حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 فروردین 1391 توسط محمدقائم خانی

به بهانه سال تولید ملی:

 

بالاخره لنگش پای گاو را چه کسی درمان می کند؟

 

اسم من محمد اس؛. آن یکی پدرام؛ دیگری سوسن؛ یک هم مریم؛ اسم­ها زیادند...

اسم من محمد است. من چه نسبتی با اسم خودم دارم؟ در خیلی از موارد، مردم نسبتی با اسم خودشان ندارند. اما آنکه تاج آفرینش بود و آقای تمام رسولان چه؟ او واقعا «محمد» بود یا نبود؟ کم­اند کسانی که لیاقت اسم گذاشته شده بر روی خودشان را داشته باشند.

گروه­ها هم همین­طورند. گروه­ها هم اسم دارند. اسم دارند، چون هویت دارند. در میان ان­ها هم کم است موردی که لیاقت اسم خودش را داشته باشد. مثلا همین دانشگاه خودمان! نسبت ما با «شریف» چیست؟ اصلا شریف اسم است یا صفت جای اسم نشسته؟ نکند شما هم مانند سال­های ابتدایی تحصیلم در دانشگاه، نمی­دانید که «شریف» اسم است. راستی، اگر دانشگاه لیاقت اسم «شریف» را داشت، «شهید» را از اول اسم حذف می­کرد؟ چرا ما اصرار داریم که «دانشگاه شهید شریف» نباشیم؟

ولی بحث من درباره­ی اسم­ها نیست. می­خواهم روی صفت­ها متمرکز شوم. برخلاف اسم­ها، معمول صفت­ها متناسب با موصوف خود هستند. البته موارد عدم تناسب هم کم نیستند، اما قاعده بر تناسب است. صفت را متناسب موصوف انتخاب می­کنند تا توضیحی درباره­ی آن بدهد. اصلا مگر صفت، چیزی جز توضیحات متراکم شده در قالب اسم، چیز دیگری هم هست؟ مثلا دانشجوی سخت­کوش، یا کارگر دقیق، یا صنعت وابسته، یا دانشگاه...

بحث من راجع به صفت مشهور دانشگاه شریف است. «دانشگاه صنعتی...» دانشگاه صنعتی چه جور جایی است؟ نسبت دانشگاه با صنعت، چه باید باشد تا آن دانشگاه، صنعتی باشد؟ «خب، معلومه دیگه...» مطمئنید؟ معلوم و مشخص است. بهتر است راحت­تر صحبت کنم. چه اجزایی از دانشگاه باید به صنعت ربط داشته باشد، تا بتوانیم آن دانشگاه را یک دانشگاه صنعتی بدانیم؟ جوابی که داده می­شود رشته­های دانشگاهی است. عمده­ی «رشته­های» دانشگاه شریف، مربوط به صنعت هستند؛ پس شریف، یک دانشگاه صنعتی است. این جواب رسمی و غیررسمی وزارتخانه و مسئولان دانشگاه و اساتید و اغلب دانشجویان است. ولی خب، مطمئن باشید که این پاسخ، فقط در ایران یافت می­شود. جاهای دیگر دنیا که تا حدی از صنعت مولد برخوردارند، با شنیدن این جواب به شما می­خندند. چراکه آن­ها دانشگاه را یک نهاد می­دانند که هویت خاص خودش را دارد. یعنی هویت دانشگاه شریف، غیر از جمع جبری ویژگی­های اجزای مختلف آن است. رشته­ی دانشگاهی، بخش کوچکی از دانشگاه شریف است و شما حق ندارید که جواب مربوط به این جزء را در برابر سوال راجع به دانشگاه ارائه کنید. راستی، اساتید یک دانشگاه صنعتی چه ربطی به صنعت دارند. اگر خودشان ید طولایی در صنعت داشته باشند، باز هم کافی است تا دانشگاه را صنعتی بدانیم؟ اگر اکثر اساتید تنها از دور دستی بر آتش داشته باشند، آن موقع جواب چه خواهد بود؟

دیگر بس است،؛ زیاد حرف زدیم. فقط بماند یک خاطره که همین­طوری می­خواهم آن را مطرح کنم. روزی روزگاری، یکی از دانشجویان ارشد دانشکده­ای به موضوع جالبی علاقه­مند شد. آن موضوع جالب، بیماری لنگش در دام بود. نه نه، اشتباه نکنید. موضوع مربوط به دانشگاه خودمان است. صبر داشته باشید... بله، رفت و تحقیق کرد و مطالعه نمود تا در نهایت به یک دستگاه اندازه گیری نیروی وزن وارد بر هر کدام از پاهای دام رسید. که اگر در فلان شرایط باشد، بهمان می­شود و اگر... سرتان را درد نیاورم وخاطره را شروع کنم! در نهایت، پایان­نامه تبدیل به طرح طراحی و ساخت نمونه اولیه­ی آن دستگاه برای اندازه گیری موارد ابتدایی شد تا در انتها به طرح بهینه برسد. پایان­نامه مقاله­خیز بود و مورد توجه اساتید. کار ان آقا در این نقطه به پایان رسید. برای دکترا عازم دیار غربت شد و رنج سفر بر جان خرید و پایان­نامه به عنوان اثری درخشان در دانشکده ماند. تا اینکه یکی از دانشجویان ارشد سال­های بعد که جزو آن «اغلب دانشجویان» نبود، تصمیم گرفت آستین همت را بالا بزند و نمونه­ی اولیه­ی دستگاه را بسازد. از ای نبه بعدش بماند تااااا.... جلسه دفاع میانی. دانشجوی بنده­خای از همه­جا... نمی­دانم. شاید هم خبر داشت. در هر صورت او هم مانند ررفقایش روی یکی از صندلی­ها نشست تا نوبت به ارائه­ی او برسد. دوستان دیگر از کارهای علمی عظیم خود گفتند و حالی به استادان دادند و سر ای خود نشستند. تا اینکه نوبت به قهرمان فلک­زده­ی ما رسید. رفت و فایل پاورپوینت را باز کرد و بیست دقیقه حرف زد و به بخش سولات رسید.

گوش بده! همه­اش مقدمه­ی این دو کلمه­ای است که به زودی می­خوانی.

وقتی در آخرین اسلاید، از مستمعین تشکری ویژه به عمل آورد، یکی از اساتید سوال مهمی را پرسید. سوالی بنیادین  اساسی که من امروز از دانشگاه شریف داریم؛ البته با 180 درجه تغییر جهت. استاد پرسید: «خب شما خودتان چه کردید؟»

داشجو که بسی زیرک­تر از من بود، به سرعت منظور استاد را فهمید. شروع کرد به جواب دادن: «من فکر می­کنم بعضی از دانشجویان هم...»

اصلا کار به بیشتر از سه چهار جمله نکشید. استاد محترم دانشجو را ساکت کرد تا دیگر بیشتر از آن، جواب­های مثلا بی سر و ته ندهد! و بعد شروع کرد به سخن گفتن: «پس مرز دانش چه می­شود؟» بنده­ی خدا را شست و روی طناب نداشته­ی کلاس پهن کرد تا خشک شود. که چه؟ که چرا شما کار علمی زیادی انجام نداده­اید و به دنبال کارهایی رفته­اید که در تحصیلات تکمیلی نیست و وظیفه­ی دانشجویان ارشد و دکترا، جابه­جایی مرز علم است و...

و من دهان­شکسته آن­قدر بصیرت و جرأت نداشتم که بلند شوم و به استاد بگویم که «شما خودتان چه کردید؟ پس صنعت چه؟ مگر ما مرزبانیم که نگران مرز باشیم؟» ولی خب، این­ها همه خواب و خیال حالاست. ان موقع ذره­ای هم از این چیزها به ذهنم خطور نکرد. من هم نشستم و شسته و پهن شدن دانشجوی محترم را تماشا کردم. اخر خاطره خیلی سینمایی شد؟ ولی جدای سینما و احساسات پاک شما دانشجویان، بالاخره چه کسی می­خواهد روزی، در زمانی، این سوال را از دانشگاه مثلا صنعتی شریف بپرسد: «مرزبان علم! ای نماینده­ی ایران در حفظ مرزهای مقدس Science در دنیا!!! برای صنعت این کشور چه کرده­ای؟»

راستی، اگر قرار باشد به علت عدم وجود ذره­ای تناسب در صفت و اسم دانشگاه، صفت بی­ربط «صنعتی» و نام مبارک شهید «شریف» را از روی دانشگاه برداریم، دیگر چطوری آن را صدا بزنیم؟ اِ  اِ ... نکند باید نام دانشگاه را هم از وری آن برداشت! خب، حالا ما دیگر چطور صدایش بزنیم؟



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 فروردین 1391 توسط محمدقائم خانی

ناغافلان نخوانند

 

کسی قیمت صحیفه را بداند، لحظه ای درنگ نخواهد کرد... اما چه کنیم که غافلان زیادند و برای نخواندن صحیفه، حجمش را بهانه می کنند. واقعا اینان در روز قیامت چه توجیهی برای نخواندن آن دارند؟ فیلم تلویزیون دیدن؟ درس خواندن؟ بازی کردن؟ اما حالا وبلاگی پیدا شده که این بهانه را هم از غافلان گرفته است...

ای کسانی که مثلا دین­دارید، اما صحیفه نمی­خوانید! آی آدم­هایی که نگران قیامتید، اما باب فهم را بر خود بسته اید! به اندازه ی یک ربع در هفته هم وقت ندارید؟ وبلاگی پیدا شده که هر هفته، منتخبی از صحیفه را با یک عکس زیبا از حضرت روح الله به شما هدیه می دهد... اگر واقعا به دنبال اسلام شناس می گردید از مدعیان خسته شده اید، حتما این وبلاگ را ببینید...

اگر دیدید و استفاده کردید، یک فاتحه خیر اموات نویسنده ی وبلاگ و در نهایت من حقیر هم بفرستید!ثواب داره ها!!!

در انتهای افق - صحیفه امام

http://sdeo.blogfa.com/

 

یا حق

 



درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو