حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ شنبه 30 مهر 1390 توسط محمدقائم خانی

کاغذبازی علمی (3)

 

-      هرساله اکثر فارغ التحصیلای آموزش و پرورش رو می­گیره. آموزش می­ده که خیلی­هاشون تا دکترا می­رن.

-        چی یادشون می­ده؟

-        در اکثر موارد یک سری حفظیات به درد نخور. یعنی میشه گفت اصلا کارشناس تربیت نمی­کنه، هارد اکسترنال می­سازه.

-        نه، نمی­سازه. آدم رو تبدیل می­کنه به... حتی به هارد هم تبدیل نمی­کنه، به یه چیزی در حد ماشین حساب.

-        و بعضی وقتا میشه گفت چرتکه.

-        هه هه... گل گفتی.

-        تو تحصیلات تکمیلی چی؟

-       



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 28 مهر 1390 توسط محمدقائم خانی

کاغذبازی علمی (2)

 

ادامه از قبل...


غروب سه ­شنبه

-        حالت جا اومد؟ امروزم وقت تلف کردیم.

-        نه، خیلی چیز کاسب شدیم. حرفای عجیبی زدن.

-        بله، عجیب بود، ولی راهگشا که نبود.

-        اینا هم با اینکه نه کاملا طرف استادا بودن، نه تولیدکننده­ها، ولی تقریبا همون حرفا رو زدن.

-        البته در نهایت بیشترشون طرف دانشگاه رو گرفتن.

-        آره، اینا هم می­گن تقصیر تولیدکننده­هاست. البته، به جز یه عده خاص که دانشگاه رو مقصر می­دونن.

-        حالا می­گی چی­کار کنیم؟

-        بذار فردا رم مصاحبه بگیریم، غروب می­شینیم به یه جایی می­رسیم.

-        دیگه کسی نمونده، دیگه از کی می­خوای بگیری؟

-        از تشکلای دانشجویی. اگه وقت شد، یه سرم به گروه­های علمی می­زنیم.

...




ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 مهر 1390 توسط محمدقائم خانی

زد زیرش

 

زینگ زینگ

...

زیـــنگ

«باز کن دیگه.»

زیـــــــــــــــــــــــــــنگ

هیچ­کی نیست؟

«نه، مثل اینکه باید برم.»

-        بله؟

-        خانم میرزایی، خودتونین؟ بدویین بیاین پایین.

-        چی شده؟ با من کار داشتی؟

-        بدویین. دیر نشه یه موقع.

-        چی دیر نشه؟

-        بدویین بیایین. محمد منتظره.

خودم به سرعت از پای آیفون دور شدم تا دیگر مجبور نباشم سوالات بعدی را جواب بدهم. نمی­دانم به خاطر هول و ولایی که به دل خانم میرزایی انداخته بودم، دلم تند می­زد؛ یا اینکه نگران محمد بودم. آن­طرف­تر ایستاده بودم تا به محض آنکه خانم میرزایی پایین آمد، او را با خود ببرم. هنوز چشمم به در بسته خانه­شان عادت نکرده بود که خانم میرزایی آن را باز کرد و با عجله بیرون آمد. از همان­جا راه افتادم تا وقت برای پرس و جو نداشته باشد. من را که در حال رفتن دید، به سرعت به دنبالم آمد. دلم برایش سوخت. الآنه بود که قلبش از کار بایستد. سرعتش را زیاد کرد. تند تند قدم می­زد. پایش را که نگاه کردم نتوانستم تفکیک کنم. به من رسید. مضطرب و نفس­نفس­زنان گفت: محمد چی؟... خب... بگو دیگه.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 مهر 1390 توسط محمدقائم خانی

کاغذبازی علمی

 

غروب یکشنبه

-        دیدی؟ همونی که می­گفتم نشد؟

-        -چرا. ولی آخه...

-        ولیو آخه نداره. من شیش ماهه دارم بین تولیدکننده­ها می­پلکم و این در و اون در می­زنم.

-        یعنی حرف همشون همینه؟

-        تقریبا.

-        خب که چی؟ ببندیمش؟

-        نه، هنوز زوده. باید سراغ طرفای دیگه هم رفت.

-        اووووَه... می­دونی چندتا دستگاه دخیلن. این­جوری باید به همه­ی مشکلات مملکت بپردازیم.

-        نه، منظورم اوناییه که مستقیما درگیرن. وگرنه خودم می­فهمم که تو یه مستند، فقط یه مسئله رو میشه دنبال کرد.

-        می­گی چی کار کنیم؟

-        قبلا هماهنگ کردم.

-        با کجا؟

-        با اون­ور ماجرا.

-        درست حرف بزن ببینم چی کار باید بکنیم.



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مهر 1390 توسط محمدقائم خانی

هیچ­کس نمی­گوید... نکند ممنوع است!!!

 

-        چرا به من چیزی نمی­گی؟

-        منظورت چیه؟

-        از کجا میدونی من بیشتر از اون مقصر نیستم؟

-        هرکس مسئول کار خودشه؟ اون وظیفه داشته بره بفهمه.

-        من وظیفه داشتم بگم.

نگاه ملامت­گر سعید آزارش می­داد. سعید خودش را با زبان سرزنش می­کرد و او را با چشم. کدام دردناک­تر بود؟ سر بلند کرد تا شاید از زیر نگاهش در برود. نگاهی به درختی که از کنارش می­گذشتند انداخت و گفت: ولی تو نمی­تونی همه چیزو با هم مخلوط کنی. هرچیزی سر جاش.

سعید: من اون همه مدت باهاش بودم. نباید چند بار درباره این مسئله مهم صحبت می­کردم؟

-        خب آخه...

-        بله، شاید اولش به دام نمی­افتاد. ولی بالاخره یه وقتی، یه جایی پاگیر می­شد. اون موقع می­شد صحبت کرد.

-        بازم من رو حرف خودم هستم.

-        اصلا، تو خودت کجا اینو فهمیدی؟ کجا یاد گرفتی؟

احمد به فکر رفت. داشت در زندگی به دنبال نقطه شروع این بحث می­گشت. نمی­توانست چیزی بگوید. در نهایت نگاهی به صورت سعید کرد و گفت: خیلی وقته که من باهاش...

مکثی کرد و ادامه داد: شاید از وقتی یادم میاد. از اول بچگی.

-        چی می­خوری؟

-        بله؟

سر که بلند کرد، خودشان را جلوی بوفه دید. با هم داخل شدند. هنوز کلاس صبح بچه­ها تمام نشده بود و بوفه، خلوت بود. احمد نگاهی کرد و گفت: چایی که عوض بشو نیست.

-        نیمرو خوبه؟

احمد از جایش برخاست و به سمت سماور رفت. دو لیوان برداشت و یک چای کیسه­ای. روی میزشان گذاشت. سعید نیمرو به دست نزدیک می­شد. احمد از جای برخاست و از کنارش رد شد. وقتی با یک ظرف املت برگشت، نگاه متعجب سعید را دید. گفت: می­خوای بگی که من همه­چیم رو از خانواده دارم و اون هم به خاطر نداشتن یه خانواده درسته که این­طوریه؟

-        تو خودتم قبل از آشنایی با حاج آقا حسنی، تو این قضیه جدی نبودی. خودتم تازه مویز شدی، غوره سابق! مثل خود من...

احمد به فکر فرو رفت نمی­خواست جوابی فکر نکرده بدهد. هنوز به پاسخ روشنی نرسیده بود که سعید صدایش کرد: چاییت سرد نشه.

احمد دست به لیوان برد. سعید جرعه­ای نوشید. احمد بالایش آورد و قبل نوشیدن گفت: حرف آخر را اول بزن. چه می­خواهی بگویی؟

سعید لقمه­ای از نیمرو برداشتو به طرف احمد دراز کرد و گفت: تو یادت میاد که تو یه برنامه تلویزیونی، درباره این موضوع صحبتی شده باشه؟ منظورم اصل قضیه است، این که بررسی کنن و ببینن خود نظریه چی میگه.

احمد که لقمه را در دهان گذاشته بود، با سر جواب منفی داد. سعید گفت: رادیو چطور؟

احمد این­بار سرش را به طرفین تکان داد.

-        مدرسه چی؟

-        نچ.

چیزی از لقمه نمانده بود و توانست جابش را بدهد.

-        مسجد چطور؟ ظاهرا بعضی وقت­ها مسجد هم میره. حداقل قبلا که میرفته. بخ نظرت اونجا هم چیزی گفته شده.

-        نه. خیلی بعیده. با اینکه تو مسجدشون نرفتم، ولی همین­طور چشم بسته میگم نه.

-        خانواده هم که...

-        حرف اونو دیگه نزن.

احمد لقمه­ای از املت گرفت و به طرف سعید گرفت. سعید ابتدا سوال بعدی را پرسید و بعد در دهان گذاشت: تو سینما شنیده؟

-        معلومه که نه. از اون حرفا بودا! اصلا خودتم می­دونی که سینما جای پرداختن به یه نظریه نیست.

سعید دستش را مشت کرد و جلوی دهان گرفت. بعد سرش را تکان داد. احمد چیزی نفهمید و گفت: چی؟

سعید دوباره کارش را تکرار کرد. احمد باز هم چیزی نفهمید. لبی گزید و گفت: عجله­ای داریا! بخورف بعد حرف بزن.

و خودش لقمه­ی املتی را در دهان گذاشت.

-        تو هیئت شنیده؟

احمد وا رفت. در دل گفت: مثلا ادای مداحارو درآوردی؟

بعد با سر جواب رد داد.

-        تو دانشگاه جلسه­ای بوده؟

-        نچ.

-        استادا چیزی گفتن؟

-        نه.

-        من بحث کردم؟

-        نه.

-        تو توضیح دادی؟

-        نه.

-        پس اول باید من و خودت و دانشگاه و مدرسه و تلویزیون و ...

-        قبول. منظورت چی بود.

سعید اشاره­ای به بچه­های تازه وارد به بوفه و ساعت کرد. احمد فهمید که کلاس صبح بچه­ها تمام شده. نتیجه این اشاره این بود که وقت زیادی تا کلاس بعدی نمانده است. به سرعت لقمه نیمرویی برداشت و قبل از گذاشتن در دهان گفت: بخور تا دیر نشه. بقیه حرف باشه بعد از کلاس.

سعید هم لقمه­ای املت گرفته بود، اما نزدیک دهان نگه داشته بود. می­خواست جمله آخرش را بگوید و بقیه بحث را به بعد از کلاس وانهد. پس قبل از خوردن لقمه و سپس تمام کردن صبحانه و بیرون رفتن از بوفه و رفتن سر کلاس، جمله­ی آخر را هم گفت: بحث ولایت فقیه با یک بار و دو بار صحبت جمع نمیشه. با این همه، ما حتی یک بار هم این نظریه رو کامل برا ملت نمی­گیم. هیچ­جا هم نمی­گیم...

 




طبقه بندی: حکومت جهانی،  اعتقادات اسلامی،  نظام آموزشی،  سیاسی،  روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مهر 1390 توسط محمدقائم خانی

چرا داخل آدم؟ چرا حساب کتاب؟

چی بگم آقا جان؟ نامردی کردم خب. ولی آخه شما... نامردی کار همیشه منه. اما شما که این­طور نبودی. تحویل می­گرفتی. ندید راه می­دادی. این­بار چی شده ما را داخل آدم حساب کردی؟ مو از ماست می­کشی؟ چرا ناراحتم؟ اصلا همین که داخل آدمم کردی... ما را چه به این حرف­ها! ما روی نشان دادن نمازمون رو هم نداریم. قطار قطار گناه و معصیت که دیگه هیچ... تا یادم میاد، همیشه مثّ بچه­ها بودم. یعنی من بچه نبودم، زلال نبودم، پاک نبودم، اما شما به چشم بچه نگام می­کردی. همون سلام اول زیارت اول، چشم هم می­ذاشتی و تموم. درسته قلبم تیره و تار شده، اما این قدشو دیگه می­فهمیدم. می­بخشیدی، همون زیارت اول. از حرم که بیرون می­اومدم، سبک سبک بودم. نمی­دونم این گناهای مارو کجا می­بردی؟ چی کار می­کردی؟ سر همون زیارت اول پاکم می­کردی. هیچ­وقت دست خالی ردم نمی­کردی. هیچ­وقت نمی­گفتی این چه وضع زندگیه؟ این چه وضع کسب و کاره؟ این چه وضع معاشرته؟ من سرم پایین بود و شما دسته دسته فرشته می­فرستادی تا سرم رو بالا بیارن. آخه زیارت که اومدنی نبود، کشوندنی بود. هنوزم هست، نیست؟ پس چرا دیگه نمی­کشونی؟ آخه من چطوری رو پاهام حساب کنم؟ اصلا اگه کار به حساب کتاب بکشه که من کُلام پس معرکه است. این دل سیاه، کی لیاقت زیارت داشته که این دومیش باشه؟ آقا! بیا این­بارم مثّ قبل، چشاتو هم بذار، شتر دیدی ندیدی... من کجا، حساب کتاب خدا کجا؟ مگه من می­کشم؟ بیا مثّ قدیما با ما تا کن. آخه مولا! رس بنده رو که نمی­کشن. بیا بازم بین ما با خدا پادرمیونی کن. به خودش قسم روم نمیشه چیزی بهش بگم و ازش بخوام. حتی نمی­تونم دیدن حرمتو بخوام... این قدر خراب­کاری کردم که روم نمیشه طرفای مسجد آفتابی بشم. نمازم که می­خوام بخونم، قاچاقی می­رم تو خونه­اش. این­قده گناه کردم که رو ندارم ازش چیزی بخوام. بیا آقا جان، بیا کرامت کن، حساب ما رو شبیه قدیما ببین. حساب ما رو ببر تو دسته بنده­هات، هرچه قدر گناه­کار... من که گفتم، بدترین بنده­اش منم. قبول، من بدترین کس دستگاتَم. ولی مگه بدترین کست دل نداره؟ مگه هوس نمی­کنه؟ مگه هوای... حرم ...

هوای حرم به سرش زده بود. امسال هنوز حرمش را ندیده بود. می­دانست که گناهانش مانع زیارت شده است، اما به کرامت اقا و لطف خدا امید داشت... عکس حرم را برداشته بود و نصف شبی، دور از چشم­های نامحرم، در دل تاریکی شب، خیره خیره نگاه می­کرد و درد از آتشفشان دل بیرون می­ریخت. با رود جاری از چشم و لب لرزان، درد دل می­کرد. درد دلی از جنس بغضی گلوگیر...



نوشته شده در تاریخ جمعه 8 مهر 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

فکر کنم که این شکلک به تمامی گویای فعالیتهای این روزهای ما هست!!

 

پس دوستان نبود ما را ببخشند



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 مهر 1390 توسط محمدقائم خانی

هن هن یه موتور سالم!!

-        واقعا حال نکردی؟

-        نه.

-        جدی که نمیگی؟

-        من که قبل از اومدن بهت گفتم. تو گفتی اگه بیام...

-        حالا راستی راستی خوشت نیومد؟

-        میگم نه! نکنه تو خیلی خوشت اومده؟

-        پس چی! خیلی توپ خوند. معرکه بود.

-        بَــعله، معرکه بود. میگم سر راه بریم...

-        چی شد؟ بریم کجا؟

-        لا اله الا الله! هیچی.

-        خوب من گوش میدم. راحت باش.

-        اصلا میدونی چیه؟ تقصیر منه که به حرفت گوش دادم و اومدم.

-        واقعا بهت بد گذشت؟

-        پس چی! نکنه انتظار داشتی خوشم بیاد؟

-        من که خیلی حال کردم.

-        راه های دیگه ای هم برا حال کردن هستا!



ادامه مطلب
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 مهر 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

حیف که

یوسف هامان، زیبارو نیستند

و زیباروهامان، یوسف!

 



درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات