حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 10 اسفند 1389 توسط محمدقائم خانی

 

هزاری، زاده­ی یک

پرده چهارم: روی مبل­های خانه

مادر روی مبل نشسته بود و به صفحه موبایل چشم دوخته بود. سحر، بی­صدا کنارش نشسته بود و یواشکی به موبایل و چشمان بهت­زده مادر هما نگاه می­کرد.

مادر: باورم نمیشه. این همای منه؟ مگه من چی کم گذاشتم؟ پول حروم تو زندگی­مون نبود. آخه من که این قدر مواظب اعمال و رفتارم بودم، چرا دخترم باید این طوری بشه؟ چرا؟

سحر: فقط هما نفهمه­ها. اون نمی­خواست عصبانی­تون کنه. منم اگه عکس دیگه­ای از سیاوش داشتم، اینو بهتون نشون نمی­دادم.

سحر متوجه نگاه خشمگین مادر هما شد و حرف­هایش را نزده، قورت داد.

مادر: این که دختر خوبی بود. نمازشو می­خوند. بی­ادب نبود. خداپیغمبر سرش میشد، آخه چطوری تونست اینو بپوشه؟

سحر: خیلیا اونجا بودن و هرکسی یه چیزی پوشیده بود.چقدرم گرون قیمت! اما هما خیلی زرنگه. یه چیزی پوشید که ردخور نداشته باشه. سیاوش وقتی هما رو تو اون لباس دید، دیگه چشمش به هیچکی نیفتاد. پرید پیش هما...

سحر اما این بار ذکاوت به خرج داد و بقیه ماجرا را خورد... که مادر بیش از این ناراحت نشود.

مادر: وقتی برای خرید مانتو بیرون می­رفتیم، اصلاً بد انتخاب نمی­کرد. هیچ وقت پی مانتوهای خیلی تنگ و چسبون نبود. دختر بی­حجابی هم نبود. شاید بعضی وقت­ها کم­دقتی می­کرد اما... من فکر می­کردم باحیاتر از این حرفا باشه.

اشک در چشمان مادر حلقه زد. با صدای لرزان ادامه داد: نگاه کن این همای منه. لخت و پتی کنار این پسره عوضی... آخه چرا؟ مگه من...

سحر به مادر که حالا اشک از چشمانش سرازیر شده بود، نزدیک شد. دستی بر شانه­اش گذاشت و گفت: هما دختر خوبیه. دختر باادب و محجوبیه. اون فقط این لباسو پوشید تا شبیه باربی بشه. می­خواست اینجوری سیاوشو سورپریز کنه. شما هم سخت نگیرین. اون که قصد بدی نداشت... تازه یه بار که هزار بار نمیشه...

مادر از جا بلند شد. به اتاق خویش رفت و لباس­هایش را پوشید. قبل از اینکه سحر سوالی بکند، جوابش را داد: میرم پیش پروین خانوم، همسایه بالای­مون. باید به دادش برسم. اولین بچه­اش تو راهه. شوهرش قبول می­کنه که اسم دخترشونو بذارن زهره. اما حالا خواهر شوهره نشسته زیر پاش که تو شناسنامه بذارین باربی، اما تو خونه زهره صداش کنین. میگه یه بار که هزار بار نمیشه...





طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: باربی،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 8 اسفند 1389 توسط محمدقائم خانی
هزاری، زاده­ی یک

پرده سوم: داخل اتاق دختر و کامپیوتر روشن، کنار کتاب­های ریاضی و علوم سوم راهنمایی

مادر: تو که هنوز کتابا رو جمع نکردی...

هما: باشه جمع می­کنم، بیا بشین. بیا الآن شروع میشه­ها!

مادر: چی شروع میشه؟ مگه تلویزیونه؟ خب نگش دار تا من بیام. می­خوای یه دکمه بزنیا...

هما: نیم ساعته میگی الآن میام. چقدر منتظر وایسم؟

مادر کنار دخترش نشست. چشمش به تصویر روی پاکت سی­دی افتاد. دختری جوان، با لباسی صورتی.

ماد: تو که گفتی فیلم تازه اکران شده میاری.

هما: اونو داده بود به نوشین، اینو گرفتم. قشنگه­ها، ببین، کارتونیه.

مادر: از دست تو. حالا اشکال نداره، این دفعه به خاطر تو باشه. یه بار که هزار بار نمیشه...


ادامه دارد...



طبقه بندی: ادبیات داستانی، 
برچسب ها: باربی،
نوشته شده در تاریخ جمعه 6 اسفند 1389 توسط محمدقائم خانی

 

هزاری، زاده­ی یک

پرده دوم: مغازه لوازم التحریر فروشی، هنگام خرید لوازم مورد نیاز کلاس دوم ابتدایی

هما: مامانی! این یکی رو بخر. من اینو می­خوام. مامامن، مامان...

مادر: مامان جون، این جنسش خوب نییست. دو روز دیگه خراب میشه.

هما: نه، نه. من فقط اینو می­خوام. مامااان، مامان.... تو رو خدا!

فروشنده: خانم! شما هم خیلی سخت نگیرین. مگه چه اشکالی داره؟ الان اینا رو زیاد می­برن.

مادر: بله، شما فکر فروشتون هستین. تازه، من که هرچی واسش خریدم عکس باربی داره، اما این یکی واقعاً به درد نخوره.

دخترک گوشه­ای نشست و کز کرد. دست­ها را بر زانوان گذاشت و به گوشه مغازه خیره شد.

فروشنده: حالا شما این دفعه رو بگیر، یه بار که هزار بار نمیشه...

مادر نگاهی سرد به فروشنده انداخت. سپس رو به هما کرد و با ناراحتی چادرش را کنار زد. کیف­دستی­اش را از داخل کیف بزرگ، در آورد. پول را بیرون کشید و شمرد. روی پیش­خوان گذاشت. پلاستیک­های خرید را برداشت و از مغازه بیرون آمد. فروشنده اسکناس­ها را کنار گذاشت و کیف را به سمت دخترک دراز کرد. صدایش زد. هما متوجه کیف شد و از جا پرید. قاپیدش و دنبال مادر راه افتاد. کنار ماشین رسید. نگاهی به عکس روی کیف انداخت و نگاهی به عکس دفترِ در دست مادر. مادر هم نگاهی به دختر انداخت و زیر لب گفت: یه بار که هزار بار نمیشه...


ادامه دارد...




طبقه بندی: ادبیات داستانی، 
برچسب ها: باربی،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 5 اسفند 1389 توسط محمدقائم خانی

هزاری، زاده­ی یک

پرده اول: جشن تولد 5 سالگی هما

خاله هما: این هم هدیه­ی من. چی گرفتم برا دختر گلم! بازش کن ببین چیه.

مادر هما: بگیر مادر، بگیر .خاله­ات زحمت کشیده، تشکر کردی؟

هما: خاله جون! دست شما درد نکنه.

دختر کادو را باز کرد و روی میز گذاشت. دستانش را داخل جعبه کرد. عروسک را بیرون آورد و نگریست. عروسکی قدبلند بود و موبور، با لباس­های صورتی. باربی را بالا آورد.

مادر: چرا زحمت کشیدی خواهر؟

خاله: چه زحمتی؟ یه بار که هزار بار نمیشه...


ادامه دارد...




طبقه بندی: ادبیات داستانی، 
برچسب ها: باربی،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 آبان 1389 توسط محمدقائم خانی

 

هزاری، زاده­ی یک

پرده اول: جشن تولد 5 سالگی هما

خاله هما: این هم هدیه­ی من. چی گرفتم برا دختر گلم! بازش کن ببین چیه.

مادر هما: بگیر مادر، بگیر .خاله­ات زحمت کشیده، تشکر کردی؟

هما: خاله جون! دست شما درد نکنه.

دختر کادو را باز کرد و روی میز گذاشت. دستانش را داخل جعبه کرد. عروسک را بیرون آورد و نگریست. عروسکی قدبلند بود و موبور، با لباس­های صورتی. باربی را بالا آورد.

مادر: چرا زحمت کشیدی خواهر؟

خاله: چه زحمتی؟ یه بار که هزار بار نمیشه...


ادامه دارد...




طبقه بندی: ادبیات داستانی، 
برچسب ها: باربی،
درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات