حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 توسط محمدقائم خانی

 

دانشگاه اسلامی کدوم وره؟ از این وره و از اون وره! (2)

 

کلام

در این اثنا یک لغت هم دانشگاه اسلامی بود! البته این لغت وقتی دانشگاه ها موجودات زنده و فعالی در عرصه ی اجتماعی بودند (یعنی سال های 2 خرداد) بیشتر شنیده می شد و مسأله ای برای شمشیر زنی و تقابل رجال کشور بود. حالا اما با پاشیده شدن گرد مرگ بر دانشگاه ها (که البته به نظر رو به بهبود است و انگار خماری خرد خرد دارد از کله اش می پرد! یک نشانه اش همین مهاجر!) دیگر کسی به این حرف ها کاری ندارد جز ستادها و دستگاه هایی که فوری برایش ساختند، که البته آبی ازشان گرم نشده!

خدا را شکر دانشگاه اسلامی در عین همه پیچیدگی ها لااقل در زبان فهم می شود و کلیت قصد جاعل آن معلوم است. اما آنچه در این میان سوال برانگیز شد این بود که دانشگاه اسلامی یا دانشگاه ایده آل چیست؟ سید آمد یک مثال زد، گفت این چمران را می بینی اگر یک روزی هر روز به صورت عمومی و نه استثنایی چمران ها از دانشگاه ها در آمدند دانشگاه اسلامی شده است. لکن سر سخن دراز تر از این حرف ها است. به طور کلی لااقل سه ماموریت برای دانشگاه قائل اند 1. تربیت متخصص 2. تولید علم 3. نظارت و کنترل اجتماعی (که متاسفانه یا خوشبختانه عمدتا ناظر به حاکمیت است).

اما حال ترسیم و چهره پردازی دانشگاه اسلامی شد یک مساله. یکی معتقد بود اول باید دانشگاه ایده ال اسلامی به دقت طراحی شود و معلوم شود از چه سخن می گوییم، دانشگاهی که چمران ها و شیخ بهایی ها از آن فارغ التحصیل شوند، دانشگاهی که علم دینی ( که خود حدیث مفصلی است به تفصیل ده مثنوی) تولید کند و ناظر به صفت و نیاز و مساله ایران اسلامی باشد. نه که فقط ترجمه نباشد بلکه اصیل و برآمده از معارف اسلامی باشد، در آن تکنولوژی معنای ربانی داشته باشد، رفاه بشود یدالله شدن برای عیال خدا نه تجمل و مصرف گرایی، فلسفه از فا و لام و سین درآید و بر مسندش بنشیند و حکمت اساس امور گردد، و هزار حرف شیرین دلفریب دیگر.

بعضی گفتند که ذهن های شما قالب گرفته، اصلا دانشگاه که می گویی خودش نماد هر بدی است. امام (ره) گفته وحدت حوزه و دانشگاه٬ یعنی باید این دو یکی شوند! یعنی باید یک نهاد آموزش، تربیت متخصص و تولید علم در کشور باشد و آن قطعاً نه دانشگاه امروز است و نه حوزه ی امروز، که این بار بر گرده ی هر دو گران است. باید رفت در خلوت خانه ی ذهن نشست و یک نهاد همه فن حریف و ایده آل جای این دو جعل کرد، و رفتند.

بعضی گفتند دانشگاه است نه دانشجوگاه از دانش آغاز می شود! باید علم دینی تولید شود، دانشگاه هم می شود دینی. عده ای شان گفتند برای ساختن علم دینی هر آنچه است را باید بریزی دور. این علوم حتی ریاضی و فیزیکش بو می دهد و نجس است چه رسد به جامعه شناسی و روان شناسی و مدیریت و اقتصادش و رفتند که چرخ دانشی نوین را از نوع بسازند. عده ای اما گفتند دانش به ما هو دانش دینی است مگر خلافش اثبات شود و مشغول غربال گری اند. عده ای رویکرد تطبیقی اختیار کردند و خلاصه هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی...

عده ای هم گفتند اصلا اینجا زمین نشستن نیست! باید ایستاد و خلاصه قاموا ثم تتفکروا و با فهمی عمیق به راه اصلاح دانشگاه برو، و خود راه بگویدت که چون باید رفت؟! عده ای به تحول فرهنگ (مهندسی فرهنگ) دانشگاه مشغولند. ولی انگار نه، اگر گفتمان نقادانه به دانش و دانشگاه ایجاد شود، خود دانشگاه ظرفیت تحول از درون را دارد و کافی است این تحول به خوبی مدیریت شود. برخی به جریان سازی های علمی در دانشگاه روی آوردند. بعضی دانشگاه های متفاوت نمونه را قصد کردند که شکل دهند. بعضی هم تلاش کردند الگوهای کوچک و موفقی از نرم افزارهای تولید علم و تربیت ارایه دهند و با گسترش آن به تحولات اقدام کنند. البته بعضی هم گفتند دانشگاه؟! چه کار به دانشگاه داری؟ دانشگاه به این خوبی! دلت پاک باشد! راه های رسیدن به خدا بسیار است!

خلاصه یکی دستش تا آرنج به کار گل در دانشگاه ها مشغول شد! یکی شد کار فرهنگی کن و نمایشگاه بزن و... یکی شد بنشین مطالعه کن دانشگاه طراحی کن. یکی شد بشین فکر کن. یکی شد بنشین تولید علم کن. یکی شد بنشین آدم تربیت کن. یکی شد بنشین... ماه حصل آنکه به نظر می رسد در سال های پیش رو هر کس دستاورد های خودش را بیاورد! درست یا غلط هر کس راه خودش را گرفته و می رود. فهم من درعین تفاوت های عمیق و ماهوی این راه ها می تواند آن ها را با هم جمع کند! اینها همه شجره ی طیبه ای هستند که اصلها ثابت و فرعها فی السماء. هرچند می توان قوت و ضعف برایشان در نظر گرفت و بین آن ها اهم و مهم کرد.

راستی! دانشگاه اسلامی کدوم وره؟ از این وره یا از اون وره؟!

 



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392 توسط محمدقائم خانی

 

دانشگاه اسلامی کدوم وره؟ از این وره و از اون وره! (1)

تلاشی برای باز کردن چند موضوع برای مخاطب عام! نخبه ها و ویژه ها نخوانند.

 

 

مقدمه اول

هراز گاهی بذر یک لفظی کاشته می شود از بقال و چقال تا استاد و شیخ، ورد زبانشان می شود! نغمه ها می سرایند و مرثیه ها می خوانند. این اتفاق هم خوب است و هم بد. یعنی اگر در جهت بسط و توسیع و زمینه سازی برای تحقیق آن امر باشدکه لازمه اش تعمیق معانی الفاظ آن است بسیار ارزشمند است. اما اگر از باب بازار گرمی و خوش خدمتی و حتی یک ابراز عاطفه باشد، خبط و خطایی است نسنجیده که موجب سست شدن پایه های آن مفهوم و توهمی انگاشته شدن آن می گردد.

به این کلمه ها زیر توجه کنید؛ جنبش نرم افزاری، برنامه ریزی استراتژیک مهندسی فرهنگ، مهندسی فرهنگی، پیوست فرهنگی، کرسی های آزاد اندیشی، سبک زندگی ، الگوی اسلامی ایران پیشرفت، عدالت، فضای مجازی و... مثلا «برنامه ریزی استراژیک» عنوان پربسامدی بود که دو دهه گذشته برای کلی نون و آب داشت و عمدتا چون فقط بر خواسته از یک حس خوشایند کار اساسی کردن بود، کم فایده و بی فایده تبدیل می شد. به کتابچه هایی در کتابخانه های طبقه های مختلف سازمان هاو وزارتخانه ها و... که چون پول زیادی صرفشان شده بود احترام داشتند، اما این عصای موسی نیلی را نشکافت و اژدهایی برای بلعیدن مار های مشکلات سازمان ها نشد! آیا مشکل مدیریت و برنامه ریزی استراژیک (در معنای ابزاری کلمه) بود؟

مقدمه دوم

سید آمد گفت جنبش نرم افزاری. خیلی از آدمهای مثلا حسابی وقتی شنیدند، یاد سی دی و با توجه به زمان بحث نهایتا دی وی دی بسته ای نرم افزاری پرند افتادند و تعجب کردند! بعضی زود و بعضی دیر فهمش کردند و بعضی هرگز نفهمیدند این الفاظ یعنی چه؟ تا همین امروز، اگر حوصله ام می شد یک گشت در همین نخبه بازار شریف می زدم و مصاحبه هایی می گرفتم، احتمالا درصد بالایی اصلاً با مقصود این لفظ ارتباط برقرار نمی کردند.

شاید این انتقاد به سید روا باشد که چرا حرف های قلمبه سلمبه تحویل ملت می دهد، اما سوال اینجا است آیا آنهایی که مخاطب اصلی این سخنان بودند، آن را فهم کردند و در مسیرش گام زدند و به جهاد در این راه پرداختند؟ آیا به هل من ناصر کسی که گفت فرهنگ آن چیزی است که حاضرم جانم را فدایش کنم و فرمود عرصه فرهنگ عرصه جهاد است به خوبی بریر و زهیر و حبیب پاسخ گفتند؟

به هر حال سید دید این لفظ نسبتاً ثقیل، شده است نون دونی همایش بازها و کاسبی مدیران فرهنگی. (نه که همایش بد باشد و مدیر فرهنگی نباید به وظیفه اش عمل کند! مقصود معلوم است.) سید یک گام در مسیر جلو آمد، گفت مهندسی فرهنگی، باز خیلی ها نفهمیدند. همین چند وقت پیش یکی از اساتید سر کلاس از بی معنی بودن این واژه می گفت و بعد معلوم شد اصلا منظور این کلام را به کل نفهمیده! سید باز جلو آمد گفت مهندسی فرهنگ. یک نانوایی برای عده ای دیگر، البته عده ای. سید وارد طرح استراژیک خود شد! گفت پیوست فرهنگی. با یک درصد بودجه اش، پیوست فرهنگی ماند به چنگ مدیران و هرگز رنگ و بوی عمل نگرفت. بعد سید کار را برد تا کرسی های آزاد اندیشی برای توسعه این مفاهیم. و نهایتا دیگر خود سید آمد گفت سبک زندگی. (یعنی یک موضوع انضمامی از این مسایل) بعد هم آمد بیست اندی مثال زد و مثل یک کلاس درس شروع کرد تفهیم کند که بابا! اسمع افهم! منظورم این است و... تجربه ی جنبش نرم افزاری و مهندسی فرهنگی، اینجا کمی اثر بخش بود.



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 توسط محمدقائم خانی

قبله دانشگاه ما کجاست؟ (4)

 

1)  دانشگاه ایرانی،‌ سردرگم در کوره‌راه های دشوار پیش روی جامعه ایرانی

معماری سه رأس دین و علم و جامعه در جامعه امروز اسلامی-ایرانی ما چگونه است؟ واقعیت اینست که پرسش از وضع موجود جز به سردرگمی نمی‌انجامد چون معماری موجود ملغمه‌ای از نیروهای متنوعی است که در طول سالیان سخت معاصر به جامعه ما وارد شده است. در شرایطی که برخی دانشگاهیان ما در توهمی اروپایی و قرن نوزدهمی از شأن دانشگاه، خود را محور سواد و معرفت و دانای کل مسائل انسانی و اجتماعی تلقی می‌کنند ولو آنکه در رشته مهندسی معدن، تخصص نمک‌سنگ داشته باشند!- برخی دیگر دانش را نوعی ابزار خیلی شیک کاسبی و بیزینس تلقی کرده، به ریش هرچه علم‌دوست و حقیقت‌پرست می‌خندند- ولو در رشته حقوق، تخصص حقوق کارگران داشته باشند!-

ماجرا وقتی پیچیده‌تر می‌شود که به این نکته وقوف یابیم که ساختار علمی دانشگاه های ایرانی، امریکایی امّا فرهنگ حاکم بر آن اروپایی است. به عبارت دیگر غلبه شدید رشته های فنی مهندسی بر رشته های فلسفه، هنر، علوم انسانی و علوم پایه بطوریکه برترین دانشگاه های کشور همگی فنی هستند و بیشترین بودجه ها و حمایتها را جلب می‌کنند- و قرار دادن علوم انسانی و الهیات ذیل دانشکده ادبیات و همینطور غلبه کامل گرایشهای بازاری بر رشته های علوم انسانی نظیر اقتصاد، MBA، جامعه‌نگاری، توریسم، وکالت و مشاوره به جای فلسفه، الهیات، حقوق، انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی همگی نشان از سیطره نگاه تجاری بر دانشگاه ایرانی دارد. در عوض فرهنگ تقدیس و مطلق‌انگاری علم، ارزش فی نفسه قائل شدن برای علم به عنوان حاصل خرد خودبنیاد و مستقل بشری، عار دانستن انجام تحقیقات کاربردی و عملی و اظهار نظر غیرتخصصی در تمام زمینه های دین و فرهنگ و اقتصاد و جامعه و در واقع تعمیم تخصص جزء علمی-مهندسی به خرد و عقلانیت و حکمت جهان‌شمول و غایی بشری که در اصطلاحاتی نظیر قشر باسواد و طبقه تحصیل‌کرده  و بویژه واژه توخالی و تخریب شده «نخبگان» تجلی می‌یابد، نشان از حضور فعال روحیه اروپایی دوره روشنگری در فرهنگ دانشگاهی ما دارد.

   اما در تحلیل بیرونی و در مقیاس کلان اجتماعی هم دقیقاً مشخص نیست که دانشگاه چه نقشی در جهتگیری کلان اجتماعی ما ایفا می‌کند. از یکسو علی‌رغم فرهنگ اروپایی دانشگاهیان، جریان مدرنیسم و تجددطلبی کمتر از درون محیط آکادمیک ایرانی حتی در بخشهای علوم انسانی آن- سرچشمه گرفته و بیشتر خارج از دانشگاه و در محافل روشنفکری تداوم یافته است. از سوی دیگر علی‌رغم ساختار امریکایی نظام علمی ما، حتی مدل دانشگاه توسعه‌گرای جهان سومی هم در مورد دانشگاه های ما صدق نمی‌کند و نظام آکادمیک ما هیچگونه احساس مسئولیتی در قبال توسعه کشور احساس نمی‌کند.ناگفته پیداست که در دانشگاه های ما علوم اسلامی نیز تدریس نمی‌شوند که دانشگاه ایرانی را در طرح اسلامی جامعه تحلیل کنیم. اینها همه رنجهای معاصر ما ایرانیان است که بیشتر از آنکه به عدم درک ماهیت دانشگاه بازگردد به نامعلومی تکلیف ما در مقوله‌ای اساسیتر بازمی‌گردد که بالاخره ما کدام راه و کدام دین را برای طی طریق تاریخی و اجتماعی خود برگزیده‌ایم.

2)  همه چیز در گرو سرنوشت‌سازترین پرسش تاریخ ما: به کجا می‌رویم؟

در واقع مهمتر از پرسش از وضع موجود، این پرسش از وضع مطلوب معماری این سه گانه است که اهمیت تاریخی برای ما دارد و سرنوشت آینده ما را رقم می‌زند. جایگاه دانشگاه در جامعه ما کجاست؟ جایگاه حوزه چیست؟ بالاتر از اینها اسلام چه نقشی در جامعه ما دارد و مدرنیسم چه نقشی و متعاقب این دو علم اسلامی و علم مدرن به عنوان دو الگوی علم دینی چه اهمیتی دارند؟ آیا ما دین اسلام را همچون اسلام گرایان ترکیه به نوعی دین توسعه تقلیل می‌دهیم یا اسلام را مکتبی متعالی‌تر از مکتب توسعه مادی ابزاری قلمداد می‌کنیم؟ علم تجاری امریکایی یا با تقریب خوبی، علم ابزاری دانشگاه جهان سومی، چه شأنی در جامعه ما دارد؟ اینها پرسشهای درهم تنیده و بنیادینی است که پاسخ به یکی از آنان بدون پاسخ به باقی سؤالات ساده‌انگارانه به نظر می‌رسد. پاسخهایی که به چیستی معماری مطلوب دین/ علم/ جامعه داده می‌شود، بسته به اندیشه های بنیادین هر تمدنی حول موضوع بنیادین «به کجا می‌رویم؟»  بروز تاریخی خاصی یافته است. انقلابهای بزرگ دنیا در دوران جدید، انقلاب انگلیس، انقلاب فرانسه و انقلاب شوروی هریک در بطن خود حاوی پاسخی مشخص به این پرسش بودند و انقلاب کبیر اسلامی ایران هم به شهادت گفته های راهبر، تئوریسین و بنیانگذار آن حاوی پاسخهایی به کلی متفاوت با پاسخهای متعارف معاصر به این پرسش است.

اما پرسش پایانی اینکه آیا دانشگاه مدرن چه از نوع امریکایی و چه از نوع اروپایی و چه از نوع ایرانی آن می‌تواند اسلامی شود؟ مستقل از اینکه آیا می‌شود با تعابیری خاصمثلاً به کمک این گزاره که پیشرفت اسلامی حاوی توسعه مادی هم هست- اصطلاحاً وضع موجود دانشگاه ها را اسلامی دانست یا خیر، یا لااقل به الصاق صفت اسلامیت به وضع فعلی با شرایطی به بخشهایی از دانشگاه ها رضایت داد، به زعم حقیر یک چیز مشخص و مبرهن است و آن اینکه چه این دانشگاه ها اسلامی بشوند و چه نه، دانشگاه طراز جامعه اسلامی قطعاً چنین نیست. در واقع به زعم حقیر به واسطه تمام آنچه تاکنون شرح داده شد می‌توان چنین گفت که دانشگاه اسلامی نه از بازسازی و وصله پینه‌ی دانشگاه مدرن که از تأسیس دانشگاهی جدید حاصل خواهد شد. دانشگاه مدرن دانشگاهی از همه حیث و بویژه از حیث ماهیت علمی آن، متناسب با جامعه‌ی مدرن (و بیشتر نوع صنعتی-سرمایه‌داری آن) است و بدیهی است که هدایت و پیشبرد جامعه اسلامی به علوم دینی مدرنی که از قضا به نام دین دنیایی مدرنیسم، دربرابر هر نوع دین آسمانی قیام کرده‌اند محتاج نیست، بلکه به علوم دینی اسلامی نیازمند است. در این میان،آینده به تردیدهای ما درباره نحوه ایفای نقش حوزه علمیه در تأسیس این دانشگاه اسلامی پیشرفته پاسخ خواهد داد...

×××

متأسفانه باید بپذیریم که در شرایط فعلی، فضای عمومی کشور و بویژه اوضاع دانشگاه های ما به هیچ وجه آمادگی طرح چنین مسائلی را ندارد. مسأله علم که بنیادی‌ترین مسأله امروز کشور ماست هرروز بیشتر از قبل در میان عمل‌زدگی افراطی مسئولین کشور، در سوت و کف افتخار به رشد قارچ‌گونه دانشگاه های پیام نور و تولید مثل سرطانی دانشگاه های آزاد و در هیاهوی غربزدگانی که هیچگاه از فریاد ابلهانه‌ی «ای وای که غرب رفت و ما جا ماندیم» دست برنمی‌دارند، گم می‌شود. سم مهلک و زهر نابودگری که وضع ما را از اینکه هست بدتر خواهد کرد طرحهای اصلاحی عملگرایانی است که با نیت خیر کارآمدی و رفع مشکلات سیستمی بحرانهای عمیقتری برای ما پدید می‌آورند که ذکر آن تا حدی در یادداشت سردبیر شماره قبل مهاجر رفت. ناگفته پیداست که هر اقدام مسئولین،‌ سیاستمدارن و سیاستگذاران در این موضوع،‌ و حتی عدم اقدام آنان ما را به سوی وضعیت تاریخی و اجتماعی خاصی سوق خواهد داد که چه اینان از عواقب کار خود آگاه باشند و چه نباشند، آیندگان و بالاتر از آن دادگاه عدل الهی درباره خدمت و خیانت آنان به قضاوت خواهند نشست...

 



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 توسط محمدقائم خانی

قبله دانشگاه ما کجاست؟ (3)

 

1)  دانشگاه امریکایی: علم تجاری در خدمت قلب تپنده بازار

راه دور اما زیاد نرویم. امروزی که بنده و شما درحال گفتگو درباره دانشگاه ایرانی هستیم تقریباً با خیال راحت می‌توانیم بگوئیم که علم و دانشگاهی که با آن مواجهیم هیچ ارتباطی با علم و دانشگاه اروپایی قرنهای هفدهم تا نیمه قرن بیستم ندارد، چرا که از نیمه قرن بیستم و پس از برادرکشی‌های بی‌سابقه‌ی ملل به اصطلاح مترقی اروپایی، ورق برگشت و مهد سرمایه‌داری و لیبرالیسم چنان پیشتاز دنیای جدید گشت که به کار بردن اصطلاح «تمدن امریکایی» برای توصیف وضع امروز ما و تمام دنیا کاربرد به جایی خواهد بود. در جامعه امریکایی معماری دوگانه علم-جامعه واقعاً تختِ تخت است و علم هم با نجابت تمام بر کرسی کوچک و نحیفی نشسته که فلاسفه علمی چون پوپر و خیلی قبلتر از او هیوم (و البته به درستی) برایش درنظر گرفته‌اند. در دنیای امروز ما که بی‌مسامحه یا امریکایی است یا امریکازده، اساساً خبری از دین و ایدئولوژی نیست که حالا بخواهد مسیحیت الهی باشد یا مدرنیسم بشری. در زندگی اجتماعی به سبک امریکایی کرسی دین بزرگ و ناظر و راهبر بر کل جامعه، خالیست و اساساً نیازی به آن احساس نمی‌شود، چون «دست نامرئی بازار آزاد» همه‌ی کارها را خودش می‌کند! دانشگاه در مدل امریکایی نه تنها بر جای کلیسا ننشسته، بلکه خود را خادمِ چاکرِ کمپانی و سرمایه‌دار تلقی می‌کند و این یعنی اینکه داستانهایی مثل فلسفه و عقلانیت و حقوق و هنر و دین را از سبد معارف بیرون بریزید و به جای آن دانشی بیاورید که «مشتری» داشته باشد! فیزیکی که از چیستی و حقیقت عالم بگوید اصلاً مهم نیست به جای آن علوم تکنیکی و مهندسی بیاورید که محصول داشته باشد. علوم انسانی را همه جا یکسره به زباله‌دان موهومات بیفکنید جز آن دسته که می‌تواند در اداره سازمان و کنترل مردم و استحمار رسانه‌ای و تبلیغات کالاهای مصرفی به کار بیاید: چیزهایی مثل مدیریت با رویکرد توسعه، ارتباطات با رویکرد تبلیغاتی، جامعه شناسی در حوزه توریسم، سیاست با رویکرد حفظ قدرت، حقوق با رویکرد حفظ منفعت و البته اقتصاد که گل سرسبد رشته های علوم انسانی برای حفظ نظم جامعه لیبرال-سرمایه‌داریست.

    در طرح امریکایی دین/ علم/ جامعه هیچ دانش و معرفتی نیست که جهان‌بینی و ارزشهای کلی افراد و جامعه را معین کند[i] و تنها یک گزاره است که همگی، مردم و سیاسیون،‌ باید به آن اعتقاد داشته باشند و آن نظم درست، منطقی، عقلانی و رو به پیشرفت بازار آزاد است و اساساً هر اعتقاد ایدئولوژیکی جز این نه تنها مورد نیاز نیست بلکه سم مهلک نظم اجتماعی سرمایه‌داری تلقی می‌شود.[ii] با نفی دین کلی جمعی، دانشگاه امریکایی هم از کرسی کلیسا پایین می‌آید و هم محوریت اجتماعی خویش را واگذار می‌کند. در واقع در طرح امریکایی، این جامعه مدنی و به عبارت بهتر «اقتصاد» است که کانون و محور حرکت و راهبری و نقطه پرگار کل امور اجتماعی است. علم امریکایی، گرچه بر شانه های علم اروپایی پرادعا ایستاده، اما علمی تجاری است که هیچ داعیه‌ای جز کارآمدی ندارد و با تحقق عینی عملگرایی (پراگماتیسم) در تمامی رشته های علوم، به هیچ وجه در صدد شناخت حقیقت یا تدوین نوعی جهان‌بینی و ایدئولوژی خاص برای بشر نیست و تنها سودآوری اقتصادی را مد نظر دارد. به تبع آن دانشگاه امریکایی نیز دانشگاهی تجاری است که عملاً یکی از عناصر حاشیه‌ای جامعه سرمایه‌داری تلقی می‌شود[iii]. نبض جامعه در بازار می‌زند و دانشگاه ها بعد از هایپرمارکتها، رسانه های تبلیغاتی، بانکها، بورسها، شرکتهای بزرگ، احزاب سیاسی و صنایع در مرتبه آخر اهمیت قرار دارند و اتفاقاً به همین دلیل نیروی انسانی مورد نیاز آنها از حاشیه جامعه امریکا، مهاجرین و حتی الامکان خارج از امریکا تأمین می‌شود.[iv]

 

2)  دانشگاه جهان سوم: دلداده‌ی بت بزرگ توسعه!

جامعه امریکایی اگر امروز دین ندارد و تنها با باور به یک «دست نامرئی» اموراتش را پیش می‌برد، اما برای رسیدن به این مرحله نیازمند تلفیق ده‌ها دین و مکتب و ایدئولوژی بود که انگیزه و انرژی لازم برای گردش چنین نظمی را فراهم کند. نظریات حقوقی و اخلاقی و انسان‌شناختیِ لاک و بیکن و اسمیت باید در کنار دنیاطلبی کالونیستی پروتستان قرار می‌گرفت و بی‌مدعی به قاره نو منتقل می‌شد تا نظام سرمایه‌داری تمام و کمال امریکایی را پدید آورد. چنین انرژی اولیه‌ای بسیار بعید است که به یکباره در میان قوم و تمدن دیگری، آن هم با صفات قناعت‌دوستی و زهدباوری شرقیان، پدید آید. برای چنین تحول سترگی نیاز به دینی نوست که در دست دولتی مقتدر، اداره و هدایت تحولات را به عهده بگیرد و ما آنرا «دین توسعه» می‌نامیم. وضعیت اجتماعی کشورهای در حال توسعه در واقع مدلی راهبردی‌شده از وضعیت اجتماعی امریکاست که برای دوران گذار اینگونه کشورها بومی شده است. دین توسعه همچون ادیان سنتی بر فراز جامعه می‌ایستد و علم و جامعه را به سوی هدف مورد نظر خود پیش می‌برد. دین توسعه بیشتر از آنکه نظری باشد عملی است و به همین خاطر برخلاف ادیان سنتی و دین مدرنیسم نه با نهاد علم که با دولت، وحدت می‌یابد و از طریق فرمان و دستور و سیاستگذاری و نه ترویج فکری و علمی- و درواقع مهندسی اجتماعی، جامعه و سپس دانشگاه را به سوی مقاصد خود سوق می‌دهد. دین توسعه با طرح شعار آبادانی، رفاه و پیشرفت بر کوس توسعه صنایع و تکنولوژی می‌دمد و قدرت اقتصادی و به تبع آن سیاسی را به عنوان هدف خویش مطرح کرده و بالا رفتن اقتدار اقتصادی و سیاسی ملی را مهمترین آرمان ملت و مردمی معرفی می‌کند که حاضرند در راه رسیدن به این آرمان تمامی سختیها و رنجها را به جان بخرند.

    جالب اینجاست که دینِ توسعه بسته به شرایط سیاسی و اجتماعی هر زمان و مکانی به شیوه‌ای خاص ظهور یافته است. قدرتمندترین دین توسعه در زمانه ما دین توسعه‌یچینی است که با ساختن معجونی از توسعه‌گرایی افراطی، ناسیونالیسم چینی و سوسیالیسم دولتی متمرکز به قیمت له شدن تمامی «انسان» های چینی، غول چین را با قدرت اقتصادی و سیاسی بزرگی پدید آورده است. آشناترین دین توسعه برای ما ایرانیان دین توسعه رضاخانی بود که با ترکیب توسعه‌طلبی و باستان‌گرائی پدید آمد و در دوره پهلوی دوم ادامه یافت و نهایتاً سرنگون شد. نوع معروف دیگری از آن دین توسعه اسلامی است که توسط اسلام‌گرایان ترکیه و مصر و البته تکنوکراتهای ایرانی دنبال می‌شود و با ترکیب عناصر اصلی توسعه مادی با مفاهیم دینی نظیر توصیه های اسلام بر کار وعمران و همینطور مقوله استقلال و عزت مسلمیننوعی توسعه‌گرایی جهان سومی با رنگ و بوی اسلامی را در پیش گرفته‌اند.

در مدل جهان سومی دانشگاه و حاکمیت دینِ توسعه بر این جوامع، علم دانشگاهی همان علم کم ادعا و تجاری امریکایی است، با این تفاوت که اینبار نه خدمت به شرکتهای چندملیتی خصوصی که خدمت به سازمانها و نهادهای دولتی و صنایع ملی را مقصود تلاش خود در نظر می‌گیرد. محوریت جامعه نه با علم و دانشگاه که با دولت است که ایدئولوژی توسعه را نه به صورت نظری و فکری که به صورت بسته های تبلیغاتی و رسانه‌ای با مناسک پرشوری در میان مردم ترویج می‌کند. دین توسعه ملازمت ویژه‌ای با عملگرایی کور و فاقد عقلانیت دارد.

   در کنار انتقادات متعددی همچون نگاه ابزاری به انسان، فرهنگ و اندیشه و مبانی مادی‌گرایانه که به نگاه توسعه‌طلبانه وارد است و تا حدی در شماره قبلی مهاجر مطرح شد، سؤال بنیادینی وجود دارد که توجه به آن کل فلسفه وجودی جوامع و رژیمهای توسعه گرا را به چالش خواهد کشاند و آن این پرسش است: «نهایتاً با این همه قدرت و ثروت چه خواهید کرد؟» راه توسعه‌گرایی در ازای عوارض شدیدی چون بی‌عدالتی و فقر دردناک، مصرف‌زدگی و نزول مفرط کیفیت زندگی که به جامعه تحمیل می‌کند نهایتاً به چه نقطه‌ای خواهد رسید؟ تصور من بر اینست که تجمع ثروت و قدرت و تکنولوژی در یک دولت لزوماً به میلیتاریسم و توسعه‌طلبی ارضی خواهد انجامید، سرنوشت محتوم رویکردی که کورکورانه تنها فربه کردن ابزار و نحیف کردن عقلانیت و فرهنگ و اخلاق را هدف گرفته است.

 



[i]البته برخی فیلسوف-جامعه شناسان امریکایی چون رابرت بلا و چارلز تیلور نوعی دین مدنی را برای جامعه امریکایی ضروری می دانند و وضع فعلی امریکا را بدون چنین دین اجتماعی فعال و پرنفوذی بسیار سست و شکننده تصویر می کنند. آنها می پرسند که در غیاب چنین دین عمومی و کلی ای چه چیزی می تواند موجب اتحاد عمومی مردم امریکا یا انگیزه ساز نبرد سربازان امریکایی در جنگهای احتمالی گردد؟

[ii]بدیهی است که منظور از اعتقاد ایدئولوژیک اعتقادی است که بروز و ظهور اجتماعی یابد و الا دین و دیگر عقاید اگر به اعتقادات شخصی فروکاسته شود و اصطکاکی با ارزشهای اصیل سرمایه داری نیابد نه تنها طرد نمی شود بلکه بخاطر تخلیه فشارهای روانی جامعه سرمایه داری مورد تمجید و تبلیغ هم قرار می گیرد که در رواج معنویتها و عرفانهای سکولار همساز با دنیای جدید در غرب شاهد آن هستیم.

[iii]به عقیده برخی شرکتهای تجاری و صنعتی خصوصی به قدری در امریکا عظمت یافته اند که بخشهای توسعه و تحقیقات این شرکتها خود به اندازه دانشگاه های بزرگ پژوهش و پژوهشگر دارند و عملاً نیاز علمی شان را در داخل خود و بدون اتکا به دانشگاه تأمین می کنند. به این معنا دانشگاه حتی جایگاه حاشیه ای تر و فرعیتری هم در خدمت به بازار پیدا می کند.

[iv]علی رغم محوریت و اصالت اقتصاد بازار در معماری اجتماعی امریکا نباید از نقش مهم وای فرعی «دولت» در این نظام بی اعتنا گذشت. دولت علاوه بر وظیفه اصلی اش که پاسداری از نظم بازار و تسهیل فرآیندهای آن است وظایف عمومی ای در امور نظامی و سلامت بر عهده دارد که سفارشات علمی متفاوتی را به دانشگاه عرضه می کند. بودجه هنگفت نظامی امریکا و نیازهای تکنولوژیک تسلیحاتی آن همواره یکی از سرویسهای اضطراری نجات جامعه امریکایی در بحرانها بوده است.



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 توسط محمدقائم خانی

قبله دانشگاه ما کجاست؟ (2)

 

 

1)  علم دینی نیاز جامعه دینی

در واقع باید به این مسأله توجه کنیم که همواره معماری یکسانی از رابطه «علم/ دین/ جامعه» در جوامع سنتی وجود داشته است که علی رغم تفاوتهای میان ادیان گوناگون در جوامع مختلف در ساختار مشابهی تکرار می‌شده است. در معماری مثلثی جوامع سنتی این رأسِ دین بوده که بر فراز دو رأس علم و جامعه قرار می‌گرفته، بدین معنا که دین هر جامعه نوع جهان‌بینی، باورها، ارزشها، هنجارها، قوانین و اساساً منطق و سبک زندگی فردی و اجتماعی مردمان آن جامعه را تعیین می‌کرده و علم و معرفت دینی در راستای این نظارت و هدایت دین اهمیت و جایگاه خود را پیدا می‌کرده است. بنابر ابعاد و ویژگیهای هر دین، نیازهای دانشی متفاوتی در آن جامعه دینی پدید می‌آمده که منجر به ظهور و گسترش دانشها و علوم خاصی می‌شده است. دینی انسان را متوجه آسمانها می‌کند و دیگر آئینی انسان را به سوی زمین فرامی‌خواند. دینی سیر آفاق را به سعادت گره می‌زند و دیگری سیر انفس را کلید کمال می‌داند و هریک بر قلمرو و نوعی از معارف تأکید می‌ورزد. در چنین نسبتی از دین و جامعه است که اولاً نه تنها معرفت، مستقل از دین شکل نمی‌گیرد -بلکه هر معرفتی اصولاً معرفت دینی است- ثانیاً نهاد دین و نهاد علم با پیوندی بسیار وثیق (مانند کلیسا و دانشگاه در مدل مسیحی) یا در عین وحدت (مانند حوزه علمیه در مدل اسلامی) ظهور می‌کنند ثالثاً دانشگاهِ دینی، محور، کانون و نقطه پرگار جامعه دینی خواهد بود بطوریکه خروجیهای آن اعم از نظریات علمی یا انسانهای عالِم به سرعت در جامعه نفوذ یافته و هدایت زندگی اجتماعی را به عهده می‌گیرند.

2)  دانشگاه اروپایی: حوزه علمیه‌ی دین بشری و دنیایی «مدرنیسم»

 با اینحال با ظهور رنسانس و درهم ریختن نظم مسیحی قرون وسطایی، رأس دین از معماری سه‌گانه جوامع سنتی حذف می‌گردد و جامعه مدرن «ظاهراً» بر قاعده دوگانه علم-جامعه استوار می‌گردد. کلیسا از صحنه تعیین مناسبات عمومی کنار می‌رود و دانشگاه از نظارت و هدایت کلیسا بیرون می‌آید و اغراض جدیدی را افق راه خویش برمی‌گزیند. با این همه توصیف درست‌ترِ آنچه در معماری سه‌گانه جدید پدید آمد اینست که بگوئیم علم بر کرسی دین نشست و دانشگاه بر جای کلیسا قرار گرفت. در واقع عقلانیت جدید همزمان دو کرسی را اختیار کرد و سخن از تعیین سرنوشت انسان و جامعه و تاریخ با محوریت «عقل روشنگر و علم» گفت. دانشگاه مقر اندیشه های نوئی درباره انسان و طبیعت و جامعه و تاریخ شد که همگی داعیه حقیقی و عقلانی بودن و رهایی از خرافات دینی داشتند. این دین عقلانی جدید را بی مناسبت نیست اگر «مدرنیسم» بنامیم. دینی جدید با پیامبرانی چون دکارت، نیوتن، بیکن، ماکیاول، اسمیت، داروین، روسو، کانت، هگل و نیچه که هریک دریچه های نوئی از اندیشه بشری را در موضوع و قلمروی خاص جایگزین دیدگاه های دینی انسان قبل از مدرنیته کردند و مبلغانی چون ولتر و اصحاب دایرة المعارف فرانسه و دیگرانی که در عرض سیصدسال، نگاه دینی انسان به جهان را با نگاهی جدید و سکولار به جهان تعویض کردند. مدرنیسم، جامعه انگلیس را خیلی زود و فرانسه را با کمی تأخیر با انقلابهای بزرگی زیرورو کرد تا دومینوی تحولات سیاسی و اجتماعی اساسی با محوریت عقل و خرد در تمام اروپا کلید بخورد. در قرن نوزدهم دانشگاه نه تنها هنوز سرِ پایین آمدن از کرسی دین را ندارد، بلکه با شکست عقلگرائی و فلسفه پردازی در انقلاب فرانسه در کنار پیشرفتهای حیرت‌آور ساینس یا علم تجربی در انگلیس، با سخن گفتن از طراحی «علمی» (تجربی) دین مدرنیسم در مقابل طراحیهای «عقلی» دوره روشنگری- عملاً روح تازه‌ای در پیامبرپنداری دانشمندان و دانشگاهیان دمیده می‌شود[i] و ایدئولوژیهای علمی قرن نوزدهم؛ توسعه‌طلبی کنت، سوسیالیسم دورکیم، کمونیسم مارکس و ناسیونالیسم داروینی را پدید می‌آورد که راه بن‌بستی را در مسیر تمدن جدید به سوی جنگهای خونین اول و دوم اروپا می‌گشاید!

   در طرح اروپایی جامعه مدرن دوره روشنگری از مثلث دین/ علم/ جامعه،‌ دین بشری مدرنیسم بر کرسی ادیان سنتی نشسته و با ادعای استغنا از عالم بالا[ii] و با اعتماد کامل به ساینس (علوم طبیعی تجربی جدید) ایمان نوی انسان و جامعه جدید را می‌سازد. بنابراین در جامعه کلاسیک مدرن بهتر معماری کلی جوامع سنتی تغییر نمی‌کند و تنها دین سنتی با دین دنیایی مدرنیسم جایگزین می‌شود با این تفاوت که دو نهاد سابقاً منفک دین و علم در جامعه مسیحی، اینبار همچون مدل اسلامی در نهاد دانشگاه به وحدت می‌رسند و دانشگاه تجلی همزمان علم و دین مدرن است که در عین حال باز هم در کانون و محور جامعه قرار می‌گیرد.

    در واقع بسیار مهم است که به این نکته ظریف و بسیار کلیدی توجه پیدا کنیم که علم در دوره کلاسیک مدرن که بهتر است آنرا «تمدن اروپایی» بنامیم، خود به نحو اتمّی «علم دینی» است. در این دوره تمامی دانشمندان در رشته های مختلف، دست به کار تعریف و تدوین «جهان، انسان و جامعه‌ی دنیایی و بدون خدا» می‌گردند. خط مشترکی در فیزیک، کیهان‌شناسی، زیست‌شناسی، انسان‌شناسی، اقتصاد، فلسفه، اخلاق، سیاست و بعدترها روان‌شناسی و جامعه شناسی که با الگوگیری از جهان‌بینی نیوتنی و روش تجربی در تلاش است تا بنیان جدیدی مستقل از دین و مابعدالطبیعه برای زندگی این‌جهانی انسان تدارک ببیند. به این معنا بیراه نیست اگر دانشگاه اروپایی قرن هفدهم و هجدهم و نوزدهم را «دانشگاه دینی مدرن» بدانیم.

 



[i]در اواخر قرن نوزدهم، ماکس وبر، جامعه شناس آلمانی از این وضعیت به «نبوت دانشگاهی» تعبیر می کند و در سخنرانی «دانشمند و سیاستمدار» که به صورت کتاب منتشر و به فارسی هم ترجمه شده، به شدت علیه این نوع مواضع دانشگاهیان موضع گیری می کند.

[ii]کانت،روشنگریرا «خروجآدمیازنابالغیبهتقصیرخویشتنخود»تعریفمیکندونابالغیرا «ناتوانیدربهکارگرفتنفهمخویشتنبدونهدایتدیگری» میداند که مشخصاً به معنای استغنای انسان از خدا و دین است. روشن نگری چیست؟، گردآوری ارهارد بار، ترجمه سیروس آرین پور، نشر آگه، 1377 صفحات 17 تا 27



نوشته شده در تاریخ شنبه 7 اردیبهشت 1392 توسط محمدقائم خانی

قبله دانشگاه ما کجاست؟ (1)

بازخوانی جایگاه «دانش‌گاه» درنسبت با دین و جامعه

 

شاید برای ما متولدین نیمه دوم قرن چهاردهم هجری شمسی که از بد ورود به مدرسه، خانواده، معلمین، رسانه ها و کل جامعه، دانشگاه را نقطه نهایی عزیمت تحصیلیمان معرفی می‌کردند، خیلی قابل تصور نباشد که نهاد علم[i]ی و آموزشی اصلی یک جامعه، همان نهاد دینی آن جامعه باشد و اصولاً با سوادها و عالمان جامعه همانها باشند که در زمانها و مکانهایی خاص در گوشه و کنار مردم را موعظه می‌کنند و احیاناً امورات شرعی مردمان را که قطعاً بخش کوچکی از زندگی آنان است تمشیت می‌کنند. در زمانه‌ای که من و شما با هم گفتگو می‌کنیم نگاه ما دانشگاهیان ایرانی به حوزه علمیه با نگاه دانشگاهیان ایتالیایی به معدود مدارس دینی کلیسایی و نگاه دانشگاهیان هندی به معابد تربیتی و آموزشی ریاضت‌کاران هندو و نگاه دانشگاهیان چینی به مدارس تهذیب و آموزش شائولین تفاوت چندانی ندارد. همه ما این مراکز را مراکزی در حاشیه حیات اجتماعی جهانی می‌دانیم که فضایی مانند موزه های آثار و فرهنگ تاریخ باستانی را برای ما تداعی می‌کنند که می‌توانند جاذبه های مناسبی برای گردشگری و بازیهای لذت‌جویانه توریستی با تاریخ باشد. این مراکز در بهترین حالت جماعتی دورافتاده از تمدن را به یاد ما می‌آورند که تلاش بسیاری برای پیدا کردن جایی در مناسبات جدید فردی و اجتماعی مردمان می‌کنند و البته بعضاً کارکردهای مثبتی نیز ازخود نشان می‌دهند. قلمرو فعالیت وابستگان به اینگونه مراکز آموزشی دینی، بسته به اینکه کدام ایام و اوقات از هفته و ماه و سال هنوز از دوران کهن، معنا و مفهوم و منطقی دینی و خارج از مناسبات روزمره زندگی جدید پیدا می‌کنند، در هر جامعه متفاوت است. کشیشان پروتستان و کاتولیک روزهای یکشنبه را به نام خود زده‌اند تا شاید مردمی که هرسال بیشتر از پیش ارتباط میان کریسمس و تولد مسیح (ع) را فراموش می‌کنند ساعتی به نزد خود بکشند و تماسی حداقلی را با مقوله دین در جهان جدید زنده نگه دارند. این در حالیست که روحانیون مسلمان ما در پیکار سنگینی برای باز نگه داشتن درب مساجد در همه روزها و ساعات، فعالیت اجتماعی مسجد را محدود شده به نماز جماعت مغرب و عشایی با جماعت معین می‌بینند که عمدتاً بلافاصله پس از نماز از مسجد متواری می‌گردند. اگر رمضان و محرم پرطنین شیعی نبود، بیراه نمی‌بود اگر حضور اجتماعی دین و عالمان دینی و مشخصاً «روحانیت» در جامعه ایرانی خودمان را وضعیتی قابل مقایسه با کشورهای اسلامی اهل تسنن و احیاناً برخی کشورهای مسیحی مثل لهستان، امریکا یا ایتالیا قلمداد می‌کردیم.

1)  پیوند نهاد دینی و نهاد علمی؛ سنّتِ تاریخ پیش از رنسانس

با اینحال بد نیست بدانیم که تا پیش از قرن یازدهم هجرت رسول اعظم (ص)/ هفدهم میلاد مسیح(ع)، این انقطاع و جدایی نهاد علمی و مرکز آموزشی از نهاد دینی بود که کم‌سابقه و غیرقابل تصور تلقی می‌شد. مدارس الهیاتی قرون وسطای مسیحی که تحت تأثیر مدارس اسلامی تأسیس شده بودند، همگی چنان درگیر مسائل الهیاتی و کلامی خدا و جهان بودند که فلسفه مسیحی آن دوران را فلسفه مدرسی یا اسکولاستیک نام نهاده‌اند، دانشی که از همه حیث حول محور مفاهیم اساسی دینی یعنی خدا، مسیح و انجیل شکل گرفته بود. همین مراکز علمی الهیاتی بودند که پس از رنسانس توسط نیروهای تجددطلب اشغال شدند و پایگاه ترویج اندیشه های دین‌ستیز عصر روشنگری در دانشگاه های قدیمی مهمی چون سالامانکا، پاریس، بولونیا، اکسفورد و کمبریج قرار گرفتند.[ii] در جهان اسلام این وحدت نهاد دین و نهاد علم بسیار درونیتر بود چرا که «حوزه علمیه» همزمان کانون توأمانِ علم و دین بود که بسیاری از رشته های علمی مختلف را از صرف و نحو و زبان و تاریخ گرفته تا کیهان‌شناسی و ریاضیات و فلسفه را در کنار فقه و تفسیر و حدیث و اخلاق، با محوریت دین و تربیت عالمان دینی در خود جمع می‌کرد. بنابراین سؤال اساسی اینست که چرا نهادهای علمی اکثریت جوامع سنتی (اگر نگوئیم همه آنها) در وحدت با نهاد دینی آن جامعه استقرار می‌یافت اما نهاد علمی جامعه مدرن یعنی دانشگاه با نفی رابطه با دین و نهاد دینی ایجاد و مستقر می‌شود؟

 



[i] در این مقاله هرجا از کلمه «علم» استفاده شده منظور از آن دانش، معرفت و علم در معنای عام و کلی آن است و هرجا مراد علم تجربی جدید بوده تصریح شده یا از خود واژه ساینس استفاده شده است.

[ii]جوان مسلمان و دنیای متجدد، سید حسین نصر، ترجمه مرتضی اسدی، نشر طرح نو، 1384، صفحه 302



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

آیا غیر از تنظیم خانواده موضوعات دیگری هم موجود بوده که راه را اشتباه رفته باشیم؟

(توضیح: این مطلب به بهانه سئوال زیر در یکی از نظرات این وبلاگ، نگاشته می ­شود.)

«... شما در عالم حقیقت سیر می­ کنید و فارغ از دنیای واقعی اطرافتان هستید. فقط یک سوال از شما دارم: حضرت آقا درباره برنامه کنترل جمعیت فرمودند اشتباه بوده و عذرخواهی کردند. چرا تا این سخنان را با دوستانی که ادعای ولایتمداری دارند در میان می­ گذاریم به سرعت خودشان را سانسور می­ کنند؟ مثلاً بنده از شما می ­پرسم: آیا غیر از تنظیم خانواده موضوعات دیگری هم موجود بوده که راه را اشتباه رفته باشیم؟ ...»

1. بابت تأخیر بیش از حد، از جناب گرجی عذرخواه هستم؛ مشغولیتهای طلبگی و مطالعات غیردرسی و ...، مدتی است مانع از سر زدن به وبلاگ می­شود.

2. مبهم بودن احتمالی سخنان بنده، شاید ناشی از مبهم بودن نظرات شما باشد. بنده در همین نظر اخیر هم دقیقاً متوجه مسئله اصلی شما نشده ­ام.

3. سیر در عالم حقیقت لزوماً به معنای فارغ شدن از واقعیات زندگی نیست. وظیفه­ گرایی و احساس تعهد نسبت به حقیقت، همان­قدر که برخاسته از دیدن ارزشها و آرمان­ گرایی است، برگرفته از توجه به واقعیات ملموس نیز هست. توضیح آن که: یک مسلمان و مؤمن به ارزشهای الهی، زمانی نسبت به اجرای فرامین و دستورات خدا دغدغه­ مند می­شود و درد دین پیدا می­کند، که علاوه بر شناخت حقیقت و باور به درستی و کارآمدی آن در پاسخ­گویی به نیازهای واقعی انسان (اعم از دنیوی و اخروی، فردی و اجتماعی، مادی و معنوی)، غریب بودن و مهجور بودن آن را در واقعیات پیرامون خود مشاهده کند.

سخن در باب چگونگی جمع بین واقع ­بینی و آرمان­ گرایی مفصل است؛ اگر لازم دانستید به تفصیل درباره­ اش خواهم نوشت.

البته ناگفته نماند که «فارغ از دنیای واقعی اطرافتان هستید»، برچسبی بوده که نمی­ دانم با چه مستندی به بنده مرحمت فرموده ­اید!

4. باید به سئوال شما، پاسخ مثبت دهم؛ در تاریخ انقلاب ­اسلامی در مواردی از سوی رهبران آن، اشتباهاتی رخ داده است که به آنها اعتراف کرده ­اند. این سخنان حضرت امام خمینی را به عنوان نمونه ذکر می ­کنم:

«من امروز بعد از ده سال از پیروزى انقلاب اسلامى همچون گذشته اعتراف مى‏ كنم كه بعض تصمیمات اول انقلاب در سپردن پستها و امور مهمه كشور به گروهى كه عقیده خالص و واقعى به اسلام ناب محمدى نداشته ‏اند، اشتباهى بوده است كه تلخى آثار آن به راحتى از میان نمى ‏رود، گر چه در آن موقع هم من شخصاً مایل به روى كار آمدن آنان نبودم ولى با صلاحدید و تأیید دوستان قبول نمودم و الآن هم سخت معتقدم كه آنان به چیزى كمتر از انحراف انقلاب از تمامى اصولش و هر حركت به سوى امریكاى جهانخوار قناعت نمى ‏كنند، در حالى كه در كارهاى دیگر نیز جز حرف و ادعا هنرى ندارند. امروز هیچ تأسفى نمى‏ خوریم كه آنان در كنار ما نیستند چرا كه از اول هم نبوده ‏اند. انقلاب به هیچ گروهى بدهكارى ندارد و ما هنوز هم چوب اعتمادهاى فراوان خود را به گروهها و لیبرالها مى ‏خوریم، آغوش كشور و انقلاب همیشه براى پذیرفتن همه كسانى كه قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته و دارند گشوده است ولى نه به قیمت طلبكارى آنان از همه اصول، كه چرا مرگ بر امریكا گفتید! چرا جنگ كردید! چرا نسبت به منافقین و ضدانقلابیون حكم خدا را جارى مى‏ كنید؟ چرا شعار نه شرقى و نه غربى داده‏ اید؟ چرا لانه جاسوسى را اشغال كرده‏ ایم؟ و صدها چراى دیگر. ...»

(صحیفه امام، ج‏21، صص:  285 و 286)

5. برای آن که بار دیگر به مبهم­ گویی یا ایده ­آل­ گرایی متهم نشوم، صبر می­ کنم تا خودتان از پاسخهای بنده نتیجه ­گیری کنید و پرسشهای بعدی را مطرح کنید؛ در غیر این صورت بنده در روزهای آتی سئوالات احتمالیِ بعدی و پاسخهای خود را می­ نویسم و در آخر نتیجه­ گیری خواهم کرد.

منتظر پاسخ شما و نظرات سایر دوستان هستم.

یا علی




طبقه بندی: حضرت امام خمینی،  حضرت امام خامنه ای،  پرسش و پاسخ،  سیاسی، 
برچسب ها: اشتباهات رهبری، عصمت ولی فقیه، لزوم تبعیت و اطاعت از ولی فقیه،
درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic