حکمت با طعم درد
آرمانخواهی انسان، مستلزم صبر بر رنجهاست
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 21 فروردین 1390 توسط محمدقائم خانی

غروب غربت

 

در آسمان نگاهت گل ستاره شکفت

ز برق چشم تو در جان من شراره شکفت

 

بیا که چون گل آتش هنوز می­سوزم

ز سوز راز نهانی که آشکاره شکفت

 

نیامدی و شب آمد سیاه شد روزم

چه تلخ در شب بی ­ماه من ستاره شکفت

 

شبی که سر به کنار تو داشتم تا صبح

هزار کوکب اشکم در آن کناره شکفت

 

ز بس که دیده­ ی بارانی ­ام به گریه نشست

به سبزه ­زار رخت غنچه بهاره شکفت

 

دلت به حال دلم در غروب غربت سوخت

عجب که آتش آهم به سنگ خاره شکفت

 

نسیم باغ لبت تا وزید بر لب من

گل ترانه به لب­ های من دوباره شکفت

 

 

نصرالله مردانی

5 / 8 / 1348

 




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: نصر الله مردانی،
نوشته شده در تاریخ جمعه 19 فروردین 1390 توسط محمدقائم خانی

نبض تاریخ

 

ای شهیدی که ز خون تو کفن رنگین است

شهر در سوگ تو ماتم­ زده و غمگین است

 

سرخی خون تو هرگز نشود پاک از خاک

دلت آیینه­ی خورشید حقیقت ­بین است

 

بیرق سرخ تو افراشته بر بام جهان

سینه ­ات سنگر ایمان به ­خون ­آذین است

 

به سر خاک تو خون جوش زند تا به ابد

روشن از پرتو نام تو چراغ دین است

 

روح خورشیدی و اسطوره­ ی هستی با تو

بی ­تو بر دوش زمان ثانیه­ ها سنگین است

 

سیل فریاد تو دیواره اعصار شکست

نبض تاریخی و تاریخ ز تو خونین است

 

 نعره خون تو ضحاک زمان رسوا کرد

مرگ این­گونه به از زندگی ننگین است

 

در افق ­های شهادت به خدا پیوستی

راز جاوید شدن، معنی بودن این است

 

 

نصرالله مردانی

10 / 8 / 1357

 




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: نصر الله مردانی،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 فروردین 1390 توسط محمدقائم خانی

سپیده می ­آید

 

صدای سم سمند سپیده می ­آید

یلی سینه ی ظلمت دریده می ­آید

 

گرفته بیرق تابان عشق را بر دوش

کسی که دوش به دوش سپیده می ­آید

 

طلوع برکه خورشید تابناک دل است

ستاره ­ای که ز آفاق دیده می ­آید

 

 بهار آمده با کاروان لاله به باغ

به دشت ژاله گل نودمیده می ­آید

 

به سوی قله بی ­انتهای بیداری

پرنده ­ای که به خون پرکشیده می ­آید

 

در آن کران که بود خون عاشقان جاری

شهید سر از تن بریده می ­آید

 

به پاسداری آیین آسمانی ما

گزیده ­ای که خدا برگزیده می ­آید

 

 

نصرالله مردانی

19 / 9 / 1362




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: نصر الله مردانی،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 15 فروردین 1390 توسط محمدقائم خانی

رقص واژگون

 

من واژگون من واژگون من واژگون رقصیده ­ام

من بی ­سر و بی ­دست و پا در خواب خون رقصیده ­ام

 

میلاد بی­ آغاز من هرگز نمی­ داند کسی

من پیر تاریخم که بر بام قرون رقصیده ­ام

 

فردای ناپیدای من پیداست در سیمای من

این­سان که با فرداییان در خون کنون رقصیده ­ام

 

منظومه­ ای از آتشم، آتشفشانی سرکشم

در کهکشانی بی­نشان خورشیدگون رقصیده ­ام

 

ای عاقلان در عاشقی دیوانه می ­باید شدن

من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصیده ­ام

 

پیراهن تن پاره کن عریانی جان را ببین

من در جهان دیگری از خود برون رقصیده ­ام

 

با رقص من در آسمان رقصان تمام اختران

من بر بلندای زمان بنگر که چون رقصیده­ ام

 

 

نصرالله مردانی

20 / 11 / 1361

 




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: نصر الله مردانی،
نوشته شده در تاریخ شنبه 13 فروردین 1390 توسط محمدقائم خانی

 

 

ختم رسل

 

ای بارقه­ ی پاکی، مهر از تو شکوفا شد

تو معنی لولاکی، هستی ز تو پیدا شد

 

تو لم ­یزلی بودی، نور ازلی بودی

هم­راز علی (ع) بودی، آدم ز تو گویا شد

 

«می» آمده مست از تو، سرمستی هست از تو

در صبح الست از تو، گل ­غنچه ­ی دل وا شد

 

ای چشمه ­ی زایند در جاری آینده

هستی ز تو پاینده عالم ز تو برپا شد

 

خشبو شده گل با تو، اندیشه­ ی کل با تو

ای ختم رسل با تو عشق آمد و شیدا شد

 

روییده گل از نامت وز خرمی گامت

با زم­زم پیغامت رود آمد و دریا شد

 

تو از من و ما دوری، سرمنزل منظوری

در وادی شب نوری روشن ز تو سینا شد

 

بوی احدی بویت، خوی صمدی خویت

خورشید دل از رویت سر برزد و زهرا (س) شد

 

آیین درخشانت، گلخانه قرآنت

پیمانه­ ی پیمانت پویایی فردا شد

 

 

نصرالله مردانی

28 / 11 / 1369

 




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: نصر الله مردانی،
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 11 فروردین 1390 توسط محمدقائم خانی

 

دریا گریستیم

 

ای آفتاب بی­ تو چه شب­ ها گریستیم

چون ابر تیره در شب یلدا گریستیم

 

آتش گرفت خیمه گردون ز آه ما

با آنکه در عزای تو دریا گریستیم

 

پشت قضا خمید و دو چشم قدر گریست

با ما که خون ز دیده سراپا گریستیم

 

هر چند یک جهان ز فراقت گریستیند

ما عاشقان کوی تو شیدا گریستیم

 

ما در غروب چشم تو ای آفتاب خاک

با قدسیان عالم بالا گریستیم

 

در ساحل خروش تو ای جاری مدام

چون موج بر بلندی غوغا گریستیم

 

بی ­سایبان دست تو در غربتی عظیم

امروز تا همیشه ی فردا گریستیم

 

بی ­موج پرتلاطم دریای دست ­ها

می ­رفت ناخدای دل و ما گریستیم

 

آبی نداشت چشمه ی چشمان ما دگر

آتش در این مصیبت عظمی گریستیم

 

 

نصرالله مردانی

29 / 3 / 1368

 




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: نصر الله مردانی،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 9 فروردین 1390 توسط محمدقائم خانی

 

موج­ خیز نگاه

 

من و خیال تو هرشب به خلوت مهتاب

نشسته­ ایم غریبانه با دلی بی­تاب

 

کنار ساحل آرامت ای تمامی عشق

نشسته ­ام من در خود شکسته مثل حباب

 

ز موج­ خیز نگاهت نگاه تشنه­ ی من

مدام نوشد و هرگز نمی ­شود سیراب

 

چگونه مست نباشم از آن دو ساغر مست؟

که مست می­ رود از چشم تو نگاه شراب

 

شبی که چشم به راهت ستاره باران بود

به روی دامن مهتاب دیدمت در خواب

 

زبانه زد ز دلم آتشی به نام غزل

که سوخت بر لب من هر چه بود واژه ی ناب

 

به جستجوی تو با پای دل، جوان رفتم

چه پیر می­بَرَدم عشق در زمان شباب

 

 

نصرالله مردانی

12 / 3 / 1376

 

 




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: نصر الله مردانی،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 فروردین 1390 توسط محمدقائم خانی

 

قانون عشق

 

این سیل لحظه­ ها که زجا می ­برد مرا

از هرچه هست و نیست جدا می ­برد مرا

 

رودی که از ازل به ابد می­ کشد زمان

دانی که از کجا به کجا می ­برد مرا؟

 

با رقص صوفیانه بر امواج جذبه ­ها

تا بحر بی­کرانه ­ی «لا» می­ برد مرا

 

هر جا نواخت، چنگ محبت نوای دل

آهنگ نینوا ز نوا می­ برد مرا

 

تنهاترین پرنده ­ی عاشق دل من است

آنجا که هست مهر و وفا می ­برد مرا

 

در کوچه ­باغ یاد تو ای مهربان­ترین

بوی گلم که باد صبا می ­برد مرا

 

قانون عشق و شور تماشایی جنون

تا چشمه زلال شفا می ­برد مرا

 

بر دوش آفتابم و دست بلند عشق

دستی که در هوای خدا می ­برد مرا

 

گلبانگ آسمانی آن روح سرمدی

تا قله­ های قاف بقا می ­برد مرا

 

ای دوزخ زمین که ز ما گر گرفته ­ای

می­آید آن که از من و ما می ­برد مرا

 

نصرالله مردانی

20 / 4 / 1371

 

 




طبقه بندی: شعر، 
برچسب ها: نصر الله مردانی،
درباره وبلاگ

ما که هستیم؟ به ایمان پر از شک دلخوش
طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخـــوش

پایمان بر لب گـــور است و حریصیــم هنـــوز
با همان هلهله شادیم که کودک دلخـــوش

ماهی تنـــگ، در اندیـــشه دریــــا، دلتنـــگ
ما نهنـــگیم و به یک برکه کوچک دلخـــوش

جـــز دورویــی و ریــــا، ســکه نیندوخته ایم
کودکـــانیم و به سنگینـی قلــک دلخــــوش

بـــاد حیثیــت ایـن مــزرعه را با خود بــــــرد
ما کماکان به همان چند مترسک دلخـوش


موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
صفحات جانبی
پیوند ها
ابر برچسب ها
پیوند های روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ

دانلود فیلم

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات