حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 شهریور 1392 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

- ببخشید خانوم! کفشتون خونی شده!

زن متعجب و سریع نگاهی به کفشش انداخت؛ اما اثری از خون نبود. یک لحظه فکر کرد حتماً این هم نوع جدیدی از متلکهای مردها است. هر روز که با لباسهای مد روز فشن تی وی، و جدیدترین و محرکترین آرایش صورت و مدل مو بیرون می آمد، خیلیها شهوانی و خیره نگاهش میکردند و بعضیها همه جور ... . تا حالا همه جورش را شنیده بود، اما این یکی خیلی عجیب بود. عجیبتر از آن، ظاهر مرد بود؛ که بیشتر ناراحتش میکرد. 

- مردک بی شعور! خجالت نمیکشی با این همه ریش و پشم؟! شما بسیجیها خودتون از همه بدترید، اون وقت ادعاتون گوش عالمو کر میکنه. تو اگه راست میگی...

مرد انتظار این برخورد را داشت؛ ولی حجب و حیایش در برخورد با نامحرمان، کمی دست پاچه اش کرده بود. اما موضوع خیلی مهم بود، مهمتر از آن که باعث شود مانند همیشه سرش را بیاندازد پایین و غوطه ور در افکار خودش، بی آنکه حتی حواسش را پرتِ دیگران کند، به راه خودش برود و به راه خودش بیاندیشد.

عزمش را جزم کرد تا حرفش را کامل کند. همانطور که زن داشت با عصبانیت به او فحش میداد، آرام و متین گفت:

- بهترین جوونهای این مملکت، وقتی داشتند جونشون رو فدا میکردند که دشمن پاش به این خاک دراز نشه، تو وصیتنامه هاشون مینوشتن: سیاهی چادر ... . فقط گفتم که بدونید کفشتون تا مچ رفته تو خونشون!!

زن هاج و واج داشت قامت مردی را نگاه میکرد که چند لحظه پیش از کنارش گذشته بود؛ ولی حالا دیگر چیزی نمیگفت و غرقِ فکر بود.




طبقه بندی: احکام اسلامی،  شهید و شهادت، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 14 دی 1390 توسط محمدقائم خانی

زن تاریخ

 

از وقتی کتاب انسان 250 ساله را خواندم... اصلا ولش کن. انسان 250 ساله را بخوان، دل بده و بخوان؛ آنگاه ببین که عوض می­شوی یا نه...

این هم خوشه ای از این خرمن:

 

قبل از حرکت به کربلا، بزرگانی مثل ابن عباس و ابن جعفر و چهره­های نام­دار صدر اسلام، که ادعای فقاهت و شهامت و ریاست و آقازادگی و امثال این­ها را داشتتند، گیج شدند و نفهمیدند چه کار باید بکنند. ولی زینب کبری گیج نشد و فهمید که باید این راه را برود و امام خود را تنها نگذارد و رفت... در آن ساعت­های بحرانی که قوی­ترین انسان­ها نمی­توانند نمی­فهمند چه باید بکنند، او فهمید و امام خود را پشتیبانی کرد و او را برای شهید شدن تجهیز نمود. بعد از شهادت حسین بن علی (ع) هم که دنیا ظلمانی شد و دل­ها و جان­ها و آفاق عالم تاریک گردید، این زن بزرگ یک نوری شد و درخشید. زینب به جایی رسید که فقط والاترین انسان­های تاریخ بشریت (یعنی پیامبران) می­توانند به آن­جا برسند.

واقعا کربلا بدون زینب کربلا نبود. عاشورا بدون زینب کبری آن حادثه تاریخی ماندنی نمی­شد. آن­چنان شخصیت دختر علی (ع) در این حادثه از اول تا آخر، بارز و آشکار است که انسان احساس می­کند یک حسین دوم است در پوشش یک زن، در لباس دختر علی. غیر از اینکه اگر زینب نبود بعد از عاشورا چه می­شد، شاید امام سجاد هم کشته می­شد، شاید پیام امام حسین (ع) به هیچ­کس نمی­رسید...

من تصور می­کنم وضعیتی که آن روز برای زینب وجود داشته یک وضعیت استثنایی است. هیچ­کدام از زن­ها را و حتی امام سجاد (ع) را نمی­توانیم با وضع زینب (س) مقایسه کنیم وضعشان را. بسیار وضع زینب (س)، وضع سخت و طاقت­فرسایی بوده... این خیمه­گاه و اردوگاهی که در او هشتاد نفر، هشتاد و چهار نفر زن و بچه هستند و در میان یک دریای دشمن محاصره­اند، این­ها چقدر کار دارند؛ بعضی تشنه­اند، بعضی گرسنه­اند، یا بشود گفت همه تشنه­اند و همه گرسنه­اند، دل­ها همه لرزان و خائف است، جسدهای شهدا همه قلم­قلم شده روی زمین افتاده است، بعضی برادر این­هایند، بعضی فرزندان این­هایند. به هر حال یک حادثه بسیار تلخ و وحشت­آوری است. یک نفر باید این جمعیت را جمع کند. آن یک نفر زینب است...

این که گفته می­شود در عاشورا، در حادثه کربلا، خون بر شمشیر پیروز شد (که واقعا پیروز شد) عامل این پیروزی، حضرت زینب بود؛ و الا خون در کربلا تمام شد. حادثه نظامی با شکست ظاهری نیروهای حق در عرصه حق به پایان رسید؛ اما آن چیزی که موجب شد این شکست نظامی ظاهری، تبدیل به یک پیروزی قطعی دائمی شود، عبارت بود از منش زینب کبری؛ نقشی که حضرت زینب به عهده گرفت؛ این خیلی چیز مهمی است...

او زن تاریخ است؛ این زن، دیگر ضعیفه نیست. نمی­شود این زن را ضعیفه دانست. این جوهر زنانه مومن ، این­جور خودش را در شرایط دشوار نشان می­دهد. این زن است که الگوست؛ الگو برای همه مردان بزرگ عالم و زنان بزرگ عالم. انقلاب نبوی و انقلاب علوی را آسیب­شناسی می­کند؛ می­گوید شما نتوانستید در  فتنه، حق را تشخیص بدهید؛ نتوانستید به وظیفه­تان عمل کنید؛ نتیجه این شد که جگرگوشه پیغمبر سرش بر روی نیزه رفت. عظمت زینب را این­جا می­شود فهمید.

 

برگرفته از کتاب «انسان 250 ساله»




طبقه بندی: حضرت امام خامنه ای،  شهید و شهادت، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 28 شهریور 1390 توسط محمدقائم خانی

حسرت وقت نداشتن

گفتند مطلبی راجع به هفته دفاع مقدس و شهادت امام صادق بنویس! واکنش من حیرت بود!! آخه من ... ولی قبول کردم. بالاخره همیشه راه­هایی برای فرار کردن از زیر بار هست!

هیچ راه فراری نبود. چیزی به فکرم نرسید. این بود که دست نیاز به سوی کسی دراز کردم که سری در معارف داشت، آن هم معارف قرآن. پاسخ او بسیار شگفت انگیز بود: «همین! پیشنهاد می کنم مطلبی بنویس که هم در رابطه با دفاع مقدس باشد، هم امام صادق (ع)، و هم بازگشایی مدارس.»!! باور کردنی نبود. ولی وقتی نشستم و او صحبت کرد، تازه فهمیدم که مطلب چقدر جدی است. مطلبی در مورد دفاع مقدس، امام صادق (ع) و هم بازگشایی مدارس. آن هم نه چون اکثر مطالبی که با چسب به هم بچسبانند و حتی دو دقیقه هم دوام نیاورد. مطلبی که واقعا به هرسه مربوط است. او توضیح داد و من هم گوش کردم. چقدر زیبا بود. اگر آدم اهلی به جای من نشسته بود، حتما پرواز می کرد.

ادامه مطلب
طبقه بندی: قرآنی،  اعتقادات اسلامی،  حوزوی،  نظام آموزشی،  شهید و شهادت، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 22 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

محمدحسین جعفریان در دیدار شاعران با مقام معظم رهبری، شعری را خواند که رهبر معظم انقلاب فرمودند: «بدهید این شعر را خوش‌نویسی کنند و بدهید به بنیاد جانبازان و ایثارگران، آن‌جا آویزان کنند.» جعفریان که خود جانباز است، این شعر را به جانبازان تحت درمان در «کلینیک درد» بیمارستان خاتم الانبیاء تقدیم کرده است.

 

 

دیگر نمی‌گویم؛ پیشتر نرو!

اینجا باتلاق است!

حالا می‌گردم به کشف باتلاقی تواناتر

در اینهمه خردی که حتی باتلاق‌هایش

وظیفه‌شناس و عالی نیستند.


همه‌ چیز در معطلی است

میوه‌ای که گل

پولی که کتاب مقدس

و مسجدی که بنگاه املاک.

 

ما را چه شده است؟

این یک معمای پیچیده است

همه در آرزوی کسب چیزی هستند

که من با آن جنگیده‌ام

و جالب آنکه باید خدمتکارشان باشم

در حالیکه دست و پا ندارم

گاهی چشم، زبان و به گمان آنها حتی شعور!

 

من بی‌دست، بی‌پا، زبان، گاهی چشم

و به گمان آنها حتی شعور

در دورافتاده‌ترین اتاق بداخلاق‌ترین بیمارستان

وظیفه حفاظت از مرزهایی را دارم

که تمام روزنامه‌ها و شبکه‌های تلویزیونی

حتی رفقای دیروزم -قربتاً الی‌الله-

با تلاش تحسین‌برانگیز

سرگرم تجاوز به آنند.

 

جالب آنکه در مراسم آغاز هر تجاوزی

با نخاع قطع شده‌‌ام

باید در صف اول باشم

و همیشه باید باشم

چون تریبون، گلدان و صندلی

باشم تا رسیدن نمایندگان بانک‌ها

سپس وظیفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

 



ادامه شعر را اینجا بخوانید
طبقه بندی: شهید و شهادت،  روزمرگی،  شعر، 
دنبالک ها: برگرفته از : وبلاگ «آسمان سوم»، معرفی توسط : «سرباز کوچولو»،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 15 خرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

چهل و هشتمین سالروز عروج شهید گمنام و مفقودالاثر یحیی خمسه

 

18 سالش بود و در یک خیاطی در بازار (کوچه مروی) کار می­کرد. از سال قبل (1341) در بازار حرفهایی بود از صحبتهای مرجع وقت، آیت الله خمینی. می­گفتند ایشان در مقابل دولت ایستاده و زیر بار لایحة انجمنهای ایالتی و ولایتی نرفته است؛ لایحه­ای که شرط مسلمان بودن را از انتخاب­کننده و انتخاب­شونده در انتخابات کشور برداشته بود. آیت­الله خمینی گفته بود که این کار علاوه بر این که نقض قانون اساسی ایران و زیر پا گذاشتن احکام مسلّم اسلام است، یک مرحله از نقشة اسرائیل برای تسلط بر امور کشور اسلامی است، برای این که بتوانند به راحتی افراد بهایی و وابسته به خود را بر رأس امور حاکم کنند...

آیت­الله خمینی در آخرین روزهای سال 41، در یک سخنرانی اعلام کرده بود که: « امسال ما عید نداریم و این عید را عزای ملی اعلام می­کنیم، نه به خاطر این که مصادف است با شهادت حضرت صادق سلام الله علیه... برای مصیبتها و لطمه­هایی که در این سال به اسلام وارد شد...»

دوم فروردین سال42 (روز شهادت امام صادق)، مأموران رژیم شاه ریخته بودند در مدرسه فیضیه و هر کسی از طلاب که به دستشان رسیده بود را شدیداً کتک زده بودند و عده­ای را هم از پشت­بام انداخته بودند پایین، کتب و قرآن و عمامه و عبا و هر چه پیدا کرده بودند آتش زده بودند و حتی به ساختمان حوزه هم رحم نکرده بودند...

آیت­الله خمینی ساکت ننشسته بود؛ به علماء نامه نوشته بود، به مردم پیام داده بود، و از همه خواسته بود که ساکت ننشینند و اعتراض و اعتصاب کنند... دلیل ایشان هم این بود که: «... با این شیوه که دستگاه جبار در پیش گرفته، اگر مسلمین غفلت کنند و مراقبت شدید نکنند و کوشش در دفاع از حریم قرآن کریم و اسلام نکنند، زمانی نگذرد که خدای نخواسته دستگاه ناپاک و عمال اجنبی از احکام ضروری اسلام تجاوز کرده، به اساس اسلام مقدس ضربه وارد خواهند کرد...»؛ ایشان گفته بود که اگر ساکت بنشینیم اساس اسلام در خطر است و در این جا تقیه حرام است!

از دوم فروردین که مصادف بود با شهادت امام صادق... (تا اینجایش را قبلاً نوشته بودم؛ وقت ندارم خلاصه­اش می­کنم... :)

 

13 خرداد، عصر عاشورا آیت­الله خمینی سخنرانی کرده بود و شب هم مأموران ساواک ریخته بودند در خانه ایشان و ایشان را دستگیر کرده بودند. خبر فردایش به بازاری­های تهران رسیده بود... یحیی همان شب در مسجد محلشان بعد از نماز عشاء درباره وقایع اخیر و دستگیری آیت­الله خمینی صحبت کرده بود... پیرمردهای انقلابی الآن! و جوان­ترهای سابق به او و پدرش گفته بودند: « این حرفها خطر داره، مأمورها بفهمند پدرتان را درمیارن! بهتون رحم نمی­کنن و ...»؛ او اما همان شب در مسجد گفته بود:

«اولین کسی که در راه خمینی کشته بشود، منم...»

 

فردایش در بازار تیراندازی شده بود، صاحب­کارش به او گفته بود: «نرو، تیراندازی می­کنند» اما او رفت و شهید شد... پیکر مطهرش هم -مانند دیگر شهدای 15خرداد- در اطراف تهران به طور دسته­جمعی دفن شد و از او هیچ نماند، به جز یادی در سینه­ها و راهی ناتمام...




طبقه بندی: حضرت امام خمینی،  سیاسی،  شهید و شهادت، 
برچسب ها: عموی شهیدم،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 1 خرداد 1390 توسط سرباز گمنام آقا

 

شهدا، خط شکنان انقلاب جهانی 8

 

خلاصه­ای از زندگینامه و خاطرات

شهید سرلشگر منصور ستاری

 

سال 1327 در روستای ولی­آباد ورامین دیده به جهان گشود. پدرش، مرحوم «حاج حسین» شاعری فاضل بود که دیوانی از او به نام «ماتم­کدة عشاق» به یادگار مانده است.

 

منصور ستاری دوران ابتدایی را در مدرسه ولی­آباد ورامین و دوران متوسطه را در قریه «پوینک» باقرآباد به پایان رسانید. وی در طول دوران تحصیل همواره یکی از شاگردان ممتاز کلاس به شمار می­رفت. پس از اخذ دیپلم متوسطه، در سال 1346 وارد دانشکده افسری شد و در پایان دوره دانشکده، به درجه ستوان دومی نایل آمد. سال 1350 جهت طی دوره علمی «کنترل رادار» به کشور آمریکا اعزام شد و پس از گذراندن دوره­ای یکساله، به ایران بازگشت و به عنوان افسر کنترل شکاری نیروی هوایی مشغول به کار شد.

 

شهید ستاری، سال 1354 در کنکور سراسری شرکت کرد و در رشته برق و الکترونیک پذیرفته شد. تعدادی از واحدهای دانشگاهی را گذرانده بود که با پیروزی انقلاب اسلامی و شروع جنگ تحمیلی تحصیل را کنار گذاشت و همدوش دیگر آحاد مردم به پاسداری از دستاوردهای انقلاب پرداخت.



ادامه مطلب
طبقه بندی: شهید و شهادت، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 توسط سرباز گمنام آقا

 

به بهانه شهادت استاد و متفکرّ بزرگوار، آیت الله مطهری

(البته با تأخیرات فراوان!!)

 

شبی از شبها که آرام در بسترش خوابیده به عالم پر رمز و رازی سفر می­کند؛ محفلی نورانی و روحانی است، همه زنان محله در مسجد محل جمع­اند، ناگاه می­بیند مجلس، جلوه بیشتری یافت، بانوی مقدس و محترمی که مقنعه داشت وارد شد. دو خانم دیگر هم دنبال ایشان آمدند؛ آن خانم مقدس دستور می­داد و آن دو بانو هم گلاب می­پاشیدند، وقتی نوبت به او رسید، جمله­ای گفت که باعث شگفتی بسیار برای وی شد: «سه مرتبه گلاب بپاشید»! تعجب کرد، چرا درباره دیگران گفت یکبار گلاب بپاشند، اما در مورد وی سه مرتبه؟!

ناچار از آن بانوی مقدس و بزرگوار پرسید و او با شادی و نشاط چنین جواب داد: «به خاطر آن جنینی که در رحم شماست، او خدمات عظیمی به اسلام خواهد کرد». سکینه از این نوید روح­افزا، چشمش برقی زد و قلبش مالامال از سرور و شادی شد، سکینه از خواب برمی­خیزد، از خوشحالی در پوست خود نمی­گنجد، به سرعت وضو می­گیرد و پیشانی بر مهر می­ساید و شکر و سپاس خود را با سجده خالصانه و نماز آگاهانه آشکار می سازد.

 

***

 

حاج شیخ محمد حسین- پدر گرانقدر استاد شهید- مردی بسیار باتقوا و وارسته است. او سالها در نجف اشرف به تحصیل علوم اسلامی پرداخته و اکنون پس از مدتها اقامت در شهرهای عراق، عربستان و مصر به زادگاه خویش (فریمان) بازگشته است و روز و شب خویش را وقف تبلیغ و ترویج اسلام می­کند.

 

در روز 13 بهمن 1298مصادف با 12جمادی الاولی سال1338خداوند کریم به این خانواده مطهر پسری عنایت می­کند و آنان نام این نور دیده را «مرتضی» می­گذارند.

 

شهید مطهری هنوز بسیار جوان است و حتی مقدمات دروس حوزوی (ادبیات زبان عربی) را در مشهد به پایان نرسانده بود که در سال 1316شمسی به سوی حوزه علم و فضیلت در قم پرداخت.

 

ایشان از فیض علوم آیات عظام: سید شهاب الدین مرعشی نجفی، شهید محراب شیخ محمد صدوقی، سید صدر الدین صدر، سید محمدرضا گلپایگانی، سید احمد خوانساری، سید محمدتقی خوانساری، سید محمد حجت، انگجی، میرزامهدی آشتیانی، حاج سید محمد محقق یزدی معروف به داماد، علامه طباطبایی، امام خمینی و حاج میرزا علی آقای شیرازی و آیت الله حاج سید حسین طباطبایی بروجردی (رضوان الله علیهم) بهره­ها برد.

 

در تابستان 1331شمسی استاد مطهری برای زیارت و استراحت به مشهد مقدس رفتند. ایشان پس از مشورت با خانواده و والدینش، سرانجام با دختر آیت­الله روحانی ازدواج کرد و به قم بازگشت.

 

آثار شهید مطهری، به حق گلستانی جاودان است که عطر و بوی خوش آن، عقل و جان هر حقیقت­جویی را زنده می­کند.

 

بعضی از شاگردان فرزانه آن استاد عبارتند از: شهیدان آیت الله دکتر محمد مفتح، حجة الاسلام دکتر باهنر، حجة الاسلام فضل الله محلاتی، دکتر محمود قندی، دکتر سید عبدالحمید دیالمه، حجة الاسلام علی قدوسی، دکتر سید شمس الدین نائینی، مرحوم آیت الله محمد فاضل لنکرانی، دکتر غلامعلی حداد عادل.

 

***

 

- قضیه چیست؟! چرا پاهایت را بر زمین می­زنی؟!

- خواب عجیبی دیدم!

- چه دیدی!

- من الان گرمی لبهای پیامبر را روی لبهایم احساس می­کنم. دیدم در کعبه ایستاده­ام... بعد رسول اکرم به طرف من آمد، ... و یک ربع ساعت مرا بوسید...

این قسمتی از گفتگوی استاد مطهری و همسرش بود، سه شب قبل از شهادت.

 

استاد مطهری که به شهید و شهادت، علاقه خاصی داشت سرانجام این آرزویش برآورده شد، زمان موعود فرارسید: شب چهارشنبه 12 اردیبهشت 58، ساعت 22:20

قاتل استاد جوانی فریب­خورده از گروهک سیاسی و منافق فرقان به نام محمد علی بصیری بود.

 

گزیده­ای از کتاب: «مرزبان بیدار»




طبقه بندی: شهید و شهادت،  استاد مطهری، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 17 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

شکوفه میخ در نیم سوخته

 

خواستند که همان بلایی که سر موسی (ع) آوردند، بر نبی آخرین هم بیاورند. هارون (ع) امت را به کناری بزنند و گوساله سامری بپرستند. خواستند که بلایی که سر عیسی (ع) آوردند، بر رسول موعود نیز بیاورند. شمعون (ع) امت را شهید کنند و پولس را جانشینش سازند و با حکومتی کلیسایی، اسلام را نیز چون مسیحیت از درون بپوسانند. موفق شدند علی (ع) را چون هارون (ع) منزوی سازند و چون شمعون (ع) زیر تیغ بکشند. اما دست الهی از وجودی بیرون آمد که هیچ گاه ندیده بودندش...

سلاح رسول ا... (ص) به کار افتاد و گردن انحراف آورندگان را زد؛ گردن ژست مسلمانی شان را زد. «خلیفه ای که حق دیگری را به زور بگیرد، خلافت را از راه حق به چنگ آورده است؟» فاطمه (س)، ذخیره خدا بود برای پیامبر آخرین. همو که قرار بود و هست که دینش، تا ابدالآباد پاینده بماند. زهرای مرضیه (س) همه خواب های آشفته ای را که برای اصل اسلام دیده شده بود، کابوس منافقان امت کرد...

زهرا (س) رفت و اصل دین ماند، اما علی (ع) درد تنهایی را از عمق جان کشید.

زهرا (س) رفت و علی (ع) رفت و حسن (ع)، زهر غربت را در جگر خویش چشید.

زهرا (س) و علی (ع) و حسن (ع) رفتند و حسین (ع)، تیزی تیغ را به گردن شریفش دید.

زهرا (س) و علی (ع) و حسن (ع) و حسین (ع) رفتند و سجاد (ع) و باقر (ع) و صادق (ع) و کاظم (ع) و رضا (ع) و جواد (ع) و هادی (ع) و زکی العسکری (ع) سوز سم را در رگ خود حس نمودند.

زهرا (س) و... نه، این بار دیگر قرار نبود که آن اتفاقات تکرار شود. غیبت، تنها چاره خداو امام معصوم بود.

...

علما زحمت کشیدند و زحمت کشیدند و کشیدند و...

...

خمینی (ره) ظهور کرد و با دم مسیحایی خود، در جان ملتی دمید؛ ملتی عظیم به نام ایران. ملت هم لبیکش گفتند و تلولو مجد اسلام را تصمیم گرفتند. کمر به زیر این بار دادند و غریبانه سه دهه پای بار الهی ایستادند؛ ولایت. و حالا تمام خون دادن ها و عرق ریختن ها شکوفه داده و نوید دیدن ثمر را به گوش می رساند. امت اسلام به پا خاسته و تصمیم دارد که کمر زیر بار امانت الهی بنهد؛ امانت «ولایت».

اکثر آنها که در خیابانهای کشورهای عربی، سینه را سپر استکبار ساخته اند، نمی دانند که نور این قدرت عظیم، تنها از لای در نیم سوخته دخت پیامبر (ص) ساطع گشته است. اقلی از این­ها که زیر چکمه و گلوله و بمب و... هستند، می دانند که شجره طیبه قیامشان از خون روی در کوچه بنی هاشم سیراب می شود، اما اکثر آنها که می دانند نیز توجه ندارند.

مهم نیست، مهم این است که آن مقاومت مخلصانه و غریبانه پشت در، بالاخره در امت پیامبر شکوفه داده و جهان را معطر ساخته است. چشم ها منتظر میوه هاست...




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  شهید و شهادت، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

شعری برای جنگ

 

 

آن شب که در غبار

مردی به روی جوی خیابان

خم بود

با چشم های سرخ و هراسان

دنبال دست دیگر خود می گشت

باور کنید

من با دو چشم مات خودم دیدم

که کودکی ز ترس خطر تند می دوید

اما سری نداشت

لختی دگر به روی زمین غلتید

و ساعتی دگر

مردی خمیده پشت و شتابان

سر را به ترک بند دوچرخه

سوی مزار کودک خود می برد

چیزی درون سینه ی او کم بود ....

اما

این شانه های گرد گرفته

چه ساده و صبور

وقت وقوع فاجعه می لرزند

اینان

هر چند

بشکسته زانوان و کمرهاشان

استاده اند فاتح و نستوه

- بی هیچ خان و مان -

در گوششان کلام امام است

- فتوای استقامت و ایثار -

بر دوششان درفش قیام است

باری

این حرفهای داغ دلم را

دیوار هم توان شنیدن نداشته است

آیا تو را توان شنیدن هست ؟

دیوار !

دیوار سرد سنگی سیار !

آیا رواست مرده بمانی

در بند آنکه زنده بمانی ؟

نه !

باید گلوی مادر خود را

از بانگ رود رود بسوزانیم

تا بانگ رود رود نخشکیده است

باید سلاح تیز تری برداشت

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست...

 

 

منبع:سایت تبیان

 

شماره سوم نشریه الف ها




طبقه بندی: نشریه دانشجویی «الف ها»،  شهید و شهادت،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 10 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

شعری برای جنگ

 

اینجا

حتی

از انفجار ماه تعجب نمی کنند

اینجا

تنها ستارگان

از برجهای فاصله می بینند

که شب

چه قدر موقع منفوری است

اما اگر ستاره زبان می داشت

چه شعرها که از بد شب می گفت

گویاتر از زبان من گنگ

آری

شب موقع بدی است

هر شب تمام ما

با چشم های زل زده می بینیم

عفریت مرگ را

کابوس آشنای شب کودکان شهر

هر شب لباس واقعه می پوشد

اینجا

هر شام خامشانه به خود گفته ایم :

شاید

این شام ، شام آخر ما باشد

اینجا

هر شام خامشانه به خود گفته ایم :

امشب

در خانه های خاکی خواب آلود

جیغ کدام مادر بیدار است

که در گلو نیامده می خشکد ؟

اینجا

گاهی سر بریده ی مردی را

تنها

باید ز بام دور بیاریم

تا در میان گور بخوابانایم

یا سنگ و خاک و آهن خونین را

وقتی به چنگ و ناخن خود می کنیم

در زیر خاک ِ گل شده می بینیم :

زن روی چرخ کوچک خیاطی

خاموش مانده است

اینجا سپور هر صبح

خاکستر عزیز کسی را

همراه می برد

اینجا برای ماندن

حتی هوا کم است

اینجا خبر همیشه فراوان است

اخبار بارهای گل و سنگ

بر قلبهای کوچک

در گورهای تنگ

اما

من از درون سینه خبر دارم

از خانه های خونین

از قصه ی عروسک خون آلود

از انفجار مغز سری کوچک

بر بالشی که مملو رویاهاست

- رویای کودکانه ی شیرین -

از آن شب سیاه

 

ادامه دارد...

 

شماره سوم نشریه الف ها




طبقه بندی: نشریه دانشجویی «الف ها»،  شهید و شهادت،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 9 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

شعر از قیصر امین پور

 

شعری برای جنگ

 

می خواستم

شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر قلم زبان دلم نیست

گفتم :

باید زمین گذاشت قلمها را

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

باید سلاح تیزتری برداشت

باید برای جنگ

از لوله ی تفنگ بخوانم

- با واژه ی فشنگ -

می خواستم

شعری برای جنگ بگویم

شعری برای شهر خودم - دزفول -

دیدم که لفظ ناخوش موشک را

باید به کار برد

اما

موشک

زیبایی کلام مرا می کاست

گفتم که بیت ناقص شعرم

از خانه های شهر که بهتر نیست

بگذار شعر من هم

چون خانه های خاکی مردم

خرد و خراب باشد و خون آلود

باید که شعر خاکی و خونین گفت

باید که شعر خشم بگویم

شعر فصیح فریاد

- هر چند ناتمام -

گفتم :

در شهر ما

دیوارها دوباره پر از عکس لاله هاست

اینجا

وضعیت خطر گذرا نیست

آژیر قرمز است که می نالد

تنها میان ساکت شبها

بر خواب ناتمام جسدها

خفاشهای وحشی دشمن

حتی ز نور روزنه بیزارند

باید تمام پنجره ها را

با پرده های کور بپوشانیم

اینجا

دیوار هم

دیگر پناه پشت کسی نیست

کاین گور دیگری است که استاده است

در انتظار شب

دیگر ستارگان را

حتی

هیچ اعتماد نیست

شاید ستاره ها

شبگردهای دشمن ما باشند

 

ادامه دارد...

 

شماره سوم نشریه الف ها




طبقه بندی: نشریه دانشجویی «الف ها»،  شهید و شهادت،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

جگر گوشه

 

مادر نگاهی به پسر کرد، یعنی که «این چه حرفیه؟» بعد انگار که مجبور باشد توضیح واضحات بدهد، جواب داد: من به بقیه مرده­ها چی­کار دارم؟ اما اون که نمرده، شهید شده. شهدا همشون زنده­ان. یادمه یوسف فقط محرم و صفر، سیاه می­پوشید. همیشه لباس سفیدش مرتب و تمیز بود. الآنم لباسش باید سفید باشه، نه سیاه.

-         حالا چرا وصیت­نامه­شو رو سنگ جدید ننوشتن؟ البت، خوب شد اون شعرو پاک کردن. به قول ننه­اش، وصله نچسب بود. اما حیف اون چند جمله که حالا نیست...

-         جوون! اینا که اینجان همه شهیدن. نه؟

-         آره، همه این قبر سیاها، مال شهداست.

-         رو سنگ قبر اونا هم، نه وصیت هست و نه شعر ؟

-         نه.

-         پس یحیی و یوسف و بقیه، همه مثل هم شدن. البته خدا که بدونه کافیه، اما اگه یکی بگه که اون همه پول که واسه یحیی جمع کردن چی شد، چی باید بگم؟ علی می­دونه کم از بچم نذاشتم براش. بعضیا فکر می­کردن یحیی بچه منه.

-         یعنی الآن قبر هادی نعمتی هم مثّ بقیه است؟

-         آره مادر.

-         چه قبه و بارگاهی داشت! باباش مخالف رفتنش بود، اما اونم رفت. اون­قدر رفت تا شهید شد. باباش که دیگه پسرش رو از دست داده بود، کلی واسه قبرش خرج کرد. شاید اندازه کل بقیه قبرا! چه پولی داشت! با این صد برابر اینا هم تموم شدنی نبود.

-         بلند شو خانوم، بلند شو. بریم خونه دنبال اون عکسه بگردیم. همونی که یوسف و یحیی با هم انداختن، کنار ماشین، بغل هم. عکاس می­گفت تفنگ دست یحیی، مال خودش نبود. از اون کوچیکاش بود، همون که شبیه اسباب بازیه.

نگاهی به جوان کنارش انداخت و ادامه داد:

-         پسرم نذاشته بود عکس بگیره. اول تفنگ­شو داد دست یحیی. آخه اون لحظه، یحیی تفنگ­شو نیاورده بود. اونم در عوض، قرآن­شو داد به یوسف. واسه همین، بعد اون عکس، من همه­اش فکر می­کردم یوسف تو جنگ فقط قرآن می­خونه. یحیی هیچ­چی نداشت. نه پدر و مادر، نه محله درست درمونی. حتی تو عکس تفنگم نداشت!

پیرمرد کمی صبر کرد. آهی کشید و پس از چند لحظه گفت: ولی خودش همیشه می­گفت «من امام­رو دارم، همین بسه.»

-         آره، بلند شو بریم. اینا خونه­های یوسف و یحیی من نیستن.

بلند شدند. مرد دست زنش را گرفت و آرام به راه افتاد. البته بعد از خداحافظی از جوان. جوان رفتن­شان را نگاه می­کرد. بعد نگاهی به سنگ قبرها انداخت. «من تا حالا فکر می­کردم همه شهدا مثل هم بودن. واسه همین خوشحال شدم وقتی سنگ قبرارو یکی کردن. اما مثل اینکه...»

نکاهی به آسمان انداخت.

-         اما مثل اینکه اتفاق دیگه­ای افتاده. به نفع بعضیا ضبط شدن، اونم یه جا!

راه افتاد. خواست شعر همیشگی را بخواند. هر جمعه که زیارت آقا تمام می­شد و داخل حیاط می­آمد، شروع به خواندن می­کرد. آرام و حزین؛ «یوسف گم­گشته باز آید...» طبق عادت شروع به خواندن کرد؛ «یوسف گم­گشـ...» دیگر نخواند. برگشت و به قبرها نگاهی انداخت. با خود گفت: «گم نشده بود که بخواد پیدا بشه. فقط یه نشونی گذاشته بود تا ما گم شده­ها پیداش کنیم. که اونم با همتِ «فرهنگی کاران» ما... ما دیگه واقعاً گم شدیم. مگه اینکه «دستی از غیب برآید و کاری بکند»...»

 

شماره سوم نشریه الف ها




طبقه بندی: نشریه دانشجویی «الف ها»،  شهید و شهادت،  ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 3 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

جگر گوشه

 

مرد و زن به زیارت آقا رفتند. دم در جدا شدند. یکی درِ آقایان و دیگری، درِ خانم­ها. مرد داخل رفت. زیارت کرد، چه زیارتی! آمد و کفشش را گرفت. متوجه نشد که چطور زیارت کرده است. عجله­ای نداشت. آرام راه می­رفت. از رواق امام­زاده بیرون آمد و در حیاط قدم زد. به نرده­ها رسید. چپ و راستش را نگاه کرد. دلش می­خواست به زیارت شهدا برود اما... دلش نمی­کشید. نمی­دانست چرا.

پسر در حال زیارت آقا بود. بعد کدتی طولانی، ضریح را رها کرد و ایستاد. قطره آخر اشک از چشمانش سرازیر شد. رو به ضریح، عقب­عقب آمد تا از اتاق خارج شد. به سمت کفش­داری رفت. به در رسید. از در خارج شد و کفشش را پوشید. وارد حیاط شد. به سمت در اصلی پیچید. خواست تا انتها برود و خارج شود. ناگهان چیزی، از گوشه چشم، توجهش را جلب کرد. سر برگرداند. سکو را دید. یک پیرزن و یک پیرمرد روی آن نشسته بودند. آرام به نظر نمی­رسیدند. شک کرد. با خودش گفت: «خیلی طبیعی به نظر نمی­رسند!» به سمتشان حرکت کرد.

-         پدرجان می­توانم کمکتان کنم؟

-         سلام پسرم. اگه بتونی دعات می­کنم. پسرم رو پیدا نمی­کنم.

-         پسرتون رو. اسمش چیه؟ بفرما تا بگم صداش کنن. تو حیاط امام­زاده باشه می­شنوه.

-         یوسف فلاحی. اما اون جوری پیدا نمیشه. خیلی وقته که اینجاست. رفته پیش آقاش...

پسر منظور مرد را نفهمید. «رفته پیش آقاش، مگه آقاش شما نیستین؟» در فکر بود که ناگهان متوجه حرف پیرمرد شد. گفت: شهید شده؟ خب الآن پیداش می­کنم. این طرفه یا اون طرف؟

بعدِ اشاره­ی پیرمرد، قصد حرکت کرد. قبلِ حرکت، رو به پیرزن گفت: سلام حاج خانوم. ببخشید من یادم رفت سلام کنم، الآن پیداش می­کنم و می­برمتون سر مزار.

رفت و پیدا کرد. هیچ کاری نداشت. روی قبر مشکی رنگ، درشت نوشته بود:

یوسف فلاحی

تولد             3/6/1342

شهادت     دی ماه 1365

محل شهادت      شلمچه

جوان زن و شوهر را بالای قبر آورد.

-         همینه.

-         اینی که اینجاست؟

-         آره، همینه دیگه.

-         نه، اشتباه می­کنی جوون. درسته من سواد ندارم، ولی سنگ قبرش رو خوب یادمه. می­دونم چی شکلی بود.

-         آره پسرم. منم یادمه. این شکلی نبود اصلاً. سفید بود سنگش. خودم گفتم دو جمله از وصیت نامه­شو رو سنگ قبرش بنویسن.

-         البته یادم هست یه بیت شهر هم زیرش نوشته بود. ما که نگفتیم، اما بقیه اصرار کردن. ما هم گفتیم باشه. نوشته بود:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور          کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

-         اما یوسف که گم نشده بود. تازه اگه برمی­گشت، دوباره می­فرستادمش. جواب حضرت زهرا(س) رو چی می­دادم؟

-         ولی یوسف فلاحی اینه. سال 65 هم شهید شده، تو شلمچه. حتماً هم کربلا پنجی بوده.

-         آره، با رفیقش با هم شهید شدن. اونم بغل دستش خوابید. یه بچه یتیم بود، یحیی جلالی.

-         با هم دفنشون کردیم. ما پول نداشتیم واسه یوسف خرج کنیم. واسه همین از این آلمینیومی­ها نذاشتیم. ولی یه عکس بالا سرش گذاشتیم. پول یوسفو به زحمت جور کردیم. چند روز بعد یحیی اومد، البته خودش که نه. ظاهراً پلاکش همراش نبوده. یه تیکه ورق تو جیبش پیدا کرده بودن. وصیت­نامه­اش بود. کلی از جمله­هاش خوندنی نبودن. ولی به هر صورت اسم ما رو توش دیده بودن. واسه همین فرستادن دنبال ما.

-         آخه از اول با هم بزرگ شده بودن. با هم آشنا شده بودیم. خودم هر وقت تو جیب یوسف کشمش می­ذاشتم، می­سپردم به یحیی هم بده. سهمش محفوظ بود...

-         خلاصه کار خدا بود. اهالی مسجد محل پول گذاشتن واسه دفنش. می­خواستیم با آبرو دفن بشه. دوست نداشتیم خرج دفنشو غریبه بده.

-         خودمم. تحویل گرفتم. من وصی­ش نبودم اما... بالاخره با پول جمع شده یه سنگ براش گرفتیم، گرون­تر. دورتادورشم آلمینیوم زدیم. عکس و گل­اَلَکی هم واسش گذاشتیم. قرآن کوچولو نداشتیم. مغازه سر کوچه یکی هدیه داد. عکس امامِ­شم، یکی از مسجدیا آورد. امامش قاب داشت. اما مال یوسف نه، یه عکس کوچیک امام داشتم. مال خودم بود، گذاشتم برا یوسفم...

-         اون موقع­ها که چششش نمی­دید، اون­قدر جلو می­اومد تا دستش برسه به یحیی. از همه قبرای دیگه دم و دستگاه بزرگ­تری داشت. بعدش منو صدا می­زد. من بالا سر یوسفم می­نشستم، اونم شروع می­کرد با یحیی درد دل کردن.

پیرزن نگاهی به دوتا قبر انداخت.

-         راستی­راستی این دوتا یوسف و یحیای منن؟

-         آره نشونی­تون اینو میگه.

نشستند، دوتایی. برای هردو فاتحه خواندند.

-         یوسف من! بیا ببین اینا چی میگن. من که قبرتو یادمه... یادته اومدن دم در خونه؟ گفتن که می­خوان قبرتو درست کنن. یه چیزایی گفتن که من سر در نیاوردم. آقات اون موقع حالش خوب نبود. اگه می­دونستم...

-         حالا چرا سنگ قبرشو سیاه گذاشتن؟ حداقل همون رنگی می­ذاشتن.

-         حاج آقا! الآن بیشتر سنگ قبرا رو سیاه می­ذارن.

 

ادامه دارد...

 

شماره سوم نشریه الف ها




طبقه بندی: نشریه دانشجویی «الف ها»،  شهید و شهادت،  ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

 

ادرکنی

 

«یا زهرا» (س)

«یا زهرا» (س)

«یا زهرا» (س)

...

یا فاطمۀ الزهرا (س)، نه از این جهت که در فاطمیه هستیم. که چه بسیار از مردم، که این ایام بر ایشان می گذرد و آنها در غفلت محض غوطه ورند و تهی دست، از آن خارج می شوند. یا فاطمۀ الزهرا (س)، نه از این جهت که پرچم های زیبای «یا فاطمه» در سراسر سرزمین اسلامی مان پراکنده شده است. که چه بسیار از پرچم ها، که از سر چشم و هم چشمی و فخرفروشی بر چوب هاشان ایستاده اند. یا فاطمۀ الزهرا (س)، نه از این جهت که طنین زیبای آن از حنجر مداحان کشور به گوش می رسد. که چه بسیار از خوانندگان مدح و نوحه که عیار اخلاصشان خدشه برداشته و شیوه خواندنشان به غیر صواب کشیده شده است. یا فاطمۀ الزهرا (س)، از این جهت که... یا فاطمۀ الزهرا (س)، از سر هشیاری قلب، تواضع نفس، اخلاص جان. و از سر پاکبازی...

یا فاطمۀ الزهرا (س)، از عمق حنجره، از درون رگ ها، از آب چشم ها...

یا فاطمۀ الزهرا (س)، از کشور برادران بحرینی ام. یا فاطمۀ الزهرا (س)، از کربلای برادران بحرینی ام. یا فاطمۀ الزهرا (س)، خونین رنگ از سر نعش برادر بحرینی ام. یا فاطمۀ الزهرا (س)، با نای ته کشیده خواهر شکنجه شده بحرینی ام. یا فاطمۀ الزهرا (س)، از حلق خسته کودک ترسیده بحرینی ام. یا فاطمۀ الزهرا (س)، سلاحی در برابر تانک های لشکر کفر و نفاق.

«یا زهرا» (س)... و من چگونه توانم درک کرد که چه دردی نهفته است در نام زیبای فاطمه. من درک نتوانم کرد و هیچ کس دیگر نیز درعالم.

«یا زهرا» (س)... و من چگونه توانم درک کرد که چه قوتی نهفته است در نام زیبای فاطمه. من درک نتوانم کرد و هیچ کس دیگر نیز درعالم.

من کامل درک نکرده ام و برادر و خواهر بحرینی ام نیز کامل درک نکرده اند؛ اما من کجا و پاره های تنم در بحرین کجا؟ آنها به اندازه زخم هایی که بر بدن مجروحان نشسته، درد زهرا را درک کرده اند. آنها به اندازه خونهایی که از بدن شهیدان رفته، مظلومیت زهرا را درک کرده اند. آنها به اندازه آجرهایی که از مساجد و حسینیه ها تخریب شده، غربت زهرا را درک کرده اند.

من، شیعه امام زمان (عج)، در سال 1390، در میانه فاطمیه قرار دارم و از فیوضات آن محرومم... یا زهرا (س)، ادرکنی.




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  شهید و شهادت،  دل نوشته ها، 
برچسب ها: زهرا (س)،
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

جگر گوشه

به آرامی وارد شدند.

-         مواضب باش خانم، همین نرده­ها رو بگیر و بیا.

نگاهی به چشمان همسرش انداخت. دوباره چشمه­های چشمش، در حال جوشیدن بودند. اما خلاف انتظار مرد، پایین نیامدند. فهمید که به­قصد، از چکیدن­شان بر گونه جلوگیری کرده است. همین گریه­ها چند باری باعث ناراحتی­اش شده بود. حس کرد که همسر، حالات سختی را می­گذراند. دلش نیامد، دستش را گرفت.

-         مواظب چادرم باش، وگرنه مجبور می­شم نرده رو ول کنم.

پیش می­رفتند. همسر دستی به نرده داشت و دستی به دستان او. او هم دستی بر عصا و دستی به دستانش.

-         خیلی مونده؟

-         نه، الآن می­رسیم.

مثل  چهار- پنج سال گذشته، نزدیک به هفتاد متر از کنار نرده­ها پیش آمدند و پس از آن، سمت چپ را گرفتند. در همه­ی چهار- پنج سال، مرد بعدِ پیچیدن، سه متری جلو می­رفت. با دست علامت را می­گرفت و می­ایستاد. این بار اما دیگر نیازی نبود. می­دید، همچون ده سال قبل و قبل­تر از آن.

-         پس چی شد؟ چرا نرسیدیم؟ من دیگه طاقت ندارم.

-         چند لحظه بشین. اینجا خیلی عوض شده، من نمی­تونم پیداش کنم. تو همین جا بشین تا من دوباره بگردم.

زن روی سکویی نشست. درد زانو کمی ساکت شد. مرد هم راهش را کج کرد و آن­طرف­تر رفت. زن که تنها شد، فکر و خیال به سراغش آمدند. جورِ دست و پا را کشیدند و ورجه­ورجه را شروع کردند. یاد سه سال قبل افتاد، یاد آن روز. آن روز که وارد خانه شد و شوهر را نابینا دید. چه روزیی بود آن روز! زنگ زد به حاج حسن، بقال سر کوچه... مدتی بود که دید شوهر کم شده بود، ولی هیچ وقت باورش نمی­شد که نور دیده­اش را از دست بدهد. خیلی هلاش کردند، اما دوا و درمان­ها هم جواب نداده بود. حالا دیگر مجبور بودند به مشهد بروند، پیش زهرا.

-         یوسف!

نتوانست بیش از این کلمه را بر زبان آورد. دوباره اشک در چشمانش حلقه زد. این بار مردش نبود تا خجالت بکشد اما نمی­خواست دور و بری­ها هم متوجه بشوند. با گوشه چادرش اشک روان را برداشت. خاطرات سه ساله رهایش نمی­کردند. دو سال بود که پا در شهر نگذاشته بودند. آن دو باری هم که در سال اول آمدند، جان مرد به لب رسید. خاطره اشک­ها و بی­قراری­های این دوسال... او می­خواست یوسفش را ببیند اما چگونه؟ تنها که نمی­توانست بیاید. مرد هم که... صلاح نبود تنها بماند. زهرا و شوهرش باید همیشه کنار پدر می­ماندند. ولی او آن قدر شکوه کرد تا... آن روز. آن روزی که سال­ها دل­شکستگی­اش، یکجا، بغضی شده بود در گلو. با زهرا راهی حرم شدند. به سختی روبروی ضریح رسید. خواست چیزی بخواهد، اما نتوانست. خواست یوسفش را بخواهد، یاد جواد امام افتاد... شرم مانعش شد. اشک امانش نداد. آمده بود تا باری از دلش برداشته شود، بار غربتی دیگر هم بر قلبش نشست. طاقت نیاورد. دقیقه­ای را به یاد دوری آقا از جوادش گریست. رو برگرداند و در دل گفت: «هر چی تو بخوای آقا.» آمدند تا صحن پیدا شد. هر قدم که برمی­داشت، قبیش سنگین­تر می­شد. نان که دیگر کمرش دوتا شد. ایستاد. خواست برگردد و یوسفش را بخواهد، اما با زهم به یاد دوری امام از جوادش افتاد. به راه افتاد. هنوز به یاد امام (ع) بود که ناگهان احساس خاصی به او دست داد. حس کرد سبک شده است. به یاد سنگینی دلش افتاد، اما انگار دلش را دزدیده بودند. حس کرد دستی نامرئی، پنهانی، قلبش را از سینه بیرون آورده است. می­خواست چیزی به زهرا بگوید، اما نمی­دانست چه چیزی. در حال خودش بود که صدای زنگ تلفن همراه زهرا را شنید.

-         الو، بله!

صدا خیلی هیجان زده بود. راحت بیرون نمی­آمد. کلمات، بریده بریده به گوش می­رسیدند.

-         آقا جون .... آقاجون .... آقاجون بلند شده. می­گه چرا خانومو نمی­بینم؟ باورت میشه؟ می­بینه...

زن سرش را بلا آورد. مرد هنوز بازنگشته بود. «یعنی چی شده؟ مگه می­شه که قبر گم بشه؟ نکنه حافظه­اش رو از دست داده؟» یاد مشهد افتاد. یاد وقتی که با زهرا، داخل خانه شده بودند. یاد لحظه­ای که به چشمان شوهرش می­نگریست...

-         خدیجه خانوم!

زن سرش را بلند کرد. البته بعد از سه بار داد زدن مرد. چشمانش پر از اشک شده بودند.

-         پیداش کردی؟

-         نه، نیست. نکنه اشتباه اومدیم. اینجا واقعاً امام­زاده ابراهیمه؟

-         یعنی چه که نیست؟ تو وقتی چشمات نوری نداشتن، راهو پیدا می­کردی، الآن که چشم داری...

 

ادامه دارد...

 

شماره سوم نشریه الف ها




طبقه بندی: نشریه دانشجویی «الف ها»،  شهید و شهادت،  ادبیات داستانی، 
(تعداد کل صفحات:3)      [1]   [2]   [3]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات