حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ شنبه 10 اردیبهشت 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 به دنبال وظیفه ها باید رفت...

چند روز پیش سری زدم به وبلاگ «دو دانشجوی حرف­دار» و چند مطلبی از آن را خواندم؛ یکی از مطالبشان با عنوان «وجود طلبه(ها)ی سیرجانی؛ افتخار یا ...؟» بود (این هم آدرسش: harfdar.ir/post/79). مطلب درباره طلبه سیرجانی بود که در اعتراض به زمین­خواری چند ماهی است که در حرم حضرت عبدالعظیم متحصن شده­اند...

 

ضمناً شاه­بیت این متن هم نکته­ای بود از این قرار: «... عموماً این مسئله را یکی از مسائل مورد افتخار نظام اسلامی به حساب می­آورند و داد سخن می­دهیم که اسلام در مقابل زمین­خواران می­ایستد و این روحانی مجاهد است و فلان و بهمان.

این برداشت، ناشی از دید ناقص به مسئله و یک بعدی نگریستن به قضیه است. روی دیگر قضیه این است که در جمهوری اسلامی ایران، یک روحانی ساده­زیست، پس از دوندگی­های بسیار، مجبور شده در دامان آل­محمد متحصن شود تا بلکه فرجی در خواسته­ی به حقش ایجاد شود. خواسته­ای که در دنیا جز رنج برای او نداشته؛ خواسته­ای که برایش منفعت دنیوی نخواهد داشت. خواسته­ای که... .»

 

در قسمت نظرات نوشتم:

 

«من تحصّن را آنچنان قبول ندارم... اگر هم قبول داشته باشم به دلیل روشنگری است. وگرنه نباید از موضع ضعف گوشه­ای نشست و گفت که آی مردم به حرف من توجه کنید...

 

که چه؟ مگر این انقلاب دست ما نیست؟ مگر ما نمی­توانیم وارد میدان شویم و نااهلان و نامحرمان را کنار بزنیم؟

 

ببینید مسئله مفاسد اقتصادی به این راحتی­ها هم نیست که ما بگوییم مانند روز روشن است که این آقا مفسد اقتصادی است و فقط تعلل دادگاه­ها در رسیدگی است...

قوانین موجود بعضاً همپوشانی ندارد و فضای باز بین بعضی قوانین باعث می­شود که فرصت جویان از طرقی فراقانونی (و نه غیر قانونی) دست به فساد مالی بزنند... نتیجه این که طبق قوانین موجود نمی­توان این آقایان را مفسد اقتصادی دانست. خوب حالا باید چه کار کرد؟ داد و فریاد به راه انداخت یا در پی این بود که ضعف قانونی را درست کرد؟!

 

موارد از این دست زیاد است؛ در کل به جای برخورد شعاری و احساسی باید مسائل را عقلانی سنجید و در پی راه حل منطقی آن بود. بعد از شناخت راه حل، باید مجاهدانه وارد میدان شد و به سوی رفع مشکلات گام برداشت، هر چند سالها طول بکشد...»

 

و در آخر نوشتم: «شاید همین نظر را تکمیل کنم و روی وبلاگم بگذارم»

 

انگیزه نوشتن این مطلب این نیست که بگویم، از وبلاگها بازدید می­کنم و نظر می­گذارم! یا من همچین نظری دارم!! انگیزه، تکمیل بحث و تذکر چند نکته است:

 

1. وجود «طلبه سیرجانی» برای ما افتخار است؛ به طور کلی وجود اشخاصی که از بی­عدالتی درد می­کشند و وضع موجود را نامطلوب می­دانند و برای آرمانهایشان (از جمله عدالت­خواهی) از راحتی و آسایش خود می­گذرند و ناملایمات را به جان می­خرند، برای ما مایه امید و موجب پشت­گرمی و افتخار است...

 

2. حضرت امام خمینی وصیتی کرده­اند که (با آن که بر ورودی آستان ایشان هم تابلوی آن موجود است) متأسفانه مغفول مانده است! (شاید چون بی­توجه از کنار فرمایشات ایشان می­گذریم و به دیده شعاری به آنها نگاه می­کنیم؛ بگذریم که این خود دردی است که حدیث مفصل دارد). کلام ایشان این است: «... نگذارید که این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیافتد.» لابد دیده بودید و یا شنیده بودید!!

چرا ما خود را مخاطب این جمله نمی­دانیم؟! یا چرا از این خطاب حکمی مهم نمی­فهمیم؟! حکمی مهم در جهت حفظ اهداف و آرمانهای انقلاب.

این «نااهلان و نامحرمان» بودند که مهم­ترین جایگاه­های این انقلاب را تصرف کردند، آن هم بعضاً با رأی ما! بسیاری از مفاسد و مشکلات ایجاد شده، از جانب همین «نااهلان» بوده و هست. اما سئوال من این جاست که چطور باید دست اینها را از سرنوشت مردم و این انقلاب کوتاه کرد؟

...

 

3. ما وقتی که به مسائل و مشکلات نگاه می­کنیم، یا مأیوس می­شویم و یا احساس تکلیفمان در حد انتقاد و ابراز دغدغه­هایمان است. هیچ­گاه عقلانی و منطقی درباره موضوعات و مسائل به فکر نمی­پردازیم و دنبال جواب عملی نیستیم. اهمیت این موضوع از آن جهت است که تا ما به دنبال جواب مسئله نباشیم، طرح مسئله دردی دوا نخواهد کرد. ضمناً بعضی انگار که می­خواهند از سر خود باز کنند، جوابی سرسری و سطحی می­دهند. کسی که به دنبال حلّ عملی مسائل نباشد، عینی و واقع­بینانه نمی­اندیشد، و فقط مانند «روشنفکران همیشه منتقد» به دنبال پاسخهایی است که درک عمیق خود از مسائل و نافهمی دیگران را نتیجه می­دهد!

شاید خطاب خداوند در آیه شریفه راجع به این نکته باشد که: «أعظکم بواحدة أن تقوموا لله مثنی و فرادی ثم تتفکّروا» (ن.ک: اولین پیام مبارزاتی امام خمینی در سال 1323؛ صحیفه­امام، جلد1) نکته مورد اشاره بحث ما این است: «... برای خدا قیام کنید سپس بیاندیشید» چون تفکری که در حالت قیام به وظیفه نباشد، راه به جایی نمی­برد و گرهی باز نمی­کند.

ضمناً خطاب آیه این است که نباید ترسید از این که ما تنهاییم و تنها هم نمی­توان کاری کرد، که خدا تکلیف کرده است قیام را هرچند دونفر دونفر و هرچند به تنهایی...

 

4. اگر ایستادیم و فکر کردیم که «چه باید کرد؟» آن وقت موانع را خواهیم دید و درصدد رفع برخواهیم آمد. اگر دنبال اجرای نتیجه بودیم آن وقت می­بینیم که نمی­شود فکر کرد و جواب به دست آورد و به دیگری گفت که انجام بده!

انتقاد من از امثال خودمان (کسانی که متعهد هستند و احساس تکلیف می­کنند) این است که چرا همیشه فقط انتقاد می­کنیم؟ چرا همیشه برای حلّ مشکلات به دنبال تحصّن و درخواست از دیگران هستیم؟! دیگرانی که غالباً یا اصلاً موضوع را نمی­فهمند و یا نسبت به آن هیچ دغدغه و احساس تکلیفی ندارند...

چرا روحیه کنار گود نشینی ما را فشل کرده است؟! چرا آستینها را بالا نمی­زنیم و خود اقدامی نمی­کنیم؟! چرا برای دردهایمان، هزینه­ای نمی­کنیم؟

برای رسیدن به آرمانها باید ایثار کرد، باید از خود گذشت؛ بعضی مواقع از خود گذشتن یعنی گذشتن از جان، و بعضی اوقات یعنی گذشتن از عمر! گذشتن از خوشیها! گذشتن از زندگی مرفه و روزمره! نمی­شود همه دنبال کار و زندگی خودشان باشند و امور به راحتی و اندک غُر زدن و انتقاد، خود به خود درست شود. چرا همه ما به خودمان که می­رسد می­گوییم: «دیگران هستند و جهاد می­کنند، من هم می­روم دنبال زندگی خودم!»

 

5. نباید انتظار داشت که با اندک کاری و در زمان کوتاه، نتایج مهمی در مسائل زیربنایی گرفت! بعضی کارها بسیار مبنایی هستند و ثمرات آنها سالها بلکه دهه­های بعد ظاهر می­شود (همان­طور که بعضی انحرافها و بعضی کارشکنی­ها). از الآن باید خودمان را آماده کنیم برای بیست سال بعد که بتوانیم در پستهای حساس این انقلاب مستقرّ شویم و آنجایی که به دست نامحرمان افتاده را باز پس­گیریم و با تعهد و تخصص، مشغول شویم به سازندگی و مرتفع کردن کاستی­ها ...

 

6. تنها نقطه­ای که نیاز به کار دارد، قوه قضاییه! و تنها مسئله کشور، مفاسد اقتصادی نیست... با بعضی از دوستان که درباره نیازها صحبت می­کنیم و این که باید کاری کرد، بهانه می­کنند که ما در فلان زمینه استعداد نداریم و یا علاقه­ای به فلان موضوع نداریم!! من نمی­گویم به صرف این که جایی نیازی هست، آقایان بروند و مشغول به کار شوند؛ (گرچه از اولویتها نمی­توان گذشت اما) شما هر جا استعداد داشته باشید و به هر چه علاقه، اگر درست نگاه کنید می­بینید که نیازهای اساسی دارد! پس فقط باید همت کرد و عزم جزم کرد برای کار... (اگر به صحبتهای چندساله حضرت آقا نگاه کنید ایشان تأکید دارند که: امروز کشور ما نیاز به کار دارد، در همه زمینه­ها و با روحیه جهادی...).

 

7. جدای همه این نکات باید واقع­بین بود، باید انصاف داشت، باید کارهای انجام شده را دید، باید امیدوار بود، باید به دیگران امید داد... امروز دشمنان داخلی و خارجی ما درست این نقطه را هدف قرار داده­اند و برایش بسیار سرمایه­گذاری کرده­اند؛ همان­طور که رهبر عزیزمان مکرراً تذکر داده­اند که: نباید ناامید و مأیوس شد، این درست همان چیزی است که دشمن می­خواهد؛ چون وقتی مردم کشور، جوانان این کشور ناامید شدند، دیگر هیچ تلاشی و حرکتی برای بهبود وضع موجود نمی­کنند...

 

8. ...

 

حرف زیاد است و وقت کم؛ برای آنان که اهل اشاره­اند، همینها هم زیاد بود...

باید هر چه زودتر شروع به کار کرد؛ امسال را باید جهاد کرد، نه تنها در زمینه اقتصاد بل که در هر زمینه­ای (همان­طور که امام خامنه­ای فرمودند و به زودی خواهم نوشت)...

 

اللهم وفّقنا لما تحبّ و ترضی




طبقه بندی: فرهنگی،  سیاسی،  دل نوشته ها، 
برچسب ها: افتخار به طلبه سیرجانی، ما و عدالتخواهی بی زحمت، آستینها را باید بالا زد!، دردی که دوایش نمی کنیم!،
نوشته شده در تاریخ جمعه 9 اردیبهشت 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

کار علمی و مطالعاتی، با این حرکتها و صرف وقتهای معمول به جایی نمی­رسد و نیاز به حرکت جهادی و خستگی­ناپذیر دارد...




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
برچسب ها: پیامک هفته،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

ندای حاج آقا روح الله

 

     درد

   درد درد

 درد     درد

درد       درد

   درد درد

 

هیچکس چونان پیامبران و امامان در راه هدایت مردم زجر نکشید. علمای دوران غیبت نیز در همین مسیر گام برداشتند و به اندازه ظرفیت، جام درد را سرکشیدند. و این درد و زجر، ابتدا و اولی، سرچشمه در «گمراه بودن مردم» داشت و دارد. که اگر نبود شمشیر و زندان و تبعید و...، باز هم «بودن میان آن همه گمراه گناه کار»، تلخ ترین زهر موجود در جهان می بود.

این درد و رنج ناشی از «بودن در میان...»، خاص انبیا و علما نیست و در عرصه های دیگر، به ویژه در کشور اسلامی ما، مصادیق متعدد و متنوعی دارد. فیلسوفان مسلمان نیز چنین اند. بودن در میان کسانی که هیچ چیز جز تفلسف خودشان را نمی پذیرند، دردی است که تحملش بسی مشکل می نماید. علمای علوم انسانی نیز چنین سرنوشتی دارند. سرو کله زدن با اساتید دانشگاهی که از برجِ عاجِ غرور غرب پرستی پایین نمی آیند و حق را نمی پذیرند، بیشتر و بیشتر زجرآور است. اما هیچ کدام از آنها در این خصلت، به پای هنرمند مسلمان نمی رسند. رنج و محنت و دردی که هنرمند مسلمان می چشد، بسی بیشتر و عمیق تر و سوزناک تر از فیلسوف و عالم علوم انسانی است. هنرمند مسلمان، هر لحظه در رنج است و دل را مشربه زهر و زجر می بیند. رنج او در همه فعالیت های مربوط به هنرمندان تبلور دارد و چون دیگران، تنها به موضوع کار مرتبط نمی شود. هم صحبتی با دیگر هنرمندان برایش دردآور است. چای خوردن با آنها دردآور است. خندیدن با این جماعت دردآور است و گریستن با ایشان نیز هم. ارتباط با آثار آنها دردآور است و به یادآوردن آثارشان هم دردآور... و هنرمند مسلمان بلاکش این میعادگاه رنج است...

 

     درد

   درد درد

 درد     درد

درد       درد

   درد درد

 

قبل عید سریال ساختند و تنها از برای خنداندن، شروع به تمسخر مستضعفان جامعه کردند. می دیدم و طنین ملکوتی حاج آقا روح الله در گوشم بود که «اینها ولی نعمتان انقلاب هستند.» چه چیزی می توانست ذره ای و کمتر از ذره ای، تسکین بخش دل باشد جز نغمه حاج محمود کریمی: «خون خوردن و حرفی نزدن کار دلم بود...»

در عید سریال ساختند و چهارنعل (یعنی همان چهارشبکه) از روی جنازه آبروی بی رمق مستضعفان و اسلام و حتی ایران گذشتند و من نگاه کردم و تا می توانستم، از بهر دلخوشی دوستان حزب اللهی (!) دم برنیاوردم. و هنوز طنین ملکوتی حاج آقا روح الله در گوشم بود که «اینها ولی نعمتان انقلاب هستند.»

بعدِ عید سریال «چهار چرخ» را ساخته اند و این بار با 18 چرخ هنر هفتم، آبروی اسلام و انقلاب و ولی نعمتان را زیر می گیرند و من... من همچنان به به و چه چه حزب اللهی ها را می شنوم که «خدا را شکر بعد فتنه 88، تلویزیون توجه ویژه ای به اقشار کم درآمد نشان می دهد.» سریال می بینم و تشکر مذهبی ها را می شنوم، اما هنوز حاج آقا روح الله در درونم ساکت نشده است که «اینها ولی نعمتان انقلاب هستند.»

نمی دانم آخر چه می شود! همرنگ هنرمندان همه چیز فروش می شوم؟ یا چون اکثر حزب اللهی ها بوق چیِ توجیه گر خنجر زدن های دوستان (!) به اسلام می گردم؟ و یا ندای حاج آقا روح الله را حتی در دل هم خاموش می کنم؟ و یا اینکه...




طبقه بندی: حضرت امام خمینی،  روزمرگی،  خودم و خودت،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

«ضاد» سبک زندگی

 

غربیها سبک زندگی شان را تبلیغ می کنند و ما هم سبک زندگی مان را تبلیغ می کنیم!! فیلم و سریال که نداریم، فقط در سخنرانی ها به آن می پردازیم؛ آن هم چقدر زیاد! برنامه «سمت خدا» در سیما، توجهش به سبک زندگی دینی است و چقدر هم عالیست... تک است! اسلام جامع یعنی همین...

امروز خانم مدعو، پنج دقیقه را به اعتراض اختصاص داد؛ اعتراض به غیرمسقف بودن مکان نشستن بانوان در نماز جمعه چند شهر، در عین مسقف بودن مکان نشستن آقایان. مدت ها بود که چنین اعتراض محکمی را در سیما ندیده بودم؛ به ویژه در برنامه های مذهبی. چه موضوع مهمی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یقینا هیچ موضوع مهم دیگری در جامعه وجود ندارد تا سخنرانان در تلویزیون فریادش کنند، حتما همین طور است!

به کجا می رویم؟ وقتی سخنرانان مطرح حوزوی این گونه اند، چه توقع از آن دانشجوی سر به هوای مرتبط با اینترنت؟ حتما او باید اسلام ناب را در جامعه پیاده کند!

دیگر عادت کرده ایم که «صدا و سیما که «صدای ما» و «سیمای ما» نیست.» صدا و سیما برای از ما بهتران است. مال روشنفکران سکولاری که نزد ایشان، خوب ادا نشدنِ «ض» پیش نمازان در «و لا الضالین»، بسیار و بسی بسیار بیشتر از دستورات مقام معظم رهبری اهمیت دارد. تا به کی رها کردن سازمان در دست گمراهانِ نگرانِ «ضِ ضالین» مردم؟

عجب صبری خدا دارد! و امام زمانش (عج)! و نائب امام زمانش!




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  فرهنگی،  حوزوی،  روزمرگی،  دل نوشته ها، 
برچسب ها: سبک زندگی،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

اشاره: (دوست خوبم «ارمیا» مطلبی گذاشته بود با عنوان «وای اگر خامنه­ای حکم جهادم دهد...»، این مطلب در واقع نظر من درباره آن مطلب است که در قسمت نظرات وبلاگش ثبت شده...)

 

...

خون خوردن و حرفی نزدن کار دلم بود...

این مصرع را که می­شناسی؟!

زبان حال مادرمان است...


شیعه در تمام تاریخش به حکم امامش، دین خود را تقیه دانسته... چه شده که امروز بعضی یادشان رفته تقیه را؟!

مگر روزگار ما با گذشته تفاوت چندانی کرده؟ به یاد داشته باشید که هنوز مولای ما ظهور نکرده و حتی با تشکیل حکومت اسلامی ما در شرایط تقیه هستیم...

همه چیز را نباید آقا داد بزند! کاش که ما ظاهرگرایان احساسی تندرو که از سیره امامانمان جلو افتاده ایم، بفهمیم!!

...

البته خطابم با شما نیست، که با برخی دیگر است...


خطابم به شما این است که:

فرق ما با دیگران این است که ما ظلم را نپذیرفته­ایم، ما به وضع موجود قانع نشده­ایم، ما به دنبال زندگی راحت روزمره­مان نرفته ایم، ما ... ما منتظریم!


اما ...

باید کمی هم عقلانی نگاه کرد...

ما پرچمی بلند کردیم و در کشوری که مرکز شیعه بوده، انقلابی کرده­ایم تا احکام اسلام را اجرا کنیم... و پیام انقلابمان را از همان اول به دیگر کشورهای اسلامی اعلام کردیم و در این سالها با عمل، به آن سو حرکت کردیم...

گذشت تا این که همه باور کردند که راه عزت و افتخار و پیشرفت و ... راهی است که انقلاب ایران نشان داده است...

 

حال اما استکبار جهانی وارد مرحله جدیدی شده، حال که دیده­اند از لحاظ دیپلماتیک توان مقابله با منطق شفاف و خالی از تناقض ایران را ندارند و قدرت نرم ایران از کشورهای اسلامی در آسیا و آفریقا فراتر رفته و تا قلب اروپا نفوذ کرده (و اینان که چند سالی است احساس خطر کرده­اند و هر چه توانسته اند کرده­اند)، حال به فکر یکسره کردن کار افتاده­اند...

بله درست فهمیدید: «تا پرچم انقلاب بر افراشته است، نمی­توان جلوی دیگران را گرفت» باید پرچم را انداخت تا روحیه مردم دیگر کشورها تضعیف شود.

اخبار که می­بینید إن شاء الله! سخنان تونی بلر در یکی دو هفته پیش این بود...

 

و اینها که خود با شعارهای کاذب و با تمام وقاحت، دخالت در کشورها را به شکل نظامی دنبال می­کنند، دارند ایران را به دخالت در امور کشورهای اسلامی محکوم می کنند (صحبتهای دیروز آقا) ...

و این تدبیر آقاست... که همانند تمام وقایع زودگذر تاریخ شیعه این هم خواهد گذشت و دست دشمنان ما بیش از پیش رو خواهد گشت؛ و همه خواهند فهمید که حق با کیست (اگر رسانه شیعه درست کار کند، حتی همین وبلاگها!!)


اما ما ادعایی کرده­ایم بسیار بزرگ!! ما ادعای تشکیل حکومتی کرده­ایم که قرار است هم پیشرفته باشد و هم عدالت را برقرار کند! (و این گامی است که باید در این دهه برداشت، دهه عدالت و پیشرفت!)

حال برای این که آبرو و حیثیت این نهضت و این انقلاب و این کشور بر باد برود و بعد از گذشت این همه سال بعضی آرمانهایش روی زمین بماند، استکبار با تمام توان وارد جنگ شده، جنگی که نوک پیکانش روی اقتصاد بیمار ما فشار می­آورد، اقتصادی که باید جان دوباره بگیرد...


ضمناً ما در حال پیشرفت به سوی اهداف بین­الملل خود هستیم و با تمام اندوهمان از کشته­شدن برادرانمان در کشورهای اسلامی و شیعی، باید برای انجام وظیفه و برای رسیدن به هدف هزینه کنیم... پس خوشا به حال آنان که در این راه به فیض شهادت رسیدند؛ و حال ما مانده­ایم و وظیفه­مان: اطاعت از ولیّ امر؛ که سرباز در میدان جنگ گوش به فرمان فرمانده دارد...


بگذار بکشند ما را، ولی حقیقت آشکار شود؛ شعارهای دروغی که سالها و قرنها غرب درباره حقوق بشر و مردمسالاری و ... داده، و سالها وهابیون درباره مسلمان بودن خود و کافر بودن دیگران داده­اند، امروز برای همه آشکار شده ...

 

اخوی یا علی!

یه دفعه جوشید دیگه!!

فکر کنم بد نباشد همین را روی وبلاگم بگذارم، البته با اجازه!!!

 

البته ناگفته نماند که عنوانت را قبول دارم!

و این که باید در انتظار جهاد بود...

و این که آخر کار إن شاء الله جهاد در رکاب امام منتظَرمان است...


حسن ختاممان کلامی از اماممان خامنه­ایِ عزیز باشد:

«سربازی منجی بزرگی که می­خواهد با تمام مراکز قدرت و فساد بین المللی مبارزه کند، احتیاج به خودسازی و آگاهی و روشن­بینی دارد...»




طبقه بندی: حکومت جهانی،  حضرت امام خامنه ای،  سیاسی،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

 

ادرکنی

 

«یا زهرا» (س)

«یا زهرا» (س)

«یا زهرا» (س)

...

یا فاطمۀ الزهرا (س)، نه از این جهت که در فاطمیه هستیم. که چه بسیار از مردم، که این ایام بر ایشان می گذرد و آنها در غفلت محض غوطه ورند و تهی دست، از آن خارج می شوند. یا فاطمۀ الزهرا (س)، نه از این جهت که پرچم های زیبای «یا فاطمه» در سراسر سرزمین اسلامی مان پراکنده شده است. که چه بسیار از پرچم ها، که از سر چشم و هم چشمی و فخرفروشی بر چوب هاشان ایستاده اند. یا فاطمۀ الزهرا (س)، نه از این جهت که طنین زیبای آن از حنجر مداحان کشور به گوش می رسد. که چه بسیار از خوانندگان مدح و نوحه که عیار اخلاصشان خدشه برداشته و شیوه خواندنشان به غیر صواب کشیده شده است. یا فاطمۀ الزهرا (س)، از این جهت که... یا فاطمۀ الزهرا (س)، از سر هشیاری قلب، تواضع نفس، اخلاص جان. و از سر پاکبازی...

یا فاطمۀ الزهرا (س)، از عمق حنجره، از درون رگ ها، از آب چشم ها...

یا فاطمۀ الزهرا (س)، از کشور برادران بحرینی ام. یا فاطمۀ الزهرا (س)، از کربلای برادران بحرینی ام. یا فاطمۀ الزهرا (س)، خونین رنگ از سر نعش برادر بحرینی ام. یا فاطمۀ الزهرا (س)، با نای ته کشیده خواهر شکنجه شده بحرینی ام. یا فاطمۀ الزهرا (س)، از حلق خسته کودک ترسیده بحرینی ام. یا فاطمۀ الزهرا (س)، سلاحی در برابر تانک های لشکر کفر و نفاق.

«یا زهرا» (س)... و من چگونه توانم درک کرد که چه دردی نهفته است در نام زیبای فاطمه. من درک نتوانم کرد و هیچ کس دیگر نیز درعالم.

«یا زهرا» (س)... و من چگونه توانم درک کرد که چه قوتی نهفته است در نام زیبای فاطمه. من درک نتوانم کرد و هیچ کس دیگر نیز درعالم.

من کامل درک نکرده ام و برادر و خواهر بحرینی ام نیز کامل درک نکرده اند؛ اما من کجا و پاره های تنم در بحرین کجا؟ آنها به اندازه زخم هایی که بر بدن مجروحان نشسته، درد زهرا را درک کرده اند. آنها به اندازه خونهایی که از بدن شهیدان رفته، مظلومیت زهرا را درک کرده اند. آنها به اندازه آجرهایی که از مساجد و حسینیه ها تخریب شده، غربت زهرا را درک کرده اند.

من، شیعه امام زمان (عج)، در سال 1390، در میانه فاطمیه قرار دارم و از فیوضات آن محرومم... یا زهرا (س)، ادرکنی.




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  شهید و شهادت،  دل نوشته ها، 
برچسب ها: زهرا (س)،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 24 فروردین 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

 

من نسکافه نمی‌خورم!

نسکافه داغ است

داغ‌تر از آن تکه سربی که نشست توی سینه‌ی محمد

وقتی نشسته بود

در آغوش پدرش

من نسکافه نمی‌خورم!

نسکافه تلخ است

تلخ‌تر از آن روزی که پدر زینب را گرفتند

و کشان‌کشان انداختند

توی آن ماشین آهنی

که حتی پنجره هم نداشت

من نسکافه نمی‌خورم!

نسکافه سیاه است

سیاه‌تر از آن شبی که هانیه و مادربزرگش را

از خانه بیرون انداختند

و یک غول آهنی روی سقف خانه‌شان راه رفت

من نسکافه نمی‌خورم!

من افتخار می‌کنم که نسکافه نمی‌خورم

بگذار همان چهار جوان اسراییلی

بنشینند زیر سایه‌ی درخت پرتقال خانه‌ی احمد

و نسکافه بخورند

و بخندند به ریش همه‌ی شیوخ عرب

من نسکافه نمی‌خورم!

من نسکافه نمی‌خرم!

من حتی یک ریال نمی‌دهم

که بشود آن تکه سرب

که بشود یک قطره بنزین برای آن ماشین آهنی

که بشود بند پوتین آن سرباز اسراییلی

من نسکافه نمی‌خورم!

و نسکافه فقط همان یک فنجان قهوه نیست

همان پیراهنی است که تو پوشیده‌ای

و من پوشیده‌ام

همان گوشی موبایلی است که تو خریدی

و برای خریدنش سیصد و پنجاه‌هزار تومان بدهکار شدی

من نسکافه نمی‌خورم!




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
برچسب ها: من نسکافه نمی خورم!،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 23 فروردین 1390 توسط محمدقائم خانی

 

«مرگ بر» و مرگ عقل

 

مرگ بر آمریکا

مرگ بر اسرائیل

مرگ بر آل سعود

مرگ بر آل خلیفه

مرگ بر صالح یمنی

مرگ بر قذافی در لیبی

مرگ بر...

 

 

نه، نه، اشتباه نکن! این ها برای برانگیختن احساسات نیست. اینها برای زنده نگهداشتن فکر و روشن نگه داشتن عقل است!

از بس شعار «اسلام عزیز» را فریاد نکردیم، صدا در گلومان خشکید، بغض ها آماس کرد، فکرها پوسید، عقل ها تاریک شد، شعرها خشکید، قصه ها پژمرد، مجسمه ها پودر شد، تصاویر محو گردید، شمایل ها از بین رفت، نمایش ها به کثافت کشید و نغمه ها گندید و رقص ها شهوانی شد و حماسه ترک برداشت و ...

 

همه این اتفاقات بعد از جنگ پیش آمد و ما ندیدیم و نشنیدیم و نبوییدیم و ...

 

من، ایرانی انقلابی مسلمان، به «الله اکبر» برادر بحرینی ام محتاج ترم تا او! من به «راه پیمایی» برادر یمنی ام بیشتر نیاز دارد تا خود او! من ...

من چرا تا به حال زنده نبودم و «اسلام» یادم رفته بود؟ جز شعار دادن چه را از دست دادیم؟

 

پس بگو تا عقلت تاریک نشود، فکرت نمیرد، شعرت نخشکد، قصه ات پرپر نشود، عکست تار نگردد، نقاشی ات محو نگردد، نمایشت پاک شود، نغمه ات بالا بگیرد... بگو

مرگ بر آمریکا

مرگ بر اسرائیل

مرگ بر آل سعود

مرگ بر آل خلیفه

مرگ بر صالح یمنی

مرگ بر قذافی در لیبی

مرگ بر...




طبقه بندی: دل نوشته ها،  شهید و شهادت،  اعتقادات اسلامی، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 فروردین 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

إنا لله و إنا إلیه راجعون

اخبار را می شنیدم و با خودم گفتم که عکسی بگذارم از کشتار و جنایات آمریکا و عمالش در بحرین...

طبق معمول رفتم در Google و «Bahrain» را در قسمت تصاویر جستجو کردم؛ نشد! یعنی چیزی پیدا نشد مگر تصاویری از برجها و ...!! آیا توطئه ای در کار است؟!

بار دیگر «بحرین» را جستجو کردم؛ ... و  بار دیگر «کشتار در بحرین» را جستجو کردم؛ حاصلش این چهار تا عکسی شد که گذاشتم...

 




طبقه بندی: دل نوشته ها،  سیاسی، 
برچسب ها: کشتار مردم مظلوم بحرین،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 فروردین 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

چند داغ بر دلم نهاده شده که دیگر برایم عید و غیر عید تفاوتی ندارد:

1. چه عیدی؟ چه کشکی؟! چه روز نویی؟

مگر نوروز به معنای روزِ نو و بهار و زنده شدن طبیعت نیست؟ من که امروزم با دیروزم هیچ تفاوتی نداره، حتی بدتره! نو و کهنه چه فرقی داره که حالا خوشحال باشم و ...؟ من که نه باورهام، نه اخلاقم، نه رفتارم و نه هیچ چیز دیگه­ام تغییری نکرده؛ اگه نوروز برای من روز نو شدن و تغییر و زنده شدن نباشه، دیگه برای چه باید خوشحال باشم؟ تازه یک روز هم از عمرم کم شده! ...

 

2. ماه صفر که تموم میشه همه پیراهن مشکی­هایشان را از تن در می­آورند و سیاهی­ها را می­کنند، و من نیز به خاطر رعایت عرف چنین می­کنم! اما خدا می­داند که تازه بعد از صفر دلم خون می­شود، بسیار بیشتر از محرم و صفر!

... قصة تازه جوانی که دگر پیر شده

روح­بخشی که خود از زندگیش سیر شده

داستان شب یک خانة کوچک که در آن

ماه در بستری از درد زمین­گیر شده ...

تمام نوحه­های فاطمیة محمود کریمی در سالهای اخیر، می­شود حدیث نفس من! یعنی که دم­به­دم دارم زمزمه می­کنم:

- دردها پر شده در خانة سینه که مپرس

قصه­هایی است در این بیت حزینه که مپرس

کاش می­شد که شبی با تو بگویم آقا

رازی از کوچة باریک مدینه که مپرس

از شب حادثه روی حسنم زرد شده

از غم دلهرة او نفسم سرد شده

جلوه­ای کرد که انگار تو همراه منی

کاش می­دیدی علی جان، پسرم مرد شده!

...

- مرو ای امید تنهای من

ببین بسته داغت دستهای من

نکن شرمنده حیدر رو زهرای من

آتیش گلبرگ یاسو می­سوزونه

در خونه قلبم رو می­لرزونه

می­دونم داغت رو قلبم می­مونه

...

چه بنویسم که اگه بخواهم از دردهای این ایام بنویسم نه توانش را دارم، و نه می­توانم! دردها را باید شنید، از بیت­الاحزانی که صدایش دل را آتش می­زنه؛ چه کشیده بانوی عالم در این 95 روز! از غربت امیرالمؤمنین فقط می­توان آه کشید ...

آه ...

 

3. نه فقط نوروز، نه فقط ایام فاطمیه (که برای من 95 روز است، نه یک دهه!) و حتی نه فقط اعیاد دیگر اسلام (حتی عید غدیر) که هر روز این داغ را بر سینه دارم؛ اگر چه وقت عید که همه سرخوشند، این احساس بیشتر به قلبم زخم می­زند! ما و شادی؟! هرگز!

تا مولایمان نیاید برای ما نوروزی نیست؛ تا آقایمان نیاید داغ ایام فاطمیه فروکش کردنی نیست؛ تا سرور نیاید غدیر برایمان ثمری ندارد جز حسرت ...

 

داغ نیامدنت را هیچ چیز از یاد نمی­برد، ما که همیشه چشمانمان تار است و همه­چیز را از پشت شیشة باران­زده می­بینیم! حتی صفحه وبلاگهایمان همیشه تار است!

... ترسم که بیایی و من آن روز نباشم

نه بیشتر می­ترسم که بیایی و من آماده نباشم، و در کنار تو نباشم

بماند شرم نگاه به صورت شما، آقا راستی راستی شما این قدر منتظر ما بوده­اید و ...

من که نفهمیدم چقدر برای آمدنم دعا کرده­اید، اما می­دانم که برای آمدنت آنچنان که باید دعا نکرده­ام...

 

... مرا ببخش مرا، چون که خوب می­دانم

که توبه کردم و آدم نمی­شوم هرگز!




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 29 اسفند 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

 

حرکت خمینی را دیدیم، صدایش را هم شنیدیم و بزرگی کارش را بارها تحلیل کردیم ... اما خامنه­ای را که ذوب در خمینی بود هیچ­گاه آنطور که بود ندیده­ایم... !

 

چه می کند این خلف صالح!

در حیرتم از این حرکت عظیم و از این فکر باز و افقهای دوردستی که نشانه رفته است؛ به دنبال ایجاد تمدنی عظیم است که صدای خرد شدن استخوان غرب در برابرش از اکنون قابل شنیدن است... آه که نفهمیدیم!

 

... برای رسیدن به قله­ها باید از گامهای کوچک در دامنه شروع کرد! این همه که به چیزهای ابتدایی و پیش پا افتاده (در نظر من) توصیه می­کند، سرّش همین است؛ باید گام برداشت، باید اولین گامها را برداشت... یعنی که ما هنوز در گامهای اول هستیم...

 

و شگفتا که چه زود ثمر داده این حرکت! چه هنوز بهار نشده، میوه­هایش چیدنی شده! و چه صدایی در جهان به پا کرده... این همان فریاد خمینی است که از گلوی خلف صالحش خامنه­ای جهان را باری دیگر تکان داده و این هر دو ندای یاران مهدی است که... ظهور نزدیک است!




طبقه بندی: حکومت جهانی،  حضرت امام خمینی،  حضرت امام خامنه ای،  دل نوشته ها، 
برچسب ها: این صدای کیست؟!، خامنه ای خمینی دیگر است!، ظهور نزدیک است!،
نوشته شده در تاریخ جمعه 27 اسفند 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

تازه رسیده­ام خانه... از جایی می­آیم که گمان نمی­بردم راهم دهند؛ راستی که چه کریمانه در خانه گشوده­اند و هر بی سر و پایی را هم راه می­دهند، من که اگر بودم به هیچ وجه چنین نمی­کردم... که چه؟ که هر بار بروم و بگویم که غلط کرده­ام و بار آخر است و باز ...

اصلاً نمی­دانم که چه­م شده؟ بغض کرده­ام و حیف که وقت نبود که در حرمشان بار عقده از گلو و اشک از چشمان بردارم؛ سینه­ام سنگین است، دارم آتش می­گیرم، در دل فقط آه دارم... از تمام سالهایی که به بطالت گذشت و دل پاکی که رفت و هیچ نماند که لااقل دل را خوش کند... من جز محبت کسانی که هیچ برایشان نکرده­ام و بل که همواره مایه ننگشان بوده­ام، چه دارم؟

و البته اکنون هیچ ندارم جز آه و دردی که سینه را آزار می­دهد و بغضی که دنبال راهی می­گردد که گونه­ها را خیس کند و جاری شود و بشوید آنچه که باید! این چشمها را دیگر اشک هم نمی­تواند که بشوید... اگر فردا آمدی و زنده بودم، با چه رویی نگاهت کنم؟ چشم آلوده مگر توان دیدن شما را دارد؟

آه ... که چه حال عجیبی است شوق وصال و شرم دیدار!




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 بهمن 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

باران می­آید

ای­کاش غبار روح مرا هم می­شست،

ای­کاش تازه می­شدم، پاک می­شدم ...

 

باران یعنی هنگامة رحمت؛

و دعا، هنگامة رحمت، مستجاب است؛

و «... فرج، گشایش امور شماست».

 

برای همه دعا می­کنم:

اللهم عجّل لولیک الفرج

 




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
برچسب ها: دعا در هنگامه رحمت،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 بهمن 1389 توسط محمدقائم خانی

 

 

محمد قائم خانی

ندای آسمانی

درخت عشق بسی کهن شده و روزگار گذرانده، اما هر روز جوان تر گشته و بالنده تر شده است. سایه گسترده و شکوفه داده است. شکوفه داده و در تمام دوران غیبت، آرزو داشته که میوه بدهد. کنون میوه ای تک بر شاسار درخت عشق بنشسته و هر روز بیش از گذشته پخته و معطر می شود. عطر می پراکند و عاشقان بیشتری را گرد درخت جمع می کند. اما این میوه برای درخت، تحقق آرزو نیست. دل خوشی گذران عمر در قرن پانزدهم است. وگرنه درخت هر روز به فکر ساختن بهشت زمین است و هر شب، خواب باغ زیبای آخر دنیا را می بیند. رویای ملک نهایی، بیش از پیش در جانش نقش می بندد. آرزو می کند و چشم بر میوه نو رسیده خویش می دوزد. عطر می پراکند و بیشتر عاشق پیدا می کند. و عشاق در هوای روی ذخیره خدا، دل به دریای مبارزه با کفر و نفاق می زنند و خون خویش به پای درخت کهن می کنند. خون عاشقان حضرت حق، در تمام رگ های درخت می دود و او را برای هر چه بیشتر ریشه دواندن در کربلا به هیجان می آورد. درخت منتظر است، منتظر آن دوران طلایی، منتظر تبدیل شدن همه شکوفه ها به میوه.

درخت بوی میوه اش را هر روز بیش از پیش در هوا می پراکند تا فراخوانی باشد که «یا عشاق الارض!» «وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ». درخت عشق از هیجان نزدیکی ظهور به شوق آمده و شاخ به باد سپرده می خواند که «ای عاشقان و بی دلان، بیایید و شتابید بدین سمت، بدین سو، به سوی یار بی مثال و شکر دهانِ من». و این آوازِ نعره مانند، صبح و شام در گوش شیعیان انقلاب کرده ایران می پیچد که «الرحیل و الرحیل، لقای یار نزدیک است»...

ندای آسمانی

درخت عشق بسی کهن شده و روزگار گذرانده، اما هر روز جوان تر گشته و بالنده تر شده است. سایه گسترده و شکوفه داده است. شکوفه داده و در تمام دوران غیبت، آرزو داشته که میوه بدهد. کنون میوه ای تک بر شاسار درخت عشق بنشسته و هر روز بیش از گذشته پخته و معطر می شود. عطر می پراکند و عاشقان بیشتری را گرد درخت جمع می کند. اما این میوه برای درخت، تحقق آرزو نیست. دل خوشی گذران عمر در قرن پانزدهم است. وگرنه درخت هر روز به فکر ساختن بهشت زمین است و هر شب، خواب باغ زیبای آخر دنیا را می بیند. رویای ملک نهایی، بیش از پیش در جانش نقش می بندد. آرزو می کند و چشم بر میوه نو رسیده خویش می دوزد. عطر می پراکند و بیشتر عاشق پیدا می کند. و عشاق در هوای روی ذخیره خدا، دل به دریای مبارزه با کفر و نفاق می زنند و خون خویش به پای درخت کهن می کنند. خون عاشقان حضرت حق، در تمام رگ های درخت می دود و او را برای هر چه بیشتر ریشه دواندن در کربلا به هیجان می آورد. درخت منتظر است، منتظر آن دوران طلایی، منتظر تبدیل شدن همه شکوفه ها به میوه.

درخت بوی میوه اش را هر روز بیش از پیش در هوا می پراکند تا فراخوانی باشد که «یا عشاق الارض!» «وَ سارِعُوا إِلی مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّکُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّماواتُ وَ اْلأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ». درخت عشق از هیجان نزدیکی ظهور به شوق آمده و شاخ به باد سپرده می خواند که «ای عاشقان و بی دلان، بیایید و شتابید بدین سمت، بدین سو، به سوی یار بی مثال و شکر دهانِ من». و این آوازِ نعره مانند، صبح و شام در گوش شیعیان انقلاب کرده ایران می پیچد که «الرحیل و الرحیل، لقای یار نزدیک است»...




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 بهمن 1389 توسط محمدقائم خانی

 

سیب کربلا

 

محمد قائم خانی

 

عشق را در خاک کربلا کاشت، خاکی که پس از آن رنگ معجزه گرفت. عشق نهان کرده در خاک را به خون خویش و خاندان رسول ا... (ص) و یاران ذوب شده در اسلام، آبیاری کرد. آبی که معجزه عشق را در تمام زمین جاری ساخت. عشق در خاک شدده و آبیاری گشته را به دست باغبانی صالح و صبور سپرد تا از گزند طوفان کفر و برق نفاق و زلزله جهل در امام بماند. باغبانی که تا سر درآوردن عشق از خاک، همه چیز خود را فدا کرد.

عشق در خاک کربلا کشته و کاشته شد. با خون برترین کشتگان سیراب گردید. با مراقبت باغبان جوانه زد و سر از خاک بیرون کشید. به سرعت و باورنکردنی به گونه ای که تعجب کافران و منافقان را برانگیخت. جوانه عشق در مجلس یزید سر از خاک بیرون کشید. زندگی عشق به خون وابسته بود. جوانه زدن عشق هم پس از اولین خون ریخته شده در کربلا به روز عاشورا بود. اما از این پس هم به خون نیاز بود تا رشد آن ادامه پیدا کند. آن یهودی دعوت شده در مجلس یزید که با آیت چوب خیزران مسلمان شد، جوانه عشق پنهان شده در کربلا بود. اسرا به مدینه بازگشتند و به رهنمایی باغبان، به مراقبت از جوانه تازه رشد کرده عشق پرداختند. مختار قیام کرد تا جوانه دیگر عشق باشد. حال دیگر آن جوانه کوچک خود نهالی شده بود و جوانه زده و برگ دادن کار عادی او محسوب می شد. قیام زید بن علی بن الحسین (ع) هم جوانه سبز و بزرگ دیگری بود. نهال عشق جوانه می زد و عاشقان خون خویش به پایش می ریختند و رشد آن را سریع تر می کردند. نهال درختی شد و جوانه ها زد و برگ ها داد و باغبانانی الهی به مراقبت از آن پرداختند. چراکه بزرگ شدن درخت همان و یورش گرگ صفتان و تباه دینان همان. روزی نبود که دشنه ها به سراغ برگ ها نیایندو اغلب هم موفق می شدند. اما باز جوانه ای تازه و برگی تازه. هر از چند گاهی تبری هم برای قطع درخت بلند می شد و اگر می توانست ضربه هم می زد، اما باغبانان محافظ، نگهش می داشتند و ترمیمش می کردند.

دیگر کار به جایی رسید که برگ درخت انداختنی نبود. چند برگی کنده می شد و هزاران برگ می رویید. حالا وقت شکوفه دادن بود. البته قبل از این هم شکوفه هایی چند بر سرشاخه ها ظاهر می شدند، اما به سرعت قطع می گردیدند. دوران غیبت فرا رسیده بود و باغبان از نظرها پنهان گشته بود. حال شاگردان مکتب باغبانان الهی، خود را سپر بلایا کردند تا درخت همچنان بزرگ و برگ تر شود.  کمی که گذشت، شکوفه ها چنان زیاد شدند که دیگر ریختن همه آنان نیز ممکن نبود. درخت عشق چنان بزرگ شده بود که سایه اش بیشتر گستره زمین را فرا می گرفت. شکوفه ها بر درخت بودند، زیاد و فراوان. اما هنگام تبدیل آنها به میوه، باز هم دستانی پیدا می شدند و قطعشان می کردند. درخت عشق رشد می کرد و برگ می داد و شکوفه به بار می آورد، همه با آبیاری خونهای عاشقان. درخت که بزرگمی شد، طوفان ها هم سهمگین تر می شدند و رعد و برق ها قوی تر. دشنه ها و شمشیرهای بیشتری از نیام بیرون می آمد و تبرهای بزرگ تری برای قطع آن بالا می رفت.

قرن چهارده هجری رو به پایان بود. دشمنان در هوای به آتش کشیدن تمام زمین بودند. کشتار و فحشا و شیطنت های جهانی هر روز بیشتر می شد. حالا سایه درخت عشق تمام زمین را فرا می گرفت. برگ هایش به شماره نبودند و شکوفه ها یکی پس از دیگری سر بر می آوردند. تا آنکه شکوفه ای در شاخه «ایران» سر بر آورد. همچون گذشته به سرعت مورد حمله دژخیمان و ددمنشان قرار گرفت. شکوفه در جایی بیرون آمده بود که دیوان و ددان قدرتی بسیار داشتند و همه چیز را در کنترل خویش درآورده بودند. ضربات بسیای زدند، اما شکوفه از شاخه نیفتاد. ضعیف و بی رمق گشت ولی هنوز بر شاخه بود. شکوفه خواست میوه بدهد. مثل همیشه تیغ ها بیرون آمد تا حیات شکوفه را پایان بخشد. اما این بار باغبان هوای دیگری در سر داشت. خدا اراده کرده بود که درخت عشق میوه دهد و بغبان غایب از نظر، اراده خدا بود در زمین. دیوان سیه رو، سال ها زخم زدند و شکوفه پانزده سال بر جای خویش ماند. تا آنکه در زمستانی از سالهای ابتدایی قرت پانزدهم، در بهمن ماه، شکوفه به میوه بدل گشت.

ترس تمام وجود هرچه شاگرد شیطان بود را فرا گرفت. همه جمع شدند تا میوه را از درخت برچینند. دو سال ضربه زدند اما میوه بزرگ و بزرگ تر شد. میوه برگ می شد و بوی دل انگیز خود را در اطراف می پراکند. در همان دو سال اول بوی میوه در بیشتر زمین پراکنده شد. درخت باز هم شکوفه می داد و شکوفه های دیگر هم هوس میوه دادن می کردند. بد اندیشان و کج روان بر همه آنها یورش بردند و قطع نمودند. عشاق به خون غلتیدند و خون خویش به پای درخت ریختند. برای دیوان، اوضاع هر روز بدتر و بدتر می شد. به این نتیجه رسیدند که باید همه با هم بزنند، با هر آنچه که در دست دارند. پیش آمدند و هشت سال با هرچه که داشتند به میوه کوفتند. اما اثری نداشت. خون عاشقان به پای درخت عشق می ریخت و آن را قوی تر می کرد. بعد گذشت هشت سال، خسته شدند و دست از زدن کشیدند.

در تمام مدت رشد عشق، زمانی که دوران نهالی را پشت سر گذاشت و درختی شد، برخی از شیاطین راهی برگزیدند تا به جای ظربه زدن بر آن، سم به پای درخت بریزند و خشکش سازند. البته این حیله هم ثمر نبخشید و درخت بر جای ماند، اما اگر نبود این سمها، طولی نمی کشید که درخت شکوفه می داد و شکفه میوه می شد و بساط ابلیس را از زمین جمع می کرد. وقتی هشت سال ایستادگی میوه بر درخت همه مخالفان را به زانو در آورد، شیاطین راه عوض کردند. جز اندکی که مراقب دیگر شموفه ها بودند، همگی به سراغ تهیه انواع و اقسام سموم رفتند. سم تولید کردند و به پای درخت دیختندف اما باز هم سودی نبخشید. البته رشد آن را بسیار کند کرد، اما چاره ساز نشد. میوه رشد کرد و رشد کرد.

حال ابلیس لعین، توجه خویش را معطوف این میوه کرده تا به هر وسیله که شده، ثمره درخت پهناور عشق را مدوم سازد. جوانه کوچک عشق که در خاک کربلا پنهان شده بود، بعد گذشت قرن ها به بار نشسته است، با ریشه ای محکم در کربلا. ابلیس همه قوا را جمع کرده تا فکری برای میوه درخت عشق کربلا بکند، اما این بار حق تعالی اراده ای دیگر گرفته و باغبان الهی به کاری جز گذشته مشغول است. حالا همه چشم ها معطوف درخت کربلاست، سلام بر درخت عشق. سلام بر عشق «علیه السلام».




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  دل نوشته ها، 
(تعداد کل صفحات:4)      [1]   [2]   [3]   [4]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات