حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

ستایش فیلسوف است؛ نه می­رقصد، نه پرواز می­کند

 

بازی خانم اسکندری در نقش همسر شهید کاملا قابل توجه بود. او در عین حال که به خاطر علاقه به همسرش، بسیاری از مسائل را پذیرفته و برای یافتنش به منطقه عملیاتی آمده بود، نسبت به فضای خاص جنگ، بسته عمل نکرد و گام در مسیر تحول درونی گذاشت. ماندگاری او در آن مکان و افتادن در مسیر داستان، منشأئی به جز شخصیت خودش نداشت که به خوبی منتقل شده بود. او قبل از آنکه همسر شهید باشد، خود و موقعیتی که در آن قرار گرفته بود را می شناخت. بازی متفاوت این بازیگر در دو مقطع زمانی، این تفاوت را محسوس کرده و جریان اتفاق افتاده در هواپیما و صحبت­های او را باور پذیر ساخته بود. مهدی هاشمی هم در نقش خود واقعا خوب ظاهر شد. این شخصیت در عین داشتن ظاهری خاص و روحیاتی خاص­تر، اصولی بسیار مشخص و محکم داشت که در جریان فیلم رفته رفته برای تماشاگر آشکارتر می­شد. فیلم آرام­آرام و کاملا محتاطانه به این شخصیت نزدیک می­شد و بازی خوب هاشمی در پنهان داشتن برخی تفکرات و احساسات در ابتدا و نمایش آهسته آنها در طول فیلم و در حوادث بعدی، کارگردان را در رسیدن به هدفش بسیار کمک کرد. حضور شهاب حسینی و بازی گرم او نیز در گره خوردن احساس بینند با شخصیت شهید داستان، بسیار مؤثر بود. البته با وجود کوتاهی نقش، نوع قصه و به ویژه صحنه مربوط به پرواز هواپیما، بازی شهاب حسینی را در یادها ماندگار کرد. انتخاب هوشمندانه او هم به فیلم کمک کرد و هم برای خود او، تجربه­ای ارزشمند و متفاوت به ارمغان آورد. در زمینه انتخاب بازیگر و نیز بازی گرفتن از شخصصیت­های محلی، متأسفانه این قوت دیده نشد و بینند با مردم خوزستان همراهی زیادی نداشت. برادر شهید چمران هم نتوانست پاسخ خوبی به انتظار تماشاگران - که چمران را یکی از اسطوره­های دفاع مقدس خود می­داند -  بدهد. اثر مونتاژ خوبی داشت. تقطیع سریع نماها یا کشدار بودن سکانس­ها به چشم نمی­آمد. این یعنی این که مجموعه مونتاژ توانسته بود قصه را به نحو قابل توجهی خوب تعریف کند، با فرازش بالا برود و با فرودش، پاییم بیاید!

ایراداتی در بخش­های جزئی و کارگردانی کار دیده می­شود حقش بود که چنین فیلم­نامه مستحکمی، بهتر از اینها از آب درآید. اما نکته­ای قابل توجه وجود دارد که توانسته است اکثر ضعف­ها را بپوشاند. کارگردان توانسته بود چیزی را به وجود بیاورد که در بسیاری از فیلم­های ما دیده نمی­شود؛ «هماهنگی بخش­های گوناگون و سهیم بودن هر کدام از عوامل در موفقیت محصول». این مورد نشان دهنده آن است که کارگردان موفق شده به جمعِ دست اندر کار ساخت این سریال، یک روح بدمد و با روایت ساده اما گیرا و معما گونه خود، تماشاگر را با قصه همراه سازد. ساخت چنین سریالی با این حد از اختلاف نسبت به سریال­های معاصر در این ژانر، به خوبی نشان می­دهد که می توان کارهای تلویزیونی را هم با کیفیتی بالا ساخت و بهانه­های موجود در ساخت سریع و بدون تسلط بر تکنیک و هنر، فقط و فقط به منظور پوشاندن ضعف­های جامعه هنری در زمینه تولید فیلم است.

در آخر کار می­ماند یک انتظار، که حتماً (!) بی­جاست! برگزاری جلسات نقد چنین سریالی حتما توقع زیادی است! سریال پخش شد وتمام، دیگر نقد آن به چه کار می­آید؟ جواب سوال، ساخت سریال «ستایش» است... شاید اگر آدم­های با سواد، به نقد «رقص پرواز» می­نشستند و ضعف­ها و قوت­های سریال را به بحث می­گذاشتند، اکنون به گنجینه­ای ارزشمند برای ساخت سریال­های دفاع مقدس می­رسیدیم و احتمال ساخت و نمایش «ستایش» را در تلویزیون کم­تر می­کرد؛ البته فقط شاید...!

 

شماره سوم نشریه الف ها




طبقه بندی: نشریه دانشجویی «الف ها»، 
برچسب ها: سینما،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

ستایش فیلسوف است؛ نه می­رقصد، نه پرواز می­کند

 

بسیاری در سیما فیلم جنگی می سازند. یک چیزی مثلا در ژانر دفاع مقدس یا جنگ یا ضد جنگ یا از این جور چیزها. می سازند و می سازند و آنتن پر می کنند و البته در اکثر موارد هم اسمی در می کنند و سابقه دار می شوند! یکیش هم فیلم اخیر پخش شده که انصافا ته هنر را درآورد و دست ما به «ته­دیگ» فیلم دفاع مقدس هم رسید! می­شود به سراغ چنین اثر فاخری نرفت! این همه فیلسوف در جبهه جنگ باشند، کم چیزی است؟ خب برویم سراغ... اما من نمی­توانم. سرم را درد بیاورم که کجای «ستایش» را بستایم؟ اصلاً کجایش را بزنم؟ آن­وقت جای سالمی برایش می­ماند. نه فقط ستایش، که اغلی تولیدات سیما در این ژانر، چنین­اند. چند خط نوشتن از ایشان هم اسراف است. در میان تمام فیلم ها و سریال­ها، کمتر آثاری هستند که در دستیابی به این حد از ابتذال و بی مایگی این قدر موفق باشند و شاهد مطلوب در آغوش بگیرند! راستش را بخواهید من اصلا حوصله دیدنشان را ندارم، چه رسد به نقدشان را. ولی این­طور که نمی­شود. بعد یک بند، رها کنم و بروم؟ چاره­ای نیست که سفری در زمان کنم و چند سالی عقب بروم. بروم تا شاید اثری در خور بیابم. بعد عبور از چند سال، به چیزی می­رسم که نمی­توانم در قماش دیگرانش به حساب آرم و به راحتی از کنارش بگذرم. همان را می­چسبم و قلم به حرکت درمی­آورم؛ «رقص پرواز».

برای نقد سریال از فیلم­نامه شروع می­کنم، از ماده خام کارگردان برای ساخت فیلم. علیرضا طالب­زاده نشان داد که می­توان یک فیلم­نامه بسیار حرفه­ای و متناسب با واقعیت حادثه نوشت و بینندگان بسیاری را هم پای جعبه جادو نشاند. شاید اولین ویژگی فیلم­نامه ریسک بالائی بود که در انتخاب شیوه­ی غیرخطی پیش­برد داستان وجود داشت. دلیل آن هم در خود شیوه نیست، در کارنامه افتضاح هم­قطاران بود. معمول سریال­های سال­های گذشته این ژانر، از همین شیوه قصه­گوئی بهره برده­اند و تقریبا همه هم خراب کرده­ و سر از سوبژکتیویته مشمئزکننده و شعار زدگی در آورده­اند. نویسنده با وجود چنین سابقه­ای در سریال­های سیما، باز هم به سراغ این شیوه رفت و انصافا آن را خوب از آب در آورد. انتخاب این شیوه و پرداختن به دو مقطع زمانی متفاوت، مضمونی بسیار عالی را وارد میدان کرد. رابطه فرزندان شهدا با نسل گذشته و پایداری اعتقادات خانواده­های ایثار گران. البته این موضوع در محصولات دیگر هم وارد شده بود، اما یا به پشیمانی از گذشته منتهی می­شد یا در دیالوگ­هایی شعاری، به بیانیه سیاسی تبدیل می­گردید. از نقاط قوت دیگر فیلم­نامه دیالوگ­های محکم و متین و در عین حال ساده و متناسب با هر شخصیت بود. سخنانی که در بسیاری از موارد حاوی پند و حکمت بودند، بی آنکه تصنعی و ریاکارانه باشند. حرف­ها به شخصیت­ها منگنه نشده بودند، بلکه از دل حوادث و سیر داستان بیرون می­آمدند. شخصیت­پردازی کاراکتر های اصلی، مخصوصا دکتر یاوری و همسر شهید، خوب از آب درآمده و بینندگان را با خود همراه ساخته بودند. شخصیت شهید هم نه دور از دسترس و فرشته صفت بود که تماشاگر را از همراهی باز دارد و نه آنکه آن قدر سطح پائین و دور از اهداف بلند دینی و انسانی، که سریال را به ابتذال کشاند.

به صحنه­ها هم که توجه کنیم، به نقاط قوت بیشتری در فیلم پی می­بریم، مخصوصا اگر با نمونه­های مشابه تلویزیونی مقایسه شوند. صحنه­های خرابی شهرها و نیز مسائل مربوط به مجروحان و بیمارستان هم خوب شده بودند. جلوه­های ویژه هم به روند فیلم کمک کرد. البته نه اینکه نمونه­ای عالی باشد، اما در اغلب صحنه­ها القای حس صحنه­های پرتنش را در تماشاگر داشت. ماجرای مربوط به داخل هواپیما هم از این لحاظ واقعا نمونه موفقی بود که توانست به کارگردان در همراه کردن تماشاچی کمک کند و با کم کردن گفتگو و مکالمه و رساندن پیام را مطمئن­تر سازد.

فیلم­برداری هم مناسب بود و همراه فیلم. البته انظار می رفت که با این فیلم­نامه پرکشش، بسیاری از صحنه­ها فیلم­برداری خاص خود را داشته باشند و اختلافی مشهود بین صحنه­های پرتنش و پرحادثه با صحنه­های آرام­تر و پردیالوگ­تر دیده شود. اما در مجموع، باید اذعان کرد که فیلم­برداری در اختیار قصه­گویی فیلم بود و توانست بدون پرداختن به حرکات اضافی نامتعارف و القای کاذب برخی احساس­ها، بیننده را به دل صحنه­های فیلم ببرد.

 

ادامه دارد...

 

شماره سوم نشریه الف ها




طبقه بندی: نشریه دانشجویی «الف ها»، 
برچسب ها: سینما،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی
زمین کشمکش

در این بین، یکی از مهمترین نقش ها توسط هرمندان ایفا شد. هنر و ادبیات ابزارهایی بس کارا در خدمت حاکمان و روشنفکران بودند تا دوگانه جذب- تغافل با بیشترین قدرت ممکنه پیش برود و تک صدایی مطلقی را (در عین ادعای اعتقاد به چندصدایی) ایجاد کند. این دوگانه، یک سر در میان طبقات بالاتر اجتماعی داشت و یک سر در میان عموم مردم. خود این ارتباط هم دو صورتِ به ظاهر متناقض و درواقع هم جنس داشت. یک صورت، هنر مبتذل بی بند و بار بود که به اشتباه «هنر عامه پسند» خوانده می شد و صورت دیگر، هنر روشنفکری که اصطلاح غلط «هنر فرهنگی» معادل آن قرار داده شده بود. کار دیگر هنر و ادبیات، استحکام بخشی به شبکه روشنفکران و گسترش هرچه سریعتر جمعیت این طیف در جامعه برای بسط گفتمان روشنفکری بود. در این حوزه، تنها هنر و ادبیات روشنفکری به کار می آمد که در عمل هم توانست بسیاری از اهداف مورد نظر را دنبال کند و به ویژه در انسجام بخشی به طیف های متشدد روشنفکران، موثر بیفتد. برای محقق شدن هردو هدف، تلاش بسیاری صورت گرفت و سعی بر این بود تا از همه ظرفیت های موجود همه هنرها استفاده بشود که شد. ولی در عمل برخی از انواع هنر، بیشتر در بخش «بلندگویی روشنفکران» فعال بودند و برخی دیگر، در «ترویج اباحی گری عمومی». موسیقی و گرافیک بیشتر در خدمت اباحی گری بودند و تئاتر و نقاشی و مجسمه سازی و... نیز، اغلب در خدمت تبلیغ روشنفکری. فیلم و ادبیات داستانی و شعر نیز در هر دو بخش، موثر و کارا بودند.

سینما به خاطر ماهیتی که دارد بیش از همه اهنرها توانست در خدمت هر دو جریان پیش گفته قرار بگیرد و پروژه را تکمیل کند. مشکل ما ما با سینما، از دو منظر مهم قابل بررسی است. از منظر نظری، مشکل اساسی ما وجود افکار توجیه گر وضع موجود است. یک بینش بر این اعتقاد است که صرف ایجاد چند محدودیت، به خصوص در پوشش بازیگران زن، ما را به هدف رسانده و سینما را مطلوب ما می سازد. اکثر مسئولین و روشنفکران مذهبی و غیرمذهبی بر این باورند. بینش دوم، باور ناسازگاری دورنی سینما با فرهنگ خودی را دارد و ظهور سینمایی در خدمت انقلاب اسلامی را غیر ممکن می داند. برخی از متفکران بزرگ معاصر بر این اندیشه اند و تلاش های آشتی ساز را بیهوده می خوانند. از منظر عملی، مشکل اصلی ما وجود دو مانع اصلی بر سر کار است. یکی تنبلی مشهود نیروهای حامی انقلاب برای ورود به عرصه هنر و ادبیات و راضی شدن به ماندن در سطح منتقد عامی و دیگری عدم انجام کار گروهی که از لوازم ذاتی سینماست. هر دو عامل باعث کم کاری شدید در عرصه هنر و ادبیات انقلاب گشته و عرصه را برای یکه تازی دیگران باز گذاشته است. باید توجه داشت که سینما، ترکیبی تکنولوژیک و پیچیده از چندین و چند هنر است که نیازمند وجود روحی واحد در اجزاء سازنده می باشد. البته این ترکیب، همچون کار با همزن برقی نیست. بلکه همچون دانه گیاهی است که چندین جزء دارد ولی خروجی آن موجودی مستقل و زنده است. ادبیات، تئاتر، نقاشی و گرافیک و عکس، مجسمه سازی و طراحی دکوراسیون، موسیقی، هنرهای تزئینی و حتی معماری اجزای آن دانه و فیلم، گیاه سر برآورده از آن دانه است. برخی دانه ها شعر را نیز به همراه دارند. این ترکیب خاص، مزید بر وارداتی بودن آن شده و تسلط بر این هنر را از دسترس ما دور ساخته است. البته اینها دلائل قانع کننده ای نبوده و جبران مافات نمی کند.

 





طبقه بندی: فرهنگی، 
برچسب ها: هنر، سینما،
نوشته شده در تاریخ شنبه 10 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی
جدایی نادرترمه

-        قبول. شخصیت ها خوب از آب دراومده بودن. ولی فضاسازیِ بی حال و خسته کننده و بی رمق فیلمنامه رو که نمی تونی توجیه کنی. خط سیر داستان که هیچی، نگو... انگار نه انگار که سیر علت و معلولی هم لازمه. پشت سر هم چیده بود تا برسه به سکانس آخر.

-        این شخصیت ها تو کجا دارن زندگی می کنن؟

-        ایران.

-        چه فضاسازی­ای بهتر از این برا این مملکت؟

-        یعنی محیط ایران این قدر سرد و بی روح و پر تنش و...

-        بیشتر از این. اگه اجازه داشت، تازه می دیدی که تو چه جهنمی زندگی می کنی. چقدر فضای دادگاه تو فیلم قشنگه! همین طور خیابونا. ظاهرا ساکته، اما از درون ملتهب و ناامنه. ممکنه تو یک آن، با تصمیم همون شوهر و امثال اونها، نا امنی تمام شهر رو بگیره.

-        خط سیر داستان چی؟ اون که واقعا یخ و از هم گسیخته است.

-        ناشی از هرج و مرج مملکته. هیچی سر جاش نیست. هر آن ممکنه هر علتی، هر حادثه ای درست کنه. هر اتفاقی می افته، بدون اینکه یه ذره با منطق و عقل جور در بیاد.

پری سرش را پایین انداخت. سعی کرد تا از این تحلیل خوشش بیاید و پرداختن دو اسکناس دوهزاری برای دیدن فیلم را، ناشی از یک انتخاب حساب شده و عاقلانه بپندارد. کم کم درستی انتخابش را باور کرد. ولی نتوانست عالی بودن فیلمنامه را هضم کند. دیگر نمی توانست و چنین قدرتی را نداشت که به خود بباوراند که متوجه سخنان مهسا شده است. پس با صدایی که راننده و مسافر جلویی هم خوب بشنود گفت: «آخرش چی شد؟ یه فیلم خوب شد یا فقط...؟»

-        همه اش هماهنگ و منسجم بود. فیلم برداری اش چقدر قوی بود! التهاب تو نگاه مخاطب جا خوش میکنه، بی اونکه خوش بفهمه. ظاهرا آرومه، ولی التهاب تو عمق نگاه هست. یا بازیگراش، چقدر عالی بازی کردن. معادی ترکوند. یه اصولگرای تموم عیار، لجوج اما منفعت طلب. شهاب حسنی چه دیوونه ای بود! خودِ گروه خشونت طلب و زورمحور. ساره بیات چقدر قشنگ بازی کرد. عامیِ کم شعورِ وسواسی؛ که هیچی جز چهار تا حکم چند تا آخوند، به هیچی گوش نمیده.

-        لیلا حاتمی...

-        اونکه ساحر بود و جادوگر. چه بازی ملسی کرد!

-        کارگردانی و طراحی لباس و...

-        بی نظیر بود.

-        شال سبز؟ فضای فیلم رو غیرواقعی نکرد؟

-        اصلا و ابدا. به نظر من همه چی هماهنگ بود. کل فیلم یه چی می گفت. موسیقی هم که نداشت. در عوض صدای محیط، آروم اما پرتنش بود. ظاهرا هیچی نبود، اما بعضی وقتا دلهره خوبی ایجاد می کرد. گریم هم که نداشت. همه چیز طبیعی بود. همه چی مال ایران بود، سرد و بی روح...

پری خودش را روی صندلی رها کرد و سرش را تکیه داد. احساس خلأ عجیبی می کرد. هیچ نمی دانست. متوجه صحنه آخر فیلم شد. «دختر چه کسی را انتخاب کرد؟» چشم چرخاند و مروری بر آخر فیلم کرد: «کار زن خدمتکار و شوهرش که به سامان نرسیدف پس یعنی که عوام ول معطلن. سیمین هم که رفت! یعنی که اصلاح طلبا مدرنیته رو انتخاب کردن. نادر که جدا شد و دل کند؛ نه از سیمین، بلکه از ترمه دخترش. اصولگراها بنیان های فکری شون رو انتخاب کردن نه دخترشون رو. اما ترمه؟». نگاهی به چشمان مهسا انداخت؛ «چشم». به یاد تقاضای ترمه از قاضی دادگاه افتاد، قبل از آنکه درخواست خروج پدر و مادرش را بکند: «چشمای ترمه نگران باباش بود. از طرف بابا نگران بود. پس یعنی که سیمین رو انتخاب کرده!»... از روی صندلی بلند شد. از لای صندلی های جلو به خیابان نگریست. چیزی تا مقصد نمانده بود. نمی دانست از دیدن فیلم خوشحال است یا پکر. از شیشه پنجره، نگاهی به خیابان انداخت. دقت کرد، شاید که زیر پوست آرام شهر را ببیند... «چشم ها را باید شست». اما هرچه کرد، چیزی ندید. لبخندی زد و در دل گفت: «حتما اون میفهمه و من...» خوشش نیامد. پس برای حفظ تشخص هنری اش، باور کرد که تاکسی، در خیابانی از خیابانهای جهنم راه می رود...





طبقه بندی: فرهنگی، 
برچسب ها: سینما،
نوشته شده در تاریخ جمعه 9 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

-    جدایی نادرترمه   


خب اگه راست میگی، بگو ببینم سیمین نماد کی یا چی بود؟

-        نه، نشد. گفتم شاید! بهتره فعلا بگی نماینده چه طیف اجتماعی یا دسته و گروهی بود.

-        خب، نماینده کیا بود؟

-        برای اینکه نقش سیمین رو خوب درک کنی، باید اونو در ارتباط با دخترش و خانم خدمتکار ببینی.

-        یعنی سه ضلع یه مثلث؟

مهسا با سر جواب داد و منتظر پاسخ موند. می دانست که پری کم فیلم ندیده و در بسیاری از موارد، نقش زنان اصلی را خوب حدس می زند. دقیقه ای گذشت. مهسا گفت: «پس چی شد؟»

-        مطمئن نیستم.

-        بگو، راهنمائیت می کنم.

-        دختره نماینده نسل جوونه که الآن به حد بلوغ اجتماعیِ اداره کردن ایران رسیدن. خدمتکاره هم نماینده ی نسل گذشته...

با تکان خوردن سر مهسا فهمید که درست نگفته است. فکر کرد و بعدِ گفتنِ «آها»یی ادامه داد: «خدمتکاره، نماینده مردم عامی نسل گذشته است، یعنی همون توده اونها. که البته یه بچه هم داره، اما کوچیک».

-        که یعنی تونسته بخشی از تسل جدید رو شبییه خودش بار بیاره، اما فقط در حد کودکی! ضعیف و به بلوغ نرسیده و بی هیچ اثرگزاری اجتماعی... زور نزن، سیمینم من میگم. سیمین نماینده بخشی از نخبگان نسل گذشته است. کسانی که واقعیات رو می بینن و راه عقلو نمی بندن.

-        اصلاح طلبا؟

-        آفرین. پس حالا نادر کیه؟

-        نماینده اصول گراها. که هم قدرتو می خوان، هم می خوان رفتارهای نخبگانی داشته باشن و از عوام جدا تلقی بشن.

-        و هم می خوان که بر پندارهایی که درست فرضشون می کنن، پا بفشارن.

-        پس بابا پیره کیه؟

-        همونی که نادر وابسته به اونه و سیمین، فقط براش حق حیات قائله.

-        نفهمیدم.

-        بنیان های مذهبی جامعه ایران!

پری در چشمان مهسا، جهیدن برق ناشی از هیجان زدگی را حس کرد. بعد از سر تعجب گفت: «نه، اون که خیلی داغون بود. امکان نداره اصول گراها...»

-        چرا، دقیقا همینه. اصولگراها خودشونم می دونن که این پایه ها و بنیان ها، تو چه وضعی هستن و به چه موی نازکی بندن، اما نمی تونن دل بکنن. ولی اصلاح طلبا واقعیتو می بینن. دست توانای زمان رو نگاه می کنن و تغییر رو می پذیرن.

-        پس شوهر خدمتکاره چی میشه؟

-        اونم معلومه دیگه. عده قلیلی که از پایین فشار میارن و به قول خودشون، نگبان ارزشها هستن!

پری از شکلکی که مهسا درآورد، خوشش آمد. بعد با خودش گفت: «واقعا این قدر فکرشده بود؟»


ادامه دارد...




طبقه بندی: فرهنگی، 
برچسب ها: سینما،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی
جدایی نادرترمه

...

... ...

...

*    *    *

*    *    *

*    *    *

 

*    *    *

 مهسا از سالن بیرون پرید و منتظر پری ماند. پیدایش کرد، هنوز از در خروجی بیرون نیامده بود. نگاهی به چهره سرد او انداخت و راه رفتن بی حالش را تماشا کرد. پری حواسش به او نبود و در عالم خود سیر می کرد. ناگهان خود را بیرون در سالن سینما و جلوی مهسا یافت. با نگاه تیزش، به صرافت افتاد که مدتی را زیر نظر بوده است. سریع خود را جمع و جور کرد و خون خوشحالی و لذت را در مویرگ های صورتش دواند. هنوز پری نرسیده، مهسا نیم دورِ خرامانی زد و بعدِ گردن افراشتن گفت: «می بینم که خیلی...». پری پرید وسط حرف و کارشناسانه گفت: «خیلی قوی بود. کیف کردم. چه تکنیکی! فکر کنم هفته بعد دوباره بیام و ببینمش.» بعد با خود فکر کرد که اگر علاوه بر بلیط مجانی، در طبقه پنجم، به هرآنچه که از خوردنی و آشامیدنی دوست داشته باشد هم دعوت شود، امکان ندارد که دوباره پایش را در آن سالن بگذارد.

-        تا ببینیم. من که واقعا لذت بردم. حاضرم همین فردا بیام و برای سومین بار تماشاش کنم.

چشمان پری برقی زد و از سر تعجب در دل گفت: «سه بار! مگه چی...» هنوز حرف دلش با خودش تمام نشده بود که مهسا پرسید: «چه جور بود؟ خون تو رگات دوید؟ نگفتم شاهکاره؟» پری که بعد از 100 دقیقه نشستن اجباری و تحمل آن صندلی تنگ، هیچ توانی برای کل کل نداشت، تصمیم گرفت که تسلیم شود و در عوض دادن آبرو، جان از معرکه به در برد. پس گفت: «خب من که مث تو سینما نمی خونم. ولی خب قابل درک بود که تو ژانر خانوادگی، یکی از فیلمای خوب...». مهسا قبل از پریدن وسط حرف پری، «پس نفهمیدی» آبداری در دل، نثارش کرد و سپس به زبان آمد که «نه! تو نباید اینقدر محدود ببینی. یکی از بهترین فیلمای کل ژانرهای سالهای اخیره. درسته که تو ژانر خانوادگی ساخته شده، اما ورای اینها از آب دراومده و سایه اش، روی سر همه فیلما افتاده.»

-        نه دیگه این قدر. اگه واقعا این جوریه، خب یه کم توضیح بده، یا مقایسه کن تا منم خوب متوجه بشم. شاید من...

-        باشه، یکی یکی. فیلمنامه، بازی، فیلمبرداری، طراحی لباس و صحنه...

-        مثلا همین فیلمنامه. خیلی حرف زیادی برا گفتن نداشت.

-        چی؟ واقعا که مأیوسم کردی. یه فیلمنامه چندلایه، پر از مفاهیم و معانی پوشیده و در عین حال صریح. البته خب، تقصیری هم نداری، هنر سینما رو نمی شناسی دیگه.

-        موفقیت اصلی فیلمنامه چی بود؟

-        فیلمنامه، در عین سادگی و پرداختن به ژانر خانوادگی، تو لایه های دیگه اش، سیاسی و اجتماعی بود. شاید حتی بشه گفت که از نظر ادبی، یه اثر نمادین بوده. البته باید بیشتر بررسی کنم.

پری جلوی یک تاکسی را گرفت و در عقب را باز کرد. اول او سوار شد و پشت سرش، مهسا. پول سه نفر را داد تا کسی مزاحم صحبت کردنشان نشود.


ادامه دارد...




طبقه بندی: فرهنگی، 
برچسب ها: سینما،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

در کتاب ناید این کتاب

 

 

ایلای به‌عنوان منجی معنوی بشر با انجیل مونس عجیب داشته و دائم آن را می‌خواند و در دو عرصة نظر و عمل به آن ایمان داشته تا آنجا که در سراسر رفتار او می‌توان این تعهد را مشاهده نمود. وی همانند یک قدیسه لذت‌های دنیوی را کنار زده و تطمیع را نمی‌پذیرد و برای رسیدن به مقصودش جانفشانی کرده و در اوج شکوه و شكرگذاری به درگاه معبود در همین مسیر جان می‌دهد. تمام این نکات یک جنبه از شخصیّت اوست، در طرف دیگر نمونه‌ای کامل از یک منجی امریکایی غربی است که موسیقی غربی گوش می‌دهد و حاضر است برای آن بعضی از اشیاء همراهش را خرج کند، به همان اندازه كه برای آب آشامیدنی خرج می‌کند. بهداشت ظاهری برایش اهمیت زیادی دارد، در مبارزه با دشمنانش بسیار خشن بوده و به سبکی خاصّ و جذّاب عمل می‌کند که تصویری از یک گنگستر امریکایی را تداعی می‌نماید و این همان تصویر محبوب مخاطبان ژانر اکشن و وحشت است. ایلای فقط برای دفاع از جانش کسی را نمی‌کشد بلکه به نوعی آنها را مجازات هم می‌کند که از صفات یک منجی معنوی در آموزه‌های الهی اسلام به دور است.

 

ایلای دارای یک شخصیّت جهانی است که نشانه‌هایی از نقاط مختلف جهان را با خود همراه دارد مثل چفیه‌ ای که دور گردن او است و یا باتری‌ای که از شرق آورده است. همچنین در آخرین پلانی که از او می‌بینیم دشداشه‌ای عربی بر تن دارد که نمونه‌ای از این برداشت لباس را در سه‌گانة «ماتریکس» بر تن «نئو» نیز می‌بینیم. دیالوگ های او نیز همین موضوع را تایید می‌کند، در جایی از فیلم می گوید: «یاد گرفتم کاری که می‌کنم بیشتر به نفع دیگران باشد تا خودم» و در پلانی دیگر در جواب کارنگی شخصیت منفی فیلم می گوید: «من می خواهم کتاب به اشتراک گذاشته شود».

 

برخی قرائن در فیلم نشان از نابینا بودن ایلای دارد که البته «دنزل واشنگتن» در مصاحبه‌ای قبل از اکران عمومی فیلم در این رابطه می‌گوید: «در جستجوهای 30 سالة ایلای، او با آدم‌های زیادی مواجه می‌شود... بدون بخشش او نابیناست، چیزی نیست... من به شما می‌گویم او نابینا بود زیرا او با چیزها تصادم می‌كرد. ممكن هم هست كه او بتواند ببیند، شاید هم نتواند؟ شاید او بتواند خیلی كم ببیند؟ شاید چشم‌های او تار باشند؟ نمی‌دانم.»

 

به هر روی اگر نابینایی او قطعی باشد می‌تواند به بار معنایی فیلم کمک کرده و حاوی این مطلب باشد که درک معنویّت، چشمی ورای چشم سر می‌خواهد و حتّی منجی بشر می‌تواند نابینا باشد و این نکته‌ای است که کارنگی از درک آن عاجز است.

 

از عنوان اصلی فیلم گرفته تا پایان فیلم همه و همه می‌خواهند یک چیز را به بیننده القا نمایند و آن برتری کتاب انجیل است نسبت به سایر کتب آسمانی است. در انتهای فیلم پلانی را می‌بینیم که انجیل بین کتاب تورات و قرآن قرار می‌گیرد و به لحاظ حجم و اندازه از آن دو بزرگتر است و چاپی به مراتب وزین‌تر دارد. دیگر آنكه تا قبل از قرار گرفتن انجیل در كتابخانه هنوز بحران و دغدغة هدایت بشر وجود دارد. در آخرین پلان «سولارا» (با بازی میلا كوانیس) راه ایلای را ادامه می‌دهد و شمایل او به خوبی تداعی شعار تبلیغاتی فیلم را می کند. سولارا لباس شبه نظامی و همان شمشیر ایلای را همراه دارد و به خانه بر می‌گردد تا آنجا را از ظلم نجات دهد.

 

http://honaremotaali.com/NewsDetail.aspx?itemid=127

 

 

شماره سوم نشریه الف ها




طبقه بندی: نشریه دانشجویی «الف ها»،  فرهنگی، 
برچسب ها: سینما،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

 

نگاهی به مردم انداخت. آنها نیز چون او منتظر شنیدن تصمیم نهایی نسل نو بودند. برای اولین بار بود که در طول سخنرانی، به دنبال شنیدن حرف های مرد بود و انتظار شنیدن جملاتی را می کشید. البته جواب را حدس می زد، اما می خواست که از زبان خود او بشنود. ناگهان مرد از پشت تریبون پایین آمد و با همان وقار و البته نرمی در راه رفتن، دور شد. چند نفری تشویقش کردند تا اینکه از سن بیرون رفت. پس از رفتن سخنران، مخاطبان از جای بلند شدند و در حال بیرون رفتن از سالن بودند. دختر حس عجیبی داشت، نمی دانست که چه کار کند. دوست داشت جلوی حسش را نگیرد و در قلب خویش اعتراف کند که سرش کلاه رفته و چهار هزار تومان بی زبان را بی خود، در حلق صاحب سالن ریخته است. اما چه می کرد؟ کار از کار گذشته بود و این افکار منفی، تنها ذائقه اش را تلخ می نمود. پس سعی کرد تا از صحبت های مرد خوشش بیاید و پرداختن دو اسکناس دوهزاری برای خرید بلیط را عاقلانه بپندارد. درستی انتخابش را باور کرد و برای شجاعتش در انتخاب این سالن، به خودش تبریک گفت. ولی نتوانست بلند شود. دیگر نمی توانست و چنین قدرتی را نداشت که به خود بباوراند که متوجه سخنان مرد شده است. پس با صدایی که چندین نفر از اطرافیان بشنوند گفت: «آخرش چی شد؟ شماها فهمیدین؟» اغلب مردم، بی توجه از کنارش رد می شدند. برخی دیگر اما نگاه عاقل اندر سفیهی می انداختند و سینه­ی با شعور بودن را بالا می انداختند. دختر با خود گفت: «معلومه که شماها هم نفهمیدین. پس چرا چهار تومن دادین؟» عقلش به صرافت افتاد که اگر به سرعت از این سوال رد نشود، خودش هم پاگیر خواهد شد. پس فرض کرد که اصلا سوالی نپرسیده است. با خونسردی، از روی صندلی اش بلند شد. داخل در جمعیت گردید و با آنها، به سمت در خروجی سالن حرکت کرد.




طبقه بندی: فرهنگی، 
برچسب ها: سینما،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

در کتاب ناید این کتاب

 

«ژوزف اسمیت»، بنیانگذار فرقة مورمون‌ها است. او در سال ۱۸۲۰ زمانی که ۱۵ ساله بود، ادعای رویایی از جانب خدا را دارد که در آن به او گفته شده همة کلیساها در اشتباهند و او نباید به هیچ‌کدام بپیوندد. ژوزف مجدداً در ۱۸ سالگی رؤیایی دیگر دریافت کرده که در آن از جانب فرشته‌ای به نام «مورونی» به او ماموریّتی عظیم داده شد تا به دنبال ارواح طلایی و لوحه‌های قدیمی انجیل مفقودی بگردد. سرانجام در سال ۱۸۳۰ پس از به‌دست آوردن این الواح و ترجمة آنها، این ترجمه به عنوان «کتاب‌ مورمون‌» انتشار یافت. اسمیت و برادرش از طرف حکومت ایالتی «ایلینوی» بازداشت و در سال ۱۸۴۴ توسط افرادی مسلّح که به زندان نفوذ کردند، کشته شدند. بدین شکل اسمیت به عنوان اوّلین پیامبر و شهید این فرقه نام گرفت.

 

در فیلم به روشنی می‌توان همین الگو را مشاهده نمود ایلای در دوارن نوجوانی یا جوانی (آنچنان که در فیلم می گوید سی سال پیش) الهام و وحی دریافت می‌کند و همانند اسمیت در فرقة مورمون که به جمع‌آوری الواح و ترجمه مامور شده بود، برای یافتن، حفظ و در اختیار دنیا قرار دادن انجیل مامور می‌شود. و همچون نبی مورمونی برای این حفظ و هدایت از طریق انجیل سفری را آغاز می‌کند. همچنانی که در یکی از عقاید مربوط به مورمون‌ها می‌خوانیم: «ما ایمان داریم که خدا باید کسانی را از طریق نبوّت و انتخاب افراد مجاز، فراخواند تا انجیل را موعظه کنند و در نظام آن به خدمت مشغول باشند.»

 

کلیسای مورمون، سخنان پیامبران زندة خویش که به آنان الهاماتی می‌شود را در حدّ کتاب‌های مقدّس می‌داند. جالب است بدانید با اینکه ادعا می‌شود اصل کتاب مورمون در سال ۴۲۸ میلادی نوشته شده‌ است، ولی در ترجمة ژوزف اسمیت حدود ۲۵۰۰۰ واژه آن عیناً از ترجمه انگلیسی کتاب مقدس «نسخة جیمزشاه» که در سال ۱۶۱۱ میلادی به چاپ رسیده، برداشته شده است و این همان نسخه‌ای است که ایلای در فیلم آن را حفظ و نگهداری می‌کند و نهایتاً آن را به مکانی در غرب می‌برد. در فیلم این مکان «جزیرة آلکاتراز» نشان داده می‌شود. جزیره‌ای کوچک در خلیج سانفرانسیسکو که در سال 1934 به عنوان زندان فدرال استفاده می‌شد. زندانی که در طی 29 سال فعالیّت امن‌ترین زندان دنیا معرفی شده که نهایتاً بعد از 1963 تا امروز پس از تعطیلی زندان، به‌عنوان یک مرکز تفریحی توریستی شناخته می‌شود. شاید محل نگهداری میراث بشری در فیلم به دلیل همین شهرت امنیتی آلکاتراز باشد.

 

مورمون‌ها عقاید باطل فراوانی دارند که از جانب گروه‌های دیگر مسیحی نیز نقد و گاهی تکفیر شده‌اند و نمایاندن نکات افتراق آن با فرهنگ راستین شیعی مجالی دیگر می‌طلبد. چنین گفته می‌شود که تعالیم کلیسای مورمون از آغاز تاکنون دستخوش تغییرات زیادی شده‌ است. انبیای زندة این کلیسا بارها نظرات انبیای قبل از خود را نقض کرده‌اند. امروزه کلیسای مورمون اعلام کرده‌ است که هیچ پیامبری حق آوردن پیامی را از طرف خدا ندارد، مگر آنکه به تأیید شورای رهبران کلیسا برسد. وحی بر این انبیاء (!) در این کلیسا بر دو نوع است: گفته‌هایی که از طرف خدا بر آنها نازل می شود، و سخنانی را که مورمون‌ها آنها را صرفاً عقاید شخصی پیامبران خوانده‌اند. برای مثال اسمیت مدعی شده بود که در کرة ماه آدم زندگی می‌کند و یانگ مدعی وجود موجودات زنده در خورشید شد.

                                         

اما دیدگاه دیگری از این فرقه که در فیلم هم مطرح می شود، نگاه مورمون‌ها به آخرالزمان مبنی بر نجات همگان است. ایلای در فیلم، هدایت و نجات را برای همه می‌خواهد نه فقط یک کشور یا گروهی خاص.

 

سکانس افتتاحیه فیلم تصاویری است از تفنگ، جنازه، مردی که ماسک بر چهره دارد و فضایی تاریک و مه‌آلود از سرزمینی كه از اصابت بمب‌های اتمی در امان نبوده است و همه نشان‌دهندة جهان تاریک پس از جنگ است.

 

جهانی که «برادران هیوز» به تصویر می‌کشند عاری از معنویّت، انسانیت، فرهنگ، بهداشت و ابتدایی‌ترین شاخصه‌های انسانی است. ایلای مردی است تنها (این تنهایی با نماهای باز ابتدایی فیلم به وضوح نشان داده می‌شود) و قرار است بر خلاف فضای غالب جهان، آرمان و هدف متفاوتی را دنبال کند. دنیای پس از جنگ کاملاً فضایی غربی دارد و شبیه فیلم‌های وسترن است. خانه ها، کافه، نوع لباس پوشیدن و... که همه همان فضای وسترن امریکایی را به تصویر می کشد. در فیلم نقشه‌ای از دنیا می‌بینیم كه تقسیم‌بندی متفاوتی ارائه می‌دهد.کشورهایی همچون ایران، مصر، اسپانیا و ... با رنگی دیگر و متمایز از بقیه کشورها ترسیم شده كه قابل تامل است. 

 

ادامه دارد...

 

شکاره سوم نشریه الف ها




طبقه بندی: نشریه دانشجویی «الف ها»،  فرهنگی، 
برچسب ها: سینما،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی
جدایی نادرترمه

 نگاهی به ساعتش انداخت، تنها ثانیه ای. مرد با خود گفت: «بیست دقیقه مونده. کم کم وقتشه، حالا باید حرفای آخرو زد». کمی پشت تریبون چرخید و کراوات سبزش را مرتب کرد. تکانی به کت قهوه ای داد و اضافه کرد: «برخلاف آنچه که شما فکر می کنید، راه حل همه این مشکلات، در دسترس بوده و به هیچ وجه سخت و پیچیده نیست. کافیست دست از حماقت و لجاجتون بردارید! این راه حلِ جمعیست. راه حلِ فردی هم این است که تا وقتی جمع درست نشده، جای دیگری را برای زندگی انتخاب کنید. البته این انتخاب، شجاعتی می خواهد که شعور کم شما، سد راه رسیدن به آن شجاعت است. ولی خب باید دانست که این تصمیم، تنها راه برون رفت از جهنم خودساخته تان می باشد. تا کی می خواهید در این کثافتِ جوشان دست و پا بزنید و به همه­ی پیشنهادهای دلسوزانه و بخردانه کارشناسان و عاقلان، دهن کجی کنید. لازم نیست به خود بیایید، تنها کمی از دیوانگی نخوت بارتان بکاهید تا دست های کمکی که به سوی شما دراز شده اند را ببینید. کسی که همیشه همه­ی حق را به جانب خود می داند، نوری برای دیدن در چشمانش باقی نخواهد ماند. تا به کی سگ و گربه­ی حیاطِ جیبِ پرپول چند راهنمای مذهبیِ بی خبر از واقعیات دنیا خواهید ماند؟» سه ثانیه سکوت و باز هم سوال: «چرا؟» این بار یک ثانیه سکوت و سپس، ادامه سخنرامی: «فقط به این دلیل که سی و دو سال قبل، یک راهنما تصمیم اشتباهی گرفت و ما هم پذیرفتیم؟ چرا باید راهنمایان برای ما تصمیم بگیرند؟ چرا دریچه عقل را بسته اید و جهنمی سوزان در سرزمین پهناور و متمدن ایران به پا کرده اید؟ باور کنید که تخت سلطنت جدید آته­ایستی، فقط بر پایه های حماقت و تعصب شما بنا شده است. تا به کی می توان مفاهیمی ساخته چند ذهن ایده الیست را نشخوار کرد و با مرزبندی های بچگانه، خود و اطرافیان را آزار داد؟ من برای خودتان می گویم. وگرنه نسل جدید تصمیم خود را گرفته و جمعِ عاقلان را پیدا کرده است. هرچه بیشتر بر جهل و یکدنگی خود، پافشار بمانید و هرچه بیشتر دروغ را غذای نسلِ تازه به بلوغ رسیده کنید، بیشتر منزوی می شوید و زودتر آنها را از دست خواهید داد. عاقل آن است که برای حفظ منافع هم که شده، با نسلی که از بی شعوری و لجاجتِ گندیده و خیره سریِ متعفنِ بخشی از نسل گذشته، خسته شده و فراری گشته، همراه شوید و به حرف دل او گوش دهید. انتخاب او معلوم است و پنهان داشتن آن از شما، دلیلِ تردید در درستی تصمیم گرفته شده شان نیست. این نسل با همه علاقه خود به شما و کشوری که ساخته اید... واقعا لازم است من بر زبان بیاورم؟ یعنی شما نمی دانید و نمی فهمید که چه تصمیم روشنی گرفته شده؟ شاید هم»...

ادامه دارد...



طبقه بندی: فرهنگی، 
برچسب ها: سینما،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

 

در کتاب ناید این کتاب

 

فیلم «کتاب ایلای» محصول مشترک کمپانی «برداران وارنر»و «کلمبیا پیکچرز»در سال 2010 است که در زمرة تولیدات آخرالزمانی هالیوود قرار می‌گیرد. کارگردانان فیلم «آلبرت»و «آلن هیوز»هستند كه آثاری چون «مرگ رئیس‌جمهور» و «از جهنم» را نیز در كارنامة هنری‌شان دارند. داستان فیلم نوشتة «گری ویتا»است. جالب آنکه نویسنده، فیلمنامة مطرحی در حوزة سینما ندارد و می‌توان گفت این اولین اثر سینمایی بلند او است. بازی شاخص «دنزل واشنگتن» و «گری اولدمن» و موضوع متفاوت فیلم موجب جذابیّت و فروش بالای آن شده است که البته واشنگتن در مقام تهیه‌کننده این اثر هم سهمی دارد. فیلم با هزینة بالغ بر هشتاد میلیون دلار ساخته شده که فروش آن تا صد و پنجاه میلیون دلار رسیده است.

 

«آخرالزمان» در اصطلاح یعنی سالیان پایانی حیات بشری که همراه با انتظار کشیدن برای ظهور یک منجی موعود است تا تحولی همه جانبه در زندگی یک قوم یا تمام بشریت ایجاد کند و بشریت را وارد دورة جدیدی نماید. این مفهوم در اعتقادات ادیان مختلف تعریف  جایگاه خاصی دارد اما «نبرد آخرالزمان» در اعتقادات بخشی از مسیحیان پروتستانی اهمیت والایی داشته که در واقع یک ایدئولوژی مهم در بین پیروان «صهیونیسم مسیحی» است لذا از طرق مختلف به ارائة اطلاعات در این زمینه پرداخته‌اند.

 

آنچه مسلّم می‌نماید تلاش دولت‌های غربی برای رسیدن به اهداف مختلف سیاسی و استحکام بنیان‌های فکری و نظری خود از راه هنر- صنعت سینما است. با همین رویكرد چند سالی است با تولید آثار مختلف تصویری در قالب‌های گوناگون با بودجه‌های چند صد میلیون دلاری به ترویج و تبلیغ این تفکّر تحریف شده می‌پردازند و نتیجه‌اش فیلم‌های تاثیرگذار، جذّاب و پر مخاطبی است که حجم عمده‌ای از تولیدات هالیوود را در بر می‌گیرد و معمولاً دارای ویژگی‌های مشترکی هستند مثل تهدید نوع انسان بر اثر بلایی جهان شمول، شروع جنگی فراگیر بین حق و باطل، تعیین سرنوشت انسان، نجات بشریّت از خطر نابودی توسط منجی امریکایی، توجیه اقدامات سیاسی و استفاده از تسلیحات جنگی و... نظیر: چهارگانة ترمیناتور (1984، 1991، 2003، 2009)، روز استقلال (1996/رولند امریش) ، آرماگدون (1998/میشاییل بای) ، کنستانتین (2005/فرانسیس لاورنس)، آخرالزمان (2006/مل گیبسون)، روزی که زمین ایستاد (2008/اسکات دریکسون)، 2012 (2009/رولند امریش)، 9 (2009/شین آکر)، ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی (2009/فیل لورد، کرویس میلر)، لژیون (2010/اسکات چارلز استوارت)و...

 

نکتة مهم آن است که آنها معتقدند جنگ آرماگدون با ایمان آوردن یهود به مسیح به‌عنوان منجی پایان می‌رسد و در همین راستا به وضوح این عقیده را در فیلمی مثل «کتاب ایلای» شاهد هستیم.

 

«کتاب ایلای» فیلمی است که با موضوع آخرالزمان در کارخانة عظیم فیلمسازی آمریکا یعنی هالیوود ساخته شده است و بخشی دیگر از اعتقادات دینی و تفکّر غرب را نسبت به مفهوم پایان دنیا و مختصّات آن به نمایش می‌گذارد. فیلم اشاره به دورة زمانی «پس از پایان دنیا»دارد که داستان پایان یک دورة زمانی بشر و دهه‌های اولیة دورة جدید را به تصویر می‌کشد. در جایی از فیلم تصویر پوستر فیلم «پسر و سگش» بر اساس رمان «هارلن الیسون» و به کارگردانی «ال کیو جونز» را می بینیم که آن هم داستانی دربارة دوره ای پس از پایان دنیا است. در این فیلم پسری که در جریان جنگی جهانی پایانی در زیرزمین مخفی شده است بوسیله تله‌پاتی برای تامین غذا و دیگر نیازهایش با سگی مرتبط می‌شود. این داستان دو بار در سالهای 1936، 1946 با همین نام ساخته شده که آخرین نسخة آن در مرحلة تولید بوده و برای اکران سال 2012 آماده می‌گردد. فیلم کتاب ایلای هم روایت انسانهایی است که پس از جنگی فراگیر پا به عرصة ظهور گذاشته‌اند و در این میان تنها عده‌ای محدود از دنیای قدیم زنده مانده‌اند.

 

داستان فیلم در سال 2043 اتفاق می افتد که ایلای (با بازی دنزل واشنگتن) به عنوان شخصیت اصلی فیلم برای حفظ آخرین انجیل بازمانده سفری سی ساله را به غرب آغاز کرده و داستان دربارة چگونگی حفظ و انتقال این سرمایة معنوی و مواجهة او با حوادث است. شروع سفر او با الهامی از جانب یک صدایی درونی در سی سال پیش است که وی با این راهنمایی انجیل بازمانده را یافته و در جهت رساندن آن به محلی امن (غرب زمین) تلاش می‌کند به عبارت دیگر جایی که قدر آن دانسته شود. علاوه بر او فرد دیگری نیز به نام کارنگی (با بازی گری اولدامن) از باقیماندگان دنیای قدیم، پس از آنکه می‌فهمد کتاب همراه ایلای است، درگیری با او را برای به دست آوردن کتاب  شروع می‌کند و درام داستان شکل می‌گیرد. کارنگی ابتدا می گوید کتاب باید بین مردم به اشتراک گذاشته شود و با این اعتقاد به ظاهر زیبا قصد دارد انجیل را به تصاحب درآورد امّا در ادامه می‌فهمیم که او کتاب را سلاحی برای هدف گرفتن قلب و ذهن افراد ضعیف و ابزاری برای سلطة بر انسان‌هاخواسته است. از اینجا می‌توان فهمید که ایلای علاوه بر ماموریّت تاریخی خویش، برای مبارزه با انسان‌هایی ظهور کرده که می‌خواهند از دین به‌عنوان یک ابزار سلطه‌جویی استفاده کنند و بدین وسیله تقدّس هدف او به مخاطب گوشزد می‌شود.

 

جزئیاتی که دربارة ایلای، انجیل و چگونگی رفتار او در فیلم نمایش داده می‌شود به خوبی منطبق بر عقاید و نگرش فرقة «مورمون‌ها» می‌باشد. «مورمون‌ها» یا «کلیسای عیسی مسیح قدیسان آخر الزمان»، اقلیّتی مذهبی از مسیحیان هستند که خود را «پیروان راستین عیسی مسیح» می‌دانند.

 

ادامه دارد...

 

شماره سوم نشریه الف ها




طبقه بندی: نشریه دانشجویی «الف ها»،  فرهنگی، 
برچسب ها: سینما،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی

جدایی نادرترمه


«همونه که آلما گفته بود، اما همون نیست!» خود دختر هم از گفته خودش تعجب کرد. ابتدا کمی به گفته خودش شک نمود، ولی دوباره منطقی و درستش پنداشت. با خود گفت: «منظورش چیه؟ چرا این قدر می پیچونه؟ شاید نمی تونه مستقیم بگه! حتما داره از دستگیری و زندان و عواقب بدش فرار می کنه. شایدم نه، این طوری بهتر میتونه عمق مطلب رو برسونه.» نگاهی به ساعتش کرد. از وقتی که برای بار اول تصمیم به خروج از سالن گرفته بود تا آن موقع، پنجاه دقیقه می گذشت. «یعنی می خواد تا تهِ دو ساعتو حرف بزنه؟» آرام و بی هیچ صدایی، از اعماق قلب، بی آنکه عقل حسابگرش بفهمد گفت: «خدایا، نه. خسته شدم.» حواسش را دوباره جمع شنیده ها کرد. نمی فهمید که مرد با ان همه مهارت در سخن گفتن، چه می گوید. حواسش را بیشتر جمع کرد. حس کرد که خودش مخاطب قرار گرفته است: «البته نه اینکه در میان همه مسائل، دروغ تنها مسئله ما باشد. اما نوع تربیت ما در طی سی و دو سال و بالاخص، شرایط ویژه پیش آمده از دو سال قبل، نقشی محوری به دروغ گویی و ظاهرسازی داده و جایگاه آن را را در روابط بین شهروندان، بی بدیل ساخته است. به گونه ای که می توان دروغ را شاخص روابط گیرافتاده در بین تنگ نظری های مذهبی و نماینده همه صفاتِ از پیش شمرده­ی پنهان شده در زیر پوست عقل و مذهب دانست که همه انسانیت و شرف ما را به کالایی جهت تبادلات منفعت طلبانه تبدیل کرده است. نمی توان به شما اعتماد کرد. هرکجا که به نفع شماست، مذهب را بزرگترین دایه دار انسانیت می خوانید و هرکجا که به ضررتان است، انسانیت را اولین دشمن خداپرستی معرفی می کنید. همین تذبذب و پیش داوری های ناشی از تغییرات گسترده در جامعه است که نسل جدید را سرخورده نموده و چون تشنه ای، وادار به جستجوی آب در خارج از سیستم کرده است.» دختر خواست برایش دست بزند. اما چون هیچ کس چنین نکرد، او هم بی خیال شد. کم کم به تردید افتاد که اصلا چنان جمله ای، لیاقت تشویق را داشت؟! «خب دست نزنم چی کار کنم؟... چرا تموم نمیشه؟» نگاهی به ساعتش انداخت...


ادامه دارد...




طبقه بندی: فرهنگی، 
برچسب ها: سینما،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی
جدایی نادرترمه

مرد پس از لحظه ای ساکت و خیره شدن به چند تن از حاضران، سر را پایین آورد. لیوان آب را به نرمی به لب نزدیک کرد و بعد جرعه ای، ادامه­ی سخن خوش را پیش گرفت: «می دانم که شما قوه تشخیص کاملی برای درک تمام جوانب این موضوع ندارید، ولی من سعی می کنم در لابه لای سخن، به اشارات و کنایاتی، راهی به مغز کم توان شما باز کنم. البته بدیهی است که منظور من این نیست که شما در انتخاب یک فرآیند مستهلک کننده عقل، مقصر اصلی هستید. بلکه ترجیح می دهم چنین برداشتی داشته باشید که، هر انسانی نمی تواند خود را از فشار محیط خارج کند و تصمیمی آزادانه، بر مبنای اصول اصلی انسانی و به دور از فشارهای کاذب قانون های تحمیلی و فضای سنگین روانی جامعه بگیرد. شما خودتان هم خوب  می دانید که در چه جهنمی زندگی می کنید، اما علاقه شما به برخی مسائل جزئی باعث شده است که فکر شما از اندیشیدن به دنیای بدون جهنم عاجز باشد.»

مرد ضرب تندی با چهار انگشت روی میز گرفت و بعدِ انداختنِ نسبی سنگینی بدنش روی دست راست، ادامه داد: «چشم هایتان به وضوح نشان از یک عدم فهم شرایط، در عین علاقه به دانستن بیشتر را می دهد. خوب، مشکل از شماست. علاقه های بی معنی شما و یکدندگی های هر از چند گاهی تان، راه را بر فهم این عجزِ روشن و بدیهی، می بندد. البته نه اینکه منشأ علاقه شما، کودنی یا حماقت تان باشد، بلکه در اصل از محکم شدن این پندار در ذهنتان است که، تنها مرجع درک و فهم در دنیا خود شما هستید و دیگران لیاقت راهنمایی شما را ندارند. این خصلت که بیش از سی و دو سال از تولد اجتماعی آن نمی گذرد، ناشی از یک عقده چند صد ساله و شاید هم بیشتر است؛ که باعث شده راه دیالوگ در درون جامعه و همچنین بین شما و دیگران بسته شود. البته این وضع، منتج از غرور شما نیست، بلکه بیشتر یک عادت کورکورانه و حس انجام کاری مقدس است. تا وقتی که هرکدام از شما در درون سیستم قرار دارید، نمی توانید ردپای این حماقت متفکرانه و غرور مقدس مآبانه و لجاجت مذهب گرایانه را در روابط اجتماعی خود دریابید. اما هر کدام از شما که پا را بیرون گذاشته و نگاهی جامع و به دور از تعصبات ذهنی و قلبی، به وضعیت بغرنج و پرتنش همنوعان خود بیندازید، متوجه خواهید شد که تمام روابط درون سیستم، در اثر این حماقت پیچیده و گرایش تند محدود کننده، آلوده به انواع دروغ و دغل و دعوا و بی منطقی و چندین و چند صفت عقب انداز دیگر شده است. آنگاه دیگر سخن خیرخواهانه ی افراد بیرون و درون را ناشی از دشمنی و در جهت حفظ منافع شان، تعبیر نخواهید کرد و تمام دنیا را در حال توطئه علیه خود نخواهید پنداشت...»


ادامه دارد...




طبقه بندی: فرهنگی، 
برچسب ها: سینما،
نوشته شده در تاریخ جمعه 2 اردیبهشت 1390 توسط محمدقائم خانی
جدایی نادرترمه

گیر کرده بود. نمی دانست کدام را انتخاب کند. چندین بار باز و بسته کردن و گره زدن هم، هیچ کدام را به دلش نمی نشاند. بالاخره تصمیم خود را گرفت و سبز را انتخاب کرد. پیراهن، شیری رنگ بود و کراوات سبز روی آن می نشست. کت قهوه ای را که پوشید، باز هم بیشتر، از کراوات سبز خوشش آمد. کت و شلوار یکدست بودند و به کراوات می آمدند. نه چنان روشن بودند که کراوات، چون تک درختی به نظر برسد و نه چنان پررنگ، که رنگ از رخساره­ی درازه­ی وسط پیراهن بپرد. لباس را مرتب کرد و با عجله به سمت در رفت. در راه، دست دراز کرد و سوئیچ ماشین را برداشت. هنوز خوب راست نشده بود که با دست دیگر، ادکلن را روی کت خالی کرد. همیشه عادت داشت که به غیر از پیراهن، روی بوی خوش کت نیز حساب ویژه ای باز کند. خیلی سریع به در رسید. بی هیچ فروکاستن از سرعت، ادکلن را روی عسلی گذاشت و دسته کیف کنار عسلی را گرفت. با دست خالی، دستگیره را پایین داد و با پا، در را باز کرد. تازه بیرون آمده بود که صدای بسته شدن در، فضای راهرو را پر کرد. بعد چند ثانیه ای هم، باز شدنِ در خروجیِ ساختمان و بسته شدن دوباره آن. دوباره بعد چند درجه چرخش ثایه شمار بر صفحه ساعت، دری باز شد، البته پس از شنیده شدن جیغ کوتاه ماشین. راننده پشت فرمان نشست. بسته شدن در همان و غریدن موتور همان. با عجله ای که او داشت، دو ثانیه صبر هم کافی بود تا غرش موتور شش قلبی­اش، قند را در دل راننده آب کند. ناگهان خودرو از جا کنده شد و به راه افتاد. در همان کوچه، از آینه وسط، نگاهی به موی سرش انداخت. مثل همیشه، موهای خوش فرمش، جلوه خاصی به او می بخشید. چشمکی زد و سپس با ابرو، جواب چشمک خودش را داد. می دانست که سالن در انتظار است و سر وقت رسیدن، یکی از ملزومات اصلی پرستیژش محسوب می شود. «می ارزه موها رو شونه نکرد، اما سروقت رسید!» نگاهی به ساعت انداخت و نگاه دیگری به موهایش. در دل گفت: «سر وقت می رسم، با موهای شونه کرده». پای راست را بیشتر فشار داد. ماشین در همان سرعت هم، دوباره از جا کنده شد. انگار که پای راستش را به مبارزه طلبیده باشد. دنده را بالا برد و خیلی سریع، پا را پایین آورد. «تو فقط همراه نیستی، همدل هم هستی». اتومبیلی مشکی رنگ، با شتاب و ظرافت، پیش می رفت. لایی می کشید و زیپ اتوبان را می بست... رانندگی اش با رنگ لباسش ست بود، حیف که تهران بیشتر از آن کشش نداشت...

ادامه دارد...



طبقه بندی: فرهنگی، 
برچسب ها: سینما،
(تعداد کل صفحات:2)      [1]   [2]  

درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic