشموس».

چند قدم که پایین آمدیم دوباره نگاه­های پرسش­گر رو سوی ما کرده بودند:

«از احمدآباد تا بیده­باد راه اومدیم ما... »، «اشترودل، اشترودل، اشترو اشترو اشترودل»، «گوشت کوبیده، گوشت کوبیده، گوشت کوب و گوشت کوب و گوشت کوبیده». برگشت­مان سریع­تر بود، حداقل من این­طور حس کردم. البته اگر زمان­هایی که برای عکس گرفتن صرف شد را حذف کنیم! پایین که می­آمدیم گروه عظیمی مشغول بازی وسطی بودند، دور یک زمین بزرگ دایروی. یک تیم روی محیط و تیم دیگر درون ساعت. یکی می­زد و دیگری فرار می­کرد.

پایین که رسیدیم، شام در حال آماده شدن بود. الویه با گوجه و خیار شور ریز شده. نوشیدنی هم دوغ و دلستر. متوسط یکی و نصفی خوردند. پر که شدند به سمت زمین راه افتادند، زمین بازی دیگر. دو جفت توپ هم قبل از شام لایه شده بودند. یکی هم که افتاد دست یک پسر، قدش بیش از 5 وجب نبود. وسطی بازی کردند. خودم اول وسطی نبودم. با مجید و مهدی آمدیم و فوتبال را راه انداختیم. بچه­هایی که می­خوردند و حذف می­شدند، می­آمدند سراغ ما. کم کم جمعیت ما زیاد شد و آن­طرف کم. بازی وسطی که به هم خورد، بچه­ها به زمین آن­طرفی سری زدند. تا آن موقع، در زمین آن­طرف، کسان دیگری بازی می­کردند. راهی شدیم،17 نفر. سید که پلاتین پایش را از یک بازی فوتبال به ارث برده بود، قاطی نشد، شد 4 تیم 4 نفره. شور و هیجان زیاد بود، همچنین سروصدا. تیم آقای جناب و آقا حمید به تمامی در زمین بود، الا آخرش را. مینی­بوس 12:50 آمد. تا راه بیفتیم از 1 گذشت. سوار شدن همه، چند دقیقه­ای طول کشید. در راه هم، خواندیم و خواندیم. صلوات­هایمان را که دیگر عوض شده بودند، زیاد می­فرستادیم. بچه ها چقدر حال می­کردند! وقتی رسیدیم از1:30 گذشته بود. عجب شبی بود، همه خسته بودند. نوجوانان زود خوابیدند. خوابیدند، آن هم چه خوابیدنی؟ دیگر بیدار شدنی نبودند! خلاصه، سحر ساعت 4:10 شروع شد. نیم ساعت هم بیشتر وقت نبود.

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (23)

 

در راه به یک روحانی رسیدیم. برای سلامتی­اش یا هدف دیگر (!) صلوات فرستادیم.

 «صلوات، وعجل فرجهم، و اهلک اعدائهم، اجمعین، بالاخص، منافقین در قفس، در قفس­و وا نکن، منافقین می­پرن، تیر تو پر، تیر تو پر» بچه­ها که رد شدند و رد شدم، یک آن چهره آشنایی دیدم. ایستادم و سلام کردم، سید بود. دبیر جنبش عدالتخاه دانشجویی دانشگاه در چند سال گذشته. آقای موسوی، بعد کارشناسی رها کرد و رفت سمت حوزه. همان افکار عدالتخواهانه­اش هم آن­طرفی هلش داد. با ریش نسبتاً بلند کنونی­اش دیگر طلبه طلبه شده بود. سلام علیکی و کمی و فقط کمی، خجالت. با حاج آقا هم همینطور. خیلی نتوانستم بمانم، خداحافظی کردم تا به بچه ها برسم. خیلی نرفتیم که به مقصد رسیدیم. فکرش را هم نمی کردم، آخر تا به حال همه­اش شب بود و شعر بود و شاهد و شهود... تعداد زیادی خانم نشسته بودند، اکثراً چادری و تقریباً همه­شان نسبتاً ساده یا ساده­پوش. جلو که رفتم پرچمی دیدم. سه رنگ، کشیده بر سنگ قبری.

«... گمنام ... عملیات کربلای2­ ... سن 18 سال» قبرهای بتنی که رویشان پرچم کشیده بودند و صفحه ای فلزی که بالای قبر بود. پارچه­هارا به بتن بسته بود. آن بالا آب­سردکن هم داشت. بچه­ها آب خوردند، احتمالاً زیاد تشنه بودند. فاتحه­هایی و عکس گرفتن­هایی و صحبت­هایی. خیلی غافلگیری بود، آمده بودیم «تپه شهدا»ی مشهد.

به شبن­هامان، یک شین دیگر اضافه شده بود. نه، نه! دو شین دیگر، «شهید» و « شعور». البته اگر خوب نگاه کنیم سه شین دیگر، شهید و شعور و «شاید». تردید به جانمان افتاده بود... . بعد کمی خنده حال بچه­ها داشت عوض می­شد. فضای غریبی بود. حس سلام به شمس الشموس در جانها ریخته شده بود. از آنجا حرم پیدا بود؛ هم گنبد هم گلدسته­ها. رو به گنبد، «السلام علیک یا غریب الغربا... » کنار این همه غریب گمنام، سلام می­دادیم به فرزند غریب زهرا (س). که دیرزمانیست مهمان ما ایرانیان شده. ولی انگار سلام کردن از آنجا، اولی بود به سلام از صحن­های خود حرم، و حتی از سلام مسجد گوهرشاد. چه حسی بود نمی دانم. امّا انگار آنجا خیلی نزدیک بود، از نوع «من حبل الورید». که او نزدیک است و ما دور. آن بالا با همه دوری ما، باز امام خیلی نزدیک بود، حداقل ما اینطور حس­می کردیم.

شعور آمد وسط. نه آن موقع، بیش از بیست سال قبل. شعور آمد وسط و از شعور، شهید رویید. شعور آمد و شب­های خوزستان را معراج مومنان کرده بود. هر کدام­شان را هم برای جوانه زدن به جایی فرستاده بود. شعور، شهید رویانده بود روی آن قله.  شب شعر و شعور و شهود و شاهدمان شد شبِ ... . شعرمان پرید، شهود از یادمان رفت و «شاید» جای­شان را گرفت. شاهدان هم نیامدند در محضر شهیدان... تا ما ببینیم شاهد اعظم را، امام غریب طوس را.

رفتند و گمنام شدند، تا هیچ چیز از آنها نماند. هیچ، حتی یک نام. این گم­نامی­شان و این بی­نامی­شان آوردشان روی تپه، آوردشان کوهسنگی... جای تفریح و خوش گذرانی مشهد، که خوب است و بد نیست البته. ولی در این دوره زمانه دیگر جای از ما بهتران  شده است. آوردشان بالای همه غفلت­ها و میل­های دنیایی ما... تا بلندهمتان را میزبانی کنند، از برای امام رئوف، از برای ابن الزهرا (س).

عکس­ها که گرفته شد، گفتیم روضه­ای خوانده شود. راه افتادیم به سمت بالا. بالاترین نقطه، چند متری بالاتر از محل دفن بچه ها­بود. دلم نمی­آید از قبور جدا شوم، که ننویسم از آنها. ننویسم از «شین»ها ... اما خب اجباراً باید ادامه را نوشت. آنجا هم هینطور بود. دل کندنی نبود، نمی­شد از آنها دل کند. امام (ع) به آنجا نظر داشت... امّا آن طرف هم روضه بود، روضه رقیب ندارد!

 



نوشته شده در تاریخ شنبه 29 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (22)

 

برگشتیم از حرم و افطار خوردیم؛ نان و پنیر و خرما. دو نوع هم نان، بربری و تافتون. افطار قبل از 8:30 تمام شد. «همه آماده برای کوهسنگی». راه افتادیم، امّا بعد از ساعت9. سوار اتوبوس شدیم. تا برویم و سیب هم بخریم طول کشید. خلاصه نزدیک 10 به کوهسنگی رسیدیم. گروه تدارکات نزدیک زمین چمن مستقر شدند و گروه بچه­ها رو به بالا حرکت کردند. نسیم وزیدن داشت و درختان و سبزه­ها چشم را نوازش می­دادند. دو نوع پارک آمدن قابل تشخیص بود؛ خانوادگی وغیر آن. در نوع خانوادگی­اش سادگی بیشتری مشهود بود و لباس­های مردم راحت­تر. امّا در نوع دومش که وجه غالب هم با آن بود، سادگی دیده نمی­شد و لباس­های مردم عمدتاً ناراحت بودند. بالاخره دیگران باید ببینند یک «پارک آمده» را!!! از این بحث کاملاً اجتماعی (!) بگذریم وبرویم داخل جمعیت بیست و چند نفره که محوریتش با آقای باقری بود. راه افتادیم به سمت بالا، تا قله.

«از احمدآباد تا بیده­باد راه اومدیم ما / برا شام اومدیم ما، برا شام اومدیم ما»

حاجی باقری می خواند و بقیه تکرار می کردند، همزمان. ما می­خواندیم و جماعت پارک آمده، نگاه­مان می­کردند، ندیده بودند دیگر. این همه جوان، با این همه ریش، در پارک دیدنی بودند! شعر خواندن عتیقه­مان که شاهکار بود. بعضی­هاشان که دیگر خیلی تابلو بودند، گردن کج کرده و با دو چشم از حدقه بیرون آمده، به ما خیره شده بودند. عینکی­ها هم پشت چشمی چهارچشمی می­پاییدنمان .

«از احمدآباد تا بیده­باد راه اومدیم ما /     برا شام اومدیم ما، برا شام اومدیم ما

ای اهل کلاش ، دنبال من باش

ای آشپز دلاور، غذا رو زود بیاور / این شکم گشنه شد، غذا رو زود بیاور

مرغ در بر ماست، کباب سرور ماست       / اگرکه مرغ نباشد، پس خاک برسر ماست

الذینَ یؤمنونَ و قت نونَه گشنمونَه / وای ننه ما گشنمونَه، وای ننه ما گشنمونَه»

راه پیچ و خم داشت و کمی طولانی بود. البته برای کوچک­ترها، تازه آن هم شاید! راستی بچه­ها در راه، نیم نگاه لطفی هم به آقای عبداللهی داشتند:

«آقای عبداللهی، خسته نباشی / تو برای ماها مثل داداشی

آی باریک الله ، آی باریک الله

خالی بستیم، آی خالی بستیم / خالی بستیم، آی خالی بستیم

آقای عبداللهی، دست تو جیبت کن / برای بچه ها بستنی جور کن

آی باریک الله ، آی باریک الله

آقای عبداللهی، سرتو بالا کن / آقای عبداللهی، به ما نگاه کن

آی باریک الله ، آی باریک الله »

چه شبی بود! شب شعر و شهود و شاهد... . نه ببخشید! اصلاً تو چکار به شاهدان داری؟ حالا حافظ یه چیزی چند قرن پیش گفته. که گر شاهدان ناز کنند، نمی دانم تو نیاز کن و... زشته، درِ فکرت را بیند. همان شعر، شاید هم شعر و شیطنت...!!



نوشته شده در تاریخ جمعه 28 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (21)

 

از سمت چپ شروع شد. حسین آجرلو: «خدا کند که آقا خودش ظهور کند و غم انتظار به پایان برسد. نمی دانم که جزء یاران هستیم یا نه؟ و بفهمیم که قبر حضرت صدیقه فاطمه (س) کجاست، بعد از ظهور البته. و اینکه دیگر از پشت پنجره به بقیع نگاه نکنیم. همه اش خاک و خاک و خاک... . بعد از تشکر حاج محمود، صادق شروع کرد: آقا ظهور کند که گلستان شود جهان، که پر از عدل و داد باشد آن گلستان. همین­طور ما هم سرباز باشیم. نوبت به ابوالفضل رسید، همان پسرخاله مهدی. او هم همه چیز را مد نظر قرار داد؛ ظهور آقا و پیروزی اسلام و مسلمین. آقای بختیاری شروع کرد: (البته با تعارفات آقای باقری، که گفت منت گذاشتید که در جلسه شرکت کردید.) امام زمان(عج) یک سری یاران منطقه­ای دارند. در هر منطقه، بهترین افرادشان با ایشان ارتباط دارند و اخبار را به ایشان می­رسانند. انشاءالله ما از یاران منطقه­ای امام زمان(عج) باشیم. نوبت به فرد بعدی رسید. اول معرفی، حسین از قم. صحبت نکرد. بعدی محمد خدابخش، این یکی از تهران. که او هم باز صحبت نکرد. نوبت علیرضا رحمتی، یکی دیگر از همراهان آقای بختیاری رسید. زد وسط خال، 313 ! می­خواست جزء 313 نفر باشد. محمد حسن شروع کرد، نوشته­ای نداشت و نوشته دیروز در دستش بود. انشاءالله که آقا گوشه چشمی بکند، تا راه را پیدا کنیم. محمد جواد عبداللهی هم ابتدا ظهور حضرت را تقاضا کرد از خود حضرت، دومین چیزی که می خواست سلامتی پدر و مادر بود و سومینش موفقیت در آینده. مهدی بیگ­جانی البته بیشتر صحبت کرد، از موفق شدن گفت. امّا نکته اصلی­اش همان گوشه چشم بود، نظری با گوشه چشمی... و من احساس نمی­کنم که این گوشه چشم، می­تواند بزرگ­ترین خواسته باشد. ولی آنها می­بینند و می­خواهند... . امّا حمید گفت که بزرگترین خواسته­اش خدایی شدن است، رنگ خدا یافتن. اشاره­ای کرد به جلسه قبل. بهترین نعمت، وجود و هدف مقدسِ بودن ما، لقاء الله .حدیثی خواند که شخصی از رسول خدا (ص) پرسید: در شب قدر چه بخواهیم؟ فرمود عافیت. یعنی این که ما هم از آقا عافیت می­خواهیم، عافیت جسم و عافیت جان. عافیت افکار می­خواهیم، افکار صحیح و عمل بر طبق آنها. مهدی رسولی روبروی حاجی نشسته بود. کوتاه صحبت کرد. بزرگترین نعمت، رضایت خدا از انسان است. یعنی همان «و رضوانُ مِنَ الله اکبر». لب کلام، آقا از ما راضی باشد. همین کافی است، همین. سید شروع کرد، آری سید حسین. «اللهم عجل لولیک الفرج و اجعلنا من اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه». به قول حاج محمود همه چیز خواست. گفت از آقا می خواهم که به ما توفیق دهد که آنچه او می­خواهد انجام دهیم. من گفتم که عقل و شعوری نداریم که تشخیص ما در بزرگ­ترین نعمت را ثبوت بخشد و بعداً از این خواسته پشیمان نشویم. هر چه او دستور دهد بزرگترین نعمت است و باید بزرگترین خواسته ما هم باشد. تقلب کردم، از صحبت­های روز قبل حاجی باقری. «از آن طرف هم خلیفه خدا مثل خود اوست، کن فیکون.» نوبت حاج آقا باقری شد. گفت از ظهور که همه می­خواهند، امّا چه بهتر بود که همه دلیل خواسته خود را بگویند. عده­ای آقا را برای خودشان می­خواهند که زندگی­شان خوب بشود و بازی را ببرند. عده­ای آقا را برای جامعه می­خواهند، برای دیگران و شاید جامعه جهانی. می­خواهند جهان را عدل و داد بگیرد و همه جا قشنگ و زیبا بشود. بشریت ببرد بازی را. برخی فقط رضایت خدا را می­خواهند و دینش را. خدا را می­خواهند و رضایتش را.« چون خدا راضی است، پس آقا بیا». نه اینکه ما ببریم، نه اینکه همه ببریم، نه اینکه شما اهل بیت ببرید، آخر دنیا بازی نیست که کسی ببرد، هدف دارد، بیا که برسد هستی به هدفش. «و رضوان من الله اکبر». احمد گفت ما در هیچ کجا چون شب اول قدر و قیامت به دستگیری ایشان نیاز نداریم. خدا کند که بیاید. خودش، مادر گرامیش و جد بزرگوارش. نوبت به محمد صادقی که رسید، با سری پایین افتاده شروع به صحبت کرد. شروع کرد و فضای جلسه را تغییر داد. «می­خواهم که سرباز آقا باشم، معرفت آقا را پیدا کنم، وقتی اسم­شان را می برم، اشکم جاری شود. روی ماه­شان را ببینم و بزرگ­ترین و بزرگ­ترین خواسته­ام ... که معذورم». علی صادقی هم حرف یکی از جلسه­های قبلش را تکرار کرد: «ای کاش من حرف زدن بلد بودم». بزرگترین خواسته ما از ایشان این است که ما را موفق بدارد، اطاعت خدا کنیم. اگر اطاعت خدا کنیم، آقا هم راضی است. مسلماً آقا فقط اطاعت خدا را از ما می­خواهد. «می­خواهم نام جلسه را عوض کنم، بزرگترین خواسته امام زمان(عج) از ما. بزرگترین خواسته امام زمان(عج) از ما اطاعت خداست». این اطاعت ما جاروی خاک پای ایشان است. به قول خودش گریزی زد به کربلا. رفت سراغ حر که در دشت بلا، سالار بلاخواهان را برگزید. که توبه کرد و سر به زیر تیغ اشقیا داد، در عوضِ آغوش حسین(ع). اول محرم، در جواب امام ادب کرد. به مادر طاهره­اش ادب کرد. در روز دهم به سپاهش ملحق شد و طولی نکشید که مولی سرش را در آغوش گرفت، که تو از مایی. ما هم به مادر امام زمان (عج) ارادت داریم، جز ارادت چیزی نداریم. شود آیا که سرم را بگیرد در بر؟ دل ما که سیاه است، لااقل چهره­مان سفید باشد... . حاج آقا لب به سخن گشود: «از ایشان می خواهم که ما از خواص اهل حق باشیم. خواص اهل حق، اگر ظهور در زمانشان نباشد، رجعت دارند و دوباره در زمان ظهورش برمی­گردند.» میلاد خواست که جزو یاران آن حضرت باشد. گوشه چشمی می­خواست، که همراه با گوشه چشمش، موفقیت ما هم هست. در آخر هم ظهورش را خواست، ظهور با برکتش را. علی توشه­جو هم مختصر صحبت کرد، از تواضعش بود. توفیق منتظر بودن را می­خواست و توفیق اطاعت را درخواست می­کرد. حاج اصغر هم که صحبتش را نگه داشته بود، صحبت استادش را گفت: دنبال این نباشید که امام زمان (عج) را ببینید، دنبال این باشید که وقتی امام زمان (عج) شما را می بیند، شما را در حال انجام چه کاری می­بیند. امّا آقای عبداللهی خوب زد تو ذوق بعضی­ها. «ظهور آقا پایان همه چیز نیست، آغاز همه چیز است. بنی­اسرائیل برای ظهور پیامبر آخرین دعا می­کردند. حتی گروه گروه به بیابان می­رفتند و دست به دعا بر می­داشتند. رسول حق (ص) آمد. گفت آنچه باید می­گفت. گفت آنچه را که به مذاق بنی­اسرائیلیان خوش نیامد. تکذیبش کردند، به همین راحتی. تکذیبش کردند، همانها که برای آمدنش دعا کرده بودند.» وای به حالت اگر به غیر آقا بخواهی... «اللهم انی اسئلک و اتوجه الیک بنبیک، نبی الرحمه محمد صلی الله علیه و آله...»

به پیشنهاد حاج محمود آمدیم و رو به گنبد نشستیم. توسل شروع شد. از محمد مصطفی تا خون خدا را علی اصغر خواند و از سید الساجدین تا میزبان رئوف زائرین را حاج محمود. دوباره شعری توسط علی اصغر و ادامه توسط سید. تمام که شد چیزی تا نماز نمانده بود. آمدیم صحن گوهر شاد و ایستادیم برای نماز مغرب. «الله­اکبر الله­اکبر» هنوز مؤذن اواخر چهار تکبیر اول بود که پیش­نماز، شروع کرد، نماز را.

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 28 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

شب زهرا

 

قدر نه گفتنی است و نه شنیدنی. قدر از جنس «و ما ادراک» است. قدر شب اسرار است و ناشناخته­ها. قدر شب زهراست...

علی (ع) نه گفتنی است و نه شنیدنی. علی (ع) از جنس «و ما ادراک» است. علی (ع) مرد اسرار است و ناشناخته­ها. علی (ع) شهید قدر است. علی (ع) جان قدر است. علی (ع) میزان قدر است. علی... علی (ع) نه گفتنی است و نه شنیدنی. علی (ع) همسر زهراست...

امام (ع) نه گفتنی است و نه شنیدنی. امام زمان (عج) از جنس «و ما ادراک» است. امام زمان (عج) گنجینه اسرار خداوندی است. امام زمان (عج) امام قدر است. امام زمان (عج) میزبان فرشتگان قدر است. امام زمان (عج) دست خدا در شب قدر است. امام زمان (عج) فرزند زهراست...

قرآن هم خواندنی است و هم شنیدنی، ولی حقیقتش نه گفتنی است و نه شنیدنی. حقیقت قرآن از جنس «و ما ادراک» است. قرآن کتاب اسرار است و ناشناخته­ها. قرآن کتاب فرود آمده بر قلب پدر زهراست...

به خداوندی­اش، به رسالت محمدی­اش، به ولایت علوی­اش، به قدر ناشناخته­ی زهرایی­اش، به حسن حسنی­اش، به شهادت حسینی­اش، به عبادت سجادی­اش، به نور علم باقری­اش، به صدق صادقی­اش، به رحمت کاظمی­اش، به رأفت رضوی­اش، به جود تقوی­اش، به هدایت نقوی­اش، به پاکی حسنی­اش، و به نزول قرآن بر قلب مهدوی­اش در شب قدر، بخوان! بخوان به همه­ی نام­ها... قدر، شب چنگ زدن به همه­ی وسائل است... چه ظرفیتی دارد قدر! قدر ظرف شناخت زهراست...

...پس بخوان به نام خدا در شب قدر. بخوان خدا را با اسمائش در شب قدر. بخوان زهرا را، باطن شب قدر. بخوان قرآن را در شب نزولش در قدر. بخوان معصومین را، به تمامه، به ظرفیت توان و وسعت قدر. بخوان دعا را، قران صاعد را در شب قدر. بخوان امام زمان (عج) را در شب تعیین قدر. بخوان صاحب عصر و زمان (عج) را به تمامی جلوه­ی عصمتش در قدر:

اللهم صل و سلم و زد و بارك علی صاحب دعوة نبویه و صولته حیدریه و العصمة فاطمیه و الحلم الحسنیه و الشجاعة الحسینیه والمواسات العباسیه و عبادة سجادیه و المعاثر الباقریه و الآثار الجعفریه و العلوم الكاظمیه و الحجج الرضویه و الجود التقویه و النقاوة النقویه و الهیبت العسكریه والغیبة الالهیه، صاحب العصر و الزمان.

 

 




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (20)

 

راه افتادیم سمت حرم. واقعاً سخت می­آیند. تا شروع به حرکت کنند، کلی انرژی باید مصرف کرد. من و آقای عبداللهی رسیدیم باب­الجواد(ع). آقا محمود با بچه­ها به کتابفروشی رفت. بعد مدت کمی، جناب آقای باقری با بقیه بچه­ها آمدند، فکر کنم شش نفر بودند. آنها را هم فرستادم، چند دقیقه بیشتر نگذشت که بقیه هم رسیدند. به داخل نشر رفتم و همه را صدا کردم. جمعیت نسبتاً زیادی شده بودیم که با هم از صحن جامع، به سمت صحن قدس حرکت می­کردیم. آقای بختیاری هم بود، به همراه همراهان­شان! بالاخره رسیدیم، دقیقاً «بالاخره». صحن قدس، جلوی درب بزرگ سمت راست نشستیم. این بار هم نوجوانان نوشته داشتند و بزرگ­ترها خیر.

در بخش اول انتقاداتی مطرح شد، امّا مهم­ترین­شان انتقاد آقای عبداللهی بود که از طرف نوجوانان مطرح شد:

«ما به قوانین احترام می­گذاریم و دوستان بزرگ­تر خیر، خودتون می­گید کتاب بخونید، ولی سروصدا می­کنید».

اولین پیشنهاد آقا محمود این بود که «امشب کوهسنگی داریم!» هِـِـِـِـِـِـِی. (هیچ کس آنجا هِی نگفت، اگر هِی اینجا را باور کردی، یعنی ما را نشناختی) بی معرفت! (نه ببخشید، این مال همان پرانتز قبلی بود، یعنی ای کسی که شناخت نداری)

دومین آن هم مسابقه نامه­نویسی بود. هر کس جایی بنشیند که گنبد را ببیند، گوهرشاد، انقلاب و ... . سپس درد دل خویش را با امام بگوید و اگر خواست به ما بدهد. چاپ می کنیم، در برد می زنیم و اگر خیلی مشتی بود، جایزه هم می­دهیم. گله کرد از روزنامه. که خودزنی بود، که مطالب غیرواقعی نوشته بود. سر همین قضیه از من اسم برد. ولی در نهایت تشکر کرد که روزنامه درآمد. آخر سر هم اینکه، «بزرگترین خواسته شما از امام رضا (ع) و امام زمان (عج)» طبیعتاً نباید فرقی کند، البته آخر خودش هم به شک افتاد!

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

برخورد تلخ ناجا با آمر به معروف و ناهی از منکر

 

به گزارش خبرنگار مشرق، دوشنبه شب (24 مرداد) یکی از جوانان بسیجی ساکن خیابان شهید کلاهدوز و از اعضای ناحیه شهید مفتح در حال مراجعت از مراسم هیات، در حوالی خیابان میرداماد با چند خانم که وضع نامناسب ظاهری داشتند برخورد می کند. شاهین میرزایی که همراه دوست خود بوده، پس از مشاهده این افراد به طرف آنها رفته و یکی از این بانوان را مورد امر به معروف و نهی از منکر قرار می دهد. در همین حین یکی از گشت های کلانتری گاندی در محل حضور پیدا کرده و اقدام به پرس و جو از این جوان بسیجی می کند. این جوان بسیجی نیز با بیان اینکه قصد امر به معروف داشته خواستار انتقال خانم بدحجاب به کلانتری می شود. بنابر این گزارش، مامور کلانتری گاندی در کمال ناباوری این دو جوان را به اتهام مزاحمت برای نوامیس بازداشت و به کلانتری انتقال می دهد. در محل کلانتری نیز به دو جوان اعلام می کنند که این خانم از شما شکایت کرده و پرونده شما به آگاهی ارجاع می شود.

پدر شاهین میرزایی در گفت و گویی که در این زمینه با خبرنگار مشرق داشت گفت: روز بعد از دستگیری فرزندم وقتی به محل پایگاه آگاهی مراجعه کردم دیدم که به فرزندم و دوستش پابند فلزی زده اند و دستان این دو جوان بسیجی را با دستبند به یکدیگر بسته اند به گونه ای که انگار دو قاتل را دستگیر کرده اند. همچنین پدر شاهین میرزایی اعلام کرد که فرزندش و دوست او، به شدت مورد ضرب و جرح قرار گرفته اند. گفتنی است بازپرس این پرونده نیز پس از تفهیم اتهام و بعد از اینکه دو جوان اظهار کرده اند که قصد امر به معروف داشته اند، به آنها گفته "شما حق ندارید امر به معروف کنید، مگر مملکت نیروی انتظامی ندارد؟" با توجه به اتفاقات اخیر و تاکید همه جانبه مسوولان به حمایت از آمرین به معروف و ناهیان از منکر، اینگونه برخورد های تلخ با جوانانی که قصدی جز ارشاد نداشتند بسیار تلخ و باور نکردنی است.



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (19)

 

بیدار کردند مثل بچه آدم، وقت کافی برای غذا خوردن در نظر گرفتند، مثل بچه آدم. زیاد کشیدند تا سیر شوند بچه­ها، مثل بچه آدم. قیمه بود، چرب و خوش پخت، مثل بچه آدم. اینها اثر چه بود، نمی­دانم. اما سحری خیلی خوبی بود. بچه­ها مثل بچه آدم سحری­شان را خوردند و بعد آن، با آرامش بیرون رفتند. مسواک زدند و آب خوردند و ظرف­شان را شستند و آب خوردند و دستشویی رفتند و وضو گرفتند و آب خوردند. این طوری بود که با شنیدن «الله اکبر»، دیگر حسرت آب نخوردن نداشتند. نماز هم باز به امامت جماعت جناب آقای باقری. «الله اکبر»، مثل بچه آدم. بچه­ها هم پشت سر امام جماعت رکوع و سجود، باز هم مثل بچه آدم. آقای بختیاری هم نماز را به جماعت خواند. آقای بختیاری را نمی شناسید؟ واقعاً؟ خب من هم تا قبل از معرفی­شان نمی شناختمش. داشتیم سحری می­خوردیم که آقای بختیاری با هفت نفر از بچه­هایشان وارد شدند. سلام، سلام و سلام و .... این سه نقطه یعنی هیچی! مبهوت بودند بچه­هامان، چیزی نمی­گفتند. با آقای زرنگ ثانی هماهنگ بودند. داخل که آمدند، صاف به گوشه جنوب غربی حسینیه رفتند و همان جا نشستند. بچه­ها کنجکاو بودند، اما وقت شناسایی نداشتند، به زودی اذان را می­گفتند.

خوابیدیم، ما و آنها. اما حسن مرادی حرکت داشت، ساعت 6 صبح به سمت تهران. مثل اینکه بازی داشتند. حالا در حد تیم ملی یا لالیگا، آن را نمی دانم. نزدیک اذان ظهر بیدار شدیم. این نماز هم به جماعت آقای باقری. بعد نماز، ساعت مطالعه را شروع کردیم، یک ربع زودتر. مثل اینکه تجربه روز گذشته موفقیت­آمیز بود. تکرار شد. دور تا دور هم می­نشستند و کتاب می­خواندند، باز هم «حکایت زمستان». نوجوانان پایه بودند. دور نشستند و خوانده شد، دور اول. استراحت داده شد. ول چرخیدند تا2:15. بزرگ­ترها هم که کلاً تعطیل. معلوم نیست چه کار می­کنند؟ 2:25 سری دوم شروع شد و تا 2:45 ادامه پیدا کرد. بازده خوبی داشت و به درد بخور بود. بزرگترها هم که.... البته استثناها هم دیده می­شوند. آقای خمسه مانند گذشته، آقای توشه جو، آقای صادقی، آقای مجید یوسفی و احیاناً دیگران.

بازی­ها شروع شد، والیبال. تیم­کشی شد و بازی­ها شروع گشت. خیلی منسجم برگزار شد و عالی پیش رفت. فقط نحوه بازی تیم­ها معلوم نبود. من و احمد و آقای مهرعلی، با آنکه در بیشتر بازی­ها نبودیم، اما آخرش دوم شدیم؛ تنها با دو باخت. تیم آقای عبداللهی قهرمان شد. هر جه در زو بد شانس بود، اینجا خوب می­آورد. انصافاً بهترین روز برگزاری از نظر مدیریت بازی­ها بود.

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 25 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نسیم بیداری (18)

 

بستنی بعد از قرآن خیلی چسبید. اصلاً ارتباط تنگاتنگی است بین این دو کار. اولی لذت بخش است و دومی هم. تنگی ارتباط از این بیشتر؟ بعد از این پذیرایی نوبت به دادگاه بررسی جریان «خواب کردن بچه­ها در شب گذشته توسط آقای عبداللهی» رسید. نکته جالب این دادگاه شور و هیجان بسیار آن، قبل، حین و بعد از برگزاری بود. شور و هیجانش تنها با زو قابل مقایسه بود، آنها هم با یک زوی حرفه­ای و سطح بالا! منبر را به جایگاه قاضی تبدیل کرده بودند. با سه پشتی جایگاه متهم را و با سه بالش هم جایگاه شهود را. هر کدام در دو طرف منبر بود و جایگاه شاکی روبروی آن، باز هم با سه بالش. پشت سر هم منطقه عمومی دادگاه بود، جایگاه شهود فراخوانده نشده و شاکیان و تماشاگران دادگاه. حاجی در جایگاه متهم نشست. یک توری بر رویش انداختند تا شطرنجی شود. مهدی رسولی هم به عنوان پلیس دادگاه کنارش قرار گرفت، با وسایل مورد نیاز.

پس از رسمی شدن دادگاه و تفهیم اتهام به آقا محمود، همه چیز با شکایت مهدی بیگ­جانی شروع شد. شکایت از اینکه صبح 3 ضربه شلاق خورده است، یعنی همان طناب آبی بلند. خواست جای ضربه را نشان دهد که دادگاه اجازه نداد. ادعای دیگرش هم این بود که در کوپه قطار توسط آقای عبداللهی و باقری تهدید شده است. فضای جلسه خیلی ملتهب بود و جریان به نفع گروه نوجوانان. حاج محمود هم حرف خاصی نمی­زد. محمد حسین باقری هم به عنوان وکیل حاجی، توضیحات و اعتراضاتی داشت. اما در این نبرد یک به .... چه می کرد؟ اوج تبلیغات رسانه­ای نوجوانان هنگامی بود که آقای باقری به جایگاه شهود احضار شد. ایشان با وجود آنکه تصریح به ندیدن صحنه ضرب و شتم کرد اما با توضیحاتی که ارائه داد اذهان را بسیار ماهرانه به انجام این کار متقاعد نمود. از این به بعد کار رسولی خیلی زیاد بود و با ویژگی­های فیزیکی خود سعی در نشاندن جو مشوش دادگاه داشت. تقریباً در همه آنها موفق بود الا در مواردی استثنایی. موج احساسات در تلاطم بود که حسین لطفی به جایگاه شهود احضار شد. حسین هم کاملاً حرفه­ای عمل کرد. بر موج سوار شد و همه چیز را تحت الشعاع قرار داد. «الآن چند سالی است که تنبیه بدنی را در مدارس ممنوع کرده­اند.» اما مهمترین و محکمترین بخش این بود که من خود دیده­ام که آقای عبداللهی با این ترکه آبی بچه­ها را می­زد. با رفتن حسین، دیگر کاری از وکیل هم برنمی­آمد. تلاش می­کرد اما خب وکیل بود و با نگاهی جهت دار به سخنانش توجه می­شد. چیزی نمانده بود تا محمود دفاعیه آخرش را شروع کند. خواستم شهادت دهم از چیزی که ندیده بودم! فضا بسیار شلوغ و پر سروصدا بود. یک دقیقه­ای طول کشید تا آقای مهرعلی همه را ساکت کرد، قاضی را میگویم. «من ندیدم که ایشان بزنند اما با حالت ایشان و بچه­ها و تازیانه مطمئنم که زده­اند!» نوجوانان آنقدر خوشحال شدند که نگو. نزدیک بود داد باقری در بیاید. گفتم اما یک حرف دیگر هم دارم، و آنجا بود که غیر قانونی­ترین کار ممکنه را انجام دادم. استدلال کردم که «پدر و مادر بچه­ها قبل از اردو به عنوان قیم قانونیشان امضا داده­اند که سرپرستی آنان با دارالقرآن است و دارالقرآن هم آقای عبداللهی را به عنوان رئیس اردو انتخاب نموده است.» کسی هم نگفت که توی شاهد چه کاره­ای که استدلال می­کنی؟ مگر خودش وکیل ندارد؟ جو به هم ریخت. بچه­ها عصبانی بودند و جلسه به هم ریخت. در آخر کار هم گله کردم از حاج محمود که در برخی موارد صبر بیش از اندازه داشته و از زدن خودداری کرده است! آقای لطفی سؤال کرد که شما دیده­اید که آقای عبداللهی با زبان نرم از بچه­ها بخواهد و آنها خودداری کنند؟ گفتم که «من بیش از 50 بار دیدم که آقای عبداللهی به 50 زبان گفته است که بخوابید.» دروغ از این بزرگتر هم می­شود گفت؟ نوبت به خود حاج محمود رسید. گفت که زده است. گفت که اردو مثل مدرسه نیست، بلکه اجتماعی است کوچک همانند جامعه خودمان. که اگر قوانین در آن اجرا نشود، امنیت دیگر افراد در آن به مخاطره می افتد. فلذا، مسئول اردو می­تواند پس از استفاده از زبان نرم و در صورت کارگر نیافتن آن، زبان برخورد جدی را انتخاب نماید. من تذکر زدن بچه­ها با طناب را داده بودم. پس از اعترافات او، آقای لطفی، بدون اینکه به جایگاه شهود احضار شود شروع به سؤال کرد. این هم از آن غیرقانونی­ترین کارهای ممکن بود. شاهد را چه به سؤال کردن از متهم، مگر شاکیان وکیل ندارند؟ گفت که «سابقه مدیریتی شما در اردو چقدر است؟ شما تنهایید و نمی­توانید بچه­ها را آرام کنید. باید تیمی داشته باشید که آنها کارها را انجام دهند.» باقری، وکیل حاج محمود را می گویم؛ جواب داد که مدیر است و به عنوان مدیر هرکاری بخواهد می­کند. خودش هم گفت که «مسئول آرام کردن بچه­ها مهم نیست و اگر مدیر پیش بچه­ها باشد بهتر است. شب قبل من ساعت 30/2 خوابیدم.» در نهایت هم حکم دادگاه:

«آقای عبداللهی باید برای ساکت کردن و خواباندن بچه ها تیم 3 نفره را درست کند که آنها بعد از استفاده از زبان نرم اجازه دارند که به طناب هم روی آورند.»

حاجی هم حسین را به عنوان مسئول خواباندن بچه­ها انتخاب کرد، حسین لطفی را.

چه صحنه­ای بود. آقای عبداللهی در می­رفت و نوجوانان دنبالش. بالش­های حسینیه را برداشته بودند و تا می­توانستند می­زدند. در یک لحظه همه چیز در حسینیه به هم ریخت، ولی تقریباً معلوم بود که هدف آنها اغلب حاج محمود است. بالاخره جریانات فروکش کرد و تمام شد. حال وقت خواب بود و حسین مسئول خواب. فکر کنم حوصله­تان از خواب و مسئول آن و بچه­های خوابیده و نخوابیده، سر رفته باشد. پس تنها یک چیز می­ماند، شب بخیر. البته بچه­ها حالا حالاها نخوابیدند که نخوابیدند، هیچ خواب ندارند انگار. برای خواب کردنشان با لپ­تاپ و اسپیکر، روضه می­گذارند تا بخوابند اما...

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 24 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نسیم بیداری (17)

 

علی صادقی حدیث لولاک را خواند و با آن صحبت کرد. اول نعمت زنده بودن است که اگر نبود، نه عقل و نه پیامبران و نه دیگر نعمت­ها هیچ معنی نداشت. نعمت بعدی وجود پیامبر (ص) است برای هدایت ما که بهانه خلقت ما بود. نعمت واپسین وجود امیرالمؤنین (ع) است که خداوند با وجود او، پیامبر(ص) را آفرید. نعمت وجود زهرا (س) در پی آنهاست که باعث آفرینش دو نور قبلی شد. و بالای همه خود خداوند سبحان است که جامه خلقت بر آفریدگان پوشید. حاجی تعریضی به صحبت ایشان زد که تفسیر­های دیگری غیر از این ارائه شده است، امّا ورود به بحث از این طریق واقعاً عالی است. امّا از ارائه بحث حدیث لولاک خودداری کرد، به خاطر سنگینی آن. محمد حسن باقری متنی خواند، با همان صدای نسبتاً ضعیفش. همین موقع مصادف شده بود با بالا رفتن سخنران از منبر و آمدن صدایش در میکروفون، که بر دامنه آن افزوده هم می­شد. دومین فرد کوچک اردو متنی نوشته بود عالی. هم از نظر محتوا و هم از نظر ادبیات. با اشاره آقای عبداللهی آمد وسط نشست تا همه صدایش را بشنوند. اما خیلی فایده نداشت. بلند شدیم و از مسجد بیرون رفتیم. به سمت صحن قدس، دو قدم که رفتیم، سمت چپ. رفتیم تا به محوطه بزرگ رسیدیم. همانجا در ابتدایش نشستیم و محمد حسن بار دیگر آن را خواند تا همه بار دیگر کیف کنند و تشویق.

آخرین نفر، جناب آقای باقری بود. گفت از همان صحبت­های جلسه خلقت. اگر از آن آدمهایی که در ذهن آفریدید از یکی خیلی خوشتان بیاید، دیگری را دوست داشته باشید و با سومی حال نکنید چه می کنید؟ به چه کسی بیشتر دستور می دهید؟ به اولی، بدیهی است. از خطای چه کسی بیشتر ناراحت می شوید و اشتباه چه کسی اهمیت چندانی برایتان ندارد؟ تحمل خطای کوچک اولی را ندارید و شاید از فحش سومی هم عصبانی نگردید. خدا هم آنها را که بیشتر دوست می دارد، بیشتر دستور می دهد. خدا در رمضان به مردم دستوراتی می دهد و محصورترشان می­کند، دوستشان دارد! به حرم دعوتتان می­کند و شما بیشتر حریم نگه می­دارید، دوستتان دارد. از آن غلام گفت. غلام امام صادق(ع) که داخل تنور رفت. روزی شخصی خراسانی و با ادعای دوستی بسیار، نزد امام صادق(ع) آمد و گفت از محبتش و خیل دوستان امام (ع)، که چرا قیام نمی کنید؟ امام (ع) فرمود به درون تنور برو، تنور روشن پر از آتش. مِن و مِن بود و گیجی و منگی و... و نرفتن. غلام را صدا زد. غلام رفت و درب را هم گذاشت. به صحبت ادامه دادند و او در تمام مدت حواسش به غلام بود، که بیچاره سوخت! امام که نگرانی­اش را دید اجازه داد تا درب را بردارد. دید که غلام نشسته در میان آتش و جز سلامت خبری نیست که نیست.... که غلامان این خاندان، پا در ره انبیاء می گذارند... آن غلام دستور حضرت را شیرین دید، نه دردآور. دستور معصوم چون دستور خدا لطف است. هر که را بیشتر دوست دارند، بیشتر امر و نهی­اش می­کنند.

آقای عبداللهی هم گفت که در روایات است که دستی که برای کمک پیش شما دراز شده، دست فرستاده خداست. نشانه لطفش فرستادن آن دست است. در این میانه پیرمردی دیده بودش و از نداشتن پول و از گم کردن همه چیزش گفت. هر کس کمک­هایش را به محمد صادقی داد تا به پیرمرد برساند. قبل آن هم به پیشنهاد حاج محمود همه سجده رفتند، بابت این همه نعمت الهی. راه افتادیم به سمت حسینیه. حسین لطفی قبل از ما راه افتاد تا بتواند خود را به سرعت به نانوایی بربری برساند. حسین که رفت، اصل بحث­های تکمیلی از هم پاشید. به نانوایی بربری که رسیدیم خلوت خلوت بود، حتماً خریده و رفته بود دگر.

داخل حسینیه شدیم. افطار نزدیک بود. یعنی وقت افطار شده بود. «الله­اکبر» آقای جناب باقری و نماز مغرب و عشاء. سر سفره که نشستیم همه چیز بود. اول اینکه شیر به سفره بازگشته بود. دوم اینکه همراه پنیر، گوجه هم داشتیم. تازه خرما نیز دو نوع بود. علاوه بر اینها زیاد بودن غذا را هم بیفزایید، نامحدود در اختیار بچه­ها.  در عوض کل غذا همین بود، مفصل و مفید. بعد از غذا نوبت به برنامه قرائت دسته­جمعی قرآن رسید. جزء11. 8:30 شروع شد و 80 دقیقه طول کشید. کف کردید؟ بچه­ها بیشتر. البته یک جزء اینقدر طول نمی­کشد امّا چون بنای ما بر این است که همه هر چه قدر هم کم، قرآن بخوانند، این قدر طول کشید. از انصاف نگذریم، ابتدایش هم آموزش تجوید بود، حرف «ع». خط قرآن­های حسینیه هم سوژه­ای شده است. چند تا عثمان طه بیشتر نداریم.

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نسیم بیداری (16)

 

اولین انتقاد را خود آقای عبداللهی از بچه­ها مطرح کرد: چرا پس از برخواستن از خواب، رخت خوابتان را جمع نمی­کنید؟ از طرف بچه­ها هم انتقاداتی شد: وقت خواب کم است. اردو روزمره شده و تنوع برنامه­ها کم است. برنامه قرآن خواندن هم به حرم بیاید. یک انتقاد دیگر هم مطرح شد که کتاب­خوانی کم است، کسی کتاب نمی­خواند. قرار شد سالن فوتسال و کوه­سنگی هماهنگ شود. بعد این قسمت نوبت به بحث اصلی رسید: بزرگترین لطف خدا و معصومین به حال بنده... بحث از سمت راست حاجی شروع شد، بعد کلی چک و چونه زدن جناب آقای باقری. آخر دقیقاً سمت چپش نشسته بود. اولین سخن از آن صادق بود: بزرگترین نعمت خدا، پدر و مادرم. پدر که با کارش به فکر تأمین زندگی است و مادر که مهربانی­اش همواره و بی­دریغ متوجه ماست. شکر خدا که خانواده­ای داریم که دل­مان، برایشان در اردو تنگ می­شود. از یک دقیقه بیشتر شد، چه احسنتی شنید از آقای عبدالهی! پس از او حسین آجرلو صحبت کرد: بزرگترین نعمت معصومین (ع) وجود خود آنها است. از این نعمت برای ما بالاتر وجود ندارد. البته با کمی تغییر در ادبیاتی دیگر. نوبت کوچکترین فرد اردو شد، محمد جواد عبدالهی. توجه بدین نکته که تا پدر و مادر زنده­اند باید به ایشان توجه کرد و هوای­شان را داشته باشیم. میلاد اولین کسی بود که یک تقسیم­بندی ارائه داد: لطف­های خداوندی یا دنیوی اند یا اخروی. بهترین نعمتهای دنیوی سلامت است و امنیت و پدر و مادر. اخروی ها هم سه تا هستند: آرزوهایی که حسرت آنها را می خوریم، بهشت و فراخوانی معصومین (ع). منظور از این آخری آن است که خود معصوم (ع) چیزی از ما بخواهد. با صحبت این چهار نفر، حاجی دیگر کف کرده بود! یعنی همه کف کرده بودیم ولی او اظهار هم می­کرد. نگفته نگذاشتند انصافاً. آقای لطفی صحبتی نداشت. آقای صادقی هم صحبتی نکرد، نوبت به حسین شریعت رسید. اولین فرد از بزرگترها، پس از آن حرف­های زده شده. همان اول گفت که حرف بچه­ها حرف دل ما بود، یعنی که زدند وسط خال. هم وسط خال سیبل و هم وسط خال یار. سید اما طور دیگری وارد بحث شد: هدف از خلقت ما چه بود؟ به نظر من فقط عبادت نبود. که ما کامل کننده خلقت خدائیم و محل تجلی صفت خداوندی در میان خلایق. در این میان معرفت هم وظیفه ماست. این یکی را به کمک آقای عبدالهی گفت. ظاهراً روایت داریم ذیل همان آیه معروف که «ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» یعنی «لیعرفون»، که ذوات مقدس معصومین را بشناسند. صحبت­های سید تمام شد، با سختی زیاد. بگذریم که حرف­هایش به این واضحی هم نبودند و کمی پیچیده به نظر می­رسیدند. احمد خانی: از بزرگترین نعمات الهی بر ما عزاداری است. اگر عزاداری­های ما نبود، ما زودتر از اینها از بین رفته بودیم. دومین تقسیم بندی هم اینجا مطرح شد. نعمت یا فردی است یا اجتماعی. عزاداری در تعالی فردی مؤثر است و در حیطه اجتماعی هم جلوی نزول بلا را بر اجتماع می­گیرد. که به ما رحم کرده­اند به خاطر این اظهار محبت و ارادت. صادق اشکال کرد که عمر دست خداست و با نزول بلا هم احتمال نمردن هست. جواب آمد که بالاخره جلوی عذاب را گرفته­اند. مهدی رسولی زد وسط خالی دیگر، این که شیعه­ایم و در خانواده­ای مذهبی به دنیا آمده­ایم، بزرگترین نعمت خداست. چقدر حاجی حال کرد! مختصر و مفید و اساسی. حسین سؤالی پرسید، حسین لطفی: چرا به دنیا آمدن ما در خانواده شیعه لطف است؟ که اگر هست، چه می شود عدالت خدا؟ به ما داده و به دیگران نداده است. قرار شد بحث، باشد بعد از اتمام جلسه. مهدی بیگ­جانی از مسجدی بودن گفت. از این که در پارک نیست، از این که دنبال بازی خیابانی نیست. واقعاً نعمت است. برخی پیرمردها غر می­زنند امّا خدا راه می­دهد. آخر سر هم نعمت پدر و مادربزرگ­ها؛ نعمتی است عظیم این نعمت. گفتم از بزرگترین لطف خدا: «لقد منّ الله علی المومنین اذ بعث فهیم رسولاً منهم...» که این تنها نعمت منت­دار خداست. بزرگترین لطف پیامبر(ص) بر ما دریافت قرآن و وحی است. که این کتاب آخرین و این وحی کامل را تنها یک جان دریافت و برای بشر به ارمغان آورد، خیرالانبیاء و ختم الرسل(ص). بزرگترین نعمت معصومین هم برای ما حفاظت از عقل در آیین تشیع و پرورش تعقل میان ماست که در میان فرق و نهل، نظیر ندارد این گوهر. آقای لطفی سؤال کرد: چرا عقل در مکتب اسلام تجلی پیدا کرده و این لطف برای ماست و مثلاً فلاسفه غربی از آن محرومند؟ باز هم بحث، برای آخر جلسه. ابوالفضل یا همان مهدی خاله­پسر مهدی: اولین نعمت، خلق شدن توسط خدا بود. روی زمین هستیم و این نعمت­ها برای امتحان است. پدر ومادر از نعمت­های بزرگ خداییند. امّا نعمات خداوند قابل شمارش نیستند و از حد فزون­اند. بزرگترین لطف معصومین(ع) هم هدایت ما به سوی خداوند و دین اسلام است. برکت هم از الطاف بزرگ خداست. اینجا دوباره نوبت­ها عقب گرد کرد و محمد صادقی صحبت را آغاز نمود: استغفار و بخشش لطف بسیار بزرگ الهی است، توبه. گویم اگر در توبه را باز نگذاشته بود، چه خاکی بر سرمان می­کردیم؟ صبر خدا نیز از بزرگترین الطاف اوست. این همه گناه و باز هم دعوت! دعوت به زیارت رضای مرتضی(ع) در ماه میهمانی... عجب صبری خدا دارد و عجب لطفی...!! خدا را شکر می کنم به خاطر آشنایی با علی(ع) و فاطمه(س) که انسان با شنیدن نامشان جان می­گیرد. شرح ندهم بهتر، جان می­گیرد انسان، با یک «نام»...! حمید برای اولین بار جغرافیای بحث را ارائه داد: اولین و بزرگترین لطف وجود است. نبودیم، آمدیم. هیچ بودیم و هستمان بخشید. دوم آنکه هدفی برای این آفرینش قرار داد. سوم هم این که این هدف مقدس است. بعد آنها، راهنماهایند که وسیله قرب ما به اویند. عقل و پیامبران(ص) و معصومین(ع) که وسیله­های هدایتند. اول وظیفه ما معرفت است.

...

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

دیدار یار (4)

 

 

در ابتدای این دیدار یازده نفر از دانشجویان و نمایندگان تشکلها به بیان دیدگاههای جامعه دانشجویی درباره مسائل مختلف دانشگاهی - علمی - فرهنگی - اجتماعی و سیاسی پرداختند.

آقایان و خانمها:

- محمدرضا کاشفی - مسئول بسیج دانشجویی دانشگاه شهید بهشتی

- محمدصادق کریمی - دارنده مدال برنز المپیاد دانشجویی

- ایوب توکلیان - نماینده اتحادیه جامعه اسلامی دانشجویان سراسر کشور

- سمیه چیتی - عضو شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت

- محمد زعیم زاده - نماینده اتحادیه انجمن های اسلامی دانشجویان مستقل

- حُسنی زاغری - دارنده مدال طلای ادبی کشور و دانشجوی حقوق بین الملل

- محمد جعفری نژاد - نماینده جنبش عدالتخواه دانشجویی

- علی بازگیر - نماینده تشکلهای دانشگاه آزاد اسلامی

- امیرعباس سالارکیا - دارنده مدال برنز جهانی فیزیک

- سیدعباس رضایی - نماینده اردوهای جهادی دانشجویی

- و اسحاق عامری - فرزند شهید و دارنده مقام دوم مسابقه جهانی اختراعات

در سخنان خود بر این نکات تأکید کردند:

- ضرورت درک عمیق سخنان و رهنمودهای رهبر انقلاب در زمینه مسائل دانشگاهی و دانشجویی و پرهیز از سطحی نگری در این زمینه

- بازنگری در روند جذب دانشجویان دوره دکتری

- توجه بیشتر همراه با برنامه ریزی سه قوه برای تحرک بیشتر و تحقق اهداف سال جهاد اقتصادی به ویژه طراحی اقتصاد مقاومتی

- توجه به 4 محور "استاد - دانشجو - محتوای دروس و قوانین و مقررات آموزشی - دانشگاهی "، به عنوان زمینه اسلامی شدن دانشگاهها

- ضرورت حضور مسئولان در دانشگاهها برای پاسخگویی به سئوالات و دغدغه های جنبش دانشجویی

- لزوم برائت عناصر سیاسی و همه خواص از فتنه گران به عنوان پیش شرط ملت برای فعالیت و حضور عناصر سیاسی در انتخابات مجلس شورای اسلامی

- پاسخگویی نامزدهای نمایندگی مجلس در قبال هزینه هایی که در انتخابات مصرف می کنند

- تأکید بر ضرورت برخورداری از بصیرت به عنوان نیاز امروز و همیشه انقلاب و ایران

- توجه به ظرفیت هنر در تبیین مفاهیم دینی و فرهنگی

- استفاده از ظرفیتهای دانشجویی و دانشگاهی برای تحول در نظام بانکی

- انتقاد از بی تقوایی سیاسی و بد اخلاقی برخی سیاسیون و گروههای سیاسی

- ضرورت بازگشت همه جریانهای سیاسی به مکتب امام خمینی(ره)

- انتقاد از فقدان نقشه راه جامع و کارآمد در زمینه مسائل رسانه ای و فرهنگی

- لزوم توجه و ایجاد حساسیت برای اجرایی شدن اصل 8 قانون اساسی و ترویج امر به معروف و نهی از منکر

- تلاش بی وقفه برای حل مشکل فقر و بیکاری

- لزوم تشکیل مجلسی انقلابی و کارآمد با حضور پرشور ملت در انتخابات اسفندماه

- انتقاد از برخی برنامه های صدا و سیما

- حمایت عملی مسئولان آموزش عالی از علوم انسانی و حرکت به سمت بومی سازی در این حوزه

- توجه به نخبگان علمی افتخارآفرین و مدال آور در سطح جهان به موازات توجه به مدال آوران سایر حوزه های غیرعلمی

- لزوم ایجاد شفافیت در اطلاعات اقتصادی به عنوان مبنایی برای مبارزه با مفاسد اقتصادی

- انتقاد از خصوصی سازی خوابگاههای دانشجویی

- تأکید بر فراهم کردن فرصت اثرگذاری در مسائل کلان کشور برای نخبگان

- ضرورت ایجاد ارتباط عمیق میان صنعت و دانشگاه

- لزوم توزیع عادلانه فرصتهای رشد و بالندگی در همه مناطق کشور

- نقد عدالت طلبانه دانشجویی زبان گویای مطالبات مردم از مسئولان

در پایان این دیدار نماز جماعت مغرب و عشاء به امامت رهبر معظم انقلاب اقامه شد و دانشجویان روزه خود را همراه با ایشان افطار کردند.




طبقه بندی: حضرت امام خامنه ای،  سیاسی، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نسیم بیداری (15)

 

والیبال بچه­ها تمام شد. دو تیم بودند، دو تیم سه نفره. چه بازی­های پیشرفته­ای بود. سطح بازی بالا و امتیازات به هم نزدیک. این بار هر ست 25 تایی بود. بازی 3 به 1 تمام شد. جا به جایی مختصری هم هنگام بازی صورت گرفت که خیلی مهم نیست. مهم پیشرفت آنهاست که واقعاً سریع بوده است. نوبت به بازی بزرگ­ترها رسید. آنها هم دو تیم سه نفره داشتند. اینجا هم بازی­ها حساس بود. حساس و نزدیک. آخر هم بازی تا انتها نرفت. 2-1 بودند در نتیجه کلی و مشغول بازی در ست چهارم. آنچه که در روز سه­شنبه بسیار مهم بود و همه چیز را تحت تأثیر قرار داد، جلسه رأی اعتماد مجلس به چند وزیر بود. برای ساعت 2، رادیو را تنظیم کردند. آن موقع نوجوانان کتاب میخواندند. اخبار را که گوش کردند، پخش مستقیم جلسه نمایندگان برای رأی اعتماد را پیدا نمودند و به اسپیکر متصل کردند. وزیر بهداشت، راه، تعاون و رفاه. درباره خود جلسه هیچ نمی­گویم. تنها بدین نکته اشاره می­کنم که اگر موافقان و مخالفان طرح­ها و لوایح، هنگام بررسی آنها، همیشه همین­طور برخورد می­کنند، و اگر طبق ادعای خیلی­ها مجلس هشتم، مجلس تخصص است؛ پس وای به حال ما! بی خیال مملکت شویم و خداحافظ... واقعاً برخی نقدها و دفاع­ها به شوخی نزدیک­تر بود تا جدیت. ولی همین هم بچه ها را زمین­گیر کرد و بازی­ها را خلوت نمود. جلسه تا بعد از 5 هم ادامه داشت اما، جلسه داشتیم و همه چیز باید تعطیل می­شد، از جمله والیبال و شنیدن برنامه­های سیاسی رادیو. این بار می­خواستیم تالار گپ و گفت و گفتمان را در حرم برگزار کنیم، اولین تجربه. بالاخره رسیدیم باب الجواد(ع) و داخل آمدیم. گروهی اول رسیدند، دسته بعد آن و تک و توک هم در انتها. گروه اول افراد بزرگتر بیشتری داشتند. گروه دوم هم جناب آقای باقری بود و بچه­ها. از راهرو کوچه به داخل کوچه. از آنجا به چهنو و سپس راست. انتهای سرشور و عبور از خیابان. رسیدن تا ابتدای صحن ورودی باب الجواد(ع) و آمدن تا ابتدای در ورودی. آغازِ گشتن کمی معطل شدیم، به خاطر صف افراد برای بازرسی بدنی دیگر! داخل شدیم و اذن دخول خواندیم. کمی که جلوتر آمدیم بچه های قبل را دیدیم. نشسته بودند منتظر، به سمت صحن قدس راه افتادیم، بعد از آمدن سید حسین. به صحن قدس که رسیدیم خلوت یافتیمش. حاج محمود، صادق را برای بررسی مسجد گوهرشاد فرستاد. با آمدن او و خبر خلوت بودن آنجا، همگی برخاستیم. راهرو را رد کردیم و پیش آمدیم. گنبدی بزرگ و طلایی، با کمربندی آبی رنگ که ماجرای زیارت شاه عباس را روی آن نوشته­اند. اینجا که می­رسی فقط می­توانی بگویی «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا... .» چرخیدیم و تا ایوان فیروزه­ای رنگ روبروی گنبد آمدیم. آنجا حلقه­ای تشکیل دادیم و صحبت را آغاز نمودیم. یعنی آغاز نمود.

«دید دید دید درید دید دید...» ساکت! از نظر تو پت و متی عمل کردیم؟ گشتیم تا در کل صحن به این بزرگی جایی برای نشستن پیدا کنیم. کار را به بچه­ها سپردیم و این طرف و آن طرف رفتیم. امّا در این درگه هیچ کار لغوی صورت نمی­گیرد و هیچ بی­حکمتی راه ندارد. نشستیم در حالی که اکثر ما گنبد را می دیدیم، با آن تلؤلؤء بی­نظیر در غروب خورشید. نشستیم در مسجد، در خانه خدا. نزدیک محرابی که بسیاری از بزرگان آنجا نماز خوانده­اند. نشستیم در جایی که همه شب را میزبان نمازشب­خوان­های حریم رضوی است. همه مشکل اینجاست که این درگه را نباید با نگاه عادی نگریست. که فاصله دیدن تا ندیدن بسیار کم است. «پت ومت خواندن رفقا» در این بارگاه راهی ندارد. آدم نشده­ای هنوز،  زائران امام رضا(ع) را مسخره می­کنی؟ گیریم که کمی هم این طرف و آن طرف ول بچرخند....

 



نوشته شده در تاریخ شنبه 22 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

چشم من و امر ولی؟!

درخود رفته بود. بین دنیای درون و بیرون سرگردان بود. به خود که می­آمد، تازه سختی سنگی که بر آن را نشسته بود را حس می­کرد. دنیایی در او به هم ریخته بود. نگاهی به شمشیر خود انداخت. پوزخندی زد و خطابش کرد: «چه ضعیفی! از نیام در نیامده کند شده­ای. نه می­بری و نه سوزی بر تن می­گذاری.»

دوباره سر را پایین انداخت و بین دوپای خود را نگریست. آن چند لحظه و چند جمله، از مقابل دیدگانش رژه می­رفتند. خسته شده بود. سر برآورد و دشت را نگریست. دل آسمان هم چون دل او بود. به یاد جمل و صفین افتاد. به یاد علی، به یاد شمشیری که می­برید... سر چرخاند و دسته­دسته افراد مختلف را دید. با خود گفت: «چه سایه مرگی بر سرتان افکنده شده. بیچاره­ها...»

گفتگویش با دوست قدیمی در هفهته­ی گذشته را یاد آورد. اتفاقا یکی از دلایل به هم ریختگی­اش، صحبت همان روز بود...

قدم می­زدند، بی­حال و پریشان. آمدند تا به همین­جا رسیدند. خودش درست روی همین سنگ نشست و دوستش روی سنگ بغلی. بحث انتهای کار نبر بود. وضع سپاه، خنده و گریه داشت. چطور می­شد راه چاره­ای یافت. بحث به درازا کشید. می­گفتند و می­شنیدند. بر لب دوستش خیره می­شد و لب­خوانی می­کرد. امیدوار بود که اختلافی با آنچه گوشش می­شنید بیابد. اما افسوس که هرچه می­دید، همان بود که می­شنید. اصلا باور نمی­کرد که آن دوست، چنان حرف­هایی را بزند. به گوش خود شک می­کرد و به اراده­ی او نه. اما چه می­توانست بکند؟ باید می­پذیرفت. دوستِ یلِ صفین­دیده­اش، از جنگ خسته شده و به صف قاعدین ملحق گشته بود. آخر صحبت، با هم حرفشان شد. تلخی چنان بگومگویی، در گلویش ماند. چند روز هم ماند. کار که به داد و فریاد کشید، دوستش بلند شد و رفت. بغضی جانکاه و نفس­بر، بر گلویش افتاد. سر به زیر انداخت و در خود فرو رفت. حرفی ذهنش را میدان جنگ کرده بود: «تو و خسته شدن از نبرد با بنی امیه؟»

سر به زیر اندخت. به یاد کل هفته افتاد. دیگر زبانش در اختیار خودش نبود. گاهی سرخود چیزهایی را از دهان بیرون می­انداخت. زیر لب گفت: «چه هفته­ای بود!» هر روز که می­آمد، تلخی روز قبل را به بازی می­گرفت. آن­قدر از وقایعِ غیر قابل باورِ طول هفته، «زکّی» شنیده بود که اراده­اش تاب مقاومت در برابر نسیم سحرگاهی را هم نداشت. به گوشتی بی استخوان می­مانست. وقتی آن صلح­نامه امضا شد و معاویه برای مردم آن صحبت کرد، دنیا در نظرش از پِهِن غنایم نیز پست­تر گشت. اما همه­ی آن­ها یک­طرف و ماجرای روز، یک­طرف...

نگاهی به خیمه­ی حسن بن علی انداخت. وقایع ساعت قبل، برایش زنده شد. خودش را دید که از خیمه­ی امام بیرون آمده و بی­اختیار روی این سنگ نشسته است. سر را پایین انداخت. اشک از چشمانش سرازیر شد. سر برآورد. روبه­رو را نگریست. درختی را که یک ساعت پیش، زیر آن نشسته بود دید. دوباره خود را یافت. زمان برایش بی­مفهوم شده بود. دید که با غم دنیا بر دوش، برمی­خیزد. برمی­خیزد در حالی که پاهایش ذره-ای توان ایستادن و رفتن ندارند، نه از خستگی، بلکه از تردید. «بروم نروم» بی اختیار زبان و ذهن، لالایی­اش شده بود. بالاخره نفس را در سینه حبس کرد و گام اول را برداشت. گام دوم، سوم... و همین­طور. خود را دید که بر در خیام ایستاده است و اذن می­طلبد. بعد از اذن امام است که داخل می­شود و تمام بیچارگی عالم را یک­جا می­خرد. جملات را یکی یکی مرور کرد. می­دانست که قرار است چه بلایی به سرش بیاید. مکالمه­اش با امام را پی گرفت. او بود و درد کندی شمشیرش. او بود و درد خواب خنجر در غلافش. او بود و درد زخم زبان­ها و چشم­ها بر دلش. همه­ی دردها جمع شد و اژدهایی در دلش سر از تخم بیرون آورد... خودش را دید که تصمیم امام مجتبی (ع) را مایه­ی ذلت می­خواند. جواب امام را که می­شنود، طاقت ماندن ندارد. خود را دید که از خیمه بیرون می­آید و برای نشستن، این سنگ را بر می­گزیند...

چه می­کرد با این حرفی که زد؟ چگونه از شر نحوست این تصمیم خلاصی می­یافت؟ چه چیز را جای این درشتی کفاره می­داد؟ وقتی خودش را می­نگریست که بر تخته سنگی نشسته و همه­ی آن اتفاقات را تحمل می­کند، به همه­چیز شک می­کرد. باور نمی­کرد که این­همه درد را پشت سر گذاشته و هنوز زنده باشد. نگاهی به دریاهای طوفانی درهم­رفته­ی دل خویش انداخت. نگاهی نیز به سپاه از هم وا رفته­ی جنگ نکرده نمود. نگاهی هم به آسمان... گفت: «چگونه نفست بالا می­آید؟ چرا این­همه درد، دلت را منفجر نمی­کند و راهی قبرت نمی­نماید؟ چگونه می­خواهی از این پس، خودت را تحمل کنی؟ چه مجازاتی سخت­تر از زنده ماندن؟؟»

*    *    *

-        یعنی این حرف آخرته؟

-        آره.

-        پس خودمختار شدی؟ خودت تشخیص می­دی که چی درسته و چی غلته؟

-        می دونی اینا چه خطری برای انقلاب دارن؟ میدونی نظراتشون درباره ظهور چیه؟

-        یعنی آقا اینارو نمیدونه؟

-        مگه من چی گفتم. من که کار...

-        تو تبلیغ کردی. علیه اونا مقاله نوشتی. این در و اون در زدی. خودتو کشتی.  تو بوق و کرنا کردی، درخالی که می­دونستی آقا راضی نیست. ایشون گفتن که...

-        که صاحبان تریبون...

-        یعنی تو صاحب تریبون نیستی؟ همین قدر که هستی رعایت کن. این قدر این مسائل رو تو شیپور نزن. وقتی آقا گفتن که به مسائل اختلافی نپردازین، خب حرف گوش کن.

-        اینا همه­اش توجیهه. ما باید به مردم آگاهی بدیم. این جریان انحرافی، همه­چی رو بر باد میده. باید محکم جلوشون دراومد.

-        من چی میگم، تو چی میگی.

-        من نگران اسلامم.

-        من نگران اسلام و توام. می­دونی داری چیکار می­کنی؟

-        همینه که هست. اون حرف...

-        دقیقا به همین معناییه که گفتم. خودتم می­دونی، اما نمی­تونی زیر بار بری.

-        خیلی پیله­ای.

-        جدا شدن از ولایت، مهر بدبختی رو پای زندگی میزنه. بهونه­اش هم مهم نیست! این تو این هم میدون.

-        من کاری جز افشای نیات پلید اینا ندارم.

-        پس بچرخ تا بچرخیم...

...




طبقه بندی: حضرت امام خامنه ای،  اعتقادات اسلامی، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

دیدار یار (3)

 

 

رهبر معظم انقلاب اسلامی با اشاره به وارد بودن برخی انتقاداتی که دانشجویان از دستگاههای مختلف بیان کردند افزودند: البته در مقام عمل به آرمانها و آرزوها، مشکلات و موانع مختلفی بوجود می آید که باید هنگام قضاوت کردن، آنها را هم در نظر گرفت.

ایشان در پاسخ به یک دانشجوی دیگر، تحرک و فعالیتهای دستگاههای ذیربط را در مسائل جاری و تحولات منطقه بسیار خوب دانستند و افزودند: اعلام نظر دانشجویان در این زمینه به روند کارها کمک خواهد کرد.

رهبر معظم انقلاب اسلامی با تمجید از مطالب سنجیده و دقیق یکی از دانشجویان درباره علوم انسانی افزودند: فکر و اندیشه، مبدأ و مبنای تحول ملتها در طول تاریخ بوده است و حساسیت درباره علوم انسانی نیز از همین واقعیت سرچشمه می گیرد.

ایشان با رد تقلید از علوم انسانی غربی تأکید کردند: مبانی تفکرات ما با مبانی تفکرات مادی متفاوت است به همین علت تقلید از علوم انسانی غربی، نمی تواند مشکلی را برای ما حل کند.

حضرت آیت الله خامنه ای در همین زمینه افزودند: ما از یادگیری علوم انسانی و دیگر علوم غرب و شرق به هیچ وجه احساس سرشکستگی نمی کنیم به شرط اینکه این یادگیری به آگاهی و دانایی و افزایش قدرت تفکر ما منتهی شود و با بومی کردن این علوم، از شاگردی به استادی برسیم.

 

رهبر معظم انقلاب اسلامی در پاسخ به ابهام یکی از دانشجویان درباره فرمایش امیرمؤمنان در زمینه رسوا کردن مفسدان و سوءاستفاده کنندگان افزودند: این سخن مولای متقیان به هیچ وجه درباره موارد اثبات نشده و اتهامات افراد نیست و برمبنای منطق اسلام، قطعاً نمی توان به صرف اتهام، اصطلاحاً دست به افشاگری زد.

ایشان خاطرنشان کردند: حتی در مواردی که جرم اثبات شده است بجز مواردی که نفسِ افشاگری، دارای مصلحت و فایده است، اسلام اجازه افشاگری نمی دهد چرا که با این کار خانواده و وابستگان مجرم، بدون هیچ تقصیری، دچار آسیب می شوند.

رهبر معظم انقلاب اسلامی، کارهای انجام شده درخصوص سیاستهای اصل 44 را در مجموع خوب دانستند اما افزودند: طبعاً این کارها نیز کامل و راضی کننده نیست اما براساس گزارشهای مسئولان در این زمینه فعالیتهای خوبی صورت گرفته است.

حضرت آیت الله خامنه ای با اشاره به تدابیر اندیشیده شده برای افزایش فعالیتها و تأثیر شورایعالی انقلاب فرهنگی به سخنان یکی از دانشجویان درباره لزوم ورود نسل جوان به میدان مسئولیتها پرداختند و افزودند: این ایده، خوب و لازم است اما قبل از ورود به عرصه¬ی قبول مسئولیت، باید صلاحیتهای علمی و عملی را در خود بوجود آورد و با شناخت مقتضیات مسئولیت، وارد این عرصه شد.

رهبر معظم انقلاب اسلامی با اشاره به انتقادات صریح دانشجویان از دستگاههای مختلف خاطرنشان کردند: بنده قلباً این انتقادها را تحسین می کنم البته ممکن است برخی از آنها را قبول نداشته باشم اما همین انتقادات نشان می دهد که جوانان برای به عهده گرفتن مسئولیتهای کشوری، باید ظرفیت تحمل انتقاد را درخود افزایش دهند چرا که هرکسی کاری بر عهده گیرد طبعاً با انتقادهایی مواجه خواهد بود.

 

ادامه دارد...




طبقه بندی: حضرت امام خامنه ای،  سیاسی، 
(تعداد کل صفحات:4)      [1]   [2]   [3]   [4]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات