حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ شنبه 15 آذر 1393 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

شاکی ام اساسی!

میخواستم تصنیفی از این غزل حافظ دانلود کنم و برای هشدارهای موبایلم بگذارم، شاید بیشتر قدر وقت را دریابم...

جستجویی در گوگل معلومم ساخت که تا به حال هیچ خواننده ای (حتی هیچ ترانه خوان و مطربی!) این شعر را انتخاب نکرده تا ...

آقایان موقع ژست روشنفکری گرفتن، خوب دم از ضعفهای فرهنگی می زنند اما ...

بگذریم

واقعاً "قدر وقت" در میان ما این قدر مجهول است؟!

 

...

قـدر وقـت ار نشناسد دل و کـاری نکند

بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز

تا به میـخانـه پنــاه از همه آفــات بریم

در بیابــان فنـا گـم شـدن آخـر تا کـی

ره بپــرسیم مگــر پی به مهمــات بریم

حافظ آب رخ خـود بر در هر سفله مـریز

حاجت آن به که بر قـاضی حاجـات بریم

 

غزل 373- خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم




طبقه بندی: شعر،  فرهنگی، 
برچسب ها: حافظ،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 آذر 1393 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

وَ قَالَ علیه السلام‏ فِی صِفَةِ الْمُؤْمِنِ:

الْمُؤْمِنُ بِشْرُهُ‏ فِی وَجْهِهِ وَ حُزْنُهُ فِی قَلْبِهِ، أَوْسَعُ شَیْ‏ءٍ صَدْراً وَ أَذَلُّ شَیْ‏ءٍ نَفْساً، یَكْرَهُ الرِّفْعَةَ وَ یَشْنَأُ السُّمْعَةَ، طَوِیلٌ غَمُّهُ، بَعِیدٌ هَمُّهُ، كَثِیرٌ صَمْتُهُ، مَشْغُولٌ وَقْتُهُ، شَكُورٌ، صَبُورٌ، مَغْمُورٌ بِفِكْرَتِهِ، ضَنِینٌ‏ بِخَلَّتِهِ‏، سَهْلُ الْخَلِیقَةِ، لَیِّنُ الْعَرِیكَةِ، نَفْسُهُ أَصْلَبُ مِنَ الصَّلْدِ وَ هُوَ أَذَلُّ مِنَ الْعَبْد.

نهج البلاغه، حکمت 333

 

مخصوصاً ترجمه را ننوشتم تا اگر می­توانید به نهج البلاغه مراجعه فرمائید؛ برخی صفات را متمایز کردم تا تأکیدی باشد بر آنها، خصوصاً عبارت قرمز رنگ!

یا علی




طبقه بندی: حدیثی،  اخلاق اسلامی، 
برچسب ها: نهج البلاغه،
نوشته شده در تاریخ شنبه 12 مهر 1393 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

مدتها بود که با خودم کلنجار می­رفتم که بنویسم یا ننویسم. هربار دلیلی بود برای ننوشتن؛ اما این بار تجمیع چند دلیل مرا دوباره به وبلاگنویسی کشاند.

1. نام­گذاری امسال به نام «فرهنگ و اقتصاد، با عزم ملی و مدیریت جهادی» توسط مراد و مولایم، امام المجاهدین، حضرت آیت­الله خامنه­ای (روحی فداه) حجت بر من تمام کرد؛ چرا که بنده هم عضو کوچکی از ملت هستم و به سهم خودم باید در این عزم ملی حضور داشته باشم.

2. گرچه لزوم دقت علمی در نوشتن مطالب و نداشتن سواد کافی، من را کلاً از نوشتن دور میکند! اما:

اولاً- مطابق تئوری اثر پروانه­ای (که نه جای بررسی فیزیکی و فلسفی­اش اینجاست و نه از عهده من برمی­آید)، شاید نوشته­های بی­سوادی چون من باعث ایجاد یک حرکت علمی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و ... شود؛ که آنچه یافت می­نشود آنم آرزوست!

ثانیاً- ما چون سواد نداریم فکر می­کنیم! (ر.ک: تعلیم و تربیت در اسلام، شهید استاد مطهری، ص18) شاید خدای کریم، نکاتی به ذهن بنده کوچکش الهام کند که به ذهن اساتید و اهل­فن، خطور نکند. طرح این نکات می­تواند سرآغازی بر فکر بیشتر و بررسی و نقد و ... شاید در نهایت به همان حرکت عظیم علمی، فرهنگی و ... شود! (با کمال تواضع J)

3. مطلب را کوتاه می­کنم. امروز صوت درس اصول­فقه یکی از اساتید حوزه را (که مربوط به چندسال پیش است) گوش می­کردم؛ ایشان اشاره­ای کردند به مسئله گولد کوئیست. ناخواسته رفتم به حدود 12سال پیش و خاطراتی از آشنایان در ذهنم مرور شد. خوب می­دانید که سرعت ذهن بالاست و در عرض یک دقیقه چیزهایی در مخیّله آدمی­زاد می­گذرد که در یک ساعت هم نمی­توان گفت. اگر بخواهم تیتروار مطالبی که در ذهنم گذشت را بنویسم، می­شود چیزی شبیه این:

گولد کوئیست › جوانان و مردمی که دنبال یک­شبه ثروتمند شدن هستند › تصمیمات اقتصادی نادرست و مخرب › آگاهی نداشتن از اثرات مخرب برخی تصمیمات اقتصادی › ضعف فرهنگ اقتصادی در میان مردم › لزوم پرداختن به فرهنگ اقتصادی توسط اساتید حوزه و دانشگاه › کم­کاری (یا بی­کاری!) اساتید بزرگوار و نقش مخرب رسانه­ها (متأسفانه حتی صداوسیما) + برخی دردها و حرفهای خودم › تصمیم بر نوشتن و مطرح کردن مطالبی با موضوع فرهنگ اقتصادی، فرهنگ مدیریتی و ...

نتیجه آن که شاید به فضل الهی، به اشتراک گذاشتن بضاعت اندک کسانی مثل من و دانش اساتید و بزرگوارانی چون شما باعث رویدادهای بزرگی در ابعاد مختلف زندگی اجتماعی مردم این سرزمین شود.

 

ان شاء الله دیگر از این مقدمه­های خسته­کننده نمی­نویسم و به جای آن به اصل مطلب خواهم پرداخت. امیدوارم که این مطالب خوانده شود، و دوستان عزیزی که مطالب را می­خوانند بزرگواری نموده و نظرات خودشان را اظهار نمایند تا موجب دلگرمی بنده (بابت ادامه صرف وقت برای وبلاگنویسی) و تکمیل نواقص فکری موضوعات شود.

با تشکر از عنایت شما

یا حق




طبقه بندی: وبلاگی جات، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 شهریور 1392 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

- ببخشید خانوم! کفشتون خونی شده!

زن متعجب و سریع نگاهی به کفشش انداخت؛ اما اثری از خون نبود. یک لحظه فکر کرد حتماً این هم نوع جدیدی از متلکهای مردها است. هر روز که با لباسهای مد روز فشن تی وی، و جدیدترین و محرکترین آرایش صورت و مدل مو بیرون می آمد، خیلیها شهوانی و خیره نگاهش میکردند و بعضیها همه جور ... . تا حالا همه جورش را شنیده بود، اما این یکی خیلی عجیب بود. عجیبتر از آن، ظاهر مرد بود؛ که بیشتر ناراحتش میکرد. 

- مردک بی شعور! خجالت نمیکشی با این همه ریش و پشم؟! شما بسیجیها خودتون از همه بدترید، اون وقت ادعاتون گوش عالمو کر میکنه. تو اگه راست میگی...

مرد انتظار این برخورد را داشت؛ ولی حجب و حیایش در برخورد با نامحرمان، کمی دست پاچه اش کرده بود. اما موضوع خیلی مهم بود، مهمتر از آن که باعث شود مانند همیشه سرش را بیاندازد پایین و غوطه ور در افکار خودش، بی آنکه حتی حواسش را پرتِ دیگران کند، به راه خودش برود و به راه خودش بیاندیشد.

عزمش را جزم کرد تا حرفش را کامل کند. همانطور که زن داشت با عصبانیت به او فحش میداد، آرام و متین گفت:

- بهترین جوونهای این مملکت، وقتی داشتند جونشون رو فدا میکردند که دشمن پاش به این خاک دراز نشه، تو وصیتنامه هاشون مینوشتن: سیاهی چادر ... . فقط گفتم که بدونید کفشتون تا مچ رفته تو خونشون!!

زن هاج و واج داشت قامت مردی را نگاه میکرد که چند لحظه پیش از کنارش گذشته بود؛ ولی حالا دیگر چیزی نمیگفت و غرقِ فکر بود.




طبقه بندی: احکام اسلامی،  شهید و شهادت، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 19 مرداد 1392 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 




طبقه بندی: احکام اسلامی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

آیا غیر از تنظیم خانواده موضوعات دیگری هم موجود بوده که راه را اشتباه رفته باشیم؟

(توضیح: این مطلب به بهانه سئوال زیر در یکی از نظرات این وبلاگ، نگاشته می ­شود.)

«... شما در عالم حقیقت سیر می­ کنید و فارغ از دنیای واقعی اطرافتان هستید. فقط یک سوال از شما دارم: حضرت آقا درباره برنامه کنترل جمعیت فرمودند اشتباه بوده و عذرخواهی کردند. چرا تا این سخنان را با دوستانی که ادعای ولایتمداری دارند در میان می­ گذاریم به سرعت خودشان را سانسور می­ کنند؟ مثلاً بنده از شما می ­پرسم: آیا غیر از تنظیم خانواده موضوعات دیگری هم موجود بوده که راه را اشتباه رفته باشیم؟ ...»

1. بابت تأخیر بیش از حد، از جناب گرجی عذرخواه هستم؛ مشغولیتهای طلبگی و مطالعات غیردرسی و ...، مدتی است مانع از سر زدن به وبلاگ می­شود.

2. مبهم بودن احتمالی سخنان بنده، شاید ناشی از مبهم بودن نظرات شما باشد. بنده در همین نظر اخیر هم دقیقاً متوجه مسئله اصلی شما نشده ­ام.

3. سیر در عالم حقیقت لزوماً به معنای فارغ شدن از واقعیات زندگی نیست. وظیفه­ گرایی و احساس تعهد نسبت به حقیقت، همان­قدر که برخاسته از دیدن ارزشها و آرمان­ گرایی است، برگرفته از توجه به واقعیات ملموس نیز هست. توضیح آن که: یک مسلمان و مؤمن به ارزشهای الهی، زمانی نسبت به اجرای فرامین و دستورات خدا دغدغه­ مند می­شود و درد دین پیدا می­کند، که علاوه بر شناخت حقیقت و باور به درستی و کارآمدی آن در پاسخ­گویی به نیازهای واقعی انسان (اعم از دنیوی و اخروی، فردی و اجتماعی، مادی و معنوی)، غریب بودن و مهجور بودن آن را در واقعیات پیرامون خود مشاهده کند.

سخن در باب چگونگی جمع بین واقع ­بینی و آرمان­ گرایی مفصل است؛ اگر لازم دانستید به تفصیل درباره­ اش خواهم نوشت.

البته ناگفته نماند که «فارغ از دنیای واقعی اطرافتان هستید»، برچسبی بوده که نمی­ دانم با چه مستندی به بنده مرحمت فرموده ­اید!

4. باید به سئوال شما، پاسخ مثبت دهم؛ در تاریخ انقلاب ­اسلامی در مواردی از سوی رهبران آن، اشتباهاتی رخ داده است که به آنها اعتراف کرده ­اند. این سخنان حضرت امام خمینی را به عنوان نمونه ذکر می ­کنم:

«من امروز بعد از ده سال از پیروزى انقلاب اسلامى همچون گذشته اعتراف مى‏ كنم كه بعض تصمیمات اول انقلاب در سپردن پستها و امور مهمه كشور به گروهى كه عقیده خالص و واقعى به اسلام ناب محمدى نداشته ‏اند، اشتباهى بوده است كه تلخى آثار آن به راحتى از میان نمى ‏رود، گر چه در آن موقع هم من شخصاً مایل به روى كار آمدن آنان نبودم ولى با صلاحدید و تأیید دوستان قبول نمودم و الآن هم سخت معتقدم كه آنان به چیزى كمتر از انحراف انقلاب از تمامى اصولش و هر حركت به سوى امریكاى جهانخوار قناعت نمى ‏كنند، در حالى كه در كارهاى دیگر نیز جز حرف و ادعا هنرى ندارند. امروز هیچ تأسفى نمى‏ خوریم كه آنان در كنار ما نیستند چرا كه از اول هم نبوده ‏اند. انقلاب به هیچ گروهى بدهكارى ندارد و ما هنوز هم چوب اعتمادهاى فراوان خود را به گروهها و لیبرالها مى ‏خوریم، آغوش كشور و انقلاب همیشه براى پذیرفتن همه كسانى كه قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته و دارند گشوده است ولى نه به قیمت طلبكارى آنان از همه اصول، كه چرا مرگ بر امریكا گفتید! چرا جنگ كردید! چرا نسبت به منافقین و ضدانقلابیون حكم خدا را جارى مى‏ كنید؟ چرا شعار نه شرقى و نه غربى داده‏ اید؟ چرا لانه جاسوسى را اشغال كرده‏ ایم؟ و صدها چراى دیگر. ...»

(صحیفه امام، ج‏21، صص:  285 و 286)

5. برای آن که بار دیگر به مبهم­ گویی یا ایده ­آل­ گرایی متهم نشوم، صبر می­ کنم تا خودتان از پاسخهای بنده نتیجه ­گیری کنید و پرسشهای بعدی را مطرح کنید؛ در غیر این صورت بنده در روزهای آتی سئوالات احتمالیِ بعدی و پاسخهای خود را می­ نویسم و در آخر نتیجه­ گیری خواهم کرد.

منتظر پاسخ شما و نظرات سایر دوستان هستم.

یا علی




طبقه بندی: حضرت امام خمینی،  حضرت امام خامنه ای،  پرسش و پاسخ،  سیاسی، 
برچسب ها: اشتباهات رهبری، عصمت ولی فقیه، لزوم تبعیت و اطاعت از ولی فقیه،
نوشته شده در تاریخ جمعه 10 آذر 1391 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

در روایت آمده است: «إنّما الاعمال بالنّیات»؛

اصلاً کاری به سندش ندارم؛

آخر مسلمان! حضرتش فرموده است «ارزش اعمال به نیتهای آنها است»،

نه آن که «نیتهای خوب جایگزین اعمال صالح هستند»!

اصلش باید عملی باشد تا با نیّتش بسنجند... .

 

بیاییم این حرفهای باطن گرایانه و صوفیانه و «بنیان دین برانداز» را به کناری بگزاریم،

و اندکی هم (برای رضای خدا) عمل بکنیم،

به همان مقداری که می دانیم... .




طبقه بندی: حدیثی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 مهر 1391 توسط یه طلبه ی بی تکلّف



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 مرداد 1391 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

سلام دوباره...

یک چیزی مرا هل می­دهد به سمت نوشتن، نوشتن در وبلاگ!

نمی­دانم چیست و چرا! فقط امیدوارم فاعل این هل دادن، نفس و غایت این هل دادن، هوای نفس نباشد...

اگر خاطرتان باشد (و حتی اگر خاطرتان نباشد!) در پست 721 نوشته بودم که «بخاطر درخواست عزیزی، دیگر با این عنوان و در این وبلاگ نخواهم نوشت...»؛ بماند که آن عزیز که بود و چرا چنین درخواستی کرده بود و دیگر آن که ایشان دوباره اجازه فرمودند و ...

راستش دلایل اولیه و ثانویه­ام برای نوشتن در وبلاگ را دیگر قبول ندارم! یعنی که خوش خیال بودم که آن دلایل را اصلاً دلیل می­دانستم! الآن شاید دلایلم خیلی پوچ باشد، درست مانند همین کار پوچی که می­کنم، همین نوشتن!

نترسید! نه پوچ­انگار شده­ام و نه اهداف بلند را فراموش کرده­ام؛ بل که تنها بنظرم از طریق فضای مجازی نمی­توان کار واقعی کرد، زیرا مخاطب جدی و با پشتکار که نمی­آید از یک وبلاگ محتوا یا روش بگیرد...

اصلاً ولش کن! حوصله بحث طولانی ندارم...

اصلاً اگر حوصله داشته باشم، مگر این وبلاگ کلاً چندتا بازدید دارد و چندتا از آن بازدیدها، بمنزله خواندن محسوب می­شود و چندتا از آن خواندن­ها، نصیب این مطلب می­شود که من این قدر وقت و حوصله خرج آن کنم؟! و دلیل بی­اعتبار بودن دلایل اولیه و ثانویه سابقم، همین «أدلّ الدلیل»­ی است که اکنون گفتم...

خلاصه تا کسی نظری نگذارد و نویسنده متوجه نشود که اصلاً «سر چه کسی را دارد می­تراشد»، اساساً نوشتن وجهی ندارد.

رویم به دیوار! شبیه این روشنفکرها! می­خواستم بنویسم نه برای هدفی، بنویسم برای خود نوشتن! البته با این تفاوت که این «خود نوشتن» قرار بود برای کسب مهارت نوشتن باشد و این «کسب مهارت نوشتن» برای چیز دیگری که آن «چیز دیگر» برای خدا! پس لابد مانند سلسله­های طولی دیگر، آن قداست قرار بود منتقل شود به همین پله اول که «نوشتن برای خود نوشتن» باشد... .

خب این از نیت! حساب یک چیز دیگر را هم صاف کنم و آن، این که چرا وبلاگ جدید نزدم؟ بقول رفیق شفیق سابق! جناب ارمیا: «اتفاقات در عالم به این سادگی­ها که ما فکر می­کنیم نیست، خیلی ساده­تر است!»؛ بله خیلی ساده­تر از آنچه فکر می­کنید: باید مدتها نوشت و البته زیاد نوشت تا یک وبلاگ مخاطب پیدا کند و من وقت و حوصله این مدتها نوشتن و آن خیلی نوشتن را ندارم!

عنوانم را هم خیلی فکر کردم که عوض کنم اما به نتیجه­ای نرسیدم؛ مدتی هم دیگر خودم را «طلبه بی­تکلّف» نمی­دانستم! بگذاریم و بگذریم... . شما فعلاً با مسامحه مرا همان «طلبه بی­تکلّف» فرض کنید!

خب بسه دیگه هرچی روضه خوندیم! از این به بعد شاید دیگه مفصل ننوشتم...

یا علی



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

تردیدى نیست كه حوزه‏هاى علمیه و علماى متعهد در طول تاریخ اسلام و تشیع مهمترین پایگاه محكم اسلام در برابر حملات و انحرافات و كجرویها بوده‏اند. علماى بزرگ اسلام در همه عمر خود تلاش نموده‏اند تا مسائل حلال و حرام الهى را بدون دخل و تصرف ترویج نمایند... .

اگر فقهاى عزیز نبودند، معلوم نبود امروز چه علومى به عنوان علوم قرآن و اسلام و اهل بیت علیهم السلام به خورد توده‏ها داده بودند. جمع آورى و نگهدارى علوم قرآن و اسلام و آثار و احادیث پیامبر بزرگوار و سنت و سیره معصومین  علیهم السلام و ثبت و تبویب و تنقیح آنان در شرایطى كه امكانات بسیار كم بوده است و سلاطین و ستمگران در محو آثار رسالت همه امكانات خود را به كار مى‏گرفتند، كار آسانى نبوده است كه بحمدالله امروز نتیجه آن زحمات را در آثار و كتب با بركتى همچون «كتب اربعه» و كتابهاى دیگر متقدمین و متأخرین از فقه و فلسفه، ریاضیات و نجوم و اصول و كلام و حدیث و رجال، تفسیر و ادب و عرفان و لغت و تمامى رشته‏هاى متنوع علوم مشاهده مى‏كنیم. اگر ما نام اینهمه زحمت و مرارت را جهاد فى سبیل الله نگذاریم، چه باید بگذاریم؟

 

صحیفه امام، ج‏21، صص: 274 و 275




طبقه بندی: حضرت امام خمینی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

سلام بر حماسه سازان همیشه جاوید روحانیت كه رساله علمیه و عملیه خود را به دم شهادت و مركب خون نوشته‏اند و بر منبر هدایت و وعظ و خطابه ناس از شمع حیاتشان گوهر شب­چراغ ساخته‏اند. افتخار و آفرین بر شهداى حوزه و روحانیت كه در هنگامه نبرد رشته تعلقات درس و بحث و مدرسه را بریدند و عقال تمنیات دنیا را از پاى حقیقت علم برگرفتند و سبكبالان به میهمانى عرشیان رفتند و در مجمع ملكوتیان شعر حضور سروده‏اند... .

سلام بر آنان كه تا كشف حقیقت تفقه به پیش تاختند و براى قوم و ملت خود مُنذران صادقى شدند كه بند بند حدیث صداقتشان را قطرات خون و قطعات پاره پاره پیكرشان گواهى كرده است و حقاً از روحانیت راستین اسلام و تشیع جز این انتظارى‏ نمى‏رود كه در دعوت به حق و راه خونین مبارزه مردم، خود اولین قربانیها را بدهد و مُهر ختام دفترش شهادت باشد. آنان كه حلقه ذكر عارفان و دعاى سحر مناجاتیان حوزه‏ها و روحانیت را درك كرده‏اند در خلسه حضورشان آرزویى جز شهادت ندیده‏اند و آنان از عطایاى حضرت حق در میهمانى خلوص و تقرب جز عطیه شهادت نخواسته‏اند. البته همه مشتاقان و طالبان هم به مراد شهادت نرسیده‏اند. یكى چون من عمرى در ظلمات حصارها و حجابها مانده است و در خانه عمل و زندگى جز ورق و كتاب منیت نمى‏یابد و دیگرى در اول شب یلداى زندگى سینه سیاه هوسها را دریده است و با سپیده سحر عشق عقد وصال و شهادت بسته است. و حال من غافل كه هنوز از كَتم عدمها به وجود نیامده‏ام، چگونه از وصف قافله سالاران وجود وصفى كنم؟ من و امثال من از این قافله فقط بانگ جرسى مى‏شنویم، بگذارم و بگذرم.

 

صحیفه امام، ج‏21، صص: 273 و 274



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 18 دی 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

سلام

بخاطر درخواست عزیزی، دیگر با این عنوان و در این وبلاگ نخواهم نوشت...

دوست عزیزم آقای خانی زحمت ادامه کار این وبلاگ را خواهند کشید

اگر کسی کارم داشت برایم ایمیل برستد:

a.x.n.307@gmail.com

اگر حوصله داشتم و وبلاگ جدیدی راه انداختم، به دوستان به طور خصوصی آدرسش را خواهم داد

حلالم کنید

یا علی

خداحافظ



نوشته شده در تاریخ جمعه 16 دی 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

با دانــه اشـکم شد، ویـرانـه چـراغـانی
تا در بر من آیی، یک شب تو به مهمانی

در مقدمت ای­شاها، این دختر دل­خسته
این نیـمه جـانش را، آورده به قـربـانی

با دست ضعیف­خود، خاک از سر تو گیرم
تـا بـاز بینـم امـا، آن چهـره­ی نـورانـی

با معجـرم ای­هستـم!، زخـم سر تو بستـم
با اشک همی شویم، خون از سر و پیشانی

تو بر سر نی بودی، من غبطه به نی خوردم
او با تو به هر لحظه، من حسـرت یک آنـی

تا همسفرت گردم، هر جا که تو می گردی
بر خـویش خریدم من، هـر خـار مغیـلانی

یا ابتاه! یا حسین!



نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1 دی 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

اینها جوابی است به یک «رهگذر» در قسمت نظرات؛ شاید در این قحطیِ حوصله و وقتِ نگاشتن، برای شما هم خواندنی باشد.

 

سلام

...

میخواهم بروم بالای منبر:

اینجا دنیاست و ما فرزندان آن هستیم؛ از خاکش روییده­ایم و از شیره جانش تغذیه کرده­ایم و علاقه به او در تار و پود جانمان نشسته. چنان در آغوش او گرم خوابیده­ایم که تصور جدایی از این بستر نرم و گرم هم برایمان سخت است. چون از اول چشمهامان به روی مادر طبیعت باز شده و چون غیر از او کسی را ندیده­ایم و چون هیچ­گاه دستمان را از دستانش جدا نکرده­ایم که تاتی­تاتی! کنیم و راه رفتن بیاموزیم، همیشه محتاجش مانده­ایم. گمان می­کنیم که همیشه باید پیش مادرمان بمانیم و هیچ­چیز هم برایمان مشوّق دور شدن از او نیست.

باید دل کند! و دل کندن همانقدر سخت است که مُردن! باید مُرد پیش از آنکه ما را بمیرانند. باید تعلّقات را خود از پای خود باز کنیم، و گرنه روزی به اجبار ما را جدا خواهند کرد. چه خوب است که خود ترکِ علاقه کنیم. چه خوب است که خود را مرده­ای در کف غسال ببینیم؛ و آن­گاه است که دیگر اراده من و دلخواه من و... معنایی ندارد. آن وقت تسلیم محض هستیم!

نه اینکه اینچنین مُردنی پایان زندگی باشد؛ حاشا! بلکه این موت اختیاری، شروع حیاتی تازه است، حیاتی که خدا و رسول ما را به آن فرا می­خوانند. حیاتی طیّبه که معنایش رهایی از اسارت این دنیاست. آن وقت لذتها بیشتر خواهد بود (چون که دیگر سختی و دلهره­ای نیست)، علاقه­ها بیشتر خواهد بود (چون همه را بخاطر محبوب دوست خواهیم داشت، نه برای نفس خود)، درک و شعور بالاتر خواهد بود (چون روح که قوای درّاکه شأنی از آن است، به مراتب بالاتری از حیات و قدرت دست یافته) و چنان می­شود که گویی آدمی از حیات نباتی به حیات حیوانی صعود کرده، اما در واقع او از حیات حیوانی به حیات انسانی رسیده است؛ آری فرق اینها اگر بیشتر نباشد، کمتر نیست...

آن وقت انسان معنای زندگی را خواهد فهمید، و دیگر مرگی برایش نخواهد بود؛ که مرگ یعنی انتقال از دنیای فانی به سرای باقی، حال آنکه او خود و با پای خود این راه را رفته است. می­شود «حیّ الذی لایموت»ی که مخاطب «حیّ الذی لایموت» قرار می­گیرد.

...

 

منبر طولانی می­شد و مفاهیم بلندتر از آنکه خود فهم کنم! حال از منبر پایین می­آیم و از مقام تخاطب به زیر.

این پایین جای عمل است و همین­جاست که پای آدمی، همچون پای آهو در عسل! گیر خواهد کرد. اینجا دیگر از شیرینی­های گفت و شنود خبری نیست. حالا حالا باید راه رفت و خستگی کشید و عرق ریخت. به این سادگی­ها نتیجه­ای حاصل نمی­شود. دلخوشی­یی هم برای انسان نیست! نتایج عمل به این زودی­ها مشخص نمی­شود. باید عمری به دنبال وظیفه گشت و به آن عمل کرد و صبر کرد و صبر کرد و صبر... .

و این مرحله­ی صبر است که آدمی را خسته می­کند، چنان خسته که انبوهی باز خواهند گشت، عده­ای بی­رمق در کنار راه می­نشینند و می­نشینند و به امید اینکه روزی دوباره پایشان برای ادامه­ی راه قوّت یابد، لحظات کوتاه فرصت خویش را از دست می­دهند...؛ عده­ای هم هستند اندک، می­روند تا برسند. اینها دستشان در دست صاحبشان است و سر در گروی امر او دارند، گوش به فرمانند و ...

 

من نیز چون شما، و چون خیلی­های دیگر خسته­ام.

جوابی می­دهم­تان که خود نیز در پی انجام آن هستم، جوابم را در وبلاگ ارمیا بخوانید...



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 30 آذر 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

چه صفایی داره آجیل!! خداییش تخمه را پایه­ام! (البته اگر گلوی خسته ما بگذارد!) انار هم خوب چیزیه! هندونه البته تو این سرما فاز نمیده! (اهلش می­دانند که اینها فقط جهت حفظ روحیه بود، وگرنه دولت یارانه­ای برای خرید شب یلدا نمیده!!) جای سعدی و حافظ رو هم که تلویزیون یه تنه پر میکنه! ...

اما خداییش امسال یه چیزی هست که...؛

 

در حنجر مرثیه­خوان نا نمانده است

طفلی برای حضرت زینب نمانده است

باید بجای سعدی و حافظ، لهوف خواند

دیگر برای ما شب یلدا نمانده است



(تعداد کل صفحات:18)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic