حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 9 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نسیم بیداری (2)

 

به نام خدای رمضان،  به نام میزبان رمضان،  به نام آفریدگار رمضان. به یاد رسول خداو سید الانبیاء و خیر الاتقیاء... به یاد وصی نبی الله و خلیفه امین وحی الله و سید الاوصیاء و اخ المصطفی... به یاد ناموس خدا،  انسیه حوراء، صدیقه کبری و قرین المرتضی و خیر النساء.. و به یاد عزیزان بتول، چهار خورشید بقیع خوابیده در خاک پاک مدینه الرسول... به یاد آفتاب سر جدا و ماه دست از کف داده و قلب زینب صبور، به یاد خیمه ها و دشت تفتیده ، بدنهای پاره پاره و سر های بر نیزه، به یاد غریبان بغداد، خورشیدهای کاظمین مقاوم در برابر ستم و بیداد... به یاد شمس الشموس، مدفون بارض طوس، داعی نفوس؛ سوی خدا و در ماه خدا، و به یاد مظلومان، در بند کشیده شدگان، دور از وطنان، به زندان افتادگان و محاصره شدگان سُرَ مَن رَأی... چشم دل شیعیان روشن با این شهر سامرا... «الهم صل علی محمد و آل محمد»...

«الهم صل علی محمد و آل محمد»... برای نابودی علمای اسرائیل صلوات... «الهم صل علی ... » با صلوات شروع شد. در مینی بوس بودیم و صلوات اولین بهانه برای شروع با هم بودن، سفری با برکت رفتن و زیارتی مقبول داشتن. هنوز خیلی وقت از شروع حرکت نگذشته بود که همهمه و سر و صدا راه افتاد، البته نه بلند. قرار ساعت 10 بود، جلوی درمانگاه ایثار. تا 10/10 همه آمده بودند جز آقای عبداللهی... نه، آقایان (و یا به عبارتی برادران) عبد اللهی! ایشان که آمدند راه افتادیم، شاید 20/10.

خنده بود و تیکه و شلوغی. بعد کلی خلاقیت ملت و خنده و بعضی وقتها هم قهقهه، آقای عبد اللهی از کنار راننده آمد عقب. شروع کردیم: «اللهم کن لولیک احجه ابن الحسن...» آقای عبد اللهی شروع کرد: «یا امام رضا   یا امام رضا   یا امام رضا مولا، یا امام رضا ... 

قربون کبوترای حرمت امام رضا/ قربون این همه لطف و کرمت امام رضا»

بلد نبود. آقای زرنگ ثانی آمد وسط،  بلد بود و تا انتها خواند. آخرش دوباره «یا امام رضا   یا امام رضا...». تمام که شد، سروصداها دوباره بلند شد. خوش می­گذشت به بچه­ها. مهلت رسیدن هم می گذشت. قطار 40/10 از کرج راه افتاده  بود.

ایستگاه قطار خیلی معطل نشدیم. تا بچه ها کمی این طرف و آن طرف بروند، وقت رفتن رسید... وقت نشد جومونگ ببینند. از من بپرسی بهتر که ندیدند. داخل قطار شدیم و در واگن 2 مستقر، سر جایمان. یک کوپه هم علاوه بر این 4 کوپه، در واگن 1 داشتیم.

هفت- هشت تا از بچه­ها چپیده بودند تو یک کوپه، 6 تا از بزرگ­ترها هم در همسایگی­شان. بقیه راحت راحت بودند. راه که افتادیم، بعد مدتی یواش یواش خوردنی­ها در­آمد. تخمه، سیب و خیار، ساقه طلایی و یک وعده هم شام...

 




طبقه بندی: خودم و خودت، 
برچسب ها: رمضان، امام رضا (ع)،
نوشته شده در تاریخ شنبه 8 مرداد 1390 توسط محمدقائم خانی

نسیم بیداری (1)

 

رمضان نزدیک است و بچه­ها قصد رفتن دارند. بچه های مسجد صاحب الزمان (عج)، همچون دو سال قبل، به اردوی آموزشی مشهد می روند. ده روز، مشهد، رمضان... مهمان امام رضا (ع)، مهمان خدا. امسال توفیق همراهیشان را ندارم. آن قدر گناه کرده ام که چنین توفیقاتی از  من صلب شود. اما ای کاش می شد که بروم...

حالا که نمی روم، وصف عیش قبلی خالی از لطف نیست. خاطرات سفر دو سال قبل را مرور می­کنم؛ خاطرات سفر «نسیم بیداری» را!

 

پیش­گفتار

به نام خدای رمضان،  به نام میزبان رمضان،  به نام آفریدگار رمضان. به یاد رسول خداو سید الانبیاء و خیر الاتقیاء...

 به یاد وصی نبی الله و خلیفه امین وحی الله و سید الاوصیاء و اخ المصطفی... به یاد ناموس خدا،  انسیه حوراء، صدیقه کبری و قرین المرتضی و خیر النساء.. و به یاد عزیزان بتول، چهار خورشید بقیع خوابیده در خاک مدینه الرسول... به یاد آفتاب سر جدا و ماه دست از کف داده و قلب زینب صبور، به یاد خیمه ها و دشت تفتیده ، بدنهای پاره پاره و سر های بر نیزه و به غریبان بغداد، خورشید های کاظمین مقاوم در برابر ستم و بیداد... به یاد شمس الشموس، مدفون بارض طوس، داعی نفوس؛ سوی خدا و در ماه خدالله و به یاد مظلومان، در بند کشیده شدگان، دور از وطنان، به زندان افتادگان و محاصره شدگان، سُرَ مَن رَأی... چشم دل شیعیان روشن با این سامرا...

آغاز کردیم به لطفش، به توجهش و به عنایتش.

در نهایت این مجمع­الخاطرات را با عشق سرشار بچه­های موسسه یاوران صاحب­الزمان  (عج الله تعالی فرجه الشریف) به خاندان آل­الله (علیهم السلام)، به پیش­گاه با عظمت صاحب سرزمین انقلاب اسلامی تقدیم می­کنم. باشد که مقبول درگهش افتد ...

دست ما و دامان پر گوهر سلطان سریر ارتضا ...

 

 




طبقه بندی: خودم و خودت، 
برچسب ها: رمضان، امام رضا (ع)،
نوشته شده در تاریخ شنبه 28 اسفند 1389 توسط محمدقائم خانی

 

مسئله ولایت عهد امام رضا (علیه السلام)

قبول ولایت­عهدی از طرف امام رضا (علیه السلام) از یک نظر شباهتی با صلح امام حسن (علیه السلام) دارد که همان کنار آمدن با طاغوت زمان است. اینکه این اقدام، ماهیتی سازشی دارد یا نه، به رفتار عباسیان با علویان مرتبط می­شود. پس از تسلط عباسیان، علویان به شدت از طرف ایشان تحت فشار قرار گرفتند و با برخوردهای خشنی مواجه شدند. با این پیشینه، سوال اصلی را باید به نیت مأمون برگرداند.

مأمون عالم­ترین خلفا و شاید سلاطین جهان است. از طرفی ظاهر امر نشان می­دهد که شیعه بوده است. با این شرایط چند نظریه در باب پیشنهاد ولایت­عهدی مأمون ارائه شده است. یکی اینکه مأمون در ابتدا حسن نیت داشته، اما بعدا پشیمان شده است. ماجرای نذر وی را حین درگیری­اش با امین، شاهدمثال می­آورند. احتمال دیگر آن است که مأمون بی­تأثیر بوده و وزیر او، فضل بن سهل مبتکر پیشنهاد بوده است. حال آیا فضل، در انتهای عمر مسلمان و شیعی شده یا هنوز بر عقاید مجوسی خود باقی بوده، سوالی دیگر است. نظر دیگر آن است که هم ابتکار از مأمون بوده و هم انگیزه، سیاسی و در جهت حفظ ملکش بوده است. جلب رضایت ایرانیان، فرونشاندن قیام­های علویون و خلع سلاح کردن امام رضا (علیه السلام) از اهداف این کار سیاسی بود.

مسلم است که امام رضا (علیه السلام) بدون مشورت و به اجبار، توسط عیسی جلودی به مرو برده شده است. در مرو هم که موضوع خلافت به حضرت پیشنهاد شد، امام (علیه السلام) به شدت امتناع کرد. نوبت به ولایت­عهدی هم که رسید، باز حضرت کوتاه نیامد. تا آنجا که ایشان را تهدید به قتل کردند. اینجا امام (علیه السلام) با شروطی پذیرفتند. اینکه در هیچ کاری دخالت نکنند، عزل و نصب ننمایند، دخالتی در کار قضاوت نکنند و مسئولیتی نپذیرند. رفتار حضرت پس از قبول هم، نشان دهنده ثابت ماندن بر چنین تصمیمی تا پایان حضورشان در مرو است.

در مورد فضل بن سهل، احتمال قوی این است که او قصد داشته ایران را به دوران قبل از اسلام برگرداند، اما اقتضای فضا این بوده که فعلاً از امام رضا (علیه السلام) حمایت کند تا بعدا به اهداف خودش برسد. در مورد مأمون هم محتمل است که از اول نیت سیاسی داشته و به فکر امام رضا (علیه السلام) نبوده است. امام (علیه السلام) در جواب محبینی که به تصمیم ایشان اشکال داشتند، خود را با یوسف (علیه السلام) مقایسه کردند که او مشتاق­تر بود به همکاری با یک کافر و من مجبور شدم با طاغوتی مسلمان همکاری کنم. حضرت با این تصمیم و در همین مدت کوتاه، دستاوردهای زیادی به دست آوردند. در همین زمان صفوف مشخص­تر شد و شخصیت علمی حضرت عیان گردید. در نهایت هم مأمون که نگران بغداد بود، ابتدا فضل بن سهل را از سر راه برداشت، سپس امام (علیه السلام) را شهید کرد و راهی بغداد شد.


برگرفته از کتاب سیری در سیره ائمه اطهار (علیهم السلام)




طبقه بندی: استاد مطهری،  اعتقادات اسلامی، 
برچسب ها: امام رضا (ع)،
درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو