حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 24 آذر 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

سرم پر بود از دردها و دغدغه­ها،

توان دیدن و غصه خوردنم نبود،

نمی­شد نشست و کاری نکرد،

پس برخاستم و شروع کردم به کار،

شروع حرکت همان شروع مشکلات بود،

چاله­ها هویدا شد و سنگ­ها به سویم پرتاب،

چه چوب­هایی که در چرخمان فرو نکردند،

و چه ... .

امتحانات و ابتلائات یکی پس از دیگری آمد،

و از خود ظرفیت نشان دادم،

و خدا بیشترش کرد،

و به جایی رسید که توان از دست دادم،

و خسته شدم،

و مأیوس شدم،

و بریدم... .

با خودم کلنجار رفتم و تصمیم گرفتم که

« از این پس همه چیزم را نمی­گذارم وسط،

آبرویم را نگه می­دارم، و عزّت و اعتبارم را،

گرچه از نان فارغ هستم، اما نام داشتن لازم است،

باید چنان بود که کسی را توان مقابله و اخلال در کار آدمی نباشد،

باید ...»

و از بذل نام و آبرو و اعتبار و ... صرف­نظر کردم،

و صحنه را رها کردم،

و خانه­نشینِ مطالعه و تفکر و تأمّل شدم،

و کار را -مانند کعبه- به ربّش سپردم که

خانه را ربّی است و من ربّ کتاب خویش هستم!

...

کار را که بر زمین گذاشتم نمی­دانم چرا

و چه زود دغدغه­ها و دردها هم،

چون آتش زیر خاکستر شد،

و سینه­ام از آن همه آه و سوز و درد و ناله خالی شد،

و ... .

اکنون چیزی برای نوشتن ندارم،

جز حکایتی از آن روزها و مرور خاطرات؛

پس از من مخواه که چیزی گویم تا برانگیزی،

که خود خسته و وامانده­ی راهم!

و محتاج دمی سوزان که دوباره این قلب یخ­زده را

چون پاره­ای مذاب -همچنان که بود- از فسردگی وارهاند... .

منتظرش می­مانم.




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 شهریور 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

دارم می­روم باز؛ امسال این بار چهارم است! خرداد، تیر، مرداد و حالا شهریور! خوش به حالم!

به قول رفقا: «تهران هم بیا! یه سر هم به ما بزن!»

اما خدا داند و امامم داند و البته خود دانم که چقدر نیازمند رفتنم؛ اگر نیاز نداشتم شاید مرا این­قدر نمی­خواندند...

این متنی که می­خوانید دست­نوشته­هایی است که هرچند کوتاه و نارس اما، در سفر اسفندماه 89 نوشته­ام.

امید که دلی را تا آستان محبوب به پرواز درآورد و مایه خیری شود که بسیار محتاجم... .

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سه­شنبه 3/12/1389، ساعت 12:03

صحن گوهرشاد، حرم مطهر امام رضا علیه السلام

 

- الله اکبر. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله ...

*

سه­شنبه 12:15

روی فرشهای صحن گوهرشادت نشسته­ام و چشمم به گنبد طلاست. سرمای هوا حریف گرمای حضور نیست؛ و حضور مردم هم مانع اشکهای غلطان روی گونه­ها ...

باید سریع برگردم، برای ناهار! رویم هم نمی­شود که داخل بیایم. نشسته­ام به دردِ دل.

آقا جان! خیلی لطف دارید که منِ سر تا پا گناه را راه می­دهید در حریم قدستان.

اینجا جای پاکان است، نه جای منِ بی­سر و پا. اصلاً چطور رویم می­شود که خودم را به شما منتسب کنم؟ که آبروی شما را ببرم؟!

اشکها مجال دیدن نمی­دهند. همه چیز تار و غیرواضح شده...

چه وقاحتی می­خواهد که هر بار با چشمان گناه­آلودم بایستم و خیره به ضریح شما شوم. چه پررو هستم که با دستان گناه­آلوده­ام، قلم به دست گرفته­ام و ...

آقا! من که تمام اعضای بدنم و تمام جوارحم بوی گناه می­دهد؛ دستی به سرم بکش...

یا أبانا استغفرلنا ...

*

کلمات این جا گم می­شوند؛ شاید کلمات هم به نظاره­ی معانی نشسته­اند. این جا مانند مردم که دلشان را گم کرده­اند، الفاظ هم معانی­شان را گم کرده­اند و مبهوت ارتباط عبد و مولایند.

این جا بودن و Connect نبودن یعنی بدبختی، یعنی خسارت، یعنی ...

دنبال خلوتم، یک جای دنج، فارغ از همه چیز؛ حتی نمی­خواهم ذکر لفظی مرا از ذکر قلبی دور کند و قلبم لحظه­ای از حضورت غافل شود.

*

این جا همانجایی است که ارتباطم با خدا شروع شد، اولین جایی که به نماز ایستادم ...

می­بینم نوجوانانی را که چه مخلصانه دستهایشان را به سمت آسمان گرفته­اند، چه بی­ریا نماز می­خوانند، چه قلب صافی دارند... خوشا به حالشان...

ای کاش کسی امامشان را به ایشان بشناساند و دستشان را از الآن در دست او بگذارد؛ ای کاش بفهمند که امام یعنی چه؟! ای کاش به ما هم گفته بودند و ای کاش ... !

*

وقتی قدم به حریمت گذاشتم دلم صاف شد و نور، ظلمتهای قلبم را روشن کرد؛ یأس رفت و سراسر امید شد.

می­خواهم دیگر از این حال خارج نشوم، تو کمکم کن ...

ساعت 12:45 شد، دیگر باید بروم ...

به امید بازگشت، با خیالی آسوده می­روم، اما دلم را از امانتداری­ات تحویل نمی­گیرم ... هیچ­گاه.

 

***

 

پنج­شنبه 12:40

از کفشداری 11 آمدم داخل و داخلِ راهروی سمت چپ، روبروی ضریح نشسته­ام. دستم یخ زده و به سختی و بدخط می­نویسم. روبرویم روی دیوار شعر زیبایی نوشته شده:

اهل صفا بروضه جنت علم زنند

ارباب معصیت چو نفیر ندم زنند

آل علی نخست بمیدان قدم زنند

وز پیشگاه عفو صلای کرم زنند

وز مغفرت به نامه هرکس رقم زنند

مقبل کسی که بنده اولاد حیدر است...

 

نماز خواندن در حرمت که هیچ، زاری و انابه به درگاهش که هیچ، دعا و زیارتنامه که جای خود، دوست دارم بیایم و یک گوشه­ی حرم بنشینم و با شما نجوا کنم، درِ گوشی حرف بزنم؛ اصلاً هیچ چیز هم نمی­خواهم، حاجتی هم ندارم. اصلاً مگر رسم ادب است که پیش کریم از احسان و کرم حرفی بزنم؟ گناهانم را هم می­دانم که همان بار اولی که وارد حرم شدم، با دست عنایتی که بر سرم کشیدید، از چهره­ام زدودید...

فقط آمده­ام که معنای عبارتی را بهتر درک کنم؛ « ... و فتحتَ باب فهمی بلذیذ مناجاتهم». آه که چه لذتی دارد درِ گوشی و آهسته سخن گفتن با شما؛ وه که چه اسامی دلنشینی دارید، « ... فما أحلی أسمائکم».

بعضی موقع­ها حرف کم میاورم و آنجا دیگر دل است و جذبه شما ... فقط دم می­گیرم:

- آقا جانم! آقا جانم! ...

 

***

 

جمعه 15:45

نومید و مفلسیم و نداریم هیچکس

نقد وجود داده به تاراج صد هوس

نالان بگرد کعبة تو، کو چون جرس

عصیان، هزار و عمر، گرفتار یک نفس

لطفی کن ای کریم و به فریاد ما برس

کز هشت خلد، لطف تو صدبار خوشتر است

*

جمعه 16:11

دل را ز رضا اگر بگیرم، چه کنم؟

بی­مهرِ رضا اگر بمیرم، چه کنم؟

روزی که کسی را به کسی کاری نیست

دامان رضا اگر نگیرم، چه کنم؟




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
برچسب ها: امام رضا،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

سبک زندگی و گردن باریک ولی!

 

رسول خدا (ص) بعد از احد، در پی تهدید دوباره­ی مکیان، فراخوان جهاد دادند. شرط عجیبی هم داشت. شرط حضرت این بود که فقط شرکت کنندگان در احد حق دارند در این غزوه حاضر شوند! حضرت یک عده دست و پا شکسته و درب و داغان را برداشت و با خود برد! البته نبردی در نگرفت و خدا شر دار و دسته ابوسفیان را از شر مسلمانان کم کرد. ولی آنچه مهم است، احساس عجیب شرکت کنندگان می باشد. در نهایت غم و احساس شکست و ضربه­ی مادی، باید برای جهاد آماده می­شدند. واقعا دست به قبضه­ی شمشیر بردن سخت بود.

این را که گفتم، هیچ ربطی به من نداشت. ما کجا و مجاهدان کجا؟ اصلا مقایسه­اش هم غلط است. ولی خب، مقایسه­ی شرایط که اشکال ندارد. گاهی اوقات، قلم دست گرفتن، همچنین نیردی می شود. هیچ آمادگی وجود ندارد و چاره ای هم جز نوشتن نیست.

داشتم «پارک ملت» را می دیدم. همین برنامه شبکه یک را می گویم! برنامه در پی معرفی سبک زندگی است. بحثی که در میان اداره کنندگان جهان، داغ تر از آن وجود ندارد. حتی این دعوا به داخل هم کشیده شده است. یک طرف سبک زندگی انقلاب اسلامی که احیا کننده سبک زندگی مجاهدان است. و یک طرف سبک زندگی علم زده غربی، که میراننده اسلام است؛ البته ناخودآگاه. این برنامه سبک زندگی را دنبال می کند. و نا گفته معلوم است که کدام سبک را دنبال می کند! این موقع ها نوشتن خیلی سخت می شود.

گاهی وقتها، نوشتن بسیار سخت می شود. وقتی که مجبوری بدون ذره ای آمادگی بنویسی. از قبل هیچ فکر نکرده ای، خالی خالی. و بحث هم، مهم ترین بحث روز دنیاست! چه می شود آن نوشته؟!! با این همه، این مشکل را می شود حل کرد. اگر نویسنده بر خلاف بنده، چون مجاهدان پای رکاب نبی (ص) باشد، وعده پیروزی خدا محقق می شود و قلم می نویسد آنچه که باید بنوسد را. مشکل آنجاست که نبرد با کفار نباشد، با منافقین باشد... نوشتن این جمله ای که خواهم آورد، خیلی سخت است و هزاران ملامت به دنبال خواهد داشت. ولی چه کنم که منافق از دیدگاه قرآن، داداش مسعود و آبجی مریم نیستند. بر خلاف تصور اکثر ما، عبد الله بن ابی هم نیست... پس جمله را می گویم؛ با اتکا به قرآن.

...

دیگر نمی توان نوشت. نوشتن از نفاق باید از جنس روشنگری باشد و روشنگری در چند خط عملی نیست! اما من که می دانم نفاق قرآنی چیست. چطور نگویم؟ ردخور ندارد که برنامه «پارک ملت»، سبک زندگی مجاهدانه را تبلیغ نمی­کند. هر که می خواهد بدش بیاید. آخرت که شوخی ندارد تا برای خوش آمد کسی، چوب حراج بر آن بزنم! البته این به معنی انگ زدن به مجری، تهیه کننده یا همه­ی مدعوین نیست. خود حجۀ الاسلام شهاب مرادی، از عناصر مخلص و درست درمان قضیه است. مجری هم ایرادی ندارد. اما برنامه که فقط این دو نفر نیستند. چند عنصر خطرناک در برنامه حضور دارند که اتفاقا قدرتمند هم می­باشند. نمی توانم اسم بیاورم. یکی دکتری است علم­پرست، که همه­چیز را از دریچه­ی علم می­نگرد. یک انسان دانشگاهی محض، که تمام تفکراتش بر مبنای فکر غربی و تجربه­گرایی محض علمی بنا شده است. البته علاقه هایی هم به سنت دارد! متأسفانه درباره همه چیز نظر می­دهد. یکی هم روزنامه نگاری کاملا لیبرال، که پایه اندیشه اش بر تساهل و تسامح و اباحه گری در نظر است. و همین طور بسیاری از گزارشات میان برنامه و مدعوین دیگر.

فقط نمی دانم در این میان، چگونه باید غربت ولی را فریاد کرد! اکثر آدم هایشان در بهترین حالت، سنت­گرا هستند و نه دین­گرا! و چه خطری بالاتر از این که همان­ها، علاقه مند به دین هم هستند؟ نمی دانم در این میان، چگونه باید غربت ولی را فریاد کرد! مانند کودکی می مانم که می خواهد با سنگی، به نبرد عمرو بن عبدود برود... چه می شود!

به حال داود میرباقری غبطه می خورم! با «مختارنامه»اش، چه دفاعی کرد از ولایت... دست ما کوتاه و خرما بر نخیل! فعلا که رسانه ملی هم تحت قبضه جریانی نان به نرخ روز خور و به شدت چاق و فربه است. خواصی اینچنین در تاریخ کم نبوده اند. همان ها که سر بزنگاه، مسیر تاریخ را عوض کرده اند...

-        بس است نویسنده! این کفریات چیست که می گویی؟ این ها تصورات باطل تو از قرآن است. مگر می شود در سازمانی که حضرت آقا رئیسش را انتخاب می کند، غیر اسلام چیزی جاری باشد؟ سریع توبه کن که به مومنین تهمت زده ای. در این سازمان، همه سینه چاک رهبری هستند! اصلا هم به تو ربطی ندارد که واکنش بدنه سازمان را در ماجرای سال 88 وارسی کنی تا بفهمی چند نفرشان باور داشتند که جمهوری اسلامی تقلب نمی کند. مگر تو مفتشی؟ سریع برو توبه کن، وگرنه باید شلاق بخوری.

...

... ...

شما نخوانید. می خواهم چند کلمه با خدا صحبت کنم: «چه کنم؟ هرچه گفتم تکذیب کنم، یا سینه را سپر برچسب ها و انگ ها نمایم؟ خدایا!! ...»

جواب خدا: «...»




طبقه بندی: قرآنی،  حضرت امام خامنه ای،  اعتقادات اسلامی،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 26 تیر 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

ما زاده اشکیم و قرین حزن ...

و هزاران داغ که بر سینه داریم ...

و دانه­های باران روحمان دائم بر صفحه گونه­هامان جاری است ...

و این غم­ها را در آغوش کشیده­ایم ...

و تا دستمان در دستان آن سفر کردة دل­برده قرار نگیرد،

دست از اندوه دائمی­مان بر نخواهیم داشت.

*

از بس که روضه خواندیم،

تندیس آه و اشکیم،

یک هیئت مجسّم

...

 

(سه­شنبه 10/12/1389، ساعت 11:47 صبح)

 




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 مرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

اکنون زمان کناره­گیری است و خلوت...

 

دلم سخت حزین است و

دلم تنگ­ترین است و ...

 

دیگر حوصله رفتن به حوزه که هیچ، حوصله مسجد را هم ندارم، حوصله بحث و گفتگو را هم ندارم، حوصله سر و کله زدن با نوجوانان را هم ندارم، حوصله ... ، اصلاً حوصله هیچ چیز را ندارم؛ مگر ...

مگر خلوتی که بنشینم به فکر، و زمانی که غرق شوم در کتاب، و غصه­ها را یکی­یکی در Inbox دلم ناخوانده رها کنم و دغدغه­ها را پاسخ نگویم و بگذارم که Call List وجدان پر شود از Missedهایی که شمارشان، لحظه به لحظه رو به فزونی است.

...

دیگر نمی­دانم چه بگویم؟! انگار که سینه­ام از حرف و ذهنم از حروف خالی شده، اما هنوز چیزی هست که سینه را می­سوزاند و مجال آرامش نمی­دهد؛ هنوز راه گلویم زخمیِ حرفهای ناگفته­ای است که نمی­دانم چطور و به که بگویم...

این نزدیکی­ها کسی را نمی­شناسم که آهم نسوزاندش؛ بل که آهش بسوزاندم. این دور و برها حرفهای دلم نیش است به گوش و جان مردمان...

این حوالی چاهی نیافته­ام که لااقل سینه­ای سبک کنم، که هم­درد و هم­صحبتی نیافته­ام...

*

اهداف بزرگی چشمانم را خیره کرده که دیگران رویا می­پندارندشان...

خود خسته راهم و تنبلی آفت جانم شده،

و کمک کاری هم نیست که نیست...

 

(سه­شنبه 10/12/1389، ساعت 20:50، کتابخانه شهید منوچهر شکری)

 




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 تیر 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

دلم گرفته است...

از بس تو را برای «حاجت» صدا زدیم؛

از بس گفتیم که او خواهد آمد، سوار بر اسب، با پرچمی به دست، تا به پا کند «عدالت» را ... ؛

از بس گفتیم امام «غائب» ؛

از بس تو را برای راحتی زندگی خودمان خواستیم؛

از بس با تو عهد بستیم و شکستیم؛

از بس حرمت نگاه نداشتیم؛

از بس هنوز قصه می­پنداریم تو را ؛

از بس نخواستیم و نمی­خواهیم تو را و ظهورت را (چه که به زبان آری، ولی در عمل خیر) ؛

از بس که شهرمان، خانه­هامان بلکه دل­هامان بوی گناه گرفته؛

از بس که بی­شناخت و معرفتیم نسبت به دین، وظیفه و تکلیف (انگار که تکلیفی جز نماز وصله خورده­ی آخروقت بی­حضور نداریم و البته سالی یک بار ماه رمضانی و روزه­ای، شاید!) ؛

از بس که تولّی­مان تقلید از غرب است و تبرّی­مان از بسیجی­ها به جرم شباهت به نابسیجی­ها یا بسیجی­نماها! ؛

از بس که شعار «ما اهل کوفه نیستیم» داده­ایم و «علی» را تنها گذاشته­ایم؛

از بس که فکرهامان پراکنده است؛

از بس که در حق متفرّقیم؛

از بس که جمود و بی­خردی یا جهل و روشنفکری بیچاره­مان کرده؛

از بس... که حرف زدم و عمل نکردم!

 

(چهارشنبه 5/4/1387، ساعت 4:30 صبح، بعد از برگشتن از مسجد جمکران)

 




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 11 تیر 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

سلام

برگشتم از دیدار آفتاب

 

راننده مینی­بوس پرسید: «خوش گذشت؟!»

داشتم مِن و مِن می­کردم که ...

(نمی­دانستم که چه بگویم؛ بروی مشهد و مجموعاً 20دقیقه در حرم نباشی!! نتوانی که غیر زیارت­نامه مختصر بخوانی! نتوانی بروی سمت ضریح و ... و سایر چیزهایی که آدم می­رود مشهد برای آنها)

... که یکی از بچه­ها گفت: «خیلی خوش گذشت، عاقبت سفر بود!!»

و من با خودم فکر کردم که اصلاً مگر باید به ما خوش می­گذشت؟!

اصل همین است که مسئول و مربی باید کم بخوابند و کم زیارت کنند و ... تا به بچه­ها بیشتر خوش بگذرد، تا آنها بیشتر بتوانند استفاده کنند...

یک دفعه نمی­دانم چطور به ذهنم رسید که مسئولیت در حکومت (خصوصاً در حکومت امام زمان)، نیز یعنی همین که خواب و خوراک نداشته باشی و دائم مشغول کار باشی... که مردم راحت باشند، که رفاه داشته باشند.

اصلاً حکومت امام زمان که می­گویند از نظر رفاه مانند بهشت است، برای مردم بهشت است، نه برای مسئولین...




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

می­خواهم بنویسم؛ ولی نمی­دانم از چه؟!

می­خواهم بنویسم؛ ولی آن­چنان وقت ندارم.

می­خواهم بنویسم؛ چون بغضی در گلوست که سکوت را مجال نمی­دهد...

 

و اکنون می­نویسم؛ ولی از هر چه که به قلم آمد...

 

دلم دیر وقتی است که از این همه درد، به درد آمده و توان آرامش ندارد... خب برای چه و از کدام درد برایت بنویسم رفیق؟ تو که می­خواهی مرا توصیه به صبر کنی و چونان پیران راه­رفته، دست ما را بگیری که به منزل برسانی!

 

دردهایم را برای برخی گفته­ام و ... . تو چه فکر می­کنی؟ به گمانت نتیجه چه بوده؟

بعضی یا نمی­فهمند این دغدغه­ها را و یا اگر هم بفهمند سینه­شان از این دردها نسوخته و یا ... نمی­دانم شاید از کم­ظرفیتی چون منی باشد؛ نمی­دانم!

 

در هم و بر هم می­نویسم، چون می­خواهم بنویسم. گاهی با خودم می­گویم که این پرت­وپلاهایی که الآن پشت سر هم دارم ردیف می­کنم، نه ارزش نوشتن دارد و نه ارزش خواندن! اما چه کنم که اینجا «چاه» است برای من و اکنون زمان فوران «درد»... .

 

از «حکمت» می­پرسی؟! حکمتی که در سینه بماند و مجال بروز و ظهورش ندهند، برای غیر صاحبش چه نفعی دارد؟ ... اصلاً اخوی کدام حکمت؟! ما چه داریم و چه می­خواهیم بگوییم؟ آن­چه ما می­دانیم را دیگران گفته­اند و آن­چه دیگران نگفته­اند را ما نمی­دانیم! و این خود دلیلی متقن برای خاموشی نیست؟!

 

پاره کن دفتر و بشکن قلم و دم در بند

که کسی نیست که سرگشته و حیرانش نیست

 

وقتی خمینی کبیر، با آن عظمت خطاب به خود چنین می­گوید، امثال بنده چه کار کنند؟!

 

«دل خسته» برایت علم حضوری شده تا به حال؟ یا مانند سایر مفاهیم ذهنی فقط در گوشه­ای از ذهنت و به عنوان تعبیری شاعرانه نشسته؟ می­دانی خستگی یعنی چه؟

 

دستم را گذاشته­ام روی دکمه «اینتر» و هر جا که حوصله ادامه پاراگراف را ندارم، دوبار فشارش می­دهم؛ به همین راحتی...

 

می­خواستم روزگاری از فلسفه اسلامی بنویسم در این وبلاگ... اما پیش خود گفتم «آیا باید فلسفه را میان عموم مردم ترویج کرد؟» و مانند بعضی اهل احتیاط، با خودم گفتم که شاید کسی بخواند که آمادگی و شرایطش را نداشته باشد و ... . فلسفه غرب را که کلاً بی­خیال، هنگامی که در پرداختن به فلسفه اسلامی­اش شک داریم!

 

می­خواستم روزگاری از برخی معضلات اجتماعی و برخی موضوعات سیاسی و برخی مسائل فرهنگی مطالبی تحلیلی به قلم خودم بنویسم... گفتم که «چه حاصل وقتی قوی­تر از نوشته من موجود است؟» و «آیا نوشتن و پرداختن نظری هنگامی که دستی به جایی نرسد برای تغییری که باید، فایده­ای دارد؟» و ...

 

این چنین شد که بنده -که وبلاگ نویسی اولویت چندم بود- از خیر قلم­فرسایی گذشتم و به جای نوشتن در باب موضوعاتی که هنوز و تا سالها دور، زمینه مطالعه و تکمیل برای خودم می­بینم، کمی بیشتر برای مطالعه زمان بگذارم...

 

باز هم ننوشتم از دردهایم؛

گوشت را بیاور جلو!

آهسته می­گویم: « اینجا هم گوشهای نامحرمی هست!

بعضی از کسانی که باعث خون­دل خوردن من هستند...

امیدوار بودم که اینجا چاه باشد و اما ...

نباید بگویم از این دردها که این نامحرمان، از همینها هم استفاده خواهند کرد

برای زدن زخمی دیگر...»

 

باز هم ننوشتم از دردهایم؛

چون بعضی بوده­اند و هستند که

از الفاظ به معانی و حقایق، دلالت نمی­شوند!

و آن­گاه می­پندارند که من نشسته­ام و دارم شعار می­نویسم!

آن هم در این دیوار مجازی که معلوم نیست روزی چند نفر آن را بخوانند...

 

باز هم ننوشتم از دردهایم؛

...

و بگذار که باز هم ننویسم...

 

***

صبح باید شروع کنم به مطالعات تابستانی: یک دورة دیگر فلسفه اسلامی، یک دوره کلام جدید، یک دوره فلسفه علم، یک دورة دیگر معرفت­شناسی، یک دوره تاریخ فلسفه غرب، اتمام یک دوره صحیفه­امام، خواندن مجلات مختلف علمی و پژوهشی، و اگر وقت کنم -گرچه برای همینها هم وقت کم است و به همه آنها نمی­رسد، مگر با آبیاری قطره­ای- فلسفه سیاسی و نظریات مطرحه در آن، البته کمی هم رمان میخوانم و ...

 

برای همین هم زیاد وقت گذاشتم... خداحافظ تا زمانی نامعلوم!

البته سر می­زنم و نظرات را جواب می­دهم اما به این زودی­ها امید نوشتن مطلب را نداشته باشید...

 

یا حقّ

التماس دعا

 




طبقه بندی: دل نوشته ها،  روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

کوچک بودم.

وقتی از جلوی مغازه­ها رد می­شدم، پا بلندی می­کردم؛

دوست داشتم مثل بزرگها، پیش سایه­بانها سرم را خم کنم؛

یعنی که بزرگم!

 

بزرگ شدم.

وقتی از جلوی مغازه­ها رد می­شوم، دستم را می­برم بالا و سایه بان را بالا می­زنم؛

نمی­خواهم سر خم کنم، هر چند ...؛

دیگر بزرگ شده­ام!

 




طبقه بندی: روزمرگی،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

چه بسیار رهگذرانی که

وقتی برگی زرد و شکستنی را می­بینند،

پای خود را روی آن می­گذارند

تا از صدای خرد شدنش لذت ببرند ... !




طبقه بندی: روزمرگی،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

امشب چه کسی فهمید که یک عابر، چقدر تنها میان کوچه و خیابان قدم می­زد و دردهایش را فقط آه می­کشید...




طبقه بندی: دل نوشته ها،  روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

چقدر غریب است

کسی که همه او را می­شناسند

ولی کسی او را نمی­شناسد.

 

پانوشت:

1. چه کسی خبر از دل تنگ من دارد؟!

2. هر کسی فقط بعدی از ابعاد شخصیتی انسان را می­بیند و می­شناسد!!

3. دلم گرفته!! از غربتی که توان فریاد را از من گرفته؛ از این همه سکون و سکوت...




طبقه بندی: دل نوشته ها،  روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 16 اردیبهشت 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

امروز که همه آرزوی ارتجاع دارند (غرب به یونان و ایران به باستان) بگذار ما مرتجع به اسلام باشیم و در پیِ مجد از دست رفته...

 

پاورقی: «ارتجاع» به معنای بازگشت است!

 




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
برچسب ها: پیامک هفته،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

جگر و زبان بسته

 

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز، بسته است...

خوشحال بودم و غمگین. به رقص بودم و افسرده. امیدوار بودم و مأیوس. کسی مرا نجات دهد...

هرچه پیشتر می رفت، گل از گلم می شکفت و بار غم دلم سنگین تر  می گردید. دلم به تپش می افتاد و نفسم بند می آمد. فکرم باز می شد و حالم گرفته. و من در میان همه تناقضات، تکه گوشتی بودم به دهان هایی گرسنه.

هر چه آقا بیشتر صحبت می کرد و من بیشتر در سخنان گهربارش دقت می کردم، گل از گلم می شکفت، دلم به تپش می افتاد، فکرم باز می شد و... هرچه آقا بیشتر صحبت می کرد و من بیشتر به وضعیت آموزش و پرورش و معلمان و مسئولین این وزارتخانه عظیم می اندیشیدم، بار غم دلم سنگین تر  می گردید و نفسم بند می آمد و حالم گرفته می شد و...

جلودار به پیش می رود و نرم نرمک، امتی را پشت سرش می کشاند و من... من میان خوف و رجایم گیر کرده ام. گیر کرده ام به شرمساری کم همتی و ولنگاری و کوته فکری و بی صیرتی و...

جگر می خواهد تا زبانی باز شود و با این نوع از ولایت پذیری (!)، باز هم بگوید : «یا مهدی! عجل علی ظهورک»

... ... ...

جگر نداشتم، زبانم بند آمد...

 




طبقه بندی: حضرت امام خامنه ای،  نظام آموزشی،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

چه اردیبهشتی!

 

بعد از یک دهه، دارم برای اولین بار از اردیبهشت لذت می برم. یک دهه بودن در دانشگاه، بزرگترین مانع لذت بردن از بهترین ماه سال، از نظر شادابی طبیعت بود. درختان شکوفه می دادند و لباسی زیبا بر تن عریان خود می پوشانیدند و شنل سبز چهل رتگشان را به رخ ما می کشیدند؛ و ما در حال حفظ کردن سطور بودیم از برای نوشتن بر کاغذی. هدفمان هم فقط نمره بود و دیگر هیچ. هدف ما و هدف استاد و هدف دانشگاه فقط سیاه کردن کاغذی سفید، ساخته شده از تن درختان بود و در نهایت درج نمره ای در خانه جدولی! و بعد هم همه فرض می کردیم که داریم کار مهمی انجام می دهیم. همه می دانستیم که این کاغذبازی ها به درد هیچکس نخواهد خورد اما، با زهم بر سبیل بی فایده خویش پای می فشردیم.

یک دهه بود که اردیبهشت را امتحان داشتیم و نه تنها تن و روح خویش را از موهبت های این ماه محروم می ساختیم، بلکه در مسابقه «ماشین تایپ سخنگو»ی بهتری بودن، تن و روح می آزردیم و به زحمت می انداختیم. امسال اما، بعد از یک دهه، بی دغدغه امتحانات دانشگاهی، روح و تن را با سپردن به اردیبهشت و کار پرورش داده ام. کمی از لذت این ماهم به خاطر رفتنِ گه گدار به میان طبیعت است و بیشتر آن، به خاطر انجام کاری «مفید». کاری که از درون به مفید و کارا بودنش یقین دارم. دیگر خود را چون گذشته گول نمی زنم و فرض نمی کنم که «دارم کار به درد بخوری» انجام می دهم.

این بیرون، بیرون دانشگاه، محیط و فضای کار، خشن است و ضربه زننده. اما احساس مفید بودن، جبران همه خشونت ها را می کند و شیرینی را به زیر زبان می آورد. این بیرون، بیرون دانشگاه، محیط و فضای کار، خشن است و ضربه زننده. آن درون، درون دانشگاه، محیط و فضای کار بسی خشن تر است و ضربه زننده تر. و هیچ احساسی مبنی بر مفید بودن برای جامعه وجود ندارد تا کمی هم که شده، مرهم جراحات ضربه ها باشد.

راستی، خودکشی های امسال دانشگاه مان چندتا بوده است؟ حسابش از دستم در رفته اس. دو رقمی شده است؟ چندتایش موفق بوده است؟




طبقه بندی: نظام آموزشی،  روزمرگی،  دل نوشته ها، 
برچسب ها: امتحان،
(تعداد کل صفحات:4)      [1]   [2]   [3]   [4]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو