حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 مرداد 1391 توسط محمدقائم خانی
کتابی که از عشق واقعی سخن می گوید

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»؛ آنچه خواندید بخشی از کتاب "اینک شوکران 1" است که توسط انتشارات روایت فتح منتشر شده. این کتاب روایت مردی است آسمانی  با نام زمینی "منوچهر مدق" به روایت همسرش "فرشته ملکی " ، که زخم های سال های جنگ محملی شد برای نماندنش . مردی که پس از جنگ، این دنیا، دیگر برایش تنگ شده بود و روح بزرگش طالب شکافتن آسمان ها و رسیدن به اصلش بود. و درنهایت هم مقام شهادت همانی بود که منوچهر عاشقانه آن را طلب کرد...

می توان حدس زد قریب به اتفاق کسانی که داستان زندگی شهید مدق را در این کتاب که شامل آشنایی اش با خانم ملکی ، ازدواجشان، دوران دفاع مقدس ،زندگی بعد از جنگ و سختی های آن روزها می باشد، را بخوانند، نتوانند جلو اشک های خود را بگیرند. اما می توان به یقین گفت که این دلسوختگی نه از روی ترحم بلکه به خاطر غبطه خوردن به مردی است با روح وسیع و صاف؛ که در تمام مراحل زندگی اش جز خدا هیچ ندید. مردی که حتی سعی می کرد عشق زمینی خود که عشق به همسر و دو فرزندش"علی و هدی" بود را به عشق آسمانی اش برساند.

خانم ملکی در ابتدای کتاب از نحوه آشنایی اش با منچهر مدق می گوید. اینکه چگونه در جریان یکی از تظاهرات و در گیری های دوران انقلاب، منوچهر او را از میان ماموران نجات می دهد و این اولین باری است که همدیگر را می بیند. ملاقات دوم هم گویی سبب خیری می شود برای ورود منوچهر در زندگی فرشته:

"گوشه ذهنم مانده بود که او کی بود. منوچهر بود؛ پسر همسایه مان، اما هیچ وقت ندیده بودمش. رفت و آمد خانوادگی داشتیم، اسمش را شنیده بودم، ولی ندیده بودمش. یکبار دیگر هم دیدمش. بیست و یک بهمن از دانشکده پلیس اسلحه برداشتیم. من سه چهار تا ژ-سه انداختم روی دوشم و یک قطار فشنگ روی گردنم. خیابان ها سنگر بندی بود. از پشت بام ها می پریدم. ده دوازده تا پشت بام را رد کردیم. دم کلانتری شش خیابان گرگان، آمدیم توی خیابان. آن جا هم سنگر زده بودند. هر چه آورده بودیم دادیم. منوچهر آنجا بود، صورتش را با چفیه بسته بود. فقط چشمهایش پیدا بود. گفت«باز هم که تویی...»

وقتی جملاتی کوتاه را از شهید در خواستگاری از همسرش می خوانی،  به این خواهی رسید که مردانی چون منوچهر مدق، در تمام مراحل زندگی خود قبل از اینکه خود را ببینند، خدای خود را در نظر می گرفتند:

"منوچهر شروع کرد به حرف زدن. گفت «اگر قرار باشد این انقلاب به من نیاز داشته باشد و من به شما، من می روم اول نیاز انقلاب و کشورم را ادا کنم، بعد احساس خودم را. ولی به شما یک تعلق خاطر دارم.»...

خانم ملکی از دوران جنگ و سختی هایش تعریف می کند؛ از اینکه مجبور بود برای روز های طولانی نبود همسرش را به دلیل حضور در جبهه تحمل کند. از سختی های نبود منوچهر و از اینکه حتی برای نزدیک تر بودن به او هر بار به یک شهر از مناطق جنگی می رفتند، از دلتنگی هایش، از روزهای کوتاه اما خوش حضور منوچهر درخانه برایمان می گوید. با تمام این سختی ها، شهید مدق به خانواده و فرزندان خود اهمیت زیادی می دادند. چنان که در گوشه ای از کتاب می خوانیم چگونه از نبود خود برای تربیت فرزندش استفاده می کردند:

"علی را نشاند روی زانوش و سفارش کرد «من که نیستم، تو مرد خانه ای. مواظب مامانی باش. بیرون می روید، دستش را بگیر گم نشود.» با علی این طوری حرف می زد. از فرداش که می خواستم بروم جایی، علی می گفت «مامان کجا می روی؟ وایستا من دنبالت بیام.» احساس مسئولیت می کرد."

...

http://iusnews.ir/







نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 مرداد 1391 توسط محمدقائم خانی
بسم الله الرحمن الرحیم


به لطف خدای متعال و مدد حضرت صاحب و تلاش بچه ها
دومین جزوه ی امر به معروف و نهی از منکر هم منتشر شد
)
بیانات امام خامنه ای درباره ی این واجب فراموش شده است + احکام و استفتائات مهم)
 
هم بخوانید و هم به نشر آن کمک کنید البته لطفا!
http://ehya.blog.ir
التماس دعای فرج/یا زهرا (سلام الله علیها)/اللهم احفظ قائدنا

vajeb faramosh shode2.pdfvajeb faramosh shode2.pdf
2834K   View   Download  





نوشته شده در تاریخ شنبه 28 مرداد 1391 توسط محمدقائم خانی
...

صدای شلیک چند توپ همه جا را لرزاند. بعد نورهای رنگی فشفشه ها، دشت کوچک میان تپه ها را روشن کرد. چندین جسد روی خاک افتاده بود. کمی دورتر، یک خودرو پلاک سیاسی، با درهایی باز، رها شده بود.
مردمک های چشمهای متوسلیان، زیر پلکهایش به حرکت درآمدند. تنفسش تند شد. ناگهان چشمهایش را باز کرد و نشست. لایه غبار روی بدنش ترک خورد و به هوا پاشید. چشمهایش به اشک نشستند. به سرفه افتاد اما به عادت، جلوی صدایش را گرفت.
نگاهش را به دور و بر دواند. تا سیاهی جسدها را دید، غریزتا به سینه روی زمین دراز کشید. نمی دانست کجاست. از دور صدای شلیک توپ می آمد. صدای مبهم جمعیتی، از دور دست پشت تپه ها، تا آنجا قد کشیده بود. از کمی نزدیکتر، صدای موسیقی تندی می آمد. گوش تیز کرد. صدای زیر خواننده زنی بود كه واضح نبود به چه زبانی می‌خواند.
چند نور رنگی در افق، زود روشن شدند و سوختند و دوباره تاریکی شب را به حال خودش رها کردند.
چشمهایش را دوخت به خط الراس تپه ها. نوری کم سو اما پر حجم، از پشت تپه ها، آسمان شب را کمی روشنتر کرده بود اما هیچ حرکتی پیدا نبود. چشمهایش را تنگ کرد. روی کمرکش تپه ها هم خبری نبود.
از دور، سر تاس نزدیکترین جسد، کمی برق می زد. قد متوسط مرد را یک لباس چریكی پلنگی پوشانده بود. سینه خیز خودش را رساند به او. خاک به طرز عجیبی پوک بود. گویی همه را تراشیده باشند و سرجایش ریخته باشند. نزدیکتر رفت. مرد محاسن نسبتا بلندی داشت. یک عینک کلفت کائوچویی هنوز روی صورتش بود. غباری که روی شیشه های عینک نشسته بود، نمی گذاشت برق بزنند.
متوسلیان چند لحظه مکث کرد. دوباره اطراف را از نظر گذراند. یك دفعه صدای تپش قلبی را شنید. حرکت نکرد. نفسش را بیرون نداد. صدا با ضربان قلبش یکی نبود. نبض قلبش تندتر از صدای تپش بود. گوشهایش را به دنبال امتداد صدا تیز کرد. صدای تپیدن قلب از جسد مرد می آمد. آنقدر جلو رفت که نفسش به سر مرد می خورد. یکدفعه برق گرفتش. مرد «دکتر چمران» بود. بی هیچ تنفسی روی زمین افتاده بود. گویی بدن گلوله باران شده اش، سالهاست آنجا آرمیده.
متوسلیان همه بدنش را به زمین چسباند. صدای ضربان قلب، اینبار بلندتر از قبل می آمد. دست کشید روی بدن دکتر چمران تا مبادا تله ای در کار باشد. دستش یک لحظه روی سینه دکتر جا ماند. احساس کرد حفره ای آنجاست. آهسته سرش را بلند کرد و خوش را به طرف سینه دکتر کشاند. درون قفسه سینه، حفره نسبتا بزرگی بود. وسط حفره، قلب دکتر جا گرفته بود. قلب هنوز داشت می زد. آرام و قوی. انگار مردی بالای بلندی ای نشسته باشد و بی هیچ دغدغه، به پایین دستش نگاه کند یا زنی با کودک در آغوش گرفته‌اش، به خواب رفته باشد.
متوسلیان دستش را داخل حفره برد. قلب گرم بود و می تپید. با احتیاط دستش را به قلب زد. اتفاقی نیفتاد. انگشتانش را اطراف قلب فرستاد. قلب از بدن جدا بود! قلب را، بی هیچ مانعی در دست گرفت و بلند کرد. قلب هنوز می تپید. مثل قبلش آرام و قوی. قلب را سرجایش گذاشت. خودش را به طرف سر دکتر کشاند. بر پیشانی بلند دکتر بوسه زد. قطره ای روی سر دکتر چکید و بی هیچ مانع، لغزید و روی خاک افتاد. رد اشک با کناره های گل آلودش، مثل خطی براق روی سر دکتر پیدا بود.
کلافه بود. نمی دانست کجاست. اولین چیزی را که باید می فهمید، نفهمیده بود. یک لحظه فکر کرد دهلران است. اما نبود. دهلران دشتی صاف با کم زیر و زبر بود. چه رسد به اینکه یک رشته تپه اینچنینی را، روی صورتش حس کند.
همهمه گنگ درون فضا، نزدیکتر شده بود. گاهی صدای کوبش طبل، از میان حجم صدا، متمایز می شد. چشمش به یک جسد دیگر افتاد. در پس زمینه جسد، تویوتای رها شده را دید. فکر کرد جان پناه مناسبی است. سینه خیز به راه افتاد. خاک پوک از زیر چکمه ها و آرنجهایش سر می خورد و نیرویی دو چندان از او می گرفت. شاید که موتور قوی تویوتا هم اسیر همین نرمی خاک شده بود.
می ترسید همهمه از ستونی عراقی باشد که آسوده خاطر، به این سوی تپه ها می آیند. در اطرافش هیچ سلاحی نبود. تک و توک خمپاره ای، عمل نکرده، سر در گریبان خاک کرده بود. اما نه تفنگی بود، نه خشاب بی صاحبی و نه حتی پوکه خالی فشنگی. بیشتر یک بازسازی ناشیانه میدان جنگ بود تا دشتی واقعی در خط نخست جبهه نبرد.
تا جسد بعدی چند قدم مانده بود. این یكی برای مردی میانه قامت بود که لباسی خاکی به تن داشت. ناخودآگاه گفت: «ابراهیم!» و آرنجهایش را تندتر جا به جا کرد تا زودتر به جسد «ابراهیم همت» برسد.
همت آسوده، رو به آسمان دراز کشیده بود. درشتی چشمها و کشیدگی مژگانش هنوز پیدا بود. چشمهای متوسلیان تار می دید. سرش را بر سر همت تکیه داد و فارغ از غریبگی مکان و خطر هوشیاری دشمن، های های گریست. شانه های كشیده متوسلیان سخت می لرزیدند. انگشتان بلندش، بی اراده، غبار را از چشمان همت می سترد. دستش را دور جسد گلوله خورده همت انداخت تا در آغوشش بگیرد. ناگهان دستش را تند عقب کشید. چیزی روی زمین افتاد. به غریزه، دست کرد تا بلندش کند و آن را به دوری بیندازد. اما گرما و ضربانش آنقدر غریب بود که عادت را کنار بزند. آهسته، با احتیاط، مشت بزرگش را باز کرد: قلب همت، چونان قلب چمران، آرام و قوی، برای خودش می تپید! گردن کشید. حفره درون سینه همت نگاهش را پر کرد.
نشست. دور تا دورش را، ناآشنا از نظر گذراند. نگاهش روی تویوتا ماسید. تویوتا سفید بود. روی درهای بازش، جای گلوله های بی شماری به چشم می خورد. بلند شد و خمیده به طرفش دوید. یک لحظه ایستاد. درون تویوتا كاظم اخوان و سید محسن موسوی و تقی رستگار مقدم، خون آلود روی صندلی ها افتاده بودند. درون سینه هر سه شان، باز حفره ای بود و قلبی که آرام و قوی می تپید!
پایش را بر زمین کوبید. از زیر پوتینش، صدایی غیر کوبیده شدن خاک شنید. زانو زد. یک تابلو چوبی، زیر خاک افتاده بود. تابلو را بلند کرد. سفیدی تابلو تسلیم رنگ خاک شده بود. روی تابلو دست کشید. خاکها درهم لولیدند و ورم کردند و شکستند. روی تابلو نوشته بود: «سردار رشید اسلام، سرلشگر جاوید الاثر، حاج احمد متوسلیان، در سال 1361، به همراه سه نفر دیگر، در جنوب لبنان به دست نیروهای مزدور رژیم اسراییل ربوده شد.»
سرش را در دست گرفت. چند لحظه خم شد. همهمه نزدیکتر شده بود. دیگر می توانست صدای کوبش طبل و سنج را باز بشناسد. اینجا قطعا اسراییل نبود. به طرف تپه ها دوید. چند لحظه در پایشان ایستاد. توده های عظیمی از خاک بودند که روی هم تلنبار شده بود. شاید خاکریزی که سالها باران خورده بود و گردی تپه را به خود گرفته بود. با شیارها و رگه هایی که نشان جاری شدن آب بود.
از خاکریز بالا رفت. یک دفعه صدای شلیک چند توپ همه جا را لرزاند. بعد نورهای رنگی فشفشه ها، همه جا را روشن کرد. چند خاکریز دیگر، با دشتهای کوچکی در میانشان، سرشار از اجساد و تانکهای سوخته و میدانهای مین، محاصره اش کرده بودند. با کمی فاصله از این مجموعه خاکریزها، برجهایی بلند سر به آسمان کشیده بود. چراغهای خانه های برجها، تک و توک روشن بودند. در فاصله خاکریزها و برجها، شعله های بلند آتش می رقصیدند. سیاهی های دور و بر آتش، در جنب و جوش بودند. یک دسته بزرگ زنجیر زنی، با علم و کتل، طبل و سنج زنان، در حال نزدیک شدن به خیمه های رقصان آتش بودند.
متوسلیان به طرف برجها دوید. دسته عزاداری، زودتر از او به آتشها رسیدند. یک لحظه ایستاد تا نفس تازه کند. باز صدای غرش توپهای آتش بازی آمد و آسمان رنگی شد. با خاموش شدن فشفشه ها، صدای کوبش طبل و سنج هم قطع شد. نگاهش به زنجیر زنان دسته عزاداری دوخته شد. همه دسته را رها کرده بودند و گله به گله، دور آتشها حلقه زده بودند. کمی بعد، صدای دست زدن و آواز خواندنشان بلند شد. عده ای از سیاه پوشان، از روی آتش می پریدند و بقیه تشویقشان می کردند.
یک دفعه صدای ریزش خاک بلند شد. متوسلیان برگشت. مردی سلاح به دست، از دور، به طرف او می آمد. آهسته، خودش را از بالای خاکریز، دو قد به پایین سراند. مرد، بی خیال، اسلحه را بر پشتش آویخته بود و سوت می زد. صدای خرخر بی سیم بلند شد. صدای مردی از پس زمینه آواز یک زن، خودش را بیرون کشید: چه خبر؟
- سلامتی قربان!
- نیم ساعت دیگه مونده. یه دور دیگه بزن و بیا!
- چشم قربان!
نگهبان دوباره شروع کرد به سوت زدن.
متوسلیان جم نخورد. صبر کرد تا نگهبان از او رد شود. بعد جهید و به یک ضرب، دست مرد را پیچاند و اسلحه را از پشت مرد بیرون کشید و به دست گرفت.
نگهبان، هاج و واج، کتف دردناكش را گرفته بود. متوسلیان گفت: نترس! خودی ام.
و سر اسلحه را پایین گرفت. نگهبان هنوز ماتش برده بود.
متوسلیان گفت: حلال كن برادر! گفتم هرجور دیگه جلوت بیام، می زنیم. بچه‌های كجایی؟
نگهبان هنوز ساکت بود.
- مال کدوم نیرویی؟
- ....
- نكنه منافقی؟
- یگان حفاظت.
- حفاظت کجا؟
- اینجا دیگه.
نگهبان آشكارا خیلی نمی خواست حرف بزند. دمغ بود. اسلحه هنوز دست متوسلیان بود.
- من احمد متوسلیانم؛ 27.
نگهبان چیزی نگفت.
- اینجا کجاس؟
- منطقه نظامی.
- این رو که می دونم. کدوم منطقه؟
- منطقه نظامی دیگر. موزه جنگ!
- كدوم موزه؟
- شب آخر سالی مسخره بازیت گرفته.
متوسلیان هنوز نگهبان را نشانه رفته بود. از بالای تفنگ، نوری مستقیما به چهره او می خورد.
- برات گرون تموم می شه! این وقت شب اومدی توی منطقه نظامی كه چی بشه؟
- اینجا چه خبره؟
نگهبان خنده تلخی كرد: «زیادی خوردی داداش؟!»
- منظورت چیه؟!
- اون اسلحه رو بده. بیچاره می شی ها!
- چرا جسد دكتر و ابراهیم آنجا بود؟
- كدوم دكتر؟
- دكتر چمران.
- بی خوابی زده به سرت. اسلحه رو یا بده بیاد یا بذارش كنار. برات گرن تموم می شه ها. گفته باشم!
متوسلیان گفت: ما اینجا چكار می كنیم؟ و اسلحه را زمین گذاشت.
نگهبان گفت: «اون چیه که به لباست آویزونه؟»
متوسلیان کاغذ را دید. کاغذ با نخی پلاستیکی به جیب شلوارش متصل بود. کاغذ را کند و جلوی چشمانش گرفت. یک شماره بود و زیرش نوشته شده بود: «اموال بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس»
نگهبان تند گفت: «مردک بی غیرت! به ماکت شهدام رحم نمی کنی؟»
و پرید و اسلحه را برداشت.
متوسلیان گفت: «اینجا چه خبره؟» كلامش گنگ بود. به نگهبان پشت کرد که به سمت شهر برود. نگهبان ناگهان شلیک کرد. صدای رگبار گلوله، سکون شب را شکست. متوسلیان روی زمین نیفتاد. همانطور رو به برجهای شهر ایستاده بود.
صدای بیسیم نگهبان بلند شد. کسی از آن طرف بیسیم فریاد می زد: «چرا شلیک کردی احمق؟» صدایش با صدای یک خواننده زن در هم آمیخته بود.
نگهبان آب دهانش را بلعید. پاسخ داد: «دزد بود. داشت فرار می کرد، زدمش.»
صدا باز فریاد زد: «نفهم! دزدو با رگبار می زنن؟ شب عاشورایی چه غلطی کردی؟ ببین زنده س یا نه؟»
نگهبان دوید و جلوی متوسلیان رفت و به بدن هنوز ایستاده اش نگاه کرد. گلوله ها، در چند جا، سینه متوسلیان را سوراخ کرده بودند و رفته بودند. روشنایی اندک آسمان شب، از پشت سوراخها پیدا بود.
نگهبان بریده بریده گفت: «مرده!» و بیسیم و تفنگ را رها کرد. صدای شلپ خفیفی بلند شد. به پایین پایش نگاه کرد. خون سرخی که از بدن متوسلیان جاری بود و بر زمین می ریخت، نور چراغ تفنگ را می بلعید و فرو می داد. گویی چشمه ای پر آب، دهان باز کرده است. اما خون کدر نبود. زلال زلال بود. مانند آبی که سرخ باشد.
خون متوسلیان همین طور می جوشید و می جوشید و روی زمین می ریخت و روان می شد. شیب زمین، به طرف برجهای شهر بود.


............................
منبع:
http://www.tardid.com/weblog/archives/1384/09/post_41.php




نوشته شده در تاریخ جمعه 27 مرداد 1391 توسط محمدقائم خانی


سنجاب طماع و بلوط فراری (2002)


Gone Nutty - 2002




دانلود


کلیپ انیمیشنی زیرنویسی 4 دقیقه ای


انیمیشن کوتاه Gone Nutty

ساخته سال 2002 میلادی



تدوین :


در انتهای افق






جهت دانلود بر روی فلش های زیر کلیک کنید...







///////////////////////////////////////////////////////////////////

نکات و عبارات کلیدی :
* تولید شده توسط کمپانی هالییوودی قرن بیستم

* طمعکاری و حرص

* انیمیشن کوتاه خنده دار

* جزای حریص بودن

* طنز جذاب

* حریصی دم مرگ

* زهر تیم سازنده

* آفرینش تصادفی کره زمین

*تمسخر خالق قاره ها



///////////////////////////////////////////////////////////////////





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 26 مرداد 1391 توسط محمدقائم خانی


ماشین ها - 2 (2011)


Cars - 2




دانلود


نقد و تحلیل 4
دقیقه ای


انیمیشن ماشین ها - 2

ساخته سال 2011 میلادی



تدوین فایل صوتی توسط


در انتهای افق








دانلود فایل صوتی با کیفیت بسیار خوب (9 مگابایت)







دانلود فایل صوتی با کیفیت کم حجم wmaس  (0.5 مگابایت)







نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 25 مرداد 1391 توسط محمدقائم خانی
حکایت جوانی که دل دختـران مکه را بـرده بـود‬

به گزارش خبرنگار «خبرنامه دانشجویان ایران»، کتاب وقتی دلی رمانی است تاریخی در مورد یکی از اصحاب خاتم پیامبران. فردی که از خانواده ای ثروتمند زاده شده و زیبارو است. پدر او "عمیر" و مادرش "خناس" از ثروتمند ترین افراد مکه اند و این شایعه همواره نقل مجالس کفار قریش بوده که مشتی فقرا و گدایان در اطراف محمد (ص) جمع شده‌اند، اما همانطور که بیان شد این جوان دو وی‍ژگی داشت که از این لحاظ اسلام آوردنش کفار را عصبانی کرد: یکی این که خانواده‌اش پولدارترین خانواده مکه بودند. «عمیر»، پدرش بسیار فرد ثروتمندی بود و علاوه بر این همسرش «خناس»، مادر وی هم زن سیار ثروتمندی بوده و اگر نگوییم این خانواده ثروتمندترین خانواده مکه هستند، لااقل یکی از ثروتمندترین خانواده‌های مکه‌اند. این جوان همان مصعب است. مصعب بن عمیر.

رمان وقتی دلی مانند خیلی از رمان ها، با بیان یک رویداد و تکرار آن در ابتدای تمام فصول، به صورت پلی بک به عقب برگشته و به بازگویی وقایع می پردازد. در این رمان ابتدا خواننده خود را در سال شصت و یک هجری، زمانی که امام حسین علیه السلام به شهادت رسیده می بیند و صحنه توسط نویسنده به گونه ای متصور شده که پیرزنی در کنار قبری از قبور شهدای احد قرار دارد و شاهد نزدیک شدن کاروانی است. کاروان متشکل از افرادی است که راهی مدینه هستند و برای خواندن فاتحه به سوی قبور شهدای احد می روند.
..

http://www.iusnews.ir/







نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 مرداد 1391 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

سلام دوباره...

یک چیزی مرا هل می­دهد به سمت نوشتن، نوشتن در وبلاگ!

نمی­دانم چیست و چرا! فقط امیدوارم فاعل این هل دادن، نفس و غایت این هل دادن، هوای نفس نباشد...

اگر خاطرتان باشد (و حتی اگر خاطرتان نباشد!) در پست 721 نوشته بودم که «بخاطر درخواست عزیزی، دیگر با این عنوان و در این وبلاگ نخواهم نوشت...»؛ بماند که آن عزیز که بود و چرا چنین درخواستی کرده بود و دیگر آن که ایشان دوباره اجازه فرمودند و ...

راستش دلایل اولیه و ثانویه­ام برای نوشتن در وبلاگ را دیگر قبول ندارم! یعنی که خوش خیال بودم که آن دلایل را اصلاً دلیل می­دانستم! الآن شاید دلایلم خیلی پوچ باشد، درست مانند همین کار پوچی که می­کنم، همین نوشتن!

نترسید! نه پوچ­انگار شده­ام و نه اهداف بلند را فراموش کرده­ام؛ بل که تنها بنظرم از طریق فضای مجازی نمی­توان کار واقعی کرد، زیرا مخاطب جدی و با پشتکار که نمی­آید از یک وبلاگ محتوا یا روش بگیرد...

اصلاً ولش کن! حوصله بحث طولانی ندارم...

اصلاً اگر حوصله داشته باشم، مگر این وبلاگ کلاً چندتا بازدید دارد و چندتا از آن بازدیدها، بمنزله خواندن محسوب می­شود و چندتا از آن خواندن­ها، نصیب این مطلب می­شود که من این قدر وقت و حوصله خرج آن کنم؟! و دلیل بی­اعتبار بودن دلایل اولیه و ثانویه سابقم، همین «أدلّ الدلیل»­ی است که اکنون گفتم...

خلاصه تا کسی نظری نگذارد و نویسنده متوجه نشود که اصلاً «سر چه کسی را دارد می­تراشد»، اساساً نوشتن وجهی ندارد.

رویم به دیوار! شبیه این روشنفکرها! می­خواستم بنویسم نه برای هدفی، بنویسم برای خود نوشتن! البته با این تفاوت که این «خود نوشتن» قرار بود برای کسب مهارت نوشتن باشد و این «کسب مهارت نوشتن» برای چیز دیگری که آن «چیز دیگر» برای خدا! پس لابد مانند سلسله­های طولی دیگر، آن قداست قرار بود منتقل شود به همین پله اول که «نوشتن برای خود نوشتن» باشد... .

خب این از نیت! حساب یک چیز دیگر را هم صاف کنم و آن، این که چرا وبلاگ جدید نزدم؟ بقول رفیق شفیق سابق! جناب ارمیا: «اتفاقات در عالم به این سادگی­ها که ما فکر می­کنیم نیست، خیلی ساده­تر است!»؛ بله خیلی ساده­تر از آنچه فکر می­کنید: باید مدتها نوشت و البته زیاد نوشت تا یک وبلاگ مخاطب پیدا کند و من وقت و حوصله این مدتها نوشتن و آن خیلی نوشتن را ندارم!

عنوانم را هم خیلی فکر کردم که عوض کنم اما به نتیجه­ای نرسیدم؛ مدتی هم دیگر خودم را «طلبه بی­تکلّف» نمی­دانستم! بگذاریم و بگذریم... . شما فعلاً با مسامحه مرا همان «طلبه بی­تکلّف» فرض کنید!

خب بسه دیگه هرچی روضه خوندیم! از این به بعد شاید دیگه مفصل ننوشتم...

یا علی



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 مرداد 1391 توسط محمدقائم خانی
دانلود نقد و تحلیل انیمیشن ماشین ها-1 (2006)


ماشین ها - 1 (2006)


Cars - 1



به انتشار این کلیپ به هر شکل ممکن کمک کنید

( با یا بدون ذکر منبع ایرادی نداره )




دانلود


نقد و تحلیل
11 دقیقه ای


انیمیشن ماشین ها - 1

ساخته سال 2006 میلادی



تدوین فایل صوتی توسط


در انتهای افق






دانلود فایل صوتی با کیفیت بسیار خوب (26 مگابایت)







دانلود فایل صوتی با کیفیت کم حجم wmaس  (2 مگابایت)





دانلود فایل صوتی با کیفیت بسیار فشرده (1 مگابایت)








--------------------------------------------------------------

دانلود نقد تحلیل و انیمیشن ماشین ها 2

ساخته سال 2011

به زودی در همین وبلاگ


http://shdeo.blogfa.com/post-57.aspx




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 مرداد 1391 توسط محمدقائم خانی
روزه داری در گرمای جنگ

اوایل خرداد ماه سال 63 مصادف شده بود با ماه مبارک رمضان ما در تیپ آموزشی 20 رمضان مسئولیت نیروهای اعزامی به منطقه را بر عهده داشتیم و در اردوگاهی نزدیک به پادگان دوکوهه در جاده اندیمشک مستقر بودیم.

با نزدیک شدن ماه رمضان بچه‌ها در تب و تاب این بودند که بدونن براشون ممکن هست روزه بگیرند یا نه از یه طرف دلمون می‌خواست روزه بگیریم از طرف دیگه به دلیل جابجایی های مدام طبعاً روزه هامون باطل می‌شد.
چند نفری جمع شدیم رفتیم سراغ روحانی اردوگاه گفت : اگر بتونین قصد ده روز کنین میتونین روزه بگیرین با فرمانده تیپ
مشورت کردیم گفت : بعیده که به این زودی‌ها تغییر موقعیت بدیم به بچه‌ها اعلام کردیم که هر کس بخواد و براش سخت نیست میتونه روزه بگیره. تقریباً تمام بچه‌ها روزه گرفتن. اما جالب بود که جوونترها اشتیاق بیشتری داشتن و بیشتر هم از خودشون استقامت نشون میدادن.
با نزدیک شدن ماه رمضان بچه‌ها در تب و تاب این بودند که بدونن براشون ممکن هست روزه بگیرند یا نه از یه طرف دلمون می‌خواست روزه بگیریم از طرف دیگه به دلیل جابجایی های مدام طبعاً روزه هامون باطل می‌شد

روزه داری گرمای سوزان خرداد ماه خوزستان و فعالیت‌های زیاد روزانه، با توجه به اینکه نیروها تحت آموزش نظامی بودن واقعاً طاقت فرسا بود. هر روز صبح بعد از خوردن سحری و اقامه نماز جماعت برنامه صبحگاه و بعد هم آموزش‌های سخت نظامی شروع می‌شد و تا ظهر ادامه داشت. بعد از نماز ظهر بچه‌ها 2 ساعتی می‌رفتند تو چادرهاشون و استراحت می‌کردند گرمای هوا باعث می‌شد داخل چادر شبیه سونا بشه. بچه‌ها یه سطل آب میذاشتن وسط چادر و دراز می کشیدن دورش و چفیه هاشونو تو سطل خیس می کردن و چفیه رو می کشیدن رو بدنشون تا کمی خنک بشن. 
اون ماه رمضان با همه‌ی سختیهاش گذشت و حالا فقط حسرت آن روزهای سخت اما با صفا به دلمون مونده!
 
 
سارا



http://ldeo.blogfa.com/post/118





درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو