حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 3 آبان 1390 توسط محمدقائم خانی

پنبه شد

 

خیلی عجیب بود. تا حالا آن­طوری ندیده بودمش. واقعا عجله داشت. مرخصی گرفته بود و به خانه آمده بود. سند را که برداشت، نیم ساعت مانده به اذان، گیوه رفتن را ور کشید. خیلی عجله داشت. ولی من هرچه گشتم پیدا نکردم. صدایش دوباره مرا به خود خواند: «پس چی شد؟ دیرم شده.»

-        نیست.

-        یعنی چه که نیست؟ حتما همین­جاهاست دیگه.

-        نه، نیست. همه­جا رو گشتم، نبود.

-        بازم بگرد.

گردن چرخاندم تا دور و بر را بگردم. به یاد موبایل حسن افتادم. ناگهان گفتم: «موبایل حسن!»



ادامه مطلب
طبقه بندی: ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 8 مرداد 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

 

نود و یکم: آداب نوشتن!

 

توضیح سایت: این مطلب در شماره‌ی هشتمِ نشریه‌ی کتاب (الف) از مجموعه مجلات هم‌شهری پیش‌تر منتشر شده است.

توضیح واضحات از ر.ا.: آن‌چه نوشته شده است، نسخه‌ی عمومی نیست، روشی شخصی است!

 

1- با پای­جامه ننویسیم! دقیقاً منظورم همان پیژاما است. نوشتن، کاری است به شدت حرفه­ای. حالا که نمی­توان به همه توصیه کرد که محل کار داشته باشند برای کاری به اسمِ نوشتن، دستِ کم می­توان توصیه کرد که لباسِ کار داشته باشند! صبح کمی جابه­جا شوند و لباسِ کار بپوشند و بعد در محلی مخصوصِ نوشتن، ولو حمامِ آپارتمان، بنویسند...


2- کافه­ی پاریسی با کافه­ی تهرانی کمی فرق می­کند! شنیده­ایم که بسیاری از نویسنده‌گانِ مشهور کافه­نشین بوده­اند و بعد همین را به کافه نادری دی­روز و مثلا کافه تیاترِ ام­روز ترجمه­اش کرده­ایم که مثلا دورِ هم بنشینیم و روزنامه‌ای حرف بزنیم و بعد هم از توش رمان در بیاوریم... آن‌جور که من از پاریس، در جشنِ بی‌کرانِ همینگوی به خاطر دارم و اهلِ فن، از هم‌نفس‌هاش در کی‌وست پرس و جو کرده‌اند، همینگوی، کافه‌نشین -به معنای تهرانی‌ش- نبوده است. از میز و پذیراییِ کافه‌ی پاریسی در ساعاتِ خلوت، مثلِ ساعاتِ صبح، به عنوانِ محل کار استفاده می‌کرده است. خودش می‌گوید صبح‌ها نصفِ قیمت بودند کافه‌ها و لیوانی شیرِ گرم، نه برای رفعِ عطش که برای سدِ جوع، هم ناهار را به تعویق می‌انداخت و هم بهانه‌ای بود برای زیاد ماندن و زیاد نوشتن... من یکی دو تا کافه‌ی تهرانیِ مناسب برای نوشتن -خاصه پیش از ظهر- می‌شناسم، که موقعی که محلِ کارم مشکل داشته باشد، می‌توانم به آن‌ها پناه ببرم و البته برای این که حکم‌ش نرود، قطعا از آن‌ها نام نخواهم برد! تفاوتِ دیگری هم دارد ایران با فرانسه، آن‌هم یحتمل سرک کشیدنِ مشتریِ میزِ کناری است روی صفحه‌ی نمایشِ لپ‌تاپ!


3- قطعا تایپ کنید! با خودکار و مداد نوشتن، در نوشتنِ حرفه‌ای سنتی منسوخ است. گوستاو فلوبر صد سالِ پیش مادام بواری را با ماشینِ تحریر تایپ می‌کرده است... دیده‌ام بعضی‌ها خیلی با آب و تاب خرده می‌گیرند که پس تکلیفِ رقصِ قلم بر کاغذ چه می‌شود و... من هم خیلی وقت‌ها هوسِ بوی روغنِ حیوانیِ خالصی می‌کنم که توی دبه‌های رویی از کرمان‌شاه می‌آوردند و می‌گذاشتند در صندوق‌خانه‌ی هشتیِ خانه‌ی مادربزرگ... تایپ کردن، فشار روی انگشت‌ها را تنظیم می‌کند حال آن که با دست نوشتن، در ساعاتِ طولانی باعثِ آرتروزِ گردن و دست می‌شود. از تشعشعِ مانیتورهای جدید هم نهراسید. من پانزده سالِ پیش وقتی با مانیتورهای قدیمی غیرِ مسطح، مشغولِ نوشتنِ «من او» بودم، بعد از چند روز نوشتنِ مداوم، مجبور شدم از کرمِ ضدِآفتاب استفاده کنم برای درمانِ ضایعاتِ پوستی حاصل از تشعشع. صورت‌م شده بود مثلِ صورت اسکی‌بازان و کوه‌نوردانِ حرفه‌ای. این را نوشتم تا توضیح دهم، با این که پوستِ صورت‌م غلفتی درآمده بود، چشم‌م هیچ آسیبی ندیده بود... چرا؟ چون حروفِ نرم‌افزارِ نگارش را درشت می‌گرفتم! یعنی متن را با حروفِ تیتر می‌نوشتم.


4- با بیل و كلنگِ پلاستیكی كار نكنید! نمی‌دانم کنارِ ساحل کودکان را دیده‌اید که چه‌گونه با بیل و کلنگِ پلاستیکی بازی می‌کنند و قلعه می‌سازند و... دور از جانِ شما، اما من همیشه خودم را تصور می‌کنم در قامتِ یک فعله‌ی اریجینال که با فرغون آن کنار ایستاده‌ام و به این بچه‌های تی‌تیش نگاه می‌کنم، در حالی که نگران‌م که هر لحظه معمار صدایم بزند... من به جلساتِ ادبی، نشست‌های نقد، جوایزِ دولتی و غیرِدولتی، صفحه‌های ادبیِ مطبوعات، طرح‌های کمیسیونِ فرهنگیِ مجلس و کلِ وزارتِ ارشاد و... -دور از جانِ شما- همین‌جوری نگاه می‌کنم.


5- راننده‌ی تاكسی حقوق نگیرد! اگر راننده‌ی تاکسی بابتِ راننده‌گی، حقوق بگیرد و از مسافر کرایه نگیرد، دیگر دنبالِ مسافر سوار کردن نخواهد بود. توی تاکسیِ نوشتن، مخاطب باید سوار شود، مخاطبِ واقعی. این را به تفصیل در «نفحات نفت» توضیح داده‌ام.


6- حینِ نوشتن، نفس نکشید! شنیده‌ام بعضی‌ها می‌گویند ما موقعِ نوشتن، موسیقی گوش می‌کنیم یا قرآن و مداحی می‌شنویم. گوش دادن، خود یک کار است، نوشتن هم کاری دیگر! به قولِ فضلا و علمای علمِ رایانه، من آن‌قدرها هم «مالتی تسکینگ» و چند وظیفه‌ای بلد نیستم کار کنم. اگر می‌شد توصیه می‌کردم که حتا اعمالِ غیرارادی مثلِ تنفس را هم حینِ نوشتن، تعطیل کنید. حالا که نمی‌شود بایستی اقرار کنم که من علاوه بر نفس کشیدن، حتما فنجانِ بزرگی از قهوه -و جدیدترها چایِ سبز- جلوِ دست‌م هست تا گاهی به صورتِ غیرارادی لبی تر کنم!


7- متاسفانه به من و شما وحی نمی‌شود! وحی و الهام و سایرِ تجربیاتِ معنوی، حینِ نگارش به کار نمی‌آیند. بنابراین به جای این که حین نوشتن، به این موضوعات بیاندیشید، سعی کنید در زنده‌گی‌تان آدمِ خوبی باشید؛ در نوشتن، خودتان را و تجاربِ معنوی‌تان را خواهید نمایاند!


8- دفترچه‌ی یادداشت و مداد، دیگر به کارِ نویسنده‌‌ی ام‌روزی نمی‌آید! چرا؟ چون به جای آن می‌توانید از ضبطِ صوت‌های کوچک و به‌تر از آن از پرونده‌ی اجراییِ ضبطِ صوتِ داخلِ تلفنِ هم‌راه‌تان استفاده کنید. این وسیله را همیشه بایستی هم‌راه داشته باشید. حسنِ ضبطِ صوت این است که می‌توانید در حینِ صخره‌نوردی هم از آن استفاده کنید، به خلافِ دفترچه‌ی یادداشت! قبلاً به جای صخره‌نوردی، راننده‌گی را نوشته بودم که بیش‌تر مبتلابه است، اما از ترسِ راه‌نمایی و راننده‌گی جابه‌جاش کردم!!


9- شما هم مثلِ دست‌گاه‌های فتوکپی، زمانی برای گرم شدن لازم دارید! اتومبیل‌های قدیمی، دست‌گاه‌های زیراکسِ قدیمی و خیلی چیزهای قدیمیِ دیگر، زمانی لازم دارند برای وارم‌آپ و بعد می‌توانند راه بیافتند. من هم به عنوانِ نویسنده‌ای نه چندان قدیمی، چنینِ زمانی لازم دارم برای نوشتن. معمولا دو تا چهار ساعت، زمانِ گرم شدنِ من است. در این مدت، کمی به هر چیزی که بعدتر می‌تواند مرا از نوشتن دور کند، ور می‌روم. مثلاً ای‌میل‌هام را چک می‌کنم. اخبارِ روز را دنبال می‌کنم. به تلفن‌های واجب رسیده‌گی می‌کنم. نامه‌ها را جواب می‌دهم. حتا کمی در جا می‌دوم... و بعد می‌بینم دیگر هیچ کاری ندارم به جز نوشتن! پس از آن حدودِ یک ساعت هم مطالبِ قبلی و روزهای پیش را می‌بینم و بعد نیم ساعت تا یک ساعت می‌نویسم... اگر روزی کم‌تر از چهارساعت زمان داشته باشم، اصلاً به نوشتن فکر نمی‌کنم. چون می‌دانم راه انداختنِ چیزهای قدیمی بدونِ گرم شدن چه‌قدر می‌تواند زیان‌بار باشد! از آن سو یادتان باشد که باید هر روز به‌تر از دی‌روز باشید! هیچ کسی از شما نمی‌پرسد که چرا کتابِ جدیدتان منتشر نشده است. شما -به قولِ بیمه‌گرها- خویش‌فرما هستید. نه کارگرید و نه کارمند و نه کارفرما. پس مجبورید خودتان، خودتان را ارزیابی کنید. من مقدار نوشتنِ روزانه‌ام را -این روزها خیلی راحت و با کمکِ نرم‌افزارِ ورد- بررسی می‌کنم و روی نموداری جلوِ چشم‌م در فایلِ اکسلی روی دسک‌تاپ -قدیم‌ترها روی دیوارِ دفترم- نصب می‌کنم تا ببینم هر روز چند کلمه نوشته‌ام. جوان‌تر که بودم نمودارهای ساعتی هم داشتم که خیلی به من کمک کردند تا بدانم در چه ساعاتی از روز به‌تر می‌نویسم. مثلا دریافتم که پیش از ناهار خیلی خوب می‌نویسم. بنابراین صبحانه را دیر می‌خورم و ناهار را تا غروب عقب می‌اندازم. بدیهی است که در این مدت تمامِ طرقِ ارتباطاتی! را هم مسدود می‌کنم.


10- حضرتِ استادی وجود ندارند! سرتان را گول نمالند که متن‌تان را پیش از چاپ باید به استاد بدهید و باید زانوی ادب به زمین بزنید و کتاب اگر تقریظ نداشته باشد، کتاب نیست و... حضرتِ استاد توی قفسه‌ی کتاب‌خانه‌ها هستند، بخشِ کلاسیک‌ها!!

 

این ده فرمان که نوشتم، فقط آدابِ نوشتن است، نه مربوط است به «چه نوشتن» و نه مربوط است به «چه‌گونه نوشتن» که این هر دو را آموختنی -به معنای مدرسی- نمی‌دانم.

 

در همین رابطه :

سرلوحه‌ی شصت و پنجم: آموزش داستان‌نویسی به زبانِ ساده (قسمتِ دوم)

سرلوحه هفتم :آموزشِ داستان‌نویسی به زبانِ ساده (قسمتِ اول)

سیاهه‌ی صدتاییِ رمان




طبقه بندی: ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 24 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

گزارش یک جشن (11)

 

در آخرین بند از گزارش سری کوتاه به شاخص­های کتاب ادبی خوب می­زنیم. البته فقط از روی ادای دین، چرا که بحث مفصل است و به راحتی جمع نمی­شود. به طور خلاصه می­توان شاخص­های زیادی را برای کتاب ادبی خوب بیان کرد. در این مجال سعی می­شود تا به هرکدام از آن­ها اشارتی گردد تا مجموعه­ای کوچک از چندین معیار به دست بیاید.

اولین شاخصه کتاب ادبی خوب، قوت ادبی مولف است. او باید بر عناصر ادبیات مسلط بوده و مایه هنری کارش در سطحی بالا باشد. خیال­انگیزی، کاربرد متناسب صنایع ادبی و تسلط بر اوزان و رعایت قافیه، گستردگی دایره لغات، روانی و سادگی زبان و... مواردی است که عیار شعر را مشخص می­کنند. خط تعلیق قوی، شخصیت­پردازی و فضاسازی خوب، پیرنگ محکم، زاویه دید متناسب، نثر جذاب و روان، لغات مناسب و به­جا و... شاخص­های تشخیص داستان خوب هستند. پس شاخص مهم اول، توجه به عناصر ادبیات است.

بخش دوم، اندیشه و معرفت بارشده بر این محمل ادبی است. هم دفاتر شعر، هم مجموعه داستان­ها و هم رمان­ها، بستر انتقال معانی و مفاهیمی به خواننده هستند. مسلما هرچه که این افکار به حقیقت نزدیک­تر باشند و بیشتر بر راه درست قدم بگذارند، بر ارزش کتاب افزوده شده، قدر و قیمتش بیشتر می­گردد.

شاخص بعدی ظاهر کتاب است. طراحی جلد یکی از مهم­ترین بخش­هاست. هرچه این طراحی، هنری­تر باشد، کتاب ارزشمندتر خواهد بود. یعنی هم خود طرح باید در سطح بالایی باشد و هم تناسب زیادی با موضوع و محتوای کتاب داشته باشد. خلاقانه­تر بودن این طراحی، تأثیر زیادی بر خواننده داشته و حتی می­تواند رغبت مخاطب را برای خواندن و ادامه دادن کتاب فزونی بخشد.

بخش بعدی حائز اهمیت، چاپ خود کتاب است. استفاده از کاغذ مناسب و دقت در صفحه­بندی کتاب، سهم عمده­ای در دل­پذیر بودن کتاب و جلوگیری از ملال­آوری حین خواندن آن دارند.

در صورتی که این موارد رعایت شود، مسلما کتاب به فروش خوبی هم خواهد رسید و مخاطب خود را پیدا خواهد کرد. بنابراین در کنار این شاخص­ها، می­توان فروش بالای کتاب را هم عنوان کرد. البته باید توجه داشت که فروش بالا به تنهایی، نمی­تواند معیار خوبی باشد اما در کنار سایر موارد عرض شده، معیار خوبی برای سنجش کتاب خوب است.

آنچه که در سطور بالا عرضه شد، تنها برداشت­هایی خلاصه و کدگونه از ادبیات در نمایشگاه بین المللی و به تبع آن، ادبیات در بازار کتاب ایران بود. امید است که با بررسی دقیق هر کدام از مباحث مطرح شده، راه حل­های مناسبی برای برون­رفت از وضعیت موجود پیدا شود.

گویند که نمایشگاه بین المللی، جشن کتاب در ایران است. گزارش ما پر بود از خنده. همان خنده­های تلخی که از گریه... بگذریم. گزارش ما پر بود از خنده و کمی هم گریه داشت. چه کنیم که جشن جای گریه کردن نیست، وگرنه...

به پایان آمد این دفتر        حکایت هم­چنان باقیست

 




طبقه بندی: کتابخوانی،  ادبیات داستانی،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 23 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

گزارش یک جشن (10)

 

از این بحث جنجالی که بگذریم، به یکی از مهم­ترین حرف­های حول و حوش ادبیات می­رسیم. چیزی که هنوز هم جای بحث دارد و بسیار هم تعیین کننده است؛ «ادبیات، محمل اندیشه». ادبیات جهانی بزرگ­ترین محمل پخش اندیش­ها و فلسفه­های جهانی در میان مردم است. بسیاری از افکار مغلق و سنگین، هنگامی که لباس ادبیات به تن می­کنند، به راحتی از طرف مردم پذیرفته و هضم شده و بستر انتقال اندیشه­ها می­گردند. در ایران اما، این مهم کمتر صورت گرفته است و بخش عمده­ای از ادبیات سعی در گذشتن از افکار و چسبیدن به الفاظ دارد. حتی در میان روشنفکرانی که ادعای ادبیات اندیشمند و متفکر را دارند نیز، بیش از آن که اندیشه حضور داشته باشد، پز متفکر بودن وجود دارد. نویسنده، بدون آن که حرفی جدی در میان باشد، ژست سخن عمیق داشتن به خود می­گیرد و از طریق برخی تکنیک­های نویسندگی، سعی می­کند تکبر ناشی از عالم بودن و چیز فهمیدن را نشان دهد و به رخ بکشد.

در ادبیات مذهبی و انقلابی وضع بهتر است، اما در اینجا نیز، جز در مواردی استثنایی، اتفاق خاصی نیفتاده است. فقط در شعر انقلابی است که می­توان رد پای افکار واندیشه­ها را به صورتی پررنگ و عمیق مشاهده کرد. البته در کلیت آن، وگرنه اشعار بی­مغر و بی­مایه هم در این بخش بسیارند. در شعر آیینی، به علت تولید بالا، حضور اندیشه کاملا مشهود است. اما متأسفانه غلبه با شعر آیینی غیرمتفکر است. البته در این بخش، از آن جهت که رو به جانب اندیشه و معارف اسلامی است، محصولات بسیار قوی و ارزشمندی وجود دارند. در ادبیات داستانی انقلابی و مذهبی، حضور معارف واندیشه­ها جدی نیست و بیشتر ظاهری از اسلام و انقلاب حضور دارد تا مایه و جوهر آن­ها.

متأسفانه این مبحث، همواره به کلیشه «ادبیات عامیانه و روشنفکری» غلتیده و از هدف اصلی دور می­شود. عموم منتقدین، ادبیات را به دو دسته تقسیم می­کنند؛ ادبیات عامه­پسند و ادبیات روشنفکری. اولی را ادبیات مبتذل و بی­مایه و سبک می­شناسند و دومی را ادبیات متفکر و پرمغز و وزین. این دوگانگی باعث شده است که کلیشه اغلب نویسندگان و منتقدین، در همین قالب خشک مانده و هر نظری را از پس این عینک ببینند یا صادر نمایند. اما واقعیت آن است که حداقل در ایران اسلامی ما، هیچگاه چنین چیزی صادق نبوده است که ارتباط با بدنه مردم، نیازمند ابتذال و دوری از اندیشه باشد و چسبیدن به روشنفکران، متضمن شعور و درک عمیق. مسلما ادبیات مذهبی و انقلابی، هم باید محمل اندیشه و معرفت عمیق باشد و هم مخاطبی گسترده در میان عموم مردم داشته باشد. این همان راه سومی است که شعر و داستان انقلاب، باید در وادی موجود بگشاید و کلیشه­ها را بر هم بزند. تک­تلاش­هایی برای انجام این کار، توسط برخی از شعرا و داستان­نویسان برداشته شده است، اما هنوز در ابتدای مسیر بوده و تا رسیدن به موفقیتی نسبی، هرچند کوچک، راه درازی باید طی شود.

 

ادامه دارد...

 




طبقه بندی: کتابخوانی،  شعر،  ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 22 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

گزارش یک جشن (9)

 

ادبیات و تبلیغ: در بسیاری از نقاط دنیا، رسانه­ها به کمک بازار کتاب می­آیند و مردم را به خواندن آن تشویق می­کنند. اما در ایران، کتاب در انزوای خاصی به سر برده و از صحنه رسانه­ها دور است. این جدایی به حدی است که احساس می­شود بعضی از رسانه­ها در ایران، کتاب را رقیب خود دانسته و از کتاب­خوان شدن مردم ناراحت می­شوند. عدم تبلیغ باعث شده است در دنیای رسانه­های متنوع، رغبت مردم به کتاب کم شده و شور لازم برای مراجعه به آن وجود نداشته باشد. این مشکل برای ادبیات هم وجود داشته و نوعی تنهایی در این حوزه دیده می­شود.

ادبیات و نقد: نقد ادبی در ایران دچار معضلات بسیاری است. شاید اولین آن­ها عدم تسلط منتقدین بر مبانی و ضرورت­های نقد ادبی صحیح باشد. البته هر منتقدی بنا بر اندیشه­های خود می­تواند مبنای متفاوتی را برگزیند، اما نقد بی­مبنا و بدون تکیه بر اصولی مشخص، نوعی هرج و مرج در این بخش ایجاد کرده است. در این میانه، سیاسی شدن نقدها، جبهه­بندی نقدهای ادبی در برابر هم، تکراری بودن حرف­های منتقدین هم­فکر و... از پیامدهای هرج و مرج به وجود آمده است. منتقد ادبی مذهبی و انقلابی هم که بسیار کم بوده و حتی به نسبت کتب کم تولیدی مرتبط با این حوزه­ها نیز، نقد و بررسی جدی قابل چشم­گیری موجود نیست.

 

ادامه دارد...




طبقه بندی: کتابخوانی،  ادبیات داستانی،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

گزارش یک جشن (8)

 

ادبیات و تولید: مشکل عمده بخش تولید در حوزه ادبیات، همان مشکل اصلی تولید در بازار کتاب ایران است. اغلب نویسندگان حرف نویی برای گفتن ندارند. کتاب­ها به هم شبیه­اند و حتی در مواردی، یکی از روی دیگری نوشته شده است. نداشتن حرف جدید باعث می­شود خواننده رغبتی به خرید کتاب نداشته باشد. البته در ادبیات وضع کمی بهتر است. درست است که در این­جا هم، موضوع اکثر داستان­ها و اشعار تکراری است و حتی محتوای بسیاری نیز شبیه به هم است، ولی وجود تکنیک­های مختلف سرودن شعر یا نوشتن داستان، کمی بر تنوع در این بخش افزوده، و وضعیت آن را از دیگر بازارها بهتر کرده است. البته این مشکل مربوط به کلیت ادبیات ایرانی است و در بعضی بخش­ها از این درجه از اهمیت برخورداز نیست. در ادبیات مذهبی و انقلابی، مشکل اصلی کمبود شاعر و نویسنده است. در حوزه شعر، تنها شعر آیینی است که تنوع و گسترش خوبی یافته است که به همان اندازه، توانسته در جلب مخاطب موفق باشد. اما در دیگر حوزه­های شعری به­ویژه شعر انقلابی، کمبود اثر باعث عدم رونق بازار و جلب مخاطب شده است. در ادبیات داستانی مذهبی و انقلابی، وضع بدتر است و تک­محصولات موجود، حتی جوابگوی همین مخاطب کم هم نیست.

ادبیات و توزیع: به اعتقاد بسیاری، مشکل اصلی کتاب در ایران توزیع است. توزیع سنتی موجود، کتاب را به دست مخاطب نرسانده و بازاری بسته را به وجود آورده است. تهیه بسیاری از کتاب­ها در اکثر شهرستان­ها، کار دشواری است و نیازمند صرف هزینه و وقت غیر معمول می­باشد. این مشکل گریبان­گیر ادبیات هم بوده و باعث گردیده است که تیراژ کتاب­های ادبی نیز چون دیگر کتب، پایین باشد.

نکته­ای که باید در بخش توزیع بدان اشاره کرد، طرح بحثی است که در سال­های اخیر صورت گرفته است، با نام «مافیای توزیع». بازار توزیع کتاب شرایط خاصی دارد و ویژگی­های خاصی پیدا کرده است. یکی از مهم­ترین آنها بسته بودن حوزه پخش و ایجاد نوعی حیاط امن برای برخی ناشران بزرگ خصوصی است. ناشران دولتی که دغدغه توزیع ندارند و در توزیع، سیستم­های مخصوص معمولا ناکارآمد خود را دنبال می­کنند. اما در میان ناشران خصوصی، ورود به بازار بسیار سخت بوده و در تنها بر پاشنه برخی از بزرگان نشر می­چرخد. حتی وضعیت به جایی رسیده است که برخی از ناشران خصوصی برای بیان واقعیت موجود، ار عبارت مافیای توزیع استفاده می­کنند. این وضعیت در ادبیات بغرنج­تر می­باشد و تنها چند نام بزرگ، تعیین کننده موقعیت اصلی بازار ادبیات ایرانی هستند. البته ناشران دولتی هم وارد تولید در بخش ادبیات شده­اند اما، سیستم دولتیِ رفع تکلیف مدار توجه خاصی به توزیع تولیدات خود نداشته و تقریبا مخاطب را رها نموده است. از این رو، بازار عمدتا با عده­ی خاصی کار می­کند که توجهی به دیگر بخش­های خصوصی ندارند. حتی ورود ناشران خصوصی کوچک روشنفکر نیز به این حلقه ممکن نبوده و فروش کتب ادبی آن­ها نیز با سختی زیاد همراه است.

 

ادامه دارد...




طبقه بندی: کتابخوانی،  ادبیات داستانی،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 20 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

گزارش یک جشن (7)

 

تا این­جای گزارش عمده مباحث مطروحه، در محدوده نمایشگاه بین المللی کتاب تهران انجام شد. اما از آن­جا که حرف­های زیادی هم هست که مربوط به کلیت بحث کتاب یا ادبیات در کشور می­شود و در عین حال، اثرات مستقیمی بر وضعیت فروش در نمایشگاه دارد، لازم است که به آن­ها هم بپردازیم و وارد دریای مباحث مربوط به کتاب شویم. البته پرداخت مفصل به هر کدام از این مباحث، فرصتی جدا می­طلبد، ولی در این مجال، به صورت خلاصه و در چند بند و تنها به قدر ضرورت، سخنانی را ارائه خواهیم کرد تا شاید در روشن­تر شدن اوضاع کتاب در نمایشگاه بین المللی تهران توفیقی حاصل شود.

اگر فرایند کتاب­خوانی را به چند بخش پیش­تولید، تولید، توزیع، تبلیغ و بررسی و نقد تقسیم کنیم، مجبوریم نگاهی به فضای کلی کتب ادبی در هرکدام از این مراحل داشته باشیم. در ذیل به طور خلاصه، هرکدام از مراحل را جداگانه مورد بررسی قرار خواهیم داد:

ادبیات و پیش­تولید: کتب ادبی نیز همچون کتب دیگر، مشکلات عدیده­ی تولید را دارند. کاغذ گران و هزینه­ی بالارفته­ی آب و برق و اجاره و... موانع پیش از تولید کتاب هستند. اما یکی از مهم­ترین مشکلات ادبیات داستانی قبل از تولید، ممیزی وزارت ارشاد است. مشکل اصلی ممیزی وزارت­خانه هم قبل از همه­چیز آشفتگی است. تغییر نظرات ممیزی با تغییر آدم­ها، عدم برخورد مساوی با آثار در شرایط مشابه، طولانی بودن روند اعطای مجوز و دیگر مشکلات از اهم موارد است. جالب آن­جاست که باید علاوه بر موارد گفته شده، عدم کارآمدی را هم به خصائص ممیزی وزارت ارشاد اضافه کرد! چه صحنه­های غیر اخلاقیِ نامناسبی که در کتب ادبی یافت می­شود. چه افکار غیر دینی و حتی ضد دینی­ای که تنها با مشابه­سازی و گنجاندن چند کلیشه ساده، خود را داستان دینی و مذهبی جا زده و مجوز می­گیرند. این­گونه کار کردن ما را به جایی نمی­رساند. اگر رمان مذهبی و انقلابی، بخواهد در کشور رشد کند، باید دست از رفتارهای سلیقه­ای برداشت و قانونی روشن و صریح را برای همه، چه مخالف و چه موافق، اجرا کرد.

 

ادامه دارد...




طبقه بندی: کتابخوانی،  ادبیات داستانی،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

گزارش یک جشن (6)

 

یکی دیگر از مواردی که در انتشار کتب ادبی موثر است ولی کمتر به چشم می­آید، بزرگ و کوچک بودن ناشران فعال در این عرصه می­باشد. حجم کتب منتشره از ناشران مختلف فعال در این زمینه، متفاوت بوده و طیف وسیعی را می­سازد. گستردگی این طیف، هم بر تولید و هم بر توزیع کتب ادبی اثر گذاشته و شرایط خاصی را ایجاد کرده است.

ناشران کوچک­تر فعال در عرصه ادبیات، ترجیح می­دهند که در دو قسمت اول و چهارم فعالیت کنند. انتشار اشعار کهن فارسی، کم­ترین زحمت را در تولید داشته و به سرعت وارد عرصه توزیع و سودآوری می­شود. برای رمان­ها و مجموعه داستان­های خارجی نیز تنها به مترجمی خوب نیاز است تا بتوان اثر درخور توجهی را منتشر کرد. از این رو، این بخش هم بسیار مورد توجه ناشران کوچک­تر است.

ناشران بزرگ در هر دو بخش حرف اول را می­زنند و مقتدرند، اما نه به اندازه اقتدارشان در دو بخش دیگر. در شعر معاصر و ادبیات داستانی ایرانی، هر ناشر وارد نشده و تمرکز بیشتری دیده می­شود. عمده نویسندگان ترجیح می­دهند با چند نام آشنا، همکاری کنند. دلیل آن هم معلوم است. این دو بخش، بخش­های تولیدی عرصه ادبیات هستند و بالتبع، محدودیت در تولید، شرایط را برای حضور ناشران سخت می­کند. اما در دو حوزه دیگر فضا به گونه­ای است که سختی کمتری برای انتشار اثر وجود دارد. علاقه زیاد مردم به اشعار کهن و نیز تعداد بسیار زیاد رمان و مجموعه داستان خارجی که امکان ترجمه آن­ها وجود دارد، شرایط را برای ورود ناشران کوچک­تر فراهم آورده و زمینه رقابت را ایجاد می­کند. اتفاقا در همین دو عرصه است که انتخاب خواندگان وسعت بیشتری داشته و نیازها نیز بهتر مرتفع می­گردد. اما در دو بخش دیگر، اوضاع متفاوت است و معمولا مخاطب، انتخاب زیادی در برابر خود ندارد.

 

ادامه دارد...

 




طبقه بندی: کتابخوانی،  ادبیات داستانی،  شعر، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 18 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

گزارش یک جشن (5)

 

جدای از اینکه ادبیات چه نسبتی با اسلام و انقلاب اسلامی دارد، موضوع جالب دیگری هم قابل بررسی است. جامعه مذهبی انقلابی ایران، مخاطب کتاب است و از این رو، مخاطب مذهبی و انقلابی نیز با انواع ادبیات نام برده شده در ارتباط­اند. اینکه تولیدهای کنونی عرصه ادبیات، تا چه حد مطابق با اسلام و انقلاب است، بحثی است که باید سر جای خود، مفصل بحث شود. اما باید حقیقت را پذیرفت که بخش مهمی از مخاطب بازار کتاب کنونی، انسان­های مذهبی و انقلابی هستند. با وجود اینکه نوعی جدایی بین مردم و بازار کتاب وجود دارد (که در این فرصت امکان پرداختن به این مسئله مهم اجتماعی نیست)، به علت ارتباط عمیق و وثیق مردم ایران با اسلام و انقلاب، بخش مهمی از خوانندگان کتاب­ها را مردم مومن و انقلابی تشکیل می­دهند. با این همه به نظر می­رسد که این بخش از اکثریت مردم جای خود را در بازار کتاب، به­ویژه ادبیات پیدا نکرده­اند. خوب است نگاهی به چهار بخش ذکر شده در بالا انداخته و مخاطبان را بررسی کنیم.

در بخش شعر کهن، اوضاع نسبتا خوب است. البته این قشر از مخاطبان، کمتر مشتری کتب نفیس گران­قیمت هستند و بیشتر، از دیوان­های چاپ ساده استفاده می­کنند. هم ناشران به نوایی می­رسند و هم مردم، به نیازهای خود پاسخ می­گویند. خوب است که همین­جا به یک نکته اشاره شود. بخش شعر کهن فارسی، تنها در مورد مذهب، آن هم سیر و سلوک عرفانی، پاسخ­گوی نیازهای این قشر است و نباید انتظاری نامعقول و بزرگ از این بخش ادبیات داشت.

در بخش شعر امروز، گرایش به همه­ی بخش­ها دیده می­شود. ارتباط این طیف، بیشتر با شعرهای آیینی امروز است که بازار خوبی را هم ایجاد نموده. به­ویژه که این شعرها، مکمل اشعار عرفانی شعر کهن هستند و دم­خور بودن با آن­ها، بسیاری از مشکلاتی که ممکن است ارتباط انحصاری با اشعار عرفانی، به وجود بیاورد را خنثی می­کند. بازار شعر آیینی به علت ارتباط با زندگی روزمره مردم، با استقبال زیادی مواجه شده است. در بخش شعرهای انقلابی هم، به اندازه عرضه در بخش تولید، استقبال از طرف مخاطبان دیده می­شود. ولی این مقدار بسیار کم­تر از میزان نیاز امت بوده و رونق بیشتری از این بازار انتظار می­رود. یک بخش از ارتباط مذهبی­ها و انقلابی­ها، با اشعار مدرن و روشن­فکری است. جریان بزرگی که آن­ها در شعر ایجاد کرده­اند، بخشی از انقلابی­ها، به­ویژه جوانان را به سمت آثارشان کشانده است که می­تواند تهدیدی برای این مخاطب باشد و به مبانی فکری مذهبی­ها و انقلابی­ها ضربه بزند.

در ادبیات داستانی جهانی، قشر مذهبی و انقلابی بخش قابل توجهی از مخاطب را تشکیل داده و مشتری آن محسوب می­شوند. اثراتی ناخوش­آیندی که برای این نوع از ادبیات برشمردیم، برای مخاطبان مذهبی وجود دارد اما با تأثیری کم­تر. ولی به هرحال، هم اثرات اخلاقی و هم اثرات اندیشه­ای قابل توجهی در این قشر، از سوی ادبیات ترجمه­ای ایجاد می­شود. با وجود اقبال به این بخش، نیازهای مذهبی­ها و انقلابی­ها را به طور کامل پاسخ داده نمی­شود. ادبیات انقلابی و مذهبی هم که بسیار کم است، بنابراین بخش عمده­ای از این نیاز را ادبیات داستانی ایرانی (عامه­پسند یا روشنفکری) برطرف می­کند. البته توجه این قشر به ادبیات جهانی بیشتر از ایرانی است، ولی اثری که بخش چهارم می­گذارد عمیق­تر از بخش سوم است و می­تواند نتایج نامطلوبی به همراه داشته باشد.

 

ادامه دارد...

 




طبقه بندی: کتابخوانی،  ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 17 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

گزارش یک جشن (4)

 

دسته دوم شعر معاصر است. شعر مذهبی (آیینی) جایگاه خوبی در شعر معاصر دارد و از این رو، رونق این بازار به کمک ترویج اسلام کمک می­کند. این اشعار زمینه­های پایبندی مردم به اسلام و به­ویژه به اهل بیت عصمت و طهارت (ع) را فراهم آورده و در تقویت پایه­های گرایش به اسلام ناب محمدی (ص) نقشی موثر ایفا می­کنند. وضعیت شعر انقلاب اسلامی هم به نسبت خوب است. البته جریان شعر انقلابی، بسیار ضعیف­تر از شعر آیینی است اما وجود همین رونق اندک نیز، شعارهای انقلاب را تازه نگه داشته و روحیه دفاع از حیثیت اسلام در فضای کنونی جهان را در مردم تقویت می­کند. البته در کنار این­ها، جریان بزرگتری قرار دارد که رواج آن، بسیار به ضرر انقلاب است. جریانی از شعرهای عاشقانه محض گرفته تا شعرهای بی­معنی مطلقا تکنیک­گرا تا شعرهای مدرن ضدمذهبی و ضدانقلابی، که به بازار خوبی دست یافته است و دائما در حال تخریب مبانی فکری مخاطبان و حمله به پایه­های نظام می­باشد. حداقل ضرر ترویج شعرهای به­نسبت بهترِ این دسته، القاء یأس و ناامیدی و بدبینی در جوانان و ترقیب آن­ها به ناسازگاری و ترویج رفتارهای ناهنجار و حتی تشویق به خودکشی است.

در دسته سوم، اوضاع به کلی متفاوت است. از طرفی رمان­ها و داستان­های خارجی، فروش زیادی دارند و از طرفی، حامل اندیشه­هایی غیراسلامی و بعضا ضداسلامی هستند. شاید بتوان نتیجه اولیه اکثر آن­ها را ترویج اباحی­گری اخلاقی دانست که حتی می­تواند به اباحی­گری فکری نیز منجر شود. این مسائل علاوه بر ترویج مکاتب مختلف فکری باطلی است که توسط این بخش از بازار ادبیات، در کشور صورت می­پذیرد. آنچه که با فروش هرچه بیشتر این کتب، بیشتر از همه چیز در خطر نابودی قرار می­گیرد، مبانی فکری اسلام است. خود انقلاب اسلامی در این جریان، تقریبا مورد تهاجم قرار نمی­گیرد، اما تخریب چهره جبهه حق، اثری عمیق گذارده و به انقلاب اسلامی هم ضربه زیادی می­زند.

در دسته چهارم، اوضاع متفاوت از دسته سوم است. حضور ادبیات مذهبی و انقلابی در میانه میدان ادبیات داستانی ایرانی، ضعیف و بدون اثرگذاری جدی است. شاید بهتر است به جای استفاده از تعبیر ادبیات مذهبی و انقلابی، از تک­محصولات مذهبی و انقلابی نام ببریم که در جریان ادبی کشور حضور دارند. معمولا ادبیات را به دو بخش عامه­پسند و روشنفکری تقسیم می­کنند. بسیاری از تقابلات و کشمکش­ها در ادبیات، در قالب همین تقسیم­بندی انجام می­شود. ولی اسلام و انقلاب، در هیچ­کدام از این دو بخش، طرفی نبسته و حتی مورد تهاجم قرار گرفته است. به طور مثال، یکی از اثرهای مشترک هر دو جریان، اباحی­گری اخلاقی است. البته این مسئله، در نسبت با ادبیات جهانی، در ایران وضع بهتری دارد. اما از آن جهت که در نسبت مستقیم با شرایط داخل کشور نوشته شده است، اثراتی جدی برجای گذاشته و می­گذارد. مشکل عمده ادبیات عامه­پسند، کم­رنگ کردن اولویت­های زندگی و سرگرم کردن مخاطب جوان به امور دسته­چندم است. اما ضرر ادبیات روشنفکری، تخریب مبانی اسلام و نیز تهاجم به جبهه انقلاب اسلامی است. در دسته چهارم، بر خلاف ادبیات جهانی، به علت پرداختن به شرایط ایران، رویارویی جدی با انقلاب و ارزش­های آن وجود دارد. مسلما رونق بخش چهارم که جز چند اثر محدود، محصولی در جهت تقویت انقلاب ندارد، مضر و مخرب است.

 

ادامه دارد...

 




طبقه بندی: کتابخوانی،  ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

مزرعه آفتاب­گردان

 

ز. خانی

 

تازه به کندو برگشته بود که دوستش از او پرسید: «تو چرا همیشه روی گلهای آفتابگردان می نشینی؟ در این دشت حاصل خیز گلهای شیرین و زیبا کم نیستند، لاله، شقایق، سرخ و...»

حال و حوصله جواب دادن نداشت. به فکر رفت. تصویر مزرعه آفتاب­گردان در نظرش مجسم شد. خورشید پشت ابرها نهان شده و رخساره پنهان کرده بود. اابته از روی رنگ روشن­تر ابری که خورشد را پشت خویش داشت، می­شد محل غروب را فهمید. البته دریغ از نور نداشت، اما بعد از گذشت از توری ابر. با این­همه، تمام آفتاب گردان­ها، چون همه غروب­ها، روی خود را سوی مهرِ در حال سفر کرده بودند. چشم به فاصله اندک او با افق دوخته بودند و گردن بی­تابی کج می­کردند. امروز قبل از غروب، همراه دوستش به کندو برگشته بود و نتوانست گل­ها را هنگام غروب نهایی خورشید ببیند. ولی یقین داشت که چون روزهای گذشته که موفق به دیدن شده بود، آفتاب­گردان­ها تا آخر گردن سوی خورشید کشیده و بعد از رفتنش هم، سر در گریبان غم فرو برده بودند. داشت در تصورات خودش سیر می­کرد که صدای بلند رفیق، همه چیز را بهم هم زد: «کجایی؟ نمی­خوای جواب بدی، خب نده. چرا رفتی تو لاک؟»

-        جواب چی؟

-        بیا... ببین ما واسه کی قصه می­گفتیم.

-        خب یه بار دیگه بگو.

-        پرسیدم چرا همیشه روی گلهای آفتابگردان می نشینی؟

-        تا حالا به مزرعه آفتابگردان نگاه کردی؟ وقتی که عاشقانه به خورشید بالای سرشون نگاه می­کنند؟  

-        حالا عسل درست کردن چه ربطی...

-        ربطشو از اعتبارم تو عسل درست کردن پیدا کن. اگه رمز کار منو می­خوای، همینه که بهت میگم.

-        خب باشه. ولی اگه بحث عشقه، لاله و شقایق که ته عشقن؟

-        نه. البته...

-        چرا نه؟ همه می­گن که هست. واسه چی؟ چون در دل لاله و شقایق داغ عشق هست، ولی گل آفتابگردون یه همچین نشونی نداره!

-        قصه عاشقی گلهای آفتابگردون قصه عجیبیه... به نظر من، آفتابگردون از همه گلها عاشق تره.

-        خب چرا؟

-        آفتابگردون اونقدر عاشقه تمام حواسش پیش خورشیده. اصلا غیر اونو نگاه نمی­کنه. لاله و شقایق هم عاشقن، ولی عشق اونا اول راهیه... اونا چون خودشونو می بینن، داغ عشق تو دلشون میمونه. ولی آفتاب­گردون اصلا حواسش به خودش نیست. با حرکت خورشید تو آسمان، گردنشو از شرق به غری می­چرخونه.اونقدر ادامه میده تا خورشید غروب کنه. اونوقت سر در گریبان می بره و انگار که دیگه قرار نیست آفتابو ببینه، کل شبو ماتم می­گیره.

-        نموی­دونم، شاید...

-        گل آفتابگردون، حتی روزهای ابری هم به دنبال مهرش می­گرده. حتی وقتی خورشید پشت ابر پنهونه، رو به خورشید می کنه.

اشک در چشمانش جمع شد.  به فکر غروب افتاد. دوستش نزدیک شد و گفت: «چی شد؟»

-        اونقدر شیفته است که خودشم شبیه خورشید شده. نمی دونم، شاید چون از اول شبیهشه، این­طوری عاشقی می­کنه. اینا مهم نیست. مهم اینه که با همه وجودش، دنبال خورشیده و تمام صورتشم شبیه اونه.

-        پس راز عسلت عشقه!

-        خوب که فکر می­کنم، می­بینم نه... شما هم سراغ گلای عاشق می­رین. راز من یه چیز دیگه است...

-        چی؟

-        آفتاب­گردون شیعه آفتابه. چون شیعه شه، سبیه شه. جون شبیه شه، رنگ و نور و قدرت خورشید تو وجودشه. شیرینی عسل من از خورشیده، نه از آفتاب­گردون...

تازه صبح شده بود. بلند شد تا دور زدنش را شروع کند. رفت و به اولین آفتاب­گردان رسید. می­خواست کارش را شروع کند که پشیمان شد. از روی گل برخاست و کمی بالا آمد. حالا می­توانست گوشه­های تازه بیرون زده­ی آفتاب را از افق ببیند. خوشحال شد. گردنی کج کرد و گفت: «سلام.»

دوباره روی گل نشست. می­خواست کارش را شروع کند. دلش آرام بود... به یاد خورشید هم­دم آفتاب­گردان شده بود...

*       *       *

پدر نقاشی پسر را گرفت و دید. نمره خوبی گرفته بود. به دلش نشست. کوهی بود و آسمانی و ابری و خورشیدی و... مزرعه آفتاب­گردانی. زنبوری کوچک هم بالای یکی از گل­ها دیده می­شد. پدر به پسرک گفت: «مگه نگفتی که موضوع نقاشی امام زمانه؟»

-        معلم نقاشی مون گفت.

-        پس چرا اینو کشیدی؟

-        نمی دونم. فکر کردم این جوری بهتره. خانم معلم گفت که امام زمان مثل آفتاب مهربونه و همیشه به فکر ماست.

-        باشه، ولی چرا آفتاب­گردون کشیدی؟ این همه گل هست؟

-        نمی­دونم. یه دفه­ای شد. خوب نشده؟

-        چرا...

پدر از نقاشی خوشش می­آمد. ته دلش راضی بود. اما فکر می­کرد که کشیدن لاله بعتر از آفتاب­گردان باشد. با خودش گفت: «نمی­دونم. شاید همین­طوری خوب باشه.»

*       *       *

هنوز حرف­های منبری در گوشش بود: «عاشقی کافی نیست، باید شیعه بود...هر جا را که امام مد نظر دارد، باید به همان سو حرکت کرد. حتی اگر خواسته­اش از پشت ابرهای فتنه به ما برسد. باید آفتاب­گردان بود، شیعه آخرالازمانی. شیعه نه به خاطر علاقه، بلکه شیعه به علت شباهت به امام. نه یک نفر و دو نفر، یک جامعه... تا مزرعه گلی نباشد، نمی توان روی عسل زنبورها حساب جدی باز کرد...»




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  ادبیات داستانی، 
برچسب ها: انتظار،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

گزارش یک جشن (3)

 

تا کنون به معرفی کلی هر کدام از این چهار بخش پرداختیم. اگر تقسیم­بندی چهارتایی یاد شده را به عنوان قالب پرداختن به مباحث بپذیریم، لازم است چند موضوع در نمایشگاه 24 مورد بررسی قرار بگیرد. خوب است که به سراغ موضوعات گوناگون رفته و با توجه به این دسته­بندی، به تحلیل و بررسی مسائل مرتبط با ادبیات در ایران بنشینیم.

به عنوان مبحث اول، خوب است به سراغ تولیدات ادبی مذهبی و انقلابی در میان انواع کتب ادبی یادشده برویم و جایگاه آن را مشخص گردانیم. یعنی نسبت اسلام و انقلاب اسلامی را با محتوای چهار دسته یاد شده بسنجیم.

در دسته شعرهای کهن، اغلب دیوان­ها مربوط به شعرای نام­آور ایرانی است که بیشترشان هم از صنف عرفا هستند. از این رو، محتوای این کتاب­ها متناسب با اسلام بوده و فروش بالای آن­ها، به ترویج فرهنگ اسلامی کمک می­کند. البته باید توجه داشت که برخی از آثار چاپ شده، که فروش خوبی هم دارند، انطباق زیادی نداشته و شاید اثرات سویی نیز به همراه داشته باشند. برخی دیگر هم اثر خاصی بر فرهنگ ما نداشته و کم­اثر هستند. از این رو، گسترش آن­ها می­تواند پیامدهای ناخوشایندی را به همراه داشته باشد. البته به یک نکته هم باید توجه داشت و آن، اینکه که حتی نمی­توان فروش خوب دیوان­های شعر عرفای راستین را هم کاملا خوب تفسیر کرد. چاپ آن­ها به اشاعه مشرب عرفانی در جامعه کمک می­کند که در عین انطباق با فرهنگ اسلامی، بی­ضرر هم نیست. اول آنکه عموم مردم دارای سلوکی عرفانی نیستند و عارف­مشرب شدن آن­ها، ایشان را از تقید به شریعت دور می­کند. دوم آنکه این اشعار، تأویل­پذیر بوده و قابل انطباق بر افراد بسیاری در جامعه هستند که در صدد کسب شهرت و جلب نظر مردم می­باشند. در این صورت، عرفان به چیزی مضر تبدیل شده و از قضا، سرکنگبین صفرا می­فزاید. سوم هم اینکه می­تواند دستآویز گروه­های انحرافی و حتی دشمنان دین قرار بگیرد. همین آثار جنبی است که به علت عدم معرفی درست اسلام ناب، زمینه را برای سوء استفاده از عرفان ایجاد کرده است. با کمال تعجب مشاهده می­شود که توجه دشمنان دین و شیادان داخلی به ترویج هرچه بیشتر مثنوی­خوانی در کشور جلب شده و مولوی را به یکی از اهداف تبلیغاتی آن­ها بدل گردیده است.

 

ادامه دارد...

 




طبقه بندی: کتابخوانی،  ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

گزارش یک جشن (2)

 

پس از کتب آموزشی، بزرگ­ترین بازار کتاب، متعلق به حوزه ادبیات است. این بازار هم از رونق بالایی برخوردار است و هم اثر زیادی بر خوانندگان دارد. عمق و وسعت تأثیر این بازار، بسی بر اهمیت آن افزوده و بررسی آن را در خور توجه نموده است. نکته جالب توجه، اثرپذیری دو حوزه دیگر نام برده شده، از ادبیات است. ردپای داستان و روایت، هم در کتب مذهبی و هم در کتب روان­شناسی دیده می­شود. حتی می­توان گفت که یکی از عوامل موفقیت کتاب­ها در این دو حوزه، نزدیکی متن به ادبیات است. پس ملاحظه می­شود که ادبیات، جایگاه ویژه­ای در بازار کتاب داشته و نقشی تعیین کننده را در تربیت و جهت­دهی افکار بازی می­کند.

حال خوب است که مرور مختصری بر وضعیت هر کدام از چهار بخش یادشده در ادبیات داشته باشیم و شناخت بهتری نسبت به کتب ادبی پیدا کنیم.

شعر کهن: خرید و فروش شعر کهن، به خصوص دیوان چند تن از قله­های شعر فارسی، پر رونق است تا جایی که بسیاری از ناشرین، در سوددهی و بازگشت سرمایه، چشم امید به این کتب دارند. هم چاپ­های نفیس گران­قیمت و هم چاپ­های معمولی و ساده این کتاب­ها، دارای فروش خوبی هستند و از این­رو، مورد توجه ناشرین قرار گرفته­اند.

شعر معاصر: بسیاری از ناشران در کنار چاپ دیگر کتب، به چاپ دفتر اشعار سرایندگان معاصر نیز روی آورده­اند. چند ناشر هم عمده توجه خود را بر شعر معاصر نهاده و به طور تخصصی، به فعالیت در این بخش مشغول­اند. کتب شعری، با کمترین میزان حجم در قیاس با دیگر کتب، از فروش بالاتری برخوردار هستند. چاپ کتب شعری، برای ناشرین سودآور و برای مخاطبان دل­پذیر است. از این رو سرمایه­گذاری بر این بخش، عاقلانه و ارزشمند هستند.

ادبیات داستانی ترجمه­ای: بیشترین حجم کتاب­های ادبی را ترجمه آثار نویسندگان خارجی به خود اختصاص داده است. چندین و چند ناشر کوچک و بزرگ، فعالیت اصلی را بر ترجمه و انتشار ادبیات داستانی خارجی متمرکز کرده و از این راه سود نسبتا خوبی هم به دست آورده­اند. تعدد موضوع در ادبیات ترجمه­ای و نیز وجود شاهکارهای کم­نظیر ادبی در میان نویسندگان جهانی، زمینه مناسبی را برای جلب نظر خواننده و فروش خوب محصول فراهم کرده است.

ادبیات داستانی ایرانی: حجم کتاب­های رمان و مجموعه داستان­های ایرانی، از نظر عناوین، خیلی کمتر از ادبیات جهانی است، اما بخش بالایی از فروش کتاب را در نمایشگاه و بیرون از آن، به خود اختصاص داده است. چند ناشر تخصصی کوچک و بزرگ، بر ادبیات داستانی ایرانی متمرکز شده و با این سرمایه­گذاری، بهره­برداری مناسبی از بازار کتاب نموده­اند.

 

ادامه دارد...

 




طبقه بندی: کتابخوانی،  ادبیات داستانی، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 14 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

گزارش یک جشن (1)

 

قدم در راهرو اول گذاشتم. امسال هم چون سال­های گذشته، غرفه­هایی در راهروها به ترتیب حروف الفبا. کتاب­ها روی میز و بازدید مردم و خرید مستقیم. غرفه اول و میز اول و کتاب اول: «مانند قبل! چه بنویسم؟»

قدم در راهرو اول گذاشتم. امسال چون سال­های قبل نبود و تفاوتی جدی داشت. من باید «نمایشگاه» را می­دیدم و نه کتاب­های دلخواهم را. غرفه آخر و میز آخر و کتاب آخر: «این همه حرف! چه بنویسم؟»

قبل از رفتن به سراغ ادبیات، خوب است ابتدا به سراغ بخش­های بزرگ بازار فروش کتاب در نمایشگاه 24 برویم تا جایگاه ادبیات در این بازار مشخص شود. سپس به طور اختصاصی به ادبیات می­پردازیم. دسته­بندی بازار کتاب از نظر میزان فروش، بسیار سخت است. چرا که هیچ معیار تقسیم­بندی منطقی برای دسته­بندی بازار در دست نیست. هر تقسیمی مزایای خاص خودش را دارد و نیز معایب و نقائصی خودش را. بنابراین بهتر است از خیر این تقسیم بگذریم و راهی دیگر بجوییم. اما قصد ما از دسته­بندی بازار، چیزی دیگر است. از آنجا که توجه ما به شناخت مخاطب است تا شناخت بازار، به خودمان اجازه می­دهیم که پا را از تقسیم­بندی­های منطقی معمول فراتر گذاشته و راهی به سوی شناخت مخاطب کتاب در ایران برداریم. به طور کلی، به غیر از کتب تحقیقی و پژوهشی، که کم از 10 % فروش بازار را به خود اختصاص می­دهد، می­توان چهار دسته از کتاب­ها را نام برد که عمده فروش بازار متعلق به آن­هاست. قبل از ارائه دسته­ها باید تذکر داد که انتخاب نام­ها، همراه با مماشات بوده و فقط به منظور معرفی آن دسته می­باشد.

کتب آموزشی: بخش اصلی بازار کتاب، کتب آموزشی است. این گروه شامل کتب کمک­آموزشی ابتدایی تا پیش­دانشگاهی، کتب آموزشی دانشگاهی، کتب کمک­آموزشی دانشگاهی و کتب آموزشی عمومی (از آشپزی تا تعمیر خودرو) می­شود.

کتب مذهبی: این دسته شامل کتب مذهبی قرون قبل، کتبی در رابطه با موضوعات غیرمحسوس چون جن و بهشت و دوزخ و قیامت و...، کتب معرفی ائمه (ع) و تاریخ و بعضی کتب دیگر است.

کتب روانشناسی و روش موفقیت: این کتاب­ها نیز بخش مهمی از فروش کتاب را به خود اختصاص داده­اند. تربیت فرزند، ارتباط با همسر، راه­های کسب موفقیت، برنامه­ریزی در زندگی و مباحثی از این دست، کتاب­هایی هستند که تعداد چاپ نسبتا بالایی داشته و مورد توجه مردم هستند.

کتب ادبی: کتاب­های ادبی هم فروش بالایی داشته و حوزه بسیار مناسبی جهت سرمایه­گذاری محسوب می­شوند. شعر کهن، شعر معاصر، ادبیات داستانی ترجمه­ای و ادبیات داستانی ایرانی بخش­های عمده این بازار هستند.

 

ادامه دارد...




طبقه بندی: ادبیات داستانی،  کتابخوانی، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 13 تیر 1390 توسط محمدقائم خانی

محمد گل صفتان، علی زارعی

 

عینک زده

 

بادبان ها را بکشید... بادبان ها را بکشید... کشتی آماده حرکت است...

صدای ناخدا بود که می آمد. ملوان ها دست به کار شدند. چند دقیقه بعد بادبان ها کشیده و کشتی آماده حرکت شد.

کشتی، یک کشتی مسافربری بود به مقصد نصر.

ناخدا تمامی قسمت ها را بازرسی کرد. به افراد دستورات لازم را داد و بالاخره کشتی با اندکی تاخیر به حرکت در آمد.

صدای مرغان دریایی گوش را نوازش می داد. امواج آب به بدنه کشتی می­خورد و طنین زیبایی را ایجاد کرده بود. هوا خنک و صاف بود و آفتابی تنها از پشت چند لکه ابر دیده می­شد.

اوضاع به خوبی پیش می­رفت، ناگهان صدایی توجه خدمه و مسافرین را به خود جلب کرد. بچه­ای ده دوازده ساله که چهره ای معصوم داشت کشتی را سوراخ می­کرد. مردم کم کم دور او جمع شدند. بچه با صدای بلند و با قیافه­ای حق به جانب گفت: «چیه؟ آدم ندیده اید؟! مگر این بازی را نمی­شناسید؟». همه بِر و بِر  نگاه می­کردند.  با هم گفتند: «حتما دارد خودش را سرگرم می­کند دیگر». صحنه جالبی بود. سوراخکن همین طور سوراخ کردن را ادامه می­داد و بقیه فقط نگاه می­کردند. مدتی بعد بی­خیالش شدند، بعدتر یک نفر دیگر نیز کنارش نشست و همراهش شد. سوراخکن همچنان ادامه می داد و سوراخ بزرگ و بزرگتر می شد و مسافرین کشتی با این تصور که نباید مزاحم دیگران شوند، دیگر بکلی فراموشش کردند. «عینک های ضدآفتاب»شان همچنان بر چشمشان بود. سوراخ کن ها حالا بیشتر شده بودند و حالا چند سوراخ دیگر در نقاط دیگر در حال حفر بود. اما اثری از سوراخکن نبود...

بالاخره آب از یکی از سوراخ­ها بیرون زد. کشتی شروع به کج شدن کرد و به تدریج به آب فرو می رفت. 500 متر آن طرف تر کشتی دزدان دریایی با سرعت نزدیک می شد. رئیس دزدان دریایی فریاد زد:

«خودتان می دانید چه کار کنید. گروه اول، به کشتی که داخل شدید، همه جا را بسرعت بگردید و تمام جواهرات و پولها را بیاورید.»

«بله سرورم.»

«گروه دوم، هر کس خواست وارد کشتی ما شود کارش را تمام کنید».

«بله رئیس.»

بچه ای جلوی رئیس دزدان آمد و گفت: دستمزد، نقد ؟

مردمی که عینک هایشان افتاده بود، سوراخکن را آنطرف دیدند. اما کار از کار گذشته بود.

 




طبقه بندی: اعتقادات اسلامی،  ادبیات داستانی، 
برچسب ها: امر به معروف و نهی از منکر،
(تعداد کل صفحات:4)      [1]   [2]   [3]   [4]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic