حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 30 شهریور 1391 توسط محمدقائم خانی

دانلود نقد و تحلیل سری انیمیشن Captain Tsubasa - 1983


سلام

بعد مدت ها بالاخره چیزی برای رفقا آ وردم. امید که مقبول افتد. البته این دفعه تنبلی مانع از نوشتن شد. ذغال خوب!! (رفیق شفیق!!) هم بی تاثیر نبود. آقای نوری زحمت کشید و وسیله جادویی خودش را درآورد و صدای ما را ضبط کرد. زحمت ما خیلی کم شد و زحمت شما کمی زیاد. وقت کوچکی باید برای دانلود آن بکشید.

راستی، از موضوع سرسری نگذرید ها. نگویید «فوتبالیست ها» مال بچگی بود. فوتبالیست ها موضوع جدی ژاپن است و تا وقتی ژاپن مطرح است، «فوتبالیست ها» تر و تازه است. به امید روزی که یک «ایرانی واقعی» یک «انیمیشن ایرانی واقعی» تولید کند...

یا حق

 




فوتبالیست ها (1983)


Captain Tsubasa - 1983




دانلود


کلیپ صوتی گفتگویی

نقد و تحلیل

سری انیمیشن ژاپنی فوتبالیست ها

ساخته سال 1983 میلادی




تدوین :


در انتهای افق





نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 شهریور 1391 توسط محمدقائم خانی
یست غذاهای سرد و گرم به نقل از سایت مرکز تحقیقات حجامت ایران
میوه ها و دانه های گرم وتر :
 انجیر ، انگور ، بادام زمینی ، بادام شیرین ، بادام کوهی ، به ، تخم خربزه ، توت (شاه توت) ، انواع توت ها ، خربزه ، هویج ( زردک) ، سیب ، شلغم ، کدو ، کنجد ، گلاب ، لوبیا قرمز

میوه ها و دانه های گرم و خشک
 . انبه  ، بادام کاغذی ، بادمجان (خیلی گرم و خشک) ، تخم شربتی ، بولاغ اوتی ، پرتقال ، پسته ، پونه (خیلی گرم و خشک) ، پیاز (خیلی گرم و خشک) ، پیه ( دمبه) ، ترب (خیلی گرم و خشک) ، تره ، جعفری، دینارویه ، چای ، خردل ها ، خرما ، خرمالو ، دارچین ، روغن ، ریحان ، زرد چوبه ، زعفران ، زنجبیل ، زنیان ، زیتون ، زیره سیاه ، سیر ، شنبلیله ، فلفل (خیلی گرم و خشک) ، فندق ، کرفس ، کشمش انگور سیاه ( مویز) ، کلم ، کنگر ، گردو ، گل سرخ (خیلی گرم و خشک) ، لپه ، مرزه ، موسیر ، موم عسل ، نارگیل ، نخود ، نعناع ، عرق بهار نارنج ، هل .

غذاهای گرم و تر :
 عسل ، نخود ، آب آبگوشت ، گوشت بوقلمون ، شیر میش ، گوشت غاز (پرنده) ، گوشت گوسفند ، گوشت مرغ خانگی ، گوشت مرغابی و  اردک ، میگو (روبیان) ، گوشت بلدرچین ، گوشت کله ، جگر ، خورشت بادمجان ، خورش قورمه سبزی ، آبگوشت به ، آبگوشت کلم قمری ، آب شور ، کره ، خامه ، روغن ، نیمرو ، تخم مرغ ، گوشت بز ،
غذاهای گرم و خشک
 گوشت آهو ، شیر شتر ، گوشت شتر ، گوشت شتر مرغ ، گوشت کبوتر ، کوهان شتر(خیلی گرم و خشک) ، گوشت گاومیش ، گوشت گنجشک ، گوشت لک لک ، نمک طعام (خیلی گرم و خشک) ، گوشت اردک ، خورش فسنجان .

میوه ها و دانه های معتدل :
 برگ چغندر ، برنج ، تمشک ، چغندر ، عدس ، عناب ، گرمک ، گندم ، قهوه ، کاسنی ، کاهو ، موز   .

غذاهای معتدل :
 شیر گاو ، گوشت کبک ، گوشت کبک دری ، کوکو سبزی ، فرنی ، کوفته ، کشک بادنجان ، شیر برنج ، نان فطیر .

میوه ها و دانه های سرد و تر :
 اسفناج ، آلو ، انار ، باقلا ، بالنگ ، بامیه ، خرفه ، پنیر ، خیار ، دوغ ، زردآلو ، کدو  (تخم) ، کدو حلوایی ، گلابی ، هلو ، هندوانه  ،

میوه و دانه های سرد و خشک
ارزن ، ازگیل ، انار ترش ، تمبر هندی ، جو ، ذرت ، ریواس ، زرشک ، سرکه ، سنجد ، شاه بلوط ، گشنیز ، گیلاس ، لیمو امانی ، لیمو ترش ، لیمو شیرین ، ماش ، نارنج ، نشاسته ، ولیک  .

غذاهای سرد و تر :
 شیر بز ، ماست ، دوغ ، مرغ ماشینی ، قره قروت ، شیر بز ، ماهی ،

غذاهای سرد و خشک
 کشک ، گوشت گاو  .

(این قانون مصرف سردیهاست  :   اگر پنیرمیخورید حتما با گردو خورده شود  ،  اگر ماست و دوغ میخورید حتما با یک قاشق چایخوری زنیان خورده شود  ،  اگر ماهی میخورید با خرما خورده شود ،  اگر برنج میخورید با زیره خورده شود ، مرغ را حتما با گرمی خورده شود ، و هر چیز سرد دیگر با گرمی هائی مثل عسل و خرما و دیگر غذاهای گرم   .)


http://masjedns.blogfa.com





نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 شهریور 1391 توسط محمدقائم خانی
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 5 شهریور 1391 توسط محمدقائم خانی
*رشته تحصیلی‌ام در زمان دبیرستان ادبیات فارسی بود. نه فقط به خاطر این که به فارسی و ادبیات و شعر و شاعری علاقه داشتم. من آدم مذهبی بودم و هستم. برای همین رشته‌ای را انتخاب کردم که با خصوصیات اخلاقی‌ام تناسب داشته باشد. تیپ محله ما، آدم‌ها را به سمت همین دو تا می‌برد. به سمت دین و شعر. دروازه دولاب، شهباز، شکوفه، قهوه خانه نصرت، مشاعره و ... یادش به خیر!

 
*
در زمان دبیرستانم، فیلمنامه‌ای منتشر شد به نام «دیکته و زاویه». باور می‌کنید که من نمی‌دانستم ساواک چی هست؟! یعنی اصلا اسم سازمان امنیت و اطلاعات کشور به گوشم هم نخورده بود. من فیلمنامه را خواندم و به دوستانم گفتم بیایید همین را به یک تئاتر برای نمایش به بچه‌های مدرسه تبدیل کنیم. بعد از چند روز که آماده شده بودیم، ناظم مدرسه آمد و به من گفت کی گفته این نمایش را اجرا کنید؟ گفتم خودم! گفت مطمئنی کسی تحریکت نکرده؟ بعد تازه به من گفت که این فیلمنامه غیرمجاز است و ساواکی‌ها بشدت دنبال کسانی هستند که این فیلمنامه را می‌خوانند. چه برسد که بخواهی اجرایش بکنی! آنجا تازه فهمیدم ساواک چی هست.

 
*
از پخت و پز لذت می‌برم. من عاشق آشپزی هستم. هر وقت فرصت کنم هم خودم غذا درست می‌کنم. حتی شده برای بچه‌های تیمم خودم غذا پختم.

 
* 34
سال گذشته و همه انقلابیون از انقلاب حرف زدند. انقلاب، برای یک جوان 20 ساله و مذهبی، هزار و یک معنی داشت. همه معنی هایش هم مثبت بود. من در منطقه‌ای زندگی می‌کردم که قلب تپنده انقلاب بود. خب طبیعی هم بود که با سیل مردم همراه شوم.

 
*
من از آنهایی بودم که خواب می‌دیدم امام به کوچه ما آمده. بعد یکی می‌خواهد به امام تیراندازی کند. خودم را پرت می‌کردم جلوی امام و گلوله می‌خوردم و در همان خوابم می‌دیدم که امام سرم را روی پای خود گذاشته و نوازش می‌کند. بعد چشم هایم را باز می‌کردم و می‌دیدم که دارم خواب می‌بینم. صورتم از اشک خیس می‌شد... حال و هوایی داشتیم.

 
*
عضو فعال کمیته انقلاب بودم . همان «کمیته ای» که مردم می‌شناسند... از آن روزها بیش از سی سال گذشته. آدم‌هایی که 33 سال پیش کنار محمد بنا جمع شدند و به آنها هم گفتند «کمیته» حالا یا شهید شده اند، یا درجه گرفتند و با نیروی انتظامی ادغام شدند، یا در وزارت امور خارجه هستند. من که افتخار نداشتم شهید شوم، چون کمیته، وظایف کنترل شهری داشت و حق اعزام به جبهه نداشتیم. بعد از این که جنگ تمام شد هم نخواستم به نیروی انتظامی بروم. چون من از اول به پاسداری به چشم کار نگاه نکرده بودم.

 
*
گاهی وقتها بین نیروهای پاسدار کل شهر تهران قرعه کشی می‌کردند که مثلا 10 نفر را به جبهه اعزام کنند. من دو سه بار هم خواستم تقلب کنم که اسمم در بیاید، اما نشد. انگار آنهایی که دست به تقلب شان بهتر بود و قرعه را به اسم خودشان در می‌آوردند از ما کارشان درست تر بود... همه هم شهید شدند، همه!

نوشته شده در تاریخ شنبه 4 شهریور 1391 توسط محمدقائم خانی
*محمد بنا (3)


زمان جنگ، کوپن می‌دادند. کوپن‌های خرید کالا از فروشگاه ها. نمی‌دانم یادتان هست یا نه؟ آن زمان به بچه‌های کمیته هم کوپن‌هایی داده می‌شد. برای خرید برنج و روغن و گوشت و این جور چیزها. یک شب که برگشتم خانه، مادرم صدایم زد و گفت: «محمد جان! این همسایه روبرویی هم مثل تو پاسدار است. مادرش هر روز به من می‌گوید به ما کوپن داده اند. پسرم! به تو کوپن نمی‌دهند؟» من هم خیلی جدی گفتم نه مادر! من مشمول کوپن نمی‌شوم. در حالی که همان صبح آن روز کوپن هایم را داده بودم به همان همسایه مان. چون احساس می‌کردم بیشتر از من نیاز دارد

 
*
هنوز هم به من می‌گوید که تو وضع مالی ات از همه بدتر بود، ولی کوپن‌ها را برنمی داشتی! من یا یک کاری را برای دلم می‌کنم یا برای جیبم. کاری که برای دلم کرده باشم را جار نمی‌زنم.

 
*
پدرم کارخانه‌ای داشت که ورشکسته شد و همه زندگی اش را از دست داد. من هم کشتی می‌گرفتم، هم پاسدار بودم، هم کار می‌کردم تا کمک خرج خانه باشم. زندگی ما به سختی گذشت، اما از اصل مان نیفتادیم

 
*
ناشناخته‌ام! من یک روز ته یک چاه افتادم. وقتی می‌گویم چاه، منظورم چاله نیست، دقیقاً چاه بود. ته چاه، در آن سیاهی، در آن بدبختی، در آن مصیبتی که فکر می‌کردم روزهای آخر زندگی من است، حس کردم که دستی از بالا آمد و دستم را گرفت و بلندم کرد. دست خدا را حس کردم. اگر خدا باز هم ته چاه به دادم رسید، به خاطر همان روزهایی بود که با خدا بودم. همان روزهای پاسداری! که من می گویم روزهای با خدایی!

 
*
من یک ثانیه از آن لحظاتی که در کمیته و با لباس پاسداری داشتم را با هیچ کدام از لحظات قبل و بعدش در زندگی‌ام عوض نمی‌کنم. لااقل می‌دانم که هرچه بود عشق بود، اخلاص بود، برای خدا بود

نوشته شده در تاریخ شنبه 4 شهریور 1391 توسط محمدقائم خانی
محمد بنا
به گزارش جهان به نقل از رجا، محمد بنا در این گفت‌وگو با افتخار از سابقه فعالیت خود در كمیته انقلاب اسلامی خبر داده و می‌گوید: من بعد از انقلاب عضو کمیته بودم و یک ثانیه از آن لحظاتی که در کمیته و با لباس پاسداری داشتم را با هیچ کدام از لحظات قبل و بعدش در زندگی‌ام عوض نمی‌کنم. لااقل می‌دانم که هرچه بود عشق بود، اخلاص بود، برای خدا بود. اما چون وظیفه کمیته حفظ امنیت شهر بود نتوانستم به جبهه بروم و توفیق شهادت پیدا کنم.

 
بخش‌هایی از این گفت‌وگو ی خواندنی را در ادامه می‌خوانید:

 
*
خیلی‌ها می‌گویند بنا 16 سال ایران نبوده. برای همین فرهنگ ایرانی‌ها را یا نمی‌شناسد، یا از یادش رفته. اما من مال همین آب و خاک هستم. اینجا دنیا آمدم، اینجا هم بزرگ شدم. برای همین خیلی خوب فرهنگ کشورم را می‌شناسم.

 
*
من مربی هستم، نه شومن! دوست ندارم آدم رسانه‌ای باشم. دوست ندارم خودم را به همه معرفی کنم. هر چقدر کمتر شناخته شوم، راحت تر زندگی می‌کنم.

 
*
من جو و فرهنگ کشتی ایران را می‌شناختم. کشتی هم جزیی از فرهنگ اجتماعی ماست. من 8 سال پیش با هزار آرزو برگشتم. می‌خواستم دوباره شروع کنم، دوباره کار کنم، دوباره خودم را نشان بدهم. در این هشت سال بارها و بارها در روزنامه‌ها مطالبی را علیه خودم دیدم و خواندم که سرشار از غرض ورزی بود اما برخوردی نکردم. حتی وقتی نویسنده مطالب را می‌دیدم، اصلا به روی خودم نمی‌آوردم. بعضی از مربیان کشتی که همین الان هم دست به قلم شده اند به من می‌گفتند بگذار فردا جوابش را با یک مقاله دیگر می‌دهیم، من می‌گفتم اگر جوابیه بنویسید، رابطه ما تمام خواهد شد.

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic