حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 شهریور 1390 توسط محمدقائم خانی

حسرت وقت نداشتن

گفتند مطلبی راجع به هفته دفاع مقدس و شهادت امام صادق بنویس! واکنش من حیرت بود!! آخه من ... ولی قبول کردم. بالاخره همیشه راه­هایی برای فرار کردن از زیر بار هست!

هیچ راه فراری نبود. چیزی به فکرم نرسید. این بود که دست نیاز به سوی کسی دراز کردم که سری در معارف داشت، آن هم معارف قرآن. پاسخ او بسیار شگفت انگیز بود: «همین! پیشنهاد می کنم مطلبی بنویس که هم در رابطه با دفاع مقدس باشد، هم امام صادق (ع)، و هم بازگشایی مدارس.»!! باور کردنی نبود. ولی وقتی نشستم و او صحبت کرد، تازه فهمیدم که مطلب چقدر جدی است. مطلبی در مورد دفاع مقدس، امام صادق (ع) و هم بازگشایی مدارس. آن هم نه چون اکثر مطالبی که با چسب به هم بچسبانند و حتی دو دقیقه هم دوام نیاورد. مطلبی که واقعا به هرسه مربوط است. او توضیح داد و من هم گوش کردم. چقدر زیبا بود. اگر آدم اهلی به جای من نشسته بود، حتما پرواز می کرد.

ادامه مطلب
طبقه بندی: قرآنی،  اعتقادات اسلامی،  حوزوی،  نظام آموزشی،  شهید و شهادت، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 شهریور 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

نوشته بودم که منتظر مطالب جدید وبلاگ باشید و منظورم این بود که مطالبی با محور اعتقادات اسلامی بگذارم؛ خب کمی وقت می­برد تا فکری کنم و چیزی بنویسم که ارزش خواندن داشته باشد و ضمناً چینش جدید و منظمی باشد از مباحث گسترده این شاخه از علوم اسلامی. آنچه من می­خواهم دنبال کنم مباحث نظری است که در جای خود، بسیار مهم است. اما امروز ایمیلی دریافت کردم که اهمیت روی دیگر سکه این مباحث نظری که همان «عمل به مقتضای این باورها»ست را نشان می­دهد. گرچه نمی­خواستم و نمی­خواهم مطلب کپی بگذارم، اما شما این را به حساب «حکایت وارده» از ما بپذیرید.

 

اعتقادتان را چند می­فروشید؟

مقیم لندن بود، تعریف می­کرد که یک روز سوار تاکسی می­شود و کرایه را می­پردازد. راننده بقیه پول را که برمی­گرداند 20 سنت اضافه­تر می­دهد!

می­گفت: چند دقیقه­ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی...

گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده­شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم. پرسیدم بابت چی؟ گفت می­خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید، خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم. فردا خدمت می­رسیم!

تعریف می­کرد: تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد. من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می­فروختم!!




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  اخلاق اسلامی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 شهریور 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

سلام مجدد

رفته­ام و برگشته­ام با کوله باری از امید و نشاط و با کمربندی محکم و بندکفشهایی سفت! آماده شده­ام برای شروع یک سال تحصیلی و تلاش خستگی­ناپذیر برای کار علمی و مطالعاتی.

اینها را گفتم تا رفقا بدانند و نسبت به روحیه­ام نگران نباشند! راستی لطف امام رضا داره یه جورایی شامل حالم میشه که شاید تا مشهدی شدن! پیش بره... البته نه این که بروم ساکن مشهد بشوم.

دیروز تو اخبار تصاویر زیارت آقا و غبارروبی ایشان از مضجع مطهر امام رضا را دیدم که خیلی کیف کردم. وقتی ایمیلم را چک می­کردم مثل همیشه از سایت دفتر آقا برایم میلی آمده بود که گزارش خبری این سفر بود. یک دفعه چشمم خورد به نوشته «عکسها» و رفتم تو سایت. دیدم عکسهاش خیلی قشنگه، گفتم چندتاش رو هم برای لذت بیشتر از دیدن تصویر آقا و تصویر حرم، و هم برای خالی نبودن عریضه وبلاگم بذارم.

ضمناً یک قسمتی جدیداً در وبلاگ تأسیس شده که می­توانید روی آن کلیک کنید و تصاویر خیلی زیبایی از آقا را تماشا کنید؛ پایین آمار وبلاگ، با این آیکون:

 

این هم چندتا از عکس قشنگهاش:

 

 

           

 

مثل این که آقا هم نشسته­اند و دل­نوشته می­نویسند!! J

 

منتظر مطالب جدید وبلاگ باشید

یا علی



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 شهریور 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

دارم می­روم باز؛ امسال این بار چهارم است! خرداد، تیر، مرداد و حالا شهریور! خوش به حالم!

به قول رفقا: «تهران هم بیا! یه سر هم به ما بزن!»

اما خدا داند و امامم داند و البته خود دانم که چقدر نیازمند رفتنم؛ اگر نیاز نداشتم شاید مرا این­قدر نمی­خواندند...

این متنی که می­خوانید دست­نوشته­هایی است که هرچند کوتاه و نارس اما، در سفر اسفندماه 89 نوشته­ام.

امید که دلی را تا آستان محبوب به پرواز درآورد و مایه خیری شود که بسیار محتاجم... .

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سه­شنبه 3/12/1389، ساعت 12:03

صحن گوهرشاد، حرم مطهر امام رضا علیه السلام

 

- الله اکبر. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله ...

*

سه­شنبه 12:15

روی فرشهای صحن گوهرشادت نشسته­ام و چشمم به گنبد طلاست. سرمای هوا حریف گرمای حضور نیست؛ و حضور مردم هم مانع اشکهای غلطان روی گونه­ها ...

باید سریع برگردم، برای ناهار! رویم هم نمی­شود که داخل بیایم. نشسته­ام به دردِ دل.

آقا جان! خیلی لطف دارید که منِ سر تا پا گناه را راه می­دهید در حریم قدستان.

اینجا جای پاکان است، نه جای منِ بی­سر و پا. اصلاً چطور رویم می­شود که خودم را به شما منتسب کنم؟ که آبروی شما را ببرم؟!

اشکها مجال دیدن نمی­دهند. همه چیز تار و غیرواضح شده...

چه وقاحتی می­خواهد که هر بار با چشمان گناه­آلودم بایستم و خیره به ضریح شما شوم. چه پررو هستم که با دستان گناه­آلوده­ام، قلم به دست گرفته­ام و ...

آقا! من که تمام اعضای بدنم و تمام جوارحم بوی گناه می­دهد؛ دستی به سرم بکش...

یا أبانا استغفرلنا ...

*

کلمات این جا گم می­شوند؛ شاید کلمات هم به نظاره­ی معانی نشسته­اند. این جا مانند مردم که دلشان را گم کرده­اند، الفاظ هم معانی­شان را گم کرده­اند و مبهوت ارتباط عبد و مولایند.

این جا بودن و Connect نبودن یعنی بدبختی، یعنی خسارت، یعنی ...

دنبال خلوتم، یک جای دنج، فارغ از همه چیز؛ حتی نمی­خواهم ذکر لفظی مرا از ذکر قلبی دور کند و قلبم لحظه­ای از حضورت غافل شود.

*

این جا همانجایی است که ارتباطم با خدا شروع شد، اولین جایی که به نماز ایستادم ...

می­بینم نوجوانانی را که چه مخلصانه دستهایشان را به سمت آسمان گرفته­اند، چه بی­ریا نماز می­خوانند، چه قلب صافی دارند... خوشا به حالشان...

ای کاش کسی امامشان را به ایشان بشناساند و دستشان را از الآن در دست او بگذارد؛ ای کاش بفهمند که امام یعنی چه؟! ای کاش به ما هم گفته بودند و ای کاش ... !

*

وقتی قدم به حریمت گذاشتم دلم صاف شد و نور، ظلمتهای قلبم را روشن کرد؛ یأس رفت و سراسر امید شد.

می­خواهم دیگر از این حال خارج نشوم، تو کمکم کن ...

ساعت 12:45 شد، دیگر باید بروم ...

به امید بازگشت، با خیالی آسوده می­روم، اما دلم را از امانتداری­ات تحویل نمی­گیرم ... هیچ­گاه.

 

***

 

پنج­شنبه 12:40

از کفشداری 11 آمدم داخل و داخلِ راهروی سمت چپ، روبروی ضریح نشسته­ام. دستم یخ زده و به سختی و بدخط می­نویسم. روبرویم روی دیوار شعر زیبایی نوشته شده:

اهل صفا بروضه جنت علم زنند

ارباب معصیت چو نفیر ندم زنند

آل علی نخست بمیدان قدم زنند

وز پیشگاه عفو صلای کرم زنند

وز مغفرت به نامه هرکس رقم زنند

مقبل کسی که بنده اولاد حیدر است...

 

نماز خواندن در حرمت که هیچ، زاری و انابه به درگاهش که هیچ، دعا و زیارتنامه که جای خود، دوست دارم بیایم و یک گوشه­ی حرم بنشینم و با شما نجوا کنم، درِ گوشی حرف بزنم؛ اصلاً هیچ چیز هم نمی­خواهم، حاجتی هم ندارم. اصلاً مگر رسم ادب است که پیش کریم از احسان و کرم حرفی بزنم؟ گناهانم را هم می­دانم که همان بار اولی که وارد حرم شدم، با دست عنایتی که بر سرم کشیدید، از چهره­ام زدودید...

فقط آمده­ام که معنای عبارتی را بهتر درک کنم؛ « ... و فتحتَ باب فهمی بلذیذ مناجاتهم». آه که چه لذتی دارد درِ گوشی و آهسته سخن گفتن با شما؛ وه که چه اسامی دلنشینی دارید، « ... فما أحلی أسمائکم».

بعضی موقع­ها حرف کم میاورم و آنجا دیگر دل است و جذبه شما ... فقط دم می­گیرم:

- آقا جانم! آقا جانم! ...

 

***

 

جمعه 15:45

نومید و مفلسیم و نداریم هیچکس

نقد وجود داده به تاراج صد هوس

نالان بگرد کعبة تو، کو چون جرس

عصیان، هزار و عمر، گرفتار یک نفس

لطفی کن ای کریم و به فریاد ما برس

کز هشت خلد، لطف تو صدبار خوشتر است

*

جمعه 16:11

دل را ز رضا اگر بگیرم، چه کنم؟

بی­مهرِ رضا اگر بمیرم، چه کنم؟

روزی که کسی را به کسی کاری نیست

دامان رضا اگر نگیرم، چه کنم؟




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
برچسب ها: امام رضا،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 شهریور 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (36)

 

آرام شدیم و کمی صحبت کردیم. خیلی نگذشته بود که سحری آوردند. جوجه با سفید، سیاه، نارنجی. یکی جوجه با دوغ، دیگری جوجه با نوشابه سیاه و آن یکی جوجه با نوشابه زرد. انصافا رنگش نارنجی است دیگر، کجای آن زرد است؟ عذای حضرتی هم بود که آقای بیگ­جانی زحمت تقسیمش را کشید. خوردند، اما نه همه را. در هر کوپه مقداری زیاد آمد. من زورم رسید بخورم اما بچه­ها، نه. منظورم از «من زورم...» این نیست که توانستم ته ظرف یکبار مصرف را سفید کنم. آخه نلیسیدمش. یعنی سفید رنگ نشد، بالاخره مقداری دانه­های سفید برنج می­ماند دیگر.

خیلی تا اذان نمانده بود. نماز صبح را در ایستگاهی بعد از سبزوار خواندیم. نماز خواندن که تمام شد، آمدیم بالا. خواب شروع شد برای اکثر بچه­ها. خیلی­هامان پیشوا بیدار شدیم، پیشوای ورامین. 11.30 بود که پیشوا را ترک کردیم، حدودا البته.

کم­کم همه بیدار شدند و وسائل را جمع کردند. ما هم کمک­شان کردیم، منظورم من و آقا حمید است. هدیه­ها را برداشتیم و به کوپه­ها رفتیم. ابتدا بیدارشان کردیم و سپس هدیه­ها را دادیم. در ادامه هم کمی حلالیت­طلبی و آرزوی سفری خوش و امیدواری برای تداوم جلسات در شهرک. از 5 شروع کردیم و به 2 ختم نمودیم. البته کوپه­ی 2 بیشتر تشکر بود و این حرف­ها. در هر کوپه عکس هم گرفتیم. ما ایستادیم، یعنی نشستیم و حمید محمودخانی عکس گرفت.

تهران که رسیدیم، هنوز 10 نشده بود و روزه­هایمان بدون مشکل باقی ماند، خدا را شکر. پیاده شدیم و بیرون آمدیم. همان ابتدا با آقای باقری و خمسه و مهرعلی خداحافظی کردیم. شدیم 21 نفر. یک مینی­بوس گرفتیم و تا پایین شاهین آمدیم. مجید آنجا پیاده شد. «خدا حافظ، خداحافظ...». ما نشسته و او ایستاده، ما در مینی بوس و او در خیابان. این طوری خداحافظی کردیم. آمدیم تا مسجد، خواسته­ی آقای عبداللهی بود. وسط راه به آقا حمید زنگ زده بود و سفارش کرده بود که بچه­ها را بیاورد. بچه­ها که آمدند، او با همه روبوسی کرد.

استقبال گرمی بود... . بعد آن هم همین زندگی تهرانی خودمان بود دیگر. آمدیم داخل و وضو گرفتیم. کوچک­ترها رفته و بزرگ­ترها مانده بودند. آمدیم دارالقرآن و نماز خواندیم . نماز خواندیم و ... خداحافظ.

خداخافظ همه­ی زائران علی ابن موسی الرضا(ع)... به امید دعوتی دیگر و ضیافتی دیگر... که دست بیفشانیم و سر ببازیم، ار او بخواند ما را...

 

یا حق

التماس دعا 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 شهریور 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (35)

 

در صحن جامع، مهدی و مجید اضافه شدند، به همراه حسن باقری. بیرون آمدیم و پس از سلام به امام(ع)، وارد فروشگاه شدیم. 30 عدد اشترودل و 25 آبمیوه­ی کوچک. بیرون آمدیم. به بچه­ها دادیم، سری اول.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 شهریور 1390 توسط محمدقائم خانی

لبخند شادی وعزم عزت و آه حسرت

عید فطر قند را در دل بعضی آب می کند، «آخ جان که از شر گیر دادن بقیه خلاص شدیم.» اما از این دسته که بگذریم، مومنان شادمانان حقیقی عید فطرند. زیر چتر رحمت و مغفرت الهی بوده اند و باران آسمانی شست و شویشان داده است؛ چه چیزی بیش از این مومن را شاد می کند؟ حس عجیبی که بعد از نماز عید فطر بسیاری از مومنان را به کار و حرکت وا می دارد از همین شادی برمی­خیزد؛ «وقت کار برای خداست، دوباره متولد شده ایم.» پاکی بعد از رمضان، نیرویی عظیم برای تلاش در راه خدا به قلب مومن می دهد. مومنین! قلبتان شاد از غفران الهی...

عید فطر به غباری، خاطر مومنان را گرد غم می نشاند. وقتی از نماز بر می گردند و برای خوردن صبحانه آماده می­شوند، تصویر سفره های افطار و سحر پیش چشمشان می آید و غم رفتن رفیق شفیق را به جانشان می اندازد. ولی زورِ غمِ رفتن کجا و زورِ شادی آمدن کجا؟ مومنین! قلبتان مصون از برگشتن غبار گناه...

عید فطر شوری در مومنان ایجاد می کند. وقتی که همراه با آن جمعیت عظیم در نماز شرکت می کنند، شور و هیجان به سمتشان هجوم می آورد. شکوه و عزت اسلام احساس یگانه ای را به آنها می بخشد. مومنین! قلبتان پرشور از عزت امت اسلام...

رهبر انقلاب که تکبیر را می گوید، دست ها یکی یکی بالا می آیند تا قلب­های مومن صف­های پشتی به نماز پیوند بخورند. احساس مأموم رهبری الهی بودن، احساس عضوی از امت اسلام بودن، احساس حجت داشتن، اطمینانی به قلب­های پیوسته به نماز عید می­دهد. مومنین! قلبتان مطمئن از پیروی امامی بر حق...

ولی فقط شادی و شور و عزت و اطمینان در میان نیست! حسرت هم هست. آنهم نه حسرتی که هیچ کدام از احساس­های دیگر، بتوانند از قلب بیرونش کنند. برخی یک حسرت دارند و برخی دو حسرت. عموم مومنان حسرت عبادت کم خود را در ماه رمضان دارند. حسرت رفتن فرصتی برای عبادت، که دیگر بر نمی گردد. معلوم نیست تا سال بعد، چه کسی هست تا رمضان را ببیند... ولی بعضی از مومنین حسرتی مضاعف دارند. وقتی آقا را می بینند که چنان جمعیت عظیمی به او اقتدا می کند، علاوه بر اطمینان، حسرت هم مهمان دلشان می شود. حسرت می خورند که امام معصوم پیش نمازشان نیست. معلوم نیست تا سال ظهور - که ما نزدیکش می پنداریم - چه کسی هست تا نماز پشت سر امام زمان (عج) را ببیند... مومنان چه حسرتی دارند! مومنانِ شادمان از شور و عزت و اطمینان...



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 8 شهریور 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (34)

 

برگشتیم، پس از خواندن نماز در مسجد گوهرشاد. به حسینیه که رسیدیم چشممان به پرچم خورد؛ خیار، پنیر، گوجه. افطاری بود واقعا. زیاد و با دو جور نان نرم و خوشمزه. چای و شیر کاکائو هم بود. وسط کار بچه­ها آمدند. سید و حسن و مهدی بیگ­جانی . غذای حضرتی آوردند، 3 تا . شله­زرد، پنیر، خرما و سبزی. مهمان شده بودیم، به برکت قلب­های صاف و نورانی بچه­ها و البته از همه مهم­تر، کرم بی­نهایت صاحب ایران­زمین. خوردیم­شان. این غذای مفصل که تمام شد، کم کم جلسه شروع شد، منظور همان تالار گپ وگفت است.

«بهترین خاطره­ی شما در اردو» و «حلاحیت طلبی». اولی رسمی بود و دومی غیررسمی. قسمت اول پیشنهادات و انتقادات بود، به صورت کلی از اردو. دور می­چرخید و هرکس حرفی می­زد. محمدحسین باقری هم فیلم می­گرفت . صدای بچه­ها هم با موبایل آقا امیر ضبط شد. صحبت کردند و گفتند از خوبی­ها و بدی­ها. معمولاً هم با تشکر شروع می­شد. تشکر از مسئولین، از نوجوانان، تشکر از بزرگ­ترها و تشکر از امام رضا(ع). بعضی وقت­ها هم آرزوها بیان می­شد، البته تک و توک. بهترین خاطره­شان را هم گفتند. یک دور چرخید و همه صحبت کردند، بعضی کم و برخی زیاد. حلاحیت هم طلبیدند، عده­ای در همان دور اول و بقیه در دفعات بعدی که نوبت دوباره بهشان رسید.

آماده شدیم برای رفتن به حرم، این دیگر آخرین آخرین بود. عده­ای زودتر رفتند و تعدادی دیرتر. اما تا 10:40، جز یکی دو نفر دیگر کسی نمانده بود. قرارمان ساعت 11.15، صحن قدس. 11.15 بچه­ها و آقای باقری جلسه­شان را شروع کردند. برخی هم کم­کم اضافه شدند، من و دو پیر مرد و یکی دو نفر دیگر .یکی­شان با موبایلش عکس گرفت و رفت. سه تا از بچه ها هم، آخر کار رسیدند. مداحمان صادق بود، شروع کرد. خواند از امام غریب، از امام رضا(ع). در اواسط سری هم به کربلا زد. برگشت اما آخر کار باز هم رفت سراغ دشت بلا. روضه نخواند، فقط شعر، ابیات مختلفی را که حفظ بود. عموم خوانده­ها با موضوع زیارت امام رضا(ع) و امام حسین(ع) بود. بدیهی بود که حضرت نظر کرده بودند، حال جلسه این­طور نشان می­داد. پیرمردها هم گریه­شان گرفته بود . همه را حال خوشی دست داد... . پیرمردها هنگام خداحافظی، دعای­مان کردند، مخصوصًا بچه­ها را. قرارمان 11.45 بود، باب الجواد(ع). رفتم تا اول مسجد و نگاه آخر را به گنبد انداختم، نگاهی که بیشتر گنبد در آن جا شود. «السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع).... السلام علیک یا غریب الغربا و یا معین الضعفا و الفقراء، السلام علیک یا امام الهدی و العروه الوسقی... السلام علیک یا ابن الرسول الله(ص)، السلام علیک یا ابن امیر المومنین(ع)، السلام علیک یا ابن فاطمه الزهرا(س)، السلام علیک یا مظلوم و یاشهید، السلام علیک یا مسموم و یاغریب...» با اتمام سلام، نگاه آخر بود و خداحافظی.

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 شهریور 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 شهریور 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (33)

 

از3 گذشته بود که آمدند. 4 سحری داده شد . قورمه­سبزی با برنج، که البته سبزی نداشت! به قول آقا حمید لوبیاپلو بود. راستش را بخواهید، اگر قرار باشد که رسالت قلم را بجای آورم و در پیشگاه خداوند و تاریخ شرمنده نباشم، باید بگویم که در حقیقت سحری آش بود، فقط نشد که هم بزنندش!



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 7 شهریور 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (32)

 

دیگر صدای قرآن بلند شده یود. بعد اتمام صحبت­ها، یک عکس با همه بچه­ها در صحن آزادی انداختیم و آمدیم مسجد گوهرشاد. «الله­اکبر(2) الله­اکبر».... همزمان با «الله­اکبر» موذن، حاج آقا هم تکبیر نماز مغرب را گفت. «الله­اکبر الله­اکبر» و «الله اکبر» افتادند روی هم.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 شهریور 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (31)

 

از سمت راستش شروع شد، احمد خانی. گفت از وفاداریش، گفت که سقاست. ولی مهمترین خصوصیتش باب­الحوائج بودن است. در میان ائمه(ع) هم فقط امام کاظم(ع) باب الحوائج است. ارتباط با ایشان راحت است.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 شهریور 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 شهریور 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 1. شرط مسلمانی

قبل از هر چیز این عکس رو می­گذارم، البته بدون متنی که جناب «یک مسلمان» در وبلاگ «جهان اسلام» برایش نوشته بود. هر کس طالب خواندن مطلب است روی تصویر کلیک کند.

اگر نامسلمان بودیم هم، باید به حکم انسانیت کمک می­کردیم!

اگر نامسلمان بودند هم، باید به حکم انسانیت و برای تألیف قلوبشان به اسلام، کمک می­کردیم!

مگر مبشّرین مسیحی بضی از نقاط آفریقا را در قرون پیش و اوائل قرن قبل، با تأمین غذا و امکانات بهداشتی و سواد آموزی و ...، مسیحی­نشین نکردند؟! بخوانید سخنرانی امام موسی صدر را (در سال 1338 و در جمع حوزویان قم) درباره تشکیلات آنها و ببینید که هنوز هم این دغدغه­ها روی زمین مانده است. خیلی پرت شدیم از اصل ماجرا!

ما مسلمان! آنها هم مسلمان، خب دیگر چه عذری داریم اگر کمکشان نکنیم؟

مثل روز هم روشن است که کمک ما، جانشان را نجات خواهد داد؛ بحث شک در نیازمند بودن و نبودن هم مطرح نیست (مانند فقرای جامعه خودمان که به علت سودجویان، با بی­اعتنایی از کنارشان می­گذریم)؛ خلاصه همه چیز جور است تا امتحان شویم، با دارایی­مان، هر چند با چند هزار تومان...

 

2. تذکرة الرفقاء!

نزدیک به یک ماه است که مطلب نگذاشته­ام؛ و کسی هم پیدا نشد (به جز یک نفر که خود می­داند)، که بگوید: فلانی! خرت به چند من؟! اصلاً کجا هستی؟ چه می­کنی؟ حالت چطوره؟

و با این که آمار بازدیدها در این چند وقت تقریباً دوبرابر شده، اما دریغ از همان چند نظر. گویا تعداد بازدید و تعداد نظرات، رابطه معکوس دارد. اصلاً به من چه؟! مگه من برای شما می­خواهم بنویسم که منتظر نظرات شما باشم؟!

خلاصه که آدمی در شرایط سخت است که دوست و رفیق را می­شناسد؛ من هم در این چند هفته خوب شناختم. پس تصفیه کرده­ام روابطم را! یه چیزی تو مایه­های همان تصفیه­ی خونین مجاهدین خلق است، منتها در ذهن! ...

چرت و پرت زیاد نوشتم، می­روم سراغ بعدی­ها.

 

3. مردم­آزاری به شیوه نوین

آقا! خوشت میاد؟! من چه هیزم تری به شما فروخته­ام که هر روز چند ده تا لینک را باید پاک کنم! نخواهم تبادل لینک کنم و به قول خودتان رتبه جستجویم در گوگل بالا برود، باید کی را ببینم؟! همین امروز 90 تا لینک را پاک کردم! خب وقتم را دارید می­گیرید، منم فردای قیامت خِرتان را بگیرم خوب است؟!

رفتم «ارسال لینک» را هم برداشتم از قسمت لینکدونی، اما این نرم­افزارهایی که اینها دارند و خیلی هم بهش می­نازند و تبلیغش را هم می­کنند، لامذهب! نیاز به این حرفها ندارد. کافی است آدرس وبلاگت را بدهند و متن را و زمان ارسال­ها (و لابد تعداد ارسال­ها) را هم تنظیم کنند، دیگر مابقی­اش با یک کلیک حل می­شود. کاش یک نرم­افزار هم بود که به همین راحتی تمام لینک­ها را یک­جا پاک می­کرد.

خلاصه­اش این که: بابا مردم­آزاری نکنید! این هم یک­جور دزدی است، دزدی از وقت و عمر مردم!!

 

4. قالب جدید

بعضی بودند که شاکی بودند از قالب قبلی و هر از گاهی پیشنهاد و انتقاد، متوجه قالب بود. حالا یکی پیدا نمی­شود مطلب را نقد کند، اما قالب را غالب نقد می­کنند! من هم دوست داشتم استقلال داشته باشم و از قالبهای پیش­ساخته استفاده نکنم، اما بالاخره مجبور شدم که یک قالب از «بلاگ­اسکین» انتخاب کنم و البته دستی روی سر و گوشش بکشم. حاصلش این شد. نظرتان چیست؟

 

5. گالری تصاویر

یک قسمت جدید هم، پایین آمار وبلاگ اضافه شده که تصاویر مختلف را نمایش می­دهد. فعلاً یک­تا بیشتر نیست، اما در آینده شاید تعدادش بیشتر شد. عکسهایش را با زحمت پیدا کردم و گذاشتم، انصافاً زیبا هم هستند. توصیه می­کنم تماشایش را از دست ندهید. بعدش هم یک نظری برای دلخوشی صاحب وبلاگ بگذارید!

 

6. تغییر طعم مطالب

«حکمت با طعم درد» گذاشته بودم اسم این آلونک! را و نوشته بودم از وجه تسمیّه. بعدها که تنهایی­هایم بیش از پیش شده بود، حکم چاه را پیدا کرده بود و طعم تلخ دردش بر شیرینی حکمتش چربیده بود. گرچه درد را تلخ نمی­دانم و برایم احساس خاصی دارد، چیزی شبیه به تپش قلب یک قاشق! اما این احساس -مانند سایر حس­های ظاهری و باطنی- یک علم حضوری است که تنها در قالب مفاهیم ذهنی (همان علم حصولی) می­توان آن را به دیگران منتقل کرد، پس درک آنها نمی­تواند همان درک من باشد؛ و خلاصه هر چند شاید هم­دردهایی پیدا شوند که دردی شبیه به درد من داشته باشند و همین حس خوب را نسبت به درد روحشان داشته باشند، هستند کسانی که این طعم برایشان فقط تلخ است و ملال­آور... . حالا و بعد از این مقدمه، به این دسته این نوید را می­دهم که به این نتیجه رسیده­ام که باید «حکمتِ» این وبلاگ بر «درد»ش غلبه کند. دردهای من هم بماند در این قلب خسته و سینه رنجور، که هم­دردی نیست که از دردهایم برایش بگویم و ملول نشود؛ چه بهتر که آدمی خود، هم­دمِ خود باشد!

می­خواهم از این به بعد سطح مطالب را ببرم بالا. دیگر مطلب کپی نمی­گذارم، از پیامک و خبر و ... هم خبری نیست. شاید موضوعات وبلاگ را هم کم کردم. و البته کمتر مطلب خواهیم گذاشت، شاید هفته­ای دو یا سه تا.

 

7. مطالب رمزدار

زین پس به علت چشمهای نامحرم! بعضی از مطالبم را با رمز می­گذارم. هر کس خواست این مطالب را بخواند، باید ابتدا برادری یا خواهری­اش را ثابت کند! نترسید نیاز به شناسنامه نیست، نام و ایمیل­تان کافی است؛ نیاز به شماره همراه هم نیست!




طبقه بندی: وبلاگی جات، 
برچسب ها: توضیحات جاریه!،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 شهریور 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (30)

                 

3:20 بیدارشان کردیم. سحری عدس پلو بود، محصول مشترک حسن و حسین. انصافاً هم خوشمزه و جا افتاده شده بود، و چه حالی داد این همه عدس پلوی با حال. «الله­اکبر»، مثل شب­های قبل. به امام جماعت حضرت حجت اردوت نسیمت بهار یت (نه ببخشید، جو مرا گرفت. امامت جماعت حضرت حجت اردوی نسیم بهاری) حاج محمدطاهر باقری (دام عزه و عظم شوکته و زید عقله) برگزار گردید، نماز صبح! «یا علی و یا عظیم» هم با سید حسین. در ادامه­اش نیز دعای روز پانزدهم. آخر هم عهد با امام زمان(عج)، با چشمانی خوابآلود و حوصله­ای سررفته! بی­خود نیست اعمال روزانه چنین است. عهد که چنان شد، عمل چنین می­شود دیگر... .

بعد از آن خواب تا.... اشتباه کردید، نه تا 12، بلکه تا 10 . بچه­ها حدود 10 بیدار بودند و تقریباً آماده، جهت رفتن به خرید. اگر اراده باشد، همه چیز به راحتی انجام می­شود، حتی بیدار شدن نوجوانان خسته و کوفته، پس از چند ساعت خواب ناکافی، پس از یک شبِ نیمه­شکنجه.

بقیه خوابیدند تا 12:30. بچه­ها موقع نماز برگشتند، یعنی بعد از نماز. کتاب­خوانی ساعت 2 شروع شد. یک ربع اول را برای نماز خواندن بچه­ها مهلت دادیم و 2:15 شروع کردیم. «فرزندان ایرانیم» داود امیریان. خوب می­نویسد، با حس زیاد و طنز خاص خودش. غیرشعاری ولی در موقعش گویا. خواندیم، ظاهراً خوش گذشت به بچه­ها. ساعت 3:15 بازی­ها شروع شد. والیبال با توپ سبز پر باد. بازی­ها واقعاً حرفه­ای برگزار می­شدند. پدیده مسابقات حسن بود. حسن مرادی، با آن سرویس­های وحشتناکش. همین حسن در یک اقدام کمی مشکل­دار توپ را شوتید و جرش داد. البته بهتر که جر خورد. توپ پلاستیکی دولایه کم­باد آبی، شد مخصوص والیبال. اتفاقاً بد هم نشد. به نظر بعضی­ها خوب­تر هم شد.

5 آماده شدیم برای حرم. بحث جالبی بود، «حضرت ابا الفضل العباس(ع)». تا راه بیفتیم، کلی طول کشید. بعدش هم در دو گروه تا باب الجواد(ع) آمدیم. اذن دخول که خواندیم، وارد صحن رضوی شدیم. آنجا پیشنهادها مختلف بود. قرار شد سید حسین و علی توشه­جو به ما ملحق شوند، مهدی برزگر و آقای خمسه نیز همینطور. اولی­ها بیرون بودند و دومی­ها داخل! حسین آجرلو آن قدر پاپیچ شد، که آقا حمید و گروه را برد صحن آزادی، بهشت ثامن. ذره­ای به آنچه فکر می­کردیم، نزدیک نبود. چنان چه گفتند قبور شهدا، که یاد بهشت زهرا(س)ی تهران افتادم! ظاهرش همان سنگ­های 50 ×50 بود که روی­شان چیزهایی نوشته بود. البته آنجا قبر بود، چند طبقه... . رفتیم تا انتها، جایی که به ضریح نزدیک بود. نشستیم دور، جلسه­ای با ریاست آقا حمید.



(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic