حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ شنبه 12 مهر 1393 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

مدتها بود که با خودم کلنجار می­رفتم که بنویسم یا ننویسم. هربار دلیلی بود برای ننوشتن؛ اما این بار تجمیع چند دلیل مرا دوباره به وبلاگنویسی کشاند.

1. نام­گذاری امسال به نام «فرهنگ و اقتصاد، با عزم ملی و مدیریت جهادی» توسط مراد و مولایم، امام المجاهدین، حضرت آیت­الله خامنه­ای (روحی فداه) حجت بر من تمام کرد؛ چرا که بنده هم عضو کوچکی از ملت هستم و به سهم خودم باید در این عزم ملی حضور داشته باشم.

2. گرچه لزوم دقت علمی در نوشتن مطالب و نداشتن سواد کافی، من را کلاً از نوشتن دور میکند! اما:

اولاً- مطابق تئوری اثر پروانه­ای (که نه جای بررسی فیزیکی و فلسفی­اش اینجاست و نه از عهده من برمی­آید)، شاید نوشته­های بی­سوادی چون من باعث ایجاد یک حرکت علمی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و ... شود؛ که آنچه یافت می­نشود آنم آرزوست!

ثانیاً- ما چون سواد نداریم فکر می­کنیم! (ر.ک: تعلیم و تربیت در اسلام، شهید استاد مطهری، ص18) شاید خدای کریم، نکاتی به ذهن بنده کوچکش الهام کند که به ذهن اساتید و اهل­فن، خطور نکند. طرح این نکات می­تواند سرآغازی بر فکر بیشتر و بررسی و نقد و ... شاید در نهایت به همان حرکت عظیم علمی، فرهنگی و ... شود! (با کمال تواضع J)

3. مطلب را کوتاه می­کنم. امروز صوت درس اصول­فقه یکی از اساتید حوزه را (که مربوط به چندسال پیش است) گوش می­کردم؛ ایشان اشاره­ای کردند به مسئله گولد کوئیست. ناخواسته رفتم به حدود 12سال پیش و خاطراتی از آشنایان در ذهنم مرور شد. خوب می­دانید که سرعت ذهن بالاست و در عرض یک دقیقه چیزهایی در مخیّله آدمی­زاد می­گذرد که در یک ساعت هم نمی­توان گفت. اگر بخواهم تیتروار مطالبی که در ذهنم گذشت را بنویسم، می­شود چیزی شبیه این:

گولد کوئیست › جوانان و مردمی که دنبال یک­شبه ثروتمند شدن هستند › تصمیمات اقتصادی نادرست و مخرب › آگاهی نداشتن از اثرات مخرب برخی تصمیمات اقتصادی › ضعف فرهنگ اقتصادی در میان مردم › لزوم پرداختن به فرهنگ اقتصادی توسط اساتید حوزه و دانشگاه › کم­کاری (یا بی­کاری!) اساتید بزرگوار و نقش مخرب رسانه­ها (متأسفانه حتی صداوسیما) + برخی دردها و حرفهای خودم › تصمیم بر نوشتن و مطرح کردن مطالبی با موضوع فرهنگ اقتصادی، فرهنگ مدیریتی و ...

نتیجه آن که شاید به فضل الهی، به اشتراک گذاشتن بضاعت اندک کسانی مثل من و دانش اساتید و بزرگوارانی چون شما باعث رویدادهای بزرگی در ابعاد مختلف زندگی اجتماعی مردم این سرزمین شود.

 

ان شاء الله دیگر از این مقدمه­های خسته­کننده نمی­نویسم و به جای آن به اصل مطلب خواهم پرداخت. امیدوارم که این مطالب خوانده شود، و دوستان عزیزی که مطالب را می­خوانند بزرگواری نموده و نظرات خودشان را اظهار نمایند تا موجب دلگرمی بنده (بابت ادامه صرف وقت برای وبلاگنویسی) و تکمیل نواقص فکری موضوعات شود.

با تشکر از عنایت شما

یا حق




طبقه بندی: وبلاگی جات، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 شهریور 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 1. شرط مسلمانی

قبل از هر چیز این عکس رو می­گذارم، البته بدون متنی که جناب «یک مسلمان» در وبلاگ «جهان اسلام» برایش نوشته بود. هر کس طالب خواندن مطلب است روی تصویر کلیک کند.

اگر نامسلمان بودیم هم، باید به حکم انسانیت کمک می­کردیم!

اگر نامسلمان بودند هم، باید به حکم انسانیت و برای تألیف قلوبشان به اسلام، کمک می­کردیم!

مگر مبشّرین مسیحی بضی از نقاط آفریقا را در قرون پیش و اوائل قرن قبل، با تأمین غذا و امکانات بهداشتی و سواد آموزی و ...، مسیحی­نشین نکردند؟! بخوانید سخنرانی امام موسی صدر را (در سال 1338 و در جمع حوزویان قم) درباره تشکیلات آنها و ببینید که هنوز هم این دغدغه­ها روی زمین مانده است. خیلی پرت شدیم از اصل ماجرا!

ما مسلمان! آنها هم مسلمان، خب دیگر چه عذری داریم اگر کمکشان نکنیم؟

مثل روز هم روشن است که کمک ما، جانشان را نجات خواهد داد؛ بحث شک در نیازمند بودن و نبودن هم مطرح نیست (مانند فقرای جامعه خودمان که به علت سودجویان، با بی­اعتنایی از کنارشان می­گذریم)؛ خلاصه همه چیز جور است تا امتحان شویم، با دارایی­مان، هر چند با چند هزار تومان...

 

2. تذکرة الرفقاء!

نزدیک به یک ماه است که مطلب نگذاشته­ام؛ و کسی هم پیدا نشد (به جز یک نفر که خود می­داند)، که بگوید: فلانی! خرت به چند من؟! اصلاً کجا هستی؟ چه می­کنی؟ حالت چطوره؟

و با این که آمار بازدیدها در این چند وقت تقریباً دوبرابر شده، اما دریغ از همان چند نظر. گویا تعداد بازدید و تعداد نظرات، رابطه معکوس دارد. اصلاً به من چه؟! مگه من برای شما می­خواهم بنویسم که منتظر نظرات شما باشم؟!

خلاصه که آدمی در شرایط سخت است که دوست و رفیق را می­شناسد؛ من هم در این چند هفته خوب شناختم. پس تصفیه کرده­ام روابطم را! یه چیزی تو مایه­های همان تصفیه­ی خونین مجاهدین خلق است، منتها در ذهن! ...

چرت و پرت زیاد نوشتم، می­روم سراغ بعدی­ها.

 

3. مردم­آزاری به شیوه نوین

آقا! خوشت میاد؟! من چه هیزم تری به شما فروخته­ام که هر روز چند ده تا لینک را باید پاک کنم! نخواهم تبادل لینک کنم و به قول خودتان رتبه جستجویم در گوگل بالا برود، باید کی را ببینم؟! همین امروز 90 تا لینک را پاک کردم! خب وقتم را دارید می­گیرید، منم فردای قیامت خِرتان را بگیرم خوب است؟!

رفتم «ارسال لینک» را هم برداشتم از قسمت لینکدونی، اما این نرم­افزارهایی که اینها دارند و خیلی هم بهش می­نازند و تبلیغش را هم می­کنند، لامذهب! نیاز به این حرفها ندارد. کافی است آدرس وبلاگت را بدهند و متن را و زمان ارسال­ها (و لابد تعداد ارسال­ها) را هم تنظیم کنند، دیگر مابقی­اش با یک کلیک حل می­شود. کاش یک نرم­افزار هم بود که به همین راحتی تمام لینک­ها را یک­جا پاک می­کرد.

خلاصه­اش این که: بابا مردم­آزاری نکنید! این هم یک­جور دزدی است، دزدی از وقت و عمر مردم!!

 

4. قالب جدید

بعضی بودند که شاکی بودند از قالب قبلی و هر از گاهی پیشنهاد و انتقاد، متوجه قالب بود. حالا یکی پیدا نمی­شود مطلب را نقد کند، اما قالب را غالب نقد می­کنند! من هم دوست داشتم استقلال داشته باشم و از قالبهای پیش­ساخته استفاده نکنم، اما بالاخره مجبور شدم که یک قالب از «بلاگ­اسکین» انتخاب کنم و البته دستی روی سر و گوشش بکشم. حاصلش این شد. نظرتان چیست؟

 

5. گالری تصاویر

یک قسمت جدید هم، پایین آمار وبلاگ اضافه شده که تصاویر مختلف را نمایش می­دهد. فعلاً یک­تا بیشتر نیست، اما در آینده شاید تعدادش بیشتر شد. عکسهایش را با زحمت پیدا کردم و گذاشتم، انصافاً زیبا هم هستند. توصیه می­کنم تماشایش را از دست ندهید. بعدش هم یک نظری برای دلخوشی صاحب وبلاگ بگذارید!

 

6. تغییر طعم مطالب

«حکمت با طعم درد» گذاشته بودم اسم این آلونک! را و نوشته بودم از وجه تسمیّه. بعدها که تنهایی­هایم بیش از پیش شده بود، حکم چاه را پیدا کرده بود و طعم تلخ دردش بر شیرینی حکمتش چربیده بود. گرچه درد را تلخ نمی­دانم و برایم احساس خاصی دارد، چیزی شبیه به تپش قلب یک قاشق! اما این احساس -مانند سایر حس­های ظاهری و باطنی- یک علم حضوری است که تنها در قالب مفاهیم ذهنی (همان علم حصولی) می­توان آن را به دیگران منتقل کرد، پس درک آنها نمی­تواند همان درک من باشد؛ و خلاصه هر چند شاید هم­دردهایی پیدا شوند که دردی شبیه به درد من داشته باشند و همین حس خوب را نسبت به درد روحشان داشته باشند، هستند کسانی که این طعم برایشان فقط تلخ است و ملال­آور... . حالا و بعد از این مقدمه، به این دسته این نوید را می­دهم که به این نتیجه رسیده­ام که باید «حکمتِ» این وبلاگ بر «درد»ش غلبه کند. دردهای من هم بماند در این قلب خسته و سینه رنجور، که هم­دردی نیست که از دردهایم برایش بگویم و ملول نشود؛ چه بهتر که آدمی خود، هم­دمِ خود باشد!

می­خواهم از این به بعد سطح مطالب را ببرم بالا. دیگر مطلب کپی نمی­گذارم، از پیامک و خبر و ... هم خبری نیست. شاید موضوعات وبلاگ را هم کم کردم. و البته کمتر مطلب خواهیم گذاشت، شاید هفته­ای دو یا سه تا.

 

7. مطالب رمزدار

زین پس به علت چشمهای نامحرم! بعضی از مطالبم را با رمز می­گذارم. هر کس خواست این مطالب را بخواند، باید ابتدا برادری یا خواهری­اش را ثابت کند! نترسید نیاز به شناسنامه نیست، نام و ایمیل­تان کافی است؛ نیاز به شماره همراه هم نیست!




طبقه بندی: وبلاگی جات، 
برچسب ها: توضیحات جاریه!،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 5 مرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

سلام خدمت همه رفقایی که تا حالا ما را تحمل کردند...

 

اشتراکADSLام سه­ماهه است و 21مرداد تموم می­شه! از اونجایی که نه پول شارژش رو دارم، نه دیگه حوصله و انگیزه­ای برای وبگردی و وبنویسی، و از این دو مهمتر شارژ سه­ماهه تقریباً دوماهش داخل در ایام درسی است... پس دیگه شارژ نخواهم گرفت!

 

از اونجایی که آمار بازدید وبلاگ با آمار مخاطبینی که نظر می­گذارند، اختلاف چشمگیری دارد و بنده نمی­دونم قسم حضرت عباس این آمارها را قبول کنم یا دم خروس نظرات را!! بنای محاسبه مخاطبین را بر تعداد نظر دهندگان می­گذارم... بنابراین نتیجه می­گیرم که این قدر وقت گذاشتن برای چند نفر مخاطب ارزشش رو نداره.

ضمناً این رو هم بگم که از اون دسته از مخاطبینی که اشتباهی پایشان به اینجا وا نشده ولی نظر هم نمی­دهند، راضی نیستم!

 

به دلیل این که این چند وقته هر بار که آمدم قسمت نظرات را چک کنم، آن را خالی یافتم و فعلاً هم حال و حوصله بارش مطلب ندارم، از این به بعد آخر هفته­ها به داشبورد وبلاگ سر می­زنم. این طوری برای من بهتره! البته برای کسانی که می­خواهند وسط هفته سر بزنند، شاید همون آخر هفته­ها مطلب زمان­دار بگذارم که وسط هفته منتشر بشه...

 

خب دیگه مطلبی نمی­بینم که الکی وقت خودم و خودتون رو بگیرم




طبقه بندی: وبلاگی جات، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 خرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

خردادماه

 

خرداد ماه نوشتن و درد دل کردن است، ماه انفجار است. این روزها هم که بسی حرف نگفته هست که گفتنشان واجب کفایی گشته و چون کمتر کسی کی پردازد، پس عینی هم شده.

اما چه می­توان کرد که از آن طرف، خرداد ماه مشغله و کمی وقت هم هست.

از همین الآن بابت انجام ندادن وظیفه پوزش می­خواهم و از همه دوستان التماس دعا دارم تا خداوند عنایتی کند، و باب نوشتن گشوده گردد.

یا حق

التماس دعا




طبقه بندی: وبلاگی جات، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 فروردین 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

برای مشاهده کامل تصویر زمینه وبلاگ، باید اسکرین رزولوشن رایانه شما 960*1280 باشد...




طبقه بندی: وبلاگی جات، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 2 اسفند 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

سلام

«میرزا جمال الشاپ»!

عنوان وبلاگی است که برای ارائه طرحهای فتوشاپی­ام (از جمله Wallpaperها) تأسیس کرده­ام...

و یه سری عکس و طرح که جالب دونسته­ام...

البته طرحهایم هم مانند مطالبم تعریفی نداره، اما بالاخره به از هیچ چیه! ...

 

Design_A307.MihanBlog.com

 

اگه نظری درباره عنوان وبلاگ یا طرحهایش دارید، لطفاً دریغ نکنید.

ضمناً این وبلاگ در قسمت لینکستان (آخرین عنوان) لینک شده...

...

 

یا علی




طبقه بندی: وبلاگی جات، 
برچسب ها: میرزا جمال الشاپ!، وبلاگ جدیدم، وبلاگ طرحهایم،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 دی 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

فصل امتحانات

سلام و خداحافظ!

فقط بگم که این چند روزه (تا انتهای هفته بعد) امتحان دارم و رایانه و یارانه! و وبلاگ تعطیله... بین درسها اومدم یه سر بزنم، با خودم گفتم اینو بنویسم که اونایی که درس و مشق ندارند شاکی نشوند که چرا مطلب نمی گذارم.

البته مطالب آقای خانی هم زمان داره؛ ایشون هم مشغول درس و امتحانهاست...

هم اکنون نیازمند دعای سبزتان هستیم (خنده)!!!




طبقه بندی: وبلاگی جات، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 آذر 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

سلام

 

با عرض معذرت از جمیع رفقا و بازدیدکنندگان!

 

از جمعه شب که روی کیبوردم چایی ریخته! و خراب شده (خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!)، دیگه نشد که دست به کیبورد بشم و مطلب بذارم...

 

البته نکاتی در آن نهفته بود بس عارفانه! ( درِگوشی میگم، شما هم نشنیده بگیرید که: رفته بودیم خونه دایی­اینا و با کیبوردشون تایپ می­کردم، بس که سفت بود گفتم: «دمش گرم کیبورد خودمون!». حالا هم خدا خواسته یه حالی به کیبوردم بده و یه حالی اساسی­تر به خودم! که: «یه وقت دل نبندی­ها!!» )

 

حالا هم که می­بینید دارم اینو می­ذارم دلیلش درست شدن کیبورد نیست، که قرض کیبورد از همسایه است! شبیه اون مثلی که می­گن: «همسایه­ها یاری کنید، تا من ...داری کنم (نمی­دونم شوهرداری بود! یا مهمونداری!) »؛ البته آنها که می­دانند، می­دانند! که همسایه که می­گم غریبه نیست، داییِ دیگرم است که در واحد کناری ما زندگی می­کنند...

 

خیلی طولانی شد، اما اینو هم بگم که ممکنه چند روز دیگه هم نتونم مطلب چندانی براتون رو وبلاگ بذارم، خلاصه که ببخشید...


طبقه بندی: وبلاگی جات، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 27 آبان 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

سلام

نشستم یه قالب جدید طراحی کردم؛ اون یکی یه کم زیاد، تو مخ بود!

این یکی رو هم البته می­شه بهترش کرد، اما وسع من که برنامه­نویسی بلد نیستم بیش از این نیست...

البته اگه رفقایم که مهندسی نرم­افزار خوانده­اند همتی کنند و مرا کمک، اوضاعش خیلی بهتر می­شه.

اگه نظری راجع به قالب جدید، یا حتی قدیمی دارید، ذیل همین پست، یه قسمت نظرات هست که منتظر نظرات شماست.

... آقا تعارف نکن... نه نه خجالت هم نکش! ... غریبه اونجا نیست! یه سر برو یه نظر بده.

یا علی، از تو مدد


طبقه بندی: وبلاگی جات، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 26 آبان 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

تا وقتی نظر نمی دهید، همینه که هست

ناراضی هستی؟!

راضی هستی؟

چه می دونم!

شما که نظر نمی دهید!

آقا و خانوم محترم!

برای من نظر شما، از نون شب که نه!

ولی از آبی که شب، قبل از خواب می خورم، خیلی هم نه!

یه کم مهمتره...!

 

نگی نگفتی




طبقه بندی: وبلاگی جات، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 20 آبان 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

آقا جون مادرت!

خانم جون پدرت!

نه اینقدر هم مهم نیست، اما ...

یه ذره همت کنید یه نظری چیزی هم بدهید که من هم دلم خوش باشه و بدونم که:

 

* این مطالب خونده شده! یا نه؟ (داشته از این دور و برا رد می­شده، یه بار صفحه رو باز کرده و زودی بسته!)

* مخاطب ازشون خوشش آمده یا نه؟

* درباره موضوعات، چی فکر می­کنه؟ خوبه؟ بده؟

* چه مطالبی رو بیشتر علاقه داره یا نیاز داره؟

* چه سؤالاتی داره که دوست داره جوابش رو بدونه؟



ادامه مطلب
طبقه بندی: وبلاگی جات، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 19 آبان 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

ماجراهای طلبه در دنیای مجازی

 

1

اواخر ماه مبارک دیدمش. چشمهاش کاسة خون بود.

- چیه؟ در فراق ماه رمضان گریه کردی که این قدر چشمهات سرخ شده یا تبلیغ نرفتی و نشستی به عبادت و تفرّج؟

- از بس پای کامپیوتر نشستم، این طور شده. چشام داره در می­آد! روزی ده دوازده ساعت.



بقیه اش
طبقه بندی: حوزوی،  وبلاگی جات، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 18 آبان 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

حکمت را برخی (استاد مطهری) دریافت حقایق معنا کرده اند. بعضی (علامه طباطبایی) از فلسفه اسلامی تعبیر به حکمت کرده اند. و برخی دیگر آن را به منزله علمی کلی دانسته اند که ناظر به مبدأ و منتهای عالم است. ...

 



ادامه
طبقه بندی: وبلاگی جات، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 آبان 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

خودمونیم هنوز وبلاگ راه نیافتاده، روز اول 21 بازدید داشته! من امروز (روز دوم) تازه دنبال قالب مناسبم که تا به حال 121 عدد از «قالب های اخیر» را نگاه کردم که به نظرم هیچ کدوم به اسم وبلاگ و محتوایش نمی خورد. تازه دوست ندارم طرح وبلاگم با اسم دیگران باشه، آخه می دونید اونجوری فکر می کنم استقلالم خدشه دار شده!

عشق است قالب ساختة دست خودم! یه عکس برای پس زمینه میندازم، یه عکس هم برای عنوان! خُب دیگه تموم شد...

اینا رو که نوشتم برا این بود که بدونید هنوز کارای این وبلاگ انجام نشده. اگه سر بزنید که باعث دلگرمی می شوید، اما تا یه ماه دیگه روی مطالبش خیلی حساب باز نکنید تا کم کم کاملش کنم.

لطفاً اگه نظری راجع به طرح وبلاگ دارید، حتماً ما را بهره مند کنید.




طبقه بندی: وبلاگی جات، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 14 آبان 1389 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

سلام

در شروع لازم می دانم چند مطلب را بنویسم:

یکم. اسم من بماند! اما طلبه ای هستم، اهل تهران، که در تهران هم درس می خوانم، پایة (سال) چهارم.

دوم. «یه طلبه بی تکلّف» یعنی...



بقیه اش اینجاست
طبقه بندی: وبلاگی جات، 
درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات