حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مهر 1390 توسط محمدقائم خانی

هیچ­کس نمی­گوید... نکند ممنوع است!!!

 

-        چرا به من چیزی نمی­گی؟

-        منظورت چیه؟

-        از کجا میدونی من بیشتر از اون مقصر نیستم؟

-        هرکس مسئول کار خودشه؟ اون وظیفه داشته بره بفهمه.

-        من وظیفه داشتم بگم.

نگاه ملامت­گر سعید آزارش می­داد. سعید خودش را با زبان سرزنش می­کرد و او را با چشم. کدام دردناک­تر بود؟ سر بلند کرد تا شاید از زیر نگاهش در برود. نگاهی به درختی که از کنارش می­گذشتند انداخت و گفت: ولی تو نمی­تونی همه چیزو با هم مخلوط کنی. هرچیزی سر جاش.

سعید: من اون همه مدت باهاش بودم. نباید چند بار درباره این مسئله مهم صحبت می­کردم؟

-        خب آخه...

-        بله، شاید اولش به دام نمی­افتاد. ولی بالاخره یه وقتی، یه جایی پاگیر می­شد. اون موقع می­شد صحبت کرد.

-        بازم من رو حرف خودم هستم.

-        اصلا، تو خودت کجا اینو فهمیدی؟ کجا یاد گرفتی؟

احمد به فکر رفت. داشت در زندگی به دنبال نقطه شروع این بحث می­گشت. نمی­توانست چیزی بگوید. در نهایت نگاهی به صورت سعید کرد و گفت: خیلی وقته که من باهاش...

مکثی کرد و ادامه داد: شاید از وقتی یادم میاد. از اول بچگی.

-        چی می­خوری؟

-        بله؟

سر که بلند کرد، خودشان را جلوی بوفه دید. با هم داخل شدند. هنوز کلاس صبح بچه­ها تمام نشده بود و بوفه، خلوت بود. احمد نگاهی کرد و گفت: چایی که عوض بشو نیست.

-        نیمرو خوبه؟

احمد از جایش برخاست و به سمت سماور رفت. دو لیوان برداشت و یک چای کیسه­ای. روی میزشان گذاشت. سعید نیمرو به دست نزدیک می­شد. احمد از جای برخاست و از کنارش رد شد. وقتی با یک ظرف املت برگشت، نگاه متعجب سعید را دید. گفت: می­خوای بگی که من همه­چیم رو از خانواده دارم و اون هم به خاطر نداشتن یه خانواده درسته که این­طوریه؟

-        تو خودتم قبل از آشنایی با حاج آقا حسنی، تو این قضیه جدی نبودی. خودتم تازه مویز شدی، غوره سابق! مثل خود من...

احمد به فکر فرو رفت نمی­خواست جوابی فکر نکرده بدهد. هنوز به پاسخ روشنی نرسیده بود که سعید صدایش کرد: چاییت سرد نشه.

احمد دست به لیوان برد. سعید جرعه­ای نوشید. احمد بالایش آورد و قبل نوشیدن گفت: حرف آخر را اول بزن. چه می­خواهی بگویی؟

سعید لقمه­ای از نیمرو برداشتو به طرف احمد دراز کرد و گفت: تو یادت میاد که تو یه برنامه تلویزیونی، درباره این موضوع صحبتی شده باشه؟ منظورم اصل قضیه است، این که بررسی کنن و ببینن خود نظریه چی میگه.

احمد که لقمه را در دهان گذاشته بود، با سر جواب منفی داد. سعید گفت: رادیو چطور؟

احمد این­بار سرش را به طرفین تکان داد.

-        مدرسه چی؟

-        نچ.

چیزی از لقمه نمانده بود و توانست جابش را بدهد.

-        مسجد چطور؟ ظاهرا بعضی وقت­ها مسجد هم میره. حداقل قبلا که میرفته. بخ نظرت اونجا هم چیزی گفته شده.

-        نه. خیلی بعیده. با اینکه تو مسجدشون نرفتم، ولی همین­طور چشم بسته میگم نه.

-        خانواده هم که...

-        حرف اونو دیگه نزن.

احمد لقمه­ای از املت گرفت و به طرف سعید گرفت. سعید ابتدا سوال بعدی را پرسید و بعد در دهان گذاشت: تو سینما شنیده؟

-        معلومه که نه. از اون حرفا بودا! اصلا خودتم می­دونی که سینما جای پرداختن به یه نظریه نیست.

سعید دستش را مشت کرد و جلوی دهان گرفت. بعد سرش را تکان داد. احمد چیزی نفهمید و گفت: چی؟

سعید دوباره کارش را تکرار کرد. احمد باز هم چیزی نفهمید. لبی گزید و گفت: عجله­ای داریا! بخورف بعد حرف بزن.

و خودش لقمه­ی املتی را در دهان گذاشت.

-        تو هیئت شنیده؟

احمد وا رفت. در دل گفت: مثلا ادای مداحارو درآوردی؟

بعد با سر جواب رد داد.

-        تو دانشگاه جلسه­ای بوده؟

-        نچ.

-        استادا چیزی گفتن؟

-        نه.

-        من بحث کردم؟

-        نه.

-        تو توضیح دادی؟

-        نه.

-        پس اول باید من و خودت و دانشگاه و مدرسه و تلویزیون و ...

-        قبول. منظورت چی بود.

سعید اشاره­ای به بچه­های تازه وارد به بوفه و ساعت کرد. احمد فهمید که کلاس صبح بچه­ها تمام شده. نتیجه این اشاره این بود که وقت زیادی تا کلاس بعدی نمانده است. به سرعت لقمه نیمرویی برداشت و قبل از گذاشتن در دهان گفت: بخور تا دیر نشه. بقیه حرف باشه بعد از کلاس.

سعید هم لقمه­ای املت گرفته بود، اما نزدیک دهان نگه داشته بود. می­خواست جمله آخرش را بگوید و بقیه بحث را به بعد از کلاس وانهد. پس قبل از خوردن لقمه و سپس تمام کردن صبحانه و بیرون رفتن از بوفه و رفتن سر کلاس، جمله­ی آخر را هم گفت: بحث ولایت فقیه با یک بار و دو بار صحبت جمع نمیشه. با این همه، ما حتی یک بار هم این نظریه رو کامل برا ملت نمی­گیم. هیچ­جا هم نمی­گیم...

 




طبقه بندی: حکومت جهانی،  اعتقادات اسلامی،  نظام آموزشی،  سیاسی،  روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 مرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

1

...

- آدمی رفیق را می­خواهد برای کی؟ برای چه؟ مگر نه این است که زمان سختی­ها باید رفیق دست آدمی را بگیرد؟

- تند نرو جناب! خودت را یادت رفته که در حق رفقای نزدیکت چه بی­خیال بودی؟ چند تایشان در شرایط بحرانی بودند و اصلاً حواست بهشان نبود؟

- ولی من در آن زمان به دنبال وظیفه خودم بودم؛ درس می­خواندم و یا کارهای دیگری که باید انجام می­دادم. من که نمی­توانستم کارهایم را ول کنم و دنبال کسی راه بیافتم که خودش هم نمی­داند چه می­کند و کجا می­رود...

- خب حالا هم از دیگران انتظار نداشته باش که بخواهند برایت کاری را بکنند که خودت برای دیگران نکرده­ای. چطور توقع چنین چیزی را داری؟

- راست می­گویی! اما آدمی بعضی اوقات در شرایط سختی قرار می­گیرد که دیگران (و حتی خود او اندکی قبل از آن) نمی­فهمند که ...؛ نمی­دانم چطور بگویم. آدم تا خودش حس نکند، نمی­تواند بفهمد.

- یعنی می­خواهی بگویی تازه متوجه این چیزها شده­ای؟ مگر ندیدی که دوستان خوبت، همانها که خیلی جاها دستت را گرفته بودند و تو را کشیده بودند به جاهایی که خودت نمی­توانستی بروی، چطور در سختی­ها زمین می­خوردند و محتاج کمک تویی بودند که دیگر برای خودت قوی شده بودی؟ ...

- فکر می­کردم که وقت من با ارزش­تر است! ساعتی فوتبال یا والیبال بازی کردن آن هم در فضای رفقای قدیم -که اکنون دیگر خیلی در قید و بند بعضی چیزها نبودند- کمی برایم بی­حاصل می­نمود...

- اکنون اما آگاه گشته­ای که چقدر نیاز داری تا کسی همراهیت کند؛ حتی در همین حد که پا به پایت برای ساعتی قدم بزند...

- آخ! که دلم چقدر برای هوای بیرون تنگ شده! چقدر برای قدم زدن در هوای صاف غروب... . این چند روزه که دائم در خانه بوده­ام، اگر نبود که باید به جای دایی­ام (مربی بسکتبال) به باشگاه بروم، شاید اکنون یک هفته­ای می­شد که در خانه­ام... . مسجد؟ نه عزیز! خیلی وقت است که دیگر مسجد نرفته­ام...

- که چی؟ می­خواهی چه بشود؟ فکر کرده­ای با خانه­نشینی­ات چه چیزی را تغییر می­دهی؟

- نمی­دانم؛ اما حوصله بیرون رفتن و دیدن آشنایان را ندارم. اصلاً از سلام و احوالپرسی فرار می­کنم! فکر می­کنم در حال تغییر هستم؛ نه تغییر معمولی، از آن جهش­هایی که چند بار تا به حال...

- همانها که مسیر زندگی­ات را عوض کرده­اند؟

- بله! البته هنوز نمی­دانم که قرار است چه تغییری و در چه جهتی باشد! و این که آیا خوب است یا ...؟

- هنوز تکلیفت را با خودت مشخص نکرده­ای؟ ... خیلی­ها که تو را می­بینند فکر می­کنند که چقدر آدم سرسخت و محکمی هستی! اما این طور که بویش می­آید...

- برای همین هم کار من سخت شده! بیرون نمی­روم زیرا هنوز نمی­دانم که تکلیفم چیست و این تردید در روابط تأثیر می­گذارد. از طرفی هم نمی­توانم حرفم را حتی به نزدیکترین رفقایم بزنم؛ فکر می­کنند...

- پس به نوعی دچار پنهان­کاری شده­ای؟ فکر نمی­کنی اسمش نفاق باشد؟

- از همه طرف در فشارم! از یک طرف می­ترسم که این تزلزل در پندار و کردار و گفتار، باعث تزلزل دیگرانی شود که چشمشان به امثال بنده است؛ گر چه نباید و من هم مخالف این چنین الگوبرداری­هایی هستم اما ... . از طرف دیگر اصلاً از نقش بازی کردن و پنهان­کاری خوشم نمی­آید؛ دوست دارم اگر کار خلافی مرتکب شده­ام داد بزنم که... چون دوست ندارم دیگران طوری غیر واقعی به من نگاه کنند، نه بیشتر از آنچه هستم و نه کمتر از آن. اما می­دانم که این چنین هم نمی­شود؛ یک نوع عرف­ستیزی در منش عرفا هست که به گمانم با شرع مخالف باشد، و گرنه بسیار به آن علاقه­مندم...

- تا حالا با خودت نشسته­ای که ریشه­یابی کنی ببینی این مشکلات در کجا ریشه دارد؟

- قدیم­ترها که دائم مشغول بررسی بودم، به گمانم اخیراً کمی این کارم کم­رنگ شده. اما به هر حال چیزهایی می­دانم...

- خب چرا ساکت شدی؟ چیزی شده؟

- نه داداش! اصلاً یه دفعه حالم گرفت؛ خب این همه صحبت کردیم تهش چی شد؟ حالا مثلاً داری احوالات ما رو آنالیز می­کنی که مشکل رو پیدا کنی؟ بی­خیال بابا! ...

- خب فکر می­کنی این­جوری هیچ وقت مشکلت حل میشه؟

- ببین عزیز! من خودم گوشم پره از این حرفها! هر چی بخواهی بگی من خودم تا تهش رو می­دونم...

- به قول اون رفیقت که نظر گذاشته بود، پس مشکلت توی عمله؟

- ببین داداش! من خیلی حرفها دارم که شاید نتونی جواب اونا رو بدی!! اما اصلاً حال و حوصله ادامه دادن این گفتگو رو ندارم... ما رو به خیر و شما رو به سلامت!

 

...




طبقه بندی: روزمرگی،  خودم و خودت، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 30 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

می­خواهم بنویسم؛ ولی نمی­دانم از چه؟!

می­خواهم بنویسم؛ ولی آن­چنان وقت ندارم.

می­خواهم بنویسم؛ چون بغضی در گلوست که سکوت را مجال نمی­دهد...

 

و اکنون می­نویسم؛ ولی از هر چه که به قلم آمد...

 

دلم دیر وقتی است که از این همه درد، به درد آمده و توان آرامش ندارد... خب برای چه و از کدام درد برایت بنویسم رفیق؟ تو که می­خواهی مرا توصیه به صبر کنی و چونان پیران راه­رفته، دست ما را بگیری که به منزل برسانی!

 

دردهایم را برای برخی گفته­ام و ... . تو چه فکر می­کنی؟ به گمانت نتیجه چه بوده؟

بعضی یا نمی­فهمند این دغدغه­ها را و یا اگر هم بفهمند سینه­شان از این دردها نسوخته و یا ... نمی­دانم شاید از کم­ظرفیتی چون منی باشد؛ نمی­دانم!

 

در هم و بر هم می­نویسم، چون می­خواهم بنویسم. گاهی با خودم می­گویم که این پرت­وپلاهایی که الآن پشت سر هم دارم ردیف می­کنم، نه ارزش نوشتن دارد و نه ارزش خواندن! اما چه کنم که اینجا «چاه» است برای من و اکنون زمان فوران «درد»... .

 

از «حکمت» می­پرسی؟! حکمتی که در سینه بماند و مجال بروز و ظهورش ندهند، برای غیر صاحبش چه نفعی دارد؟ ... اصلاً اخوی کدام حکمت؟! ما چه داریم و چه می­خواهیم بگوییم؟ آن­چه ما می­دانیم را دیگران گفته­اند و آن­چه دیگران نگفته­اند را ما نمی­دانیم! و این خود دلیلی متقن برای خاموشی نیست؟!

 

پاره کن دفتر و بشکن قلم و دم در بند

که کسی نیست که سرگشته و حیرانش نیست

 

وقتی خمینی کبیر، با آن عظمت خطاب به خود چنین می­گوید، امثال بنده چه کار کنند؟!

 

«دل خسته» برایت علم حضوری شده تا به حال؟ یا مانند سایر مفاهیم ذهنی فقط در گوشه­ای از ذهنت و به عنوان تعبیری شاعرانه نشسته؟ می­دانی خستگی یعنی چه؟

 

دستم را گذاشته­ام روی دکمه «اینتر» و هر جا که حوصله ادامه پاراگراف را ندارم، دوبار فشارش می­دهم؛ به همین راحتی...

 

می­خواستم روزگاری از فلسفه اسلامی بنویسم در این وبلاگ... اما پیش خود گفتم «آیا باید فلسفه را میان عموم مردم ترویج کرد؟» و مانند بعضی اهل احتیاط، با خودم گفتم که شاید کسی بخواند که آمادگی و شرایطش را نداشته باشد و ... . فلسفه غرب را که کلاً بی­خیال، هنگامی که در پرداختن به فلسفه اسلامی­اش شک داریم!

 

می­خواستم روزگاری از برخی معضلات اجتماعی و برخی موضوعات سیاسی و برخی مسائل فرهنگی مطالبی تحلیلی به قلم خودم بنویسم... گفتم که «چه حاصل وقتی قوی­تر از نوشته من موجود است؟» و «آیا نوشتن و پرداختن نظری هنگامی که دستی به جایی نرسد برای تغییری که باید، فایده­ای دارد؟» و ...

 

این چنین شد که بنده -که وبلاگ نویسی اولویت چندم بود- از خیر قلم­فرسایی گذشتم و به جای نوشتن در باب موضوعاتی که هنوز و تا سالها دور، زمینه مطالعه و تکمیل برای خودم می­بینم، کمی بیشتر برای مطالعه زمان بگذارم...

 

باز هم ننوشتم از دردهایم؛

گوشت را بیاور جلو!

آهسته می­گویم: « اینجا هم گوشهای نامحرمی هست!

بعضی از کسانی که باعث خون­دل خوردن من هستند...

امیدوار بودم که اینجا چاه باشد و اما ...

نباید بگویم از این دردها که این نامحرمان، از همینها هم استفاده خواهند کرد

برای زدن زخمی دیگر...»

 

باز هم ننوشتم از دردهایم؛

چون بعضی بوده­اند و هستند که

از الفاظ به معانی و حقایق، دلالت نمی­شوند!

و آن­گاه می­پندارند که من نشسته­ام و دارم شعار می­نویسم!

آن هم در این دیوار مجازی که معلوم نیست روزی چند نفر آن را بخوانند...

 

باز هم ننوشتم از دردهایم؛

...

و بگذار که باز هم ننویسم...

 

***

صبح باید شروع کنم به مطالعات تابستانی: یک دورة دیگر فلسفه اسلامی، یک دوره کلام جدید، یک دوره فلسفه علم، یک دورة دیگر معرفت­شناسی، یک دوره تاریخ فلسفه غرب، اتمام یک دوره صحیفه­امام، خواندن مجلات مختلف علمی و پژوهشی، و اگر وقت کنم -گرچه برای همینها هم وقت کم است و به همه آنها نمی­رسد، مگر با آبیاری قطره­ای- فلسفه سیاسی و نظریات مطرحه در آن، البته کمی هم رمان میخوانم و ...

 

برای همین هم زیاد وقت گذاشتم... خداحافظ تا زمانی نامعلوم!

البته سر می­زنم و نظرات را جواب می­دهم اما به این زودی­ها امید نوشتن مطلب را نداشته باشید...

 

یا حقّ

التماس دعا

 




طبقه بندی: دل نوشته ها،  روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 23 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

کوچک بودم.

وقتی از جلوی مغازه­ها رد می­شدم، پا بلندی می­کردم؛

دوست داشتم مثل بزرگها، پیش سایه­بانها سرم را خم کنم؛

یعنی که بزرگم!

 

بزرگ شدم.

وقتی از جلوی مغازه­ها رد می­شوم، دستم را می­برم بالا و سایه بان را بالا می­زنم؛

نمی­خواهم سر خم کنم، هر چند ...؛

دیگر بزرگ شده­ام!

 




طبقه بندی: روزمرگی،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

محمدحسین جعفریان در دیدار شاعران با مقام معظم رهبری، شعری را خواند که رهبر معظم انقلاب فرمودند: «بدهید این شعر را خوش‌نویسی کنند و بدهید به بنیاد جانبازان و ایثارگران، آن‌جا آویزان کنند.» جعفریان که خود جانباز است، این شعر را به جانبازان تحت درمان در «کلینیک درد» بیمارستان خاتم الانبیاء تقدیم کرده است.

 

 

دیگر نمی‌گویم؛ پیشتر نرو!

اینجا باتلاق است!

حالا می‌گردم به کشف باتلاقی تواناتر

در اینهمه خردی که حتی باتلاق‌هایش

وظیفه‌شناس و عالی نیستند.


همه‌ چیز در معطلی است

میوه‌ای که گل

پولی که کتاب مقدس

و مسجدی که بنگاه املاک.

 

ما را چه شده است؟

این یک معمای پیچیده است

همه در آرزوی کسب چیزی هستند

که من با آن جنگیده‌ام

و جالب آنکه باید خدمتکارشان باشم

در حالیکه دست و پا ندارم

گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور!

 

من بی‌دست، بی‌پا، زبان، گاهی چشم

و به گمان آنها حتی شعور

در دورافتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان

وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم

که تمام روزنامه‌ها و شبکه‌های تلویزیونی

حتی رفقای دیروزم -قربتاً الی‌الله-

با تلاش تحسین‌برانگیز

سرگرم تجاوز به آنند.

 

جالب آنکه در مراسم آغاز هر تجاوزی

با نخاع قطع شده‌‌ام

باید در صف اول باشم

و همیشه باید باشم

چون تریبون، گلدان و صندلی

باشم تا رسیدن نمایندگان بانک‌ها

سپس وظیفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

 



ادامه شعر را اینجا بخوانید
طبقه بندی: شهید و شهادت،  روزمرگی،  شعر، 
دنبالک ها: برگرفته از : وبلاگ «آسمان سوم»، معرفی توسط : «سرباز کوچولو»،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

چه بسیار رهگذرانی که

وقتی برگی زرد و شکستنی را می­بینند،

پای خود را روی آن می­گذارند

تا از صدای خرد شدنش لذت ببرند ... !




طبقه بندی: روزمرگی،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

امشب چه کسی فهمید که یک عابر، چقدر تنها میان کوچه و خیابان قدم می­زد و دردهایش را فقط آه می­کشید...




طبقه بندی: دل نوشته ها،  روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 اردیبهشت 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

چقدر غریب است

کسی که همه او را می­شناسند

ولی کسی او را نمی­شناسد.

 

پانوشت:

1. چه کسی خبر از دل تنگ من دارد؟!

2. هر کسی فقط بعدی از ابعاد شخصیتی انسان را می­بیند و می­شناسد!!

3. دلم گرفته!! از غربتی که توان فریاد را از من گرفته؛ از این همه سکون و سکوت...




طبقه بندی: دل نوشته ها،  روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

چه اردیبهشتی!

 

بعد از یک دهه، دارم برای اولین بار از اردیبهشت لذت می برم. یک دهه بودن در دانشگاه، بزرگترین مانع لذت بردن از بهترین ماه سال، از نظر شادابی طبیعت بود. درختان شکوفه می دادند و لباسی زیبا بر تن عریان خود می پوشانیدند و شنل سبز چهل رتگشان را به رخ ما می کشیدند؛ و ما در حال حفظ کردن سطور بودیم از برای نوشتن بر کاغذی. هدفمان هم فقط نمره بود و دیگر هیچ. هدف ما و هدف استاد و هدف دانشگاه فقط سیاه کردن کاغذی سفید، ساخته شده از تن درختان بود و در نهایت درج نمره ای در خانه جدولی! و بعد هم همه فرض می کردیم که داریم کار مهمی انجام می دهیم. همه می دانستیم که این کاغذبازی ها به درد هیچکس نخواهد خورد اما، با زهم بر سبیل بی فایده خویش پای می فشردیم.

یک دهه بود که اردیبهشت را امتحان داشتیم و نه تنها تن و روح خویش را از موهبت های این ماه محروم می ساختیم، بلکه در مسابقه «ماشین تایپ سخنگو»ی بهتری بودن، تن و روح می آزردیم و به زحمت می انداختیم. امسال اما، بعد از یک دهه، بی دغدغه امتحانات دانشگاهی، روح و تن را با سپردن به اردیبهشت و کار پرورش داده ام. کمی از لذت این ماهم به خاطر رفتنِ گه گدار به میان طبیعت است و بیشتر آن، به خاطر انجام کاری «مفید». کاری که از درون به مفید و کارا بودنش یقین دارم. دیگر خود را چون گذشته گول نمی زنم و فرض نمی کنم که «دارم کار به درد بخوری» انجام می دهم.

این بیرون، بیرون دانشگاه، محیط و فضای کار، خشن است و ضربه زننده. اما احساس مفید بودن، جبران همه خشونت ها را می کند و شیرینی را به زیر زبان می آورد. این بیرون، بیرون دانشگاه، محیط و فضای کار، خشن است و ضربه زننده. آن درون، درون دانشگاه، محیط و فضای کار بسی خشن تر است و ضربه زننده تر. و هیچ احساسی مبنی بر مفید بودن برای جامعه وجود ندارد تا کمی هم که شده، مرهم جراحات ضربه ها باشد.

راستی، خودکشی های امسال دانشگاه مان چندتا بوده است؟ حسابش از دستم در رفته اس. دو رقمی شده است؟ چندتایش موفق بوده است؟




طبقه بندی: نظام آموزشی،  روزمرگی،  دل نوشته ها، 
برچسب ها: امتحان،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

ندای حاج آقا روح الله

 

     درد

   درد درد

 درد     درد

درد       درد

   درد درد

 

هیچکس چونان پیامبران و امامان در راه هدایت مردم زجر نکشید. علمای دوران غیبت نیز در همین مسیر گام برداشتند و به اندازه ظرفیت، جام درد را سرکشیدند. و این درد و زجر، ابتدا و اولی، سرچشمه در «گمراه بودن مردم» داشت و دارد. که اگر نبود شمشیر و زندان و تبعید و...، باز هم «بودن میان آن همه گمراه گناه کار»، تلخ ترین زهر موجود در جهان می بود.

این درد و رنج ناشی از «بودن در میان...»، خاص انبیا و علما نیست و در عرصه های دیگر، به ویژه در کشور اسلامی ما، مصادیق متعدد و متنوعی دارد. فیلسوفان مسلمان نیز چنین اند. بودن در میان کسانی که هیچ چیز جز تفلسف خودشان را نمی پذیرند، دردی است که تحملش بسی مشکل می نماید. علمای علوم انسانی نیز چنین سرنوشتی دارند. سرو کله زدن با اساتید دانشگاهی که از برجِ عاجِ غرور غرب پرستی پایین نمی آیند و حق را نمی پذیرند، بیشتر و بیشتر زجرآور است. اما هیچ کدام از آنها در این خصلت، به پای هنرمند مسلمان نمی رسند. رنج و محنت و دردی که هنرمند مسلمان می چشد، بسی بیشتر و عمیق تر و سوزناک تر از فیلسوف و عالم علوم انسانی است. هنرمند مسلمان، هر لحظه در رنج است و دل را مشربه زهر و زجر می بیند. رنج او در همه فعالیت های مربوط به هنرمندان تبلور دارد و چون دیگران، تنها به موضوع کار مرتبط نمی شود. هم صحبتی با دیگر هنرمندان برایش دردآور است. چای خوردن با آنها دردآور است. خندیدن با این جماعت دردآور است و گریستن با ایشان نیز هم. ارتباط با آثار آنها دردآور است و به یادآوردن آثارشان هم دردآور... و هنرمند مسلمان بلاکش این میعادگاه رنج است...

 

     درد

   درد درد

 درد     درد

درد       درد

   درد درد

 

قبل عید سریال ساختند و تنها از برای خنداندن، شروع به تمسخر مستضعفان جامعه کردند. می دیدم و طنین ملکوتی حاج آقا روح الله در گوشم بود که «اینها ولی نعمتان انقلاب هستند.» چه چیزی می توانست ذره ای و کمتر از ذره ای، تسکین بخش دل باشد جز نغمه حاج محمود کریمی: «خون خوردن و حرفی نزدن کار دلم بود...»

در عید سریال ساختند و چهارنعل (یعنی همان چهارشبکه) از روی جنازه آبروی بی رمق مستضعفان و اسلام و حتی ایران گذشتند و من نگاه کردم و تا می توانستم، از بهر دلخوشی دوستان حزب اللهی (!) دم برنیاوردم. و هنوز طنین ملکوتی حاج آقا روح الله در گوشم بود که «اینها ولی نعمتان انقلاب هستند.»

بعدِ عید سریال «چهار چرخ» را ساخته اند و این بار با 18 چرخ هنر هفتم، آبروی اسلام و انقلاب و ولی نعمتان را زیر می گیرند و من... من همچنان به به و چه چه حزب اللهی ها را می شنوم که «خدا را شکر بعد فتنه 88، تلویزیون توجه ویژه ای به اقشار کم درآمد نشان می دهد.» سریال می بینم و تشکر مذهبی ها را می شنوم، اما هنوز حاج آقا روح الله در درونم ساکت نشده است که «اینها ولی نعمتان انقلاب هستند.»

نمی دانم آخر چه می شود! همرنگ هنرمندان همه چیز فروش می شوم؟ یا چون اکثر حزب اللهی ها بوق چیِ توجیه گر خنجر زدن های دوستان (!) به اسلام می گردم؟ و یا ندای حاج آقا روح الله را حتی در دل هم خاموش می کنم؟ و یا اینکه...




طبقه بندی: حضرت امام خمینی،  روزمرگی،  خودم و خودت،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

«ضاد» سبک زندگی

 

غربیها سبک زندگی شان را تبلیغ می کنند و ما هم سبک زندگی مان را تبلیغ می کنیم!! فیلم و سریال که نداریم، فقط در سخنرانی ها به آن می پردازیم؛ آن هم چقدر زیاد! برنامه «سمت خدا» در سیما، توجهش به سبک زندگی دینی است و چقدر هم عالیست... تک است! اسلام جامع یعنی همین...

امروز خانم مدعو، پنج دقیقه را به اعتراض اختصاص داد؛ اعتراض به غیرمسقف بودن مکان نشستن بانوان در نماز جمعه چند شهر، در عین مسقف بودن مکان نشستن آقایان. مدت ها بود که چنین اعتراض محکمی را در سیما ندیده بودم؛ به ویژه در برنامه های مذهبی. چه موضوع مهمی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یقینا هیچ موضوع مهم دیگری در جامعه وجود ندارد تا سخنرانان در تلویزیون فریادش کنند، حتما همین طور است!

به کجا می رویم؟ وقتی سخنرانان مطرح حوزوی این گونه اند، چه توقع از آن دانشجوی سر به هوای مرتبط با اینترنت؟ حتما او باید اسلام ناب را در جامعه پیاده کند!

دیگر عادت کرده ایم که «صدا و سیما که «صدای ما» و «سیمای ما» نیست.» صدا و سیما برای از ما بهتران است. مال روشنفکران سکولاری که نزد ایشان، خوب ادا نشدنِ «ض» پیش نمازان در «و لا الضالین»، بسیار و بسی بسیار بیشتر از دستورات مقام معظم رهبری اهمیت دارد. تا به کی رها کردن سازمان در دست گمراهانِ نگرانِ «ضِ ضالین» مردم؟

عجب صبری خدا دارد! و امام زمانش (عج)! و نائب امام زمانش!




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  فرهنگی،  حوزوی،  روزمرگی،  دل نوشته ها، 
برچسب ها: سبک زندگی،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 آذر 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

دیوانة عاقل!

 

دیوانه­ای دیدم بس عاقل! که در اتوبوس با خود حرف می­زد:

«ماه محرم که بیاید عروسی خانمهاست!!

از بس که آرایش می­کنند،

چه فایده؟! ...»

 

و من هنوز در فکر این شخص عاقلم!

 




طبقه بندی: روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 آبان 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

پنجشنبه 11/6/89 22 رمضان المبارک 1431

 

خودمانیم خاطرات روزانه من، جز روزمره­گی چیزی ندارد. اصل مطلبش محتوای جلسات و سخنان و شنیده­ها و برنامه­ها و نهایتاً مطالعات روزانه است، که اینها هم که دیگر نمی شود خاطرات.

 

***

 

یکشنبه 4/7/89 - 17 شوال 1431

 

در فاصلة این چند روز، پنج روزی مشهد بودم و بقیة اوقات هم مشغول. اولِ نوشتن است و لابدّ سخت؛ چون هر که را می­بینم، در اوائل نوشتن چنان سختی کشیده که یا به کلّی قید نوشتن را زده و کار را رها کرده، و یا یدش در این حرفه طولا گشته! خوب، من که نمی­خواهم جزء دستة اول باشم، پس باید -هر چند با سختی- بنویسم.



ادامه خاطرات روزانه
طبقه بندی: روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 آبان 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

چهارشنبه 10/6/1389- 21 رمضان المبارک 1431

 

چند بار تا به حال خواسته ام دست به قلم شوم که نشد. یک بار به دنبال داستان نوشتن بودم (سال 85: البته بعد از خواندن داستان سیستانِ امیرخانی). یک بار قصدم خاطرات روزانه بود (سال 86: زمان شروع طلبگی و چند سال بعد از خواندن سیاحت شرقِ آقا نجفی قوچانی). بار دیگر مسائل فرهنگی و دغدغه ها ذهنم را مشغول ساخت؛ (سال 87) و با این که چند سطری نوشتم ولی باز هم متوقف شد. باری دیگر خواستم مقاله ای بنویسم (سال 88) که البته معلومات کمم مرا به وسواس کشاند و ... . دیگر بار ... و این بار دیگر قلم را به کناری نهاده ام و دست به Keyboard شده ام! شاید که هم داستانکی بنویسم و هم خاطرات روزانه را.



بقیه اش
طبقه بندی: روزمرگی، 
درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic