حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نسیم بیداری (10)

 

5:15 جلسه آغاز شد. محمود عبداللهی گفت از شور و شعور. از معرفت اهل بیت و شوری برای بلند شدن، برای انجام وظیفه. البته با ادبیاتی مفصل­تر. قبلش هم که کلی انتقاد و پیشنهاد سرازیر شده بود. البته بهتر است بگویم «هوار» شده بود، سر آقای عبداللهی. مهم نیست چه چیز گفتند، مهم این است که همه گفتند، ک.چک­ترها و بزرگ­ترها. مسئولین و بچه­ها... و شنیدند؛ همه. هم مسئولین، هم بچه­ها. مهدی برزگر گفت از مراسم محرم در زنجان. آنجا که همه جمع می­شوند، یکدل و یکرنگ. هیئات، دسته دسته و گروه گروه نباشند و به سمت همرنگی بروند. علی اصغر صحبت نکرد و نوبت به جناب آقای جناب باقری رسید. گفت باید تابلو باشید، «فلش» باشید. دعوت به خود نکنید، دعوت به ائمه(ع) بکنید. علما هر چه قدر هم که بزرگ باشند بیشتر از یک فلش نیستند. متأسفانه بعضی از سخنرانان و مداحان به خود دعوت می کنند نه به امام(ع). «من بسیاری از پیر غلامان ابی عبدالله (ع) را دیده­ام که امام حسین(ع) زمین­­شان زده است.» حرف های دیگر هم گفته شد که جایش اینجا نیست، مفصل می­شود. امّا لب مطلب را گفت. آقای زرنگ ثانی قصد صحبت داشت. صحبت نکرده موبایلش زنگ زد. نوبت به مهدی بیگ­جانی رسید. گفت از چیزهایی که نباید نباشد. از مداحی­های جدیدی که خیلی کارهای­شان خوب نیست. که راه­حلش سنتی­شدن عزاداری­هاست. صحبتش که تمام شد حسین شریعت نقد کرد، که این­طور نیست. هیئت­ها اینجوری که می­گویی نیستند. بر نقد حسین هم حاشیه­ای آمد. آن قدر نقد بر نقد و حاشیه بر حاشیه شد که سرنخ از دست رفت. البته نه از دست مدیر جلسه، از دست بنده؛ که بنویسم. کمی «تیریپ» مباحث طلبه­ای را پیدا کرد، البته فقط کمی. جلسه برگشت و آقای زرنگ ثانی صحبت کرد. گفت از عظمت گریه بر سالار شهیدان. که انبیاء با این گریه رفعت مقام پیدا می­کردند. که ابراهیم(ع) پس از گریه به مقام نبوت رسید... و گفت که ما حمال و کارگر هیأت­هاییم. محمد صادق سعادت هم اشاره کرد به عزاداری­ها، و گله و شکایت از وضع زمانه، بیرون از هیأت هم دوباره گناه است. نوبت به سید حسین رسید، بعد از کلی نقد به دیگران در دفعات قبلی، سه نکته هم اضافه کرد. ببخشید قبل از سید آقای لطفی صحبت کرد. صحبت که چه عرض کنم دو تا سؤال. 1) حکم لطمه زدن چطور است؟ (البته اینطور نگفت. چیزی شبیه پانتومیم صدادار؛ اشاره کرد به لطمه زدن!!!) 2) نتیجه هیأت رفتن فردی است یا اجتماعی؟ آقای عبداللهی گفت که این سؤال­ها از هر صحبتی گویاتر بود. سؤال اول را آقای باقری جواب داد و دومی هم... به قول سید، نیازی به توضیح نداشت.

کجا بودیم؟ آها، سه نکته سید. باید سرّ اهل بیت(ع) را نگه داشت. نباید هر چیزی از ایشان را هر جایی مطرح کرد. عزاداری آل البیت(ع) نوعی تکریم و تعزیت برای ایشان است. دخالت در دستگاه امام حسین(ع) باید در حد مراجع و ولی فقیه باشد، با تکیه بر ولایت فقیه. یعنی که بیش از آن کسی حق دخالت ندارد. حرف های حسین توضیح بیشتر می خواهد که نمی­دهم. کلی از وقت را به خود اختصاص خواهد داد. از حسین رد نشده، از آقای موسوی بگویم که حق ضایع نشود. قبل حسین لطفی صحبت کرد. که دسته روی­ها و هیأت­ها چطور شده­اند. طبلشان باید چقدر بزرگ باشد و... و اینکه ملاحضه برخی چیزها را نمی­کنند. جلوی بیمارستان تابلوی بوق زدن ممنوع زده­اند. با آن طبل یک متری چه سروصدایی که ایجاد نمی­کنند! از امیر بگذریم که خجالت زده­ام. بعد از جناب آقای باقری، او صحبت کرد. چه حرف مهمی زد. این عزاداری چه نتیجه ای دارد بر قیام علیه استکبار؟ که ما باید درس بگیریم و بر زندگی­مان اثرش را مشاهده نماییم. از آقای صادقی هم ننوشتم، محمدشان. تقصیر خودش است. چون قبل از آنکه نوبتش برسد سخنش را گفت و برای خرید جلسه را ترک کرد. انتقاد داشت از وضع مداحی­ها و چشم و هم­چشمی­ها. حمید روی سخنش بیشتر با سید بود، که باید کارهایی کرد که احترام اهل بیت (ع) را نگه داشت. اگر از این طرف دخالت در دستگاه است، کار آن مداح هم همین است. که این چیزی که الآن داریم ناب و منطبق بر توصیه­ها نیست. از راه­های جدید هم گفت. باید فکر کرد و راه های جدید را یافت. برای جذب، برای کشیدن آنهایی که در این وادی نیستند. از نقد کوچک سید هم می­گذریم. بعد حمید نوبت میلاد رسید. توجه داد به انتقال مفاهیم در هیئت­ها، که انجام نمی­شود. و اینکه دنبال بازی و خنده و ... نباشیم. برای خودِ هیئت برویم، چه در شادی­ها و چه در عزاداری­ها. خسته شده­اید؟ آری، نه؟ شما خسته شده اید و شما نه؟ جلسه هم همینطور شد. برخی خسته شدند و برخی نه. بیشتر بچه­ها خسته شدند. به خصوص آنان که حرفشان را زده بودند. آخر «زو»یشان مانده بود. فرصت هم اندک، بعد از جلسه تا افطار. امّا همه نشستند چه آنها که خسته بودند و چه آنها که نه! البته تقریباً همه نشسته بودند! به احترام احترامی که آنها برای اصل جلسه قائل بودند شما نیز صبر کنید و بشنوید. محمد حسن باقری صحبت نکرد. پشت ستون بود و کمی پنهان. اوائل جلسه چند بار بلند شده بود و کتابخانه را گشته بود، شاید که کتابی برای صحبت پیدا کند. نشد. پیدا نشد و سخن نگفت. نوبت به حسین رسید. آری، باز هم حسین، البته این بار حسین آجرلو. چند باری قبل از این، امّا صحبت کرده بود. در همان بحث­های طلبه­ای و این حرف­ها... حسین که حرف­هایش را آن دفعه زده بود، این بار سؤال خود را پرسید. قضیه لطمه برایش سؤال شده بود. پرسید که در لهوف نوشته که زینب(س) هم، در کربلا بالای قتلگاه بالا و پایین پرید و لطمه زد. حالا ما کار به لهوف و سید بن طاووس نداریم و نیز به صحت مطلب که آیا این طور بوده یا نه و آیا اصلاً در لهوف آمده است یا نه. امّا جانها بسوزد برای زینب(س). اگر علی(ع) همان نبأ عظیم است، این بانو به حق دختر اوست و چه خبری عظیم­تر از زینب(س)، بالای قتلگاه... که ببینند برادر... نه، نه! امام زمانش(ع)! با جانی نیمه در تن و لبانی چون چوب خشکیده... لا حول و لا قوه الّا باالله العلی العظیم .... به یاد عمه غریب غریب الغربا... . سلام بر قلب زینب صبور! که غم، طفل شیرخواری در گهواره تربیت زینب است. ببیند عالمیان، که خدا تمام غم را در گهواره­ای کرده و به دست مادری چون زینب(س) داده است... که بخواب ای حزن، بخواب...  ببار ای بارون ببار.....

آقای باقری جواب داد، که نباید مقایسه کرد. عقیله بنی هاشم با آن درک از امام(ع)، ببیند که... او وارد نشد، وارد شدنی هم نیست. که این داغ، شمشیر برّانی است بر قلب شیعه.... برگردیم به صحبت­هایش، گفت که نباید مقایسه کرد. این کجا و آن کجا؟ بر فرض درستی صحبت­های حسین، باز هم نتوان حکمی کرد. که ملای روم گفته است: «کار پاکان را قیاس از خود مگیر...» اشکالی گرفتم از مدیریت جلسه. گفتم از ربط بحث امروز با دیروز. دیروز داشته­ها را شمردیم. بزرگش را حکومت اسلامی خواندیم، غافل از آنکه همین حکومت اسلامی هم مولود همان اخلاص­ها و مجالس و تعزیت­هاست که با این سرمایه دیگر بهانه­ای نمی­ماند.... عزاداری ما در گذشته هم خوب نبود، امروز هم مطلوب نیست، و این کشمکش­ها و بحث ها­طبیعی است. چرا که داریم راه سومی پیدا می کنیم، مثل خود انقلاب. مشکل­های ایجاد شده هم به خاطر این است که عزاداری ماهیتی دینی دارد و زندگی ما غربی است. بعد من مهدی پسرخاله مهدی صحبت کرد، ابوالفضل مهدی. گفت از ریا که اگر در هیئات راه پیدا کرد، ابی عبدالله پا به جلسه نخواهد گذاشت. می­شود گفت تعریضی هم به صحبت سید بود. قبل من هم آقای صادقی صحبت کرد، علی آقا. چیزی شبیه برادر، بیشتر با نگاه نقادانه به امروز. (به علت کمبود وقت و جا از ادامه صحبت هایشان می گذریم. امیدوارم که ما را ببخشند. شبیه بود دیگر...!) نوبت به حسن آقا رسید: «زیاد بودن هیأت­ها نه تنها بد نیست بلکه خوب هم هست، امّا اگر در راستای هدف باشد.» مثل اینکه با حاجی عبداللهی در قطار در این رابطه صحبت کرده بودند. از کمبود کار فرهنگی در هیأت­ها هم گفت. به قول خودش کمبود که چه عرض کنم، اصلاً نیست! آقا مهدی هم اشکال کرد که عزاداری فرع بر حکومت اسلامی است. آقای رسولی را می گویم. گفت اول باید اسلامی باشد تا بعد عزاداری مفهومی داشته باشد. اول اسلام بود و بعد ابی­عبدالله (ع) که جان گران­قدرش را به پای آن نهال ریخت... (البته ایشان این طور نگفتند. کلاً بچه­ها چیزهای دیگر گفتند و من چیزهای دیگر نوشتم.) در اینجا هم قبل اتمام صحبت­هایش چند انتقاد شد و البته بحثی در نگرفت، شاید چون حالش نبود، شاید هم وقتش. خوب نیست دیگر این طور حرف زدن... آقای عبداللهی هم حرف زد. امّا چه گفت نمی دانم، شاید چیزی نگفت. محمد جواد را می­گویم نه رئیس را... او که هر چه بگوید توان و جرأت فراموشی نداریم!! احمد خانی هم بحث لخت شدن را پیش کشید که بحث خیلی خوبی بود و او استفاده کرد. این دفعه رئیس حرف زد.

 




طبقه بندی: خودم و خودت، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نسیم بیداری (9)

 

سحری داده شد. برنجی چرب با کباب. نوشابه هم بود. قرار بود شربت آبلیمو داده شود که نشد که بشود. سبزی را هم یادشان رفت بیاورند. امّا چه ته­دیگی شده بود! واقعاً خوشمزه و البته چرب. بعد سحری برخی به حرم رفتند، عمدتاً نوجوانان. بزرگترها خوابیدند. خوابیدند تا .... 10:30، 11، 11:30، 12،... . بیدارشده­ها به حرم رفتند و بقیه خوابیدند. مثل همیشه نماز عده­ای در حرم. البته بیشتر بچه­ها همین­جا بودند. بعد نماز وقت کتابخوانی بود، چون روز گذشته. عموماً هم بچه­های کوچک­اند. «داستان راستان» می­خوانند. امّا نکته اصلی در کتابخوانی چیز دیگری است. فکر و ذهن خیلی­ها به برنامه بعدی است؛ بازی. این بار با والیبال شروع شد. ملحفه­ای بین دو ستون به عنوان تور و یک توپ بادی نسبتاً بزرگ. تیم­های سه نفره و مسابقه با یک داور. بعضی وقت­ها یک نفر برای کنترل خطوط یا تور. تیم برنده چه کسی بود و چه ترکیبی داشت؟ حسین آجرلو، مهدی رسولی و آقای خمسه. امّا حساس­ترین بازی، بازی دیگری بود. یک طرف حسین لطفی، مهدی بیگ­جانی و آقای موسوی. طرف دیگر هم آقای عبداللهی، امیر فشکی و احمد خانی. 15 به 13 به نفع گروه اول. بعد از والیبال تازه نوبت به زو رسید. کشیدند و کشیدند. آنها زو کشدند و اینها خجالت. حسین شریعت، حسن مرادی، مهدی رسولی و محمد صادقی زو کشیدند و 13نفر دیگر خجالت. 4 به 13، اعتماد به نفس له شده بود دیگر. البته این بار 13 تایی­ها بردند. حالا شدند 4 به 4. 9 نفر کنار رفتند تا بشود 4 به 4. این بار 4 نفر باختند. روز خوبی برایشان نبود. حسن که می گفت تا برد، چند تار و پود فاصله بود. دو نفری ریختند سر حسین لطفی. کشیدند، کارگر افتاد امّا فقط بر پیراهن. یک مستطیل30×15 از پشت لباس جدا شده بود و دو نفر حذف شده بودند. بازی بچه­ها دیگر به حد تیم ملی رسیده بود، باید بروند فدراسیون «جگرکی» و نامشان را برای مسابقات جهانی بدهند. چه ربطی دارد؟ زو همان «کبدی» است دیگر! ببخشید، به فدراسیون «جگری» بدهند نه «جگرکی».

 




طبقه بندی: خودم و خودت، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 15 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نسیم بیداری (8)

 

چه داد و فریادی و چه جیغی! همسایه­های روبرویی­مان نبودند و بچه­ها آزادانه شروع به فریاد زدن کردند. نزدیک ده نفر با هم. بقیه بیرون بودند، عمدتاً حرم. تا نماز شروع شود، جمع­مان جمع شد.

آقای عبداللهی، «الله اکبر». بقیه پشت سرش؛ «الله اکبر». سفره انداخته شد. نان، پنیر، خرما و سبزی. سبزی ظهر پاک شده بود؛ آقای خمسه، مهدی، مجید و بنده. آقای رسولی هم کمک کوچکی کرد. شیر و چای هم که بود. بعد افطار بلافاصله، حلیم. شام بچه­ها بود، حلیم و شکر. حلیمش لپه داشت! و بچه­ها هم شاکی بودند. مثل اینکه اینجا روی حلیم­شان مقداری قیمه می­ریزند!! بچه­های تدارکات جدا کرده بودند، امّا کمی مانده بود دیگر. ساعت 9:30 بچه­ها رفتند. زیارت در حرم و عزاداری در صحن قدس. قرار گذاشته بودند. قبل از همه آقای باقری و بچه ها آمدند. گرسنگی رو آورده بود. با حلیم از خودشان پذیرایی کردند، نوش جانشان. البته نه همه، آن عده­ای که خوردند. خانمی هم زنگ زد و داخل شد. با آقای عبداللهی صحبت کرد. شاکی بود و نمی­بخشید. همسایه کناری مان بود و نمی­بخشید بچه هارا. آنها که سر و صدا کرده بودند و آنها که آب بازی کرده بودند. مثل اینکه آب پاشیدند و ... نمی­دانم. دیوار ما تا دیوارشان فاصله­ای نیست. ما هم توجه نکرده بودیم. آمدند، کم­کم و یواش­یواش. تا بیایند، بچه­های داخل، هندوانه هم خوردند. چه هندوانه­ای؟ یخ زده. از شب گذشته در فریزر بوده است!! به عبارتی دیگر فالوده خوردند و البته قاچ های کوچکی از هندوانه تازه خریداری شده؛ شتری خوردند. بزرگترها که آمدند سر و صدا هم آمد. یعنی سر و صدا از قبل هم بود، منتها بچه­ها را نسبتاً ساکت کرده بودیم، با ورودشان سر و صدا کمی بیشتر شد. برنج می­پختند، یعنی آماده می­شدند که بپزند. بحث هم می­کردند، مخصوصاً درباره آمدن آن خانم. خواب به چشم کسی نبود. چرا، نمی­دانم. صحبت های گوناگون و کارهای گوناگون. شستن ظرف و تخلیه سطل زباله و پختن برنج و... . آنها هم هندوانه­شان را خوردند. خیلی­هاشان تا سحر نخوابیدند. این طرف، آقای عبداللهی هم با چند تا از بچه ها صحبت می کرد. آرام، که بیدار نشوند خوابیده­ها. خلاصه، عده­ای خوابیدند. برخی حرف زدند و سپس خوابیدند. عده ای هم حرف زدند و بیدار ماندند. برخی هم حرف زدند و کار کردند و بیدار ماندند.

 




طبقه بندی: خودم و خودت، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 14 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نسیم بیداری (7)

 

15/5 جلسه شروع شد. «ای کاش .... بودم تا بهتر به جامعه خود خدمت می کردم.» موضوع جلسه روز دوم همین بود. حلقه از سمت راست آقای عبداللهی شروع شد. سمت راست؛ سید حسین بود. انتقاد کرد از اسم؛ که «ای کاش» حسرت آور است و حسرت شور و شوق و امید را می­گیرد. باید اسم را عوض کرد. ضربه خوبی بود در ابتدا؛ بحث را پیش برد. آقای خمسه که بار عمده این مبحث بر عهده ایشان بود، صحبت نکرد. بحث طولانی بود و با ناخنک زدن شهید می­شد. انتقاد کردم از اسم «ای کاش ..... بودم» با این تفکر است که انسان در زندگی باید یک تخصص داشته باشد؛ دکتر، مهندس، روحانی، نویسنده و... . غربی است این طرز تفکر. و نیز در این حکومت که حکومت اسلامی داریم، داشته هایمان خیلی زیاد است. به ای­کاش نمی­رسد، اگر «پایه» و «مرد رفتن» باشیم! آقای باقری هم گفت که تنها 10 سال حکومت نبی اکرم (ص)، 5 سال حکومت امیر المومنین (ع) و6 ماه هم حکومت امام حسن (ع) سابقه حکومت اسلامی است. همان مقطع ایجاد شد و دیگر هیچ. در دوران معاصر اما، ما سی سال حکومت اسلامی داریم؛ فرصت از این فراخ تر؟! حالا افراد در حکومت اسلامی چند دسته می­شوند. عده ای سیب زمینی­اند و برخی ماست. «دسته سوم کلنگ­اند. می دانند که باید کار کنند، برای انجام دادن کار بلند هم می­شوند، ولی تنها کاری که می­کنند تخریب است. فقط کار ها را خراب می­کنند. سر جایشان نیستند. استعداد فنی خوبی دارند، وارد علوم انسانی می­شوند. استعداد زیادی در علوم انسانی دارند، به کار های تکنولوژیک سر گرم می­شوند. پس عده­ای کلنگ­اند.» چیز هایی هم از قبل آماده کرده بود. نوبت به نوجوان­ها رسید. گفتند که فعلا باید درس خواند. گفتند که می خواهند پزشک شوند. گفتند که صحبت کردن بلد نیستند اما خوب صحبت کردند. و... دوباره نوبت به بزرگترها رسید. آقای بزرگر گفت از ایمان. ایمانی که باید با «ای کاش» همراه شود تا به نتیجه برسد. این «لب» مطلب بود ورنه بحث زیباتر از این حرف­ها مطرح شد. آقا مجید هم باز اشاره کرد به خوش­بینی، به ایمان، به برنامه ریزی و... نوبت به دیگران رسید. گفته شد از اهمیت بحث. از حب دنیا که همه چیز را خراب می کند. دنیاخواه به مقصد نمی رسد! و البته مطالب مفید دیگر. قبل ایشان آقای موسوی گفت از اعتماد به نفس. که باید در ما باشد که خود را پایین­تر نبینیم. که نگوییم ای کاش جای فلانی بودیم. یا شبیهش. که آن قدر قوی باشیم که دیگران «ای کاش»شان در بیاید. و گفت که در این نظام آموزشی، انتخاب ها به دست ما نیست. که هر رشته­ای نمی توان رفت. نوبت به مهدی بیگ­جانی رسید. آخرین نوجوان. در اروپا از فارغ التحصیلان می­پرسند که به کجا می خواهی برسی. بعد از چند سال به سراغش می روند که ببینند چه کاره است؟ که به چند درصد از آنچه که گفته رسیده. 10، 20، 90 و ... امّا در ایران... نوبت به آقای توشه­جو رسید. صحبت کرد. نوبت به حمید رسید. گفت از هدف. از مأمور به وظیفه بودن. که بعد از شناخت و برنامه ریزی باید انجام داد، چه برسیم و چه نرسیم. ادامه هم دارد که... آقای اسکندری مباحث مطروحه را دسته­بندی و خلاصه کرد. البته گفت که سه چهار جلسه وقت می­گیرد تا به همه مباحث پرداخته شود، امّا در همین دو سه دقیقه هم حرف هایش را زد. تأکید کرد بر شناخت. یک سری شناخت ثابت و اولیه و یک سری هم متغیر و متناسب با زمان. اولی بر همه واجب است که اصول دین بخش مهمی از آنهاست. گفت که هر چه پیش می­رویم احتمال تغییر هدف­ها هست. مهم این است که باید شناخت ابتدایی داشته باشیم. سه دقیقه کشید، تقریباً. آقای عبداللهی هم تشکر کرد از همه. تشکر کرد و خوشحال بود، که چه بحث خوبی شد این «ای کاش». گفت که چند بحث مطرح شده است؛ هدف، موقعیت ما، حکومت اسلامی و راه های رسیدن به اهداف و... . حرف خودش هم این بود که شخصی می­گفت که در غرب سال­ها حکومت دینی بود. آن حکومت شرایطی داشت که غربیان را بدین سمت سوق داد که دست دین را از هرگونه دخالت در هر عرصه حکومتی منع کنند؛ شدند سکولار. دین حذف شد، از همه جا. در این مملکت هم حکومتی دینی آمده است. این بار اسلام برای حکومت آمده است. غریبان از همان ابتدا بر این تصور بودند که این حکومت به زودی شکست خواهد خورد، چرا که همه چیز به دست دین افتاده است. امّا نشد آنچه که می­اندیشیدند. ایستاد و ایستاد تا حالا. اگر امّا نکند این حکومت آنچه بر عهده اوست... همه چیز از دست می رود. «اسلام هم نتوانست اداره کند.»

جلسه که تمام شد، اکثر بزرگترها حلقه کوچکتری تشکیل دادند و شروع به بحث کردند. اینکه چرا به مباحث تنها باید ناخنک زد و آنها را به جایی نرساند. نباید یک موضوع باشد، چون خود به خود عده­ای حذف می­شوند. اینکه حلقه کوچکترها از بزرگترها جدا شود و مخالفت با آن. بعد این جلسه دوم، نوبت به اذان رسید. البته هنوز دقایقی مانده بود.

 




طبقه بندی: خودم و خودت، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 13 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (6)

 

آمدند و رفتند و خوابیدند. برخی از حرم آمدند، بعضی به حرم رفتند و عده­ای هم خوابیدند. بیشتر افراد خوابیدند. صبح هم بیدار شدند و خوردند. شب گذشته قرمه سبزی گرفته بودند و صبح گرم کردند. بعد سحری، دستشویی مسواک و آب. اذان که گفته شد همه چیز قطع. دوباره«الله اکبر»؛ نماز جماعت صبح به امامت آقای اسکندری. بعد نماز صبح خیلی­ها به حرم رفتند، تقریبا همه کوچک­ترها. بعضی از بزرگ­ترها رفتند و برخی خوابیدند.

11صبح بیدارباش شروع شد. دقیقا به همین معنی، شروع شد. شروع شد و 45 دقیقه­ای هم طول کشید. مقصد، حرم. بالاخره بیدارباش انجام شد. و حرم رفتن نیز هم. حرم رفته ها، بعد از ظهر آمدند. بچه ها هم، خود و زمین را برای زو آماده می­کردند. شروع شد، در رده نوجوانان. این دفعه پر تنش­تر و جدی­تر. کارشان به دعوا و بزن­بزن هم رسید، البته از نوع ملایمش و آن هم کوتاه. جدایشان می­کردند دیگر. ولی خب این خود کافی است از برای بازگو کردن شدت حساسیت و هم چنین جمعیت خود بچه­ها. بعد آنها نوبت بزرگ­ترها شد. یک تیم زوکشان به حلقه می­زدند و تیم دیگر منتظر زوکشان بودند، با حلقه­شان. بردند، زوکش­ها. بردند، زوکشنده­ها. بردند، زوکش­ها.  باز هم بردند، باز بردند و بردند و بردند. این تیم زو­کش­ها تیم وحشتناکی شده بود؛ حسن مرادی، حسین شریعت، مهدی رسولی، محمد صادقی. کار بیخ پیدا کرده بود. دو تیم این طرف ادغام شدند تا رویشان را کم کنند. بردند، این بار هم زوکش­ها. طرف مقابل شدند 9 نفر. باز هم بردند 4 به 9. بالاخره در یک بازی 4 به 11، آنها باختند و «زونکش­ها» برنده شدند. چه ذوقی کردند! چه فریاد که بر نیاوردند و چه خوشحالی­ها که نکردند. حال جای تیم­ها باید عوض می شد. 4 نفر از آن 11 نفر «حلقه­زن» جای اینها را گرفتند و شدند «زوکش». این­ها هم رفتند و منتظر زوکش­ها ماندند. بازی شروع شد. همیشه ادعای حلقه­زن­ها این بود که طرف مقابل چون زو می­کشند، سر جایشان میخکوب شده­اند. اما این دفعه هم موفقیت، از آن همان دارودسته حسین شریعت بود. از زوکش­ها دو نفر مانده بودند که ساعت به 5 رسید. وقت جلسه بود، بازی تعطیل! برنده و بازنده مشخص نشد... .

 




طبقه بندی: خودم و خودت، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نسیم بیداری (5)

 

بعد از گذشت مدتی، جلسه قرائت قرآن شروع شد. ساعت 7 تا 30/7 . هفت هشت نفری بودند. اذان که گفته شد، بچه­ها به سمت دستشویی حرکت کردند. وضو گرفتند و به نماز ایستادند. به امامت آقای عبداللهی؛ «الله اکبر». بچه های تدارکات هم هم­زمان سفره را پهن کردند. آقای زرنگ ثانی به همراه آقا مهدی و آقا مجید بیش از نصف بعد از ظهر را مشغول بودند. نماز که تمام شد سفره ها هم پر شده بود. نان و پنیر و خرما. شیر داغ و چای هم نوشیدنی­هایش بود. بعد افطار شام دادند، املت. خوردند، نخوردند. برخی خوردند و بعضی نه. تخم مرغش کم و پیازش زیاد بود، اما واقعاً خوشمزه بود. نانش را هم آقای باقری گرفته بود، محمد حسین باقری.

«دید دید دید دید دید دید» زور نزنید ، آهنگ پت و مت است. بعد شام، لب تاپ را روی منبر کوچک حسینیه گذاشتند و پت و مت پخش کردند. ملت هم دیدند. در فضایی ساکت و البته تاریک، چراغ­ها را خاموش کرده بودند. با عرض معذرت، می­خواهم بیش از این درباره آن ننویسم. که قلم عاجز است از بهجت قلبی رفقا؛ چه حالی کردند!! چراغ­ها که روشن شد و فیلم خاموش، ساعت 30/9 را نشان می داد. سریع زمین بازی را ردیف کردند و مسابقات را علم نمودند. ابتدا با جوراب گیری شروع شد. جوراب گیری به این صورت است که از یقه پشتی هر کدام از دو طرف، یک جوراب آویزان می­شود. هر کس در عین حال باید سعی کند جوراب دیگری را بردارد. در عین حال که می­بایست مواظب جوراب خود نیز باشد. کم­کم بزرگتر ها هم وارد بازی شدند. اما طولی نکشید عمر این بازی، زود به «زو»تبدیل شد. «زوووووو...» زو می کشیدند و می گرفتند. یک طرف زو می کشیدند و طرف دیگر منتظر گرفتن زوکش­ها بودند.

زو، و تو چه می دانی که زو چیست؟ و چه گذشت در زوی شنبه..... . هیجان بود و بالا و پایین. برد و باخت بود و کشمش. حلقه گرفتن بود و دست و پای زدن. طعمه جذب بود و تقلای رسیدن. خیلی خوش گذشت، هم به کوچکتر­ها، هم به بزرگتر­ها. یکی دو تا شلوار هم «جر» خورد. با عرض معذرت این قسمت بی­ادبی­اش بود! تا 11 جمعش کردند. باید می­خوابیدیم. صبح حرم داشتیم. تا 12 دیگر خوابیدند. البته برخی هم بعد زو، تازه راهی حرم شدند. راستی! هندوانه­ی بعد از زو هم خیلی چسبید، مخصوصا که شتری خوردیمش.

 




طبقه بندی: خودم و خودت، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 11 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نسیم بیداری (4)

 

 33/12 اذان گفته شد. بچه­ها دست از کار کشیدند. عده­ای نماز جماعت در حرم و عده­ای در حسینیه. بعد نماز کار و جمع و جور کردن ادامه پیدا کرد. بچه ها هم از حرم آمدند، هنوز کمی مانده بودند. سه چهار نفری­شان کمک کردند و کار تمام شد. فضای حسینیه عوض شده بود، قابل تحمل و ممکن برای زندگی. آقای خمسه هم کتابخانه­اش را راه انداخت. کمد پر از مفاتیح و قرآن و نشریه و مهر و خرت و پرت بود. کتاب­ها را جای آنها چید. ماه شد، کتابخانه را می­گویم. کتاب هایش هم بیست. خدا کند که بخوانند.

خوابیدند، شش هفت نفر. بازی کردند، باز هم شش و هفت نفر. این دفعه از بچه­های کوچک­تر و روی رخت خواب های پهن شده. اما بالاخره آنها هم خوابشان برد. برخی هم مشغول تهیه شام شدند. رفتند خرید و دست به کار شدند. عده ای هم برنامه نوشتند. گروه تبلیغات اردو، با لب­تاپ آقای لطفی مشغول بودند. یک گروه هم جلسه داشتند؛ آقای عبداللهی، آقای حاجعلی، آقای باقری و آقای اسکندری. چرخش از راست به چپ. بعد جلسه خواب سراغ عده ای دیگر هم رفت. برخی اما بیدار بودند و بی خواب، خوابشان نمی برد....

شروع شد. «تالار گپ و گفت»؛ همان جلسه خودمان. موضوع: «نسیم بیداری». رمضان، امام رضا(ع). تلفیق زیارت و مهمانی، دو دعوت باهم. بس عظیم است این نعیم .... خیلی ها صحبت نکردند. یعنی صحبت کردند، اما چیز خاصی نگفتند. «مدت زیارت رفتنمان بیشتر است، نهار نمی خوریم.» این نظر آقای مهدی برزگر بود. «اولین بار است که ده روز مشهد هستیم و نمازمان کامل. زیارتمان فشرده نیست.» آقای خمسه این را گفت. «با روزه حال و هوایمان معنوی­تر است.» و سه نظر دیگر. انصافا گل صحبت­ها، سخن آقای باقری بود؛ یعنی همان جناب آقای باقری! «انسانی را در ذهن خود خلق کنید. فقیرش کنید. ثروتمندش کنید.  فلجش کنید. سالمش کنید. ده تای دیگر هم اضافه کنید.» «دوباره تصور کنید، کهکشان راه شیری را. بعد آن منظومه شمسی. سپس زمین را در نظر بیاورید. حالا ایران و سپس تهران، خانه خودتان، اتاق­تان. خودتان را در نظر بگیرید. اگر شما بخواهید به دوستانتان در حکیمیه دوستی­تان را اثبات کنید چه می کنید؟ پیش خودتان می­خوانیدش... ». «شفا و هزار چیز دیگر که از ائمه می­خواهند، کارهای پیش پا افتاده­ای برای آن هاست.  این ها اصلا معجزه­ی ایشان نیست. بر آوردن چنین حاجاتی برای امامان (ع) به همان راحتی کارهایی­ست که شما با تصویر ذهنی­تان کردید. امام رضا (ع) هم شما را دوست داشته است. در رمضان نزد خویش خوانده و پذیرایی ویژه کرده.» اشاره­ای هم به نظریه ملاصدرا کرد که این کارگاه عملی(!) پشتوانه فلسفی قوی دارد و بر بخشی از نظریه ملاصدرا در باب تصورات ذهنی استوار است! ما هم پذیرفتیم، بلد که نیستیم، مجبوریم دیگر. آقای عبداللهی هم از نعمت گفت. از نعمت زیارت حضرت ثامن الحجج (ع) در ماه میهمانی خدا، رمضان. گفت از این نعمت سؤال می­شود. این طور نیست که وقتی نعمت را دادند، بگویند برو حال کن!! فردایی هست و حسابی، سؤال می­شود از این نعمت بزرگ.

 




طبقه بندی: خودم و خودت، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نسیم بیداری (3)

 

 سحر شد. بعضی تا سحر بیدار بودند، برخی هم 3:30 به بعد بیدار شدند. سحری­شان را خوردند. اغلب هم ساندویچ بود. یک چیزهایی لای نان باگت و اکثرا همراه با گوجه! سحری بچه ها که تمام شد، رسیدیم ایستگاه شاهرود. دیری نگذشت که به گوش رسید: " الله اکبر الله اکبر...". از زیر گذر خطوط رد شدیم و آمدیم بالا. همان جا کنار حوض، آستین­ها را بالا زدیم و وضو گرفتیم. برخی هم ابتدا رفتند و راحت شدند، سپس وضو گرفتند. مسجد واقعا بزرگی داشت، البته نسبت به سایر ایستگاه­های قطار. بعد نماز که داخل قطار شدیم، خواب...، خوابیدند، هم تا صبح بیدارمانده­ها و هم کسانی که چند ساعت خوابیده بودند.

از 9 تا 11 بچه­ها بیدار شدند. رسیدیم، همان حول و حوش 11. البته تا اینکه سر ایستگاه بیاییم و پیاده شویم چند دقیقه ای طول کشید. علی اصغر زرنگ ثانی زودتر بیرون آمد تا اتوبوس بگیرد. مینی بوس گرفت، ما هم سوار شدیم. یا علی تا حسینیه ...

مینی بوس قبل از بازار سر شور ایستاد. ایستاد و ما پیاده شدیم. پیاده شدیم و درش بستیم و برفت. آمدیم تا روبروی باب الجواد(ع)، یعنی سر بازار را هم رد کردیم. ایستادیم و... "السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی..."، " سلام آقا جون... اومدیم..." هرکس به زبانی... . برگشتیم و داخل بازار شدیم. حسینیه اصفهانی­ها را رد کردیم و رسیدیم به خشک­شویی و سفیدشویی فردوسی. آنجا به چپ پیچیدیم. سی- چهل متری که رفتیم، سمت راست داخل کوچه شدیم. سر کوچه نوشته بود «حسینیه محبان العباس».

در بسته بود، بعد از چند دقیقه باز شد. سرازیر شدیم تو. کوچه ورودی تنگ بود، راهروی خود خانه نیز. در باز شد و بچه ها داخل شدند. بعد از چند دقیقه اولین جلسه برگزار شد. آقای عبداللهی چند دقیقه صحبت کرد. از زیارت گفت، از مهمانی و نفس کشیدن در این فضا، از وقتی که هرکس برای صحبت دارد، 30 ثانیه. بعد از ایشان آقا سید شروع به صحبت کرد. سلام و سپس برای تعجیل در ظهور امام عصر(عج) صلوات. « اللهم صلی علی محمد و آل محمد» چند نفر، از ملت صلوات گرفتند. چند نفری هم گفتند که حرفی ندارند. دو نفر هم شیرین­کاری­شان را اجرا کردند، برخی هم تشکر نمودند. صدای «جیرجیرک» خیلی حال داد. درخواست تکرار هم از بچه­ها رسید... . علی اصغر توجه داد به زیارت با معرفت، اگر یافت شود برده­ایم ما!! آقای خمسه از کتابخانه گفت: «وقت بگذارید برای کتاب خواندن... تهران که رفتیم باز هم ادامه داشته باشد، برنامه داشتن­مان». آقای اسکندری هم توجه داد به خدمت به زائر امام رضا (ع). که آقای حق­شناس آفتابه پر می کردند. که امام زود تر از زیارت بر می­گشتند و چای درست می­کردند. قبل ایشان، آقای باقری صحبت کرد، با کوپن خودش و آقای حاجعلی. گفت از آدم هایی که سیب­زمینی­اند که هیچ حرفی رویشان اثری ندارد. «بی­رگ­اند».... خدا نیاورد برای هیچ بنده­ای. بعضی هم ماست­اند. اثر می­پذیرند، رنگ عوض می کنند، اما فقط در همین حد. خودشان ماست­اند، شل­اند، شبیه ندارند.

جلسه که تمام شد، بچه ها پا شدند. زیر هجده سال ممنوع! جارو زدن را می­گویم. رفتند و دست به کار شدند. اذان گفته شد. رفتند حرم و دست به کار تمیز کردن شدند، کوچک تر ها با آقای باقری رفتند حرم و بزرگتر ها با جاروی برقی و دستی دست به کار شدند.

 




طبقه بندی: خودم و خودت، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نسیم بیداری (2)

 

به نام خدای رمضان،  به نام میزبان رمضان،  به نام آفریدگار رمضان. به یاد رسول خداو سید الانبیاء و خیر الاتقیاء... به یاد وصی نبی الله و خلیفه امین وحی الله و سید الاوصیاء و اخ المصطفی... به یاد ناموس خدا،  انسیه حوراء، صدیقه کبری و قرین المرتضی و خیر النساء.. و به یاد عزیزان بتول، چهار خورشید بقیع خوابیده در خاک پاک مدینه الرسول... به یاد آفتاب سر جدا و ماه دست از کف داده و قلب زینب صبور، به یاد خیمه ها و دشت تفتیده ، بدنهای پاره پاره و سر های بر نیزه، به یاد غریبان بغداد، خورشیدهای کاظمین مقاوم در برابر ستم و بیداد... به یاد شمس الشموس، مدفون بارض طوس، داعی نفوس؛ سوی خدا و در ماه خدا، و به یاد مظلومان، در بند کشیده شدگان، دور از وطنان، به زندان افتادگان و محاصره شدگان سُرَ مَن رَأی... چشم دل شیعیان روشن با این شهر سامرا... «الهم صل علی محمد و آل محمد»...

«الهم صل علی محمد و آل محمد»... برای نابودی علمای اسرائیل صلوات... «الهم صل علی ... » با صلوات شروع شد. در مینی بوس بودیم و صلوات اولین بهانه برای شروع با هم بودن، سفری با برکت رفتن و زیارتی مقبول داشتن. هنوز خیلی وقت از شروع حرکت نگذشته بود که همهمه و سر و صدا راه افتاد، البته نه بلند. قرار ساعت 10 بود، جلوی درمانگاه ایثار. تا 10/10 همه آمده بودند جز آقای عبداللهی... نه، آقایان (و یا به عبارتی برادران) عبد اللهی! ایشان که آمدند راه افتادیم، شاید 20/10.

خنده بود و تیکه و شلوغی. بعد کلی خلاقیت ملت و خنده و بعضی وقتها هم قهقهه، آقای عبد اللهی از کنار راننده آمد عقب. شروع کردیم: «اللهم کن لولیک احجه ابن الحسن...» آقای عبد اللهی شروع کرد: «یا امام رضا   یا امام رضا   یا امام رضا مولا، یا امام رضا ... 

قربون کبوترای حرمت امام رضا/ قربون این همه لطف و کرمت امام رضا»

بلد نبود. آقای زرنگ ثانی آمد وسط،  بلد بود و تا انتها خواند. آخرش دوباره «یا امام رضا   یا امام رضا...». تمام که شد، سروصداها دوباره بلند شد. خوش می­گذشت به بچه­ها. مهلت رسیدن هم می گذشت. قطار 40/10 از کرج راه افتاده  بود.

ایستگاه قطار خیلی معطل نشدیم. تا بچه ها کمی این طرف و آن طرف بروند، وقت رفتن رسید... وقت نشد جومونگ ببینند. از من بپرسی بهتر که ندیدند. داخل قطار شدیم و در واگن 2 مستقر، سر جایمان. یک کوپه هم علاوه بر این 4 کوپه، در واگن 1 داشتیم.

هفت- هشت تا از بچه­ها چپیده بودند تو یک کوپه، 6 تا از بزرگ­ترها هم در همسایگی­شان. بقیه راحت راحت بودند. راه که افتادیم، بعد مدتی یواش یواش خوردنی­ها در­آمد. تخمه، سیب و خیار، ساقه طلایی و یک وعده هم شام...

 




طبقه بندی: خودم و خودت، 
برچسب ها: رمضان، امام رضا (ع)،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 مرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

1

...

- آدمی رفیق را می­خواهد برای کی؟ برای چه؟ مگر نه این است که زمان سختی­ها باید رفیق دست آدمی را بگیرد؟

- تند نرو جناب! خودت را یادت رفته که در حق رفقای نزدیکت چه بی­خیال بودی؟ چند تایشان در شرایط بحرانی بودند و اصلاً حواست بهشان نبود؟

- ولی من در آن زمان به دنبال وظیفه خودم بودم؛ درس می­خواندم و یا کارهای دیگری که باید انجام می­دادم. من که نمی­توانستم کارهایم را ول کنم و دنبال کسی راه بیافتم که خودش هم نمی­داند چه می­کند و کجا می­رود...

- خب حالا هم از دیگران انتظار نداشته باش که بخواهند برایت کاری را بکنند که خودت برای دیگران نکرده­ای. چطور توقع چنین چیزی را داری؟

- راست می­گویی! اما آدمی بعضی اوقات در شرایط سختی قرار می­گیرد که دیگران (و حتی خود او اندکی قبل از آن) نمی­فهمند که ...؛ نمی­دانم چطور بگویم. آدم تا خودش حس نکند، نمی­تواند بفهمد.

- یعنی می­خواهی بگویی تازه متوجه این چیزها شده­ای؟ مگر ندیدی که دوستان خوبت، همانها که خیلی جاها دستت را گرفته بودند و تو را کشیده بودند به جاهایی که خودت نمی­توانستی بروی، چطور در سختی­ها زمین می­خوردند و محتاج کمک تویی بودند که دیگر برای خودت قوی شده بودی؟ ...

- فکر می­کردم که وقت من با ارزش­تر است! ساعتی فوتبال یا والیبال بازی کردن آن هم در فضای رفقای قدیم -که اکنون دیگر خیلی در قید و بند بعضی چیزها نبودند- کمی برایم بی­حاصل می­نمود...

- اکنون اما آگاه گشته­ای که چقدر نیاز داری تا کسی همراهیت کند؛ حتی در همین حد که پا به پایت برای ساعتی قدم بزند...

- آخ! که دلم چقدر برای هوای بیرون تنگ شده! چقدر برای قدم زدن در هوای صاف غروب... . این چند روزه که دائم در خانه بوده­ام، اگر نبود که باید به جای دایی­ام (مربی بسکتبال) به باشگاه بروم، شاید اکنون یک هفته­ای می­شد که در خانه­ام... . مسجد؟ نه عزیز! خیلی وقت است که دیگر مسجد نرفته­ام...

- که چی؟ می­خواهی چه بشود؟ فکر کرده­ای با خانه­نشینی­ات چه چیزی را تغییر می­دهی؟

- نمی­دانم؛ اما حوصله بیرون رفتن و دیدن آشنایان را ندارم. اصلاً از سلام و احوالپرسی فرار می­کنم! فکر می­کنم در حال تغییر هستم؛ نه تغییر معمولی، از آن جهش­هایی که چند بار تا به حال...

- همانها که مسیر زندگی­ات را عوض کرده­اند؟

- بله! البته هنوز نمی­دانم که قرار است چه تغییری و در چه جهتی باشد! و این که آیا خوب است یا ...؟

- هنوز تکلیفت را با خودت مشخص نکرده­ای؟ ... خیلی­ها که تو را می­بینند فکر می­کنند که چقدر آدم سرسخت و محکمی هستی! اما این طور که بویش می­آید...

- برای همین هم کار من سخت شده! بیرون نمی­روم زیرا هنوز نمی­دانم که تکلیفم چیست و این تردید در روابط تأثیر می­گذارد. از طرفی هم نمی­توانم حرفم را حتی به نزدیکترین رفقایم بزنم؛ فکر می­کنند...

- پس به نوعی دچار پنهان­کاری شده­ای؟ فکر نمی­کنی اسمش نفاق باشد؟

- از همه طرف در فشارم! از یک طرف می­ترسم که این تزلزل در پندار و کردار و گفتار، باعث تزلزل دیگرانی شود که چشمشان به امثال بنده است؛ گر چه نباید و من هم مخالف این چنین الگوبرداری­هایی هستم اما ... . از طرف دیگر اصلاً از نقش بازی کردن و پنهان­کاری خوشم نمی­آید؛ دوست دارم اگر کار خلافی مرتکب شده­ام داد بزنم که... چون دوست ندارم دیگران طوری غیر واقعی به من نگاه کنند، نه بیشتر از آنچه هستم و نه کمتر از آن. اما می­دانم که این چنین هم نمی­شود؛ یک نوع عرف­ستیزی در منش عرفا هست که به گمانم با شرع مخالف باشد، و گرنه بسیار به آن علاقه­مندم...

- تا حالا با خودت نشسته­ای که ریشه­یابی کنی ببینی این مشکلات در کجا ریشه دارد؟

- قدیم­ترها که دائم مشغول بررسی بودم، به گمانم اخیراً کمی این کارم کم­رنگ شده. اما به هر حال چیزهایی می­دانم...

- خب چرا ساکت شدی؟ چیزی شده؟

- نه داداش! اصلاً یه دفعه حالم گرفت؛ خب این همه صحبت کردیم تهش چی شد؟ حالا مثلاً داری احوالات ما رو آنالیز می­کنی که مشکل رو پیدا کنی؟ بی­خیال بابا! ...

- خب فکر می­کنی این­جوری هیچ وقت مشکلت حل میشه؟

- ببین عزیز! من خودم گوشم پره از این حرفها! هر چی بخواهی بگی من خودم تا تهش رو می­دونم...

- به قول اون رفیقت که نظر گذاشته بود، پس مشکلت توی عمله؟

- ببین داداش! من خیلی حرفها دارم که شاید نتونی جواب اونا رو بدی!! اما اصلاً حال و حوصله ادامه دادن این گفتگو رو ندارم... ما رو به خیر و شما رو به سلامت!

 

...




طبقه بندی: روزمرگی،  خودم و خودت، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 8 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (1)

 

رمضان نزدیک است و بچه­ها قصد رفتن دارند. بچه های مسجد صاحب الزمان (عج)، همچون دو سال قبل، به اردوی آموزشی مشهد می روند. ده روز، مشهد، رمضان... مهمان امام رضا (ع)، مهمان خدا. امسال توفیق همراهیشان را ندارم. آن قدر گناه کرده ام که چنین توفیقاتی از  من صلب شود. اما ای کاش می شد که بروم...

حالا که نمی روم، وصف عیش قبلی خالی از لطف نیست. خاطرات سفر دو سال قبل را مرور می­کنم؛ خاطرات سفر «نسیم بیداری» را!

 

پیش­گفتار

به نام خدای رمضان،  به نام میزبان رمضان،  به نام آفریدگار رمضان. به یاد رسول خداو سید الانبیاء و خیر الاتقیاء...

 به یاد وصی نبی الله و خلیفه امین وحی الله و سید الاوصیاء و اخ المصطفی... به یاد ناموس خدا،  انسیه حوراء، صدیقه کبری و قرین المرتضی و خیر النساء.. و به یاد عزیزان بتول، چهار خورشید بقیع خوابیده در خاک مدینه الرسول... به یاد آفتاب سر جدا و ماه دست از کف داده و قلب زینب صبور، به یاد خیمه ها و دشت تفتیده ، بدنهای پاره پاره و سر های بر نیزه و به غریبان بغداد، خورشید های کاظمین مقاوم در برابر ستم و بیداد... به یاد شمس الشموس، مدفون بارض طوس، داعی نفوس؛ سوی خدا و در ماه خدالله و به یاد مظلومان، در بند کشیده شدگان، دور از وطنان، به زندان افتادگان و محاصره شدگان، سُرَ مَن رَأی... چشم دل شیعیان روشن با این سامرا...

آغاز کردیم به لطفش، به توجهش و به عنایتش.

در نهایت این مجمع­الخاطرات را با عشق سرشار بچه­های موسسه یاوران صاحب­الزمان  (عج الله تعالی فرجه الشریف) به خاندان آل­الله (علیهم السلام)، به پیش­گاه با عظمت صاحب سرزمین انقلاب اسلامی تقدیم می­کنم. باشد که مقبول درگهش افتد ...

دست ما و دامان پر گوهر سلطان سریر ارتضا ...

 

 




طبقه بندی: خودم و خودت، 
برچسب ها: رمضان، امام رضا (ع)،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

ندای حاج آقا روح الله

 

     درد

   درد درد

 درد     درد

درد       درد

   درد درد

 

هیچکس چونان پیامبران و امامان در راه هدایت مردم زجر نکشید. علمای دوران غیبت نیز در همین مسیر گام برداشتند و به اندازه ظرفیت، جام درد را سرکشیدند. و این درد و زجر، ابتدا و اولی، سرچشمه در «گمراه بودن مردم» داشت و دارد. که اگر نبود شمشیر و زندان و تبعید و...، باز هم «بودن میان آن همه گمراه گناه کار»، تلخ ترین زهر موجود در جهان می بود.

این درد و رنج ناشی از «بودن در میان...»، خاص انبیا و علما نیست و در عرصه های دیگر، به ویژه در کشور اسلامی ما، مصادیق متعدد و متنوعی دارد. فیلسوفان مسلمان نیز چنین اند. بودن در میان کسانی که هیچ چیز جز تفلسف خودشان را نمی پذیرند، دردی است که تحملش بسی مشکل می نماید. علمای علوم انسانی نیز چنین سرنوشتی دارند. سرو کله زدن با اساتید دانشگاهی که از برجِ عاجِ غرور غرب پرستی پایین نمی آیند و حق را نمی پذیرند، بیشتر و بیشتر زجرآور است. اما هیچ کدام از آنها در این خصلت، به پای هنرمند مسلمان نمی رسند. رنج و محنت و دردی که هنرمند مسلمان می چشد، بسی بیشتر و عمیق تر و سوزناک تر از فیلسوف و عالم علوم انسانی است. هنرمند مسلمان، هر لحظه در رنج است و دل را مشربه زهر و زجر می بیند. رنج او در همه فعالیت های مربوط به هنرمندان تبلور دارد و چون دیگران، تنها به موضوع کار مرتبط نمی شود. هم صحبتی با دیگر هنرمندان برایش دردآور است. چای خوردن با آنها دردآور است. خندیدن با این جماعت دردآور است و گریستن با ایشان نیز هم. ارتباط با آثار آنها دردآور است و به یادآوردن آثارشان هم دردآور... و هنرمند مسلمان بلاکش این میعادگاه رنج است...

 

     درد

   درد درد

 درد     درد

درد       درد

   درد درد

 

قبل عید سریال ساختند و تنها از برای خنداندن، شروع به تمسخر مستضعفان جامعه کردند. می دیدم و طنین ملکوتی حاج آقا روح الله در گوشم بود که «اینها ولی نعمتان انقلاب هستند.» چه چیزی می توانست ذره ای و کمتر از ذره ای، تسکین بخش دل باشد جز نغمه حاج محمود کریمی: «خون خوردن و حرفی نزدن کار دلم بود...»

در عید سریال ساختند و چهارنعل (یعنی همان چهارشبکه) از روی جنازه آبروی بی رمق مستضعفان و اسلام و حتی ایران گذشتند و من نگاه کردم و تا می توانستم، از بهر دلخوشی دوستان حزب اللهی (!) دم برنیاوردم. و هنوز طنین ملکوتی حاج آقا روح الله در گوشم بود که «اینها ولی نعمتان انقلاب هستند.»

بعدِ عید سریال «چهار چرخ» را ساخته اند و این بار با 18 چرخ هنر هفتم، آبروی اسلام و انقلاب و ولی نعمتان را زیر می گیرند و من... من همچنان به به و چه چه حزب اللهی ها را می شنوم که «خدا را شکر بعد فتنه 88، تلویزیون توجه ویژه ای به اقشار کم درآمد نشان می دهد.» سریال می بینم و تشکر مذهبی ها را می شنوم، اما هنوز حاج آقا روح الله در درونم ساکت نشده است که «اینها ولی نعمتان انقلاب هستند.»

نمی دانم آخر چه می شود! همرنگ هنرمندان همه چیز فروش می شوم؟ یا چون اکثر حزب اللهی ها بوق چیِ توجیه گر خنجر زدن های دوستان (!) به اسلام می گردم؟ و یا ندای حاج آقا روح الله را حتی در دل هم خاموش می کنم؟ و یا اینکه...




طبقه بندی: حضرت امام خمینی،  روزمرگی،  خودم و خودت،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 اسفند 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

جوابیه «چه کسی این آقایان را قرص خواب خورانده؟» - 1

 

داشتم قسمت نظرات مطلب «چه کسی این آقایان را قرص خواب خورانده؟» در وبلاگ «آسمونی تا بی­نهایت» یه چیزایی می­نوشتم، دیدم طولانی شد، برای مدیر وبلاگ نوشتم که برایتان ایمیل می­کنم اگه خواستید، به عنوان مطلب بذارید در جواب و تکمیل حرفتان؛ چشمتان روز بد نبیند که نیم­صفحه­ای را که نوشته بودم را کپی کردم و پنجره را بستم که یکهو حواسم نبود و آدرس وبلاگشان را کپی کردم و یعنی که ... خواستم بی­خیال نوشتن دوباره بشم، دیدم که قول داده­ام که برایشان می­فرستم؛ ضمناً گفتم یه جوری بنویسم که بتونم رو وبلاگ خودم هم بذارم، چون مطلبش مهم است؛ یعنی خیلی به موارد مطرح شده جواب نداده­ام... و آنچه می­خوانید ناخواسته از دستم در رفته...

 

نکته اول، قبول درد است!

و این تیتر قسمتی از بیانات حضرت آقاست که خطاب به حوزوین گفته بودند و درباره نقایص نظام حوزه! کار به شأن صدور ندارم، روی محتوا زوم می­کنم. این که ما فهمیده­ایم که:

 

1. درد است که عرصه هنر آنچنان از اسلام­گراها و انقلابیون خالی است که ضد انقلاب و ضد اسلام با بودجه جمهوری اسلامی و از بیت المال مسلمین تأمین می­شوند که تولید اثر کنند، اثری که «ضد» مطلوب ماست؛ و بعد ما هم می­آییم و تشویقشان می­کنیم که «هنر را باید برای هنر خواست!»، و فن و تکنیک را بر حقیقت و آرمانها ترجیح می­دهیم...

 

2. درد است که در مراکز علمی ما کسانی هستند که نه تنها هیچ اعتقادی به اسلام و انقلاب اسلامی ندارند، بل که در رد اسلام و انقلاب آزادانه تئوری­پردازی می­کنند (تا اینجایش گزیری نیست! توضیح می­دهم) و ما که باورهایمان را زیر سئوال برده­اند، هیچ نمی­کنیم...

 

3. درد است که مسئولین جمهوری اسلامی، نه در مسیر جمهوریت و نه در مسیر اسلامیت (که هر دو در غالب موارد یک مسیرند) گام بر نمی­دارند و به­به و چه­چه یک عده به ظاهر روشنفکر و هنرمند برایشان غایت آمال است. مگر نه این که اینها امین مردم و مورد اعتماد امام امت هستند برای حرکت در مسیر اهداف انقلاب؟

 

4. درد است که ...

 

داشتم می­گفتم، این که ما فهمیده­ایم که اینها و خیلی چیزهای دیگر درد است، بسیار خوب است؛ اما به فرموده آقا، نکته اول است! یعنی فهمیدن «این که این موجود بیمار است» نکته اول است...

 

چه باید کرد؟

من از شما (که لابد دردمند هستید) می­پرسم که چه باید کرد؟ اینجا فعلاً می­خواهم به همان سینما بپردازم که دوستمان هم دست روی آن گذاشتند، بحث علوم انسانی مجالی دیگر می­طلبد.

سال پیش و در جریان تصویب گسترش (چند ده درصدی) سالنهای سینما، با توجه به تولیدات شرم­آور سینمایی (از هر حیث، چه تکنیک که ما به همت سیما مخاطب فیلمهای هالیوود بوده­ایم و ذائقه­مان فیلمهای ضعیف را نمی­پسندد؛ و چه محتوا که روح بلند اسلامی و انقلابی ما به هرزگی و رقاصه­گی و ... تن در نمی­دهد!)، یکی از دوستان طلبه! می­گفت که نباید ساکت بنشینیم. وقتی پرسیدم که چه کنیم؟ گفت: «چند تا از سالنهای سینما را آتش بزنیم!!!» و من از عمد گفتم طلبه و از عمد گفتم این مطلب را که نشان دهم که افرادی هستند که در این سطح فکر می­کنند!! (گرچه شخص مورد احترامی است و از جهت درسی هم انسان موفقی است، اما در اجتماعیات واقعاً ضعیف است).

گفتم این که نمی­شود و برایش ثابت کردم که در فرض اقدام، باز هم مشکلی حل نخواهد شد؛ گفت: «تحصن کنیم و اعتراض به ...»! و این یعنی که ذهن ما به بالاتر از تحصن راه ندارد و تحصن یعنی که عده­ای انسان منزوی و ضعیف درخواست دارند که به آنها نگاه شود و کلامشان شنیده شود! و کو گوش شنوا؟!

باز به او توضیح دادم که تحصن هم راه خوبی نیست و کار اساسی­تر از این حرفهاست. اصل وجود سینما را برد زیر سئوال که: «اصلاً ما در جامعه اسلامی سینما می­خواهیم چه کار؟!» و این سئوالی اساسی است که نباید سرسری به آن نگاه کرد. اما تا حدودی از ضرورتهای ثانویه سینما برایش گفتم.

مراد من از «ضرورت ثانویه» این است که شاید یک چیز به خودی­خود و صرف نظر از شرایط پیرامونی هیچ ضرورتی نداشته باشد، اما نظر به فضای پیرامونی و ارتباط آن موضوع با مسائل و موضوعات دیگر نوعی ضرورت را در پرداختن به آن به وجود می­آورد.

یعنی که «سینما در غرب، برای پر کردن اوقات فراغت شکل گرفته و در فرهنگ اسلامی، چیزی به نام اوقات فراغت معنا ندارد» و «سینما یعنی ابزار غفلت و اینترتینمنت و سرگرمی و اینها خلاف ...» را باید کنار گذاشت و نگاه به تأثیرات این پدیده در فرهنگ و افکار مردم کرد و از این ابزار در راستای مقابله با فرهنگ مهاجم غرب بهره گرفت. و اصولاً نمی­توان سینماها را تعطیل کرد و اگر هم...، نمی­توان جلوی تلویزیون و ماهواره و رسانه­های زیرزمینی را گرفت. پس باید واقع­بینانه فکری کرد. گفت: «پس چه کار کنیم؟»، و من هم جوابی به او دادم که ...

اما می­خواهم  این سئوال را پر رنگ کنم که: «پس چه کار کنیم؟»

 

یاد کلامی از شهید بزرگوار سید مرتضی آوینی می­افتم. شهید آوینی معروف است به این که از بیخ و بن، تلویزیون و سینما و سایر پدیده­های فرهنگ غرب را قبول ندارد و حتی به قول برخی فردیدی است؛ اما همین شهید آوینی هم آنجا که در مقام ضرورت­ها قرار می­گیرد، نسخه­ای دیگر می­دهد و قائل به تعطیل­کردن اینها نیست. ایشان قریب به 20 سال پیش این چنین روزهایی را دیده و فرموده است که: «تصور این که تلویزیون در روز و هفته و ماه و سال چه حجم عظیمی از برنامه­ها را می­بلعد (یعنی انگار کن که یک موجود زنده است که برای ثانیه­ثانیه­اش باید خوراک داشته باشی!) پشت انسان را می­لرزاند!! چه برسد به این که ما بخواهیم تولیدات ما از نظر کیفی و محتوایی از یک حدی پایین­تر نیاید. (و تو اگر بودی چطور نتیجه می­گرفتی؟ و چه پیشنهاد می­دادی؟) اگر ما در دراز مدت برای تربیت نیروهای متعهد برنامه­ای نداشته باشیم، روزی ناچار باید در برابر کسانی زانو بزنیم که هیچ اعتقادی به اسلام و اهداف انقلاب ندارند!!!» و می­پرسم که مگر اینچنین نشده است؟

 

ان شاء الله ادامه دارد...

 




طبقه بندی: فرهنگی،  خودم و خودت، 
برچسب ها: قبول درد!، چه باید کرد؟،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 آذر 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

چرا بگوییم «امام خامنه­ای» ؟

 

دلیل اول :

غربیها با سه کلید واژة آزادی، دموکراسی، و حقوق­بشر افکار عمومی را اداره می­کردند . شرقی­ها با دو کلید واژه­ی پرولتاریا با امپریالیسم و برابری. امام خمینی رحمه الله پنج کلید واژه قرآنی را در مقابل آن پنج کلید واژه قرار دادند. « امامت­محوری، امّت­گرایی، عدالت­گستری، (دوقطبیِ) مستکبرین و مستضعفین» اساس تئوری و پنج کلید واژه، واژة « امام» بود.

 

امام خمینی رحمه الله از دنیا رفتند. آقای هاشمی رفسنجانی پنج روز بعد از رحلت امام رحمه الله، در دومین خطبه­ی اولین نماز جمعة بعد از رحلت امام رحمه الله آمدند و دو جمله راجع به ولایت­فقیه گفتند؛

یک: «ما نمی­خواهیم بعد از رحلت امام خمینی، به جانشین ایشان «امام» بگوییم.»



ادامه متن ...
طبقه بندی: حکومت جهانی،  حضرت امام خمینی،  حضرت امام خامنه ای،  پرسش و پاسخ،  سیاسی،  خودم و خودت، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 آبان 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

این مطلب را بعد از داستان راستان در 80 دقیقه 6 بخوانید

چند سال پیش که تازه ریش تو صورتم در اومده بود و سنم پایین­تر بود، هر از گاهی بعضی پیدا می­شدند که یه تیکه­ای یا حتی یه قلمبه­ای! به ما بندازن؛ گرچه من اصلاً ناراحت نمی­شدم! ... (نمی­دونم که چرا دیگه کسی بهم تیکه نمی­اندازه! البته شاید به خاطر رفتار خودمه یا شاید ...)

غرض این که من به خلاف بعضی بچه­مذهبی­ها و بسیجی­ها و حزب­اللهی­ها (البته نه همه­شون!)، به طرف چیزی نمی­گفتم و حتا اخم نمی­کردم، و حتاتر بیشتر مواقع لبخند می­زدم! البته خود شخص هم در برخورد من مهم بود، مثلاً با چه حالتی تیکه می­انداخت؛ با خنده و شوخی، جدی و عصبانی و ... یا مثلاً از روی ندانستن چیزی می­گفت یا ... .

البته این برخوردم (مثل بعضی از رفتارهای دیگه­ام!) از روی فکر وتأمّل بود. یعنی با خودم فکر می­کردم که چرا یه نفر باید با من (که نمی­شناسدم و از روی ظاهر مذهبی­ام قضاوت می­کند به ... نمی­دانم چه!) این طور برخورد کند؟



ادامه مطلب
طبقه بندی: خودم و خودت، 
درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات