حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 شهریور 1390 توسط یه طلبه ی بی تکلّف

دارم می­روم باز؛ امسال این بار چهارم است! خرداد، تیر، مرداد و حالا شهریور! خوش به حالم!

به قول رفقا: «تهران هم بیا! یه سر هم به ما بزن!»

اما خدا داند و امامم داند و البته خود دانم که چقدر نیازمند رفتنم؛ اگر نیاز نداشتم شاید مرا این­قدر نمی­خواندند...

این متنی که می­خوانید دست­نوشته­هایی است که هرچند کوتاه و نارس اما، در سفر اسفندماه 89 نوشته­ام.

امید که دلی را تا آستان محبوب به پرواز درآورد و مایه خیری شود که بسیار محتاجم... .

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سه­شنبه 3/12/1389، ساعت 12:03

صحن گوهرشاد، حرم مطهر امام رضا علیه السلام

 

- الله اکبر. بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله ...

*

سه­شنبه 12:15

روی فرشهای صحن گوهرشادت نشسته­ام و چشمم به گنبد طلاست. سرمای هوا حریف گرمای حضور نیست؛ و حضور مردم هم مانع اشکهای غلطان روی گونه­ها ...

باید سریع برگردم، برای ناهار! رویم هم نمی­شود که داخل بیایم. نشسته­ام به دردِ دل.

آقا جان! خیلی لطف دارید که منِ سر تا پا گناه را راه می­دهید در حریم قدستان.

اینجا جای پاکان است، نه جای منِ بی­سر و پا. اصلاً چطور رویم می­شود که خودم را به شما منتسب کنم؟ که آبروی شما را ببرم؟!

اشکها مجال دیدن نمی­دهند. همه چیز تار و غیرواضح شده...

چه وقاحتی می­خواهد که هر بار با چشمان گناه­آلودم بایستم و خیره به ضریح شما شوم. چه پررو هستم که با دستان گناه­آلوده­ام، قلم به دست گرفته­ام و ...

آقا! من که تمام اعضای بدنم و تمام جوارحم بوی گناه می­دهد؛ دستی به سرم بکش...

یا أبانا استغفرلنا ...

*

کلمات این جا گم می­شوند؛ شاید کلمات هم به نظاره­ی معانی نشسته­اند. این جا مانند مردم که دلشان را گم کرده­اند، الفاظ هم معانی­شان را گم کرده­اند و مبهوت ارتباط عبد و مولایند.

این جا بودن و Connect نبودن یعنی بدبختی، یعنی خسارت، یعنی ...

دنبال خلوتم، یک جای دنج، فارغ از همه چیز؛ حتی نمی­خواهم ذکر لفظی مرا از ذکر قلبی دور کند و قلبم لحظه­ای از حضورت غافل شود.

*

این جا همانجایی است که ارتباطم با خدا شروع شد، اولین جایی که به نماز ایستادم ...

می­بینم نوجوانانی را که چه مخلصانه دستهایشان را به سمت آسمان گرفته­اند، چه بی­ریا نماز می­خوانند، چه قلب صافی دارند... خوشا به حالشان...

ای کاش کسی امامشان را به ایشان بشناساند و دستشان را از الآن در دست او بگذارد؛ ای کاش بفهمند که امام یعنی چه؟! ای کاش به ما هم گفته بودند و ای کاش ... !

*

وقتی قدم به حریمت گذاشتم دلم صاف شد و نور، ظلمتهای قلبم را روشن کرد؛ یأس رفت و سراسر امید شد.

می­خواهم دیگر از این حال خارج نشوم، تو کمکم کن ...

ساعت 12:45 شد، دیگر باید بروم ...

به امید بازگشت، با خیالی آسوده می­روم، اما دلم را از امانتداری­ات تحویل نمی­گیرم ... هیچ­گاه.

 

***

 

پنج­شنبه 12:40

از کفشداری 11 آمدم داخل و داخلِ راهروی سمت چپ، روبروی ضریح نشسته­ام. دستم یخ زده و به سختی و بدخط می­نویسم. روبرویم روی دیوار شعر زیبایی نوشته شده:

اهل صفا بروضه جنت علم زنند

ارباب معصیت چو نفیر ندم زنند

آل علی نخست بمیدان قدم زنند

وز پیشگاه عفو صلای کرم زنند

وز مغفرت به نامه هرکس رقم زنند

مقبل کسی که بنده اولاد حیدر است...

 

نماز خواندن در حرمت که هیچ، زاری و انابه به درگاهش که هیچ، دعا و زیارتنامه که جای خود، دوست دارم بیایم و یک گوشه­ی حرم بنشینم و با شما نجوا کنم، درِ گوشی حرف بزنم؛ اصلاً هیچ چیز هم نمی­خواهم، حاجتی هم ندارم. اصلاً مگر رسم ادب است که پیش کریم از احسان و کرم حرفی بزنم؟ گناهانم را هم می­دانم که همان بار اولی که وارد حرم شدم، با دست عنایتی که بر سرم کشیدید، از چهره­ام زدودید...

فقط آمده­ام که معنای عبارتی را بهتر درک کنم؛ « ... و فتحتَ باب فهمی بلذیذ مناجاتهم». آه که چه لذتی دارد درِ گوشی و آهسته سخن گفتن با شما؛ وه که چه اسامی دلنشینی دارید، « ... فما أحلی أسمائکم».

بعضی موقع­ها حرف کم میاورم و آنجا دیگر دل است و جذبه شما ... فقط دم می­گیرم:

- آقا جانم! آقا جانم! ...

 

***

 

جمعه 15:45

نومید و مفلسیم و نداریم هیچکس

نقد وجود داده به تاراج صد هوس

نالان بگرد کعبة تو، کو چون جرس

عصیان، هزار و عمر، گرفتار یک نفس

لطفی کن ای کریم و به فریاد ما برس

کز هشت خلد، لطف تو صدبار خوشتر است

*

جمعه 16:11

دل را ز رضا اگر بگیرم، چه کنم؟

بی­مهرِ رضا اگر بمیرم، چه کنم؟

روزی که کسی را به کسی کاری نیست

دامان رضا اگر نگیرم، چه کنم؟




طبقه بندی: دل نوشته ها، 
برچسب ها: امام رضا،
درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات