حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط محمدقائم خانی

مهر لب ها وا شد...! (3)

شروع فیلم نقطه قوت آن است. سوالی که ذهن خیلی ها را مشغول خود کرده اما حرفی از آن زده نمی شود. حسین درباره پدیده فرار مغزها سوال دارد. روی بالکن رو به شهر ایستاده و با چند تا از بچه هایی که درگیر Apply هستند، صحبت می کند. او سوال دارد و برای یافتن پاسخ سوالش به همه جا می رود. نمایش «جستجو»ی حسین هم کامل نمایش داده شده است. حسین با خیلی­ها صحبت می­کند تا بتواند تصویری از آن طرف Apply بدست آورد. سراغ آدم­های زیادی هم می­رود و سعی می­کند با استفاده از گفتگوی مستقیم یا از طریق چت با آن طرف آبی ها نظرات مختلف را جمع کند. سوال، معرفی و سپس مصاحبه. همین زمینه­سازی باعث می شود که مصاحبه کسل کننده نشود. موسیقی ابتدای فیلم هم در کسب موفقیت نقش مهمی داشت و توانست در انتقال حس جستجو به کمک تصاویر بیاید. در کل موسیقی فیلم نقطه قوت آن محسوب می شود و نقش تعیین کننده­ای در ضربان فیلم بازی می کند. استفاده به موقع از صدای واقعی صحنه ها در کنار موسیقی های برجسته توانست تماشاگر را بیشتر با فیلم همراه سازد. تصاویر خوب و بکر قابل توجه فیلم نشان از توجه سازنده به فضاهای مختلف و تصویربرداری خوب فیلم است. با آنکه موضوع اجتماعی فیلم بر محور تصمیم و نیت افراد است و همین مسأله نوع تصاویر را محدود می سازد،  عوامل فیلم توانستند با تغییر مدام موقعیت افراد در مصاحبه متناسب با سخنان مصاحبه شونده تصاویری غیرتکراری به نمایش در آورند که دیگر کسل کننده نباشد. همین­طور نشان دادن چند موقعیت کاری به جای شرح آن­ها در کاهش بار کلامی محصول هنری موثر بود. در مجموع انتخاب موقعیت های تازه و تصویربرداری خوب توانست این موضوع ذهنی را عینی تر سازد.

به نظر می رسد راوی بیش از اندازه در کادر دوربین حضور دارد. به ویژه که موضوع آن قدر ها هم عینی نبوده و ذهنیت مصاحبه شونده ها مهم تر از راوی است. در حالی که حضور پررنگ راوی در جلوی دوربین تناسبی با این ویژگی ندارد. مهم ترین مشکل فیلم نداشتن خط سیر منطقی است. نبودن خط سیر باعث شد که تصاویر متعدد موجود در موقعیت های زیاد فیلم و انتخاب موسیقی های خوب به پراکندگی بینجامد و لذت یک روایت قوی را به مخاطب منتقل نکند. عدم وجود خط سیر هم بدان علت است که ایده پشت مستند تفکر واضح و روشنی نیست. مسئله تنها رفتن و ماندن است در حالی که این دوگانه ماهیتی اجتماعی یافته و در هر طرف به عللی متفاوت متکی است. چندین گروه میل به رفتن و چندین گروه میل به ماندن دارند که انتخاب هر کدام از گروه ها در هر طرف به عنوان محور، نگاه به مسئله را محدود و امکان ارائه راه حل را کم­تر می کند. عدم انتخاب محوری مشخص به عنوان کلید تحلیل کار را پیچیده و نامتوازن کرده است. همین مسئله باعث شده است که به چندین مبحث توجه شود اما پرداخت هر کدام ضعیف باشد. به همین علت است که بعضی چیزها که ربطی به مسئله نداشتند، در مستند قرار گرفتند. موضوع خودکشی ربطی به Apply نداشت اما بخش قابل توجهی را به خود اختصاص داد. «اردوی جنوب» هیچ گاه به اندازه «رقص سوسن خانم» با مسأله ارتباط نداشت ولی نوع کار ایجاب کرد که این دو کنار هم قرار بگیرند. نیز به همین علت بود که مباحثی هم که با این قضیه مرتبط بودند، وقت کافی برای مطرح شدن پیدا نکردند. موضوع «مدگرایی» باز نشد و مصداقی در مصاحبه دانشجویان یا مثالی از اعمال ایشان نیامد. کسانی که تصمیم به ماندن داشتند طیف بندی نشدند و حتی تمام طیف افراد آن طرفی هم نشان داده نشد. تنوع دسته ها خوب و کامل نبود و منطقی را هم برای مخاطب ایجاد نکرد. به خصوص اصلا به کسانی که می ماندند پرداخته نشد.

   در نهایت باید گفت که نفس ساخت یک مستند اجتماعی با رویکرد واقع بینانه یک پدیده بسیار مبارک است. تا قبل از «میراث آلبرتا» به جز BBC ورود جدی به مسائل اجتماعی دیده نمی شود. عمده مستندها سیاسی بودند و یا به مسائل اجتماعی از منظر سیاسی می پرداختند. برعکس مستندسازان BBC بر این امر واقفند که به مسائل اجتماعی باید از منظر اجتماعی پرداخته شود. «میراث آلبرتا» اولین مستند در این سطح است که با دیدی واقع بینانه و به دور از جوزدگی روشنفکرانه به یک مسأله اجتماعی پرداخته و سعی در کالبدشکافی آن کرده است. از این رو نمی توان این تجربه اول را با مستندهای تکراری دیگر که فهمی اجتماعی ندارند مقایسه کرد. به امید حضور جدی تر مستندسازان متعهد در عرصه های اجتماعی.

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

تردیدى نیست كه حوزه‏هاى علمیه و علماى متعهد در طول تاریخ اسلام و تشیع مهمترین پایگاه محكم اسلام در برابر حملات و انحرافات و كجرویها بوده‏اند. علماى بزرگ اسلام در همه عمر خود تلاش نموده‏اند تا مسائل حلال و حرام الهى را بدون دخل و تصرف ترویج نمایند... .

اگر فقهاى عزیز نبودند، معلوم نبود امروز چه علومى به عنوان علوم قرآن و اسلام و اهل بیت علیهم السلام به خورد توده‏ها داده بودند. جمع آورى و نگهدارى علوم قرآن و اسلام و آثار و احادیث پیامبر بزرگوار و سنت و سیره معصومین  علیهم السلام و ثبت و تبویب و تنقیح آنان در شرایطى كه امكانات بسیار كم بوده است و سلاطین و ستمگران در محو آثار رسالت همه امكانات خود را به كار مى‏گرفتند، كار آسانى نبوده است كه بحمدالله امروز نتیجه آن زحمات را در آثار و كتب با بركتى همچون «كتب اربعه» و كتابهاى دیگر متقدمین و متأخرین از فقه و فلسفه، ریاضیات و نجوم و اصول و كلام و حدیث و رجال، تفسیر و ادب و عرفان و لغت و تمامى رشته‏هاى متنوع علوم مشاهده مى‏كنیم. اگر ما نام اینهمه زحمت و مرارت را جهاد فى سبیل الله نگذاریم، چه باید بگذاریم؟

 

صحیفه امام، ج‏21، صص: 274 و 275




طبقه بندی: حضرت امام خمینی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

سلام بر حماسه سازان همیشه جاوید روحانیت كه رساله علمیه و عملیه خود را به دم شهادت و مركب خون نوشته‏اند و بر منبر هدایت و وعظ و خطابه ناس از شمع حیاتشان گوهر شب­چراغ ساخته‏اند. افتخار و آفرین بر شهداى حوزه و روحانیت كه در هنگامه نبرد رشته تعلقات درس و بحث و مدرسه را بریدند و عقال تمنیات دنیا را از پاى حقیقت علم برگرفتند و سبكبالان به میهمانى عرشیان رفتند و در مجمع ملكوتیان شعر حضور سروده‏اند... .

سلام بر آنان كه تا كشف حقیقت تفقه به پیش تاختند و براى قوم و ملت خود مُنذران صادقى شدند كه بند بند حدیث صداقتشان را قطرات خون و قطعات پاره پاره پیكرشان گواهى كرده است و حقاً از روحانیت راستین اسلام و تشیع جز این انتظارى‏ نمى‏رود كه در دعوت به حق و راه خونین مبارزه مردم، خود اولین قربانیها را بدهد و مُهر ختام دفترش شهادت باشد. آنان كه حلقه ذكر عارفان و دعاى سحر مناجاتیان حوزه‏ها و روحانیت را درك كرده‏اند در خلسه حضورشان آرزویى جز شهادت ندیده‏اند و آنان از عطایاى حضرت حق در میهمانى خلوص و تقرب جز عطیه شهادت نخواسته‏اند. البته همه مشتاقان و طالبان هم به مراد شهادت نرسیده‏اند. یكى چون من عمرى در ظلمات حصارها و حجابها مانده است و در خانه عمل و زندگى جز ورق و كتاب منیت نمى‏یابد و دیگرى در اول شب یلداى زندگى سینه سیاه هوسها را دریده است و با سپیده سحر عشق عقد وصال و شهادت بسته است. و حال من غافل كه هنوز از كَتم عدمها به وجود نیامده‏ام، چگونه از وصف قافله سالاران وجود وصفى كنم؟ من و امثال من از این قافله فقط بانگ جرسى مى‏شنویم، بگذارم و بگذرم.

 

صحیفه امام، ج‏21، صص: 273 و 274



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 توسط محمدقائم خانی

 مهر لب ها وا شد...! (2)

  نکته اولی که به نظر مهم می آید توجه خاص افراد دانشگاه های دیگر به مسئله ای است که در نگاه اولی بیشتر به شریف مربوط است. حضور تعداد قابل توجهی از افراد دانشگاه های دیگر و پشت میکروفون امدن برخی از آن ها نشان می دهد که این مسئله به ظاهر درون دانشگاهی کاملا مورد توجه نخبگان و مردم و دغدغه دلسوزان این کشور است. نکته دوم پرداختن خیلی زیاد منتقدین به مسائل حاشیه ای بود. تا جایی که برخی اصلا به فیلم اشاره هم نکردند. این­که «چرا فیلم با نگاه خاصی ساخته شده است» و یا «هرکسی اجازه ندارد به چنین موضوعاتی بپردازد» و یا «سازنده حق ندارد نظر کسی را در فیلم رد کند» به فیلم ربطی نداشتند.  یکی از دلایل اصلی این اتفاق نبود فضای کافی در دانشگاه برای مطرح شدن دیدگاه­های مختلف درباره­ی یک موضوع است. (اگر بخواهم صادقانه بگویم اصلا فضایی وجود ندارد که دانشجویان بتوانند پیرامون یک موضوع با آزادی کامل و البته در کمال متانت حرف خود را بزنند. چه برسد به این­که این فضا بخواهد کافی هم باشد!) جلسه­ی نقد بعد از فیلم نشان داد که بر خلاف تصور بعضی­ها(!!!) امکان صحبت مخالفین 180 درجه­ای پیرامون یک موضوع در فضایی آرام وجود دارد. آخر برخی ها توهم بحران درگیری دارند و نهایت هرچیزی را تشنج تصور می­کنند!

      نکته­ی مهم دیگر احساس اختناقی است که برخی در شریف به تصویر می­کشند. یعنی اول خود چنین احساسی می­کنند و سپس در صدد انتقال این احساس به همه دور و بری ها بر می آیند. این مسئله هم در فیلم دیده شد (خانم تحصیل کرده در کانادا) و هم در سخنان منتقدین. درست است که دانشگاه ساز و کاری برای شنیدن حرف های ضد خود را ندارد (که این بسیار بد است) ولی این طور هم نیست که همه مسئولان دانشگاه با تمام وسائل کنترلی ممکن در پی جلوگیری از سخن گفتن دانشجویان باشند. خوب است که ما از خیال «توهم توطئه» بیرون بیاییم و کمی هم واقعیت را ببینیم. نکته سوم جمع این نکته با نکته قبلی است. یعنی نبود آن مکانیزم رسمی در کنار این احساس به علاوه چند عامل فرعی دیگر چیز؛ (به معنای واقعی کلمه چیـــــز)؛ چیزی را به وجود آورده است که من نام آن را «سکوت خاموش» می‌گذارم. گروه های مختلف از دانشجویان با افکار متفاوت و نیز استادان به عمد از کنار مسائل جدی می­گذرند و درمورد هیچ چیز مهمی صحبت نمی­کنند. حتی این حالت به گروه­های هم­فکر هم سرایت پیدا کرده و سکوت و ناهمزبانی در آن­جا هم ریشه دوانده است.

     نکته آخری که باید به آن اشاره کنم و از بقیه درگذرم، نمودار شدن دو گونه اسلام بود. اصلا تا شروع نشده یک پیش­بینی بکنم. اگر واقعا فرصت شنیده شدن حرف های گوناگون فراهم شود به وضوح مشاهده خواهد شد که افراد از دو نوع اسلام صحبت خواهند کرد. با شروع ایجاد چنین فضایی دو اسلام جوانه خواهند زد و در صورت استمرار در این حرکت پرخیر و برکت رشد خواهند نمود و نهالی خواهند شد. در جلسه دیروز هر دو اسلام جوانه زدند. هر دو برای خودشان خدا داشتند، پیامبر داشتند، شهید داشتند... ولی دو اسلام بودند. «اسلام»هایی که دل خوشی هم از یکدیگر ندارند. فعلا فرصت پرداختن به این دو اسلام نیست. فقط من امیدوارم که مسئولین دانشگاه از ترس ایجاد دو نهال اسلام، دو جوانه ایجاد شده را له نکنند و حتی برعکس فرصت رشد آن­ها را فراهم آورند. ما به نوبه خودمان از باغبانان هر دو نوع اسلام دعوت به عمل می آوریم تا برای آبیاری جوانه شان قلم روی کاغذ بچرخانند. مطمئن باشند که ما بخشی از نشریه را در اختیارشان قرار می‌دهیم.

   نکات زیاد شد. دیگر وقت خداحافظی است. ممکن است حوصله شما هم سر رفته باشد و مانند 500-600 نفری که تا انتهای جلسه نقد نشستند، نشریه را به کناری نینداخته باشد. گزارش بنده به پایان رسید. اما از آن­ها که می­خواهند نظر شخصی حقیر را راجع به «میراث آلبرتا» بدانند دعوت می کنم تا چند بند زیر را هم بخوانند؛ یا حق.



نوشته شده در تاریخ شنبه 23 اردیبهشت 1391 توسط محمدقائم خانی

مهر لب ها وا شد...! (1)

14:30 در سالن تربیت بدنی هنوز باز نشده بود و چند تا از دانشجویان منتظر ورود بودند. هنوز تا کارهایی مانده بود تا سالن آماده شود. تا ده دقیقه بگذرد و در سالن باز شود، جلوی در کمی شلوغ شده بود. استقرار دانشجویان تا 15: 15 دقیقه طول کشید! صندلی­ها، فضای خالی بین صندلی­ها، روی سکوها و حتی روی وسائل ورزشی سکوی آخر هم دانشجو نشسته بود. هم­همه ادامه داشت تا اینکه «احسان» صلوات قبل از قرآن را شروع کرد. البته تا آخر قرآن پچ­پچه به گوش می­رسید. نزدیک یک ساعت با موضوع ایران موسیقی پخش شد؛ اکثرشان هم... بگذریم و اول کاری گیر ندهیم. ولی خودمانیم، دو سه تا آهنگ خوب درباره­ی ایران نداریم! این چه وضعی است...

   15:15 بود که مجری میکروفون به دست، سوی سکو می­آمد و شعری را درباره­ی خلیج فارس می­خواند. با آن­که اصلا از آن خوشم نیامد، ولی چرا آن موقع نفهمیدم که قرار است تا آخر برنامه شاهد یک اجرای نچسب باشم؟ سلام و علیکش هم نه خوب بود نه بد؛ گو این­که بعضی بچه­ها هم باادب نبودند و اول کاری با با ذکر مقدس «هو» مهمان­نوازی(!) کردند. بعد صحبت­های او دو تا کلیپ پخش شد. یکی آنونس تبلیغ خود «میراث آلبرتا» و دیگری فیلم آماده شدن سالن تربیت بدنی برای این برنامه. دوباره مجری روی سن آمد و جلسه­ی نقد بعد از پخش را اعلام کرد و یک تذکر مهم برآمده از واکنش برخی افراد در برابر موسیقی آنونس هم داد. بالاخره بچه­ها باید همه­جایشان را کنترل کنند دیگر؛ از جمله دست­هایشان را! جوگیر نشوند و کف نزنند و نــ... اصلا به من چه؟ بچه­ها که رعایت کردند. چه­قدر منزلت و کلاس دانشجویان شریف در نظرم بالا رفت. نزدیک به 4000 چشم به پرده خیره شده بود. (همه را دو چشمی حساب کردم و از خیر چشم مصنوعی ها و عینکی ها و ناخدایی ها گذشتم.)

همان صحنه­ی شروع فیلم و موسیقی آن فضا را کاملا گرفت و همه میخکوب بودند تا ببینند چه می شود! سر برخی از صحنه­ها گله به گله صداهایی برمی­خاست یا دستی زده می­شد اما فضا عوض نمی­گشت. اولین بار سر مصاحبه با خانم نخبه­ی تحصیل کرده در کانادا بود که بعد اظهار تعجب او، واکنش جمعی بچه­ها به گوش رسید. اوج ابراز احساسات دانشجویان در صحنه­ی مصاحبه با دکتر مشایخی بود. البته فقط میز و صندلی در تکادر دوربین دیده می شد و صدای دکتر به گوش می رسید. وقتی که می گفت چرا برگشته است. وقتی که بغض کرد. همان موقع بود که همه سالن (با اغماض) دست زدند. فیلم که تمام شد، اکثر بچه ها راضی بودند. نه اینکه همه حرف ها را قبول داشتند، نه. اما راضی بودند. فیلم مخاطب خود را پیدا کرده بود و این یعنی موفقیت... «میراث آلبرتا» موفق بود؛ مخاطب خوشش آمد...

تا 700 800 نفری سالن را ترک کنند، عقربه بزرگ به «9» رسید. مجری روی سن آمد و دعوت کرد که سه تن از سازندگان پشت میز بنشینند تا جلسه­ی نقد شروع بشود. دو میکروفون برای شنیدن صحبت بچه­ها آماده شده بود؛ یکی آقایان و یکی هم خانم­ها. سوال مخاطبین و جواب آن سه نفر قبل از رسیدن ساعت به 6:30 تمام شد. سوالات بچه­ها خیلی متنوع بود. از تعریف «بهترین مستندسازان جوان مملکت» پیدا می­شد تا «له کردن مستند». حرفه­ای نبودن ساخت، بی­طرفانه بودن، بی­طرفانه نبودن، استفاده از رانت دانشگاه و بیرون دانشگاه، عمیق نبودن، چند جانبه بودن، تک بعدی بودن، دوگانه ی خوب و بد ایجاد کردن، مشورت نگرفتن، سوء استفاده از مقدسات و خیلی صحبت­های دیگر که فرصت پرداختن به آن­ها نیست. اما جدای از اینکه در نقدها به چه موضوعاتی اشاره شد، نکات ریزی هم در جلسه بروز پیدا کرد که بسیار حیاتی ولی از نظرها پنهان است.

 



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 توسط محمدقائم خانی

ندوی، می­ میری! (5)

 

پس از آنکه یک دانشجوی فیزیک از طریق نشریه صدف، انتقاد خود را از دانشکده­شان مطرح کرد، هیچ­گاه پاسخی مستدل ارائه نگشت و تنها به حواشی پرداخته شد. اما همان احساس قدرت که انتقاد بر حق دانشجویان را برنمی­تابد، تصمیم گرفت مانع انتشار تنها نشریه­ای که حاضر به پرداختن به درد دل­هایی این­گونه و ضریب دادن به خواست بر حق دانشجویان بود شود. البته خودشان هم می­دانستند که بستن پر تیراژترین نشریه دانشگاه به بهانه­ای چنین سست به صلاحشان نمی­باشد. چاره­ی کار را این دیدند که به جای اعلام رسمی توقیف نشریه بر طبق روال قانون، در اقدامی عجیب دست به معلق کردن مدیر مسئول نشریه بزنند تا بتوانند به بهانه مدیرمسئول نداشتن صدف، از انتشار آن جلوگیری کنند.

سوال اینجاست که «این روند تا کجا ادامه خواهد داشت؟» تا کجا می­توان جلوی حرف زدن منتقد را گرفت و ابزارهای او را از کار انداخت؟ آن هم نه منتقدی که بسته تعلقات و منافع خویش است. کسی که آماده­ی دویدن است، به بهانه معتاد نبودن، دست از ایده­آل­های خود نخواهد کشید. مدیران دانشگاه شهید شریف باید بدانند که گام برداشتن در جاده­ی پیشرفت و پس از آن سرعت و سبقت گرفتن، وظیفه­ی این مجموعه است و دانشجویانی که دل در گرو آرمان­های بلند امام (ره) دارند، هیچ­گونه انحراف یا تنبلی را تحمل نخواهدند کرد. دانشگاه موظف است بار نظام اسلامی را از زمین بردارد و برای منفعت هیچ گروه دیگری، وظیفه­ای ندارد. دانشگاه حق ندارد به غیر از راه نورانی پیامبر اعظم (ص) به راه دیگری بیندیشد. دانشجویان هم به اندازه چندصد نفر تکیه زده بر صندلی­های نرم دانشگاه (!) نیروی پیش­برنده­ی دانشگاه در این مسیر هستند. وقتی خمینی کبیر که بزرگ و کوچک این سرزمین، همه­چیز خود را مدیون او هستند، خود را خدمت­گزار مردم می­خواند؛ وقتی رهبر انقلاب مسئولیت را در جمهوری اسلامی مساوی نوکری می­دان؛، دیگر تکلیف بقیه روشن است!!! هرکه در دانشگاه است باید خدمت­گزار دانشجو باشد و او را برای انجام کار مفید در جامعه اسلامی آماده کند. وقتی آقایان و خانم­های مسلط بر همه­ی زندگی دانشجو، به تنها چیزی که فکر می­کنند، یک مشت کاغذ بی­ارزش است، چه انتظاری است که اهداف بلند انقلاب درک شود و دانشجو برای نیل به چشم­اندازهای پیش رو تربیت شود؟ وقتی همه دانشجو را یک بیکار بی­مصرف می­دانند که تنها وظیفه­اش، گوش کردن به اوامر آن­هاست، چطور می­توان انتظار ثمره­ای جز بازی با عمر دانشجویان را داشت؟ مدیریت جدید باید تکلیف خود را با اهداف دانشگاه مشخص کند. خط اسلام و ایمان، هیچ­گاه با خط نفاق و پول­پرستی و جاه­طلبی نخواهد ساخت. همه می­دانند که در زمان حاضر کدام خط بر دانشکده­های دانشگاه شهید شریف مسلط است. یا باید سر تسلیم در برابر زورگویی­های آن­ها خم کرد، یا اینکه راه جدیدی برای اعتلای کلمه حق گشود و مردانه پای آن ایستاد.

روی سخنمان با همه مسئولین به خصوص دکتر دهقانی، معاون جدید فرهنگی است. نظرات ایشان و اقدامات اولیه­شان نور امید را برای تحول فرهنگی در دانشگاه شهید شریف در دل­ها ایجاد کرده است. اما فقط به منظور گوشزد آرمان به خودمان و دیگران، خوب است یک بار یکی از دیگر شاخص­های اصلی در دانشگاه را با هم مرور کنیم؛ «محافظه کاری قتلگاه انقلاب است.» این سخن حکیمانه­ی رهبر انقلاب، ­شک و تردیدی برای سرنوشت دانشگاه محافظه­کار باقی نمی­گذارد. اگر کسی نظام اسلامی را قبول دارد، باید از این خطر در هراس باشد. خطری که به راحتی دیده نمی­شود و پشت عناوین متعددی پنهان می­گردد. هیچ­گاه نباید اظهار ارادت نزدیکان را پس از رسیدن به قدرت، نشانه­ی صداقت آن­ها دانست. گاهی اوقات، فقط دوستان واقعی هستند که زبانی تند و تیز دارند. البته همواره در شروع کار باید از زبان نرم استفاده کرد؛ اما همیشه افراد معدودی هستند که راه نقد مستقیم و نرم را می­بندند و منتقدان را مجبور می­کنند به فضای رسانه­ای روی آورند. ما وظیفه­ی شرعی خود می­دانیم که تا دیر نشده و صدف دوباره توقیف نگردیده، این حرف حق را به مجموعه­ی جدید و به ویژه معاون جدید فرهنگی دانشگاه گوش­زد کنیم. هم می­توان از سخن حق پند گرفت و هم آن را بر دیوار کوبید. کاری که در گذشته با پیشنهادات دلسوزانه انجام گرفته است... انتخاب با کسی است که مجاری امور در دست اوست... آقای دکتر دهقانی! ما به تغییر مدیریت در جهت منافع انقلاب امیدوار شده­ایم؛ این گوی و این میدان!!!

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 توسط محمدقائم خانی

علی لاریجانی در سال 90

دانلود فایل ورد حاوی اظهارات ضد و نقیض ، تهدیدها و

تخریب های رسانه ای علی لاریجانی ( رئیس مجلس نهم )

در سال 1390

به شهادت

خبرگزاری فارس ، خبر آنلاین ، جهان نیوز و فردا نیوز




برای دانلود کلیک کنید


جهت باز شدن صفحات اینترنتی مورد نظر پس از دانلود و باز کردن

فایل مربوطه، ابتدا دکمه کنترل را نگه داشته و سپس بر روی

عبارات آبی رنگ، کلیک کنید.

یا علی (ع)


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 توسط محمدقائم خانی

ندوی، می ­میری! (4)

 

شاید مشکل از آن بود که ما زیادی در کار دیگران فضولی می­کردیم! بالاخره راه­کارهای عملی در تصمیم­گیری مسئولین اثر مستقیم دارد. شاید شما فکر کنید که ما وظیفه داشتیم درباره کلیات مسائل صحبت کنیم و تحلیل خودمان را از فضای کلی حاکم بر هر بخش به دانشگاه ارائه کنیم. در ترم دوم این کار هم انجام شد. نامه­ای درباره­ی معاونت فرهنگی قبلی (که تازه به سطح معاونت رسیده بود!) نوشتیم و در آن مباحث مرتبط با ساختار فرهنگی دانشگاه را مطرح نمودیم. ریاست محترم این نامه را به معاونت فرهنگی ارجاع دادند. ما را به جلسه دعوت کردند. رفتیم. آن­جا این نامه را به اندازه قبلی­ها هم تحویل نگرفتند. قبلا حداقل این واکنش را داشتند که از دغدغه­ی ما و خود طرح استقبال می­کردند، اما برای در دستور کار قرار دادن مسائلی را مطرح می­نمودند. در این­جا همین­قدر هم ارزش قائل نشدند و آن­ها را یک سری حرف­های کلی دانستند که نتیجه­ای ندارد.

در طول سال گذشته ما یک خواسته مشخص داشتیم و آن هم اینکه با ما نیز، هم­چون دیگران برخورد کنید. وقتی دو تشکل دیگر چند اتاق دارند، چرا ما را از داشتن اتاق دوم که بسیار بدان احتیاج داریم محروم می­کنید. ما که نمی­توانیم چون انجمن تازه درگذشته (طیف علامه)، خواهر و برادر از یک اتاق استفاده کنیم. برخورد مسئولان در این موضوع هم جالب توجه بود. هیچ­گاه به صراحت پاسخ داده نشد که «نه، چنین حقی وجود ندارد.» همیشه جواب این بود که «داریم سعی می­کنیم!» یک سال سعی کردند تا یکی از اتاق­های بی­کار افتاده ساختمان ابن سینا را به ما بدهند، اما دریغ از به ثمر نشستن این تلاش. اصلا دریغ از یک گام پیش رفتن.

همه این روضه خواندن­ها، برای بررسی سال 90 بود. اتفاقی که در انتهای سال 89 افتاد و اثر بسیاری بر سال 90 گذارد، بسته شدن در انجمن طیف علامه بود. با این کار تشکل مخالف کنار رفت و فضا برای مدیریت جدید بازتر شد. احساس آزادی بیشتر در انجام کارهای مورد علاقه سراغ اکثر ایشان رفت. این احساس منجر به رفتارهایی شد که فضای سال 90 را متفاوت از سال­های قبل کرد. یکی از آثار این احساس، مجوزهای بی موردی بود که فعالان فرهنگی می بایست برای کارهای روتین بگیرند. کارهایی عادی که سال­های قبل، زیر نظر خودشان انجام می­شد و مشکلی هم به وجود نمی­آورد، نیازمند اخذ مجوز شد. برای برخی کارها افرادی منسوب شدند تا نظارت مستقیم بر برنامه­ها اعمال کنند. نظارت­هایی که بیش از کارآمد بودن، به درد بیلان کار دادن می­خورند و البته برای ما خنده­دارند. مبالغی که در گذشته بدون طی مراحل پیچیده و با یک درخواست به دست می­آمدند، نیازمند صحبت­های زیادتر و رفت و آمدهای بیشتر شدند. کم­کم بهانه­جویی­ها بیشتر شد و سعی کردند که در لفافه­ی برخی چیزها، به مقاصد خود دست یابند. در قضیه خواسته ما از دانشگاه هم این احساس قدرت، نقشی پررنگ پیدا کرد. حتی این احساس آزادی به جایی رسید که برخلاف سال گذشته، اعلام داشتند که تشکل ما اصلا نیازی به واحد خواهران ندارد!!

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 توسط محمدقائم خانی

ندوی، می ­میری! (3)

 

هرکجا که رفتیم، ما را سر دواندند. برخی حتی اصل سخن را هم قبول نداشتند و این­ها را بافته ذهنیات ما می­دانستند. نوع برخورد چند نفرشان این حرف ناگفته را فریاد می­کرد که «اوضاع خیلی هم خوب است!» نتیجه چند ماه رفت و امد تنها یک نامه پر از خط­کشی زیر نکات مهم و پاراف به بخش­های مختلف، و البته چندین کپی بود!! انگار که ما با یک سیستم عالی و پویا سر و کار داریم که فضولی ما فقط زحمت آقایان را زیاد کرده است و الکی وقت شریفشان را در جلسات تلف نموده است!!

نه، حالا وقت اقدام درشت­تر نبود. ما قصد اصلاح داشتیم و نه تخریب. راهبرد ما همکاری بود و مسئله برای حل شدن هم زیاد. پس سراغ بخش دیگری رفتیم تا بتوانیم کاری جدی انجام دهیم. این بار بی­خیال حوزه مسئولین شدیم و دست از پیشنهادات جدی تغییر در حوزه مستقیم تحت نظر ایشان کشیدیم. شاید فکر کنید که به سراغ مسئله کوچکی رفتیم. اما نه، دست روی یک جریان دانشجویی گذاشتیم که اهمیتی بی­نظیر دارد. «برای نیل به هدف ساختارهایی متناسب با آن مورد نیاز است. پرورش کادر برای پیشبرد انقلاب هم از این قاعده مستثنی نیست. بنابراین به نظر می­رسد که تحول در مهم­ترین پایگاه تربیتی دانشگاه اجتناب­ناپذیر باشد.» این جملات، دو خط اول «طرح تحول مسجد دانشگاه» بود که به ریاست دانشگاه و دفتر نهاد ارائه شد. سال­هاست که نیروهای بسیجی دانشگاه دغدغه تحول مسجد را متناسب با ظرفیت­های موجود در دانشگاه دارند و حتی گاهی به تعریض، در نوشته­های خود بدان اشاره کرده­اند. تحولی که بیشتر نیازمند تغییر نگاه به مسجد و جایگاه آن در نظام اسلامی است تا خرج هزینه­های مختلف یا به هم ریختن ساختار تشکل­ها و گروه­های دانشجویی. برخلاف ترس بی­جای برخی از افراد، کسی خواستار شریک شدن مجموعه­ی خود در اداره مسجد نیست، بلکه نگران فرصت­های عظیمی است که دارد از دست می­رود. همین سیستم کنونی اداره­ی مسجد می­تواند کارا باشد، اما به شرطی که نوع نگاه خود را به مسجد عوض کند. حضرت امام(ره) می فرمایند: «مساجد در انقلاب اسلامی ایران، مركز انقلاب و مركز آشنایی مردم با اسلام و وظایف شرعی آنان درجهت پاسداری از ارزش‌های والای اسلام بوده است.» ایشان با تأکید بر نقش محوری مسجد در خنثی کردن نقشه‌های دشمنان اسلام می فرمایند: «این‌ها از مسجد می ترسند، من تکلیفم را باید ادا کنم به شما بگویم، شما دانشگاهی، شما دانشجویان، همه‌تان مساجدتان بروید، پرکنید، سنگر هست این جا، سنگرها را باید پر کرد.» اصولا مسجد با حکومت اسلامی در پیوند ناگسستنی است. مساجد از آغاز پیدایش، جایگاه تربیت دینی بودند. این مراكز كه نخستین و مهمترین مركز تربیت دینی در حكومت اسلامی هستند، نقش تربیتی خویش را از تشكیل حكومت نبوی تا دوران معاصر حفظ نمودند. حتی در سده‌های نخست تاریخ اسلام، تنها جایگاه اختصاصی و پررونق تربیت فكری در سرزمینهای اسلامی مساجد و تا زمان پیدایش مراكز تخصصی آموزش ازقبیل مدارس، دارالعلم‌ها و نظایر آنها یكه‌تاز عرصة تعلیم و تربیت بودند. البته پس از پیدایش مراكز اختصاصی آموزش و پژوهش، جایگاه انحصاری خویش را در آموزش و تربیت فكری ازدست دادند، اما شأن تربیتی خویشتن را همچنان حفظ نمودند. به نظر ما مسجد دانشگاه به هیچ وجه در چنین جایگاهی نیست. نه اینکه گردانندگان آن این موضوع را ندانند و معتقد نباشند. اما نمی­توان چشم را بر این واقعیت بست که این نگاه تنها در نظر و قلب دست­اندرکاران مانده و تحولی در برنامه­ها و مهم­تر از آن ساختارهای آن ایجاد نکرده است. در این مبحث، ما تنها به بحث پیرامون اهمیت جایگاه مسجد و دیگر نظرات کلی نپرداختیم. بلکه طرح پیشنهادی خود را با عنوان «طرح تحول مسجد دانشگاه» ارائه نمودیم. طرحی جامع که جزئیات بسیاری در آن دیده شده بود و به نظر ما می­توانست متن اولیه خوب و محکمی برای بحث­های کاربردی پیرامون چنین موضوع مهمی باشد. اما برخورد دانشگاه با این طرح از قبلی هم جالب­تر بود. نهاد آن را به شورایی دانشجویی ارجاع داد و آن­ها نیز یک جواب بسیار روشن و خلاصه دادند: «این موضوع فعلا در اولویت اول کاری مجموعه نیست!» سرنوشت این طرح هم معلوم شد؛ بایگانی...

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 توسط محمدقائم خانی

ندوی، می­ میری! (2)

 

همه تلاش ما در سال 89 برای تغییر مدیریت در شریف، فقط به همین دلیل بود که بزرگ­ترین مانع دویدن شریف، همان جمع مدیریتی بود. تصور ما این بود که شریف باید بدود، ولی آن­ها پاسخ درستی نمی­دادند و از توجه ما حول مسائل اصلی دانشگاه خوش­حال نبودند. استدلالشان هم این بود که «نمی­توان شریف را معتاد دانست، پس سالم است.» البته سخنان آن­ها چیز دیگری بود؛ پیچیده و دارای وجوه مختلف. ولی ترجمه­ی آن حرف­ها، همین می­شود که نوشته شد. تا اینکه سال 89 رسید...

سال 89 سال خاصی برای شریف بود. تیم قبلی مدیریتی رفته بود و تیم جدیدی آمده بود. عمده­ی افراد قبلی از مسند پایین آمدند و افراد جدیدی جایگزین ایشان شدند. افرادی که اعلام داشتند برنامه­های جدیدی دارند. ارتباط­ها شروع شد. جلسه پشت جلسه، نظرها پی در پی... قرار بود راه جدیدی باز شود. راه جدید، نیروهای جدید می­خواهد.

از همان آغاز بنای همکاری و تقویت کادر جدید در دستور کار ما قرار گرفت. شعارهای ایشان، همان شعارهای ما بود و موفقیت آن­ها، پیروزی ما. از این رو علاوه بر پاسخ مثبت دادن به موقعیت­های پیش آمده در روال­های معمول، سعی کردیم پیشنهاداتی عملی برای مشکلات اساسی دانشگاه ارائه کنیم تا شاید بتواند جرقه­ای برای روشن شدن راه­های جدید باشد. اولین نقطه­ای که روی آن دست گذاشتیم، همانی است که دانشگاه برای آن تأسیس شد. مشکلات تلنبار شده آموزش دانشگاه در چند دهه، نیاز به عزمی جدی و راه­هایی میان­بر داشت و ما هم سعی کردیم در اولین گام، کمکی به حل این مشکلات کرده باشیم. نامه­ای با همین محوریت به ریاست دانشگاه نوشتیم. نامه ابتدا به مشکلات جدی آموزشی اشاره داشت و سپس راه­کارهایی عملی پیشنهاد می­داد. در راه­کارها سعی شد از مواردی که نیازمند جمع­آوری مقدمات مفصل و یا صرف هزینه­های زیاد است، پرهیز شود و با تغییرات کوچک در سیستم فعلی حاصل شود. در مجموع هشت راه حل در نامه پیشنهاد شده بود که مورد توجه ریاست محترم قرار گرفت. ایشان روی نامه، هر پیشنهاد را به یک قسمت از دانشگاه پاراف کردند. ما هم خوش­حال از روند مثبت به وجود آمده پیگیر عملی شدن راه­کارها شدیم، اما...

ممکن است از این­جا به بعد نوشته ریاست محترم را ناراحت کند. نمی­دانیم که ایشان از اتفاقاتی که در زیر مجموعه تحت مدریتی­شان رخ می­دهد آگاه هستند یا نه... مجبورم دوباره به صدر نوشته برگردم. امروز بزرگ­ترین مشکل پزشکان این است که نشانه­هایی برای تشخیص سرطان در دست ندارند. یعنی دارند، اما نشانه­های موجود تنها زمانی وجود بیماری را تشخیص می­دهند که تقریبا کار از کار گذشته است. این استدلال که شخص هنوز راه می­رود و غذا می­خورد و حتی شاخص­های کاری­اش هم افت نداشته است، اصلا تضمین­کننده سرطان نداشتن شخص نیست. حالا ما چه کار کنیم؟ ملاحظه کنیم و هیچ نگوییم؟ یا اینکه زنگ خطر رشد بیماری را به صدا درآوریم و باعث نگرانی شویم؟ می­دانیم که بسیاری عمق سخنان ما را نخواهند فهمید و اعتنایی نخواهند کرد. و حتی شاید ما را متهم به زمینه­چینی برای نیل به اهداف تشکیلاتی بکنند، اما چه می­توان کرد که مفهوم سلامتی برای یک دونده با دیگران متفاوت است. ما می­خواهیم بدویم و باید هم بدویم، اما عده­ای...

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 توسط محمدقائم خانی

ندوی، می­ میری! (1)

 

چالش را او ایجاد کرد. دقیق­ترش آن است که چالش همواره وجود داشت، با همه­ی عظمتی که یک چالش می­تواند در ذهن­ها بیاید، ولی او نشانش داد. باز دقیق­تر این است که پرده­ای ضخیم بر حقیقت کشیده شده بود و چالش بنیادین حق و باطل را در حد بازی­های کودکانه چند پیرمرد مسجد برو ناتوان از کار به سخره گرفته بود. چه کسی چنین کرد را بی­خیال؛ در یکی دو صفحه توضیح دادنش سخت است و از دست من بر نمی­آید. به اشاره باید بگویم که نفاق چندلایه عجیبی که پس از رنسانس ظهور کرد، در ایران منجر به همین مطلب شد. نفاقی که هم نقابی از دین داشت و هم نقابی از روشن­فکری. ولی نه دین­مدار بود و نه روشن­فکر... به هر دلیل، شد آنچه نباید می­شد. نفاق چون سرطان تمام سلول­ها را گرفت. از طریق خون، به همه­جا سرایت کرد و ایران را از پا انداخت. سرطان همه­چیز را نابود کرده بود و ایران، در احتضار به سر می­برد... اما این همه ماجرا نبود. او بود. او که نفسش شفا بود، کلامش شفا بود، نوشته­اش شفا بود، قهرش شفا بود، رفتنش شفا بود و آمدنش شفا بود... او، خود اکسیر بود. او، نوری از سلاله پیامبر (ص)، فرزند زهرا (س) و شاگرد مکتب اهل بیت (ع) بود... ایران مفلوک محتضر، به اکسیری شفا یافت. به اکسیر وجود او، به نور وجود خمینی (ره)...

اکسیر ایران را شفا داد و شفای کل بشر را شروع کرد. شد انقلاب 57. نمی­دانم کسی در تاریخ موفق شده است که به اکسیر دست یابد یا نه... افسانه­ها بافته­اند مردم جهان. ولی ما که تجربه­اش را داشته­ایم، نمی­توانیم از قوانین ذهنی مردمان اسیر سرطان پیروی کنیم. برای ما، هر آنچه از قبل سلامتی وجود داشته مشکوک است. باید بررسی شود. باید کنکاش کرد تا بیماری دوباره بر نگردد. هم برنگردد، هم داروی شفای دیگران پیدا شود... دیگر دو رکعت نماز و یک «یا حسین» در محرم، همه­ی داشته­های ما از سلامتی نیست. ما امروز آماده دویدنیم. و برای دویدن، مرد تلاش و کوشش نیاز است، نه بچه­ای که به «عطسه نکردن» دل خوش باشد. هدف ما رفع موانع برای دویدن است و هدف بعضی دیگر در عالی­ترین سطوح سلامت، معتاد نشدن. آب ما با آن بعضی در یک جوی نمی­رود.

 

ادامه دارد...

 



نوشته شده در تاریخ جمعه 15 اردیبهشت 1391 توسط محمدقائم خانی
سلام

شماره 1 را خواندید؟ شماره 2 مهاجر را از اینجا دانلود کنید...

از همینجا ...




نوشته شده در تاریخ جمعه 15 اردیبهشت 1391 توسط محمدقائم خانی

سخنان علامه مصباح یزدی در جمع جبهه پایداری

سخنان مهم علامه مصباح


در جمع کاندیداهای جبهه پایداری




دانلود بخش اول

 بخش دوم

 بخش سوم

 بخش چهارم

 بخش پنجم



(توضیح: برای دریافت فایل لینک ها را در دانلود منیجر وارد و دانلود کنید)

دریافت دانلود منیجر



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 توسط محمدقائم خانی

گر دست یاران بیاید؛ این شعله خورشید می­شود!!

 

محمدقائم خانی

 

داخل که شدم، جلسه شروع شده بود. خودم را برای یک جلسه­ی نه چندان سودمند آماده کرده بودم. «مثل همیشه، می­خواهد بگوید که برنامه­ها این است و...» اما اوضاع فرق داشت. دور تا دور میز نماینده­ی گروه­های مختلف و نشریات گوناگون نشسته بودند. بچه­ها نوبت به نوبت صحبت می­کردند و دکتر دهقانی و بقیه­ی بچه­ها گوش می­دادند. تا همه صحبت کنند دو ساعت و نیمی گذشت. برخی خیلی دل پری داشتند و بعضی آرام­تر بودند. تک و توکی هم بودند که هیچ حرفی نداشتند. حرف­های کاملا بنیادین گفته شد، دغدغه­های ساده­ی گرداندن یک جلسه هم مطرح گشت. از لزوم تعریف فرهنگ بگیر تا اجبار بچه­ها در فاکتورسازی! اما بعضی سخنان بسامد بیشتری داشت. جدای از این­که این حرف­ها درست هستند یا نه، در محدوده­ی خود زده شدند یا نه، اولویت داشتند یا نه؛ مسائل جامعه­ی دانشجویی را به خوبی نشان می­دهند. سال­هاست که این جامعه و مسائل آن در شریف دیده نمی­شوند و یا حتی سانسور می­گردند. اولین مسئله جالب توجه نشریات متعددی بودند که با وجود داشتن مجوز انتشار، حداقل شش ماه در انتظار انجام مراحل اداری (مانند برگزاری جلسه­ی آموزشی سردبیران از طرف معاونت) بودند! و یا مثلا جلسات متعددی که در ابتدا مجوز نمی­گرفتند ولی با مراجعه­ی چندین­باره­ی مسئولین گروه­ها به معاونت، مجوز صادر می­شد. مسئله تعداد زیادی از گروه­ها هم حاشیه­ی امن نقد کردن بود. جدای از این­که نقد چه لوازم و سلوکی لازم دارد تا به نتیجه­ی مطلوب برسد، عدم تحمل مخالف حتی در صورت نقدهای کلی و اندیشه­ای به هیچ وجه قابل توجیه نیست. با این فضا می­خواستند کرسی­های آزاداندیشی را در شریف برپا کنند؟ مشکلات دیگری هم بود که بسامدی به اندازه­ی این سه مورد نداشتند. صحبت بچه­ها که تمام شد، بیست دقیقه­ای وقت به آقای دکتر دهقانی رسید. نکات ایشان هم قابل توجه بود. صحبت نسبتا مفصلی راجع به نقد کردند که اگر واقعا در شریف اجرا شود، تحولی جدی در سال 91 در دانشگاه شریف ایجاد خواهد کرد. به چند مورد از مبانی فکری خود اشاره کردند و مخصوصا جهت حرکت معاونت را در راستای اهداف نظام مقدس جمهوری اسلامی تبیین نمودند. باز هم ما از خدا می­خواهیم که تا آخر هم همین­طور بماند. حفظ این جهت برای حرکت مجموعه­ی فرهنگی دانشگاه نیز تحولی بزرگ در دانشگاه ایجاد خواهد کرد! نکته­ی دیگر توجه به تغییر سبک زندگی در شریف و خروج از فضای علم­زده­ی آن است که به گفته­ی ایشان نیازمند همکاری فعالان این عرصه است. با وجود خستگی زیاد در انتهای جلسه به علت طولانی شدن آن (سه ساعت) و تکراری بودن خیلی از بحث­ها، شعله­ی کوچکی در درون من روشن شده بود. حرف­هایی که از طرف معاونت جدید مطرح شد می­تواند در عرض دو سال، چهره­ی فرهنگی و حتی علمی شریف را زیر و رو کند. بنده در حد توان خود دست یاری ناقابل را در اختیار معاونت قرار می­دهم. امیدوارم که برخلاف همیشه، حرف­ها به صحنه­ی عمل هم برسند و «دانشگاه شریف» به «دانشگاه صنعتی شهید شریف» تبدیل شود... امیدوارم!




طبقه بندی: نظام آموزشی،  فرهنگی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 توسط محمدقائم خانی

سلام علیکم


لینک مقاله آقای حسین بادامچی را ببینید:


رجانیوز


خبرنامه دانشجویان ایران


یا حق


http://mohajersharif.blogfa.com/





(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic