حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 اسفند 1390 توسط محمدقائم خانی

چیزی نمانده است!

«یک روزز مجاهدت این بزرگوارها ائمه (علیهم السلام) به قدر سال­ها اثر می گذاشت. یک روز از زندگی مبارک این­ها مثل جماعتی که سال­ها کار کنند، در جامعه اثر می گذاشت. این بزرگواران دین را همین­طور حفظ کردند، و الا دینی که در رأسش متوکل و معتز و معتصم و مأمون باشد و علمایش اشخاصی باشند مثل یحیی ابن اکثم، که با آنکه عالم دستگاه بودند، خودشان از فساق و فجار درجه یک علنی بودند، اصلا نباید بماند؛ باید همان روز ها به کل کلک آن کنده می شد، تمام می­شد. این مجاهدت و تلاش ائمه (علیهم السلام) نه فقط تشیع، بلکه قرآن، اسلام و معارف دینی را حفظ کرد؛ این است خاصیت بندگان خالص و مخلص و اولیای خدا. اگر اسلام انسان­های کمربسته نداشت، نمی توانست بعد از هزار و دویست سیصد سال تازه زنده شود و بیداری اسلامی به وجود بیاید. باید یواش یواش از بین می رفت. اگر اسلام کسانی را نداشت که بعد از پیغمبر (ص) این معارف عظیم را در ذهن تاریخ بشری و در تاریخ اسلامی نهادینه کنند، باید از بین می رفت؛ تمام می شد و اصلا هیچ چیزش نمی ماند. اگر هم می ماند، از معارف چیزی باقی نمی ماند؛ مثل مسیحیت و یهودیتی که حالا از معارف اصلی­شان تقریبا هیچ چیز باقی نمانده است.»

صفحه 323 کتاب «انسان 250 ساله»، فصل «امام جواد، امام هادی، امام عسکری (علیهم السلام)»

نکته ای که مقام معظم رهبری بدان اشاره کرده اند بسیار مهم است. مربوط به اصل اسلام است. مرتبط با بقای اسلام است. و در بقای اسلام، مهم­ترین وظیفه را متوجه علما می دانند. و نیز علمای وابسته به طاغوت را مشکل اصلی ائمه (علیهم السلام) می شمارند. بقا، رشد، شکوفایی و توسعه اسلام را نتیجه زحمات علمای زیادی می دانند که بعد از قرن ها منجر به بیداری اسلامی تشکیل حکومت حقه در ایران گشت.

اما این نکته مهم تنها مربوط به زمان گذشته، زمان حضور ائمه (علیهم السلام) در جامعه و در شرایط عدم غیبت نیست. منحصر به زمان علمای ماضی تحت حکومت طواغیت هزار سال گذشته نیز نمی باشد. البته درست است که بعد از انقلاب اسلامی در ایران، تهدیدهایی که از طرف طواغیت متوجه اسلام می شد از بین رفت، ولی در عوض تهدیدات جدید به ظاهر گشت که کم از گذشته ندارد. مهمترین مشکل هم منافقین داخلی هستند. اگر کسی در داخل با حکومت اسلامی تعارضی نداشته باشد، اگر گروهی در داخل پیگیر خط و ربط­های استکبار جهانی نباشند، اگر عده ای مداو سنگ کفار را به سینه نزنند، دست طواغیت جهانی از مملکت و اسلام کوتاه خواهد شد. اما منافقان داخلی مشکل اول نیستند. چرا که تعدادشان چندان نیست. مشکل اصلی همانهایی هستند که زمینه را برای فعال شدن ایشان فراهم می کنند.

ما هستیم که زمینه را برای فعالیت منافقین داخلی فراهم می کنیم! تعجب کردید؟ دنیاخواهی ما، باندباز ما، تنبلی ما، سرپیچی ما از فرامین امام جامعه، نزاع ها و صف به صف شدن ماست که زمینه را برای جولان دادن منافقین و در نتیجه قدرت یافتن استکبار فراهم می کند. در میان طرفداران نظام، آن­ها که از همه بیشتر اثر می گذارند، خواص جامعه هستند. خواصی که یک لغزش آنها، یک ندانم کاری آنها، یک بی توجهی آنها می تواند مشکلات عدیده ای را برای نظام و اسلام به وجود بیاورد.

اما باز هم ما هستیم که زمینه را برای فعالیت منافقین داخلی فراهم می کنیم! همه ما، بدون استثنا. چرا که ما هستیم که با انتخاب های غلط خود قدرت را به دست خواص نامطمئن می دهیم. ما هستیم که با رای خود مقدرات مملکت اسلامی را به ضعیف الایمان ها می سپاریم. ما هستیم که دنیاخواهان را بر صندلی مجلس تکیه می دهیم. ما هستیم که افراد نه  چندان مورد اعتماد را به کرسی نظارت بر کشور می نشانیم.

و در این میان، وظیفه علما از همه خطیرتر است. آنهایند که می توانند جلوی انحرافات را بگیرند. آنهایند که می توانند راه را از بی راهه تشخیص دهند و به مردم بنایانند. انهایند که می توانند نظام و اسلام را حفظ کنند. و یکی از مهم ترین مواردی که بار سنگینی را بر دوش علما قرار می دهد، انتخابات است. وظیفه ما هم این است که یا از روی علم رای بدهیم ویا به کسانی مراجعه کنیم که صحنه را می شناسند و با تکیه بر بصیرت آنها، چنین کار مهمی را به انتها برسانیم. هر مقدار که نامزدها را می شناسیم، فقط با تکیه بر حجت دینی رأی بدهیم. هر مقداری هم که به مشورت با علما نیاز داریم، تنبلی را کنار بگذاریم و به دنبال ایشان برویم و سوال­هایمان را بپرسیم. نتیه نهایی چه ربطی به ما دارد وقتی وظیفه ما رای دادن به اصلح است؟ ما در روز قیامت مسئول نام هایی هستیم که در برگه رای نوشته ایم، و نه رای هایی که از صندوق ها بیرون می آید. نظام وفادار است و هرچه که مردم انتخاب کنند، همان می شود. اگر همه از روی تقوا رای بدهند، علاوه بر اجر الهی، امور هم سر و سامان می گیرد. اما اگر خدای نخواسته از روی هوس و دلخواه شخصی و یا مصلحت اندیشی های نابجا رای بدهند، نه خدا راضی خواهد بود و نه نتیجه ای جز ضرر و خسارت به بار خواهد آمد. یادتانباشد که باید از روی علم و بصیرت رای بدهیم... چیزی تا سوال روز حساب نمانده است!!!




طبقه بندی: حضرت امام خامنه ای،  کتابخوانی،  اعتقادات اسلامی،  سیاسی، 
برچسب ها: امام عسکری (ع)، انتخابات مجلس، اصلح،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 14 مهر 1390 توسط محمدقائم خانی

هیچ­کس نمی­گوید... نکند ممنوع است!!!

 

-        چرا به من چیزی نمی­گی؟

-        منظورت چیه؟

-        از کجا میدونی من بیشتر از اون مقصر نیستم؟

-        هرکس مسئول کار خودشه؟ اون وظیفه داشته بره بفهمه.

-        من وظیفه داشتم بگم.

نگاه ملامت­گر سعید آزارش می­داد. سعید خودش را با زبان سرزنش می­کرد و او را با چشم. کدام دردناک­تر بود؟ سر بلند کرد تا شاید از زیر نگاهش در برود. نگاهی به درختی که از کنارش می­گذشتند انداخت و گفت: ولی تو نمی­تونی همه چیزو با هم مخلوط کنی. هرچیزی سر جاش.

سعید: من اون همه مدت باهاش بودم. نباید چند بار درباره این مسئله مهم صحبت می­کردم؟

-        خب آخه...

-        بله، شاید اولش به دام نمی­افتاد. ولی بالاخره یه وقتی، یه جایی پاگیر می­شد. اون موقع می­شد صحبت کرد.

-        بازم من رو حرف خودم هستم.

-        اصلا، تو خودت کجا اینو فهمیدی؟ کجا یاد گرفتی؟

احمد به فکر رفت. داشت در زندگی به دنبال نقطه شروع این بحث می­گشت. نمی­توانست چیزی بگوید. در نهایت نگاهی به صورت سعید کرد و گفت: خیلی وقته که من باهاش...

مکثی کرد و ادامه داد: شاید از وقتی یادم میاد. از اول بچگی.

-        چی می­خوری؟

-        بله؟

سر که بلند کرد، خودشان را جلوی بوفه دید. با هم داخل شدند. هنوز کلاس صبح بچه­ها تمام نشده بود و بوفه، خلوت بود. احمد نگاهی کرد و گفت: چایی که عوض بشو نیست.

-        نیمرو خوبه؟

احمد از جایش برخاست و به سمت سماور رفت. دو لیوان برداشت و یک چای کیسه­ای. روی میزشان گذاشت. سعید نیمرو به دست نزدیک می­شد. احمد از جای برخاست و از کنارش رد شد. وقتی با یک ظرف املت برگشت، نگاه متعجب سعید را دید. گفت: می­خوای بگی که من همه­چیم رو از خانواده دارم و اون هم به خاطر نداشتن یه خانواده درسته که این­طوریه؟

-        تو خودتم قبل از آشنایی با حاج آقا حسنی، تو این قضیه جدی نبودی. خودتم تازه مویز شدی، غوره سابق! مثل خود من...

احمد به فکر فرو رفت نمی­خواست جوابی فکر نکرده بدهد. هنوز به پاسخ روشنی نرسیده بود که سعید صدایش کرد: چاییت سرد نشه.

احمد دست به لیوان برد. سعید جرعه­ای نوشید. احمد بالایش آورد و قبل نوشیدن گفت: حرف آخر را اول بزن. چه می­خواهی بگویی؟

سعید لقمه­ای از نیمرو برداشتو به طرف احمد دراز کرد و گفت: تو یادت میاد که تو یه برنامه تلویزیونی، درباره این موضوع صحبتی شده باشه؟ منظورم اصل قضیه است، این که بررسی کنن و ببینن خود نظریه چی میگه.

احمد که لقمه را در دهان گذاشته بود، با سر جواب منفی داد. سعید گفت: رادیو چطور؟

احمد این­بار سرش را به طرفین تکان داد.

-        مدرسه چی؟

-        نچ.

چیزی از لقمه نمانده بود و توانست جابش را بدهد.

-        مسجد چطور؟ ظاهرا بعضی وقت­ها مسجد هم میره. حداقل قبلا که میرفته. بخ نظرت اونجا هم چیزی گفته شده.

-        نه. خیلی بعیده. با اینکه تو مسجدشون نرفتم، ولی همین­طور چشم بسته میگم نه.

-        خانواده هم که...

-        حرف اونو دیگه نزن.

احمد لقمه­ای از املت گرفت و به طرف سعید گرفت. سعید ابتدا سوال بعدی را پرسید و بعد در دهان گذاشت: تو سینما شنیده؟

-        معلومه که نه. از اون حرفا بودا! اصلا خودتم می­دونی که سینما جای پرداختن به یه نظریه نیست.

سعید دستش را مشت کرد و جلوی دهان گرفت. بعد سرش را تکان داد. احمد چیزی نفهمید و گفت: چی؟

سعید دوباره کارش را تکرار کرد. احمد باز هم چیزی نفهمید. لبی گزید و گفت: عجله­ای داریا! بخورف بعد حرف بزن.

و خودش لقمه­ی املتی را در دهان گذاشت.

-        تو هیئت شنیده؟

احمد وا رفت. در دل گفت: مثلا ادای مداحارو درآوردی؟

بعد با سر جواب رد داد.

-        تو دانشگاه جلسه­ای بوده؟

-        نچ.

-        استادا چیزی گفتن؟

-        نه.

-        من بحث کردم؟

-        نه.

-        تو توضیح دادی؟

-        نه.

-        پس اول باید من و خودت و دانشگاه و مدرسه و تلویزیون و ...

-        قبول. منظورت چی بود.

سعید اشاره­ای به بچه­های تازه وارد به بوفه و ساعت کرد. احمد فهمید که کلاس صبح بچه­ها تمام شده. نتیجه این اشاره این بود که وقت زیادی تا کلاس بعدی نمانده است. به سرعت لقمه نیمرویی برداشت و قبل از گذاشتن در دهان گفت: بخور تا دیر نشه. بقیه حرف باشه بعد از کلاس.

سعید هم لقمه­ای املت گرفته بود، اما نزدیک دهان نگه داشته بود. می­خواست جمله آخرش را بگوید و بقیه بحث را به بعد از کلاس وانهد. پس قبل از خوردن لقمه و سپس تمام کردن صبحانه و بیرون رفتن از بوفه و رفتن سر کلاس، جمله­ی آخر را هم گفت: بحث ولایت فقیه با یک بار و دو بار صحبت جمع نمیشه. با این همه، ما حتی یک بار هم این نظریه رو کامل برا ملت نمی­گیم. هیچ­جا هم نمی­گیم...

 




طبقه بندی: حکومت جهانی،  اعتقادات اسلامی،  نظام آموزشی،  سیاسی،  روزمرگی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 شهریور 1390 توسط محمدقائم خانی

حسرت وقت نداشتن

گفتند مطلبی راجع به هفته دفاع مقدس و شهادت امام صادق بنویس! واکنش من حیرت بود!! آخه من ... ولی قبول کردم. بالاخره همیشه راه­هایی برای فرار کردن از زیر بار هست!

هیچ راه فراری نبود. چیزی به فکرم نرسید. این بود که دست نیاز به سوی کسی دراز کردم که سری در معارف داشت، آن هم معارف قرآن. پاسخ او بسیار شگفت انگیز بود: «همین! پیشنهاد می کنم مطلبی بنویس که هم در رابطه با دفاع مقدس باشد، هم امام صادق (ع)، و هم بازگشایی مدارس.»!! باور کردنی نبود. ولی وقتی نشستم و او صحبت کرد، تازه فهمیدم که مطلب چقدر جدی است. مطلبی در مورد دفاع مقدس، امام صادق (ع) و هم بازگشایی مدارس. آن هم نه چون اکثر مطالبی که با چسب به هم بچسبانند و حتی دو دقیقه هم دوام نیاورد. مطلبی که واقعا به هرسه مربوط است. او توضیح داد و من هم گوش کردم. چقدر زیبا بود. اگر آدم اهلی به جای من نشسته بود، حتما پرواز می کرد.

ادامه مطلب
طبقه بندی: قرآنی،  اعتقادات اسلامی،  حوزوی،  نظام آموزشی،  شهید و شهادت، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 27 شهریور 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

نوشته بودم که منتظر مطالب جدید وبلاگ باشید و منظورم این بود که مطالبی با محور اعتقادات اسلامی بگذارم؛ خب کمی وقت می­برد تا فکری کنم و چیزی بنویسم که ارزش خواندن داشته باشد و ضمناً چینش جدید و منظمی باشد از مباحث گسترده این شاخه از علوم اسلامی. آنچه من می­خواهم دنبال کنم مباحث نظری است که در جای خود، بسیار مهم است. اما امروز ایمیلی دریافت کردم که اهمیت روی دیگر سکه این مباحث نظری که همان «عمل به مقتضای این باورها»ست را نشان می­دهد. گرچه نمی­خواستم و نمی­خواهم مطلب کپی بگذارم، اما شما این را به حساب «حکایت وارده» از ما بپذیرید.

 

اعتقادتان را چند می­فروشید؟

مقیم لندن بود، تعریف می­کرد که یک روز سوار تاکسی می­شود و کرایه را می­پردازد. راننده بقیه پول را که برمی­گرداند 20 سنت اضافه­تر می­دهد!

می­گفت: چند دقیقه­ای با خودم کلنجار رفتم که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی...

گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده­شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم. پرسیدم بابت چی؟ گفت می­خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید، خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم. فردا خدمت می­رسیم!

تعریف می­کرد: تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد. من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می­فروختم!!




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  اخلاق اسلامی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 28 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

شب زهرا

 

قدر نه گفتنی است و نه شنیدنی. قدر از جنس «و ما ادراک» است. قدر شب اسرار است و ناشناخته­ها. قدر شب زهراست...

علی (ع) نه گفتنی است و نه شنیدنی. علی (ع) از جنس «و ما ادراک» است. علی (ع) مرد اسرار است و ناشناخته­ها. علی (ع) شهید قدر است. علی (ع) جان قدر است. علی (ع) میزان قدر است. علی... علی (ع) نه گفتنی است و نه شنیدنی. علی (ع) همسر زهراست...

امام (ع) نه گفتنی است و نه شنیدنی. امام زمان (عج) از جنس «و ما ادراک» است. امام زمان (عج) گنجینه اسرار خداوندی است. امام زمان (عج) امام قدر است. امام زمان (عج) میزبان فرشتگان قدر است. امام زمان (عج) دست خدا در شب قدر است. امام زمان (عج) فرزند زهراست...

قرآن هم خواندنی است و هم شنیدنی، ولی حقیقتش نه گفتنی است و نه شنیدنی. حقیقت قرآن از جنس «و ما ادراک» است. قرآن کتاب اسرار است و ناشناخته­ها. قرآن کتاب فرود آمده بر قلب پدر زهراست...

به خداوندی­اش، به رسالت محمدی­اش، به ولایت علوی­اش، به قدر ناشناخته­ی زهرایی­اش، به حسن حسنی­اش، به شهادت حسینی­اش، به عبادت سجادی­اش، به نور علم باقری­اش، به صدق صادقی­اش، به رحمت کاظمی­اش، به رأفت رضوی­اش، به جود تقوی­اش، به هدایت نقوی­اش، به پاکی حسنی­اش، و به نزول قرآن بر قلب مهدوی­اش در شب قدر، بخوان! بخوان به همه­ی نام­ها... قدر، شب چنگ زدن به همه­ی وسائل است... چه ظرفیتی دارد قدر! قدر ظرف شناخت زهراست...

...پس بخوان به نام خدا در شب قدر. بخوان خدا را با اسمائش در شب قدر. بخوان زهرا را، باطن شب قدر. بخوان قرآن را در شب نزولش در قدر. بخوان معصومین را، به تمامه، به ظرفیت توان و وسعت قدر. بخوان دعا را، قران صاعد را در شب قدر. بخوان امام زمان (عج) را در شب تعیین قدر. بخوان صاحب عصر و زمان (عج) را به تمامی جلوه­ی عصمتش در قدر:

اللهم صل و سلم و زد و بارك علی صاحب دعوة نبویه و صولته حیدریه و العصمة فاطمیه و الحلم الحسنیه و الشجاعة الحسینیه والمواسات العباسیه و عبادة سجادیه و المعاثر الباقریه و الآثار الجعفریه و العلوم الكاظمیه و الحجج الرضویه و الجود التقویه و النقاوة النقویه و الهیبت العسكریه والغیبة الالهیه، صاحب العصر و الزمان.

 

 




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

چشم من و امر ولی؟!

درخود رفته بود. بین دنیای درون و بیرون سرگردان بود. به خود که می­آمد، تازه سختی سنگی که بر آن را نشسته بود را حس می­کرد. دنیایی در او به هم ریخته بود. نگاهی به شمشیر خود انداخت. پوزخندی زد و خطابش کرد: «چه ضعیفی! از نیام در نیامده کند شده­ای. نه می­بری و نه سوزی بر تن می­گذاری.»

دوباره سر را پایین انداخت و بین دوپای خود را نگریست. آن چند لحظه و چند جمله، از مقابل دیدگانش رژه می­رفتند. خسته شده بود. سر برآورد و دشت را نگریست. دل آسمان هم چون دل او بود. به یاد جمل و صفین افتاد. به یاد علی، به یاد شمشیری که می­برید... سر چرخاند و دسته­دسته افراد مختلف را دید. با خود گفت: «چه سایه مرگی بر سرتان افکنده شده. بیچاره­ها...»

گفتگویش با دوست قدیمی در هفهته­ی گذشته را یاد آورد. اتفاقا یکی از دلایل به هم ریختگی­اش، صحبت همان روز بود...

قدم می­زدند، بی­حال و پریشان. آمدند تا به همین­جا رسیدند. خودش درست روی همین سنگ نشست و دوستش روی سنگ بغلی. بحث انتهای کار نبر بود. وضع سپاه، خنده و گریه داشت. چطور می­شد راه چاره­ای یافت. بحث به درازا کشید. می­گفتند و می­شنیدند. بر لب دوستش خیره می­شد و لب­خوانی می­کرد. امیدوار بود که اختلافی با آنچه گوشش می­شنید بیابد. اما افسوس که هرچه می­دید، همان بود که می­شنید. اصلا باور نمی­کرد که آن دوست، چنان حرف­هایی را بزند. به گوش خود شک می­کرد و به اراده­ی او نه. اما چه می­توانست بکند؟ باید می­پذیرفت. دوستِ یلِ صفین­دیده­اش، از جنگ خسته شده و به صف قاعدین ملحق گشته بود. آخر صحبت، با هم حرفشان شد. تلخی چنان بگومگویی، در گلویش ماند. چند روز هم ماند. کار که به داد و فریاد کشید، دوستش بلند شد و رفت. بغضی جانکاه و نفس­بر، بر گلویش افتاد. سر به زیر انداخت و در خود فرو رفت. حرفی ذهنش را میدان جنگ کرده بود: «تو و خسته شدن از نبرد با بنی امیه؟»

سر به زیر اندخت. به یاد کل هفته افتاد. دیگر زبانش در اختیار خودش نبود. گاهی سرخود چیزهایی را از دهان بیرون می­انداخت. زیر لب گفت: «چه هفته­ای بود!» هر روز که می­آمد، تلخی روز قبل را به بازی می­گرفت. آن­قدر از وقایعِ غیر قابل باورِ طول هفته، «زکّی» شنیده بود که اراده­اش تاب مقاومت در برابر نسیم سحرگاهی را هم نداشت. به گوشتی بی استخوان می­مانست. وقتی آن صلح­نامه امضا شد و معاویه برای مردم آن صحبت کرد، دنیا در نظرش از پِهِن غنایم نیز پست­تر گشت. اما همه­ی آن­ها یک­طرف و ماجرای روز، یک­طرف...

نگاهی به خیمه­ی حسن بن علی انداخت. وقایع ساعت قبل، برایش زنده شد. خودش را دید که از خیمه­ی امام بیرون آمده و بی­اختیار روی این سنگ نشسته است. سر را پایین انداخت. اشک از چشمانش سرازیر شد. سر برآورد. روبه­رو را نگریست. درختی را که یک ساعت پیش، زیر آن نشسته بود دید. دوباره خود را یافت. زمان برایش بی­مفهوم شده بود. دید که با غم دنیا بر دوش، برمی­خیزد. برمی­خیزد در حالی که پاهایش ذره-ای توان ایستادن و رفتن ندارند، نه از خستگی، بلکه از تردید. «بروم نروم» بی اختیار زبان و ذهن، لالایی­اش شده بود. بالاخره نفس را در سینه حبس کرد و گام اول را برداشت. گام دوم، سوم... و همین­طور. خود را دید که بر در خیام ایستاده است و اذن می­طلبد. بعد از اذن امام است که داخل می­شود و تمام بیچارگی عالم را یک­جا می­خرد. جملات را یکی یکی مرور کرد. می­دانست که قرار است چه بلایی به سرش بیاید. مکالمه­اش با امام را پی گرفت. او بود و درد کندی شمشیرش. او بود و درد خواب خنجر در غلافش. او بود و درد زخم زبان­ها و چشم­ها بر دلش. همه­ی دردها جمع شد و اژدهایی در دلش سر از تخم بیرون آورد... خودش را دید که تصمیم امام مجتبی (ع) را مایه­ی ذلت می­خواند. جواب امام را که می­شنود، طاقت ماندن ندارد. خود را دید که از خیمه بیرون می­آید و برای نشستن، این سنگ را بر می­گزیند...

چه می­کرد با این حرفی که زد؟ چگونه از شر نحوست این تصمیم خلاصی می­یافت؟ چه چیز را جای این درشتی کفاره می­داد؟ وقتی خودش را می­نگریست که بر تخته سنگی نشسته و همه­ی آن اتفاقات را تحمل می­کند، به همه­چیز شک می­کرد. باور نمی­کرد که این­همه درد را پشت سر گذاشته و هنوز زنده باشد. نگاهی به دریاهای طوفانی درهم­رفته­ی دل خویش انداخت. نگاهی نیز به سپاه از هم وا رفته­ی جنگ نکرده نمود. نگاهی هم به آسمان... گفت: «چگونه نفست بالا می­آید؟ چرا این­همه درد، دلت را منفجر نمی­کند و راهی قبرت نمی­نماید؟ چگونه می­خواهی از این پس، خودت را تحمل کنی؟ چه مجازاتی سخت­تر از زنده ماندن؟؟»

*    *    *

-        یعنی این حرف آخرته؟

-        آره.

-        پس خودمختار شدی؟ خودت تشخیص می­دی که چی درسته و چی غلته؟

-        می دونی اینا چه خطری برای انقلاب دارن؟ میدونی نظراتشون درباره ظهور چیه؟

-        یعنی آقا اینارو نمیدونه؟

-        مگه من چی گفتم. من که کار...

-        تو تبلیغ کردی. علیه اونا مقاله نوشتی. این در و اون در زدی. خودتو کشتی.  تو بوق و کرنا کردی، درخالی که می­دونستی آقا راضی نیست. ایشون گفتن که...

-        که صاحبان تریبون...

-        یعنی تو صاحب تریبون نیستی؟ همین قدر که هستی رعایت کن. این قدر این مسائل رو تو شیپور نزن. وقتی آقا گفتن که به مسائل اختلافی نپردازین، خب حرف گوش کن.

-        اینا همه­اش توجیهه. ما باید به مردم آگاهی بدیم. این جریان انحرافی، همه­چی رو بر باد میده. باید محکم جلوشون دراومد.

-        من چی میگم، تو چی میگی.

-        من نگران اسلامم.

-        من نگران اسلام و توام. می­دونی داری چیکار می­کنی؟

-        همینه که هست. اون حرف...

-        دقیقا به همین معناییه که گفتم. خودتم می­دونی، اما نمی­تونی زیر بار بری.

-        خیلی پیله­ای.

-        جدا شدن از ولایت، مهر بدبختی رو پای زندگی میزنه. بهونه­اش هم مهم نیست! این تو این هم میدون.

-        من کاری جز افشای نیات پلید اینا ندارم.

-        پس بچرخ تا بچرخیم...

...




طبقه بندی: حضرت امام خامنه ای،  اعتقادات اسلامی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 10 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

سبک زندگی و گردن باریک ولی!

 

رسول خدا (ص) بعد از احد، در پی تهدید دوباره­ی مکیان، فراخوان جهاد دادند. شرط عجیبی هم داشت. شرط حضرت این بود که فقط شرکت کنندگان در احد حق دارند در این غزوه حاضر شوند! حضرت یک عده دست و پا شکسته و درب و داغان را برداشت و با خود برد! البته نبردی در نگرفت و خدا شر دار و دسته ابوسفیان را از شر مسلمانان کم کرد. ولی آنچه مهم است، احساس عجیب شرکت کنندگان می باشد. در نهایت غم و احساس شکست و ضربه­ی مادی، باید برای جهاد آماده می­شدند. واقعا دست به قبضه­ی شمشیر بردن سخت بود.

این را که گفتم، هیچ ربطی به من نداشت. ما کجا و مجاهدان کجا؟ اصلا مقایسه­اش هم غلط است. ولی خب، مقایسه­ی شرایط که اشکال ندارد. گاهی اوقات، قلم دست گرفتن، همچنین نیردی می شود. هیچ آمادگی وجود ندارد و چاره ای هم جز نوشتن نیست.

داشتم «پارک ملت» را می دیدم. همین برنامه شبکه یک را می گویم! برنامه در پی معرفی سبک زندگی است. بحثی که در میان اداره کنندگان جهان، داغ تر از آن وجود ندارد. حتی این دعوا به داخل هم کشیده شده است. یک طرف سبک زندگی انقلاب اسلامی که احیا کننده سبک زندگی مجاهدان است. و یک طرف سبک زندگی علم زده غربی، که میراننده اسلام است؛ البته ناخودآگاه. این برنامه سبک زندگی را دنبال می کند. و نا گفته معلوم است که کدام سبک را دنبال می کند! این موقع ها نوشتن خیلی سخت می شود.

گاهی وقتها، نوشتن بسیار سخت می شود. وقتی که مجبوری بدون ذره ای آمادگی بنویسی. از قبل هیچ فکر نکرده ای، خالی خالی. و بحث هم، مهم ترین بحث روز دنیاست! چه می شود آن نوشته؟!! با این همه، این مشکل را می شود حل کرد. اگر نویسنده بر خلاف بنده، چون مجاهدان پای رکاب نبی (ص) باشد، وعده پیروزی خدا محقق می شود و قلم می نویسد آنچه که باید بنوسد را. مشکل آنجاست که نبرد با کفار نباشد، با منافقین باشد... نوشتن این جمله ای که خواهم آورد، خیلی سخت است و هزاران ملامت به دنبال خواهد داشت. ولی چه کنم که منافق از دیدگاه قرآن، داداش مسعود و آبجی مریم نیستند. بر خلاف تصور اکثر ما، عبد الله بن ابی هم نیست... پس جمله را می گویم؛ با اتکا به قرآن.

...

دیگر نمی توان نوشت. نوشتن از نفاق باید از جنس روشنگری باشد و روشنگری در چند خط عملی نیست! اما من که می دانم نفاق قرآنی چیست. چطور نگویم؟ ردخور ندارد که برنامه «پارک ملت»، سبک زندگی مجاهدانه را تبلیغ نمی­کند. هر که می خواهد بدش بیاید. آخرت که شوخی ندارد تا برای خوش آمد کسی، چوب حراج بر آن بزنم! البته این به معنی انگ زدن به مجری، تهیه کننده یا همه­ی مدعوین نیست. خود حجۀ الاسلام شهاب مرادی، از عناصر مخلص و درست درمان قضیه است. مجری هم ایرادی ندارد. اما برنامه که فقط این دو نفر نیستند. چند عنصر خطرناک در برنامه حضور دارند که اتفاقا قدرتمند هم می­باشند. نمی توانم اسم بیاورم. یکی دکتری است علم­پرست، که همه­چیز را از دریچه­ی علم می­نگرد. یک انسان دانشگاهی محض، که تمام تفکراتش بر مبنای فکر غربی و تجربه­گرایی محض علمی بنا شده است. البته علاقه هایی هم به سنت دارد! متأسفانه درباره همه چیز نظر می­دهد. یکی هم روزنامه نگاری کاملا لیبرال، که پایه اندیشه اش بر تساهل و تسامح و اباحه گری در نظر است. و همین طور بسیاری از گزارشات میان برنامه و مدعوین دیگر.

فقط نمی دانم در این میان، چگونه باید غربت ولی را فریاد کرد! اکثر آدم هایشان در بهترین حالت، سنت­گرا هستند و نه دین­گرا! و چه خطری بالاتر از این که همان­ها، علاقه مند به دین هم هستند؟ نمی دانم در این میان، چگونه باید غربت ولی را فریاد کرد! مانند کودکی می مانم که می خواهد با سنگی، به نبرد عمرو بن عبدود برود... چه می شود!

به حال داود میرباقری غبطه می خورم! با «مختارنامه»اش، چه دفاعی کرد از ولایت... دست ما کوتاه و خرما بر نخیل! فعلا که رسانه ملی هم تحت قبضه جریانی نان به نرخ روز خور و به شدت چاق و فربه است. خواصی اینچنین در تاریخ کم نبوده اند. همان ها که سر بزنگاه، مسیر تاریخ را عوض کرده اند...

-        بس است نویسنده! این کفریات چیست که می گویی؟ این ها تصورات باطل تو از قرآن است. مگر می شود در سازمانی که حضرت آقا رئیسش را انتخاب می کند، غیر اسلام چیزی جاری باشد؟ سریع توبه کن که به مومنین تهمت زده ای. در این سازمان، همه سینه چاک رهبری هستند! اصلا هم به تو ربطی ندارد که واکنش بدنه سازمان را در ماجرای سال 88 وارسی کنی تا بفهمی چند نفرشان باور داشتند که جمهوری اسلامی تقلب نمی کند. مگر تو مفتشی؟ سریع برو توبه کن، وگرنه باید شلاق بخوری.

...

... ...

شما نخوانید. می خواهم چند کلمه با خدا صحبت کنم: «چه کنم؟ هرچه گفتم تکذیب کنم، یا سینه را سپر برچسب ها و انگ ها نمایم؟ خدایا!! ...»

جواب خدا: «...»




طبقه بندی: قرآنی،  حضرت امام خامنه ای،  اعتقادات اسلامی،  دل نوشته ها، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

رمضان من، رمضان او ... از زمین تا آسمان !

 

رمضان كه می‌رسد، هر كس آرزویی در سر می‌پروراند. آخر رمضان ماه مهمانی است و مهمانی نزد هر كس و هر گروه، معنی خاصی دارد. هر مهمانی، تلقی خاصی از مهمانی دارد و این تلقی چندین و چند معنی ایجاد می‌كند.

رمضان كه می‌رسد، هر كس آرزویی در سر می‌پروراند. آخر رمضان سفره كریمانه میزبان است و كرامت نزد هر كس و هر گروه معنی خاصی دارد. هر كس بر سر سفره‌ای نشسته، تلقی خاصی از كرامت دارد و این تلقی چندین و چند معنی ایجاد می‌كند.

رمضان كه می‌رسد، هر كس آرزویی در سر می‌پروراند. آخر رمضان ماه خداست و خدا نزد هر كس و هر گروه معنی خاصی دارد. هر بندة خدایی تلقی خاصی از خدا دارد و این تلقی، چندین و چند معنی ایجاد می‌كند.

می شود لیستی از انواع مهمانی‌ها تهیه كرد. می‌توان انواع كرامت را برشمرد. می‌توان تمام تلقی های ما از خدا را فهرست كرد. این سه را كه در هم ضرب كنی، كاغذی بلند بالا از انواع آرزو‌ها به دست می‌آید. بعد می‌شود هر كدام را بررسی كرد و نتایجی گرفت. ‌امّا ... امّا چه فایده؟ اصلاً بگذریم. حرف من همین جا تمام شد. من می‌خواستم همین را بگویم كه هر كدام از ما با ذخایر متفاوت و آرزوهای متفاوت وارد رمضان می‌شویم. تا در آخر كار چه پیش آید...

حیفم می‌آید که از این همه تلقی متفاوت، یكی را معرفی نكنم. هر چند از من و امثال من خیلی دور باشد.

یك رمضان هست، رمضان امام خمینی(ره)؛ رمضان بچه‌های كوله‌پشتی بر دوش داخل رمل‌ها؛ رمضان اوین و قصر و شكنجه‌ی ساواك. رمضان ... همان رمضان رسول خدا، علی مرتضی، فاطمه زهرا، امام مجتبی، سیدالشهدا، زینب كبری، ساقی كربلا ... رمضان غریبان بقیع و مظلومان عراق ... رمضان شمس الشموس طوس! این رمضان، رمضان مجاهدان است. رمضان آنهایی كه همه چیز خود را صرف خدا كرده‌اند. حتی هدف زندگی را هم از خدا گرفته‌اند. هیچ دلخوشی جز جهاد و هیچ كاری جز نبرد ندارند... . رمضان آنها، با رمضان ما خیلی تفاوت دارد.

شیطان حدیث پیامبر(ص) را رهزن این معرفت نكند كه بزرگترین دشمن ما، نفس ماست؛ پس بزرگترین نبرد هم در رمضان، نبرد با خواهش‌های نفس است. و باز هم آن حدیث نبوی را در گوش ما زمزمه نكند كه بهترین كار در رمضان، ترك معاصی است. جای این حدیث‌ها این جا نیست! چون كه این مسئله، بین ما و مجاهدان بزرگ اسلام مشترك است. آنها كه زندگی‌شان سراسر جهاد است، بسیار بیش‌تر از ما با نفس خود درگیرند.

خیال خام برمان ندارد كه خمینی بزرگ كه عمرش را به پای اسلام ریخت، با آمریكا نبرد كرد و ما با نفس می‌جنگیم. و بعد دل خوش كنیم كه آن حدیث نبوی به ما می‌خورد!

مبارزه با نفس ما، به بازی كودكانه شبیه‌تر است تا یك مسابقه جدی!

خمینی(ره) و فرزندانش در جبهه‌های جنوب و غرب، رمضانی جدای رمضان ما داشتند. رمضان را فرصت یك ماهة تجدید قوا می‌دیدند برای یك مبارزه دوازده ماهه با همة استكبار !

ما كه زندگی خودمان را داریم و هر از گاهی هم به یاد جهاد می‌افتیم، رمضانی داریم در بهترین حالتش؛ رمضان غفران و پاكی گناهان ...

آنها كه جهاد خودشان را دارند و در جهاد، به یاد زندگی هم می‌افتند، رمضانی دارند و رمضانی...

ای كاش در این رمضان، خدا هوس زندگی جهادی را به دل ما هم بیندازد...     

 




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی، 
برچسب ها: رمضان،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 29 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

م. ارشدی

 

پایان دنیا (3)

 

هم چنین این فیلم مسلما از جنبه های سیاسی نیز بی بهره نمانده است. اوباما نخستین رییس جمهور سیاه پوست امریکا است امااین فیلم درست قبل از انتخابات ریاست جمهوری امریکا ساخته شد و در آن رییس جمهور و مشاور وی افرادی سیاه پوست و بسیار صلح طلب اند .

رییس جمهور آمریکا در اخرین لحطات با وجود اینکه بلیط کشتی مذکور را دارد برای همدردی و تعهدی که نسبت به مردمش دارد، در پیامی تلویزیونی به همه آنها می گوید که من در کنار شما هستم و در نهایت با جمعیتی از مردمان عادی در برابر پایان دنیا سر تسلیم فرود می آورد.

مشاور وی که حداقل به زعم نگارنده مشخصات ظاهری وی بسیار تداعی کننده اوباما بود، فردی صلح طلب است که تمام تلاشش را برای نجات مردم کرد. رییس جمهور قبل در سیل کشته شد و او به واسطه کشتی نجات، به آینده راه یافت! ونه شاید، که حتما، رای آوردن اوباما بی تاثیر از این فیلم نبوده است.

از سوی دیگر جنجالهای سیاسی امریکا و بلوک شرق با معرفی پولدار روسی "کارپف" نمایان می گردد. پولداری منزجر کننده که تنها به واسطه پولش بلیط کشتی را دارد. در کنار آن تبتی‌ها از این واقعه آگاهند و آن را در مناسک خود جای داده‌اند و چینی‌ها قرار است پذیرای این همه آدم برگزیده باشند و در نهایت مطابق با مضامین سایر داستانهای هالیوودی این تنها آمریکاست که تمام ملل حول رهبری و اندیشمندی مردم او منجی جهان می‌شود. بر خلاف آنچه که در تمامی ادیان آمده دنیا پس از زیر و رو شدن  به مدد تفکر مردمان امریکا 400 هزار نفر نجات می یابند و دوباره به حیاتشان ادامه می دهند .

و البته بسایر بسیار جالب تر است که تنها ویژگی منجی آنها یعنی جکسون، عشق فراوان به خانوده است. در فیلم زن به معنای هویت یک ملت است. و عشق فراوان جکسون به علی الخصوص همسرامریکاییش بیانگر این است که این عشق به امریکاست که باعث منجی گری او شده است.

در اخر باید گفت این فیلم و بسیاری از فیلم های مشابه، بیانگر این است که دنیای غرب تلاش می کند تا از طریق ابزار رسانه اذهان مخاطبان خود را برای شروع وقوع آخرالزمان مطابق با تفاسیرشان آماده سازد. مویدی بر این کلام دو شاهد زیر را می توان گرفت:

چند سال پیش، هنگامی که در اثر آزمایش‌های ژنتیکی، گوساله‌ای سرخ موی به دنیا آمد، آقای «ریچارد لندز» استاد  آخرالزمان شناسی دانشگاه «بوستن» آمریکا گفت: «به دنیاآمدن این گوساله، همان چیزی است که انتظار آن رامی‌کشیدیم. حالا می‌توانیم جنگ آخرالزمان را آغاز کنیم.» هم چنین خبری در سایت‌ها منتشر شد مبنی بر این‌که کودکی عجیب الخلقه   با تنها یک چشم در پیشانی در سرزمین‌های اشغالی متولد شده است.صهیونیسم‌هاتلاش کردند تا این خبر را منطبق با پیش‌بینی ظهور دجال در آخرالزمان بر اساس باورهای اسلامی و مسیحی تفسیر کنند.            
  بی‌شک جهان غرب درصدد تغییر و تحریف معنای آخرالزمان و آماده‌سازی اذهان جهانی برای پذیرش تفسیر غربی آخرالزمان از طریق سینماست.

 




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  فرهنگی، 
برچسب ها: پایان دنیا،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

 

م. ارشدی

 

پایان دنیا (2)

 

قهرمان داستان مردی به نام جکسون است که از همسرش جدا شده و دارای دو فرزند است. وی یک نویسنده عادی و علاوه بر آن راننده یک سرمایه دار روسی است. که پس از آگاهی یافتن از نابودی زمین و پی بردن به وجود نقشه ای که محل نگهداری کشتی را نشان می دهد تمام تلاشش را برای نجات خانوداه اش می کند. جکسون پس از گذر  از خطرهای فراوان با خانواده خود مخفیانه داخل کشتی می شوند.اما آنها در بخش چرخ دنده های لولای دریچه کشتی گیر می کنند. دریچه کشتی دچار مشکل می شود و حالا نجات همه سرنشینان به عهده جکسون و پسرش نوح است.

شاید بتوان بی مبالغه فیلم برداری و جلوه های ویژه این فیلم را از شاهکارهای دنیا دانست. ایجاد شکاف ها در سطح زمین و بلعیده شدن آن .. همه نشان از سحر این چوب جادوholly wood  است که وقتی این فیلم بر روی پرده به نمایش می آید تماشا کننده را محسور و غرق در خود می کند.

و شاید بتوان به نوعی این فیلم را جهان شمول نامید، چرا که در این فیلم بسیاری از تمدن ها نماینده ای دارند. مردمان هند، تبت، چین، ژاپن، روس، آمریکا، مسیحیان، حتی کعبه... که خود این ترفندی برای افزایش مخاطبین و ایجاد ارتباط و علقه با مردمان مختلفی است که از این طریق شم اقتصادی خود را پاسخ دهند. حتی امن ترین نقطه جهان را چین مقرر کردند که مدرس عالی سینما، محمد رضا اسلام لو، این استراتژی را مستقیما با جمعیت میلیاردی چین و ایجاد حس تعلق برای چینیان مرتبط دانست تا بتوانند نسخه های بسیار بیشتری از این فیلم را به فروش برسانند.

حتی در این فیلم می بینیم که نحوه نجات قوم بشر، برگرفته از داستان معروف حضرت نوح است که در کتب مقدس ادیان الهی به آن اشاره شده است. در فیلم «2012» به جز آن 400 هزار نفری که به عنوان برگزیدگان جهان(!) انتخاب می‌شوند و یک جفت از هر حیوان که همگی به سوی کشتی مسقف گسیل داده می‌شوند، بقیه محکوم به نابودی هستند؛ حتی دانشمند هندی که موضوع را برای نخستین بار کشف کرده است. این داستان در بسیاری از ادیان مطرح شده است و از این باب بسیاری از ملتها ذهنیتی دارند که پذیرفتن ماوقع فیلم و سحر holly-woodرا بر آنان میسر می سازد.

هم چنین در 2012 همه بناهای تاریخی و دینی جهان در اثرسیل ویران می‌شوند به جز خانه کعبه و نمادهای اسلامی که کارگردان عمدا و به لحاظ حساسیت‌های موجود به سراغ آنها نرفته است. البته سرعت رشد اسلام در غرب واهمه ای بر غربیان انداخته است به گونه ای که برای مقابله با اسلام به معرفی رقیبی یعنی بودای تبتی می پردازد.

بودابیان تبتی نسبت به مسلمانان از کینه‌ای تاریخی برخوردارند؛ بوداییان تنفر خود را از مسلمانان در مراسم سالانه خود به نام «کالاچاکرا» با به آتش کشیدن نماد کعبه آشکارا نشان می‌دهند. این موضوع همواره برای صهیونیسم مورد توجه بوده است. در فیلم، هنگامی که تصاویر سرگردانی صاحبان و مؤمنان ادیان دیگر در برنامه‌های «سی.ان.ان» نمایش داده می‌شود، می‌بینیم که راهبان بودایی در ارتفاعات چین در آرامش کامل به سر می‌برند و وقتی که جکسون در کوهستان گیر می‌افتد، این بودایی جوان است که او را نجات می‌دهد و به کشتی می‌رساند. البته توجه به این نکته نیز جالب است که اگرچه جهان غرب بسیار به بودای بی‌آزار وکرنشگر درمقابل تمدن غرب علاقه‌مند است، اما این تفکر بودایی هرگز اجازه ورود به کشتی نجات و حضور در آینده بشریت را ندارد؛ بلکه تنها وظیفه او رساندن منجی به سفینه است.

 

ادامه دارد...




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  فرهنگی، 
برچسب ها: پایان دنیا،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 27 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

م. ارشدی

 

پایان دنیا (1)

 

هالیوود holly wood  چوب جادوگری ای که با جادویش مخاطبان و تماشاچیان خود را سحر می کند. تاثرات فراوان حتی جهانی، شکی در سحر این این کارخانه جادو نمی گذارد. کارخانه ای که با فروش چند صد میلیاردی خود تصمیم به تسخیر دنیا دارد و از این روی است که سردمداران صهیونیسم از سالها پیش آن را هدف قرار دارند و امروزه بیش از 90 درصد از هالیوود در اختیار یهودیان است. صهیونیسم هالییود را امیدی برای احیای ارزش های خود می داند و از این رو همواره تلاش می کند تا با تولید آثار، اندیشه های خود را به مخاطب القا کند. در سالهای اخیر آنها کمر همت به مخدوش کردن و کمرنگ کردن اندیشه ی مهدویت با بیان مفاهیمی چون آرمگدون ... بسته است. این بار با فیلم 2012 که در برگیرنده زیباترین تکنیک های فیلم سازی است به این میدان ورود یافته است.
کارگردان این فیلم «رولند امریش»، یکی از کارگردانان خوش تکنیک هالیوود است. آثار او تاکنون چندان مورد توجه منتقدان قرار نگرفته بود (از جمله روزاستقلال، میهن پرستی، گودزیلا) اما همواره از پرفروش‌ترین فیلم‌های هالیوودی محسوب می‌شوند. این بار «امریش» نه تنها فیلمی پرفروش در مقیاس جهانی تولید کرده، بلکه در لایه‌های پنهان آن، حرف‌های فراوانی هم برای گفتن دارد.

فیلم 2012 داستان پایان دنیا است. پایانی که بر گرفته از تقویم مایا در سال 2012 میلادی به وقوع خواهد پیوست. در این سال زمین به زیر آب فرو خواهد رفت و مقامات پس از آگاهی مقرر می کنند تا 400 هزار نفر از برگزیدگان جهان همراه یک زوج از هر حیوان و آثار برجسته هنری در یک کشتی گنجانده شوند. چند روز پیش از شروع حادثه مردم دنیا خبردار می شوند. عده ای در غرب خودکشی می کنند موردی که البته در غرب چندان عجیب هم نیست و سایرین هم به دنبال راه مفر.

 

ادامه دارد...




طبقه بندی: فرهنگی،  اعتقادات اسلامی، 
برچسب ها: پایان دنیا،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

مزرعه آفتاب­گردان

 

ز. خانی

 

تازه به کندو برگشته بود که دوستش از او پرسید: «تو چرا همیشه روی گلهای آفتابگردان می نشینی؟ در این دشت حاصل خیز گلهای شیرین و زیبا کم نیستند، لاله، شقایق، سرخ و...»

حال و حوصله جواب دادن نداشت. به فکر رفت. تصویر مزرعه آفتاب­گردان در نظرش مجسم شد. خورشید پشت ابرها نهان شده و رخساره پنهان کرده بود. اابته از روی رنگ روشن­تر ابری که خورشد را پشت خویش داشت، می­شد محل غروب را فهمید. البته دریغ از نور نداشت، اما بعد از گذشت از توری ابر. با این­همه، تمام آفتاب گردان­ها، چون همه غروب­ها، روی خود را سوی مهرِ در حال سفر کرده بودند. چشم به فاصله اندک او با افق دوخته بودند و گردن بی­تابی کج می­کردند. امروز قبل از غروب، همراه دوستش به کندو برگشته بود و نتوانست گل­ها را هنگام غروب نهایی خورشید ببیند. ولی یقین داشت که چون روزهای گذشته که موفق به دیدن شده بود، آفتاب­گردان­ها تا آخر گردن سوی خورشید کشیده و بعد از رفتنش هم، سر در گریبان غم فرو برده بودند. داشت در تصورات خودش سیر می­کرد که صدای بلند رفیق، همه چیز را بهم هم زد: «کجایی؟ نمی­خوای جواب بدی، خب نده. چرا رفتی تو لاک؟»

-        جواب چی؟

-        بیا... ببین ما واسه کی قصه می­گفتیم.

-        خب یه بار دیگه بگو.

-        پرسیدم چرا همیشه روی گلهای آفتابگردان می نشینی؟

-        تا حالا به مزرعه آفتابگردان نگاه کردی؟ وقتی که عاشقانه به خورشید بالای سرشون نگاه می­کنند؟  

-        حالا عسل درست کردن چه ربطی...

-        ربطشو از اعتبارم تو عسل درست کردن پیدا کن. اگه رمز کار منو می­خوای، همینه که بهت میگم.

-        خب باشه. ولی اگه بحث عشقه، لاله و شقایق که ته عشقن؟

-        نه. البته...

-        چرا نه؟ همه می­گن که هست. واسه چی؟ چون در دل لاله و شقایق داغ عشق هست، ولی گل آفتابگردون یه همچین نشونی نداره!

-        قصه عاشقی گلهای آفتابگردون قصه عجیبیه... به نظر من، آفتابگردون از همه گلها عاشق تره.

-        خب چرا؟

-        آفتابگردون اونقدر عاشقه تمام حواسش پیش خورشیده. اصلا غیر اونو نگاه نمی­کنه. لاله و شقایق هم عاشقن، ولی عشق اونا اول راهیه... اونا چون خودشونو می بینن، داغ عشق تو دلشون میمونه. ولی آفتاب­گردون اصلا حواسش به خودش نیست. با حرکت خورشید تو آسمان، گردنشو از شرق به غری می­چرخونه.اونقدر ادامه میده تا خورشید غروب کنه. اونوقت سر در گریبان می بره و انگار که دیگه قرار نیست آفتابو ببینه، کل شبو ماتم می­گیره.

-        نموی­دونم، شاید...

-        گل آفتابگردون، حتی روزهای ابری هم به دنبال مهرش می­گرده. حتی وقتی خورشید پشت ابر پنهونه، رو به خورشید می کنه.

اشک در چشمانش جمع شد.  به فکر غروب افتاد. دوستش نزدیک شد و گفت: «چی شد؟»

-        اونقدر شیفته است که خودشم شبیه خورشید شده. نمی دونم، شاید چون از اول شبیهشه، این­طوری عاشقی می­کنه. اینا مهم نیست. مهم اینه که با همه وجودش، دنبال خورشیده و تمام صورتشم شبیه اونه.

-        پس راز عسلت عشقه!

-        خوب که فکر می­کنم، می­بینم نه... شما هم سراغ گلای عاشق می­رین. راز من یه چیز دیگه است...

-        چی؟

-        آفتاب­گردون شیعه آفتابه. چون شیعه شه، سبیه شه. جون شبیه شه، رنگ و نور و قدرت خورشید تو وجودشه. شیرینی عسل من از خورشیده، نه از آفتاب­گردون...

تازه صبح شده بود. بلند شد تا دور زدنش را شروع کند. رفت و به اولین آفتاب­گردان رسید. می­خواست کارش را شروع کند که پشیمان شد. از روی گل برخاست و کمی بالا آمد. حالا می­توانست گوشه­های تازه بیرون زده­ی آفتاب را از افق ببیند. خوشحال شد. گردنی کج کرد و گفت: «سلام.»

دوباره روی گل نشست. می­خواست کارش را شروع کند. دلش آرام بود... به یاد خورشید هم­دم آفتاب­گردان شده بود...

*       *       *

پدر نقاشی پسر را گرفت و دید. نمره خوبی گرفته بود. به دلش نشست. کوهی بود و آسمانی و ابری و خورشیدی و... مزرعه آفتاب­گردانی. زنبوری کوچک هم بالای یکی از گل­ها دیده می­شد. پدر به پسرک گفت: «مگه نگفتی که موضوع نقاشی امام زمانه؟»

-        معلم نقاشی مون گفت.

-        پس چرا اینو کشیدی؟

-        نمی دونم. فکر کردم این جوری بهتره. خانم معلم گفت که امام زمان مثل آفتاب مهربونه و همیشه به فکر ماست.

-        باشه، ولی چرا آفتاب­گردون کشیدی؟ این همه گل هست؟

-        نمی­دونم. یه دفه­ای شد. خوب نشده؟

-        چرا...

پدر از نقاشی خوشش می­آمد. ته دلش راضی بود. اما فکر می­کرد که کشیدن لاله بعتر از آفتاب­گردان باشد. با خودش گفت: «نمی­دونم. شاید همین­طوری خوب باشه.»

*       *       *

هنوز حرف­های منبری در گوشش بود: «عاشقی کافی نیست، باید شیعه بود...هر جا را که امام مد نظر دارد، باید به همان سو حرکت کرد. حتی اگر خواسته­اش از پشت ابرهای فتنه به ما برسد. باید آفتاب­گردان بود، شیعه آخرالازمانی. شیعه نه به خاطر علاقه، بلکه شیعه به علت شباهت به امام. نه یک نفر و دو نفر، یک جامعه... تا مزرعه گلی نباشد، نمی توان روی عسل زنبورها حساب جدی باز کرد...»




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  ادبیات داستانی، 
برچسب ها: انتظار،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

محمد گل صفتان، علی زارعی

 

عینک زده

 

بادبان ها را بکشید... بادبان ها را بکشید... کشتی آماده حرکت است...

صدای ناخدا بود که می آمد. ملوان ها دست به کار شدند. چند دقیقه بعد بادبان ها کشیده و کشتی آماده حرکت شد.

کشتی، یک کشتی مسافربری بود به مقصد نصر.

ناخدا تمامی قسمت ها را بازرسی کرد. به افراد دستورات لازم را داد و بالاخره کشتی با اندکی تاخیر به حرکت در آمد.

صدای مرغان دریایی گوش را نوازش می داد. امواج آب به بدنه کشتی می­خورد و طنین زیبایی را ایجاد کرده بود. هوا خنک و صاف بود و آفتابی تنها از پشت چند لکه ابر دیده می­شد.

اوضاع به خوبی پیش می­رفت، ناگهان صدایی توجه خدمه و مسافرین را به خود جلب کرد. بچه­ای ده دوازده ساله که چهره ای معصوم داشت کشتی را سوراخ می­کرد. مردم کم کم دور او جمع شدند. بچه با صدای بلند و با قیافه­ای حق به جانب گفت: «چیه؟ آدم ندیده اید؟! مگر این بازی را نمی­شناسید؟». همه بِر و بِر  نگاه می­کردند.  با هم گفتند: «حتما دارد خودش را سرگرم می­کند دیگر». صحنه جالبی بود. سوراخکن همین طور سوراخ کردن را ادامه می­داد و بقیه فقط نگاه می­کردند. مدتی بعد بی­خیالش شدند، بعدتر یک نفر دیگر نیز کنارش نشست و همراهش شد. سوراخکن همچنان ادامه می داد و سوراخ بزرگ و بزرگتر می شد و مسافرین کشتی با این تصور که نباید مزاحم دیگران شوند، دیگر بکلی فراموشش کردند. «عینک های ضدآفتاب»شان همچنان بر چشمشان بود. سوراخ کن ها حالا بیشتر شده بودند و حالا چند سوراخ دیگر در نقاط دیگر در حال حفر بود. اما اثری از سوراخکن نبود...

بالاخره آب از یکی از سوراخ­ها بیرون زد. کشتی شروع به کج شدن کرد و به تدریج به آب فرو می رفت. 500 متر آن طرف تر کشتی دزدان دریایی با سرعت نزدیک می شد. رئیس دزدان دریایی فریاد زد:

«خودتان می دانید چه کار کنید. گروه اول، به کشتی که داخل شدید، همه جا را بسرعت بگردید و تمام جواهرات و پولها را بیاورید.»

«بله سرورم.»

«گروه دوم، هر کس خواست وارد کشتی ما شود کارش را تمام کنید».

«بله رئیس.»

بچه ای جلوی رئیس دزدان آمد و گفت: دستمزد، نقد ؟

مردمی که عینک هایشان افتاده بود، سوراخکن را آنطرف دیدند. اما کار از کار گذشته بود.

 




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  ادبیات داستانی، 
برچسب ها: امر به معروف و نهی از منکر،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 6 تیر 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

این مطلب در واقع، جواب بنده به نوشته­ای از دوست عزیزم آقای وهاب (وبلاگ صدای سکوت) است که به دلیل طولانی­شدن و اهمیت مطلب، اینجا می­گذارم تا بخوانید؛ البته در این ترافیک برنامه و این خشکی قلم ما، غنیمتی است... سابقاً می­خواستم درباره این مسئله بنویسم، حالا هم چون می­خواستم نظر بگذارم دستم را گذاشتم روی کیبورد و یه سری زوایای ذهنی رو ریختم رو صفحه! وقت نگذاشتم تا بخوانم و ویرایشش کنم، شما به بزرگواری خودتون و بی­حوصلگی بنده و کمی وقتم، ببخشایید...

 

سلام

بعد ازمدتها

ببخشید که وقت نمی­کنم زودتر سر بزنم

 

دل آدم باید پاک باشه بابا...!!

 

1. «انّما الاعمال بالنّیات» را بهانه می­کنند تا «دلت باید پاک باشه...» را توجیه کنند، اما از بس هولند یادشان می­رود که بابا! حدیث میگه «اعمال» در گرو نیتها هستند؛ یعنی باید عملی باشد تا گاه به نیت عاملش کنند... نه این که بدون عمل!

 

2. «دلت باید پاک باشه...» را بهانه می­کنند تا «هر غلطی خواستی بکن...» را توجیه کنند، گرچه باید دل انسان پاک باشد اما رفتار انسان هم باید پاک باشد؛ اصولاً با عمل ناپاک، دل انسان هم ناپاک میشه و از دل پاک هم چیزی جز عمل پاک نباید انتظار داشت... (کلٌّ یعمل علی شاکلته)، (یا همان مثل معروف: از کوزه همان برون تراود که در اوست)...

 

3. «هر غلطی خواستی بکن...» را بهانه می­کنند تا هر غلطی خواستند بکنند (یعنی هدف خیلی از نظریه­پردازی­ها و طرح مباحث و اندیشه­ورزی­ها و ... تنها این است که در عمل هرچه خواستند بکنند و کسی هم نتواند نهیشان کند، زیرا هر کسی اندیشه­ای دارد که برای خودش محترم است!!)... آرمان و رویایشان آزادی تن است از هر چه سختی و ناملایمات غریزه و فرورفتن در لذات مادی هر چند حرام. انگار غیر تن چیزی نیست که بخواهند به آن فکر کنند، رشدش دهند، نسبت به سلامتش نگران باشند...

 

4. از بس خودمان بی­حساب و کتابیم، (معاذ الله) گمان می­کنیم که خدا هم مثل ما... (حدیثی هست که: مورچه هم گمان می­کند که خدایش دو شاخک دارد!!). هر چه از نواقص داریم مستقیم یا غیرمستقیم به خدا نسبت می­دهیم! مگر امر و نهی خدا هم مثل ما بی­خود و بی­حساب است که امر کند و ما انجام ندهیم و ببخشد؟! که چه؟!

(فردا ارمیا نگوید که: رحمت خدا را زیر سئوال بردی!! توضیح آن که:) خدا همانطور که رحمان و رحیم است، عادل و حکیم است؛ رحمت خدا عدل و حکمت خدا را نقض نمی­کند. حواسمان باشد!

 

5. انگار یادمان رفته که گروهی بوده­اند به نام «مرجئه» که عمل را شرط ایمان نمی­دانستند، و ائمه ما چه قدر از اینها و نزدیکیشان نهی کردند تا جایی که امام صادق علیه السلام فرمودند: «نسبت به آموزش کودکان خود تعجیل نمایید پیش از آن که مرجئه افکار آنها را شکل دهند»...

حالا اسم این گروه فراموش شده، ولی خودمان از مداح و روحانی و هیئتی و مسجدی و ... داریم ترویج می­کنیم آنچه را که ائمه نهی کردند!! کجای کاریم ما؟! ...

 

6. داستان موسی و شبان را عطار نوشته است و مستندش را او باید بگوید! حدیث قدسی­ای دیده­ام مخالف آن که: «اگر بنده من هزار سال هم مرا عبادت کند، از او نمی­پذیرم مگر آن که آنچنان که او را امر کرده­ام مرا بندگی کند»... مستندش را وقت ندارم بگویم اما در صورت درخواست می­توانم نگاه کنم و بنویسم (شما بر من ببخشا!)

استاد جاودان می­فرمودند که این داستان مخالف اعتقادات صحیح اسلامی است. بنده (نیز آنچه را از اساتید یادگرفته­ام،­­ اینچنین) می­گویم: مگر می­شود که خدایی که بنده­ای که برای کمال خلق کرده و کمالش در پرتو معرفت و عبودیت است، را به امان خودش (نه امان خدا!) رها کند که... ؛ شرک بگوید، کفر بورزد، هر چه دلش خواست انجام دهد و ...؛ اصلاً برای چه این همه پیامبر مبعوث شد؟! لغو بود؟! لغو بود که با ارّه بهترین بندگان خدا را دو نیم کنند، میان درخت گذاشته آتششان بزنند، سر هزار پیامبر را ­لطلوعین ببرند (و این همه برای غیر پیامبرمان بود، چه این که ایشان فرموده اند: «هیچ پیامبری مانند من اذیت نشد»!!) آبرویشان را هتک کنند، تهمتها و دشنامها بدهند تا نتیجه این شود که هر که هر چه عشقق کشید...؟!

گمان می­کنید که خداوند شما را رها کرده است و فقط می­بخشاید ...؟! پس حکمت خدا چه شد؟! پس کمال ما چه شد؟!

یا گمان می­کنید که خداوند شما را رها کرده است و حسابرسی نمی­کند؟! (أیَحسبُ الانسانُ أن یُترکَ سُدی) پس عدل خدا چه شد؟! پس...

 

7. دلم پر است از دست این جماعت!! شاید تند گفتم اما غیر حقیقت نگفتم!

 

افراطی­ها و تفریطی­ها...

 

8. اعتدال خود بحث مجزایی می­طلبد، اما در جریانات سیاسی 88 به بعضی دوستان حوزوی می­گفتم که: «آیا بعضی مطالبات به حق، بعضی انجام وظایف، بعضی چیزهایی که بر گردن ماست، افراطی­گری است؟! باید دید که ملاک افراط و تفریط چیست؟ و ملاک اعتدال چیست؟»

و اکنون می­گویم که مگر به حضرت امام و یاران درجه یک ایشان هم، در اسناد ساواک و سایر مطبوعات داخلی و خارجی عنوان افراطی ندادند؟! ما را چه باک که چه برچسبی بر ما می­زنند؟! اما ما خود دغدغه­مند هستیم تا حقیقت را بدانیم و خودمان را با آن میزان، سنجش کنیم! ...

 

پس می­پرسم: ملاک دینی اعتدال و ... چیست؟ گفتم «ملاک دینی» و به مقابل آن نیز اشاره می­کنم: «ملاک عرفی»؛ ملاک عرفی­ای که در مقابل شرع است مورد نظر بنده است، نه آن ملاک عرفی­ای که مورد تایید شرع است... منظور آنجایی است که شرع ما را به عرف ارجاع نداده.

 

بنده «وظیفه محوری» را ملاک دینی اعتدال می­دانم. یعنی اگر از نظر شرع کاری برای من وظیفه است، من باید آن را انجام دهم و این عین اعتدال است (توضیح و دلیلش بماند...)؛ هرچند در نظر مردمی که از حقیقت اسلام دور هستند، این کار من افراط یا تفریط به حساب آید. مگر نبود که بعضی از تکالیف و کارهای پیامبر را مردم آن عصر، افراط یا تفریط می­دانستند؟! «مسلمان­تر از پیامبر» اشاره به گروهی است که در سفر ماه رمضان که همراه پیامبر بودند، سیره و دستور ایشان مبنی بر افطار روزه را قبول نکردند!!

...

(حوصله و وقت ندارم و باقی مطالب را در سینه نگه می­دارم...

البته اطاله کلام هم شد...

شما ببخشید!)

 

9. انسان دارای مراتب است، انسان سالک پله پله این مراتب را بالا می­رود تا جایی که دیگر برایش اعمال حسنه سابق، می­شود سیئه!! (اشاره دارم به حدیث: حسناتُ الابرارِ سیئاتُ المقرّبین)

 

چند سال پیش برای دوستی مثالی زدم که اکنون نمی­دانم درستی­اش را، اما می­گویم شاید تقریب به ذهن شود: «استوانه­ای هندسی را فرض کنید! در سطوح مختلف آن قاعده­ای فرضی وجود دارد که دایره است، دایره­ای که مرکز واحد دارد. اگر مرکز دایره را نقطه اعتدال در همان سطح بدانیم و اطراف آن را افراط و تفریط، آن­گاه بخواهیم شیئی را (شیء رایج فیزیک دبیرستان: گوی!) دقیقاً در نقطه اعتدال آن استوانه بگذاریم... (با فرض این که سطوح فرضی بالاتر مطلوب است...)»

نقطه اعتدال استوانه دقیقاً کجاست؟! ما باید کجای این استوانه باشیم تا در اعتدال باشیم... . به آن رفیق معتکف­مان گفتم که شاید ما هم در هر سطحی که هستیم، نقطه اعتدالی برایمان فرض می­شود؛ هر چند مطلوب رفتن به سطوح بالاتر است که خب، نقطه اعتدال بالاتری دارند...!!

گرچه ممکن است ابهام و ایهام داشته باشد، گرچه قلم بنده الکن است!! اما به گمانم این مثال مطلب را تا حدی روشن کند... البته اگر اصل این فکر درست باشد!

 

آقا من دیگه اصلاً وقت ندارم، تا همین الآن هم تا حدودی از برنامه درسهای تابستانیم عقب افتاده­ام...

یا علی




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  اخلاق اسلامی، 
برچسب ها: دلت پاک باشه بابا...، افراطی ها و تفریطی ها،
دنبالک ها: مطلب "افراطی ها تفریطی ها" در وبلاگ "صدای سکوت"،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 9 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

اگر جواب منطقی دارید، حتماً نظر بدهید

سلام مدتی بود که می­خواستم این سئوال را که دوست عزیزم جناب ایرانی مطرح کرده بودند، در یک پست بگذارم و نظرات مختلف شما را درباره جواب آن جویا شوم؛ و اینک فرصت آن فراهم شده... منتظر جوابهای شما هستم؛ جواب من چند روز دیگر و در پستی جدید مطرح خواهد شد. متن زیر، پیامی است که جناب ایرانی برایم ارسال کرده بودند:

 

دوباره سلام...

از اینکه حوصله می­کنید و جواب سوال­های من رو می­دید بسیار سپاس گذارم و از خداوند متعال توفیق روز افزون برای شما آرزومند هستم...


در مورد سوال اول: اصل ریشه سوال من این است، چرا در جمهوری اسلامی ایران به شیوه زمان حضرت محمد (علیه­السلام) حکومت نمی­شود...



ادامه مطلب
طبقه بندی: پرسش و پاسخ،  اعتقادات اسلامی،  احکام اسلامی، 
برچسب ها: چرا حجاب اجباری؟،
(تعداد کل صفحات:5)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو